یکشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۶ -
- 22 Oct 2017
01 صفر 1439 آخرین به روز رسانی : ساعت ۱۸:۱۷ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
نفرت و چرخه خشونت
آیا برای مقابله با دیکتاتوری و خشونت باید به خشونت متوسل شد؟ و آیا در مبارزه، بر «نفرت» خود مهار زده‌ایم؟

آیت الله خامنه ای که خود را رهبر مسلمانان جهان می داند، و محمود احمدی نژاد که خود را منتخب مردم می خواند، پس از انتخابات سال 1388 و اعتراض شهروندان به نتایج رسمی اعلام شده، میلیون ها معترض را «خس و خاشاک»، «اراذل و اوباش»، «مگس» و ... خواندند؛ آن یکی درصدد صدور انقلاب و اسلام حتی به زور است، و دیگری ویترینی از مدارا و رعایت حقوق بشر و نارضایتی از وضعیت حاکم مقابل رسانه های بین المللی قرار داده و دیگر مهره هایشان به فکر پنهان کردن حقیقت اند.

 


از آنچه در میان مردم و در کوچه و خیابان ها می گذرد ابراز بی اطلاعی می کنند و چه بسا «آقا»، با اطرافیانی که دارد به واقع نیز از بی خانمانی، بی کاری و اعتیاد بی خبر باشد؛ هرچند که در سخنرانی های خود با ذکاوت بسیار «به در می زند تا دیوار بشنود». ایشان بر طبل انقلاب و جنگ ۸ ساله می زند و قضاتش در دادگاه های غیرقانونی، خانواده های شهدا و جانبازان را به بدترین القاب می خوانند. طرفه آنکه رهبر جمهوری اسلامی هم چنان اعتراض مردم را «فتنه ی آمریکا و اسرائیل» توصیف می کند، و منتخب حاکمیت نیز شهدایشان را می دزدد و به ازای جان شهروندان، پیشنهاد دیه می دهد.

 


به راستی آیا می توان در واکنش به چنین کنش هایی جز تولید نفرت، انتظاری داشت؟ این نفرت کجا و به چه شکلی به انفجار خواهد رسید؟ مرزهای این واکنش کجا خواهند بود؟ و آیا جز آشکار شدن همه ی زوایای حقیقت راهی برای ایجاد عدالت وجود خواهد داشت؟

 


رضا معینی در نشستی در پاریس جمله ای را مطرح کرد که شاید برای نسل من که روزهای انقلاب و به پیروزی نشستن حکومت اسلامی را ندیده اند «فقط» قابل فهم بود نه قابل دیدن؛ «حکومت های دیکتاتوری نفرت تولید می کنند، و نفرت به خشونت کشیده خواهد شد و در صورت خشونت آمیز بودن رفتار دادخواهی اتفاق نخواهد افتاد». کلامی که از دید روشنفکری، روانشناسی، جامعه شناسی بسیار متین و قابل فهم است اما برای «دهه شصتی ها» قابل رویت نیست چرا که در روزهای انقلاب و اتفاقات بعد از آن حضوری نداشتند و نگاه سیاسی و مدنی اش معطوف به اواخر ریاست جمهوری رفسنجانی و پس از آن است.

 

اما آنچه در کشورهای عربی اتفاق افتاد نگاه منطقی تری به جمله های معینی داد؛ سقوط دیکتاتورها، نفرت مردم شاید آزاد شده و انتقام به جای دادخواهی؛ حسنی مبارک در قفس به دادگاه می رود و قذافی زیر مشت و لگد جان می دهد.

 

 

در ماه های اخیر، و پس از حوادث مترتب بر انتخابات 22خرداد 88، صاحب نظران و جامعه شناسان سرشناسی به بحث در مورد خشونت پرداخته اند؛ عده ای مخالف خشونت بودند و طرفدار «مبارزه مسالمت آمیز»ی که به دموکراسی ختم می شد و عده ای دیگر خشونت را در مرزهایی محدود می کردند و «دفاع از خود» را مشروع می دانستند. برخی هم با مقایسه جنبش سبز با آنچه در کشورهای عربی اتفاق افتاد معتقد بودند می توان مثل مصر عمل کرد و تعدادی دیگر هم حامی حضور نیروهای بین المللی برای کمک به «خلاص شدن از شر دیکتاتور» بودند.

