سه‌شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۶ -
- 22 Aug 2017
29 ذو القعدة 1438 آخرین به روز رسانی : ساعت ۱۸:۱۷ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
دکتر محمد برقعی:  اسلام سلطانی وتکرار دوران معاویه، دو عامل تهدید ایران و انقلاب
دکتر محمد برقعی:  اسلام سلطانی وتکرار دوران معاویه، دو عامل تهدید ایران و انقلاب
شبکه جنبش راه سبز(جرس): دکتر محمد برقعی، استاد جامعه شناسی و علوم سیاسی در دانشگاه استرایر در ایالت مریلند امریکا معتقد است:


خطر ی بزرگ و فراگیر انقلاب و کشور را تهدید می کند. او شرایط کنونی ایران را با دوران معاویه در تاریخ اسلام  مشابه می داند که سلطانیسم باعث انحراف از مسیر اصلی  و روی کار آمدن حکومتهای خودکامه ای چون بنی عباس شد. دکتر برقعی با تاکید بر ضرورت  تشکیل جبهه مدافعان منافع ملی علیه اقتدار گرایان می گوید خطر پیش رو آن است که یک مجموعه پادگانی که در راس آن شخص آقای خامنه ای قرار دارد و به هیچ اصلی غیر از قدرت پایبند نیست، کل کشور را به سمت سقوط می برد. در چنین شرایطی وفاق ملی یک ضرورت است. گفت و گو با دکتر محمد برقعی را در ادامه می خوانید:
       


اجازه دهید گفتگو را با  پیشنهاد اخیر آقای صدرحاج سید جوادی برای تشکیل جبهه مدافعان منافع ملی علیه اقتدارگرایان شروع کنیم. ایشان اولین وزیرکشور جمهوری اسلامی و عضو شورای انقلاب و وزیر دادگستری  بودند و به همین جهت شرایط را خوب می شناسند. آقای حاج سید جوادی در پیشنهاد خود  برلزوم گسترش جبهه اصلاح طلبان و تحول خواهان به همه فعالین سیاسی و اجتماعی که به منافع ملی و همچنین مبارزه اصلاح طلبانه و مسالمت آمیز پایبندی دارند تاکید داشتند و ازآقای  کروبی خواسته اند در جلسات آینده اصلاح طلبان ، تشکیل جبهه ای از مدافعان منافع ملی علیه اقتدارگرایی را بررسی کنند.در این رابطه من یک سئوال سه وجهی از شما دارم: اول اینکه منظور آقای صدر از لزوم گسترش جبهه اصلاح طلبان و تحول خواهان به همه فعالین اجتماعی سیاسی که به منافع ملی و مبارزه مسالمت آمیز و اصلاح طلبانه پایبندی دارند مشخصا کدام فعالین اجتماعی و سیاسی است؟ دوم اینکه آیا این فعالین اجتماعی و سیاسی ِاصلاح طلب  تابه حال به درون جبهه اصلاح طلبی راه نیافته بودند؟ وسوم اینکه  آیا می توان این جبهه را حول حداقل هایی چون انتخابات ریاست جمهوری دهم یا اصلاح قانون انتخابات شکل داد؟