 

جدا از آنکه نباید حافظه تاریخی را فراموش کرد و می توان خیلی دور نرفت و به کشورهای همسایه مانند عراق یا افغانستان نگاه کرد که پس از حضور نیروهای بین المللی و بدون «دادخواهی»، سقوط دیکتاتورها را شاهد بودیم اما هیچ «عدالت» و «امنیت» ی اتفاق نیفتاد؛ می توان نظرات مختلف را در خصوص تحولات کشورهای عربی و آنچه به ظاهر واجد سقوط دیکتاتورهاست مطالعه کرد.

 

 

آنچه در لیبی اتفاق افتاد سندی برای اثبات این سخن است که «خشونت، خشونت می آفریند»؛ و گواهی برای ایجاد این سئوال که آیا برای مقابله با دیکتاتوری و خشونت باید به خشونت متوسل شد؟ پاسخ روشنفکرانه ی آن بسیار واضح است؛ اما فردای لیبی نامعلوم، که چه بسا فردایی بس ناامید کننده تر از افغانستان و عراق را انتظار کشد. آنچه واضح تر از هر افقی به نظر می رسد بحث «منافع» است؛ چه دولت یا حکومتی به اندازه خود مردم می تواند منافع شهروندان یک کشور را بسنجد و درصدد اجرای آن باشد؟ اظهر من الشمس است که نیروهای بین المللی نیز به دنبال منافع خود هستند، و بعد از آن شاید مردم، همانطور که امروز در افغانستان پس از این همه تلاش برای رهایی از طالبان، بحث گفتگو با آنها بیان شده، آیا طالبان تغییر رویه و فکر و ایده ئولوژی داده است؟

 

 

کشته شدن معمر قذافی زیر مشت و لگد نه تنها عجیب نبود بلکه از پیش قابل حدس بود؛ حاکمی که با توپ و تانک به پذیرایی از میهمانانش می رود و در توهم قدرت دست و پا می زند و زبانی جز تحقیر بلد نیست و خشونت و سرکوب را سرلوحه رفتارش قرار می دهد، صدها هزار شهروند را «موش» می خواند و به راحتی شهروندانش را به خاک و خون می کشد، وقتی به دست همان «موش» ها بیافتد و بی دفاع باشد مسلم است که نفرت تولید کرده را باید پاسخ دهد؛ نفرتی که از خود او و رفتارش نشأت گرفته است بی هیچ دادگاه «عادل» و «دادخواهی» قربانیان و روشن شدن زوایای حقیقت.

 

 

در عراق، دادگاه علیه صدام شکل گرفت، قاضی اول به علت «مدارا» برکنار شد و قاضی دوم، صدام را به محاکمه کشید و حکم بر اعدامش داد. اما وقتی کشور از حضور نیروهای امنیتی که به دنبال منافع خود بودند خالی نشد، امنیتی نیز حکمفرما نشد. همین باعث شد امروز بسیاری از شهروندان عراقی از صدامی که از آوردن نامش در هراس بودند یک «شهید» و «قربانی» بسازند و حسرت امنیت را به دل داشته باشند زیرا انسان جدا از مبتلا بودن به «فراموشی»، می خواهد «زندگی» کند.