دکترمحمد  برقعی:آقای صدر پیر دیر سیاست ایرانند و بیش از هفتاد سال در صحنه سیاست با شرافت زندگی کرده و مورد احترام همگان هستند. ایشان از اینکه در کشور یک نیروی اقتدار گرا در مقابل بقیه  قرار گرفته و همچنین از اینکه  جامعه به سوی یک بحران بسیار وحشتناک سیر می کند، احساس خطرمی کنند.باید این نکته را در پاسخ به سئوال شما یاد آورشوم که اصلاح طلبان درون حکومتی هم به  "خودی" و"غیرخودی"باور داشتند و اصلاح طلبان بیرون حکومتی را قبول نداشتند.به عنوان مثال  با نهضت آزادی، که آقای صدر عضو آن است، همیشه خط کشی داشتند یا با ملی - مذهبی ها و جبهه ملی و سکولارها  همواره فاصله خود را حفظ می کردند. صحبت ایشان این است که همه نیروهایی که سربلندی کشور را می خواهند باید این خطر را حس کنند و در مقابل  دشمن مشترکی که بنیاد انقلاب و کشور را به خطرمی اندازد بایستند. مجاهدین انقلاب اسلامی همیشه از نهضت یا از نیروهای ملی و سکولار فاصله داشتند.آقای مهندس سحابی را آقای رفسنجانی زندانی کردند یا آقای کروبی هم حملاتی را به حضرت آیت الله منتظری داشتند.الآن   وقت آن رسیده تا  از تجربه های سی سال گذشته بیاموزیم و بدانیم که الان در مقابل یک خطر جدی قرار داریم که یک مجموعه پادگانی که در راس آن شخص آقای خامنه ای قرار دارد و به هیچ اصلی غیر از قدرت پایبند نیست، کل کشور را به سمت سقوط می برد.

وفاق ملی در برابر خطر مشترک


برداشت من از پاسخ شما این است که علت عدم حضور این نیروها در جبهه ی اصلاح طلبان را می توان ناشی از تنگ نظری اصلاح طلبان دانست. آیا دلیل دیگری هم وجود دارد؟


دلیل دیگر آنست که ما در گذشته  بدنبال وجوه اشتراک نمی گشتیم.  مسئله حذف کردنها را مرحوم آیت الله  خمینی شروع کردند و روحانیت حاکم هم آن را ادامه داد .در واقع همین حذف کردنها ، اخلاق عمومی سیاسی جامعه ما را ساخت. آقای مهندس بازرگان و پیشکسوتان دیگر در اوایل انقلاب سعی کردند این مسائل رابه گونه ای حل کنند اماموفق نشدند چون همه به نوعی از یک مطلق گرا یی تببعیت می کردند و همین باعث شد که یکی را  پس از دیگری طرد کنیم. حالاباید از آن اشتباهات درس بگیریم.آقای صدرهم دقیقا به همین دلیل  به سراغ آقای کروبی رفته است . این دو در گذشته با هم درگیریهایی داشته اند، اما آقای کروبی علی رغم حملاتی که علیه نهضت آزادی در گذشته داشته،اما  در مسائل اخیر  مردانگی کرده و در صحنه سیاست ایستادگی قابل ستایشی از خود نشان داده است. حرف ایشان این است که با توجه به دشمن مشترکی که پیش رو داریم باید  نفی و طرد  یکدیگر را (درون و بیرون از جبهه  اصلاح طلبان ) کنار بگذاریم تابه یکپارچگی برسیم .به سخن دیگر وجه غالب در عرصه  سیاسی ایران طی سی سال گذشته - داخل حکومت و بیرون از حاکمیت - طرد ، حذف و نفی یکدیگر بوده است. امروز باید از این تجربه درس های لازم را بیاموزیم  و به یک وفاق ملی در برابر خطر مشترکی که پیش رو داریم برسیم.  

خطر تکرار دوران معاویه و اسلام سلطانی


 آیا این وفاق ملی یا تشکیل جبهه متحد علیه اقتدارگرایان را می توان حول حداقل هایی چون ابطال انتخابات ریاست جمهوری دهم یا اصلاح قانون انتخابات شکل داد؟

مشکل ما  مشکل فرهنگی - سیاسی است.  ما هنوز در حد خیلی وسیعی فرا نگرفته ایم که چگونه همدیگر را تحمل کنیم و در یک حداقل هایی به توافق برسیم. ولی در حال حاضر واقعیت جامعه در حال دگرگون ساختن این مساله است.از آنجا که  قبلا میزان فشارحاکمیت  تا این حد وحشتناک نبود،درک همگان نیز از این مساله  به میزان فعلی بالا نبود. در حال حاضر با وضعیتی که پیش آمده صحبت سر این نیست که مثلا آقای رفسنجانی برود و آقای خاتمی بیاید و یا تغییراتی  به این شکل صورت بگیرد. ما اکنون با  خطری مواجه هستیم که کل انقلاب و مملکت را تهدید می کند وبه همین دلیل هم آقای صدر درخواست کرده اند که همه متحد شوند. نکته جالب اینجاست که این خطر از سوی گروهها و طبقات مختلف به روشنی درک شده است.امروز می بینیم که مراجع مذهبی و نیروهای سکولار،هر دونسبت به این خطر هشدار می دهند. روحانیت شیعه بخصوص در سطوح بالا به این نیتجه رسیده که خطرفعلی  خیلی سنگین است. بچه های جوانی که امروزبه خیابان می آیند و پایبندی مذهبی چندانی هم  ندارند همان خطر را حس می کنند  که پیران سیاست یا بزرگان حوزه ها حس می کنند. همین احساس خطر را از سوی گروههایی چون جبهه ملی و دیگران نیز شاهد هستیم.

به اعتقاد من  خطری که ایران را در حال حاضر تهدید می کند بسیار فراگیر و وحشتناک است . اگر بخواهیم برای شرایط فعلی کشور، مشابهی در تاریخ اسلام بیابیم باید آن را با  تسلط معاویه تشبیه کنیم.معاویه وقتی به قدرت رسید، مسیر حرکت تاریخ اسلام را دچار تعییرات اساسی کرد.در صدر اسلام هرچند حضرت امیر با خلفای دیگر تفاوت نظرهایی داشتند اما روند و مسیر حرکت آنها در یک جهت بود.اما حاکم شدن معاویه صرفا به معنای این نبود که خلیفه ای برود و خلیفه دیگری جای او را بگیرد. معاویه در واقع خلیفگی را به سلطانی و سلطنت تبدیل کرد و روند مسیرحرکت اسلام را تغییر داد که منجر به حاکمیت  حکومتهای خود کامه ای چون بنی عباس و غیره شد.الان آقای خامنه ای هم به همین کار مشغول است. عملکرد ایشان جهت انقلاب را به طور کامل عوض کرده و کشور را به یک سرازیری وحشتناک می برد.

"رای من کجاست؟"، سمبل عدم خشونت و حداقل خواهی است


اجازه دهید برگردیم به مساله انتخابات و تشکیل حبهه متحد علیه اقتدار گرایان. بسیاری بر این باورند که نحوه برگزاری انتخابات - اعم از نظارت و اجرا- همان گلوگاه ونقطه استراتژیکی است که اقتدارگرایان را تا به حال  در قدرت نگه داشته است. آقای خاتمی هم اخیرا در دیدار با فعالین دانشجویی  گفتند که "اگر ما بخواهیم در عرصه حضور داشته باشیم باید انتخابات، هم از نظر ضوابط و هم از لحاظ اجرا طوری باشد که اطمینان بخش باشد و اگر اینچنین نباشد حضور ما دیگر معنا ندارد. بر فرض که مردم را دعوت کنیم به انتخابات چه کسی پای صندوق رای می آید؟اگر دلشان می سوزد و ما هم می خواهیم مردم بیایند باید وضعیت سیاسی و نحوه برگزاری انتخابات تغییر کند و این تغییرات باید در چارچوب قانون اساسی باشد".سئوال من این است که  اگر قرار است جبهه ای علیه اقتدارگرایی شکل بگیرد، با توجه به واقعیاتی که بعد از انتخابات در ایران صورت گرفته و مواضع آقایان موسوی و کروبی مبنی بر  غیر قانونی بودن نتیجه انتخابات وضرورت ابطال آن،آیا می توان جبهه مورد نظر را حول محور تغییر قانون انتخابات شکل داد؟