 

 

سئوال این جاست: اگر روزی روزگاری آقای خامنه ای به دست شهروندان معترض بیافتد چه خواهد شد؟ آیا نفرتی که خود او عاملش بود، سپری برای به خشونت کشیده نشدن رفتار مردم خواهد داشت؟ یا این نفرت سرباز خواهد کرد و خشونتی دیگر در پاسخ خشونت دیکتاتور را به بار خواهد آورد؟ آیا حافظه تاریخی ما در منطقه به یاری مان خواهد آمد؟

 

روشنفکری نوشته است: «آخر وقتي قذافي ٤٠ سال، مردمش را له مي كند و ده ها هزار كشته و مفقود و زنداني در كارنامه اش دارد اگر به دست آنها بيفتد معلوم است كه «سگ كشي» راه مي اندازند. توصيه به مدارا و عدالت با او، كاري روشنفكرانه اما بيهوده است.»

 

 

می توان این جمله را خواند، می توان به عمق نفرت مردم از حاکمشان اشراف داشت، می توان کشتار دیکتاتور و توهمش را دید، همان طور که شرق الاوسط نوشته است: «وقتی قذافی را از سوراخی که در آن پنهان شده بود خارج کردند با اسلحه هایی که در دست داشت مدام سئوال می کرد چه شده، چه اتفاقی افتاده است». می توان به عمق توهم در اثر قدرت مردی پی برد که سال ها پیش خود علیه ظلم انقلاب کرده بود و توسط مردم قهرمان شده بود. اما نمی توان خشونت را توجیه کرد. وقتی حرکتی و شاید انقلابی این چنین در کشوری مانند لیبی به ثمر نشیند کدام تضمینی می تواند حکم کند که مظلومان پیشین خود تبدیل به ظالم نشوند؟

 

 

انقلاب ۵۷، علیه ظلم به پا خواست و به پیروزی رسید؛ اما همین انقلاب، خشونت و قتل عام مخالفان یا منتقدان را در پی داشت. منتخبان مردم به حاکمیت رسیدند اما آنقدر در تشویق و مذمت اطرافیان غرق شدند که توهم همه وجودشان را پر کرد. آنان اعتراضات را ندیدند و باور نکردند؛ دروغ گفتند و در سایه ی نفی دیگران (آمریکا و انگلیس و بیگانگان) سعی کردند خود را اثبات کنند. این روند بدانجا رسیده که امروز درصدد حذف ریاست جمهوری اند؛ جایگاهی که می تواند محل تبلور اراده و نقش مردم در حکومت باشد.

 


خودکامگان اینک در این نقطه ایستاده اند تا زمام قدرت را بیش از پیش در اختیار گیرند و درنهایت نفرت را بیشتر کنند. توهم قدرت، از یادشان برده که در ایران و کشورهای همسایه چه گذشته و می گیرد؛ تا روزی به دست مردم بیافتند.

 

آیا در آن روز تاریخی باز هم خشونت یا «سگ کشی» توجیهی این چنینی خواهد داشت؟ یا علیه فراموشی ایستاده ایم و نفرت را مهار زده ایم تا به قول رضا معینی، روغنی برای چرخش بیشتر این چرخه خشونت بر پایه های روابط حکومت و شهروند ریخته ایم؟


برای خروج دیکتاتورها از توهم و کاستن از حجم سرکوب و شاید «بینایی» آنها، انگار دیگر امیدی نیست؛ خامنه ای با ابراز تمایلش به بازگشت پست «نخست وزیری» و حذف ریاست جمهوری میخ های آخر را برای حذف مردم بر تابوت جمهوریت نظام می زند.
او در جایگاه خود به درستی عمل می کند که غیر از این نمی توان از یک دیکتاتور انتظار داشت؛ اما آیا ما در جایگاه مقابل درست عمل می کنیم؟ می دانیم چه می خواهیم و در مقابل چه ایستاده ایم؟

 

*نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.

 

ارسال به :


نظرات
ارسال نظر
مشخصات فردی من را به خاطر داشته باش

*نظرات حاوی کلمات و عبارات رکیک و غیر اخلاقی و همچنین توهین و افترا منتشر نخواهد شد .
**از نوشتن نظر خود به صورت فینگلیش خودداری نمایید.
***از اینجا فینگلیش را به فارسی تبدیل کنید.