تجربه سی سال گذشته،بسیار با ارزش است. خوشبختانه ملت ایران هم از این تجربه استفاده کرده و می کند. یکی از این تجربه ها ی مهم، نفی و سرکوب "دیگری" است. در باره انقلاب اسلامی ایران این نکته گفتنی است که انقلاب ایران که بدون خشونت به پیروزی رسید، بعد از پیروزی به یکی از خشن ترین انقلابها تبدیل شد.اعدام های اول انقلاب، کشتار سال 67 ، ترور افراد، ماجرای سعید امامی و.. نمونه های این خشونت هاست. جامعه ایران از این مسئله به خوبی درس گرفته که با خشونت چیزی به جلو برده نمی شود. خشونت، خشونت زاست.حتی حکومت هم از اعمال خشونت نتوانسته به مطلوب نظر خود برسد و هرچه جلوتر رفته مجبور به اعمال خشونت بیشتر شده است. امروزجامعه ایران به دو بخش کاملا متفاوت تقسیم شده است. در یکسو تمامی خشونت طلبان و طرفداران خشونت عریان، پشت سر آقای خامنه ای قرار گرفته اند و در سوی دیگر مردم قرار دارند که ازخشونت بیزارند. یعنی دیگر نقطه خاکستری وجود ندارد. نکته جالب اینجاست که جنبش سبز به خوبی این مساله را درک کرده و با وجود این همه فشاری که تحمل می کند، ولی علنا از عدم خشونت صحبت می کنند و پایداری می کنند. تجربه مهم دیگر،" تمامیت خواهی" است  که از اول انقلاب شاهدآن بودیم. این نقص در بین تمامی گروهها وجود داشت؛ اعم ازدولتی، مذهبی و یا سکولار. همه بر این باور بوند که یا باید خوب مطلق بود ویا باید نفی و حذف می شد. امروز جامعه ایران فرا گرفته که نمی توان با تمامیت خواهی کارها را جلو برد. من و شما علیرغم تفاوتهایمان دارای نقطه هایی مشترکی نیز هستیم. این حرفها را  بیست سال پیش و حتی در اوایل دوران اصلاحات هم نمی توانستیم در ایران مطرح کنیم. الان دیگر متوجه شده ایم که باید حداقل ها را بخواهیم و نقاط مشترک را ببینیم . الان دیگر نسل جوان، نیروهای سکولار، بخش مدنی جامعه، آنها که در خیابانها هستند با مراجع و نیروهای مذهبی به این دلیل توانسته اند با هم یکپارچه شوند که روی حداقل ها  توافق کرده اند. این حداقل ها خوشبختانه  هم در بدنه جامعه جا افتاده و هم به تدریج در سطح بالای جامعه و رهبری جنبش  هم در حال جا افتادن است. من بسیار خوشبینم و معتقدم که با تجربه سی ساله ای که از خشونت، طرد  و تمامیت خواهی بدست آورده ایم به  فضایی رسیده ایم که عدم خشونت ، گفتگو و حداقل خواهی در آن حرف اول را می زند.حداقل خواهی هم در چارچوب همین سیستم قانونی می تواند انجام شود.بنابراین مساله اصلاح قانون انتخابات که آقای خاتمی هم اشاره کردند، گام اول است.  شعار "رای من کجاست؟"، پیام رسائی از این حداقل خواهی است .الان ما  در شرایطی نیستیم که بخواهیم اهدافمان را با سرنگونی پیش  ببریم.ما اهدافمان را گام به گام تا آنجا که جامعه شرفیت آن را داشته باشد جلو می بریم و من به ادامه حرکت بسیار خوشبینم.

آقای خاتمی به طورضمنی اقتدارگرایان را تهدید کرده اند که اگر دلشان به حال نظام  نسوزد و با تغییر نحوه انتخابات فضا را باز نکنند، اصلاح طلبان به تحریم انتخابات روی خواهند آورد. آیا به نظر شما این تنها راه باقی مانده است؟

در شرایط فعلی جامعه ایران سوال این نیست که رهبران چه می گویند. دیگر نمی توانید  این جمعیتی که برای رای دادن  بیرون آمد و سرکوب و سرخورده شد را دوباره برای انتخابات به بیرون از خانه ها بیاورید. مسئله این نیست که رهبران جنبش چه می گویند. اگر این انتخابات اصلاح نشود، مردم نخواهند آمد. این مساله احتیاجی به تحلیل رهبران ندارد. دیگر گرایش و امیدی به حضور در انتخابات وجود ندارد. وقتی خشونت و وقاحت به این عریانی باشد دیگر انتخابات معنی نخواهد داشت. البته برای این آقایان مردم اصلا اهمیتی ندارند. وقاحت به نقطه اوج خود رسیده است .آقای احمدی نژاد  آن آقای بسیار ثروتمند رابرای وزارت نفت به مجلس معرفی کرد، رای نیاورد. دوباره و سه باره برای وزارتخانه های دیگر ایشان را به مجلس معرفی کرد. یا این که  آقای کردان که به سنبل فساد در ایران تبدیل شده است را با خودش به مجلس می برد. این ها نشانه های وقاحت و بی حرمتی به مردم است.چنین چیزی در تاریخ بی سابقه است . میزان وقاحت و آلودگی از مرز تحمل گذشته است. همین اخیرا آمار سازمان ملل هم این مساله را تایید کرد که ایران جزء فاسدترین کشورهای جهان است و در یک سال گذشته سی درجه سقوط کرده و همطراز سومالی شده است. دیگر ملت به چه امیدی وارد انتخابات شوند و رای بدهند؟! مهم این نیست که آقای موسوی و کروبی و خاتمی آنها را دعوت کنند، مردم دیگر انگیزه ای به این کار ندارند.

شاه هم خشونت و سرکوب را انتخاب کرد و ساقط شد


فراموش نکنیم که  اقتدارگرایان نشان داده اند که با حضوریک  دولت غیر مشروع بر سر کار چندان مشکلی ندارند. آنها توجیهات  خودشان را دارند.اگر  مردم هم به این نتیجه برسند  که حضورشان  در انتخابات بی نتیجه خواهد بود و شرکت نکنند، اقتدارگرایان هم خواهند گفت که  این دولتی است که با  رای  سی درصد مردم  که طرفدارش هستند سرکار آمده پس مشروع است. به نظر می رسد که باید راه حلی بین اصل مسالمت آمیز بودن حرکت مردم ، شرکت در انتخابات و مشروعیت دولت وجود داشته باشد؟

این نگرانی مربوط به زمانی بود  که مردم  به مشروعیت  حکومت اعتقاد داشتند. موقعی که مردم انتخابات شورای شهرو روستا را تحریم کردند گفتند این تاکتیک غلطی بود و منجر به پیروزی اقتدارگرایان شد. مردم  درانتخابات بعدی  به میدان آمدند اما در نتیجه انتخابات فرقی حاصل نشد و رای شان منظور نگردید. مردم  اینبار دیگر نخواهند آمد.آنها می گویند رفتن و یا نرفتن ما فرقی در نتیجه نخواهد داشت پس نرفتن بهتر از رفتن است. به همین دلیل اگر ساختارانتخابات  عوض نشود و روند انتخابات به سمت جلب اعتماد مردم نرود مردم امیدی به نتیجه انتخابات نخواهند داشت و شرکت نخواهند کرد. با این همه خشونت و بی رحمی که به مردم روا داشته اند دیگر هیچ راهی برای نظام باقی نمانده است. تنها راه باقی مانده برای نظام یا ادامه رفتارهای  غیر قانونی تا جایی است که قدرت دچار شکنندگی و سقوط شود و یا آنکه دست به اصلاحات بزند و انتخابات واقعی برگزار کند تا مردم شرکت کنند. راه گشایش در این مساله به دست حکومت است نه مردم. حکومت باید بفهمد که راهش در خطر است و اگر اینگونه ادامه دهد از بین می رود. شاه هم همینطور به جلو رفت و سرنگون شد. چند صباحی را می توان با سرکوب،امور را به جلو برد، ولی تداوم  آن برای همیشه شدنی نیست. گشایش در این مساله در دست حکومت است نه مردم.من می پرسم مگر این همه سرکوب و شکنجه باعث فروکش کردن جنبش سبز شده است؟ همین روزها در خبر ها خواندم که کنفرانس جنبش سبز و دین در دانشگاه تهران برگزار کرده اند.

عبور جنبش سبز ازاصلاح طلبی به عملکرد حکومت بستگی دارد


اتفاقا سئوال بعدی من در باره صحبتهای یکی از اصلاح طلبان در این کنفرانس است که درباره نام گذاری این جنبش گفته شده است که هویت این جنبش هنوز معلوم نیست. این ایهام و نامشخص بودنش را ایشان  هم فرصت دانستند و تهدید.  یکی از فاکتورهایی که این هویت را تعیین خواهد کرد نحوه مواجهه قدرت با آن است. حاکمیت فعلی ممکن است به گونه ای با آن برخورد کند که جنبش اعتراضی به چهار چوب اصلاح طلبی بازگردد و ممکن است به گونه ای برخورد کند که از اصلاح طلبی عبور کند و وارد فاز انقلابی شود. شما این احتمال را چگونه ارزیابی می کنید؟

بزرگمرد تاریخ سیاسی ما مرحوم آقای بازرگان در آن محاکمه کذایی به شاه گفت ما آخرین گروهی هستیم که با شما به این صورت صحبت می کنیم. مرحوم مهندس بازرگان می گفت کاری که شما می کنید جامعه را به اینجا می کشاند.  نظام و مردم با هم بده بستان دارند. عمل نظام عملکرد مردم را سبب می شود. مرحوم  بازرگان به شاه می گفت  این عمل شما باعث بروز  جنگهای مسلحانه خواهد شد نه اینکه ایشان می خواست که این اتفاق بیافتد.این نظام بود که مردم را به این راه می کشاند. در جنبش سبز هم همه خواهان آرامشند.اما نتیجه کار بستگی به عملکرد حکومت دارد که راه به کجا کشانده شود. وقتی حکومت، سرکوب و خشونت را پیش می گیرد و راه اصلاحات را می بندد ،خوب حتما آن اتفاق می افتد.این یک اصل کلی است . عقل و درایت رهبران جنبش هم این است که تا حد ممکن جلوی آن را بگیرند  و نفتی روی آتش نریزند ولی وقتی شعله بالا گرفت دیگر با آب هم نمی توان آن را خاموش کرد. امیدواریم کار به آنجا نرسد. چون زمینه موجود در جامعه، زمینه ضد خشونت است اما عملکرد حکومت  نقش آفرینی دارد.به عنوان مثال اخیرا حکم اعدام برای پنج نفر از متهمان حوادث اخیر صادر شده است .برای   هشتاد و یک نفرهم حکم  زندان صادر کردند. شما به نسل بعدی چه می خواهید پاسخ دهید؟ این دیگر از اختیار من و شما و رهبران بیرون است که کسی آمده به خیابان وبه خاطر تظاهرات محکوم به اعدام شده است.اینها مواردی است که در تعیین هویت جنبش نقش دارد و همان طور که قبلا گفتم  عملکرد حکومت تعیین می کند  که این جنبش تا چه مقدار در عبور از مرز اصلاح طلبی و ورود به فاز انقلابی خود را کنترل کند. 

آیت الله خامنه ای فاقد بصیرت است


در مورد درایت و عملکرد حکومت جا دارد که به این نکته اشاره کنم که آقای خامنه ای اخیرا  در چندین سحنرانی  روی واژه " بصیرت" تاکید داشتند و از نخبگان و خواص جامعه خواستند که  بصیرت داشته باشند تا تصویر بزرگتری از واقعیات را ببینند.اما به نظر می رسد با توجه به رویدادهای اخیر، خودایشان هم دچار این مشکل هستند. بسیاری از کارشناسان بر این باورند که بصیرت و درایت حکم می کند که برای جلوگیری ازخشونت باید راههای مسالمت آمیز و اصلاح را نه تنها  باز گذاشت بلکه باید آنها را تشویق و ترغیب هم کرد،اما ظاهرا ایشان باور دیگری دارند.


با مروری بر روند کنونی جامعه می توان پی برد که آقای خامنه ای  بی صلاحیت ترین انسانی است که می تواند  واژه "بصیرت" را به کار ببرد. البته ما رئیس جمهور جنگ افروزی مانند آقای بوش  را هم داشتیم که تمام مدت حرف از دموکراسی و ترویج آن  می زد. آقای خامنه ای نشان داده که به هیچ عنوان در سیاست  بصیرت ندارد اما توطئه را خوب می شناسد.دسته بندی و گروه بازی یک مساله است و بصیرت مساله ای دیگر.این نشانه  بی بصیرتی ایشان است که جنبش سبز به اینجا رسیده است. این جنبشی بود که اصلا ایشان را به خطر نمی انداخت و می توانست دولت را تقویت کند،اما به این سرنوشت دچار شد .جهان اسلام همواره به  دو کشور نگاه می کرد در درجه اول ایران بود که هژمونی منطقه ای داشت و بعد ترکیه بود  که از ما بسیار عقبتر بود. ولی الان ترکیه به الگو تبدیل شده است. وقتی می بینیم دولت دینی در ترکیه از سکولارها هم  جلو افتاده وانتخابات را یکی پس از دیگری برنده می شود، می توانیم بگوییم که اسلامگرایان ترکیه بصیرت دارند.الآن ایران فقط  برای بن لادن ها، طالبان ها و کرزای و امثال آنها جاذبه دارد. در حال حاضر آگاهان دنیا به محض اینکه به هویت حکومت ایران پی می برند دیگر انقلاب ایران برایشان جاذبه ای  نخواهد داشت. این چه بصیرتی است که ایشان  انقلابی با این عظمت را  بدست گرفتند وباجامعه ای که بعد از سی سال، هشتاد درصد ازجمعیت آن با شور و شوق به پای صندوق رای آمدند آنگونه رفتار کردند.این چه بصیرتی است که کشور را در فهرست  فاسدترین کشورهای دنیا قرار داده اند. کامبوج توانسته از 60 کشور پیشی گرفته و خودش را به جلو ببرد. من نمی دانم ایشان از کدام بصیرت صحبت می کنند.

جنبش سبز، یک جنبش ملی و متشکل ازمردم  دیندارو غیر دینداراست


یکی از موارد مطرح شده در سمینار دین و جنبش سبز که در دانشگاه تهران برگزار شد این بود که آیا جنبش سبز یک  جنبش دینی است یا جنبش ضد دین. ارزیابی شما چیست؟

طرح مسئله دین و ضد دین، اشتباه است. دین بخش وسیعی از باورهای مردم و نیاز مردم است.اما"دین"و "حکومت دینی" دو مقوله  جدا هستند. مردم می گویند  که حکومت دینی نباشد و علتش هم این است که حکومت مجبور است یک ایدئولوژی داشته باشد. در جنبش سبز انسانهای دینی و غیر دینی هر دو هستند. جنبش ملی است نه دینی. حرکتی است در جامعه علیه نظامی که حقوق مدنی مردم را از بین برده. سئوالی که باید عنوان شود این است که آیا جنبش سبز طرفدار حاکمیت یک گروه اقتدارگراست  که می خواهد اندیشه دینی اش را در جامعه تحکیم  بکند؟ کار دولت برقراری امنیت در جامعه است نه ترویج  ایدئولوژی در جامعه. من می گویم رای من کجاست. دزدی و فساد نباشد و این ربطی به دینی و غیر دینی بودن من ندارد.


از فرصتی که در اختیار ما گذاشتید، سپاسگزارم.
 

ارسال به :