عباس عبدی
جناب آقاي مرتضي كاظميان
با احترام
نقد شما را نسبت به مطالب اخيرم در جرس خواندم، دوست داشتم كه همان روز پاسخ آن را خدمتتان تقديم كنم ولي به علت سفر پيشبيني نشده و بيماري سخت و سرماخوردگي اين امر ميسر نشد و اكنون با چند روز تأخير مواردي را در پاسخ به شما تقديم ميكنم.
(۱)
به دقت نقد کنیم
۱. مرقوم فرمودهايد كه: « برخی مواضع آقای عبدی در این مصاحبه، چنان بود که نمیشد به سکوت رضایت داد ». معناي ضمني اين جمله آن است كه پيش از اين مطالبي از سوي من عنوان شده كه به هر دليلي در برابر آنها به سكوت رضايت داده شده ولي اين بار چنين رضايتي جايز نبوده است. با توجه به اين كه از نظر بنده، نقد آراي ديگران نه دشمني، بلكه نوعي خيرخواهي و ابراز دوستي تلقي ميشود، چه خوب بود در همان زمان به هر نحوي كه مناسب ميدانستيد انتقادات خود را مطرح ميكرديد. شايد در اين صورت حداقل يكي از طرفين يا حتي هر دو طرف نسبت به مواضع خود تعديل ميشدند و كار به اينجا نميكشيد كه سخناني به زبان رانده شود كه كاسهي صبر را لبريز كرده و به ناچار سكوت شكسته شود. مشكل اين جاست كه وقتي اختلاف نظرات تا اين حد پيشرفت كند، عقبنشيني و تصحيح موضع نيز ممكن است حيثيتي تلقي شود و چه خوب بود كه در همان اولين فرصتها، انتقادات مطرح شود و اگر مطالب اخير من اجازه نداده كه دوستان بيش از اين مهر سكوت بر لب بزنند، بايد از آن استقبال كرد چون به طریق اولی اجازه نداده است كه اختلاف نظرات و برداشتها بيش از اين عميق گردد.
۲. نوشتهايد كه: « برخلاف برخی از منتقدان، مایل نیستم پا در حوزهای بگذارم که به نقد «انگیزه» و مولف، یا سوابق سیاسی ایشان برمیگردد ». واقعيت اين است كه از شما جز اين انتظاري نيست. ويژگيهاي اخلاقي آقاي كاظميان و ساير دوستانشان، نزد همه از جمله من شناخته شده است و به لحاظ رأي و نظر هم نباید نيازمند آن بودد كه به جاي نقد مطالب به انگيزههاي ناشناخته و موهوم افراد پرداخت. متمايز بودن شما از كساني كه انگيزهشناسي، حرفهي اوليه و آخرين و علم لدًنی و مادرزادي آنان است، افتخاري است كه اميدوارم هيچگاه آن را از دست ندهيد و علت پاسخگويي من به شما نيز همين ويژگي است و اين پاسخ نيز فقط حقشناسي به شماست وگرنه كساني كه انگيزهشناسي ميكنند و تهمت ميزنند، ارزش پاسخگويي ندارند. ولي دربارهي سوابق سياسي قضيه فرق ميكند. انگيزه امري كاملاً ذهني و شخصي و غيرقابل سنجش است ولي سوابق سياسي موضوعي عيني است. ولي پرداختن به اين مسائل وقتي كاربرد دارد كه هدف ما نقد فرد و نه نقد گزارههاي تحليلياش باشد. به همين دليل هم نقد سوابق سياسي نيز جزئي از نقد سياسي و لازم است. ولي در اينجا خارج از موضوع بحث است.
۳. هرچند شما دربارهي انگيزههاي من چيزي ننوشتهايد، ولي من ميخواهم به انگيزههاي شما بپردازم!! از نظر من، شما و بسياري از دوستاني كه در جنبش سبز فعاليت ميكنيد، واجد انگيزههاي انساني و ملي هستيد و در اين شكي ندارم. افرادي كه از زندگي شخصيشان ميگذرند و در عمل هم ثابت كردهاند كه حداقل تاكنون صادقانه به آرمانهاي خود متعهد بودهاند و هزينههاي آن را نيز پرداختهاند، بنابراين من نهتنها در مقام نقد انگيزههاي شما و ساير دوستانتان نيستم، بلكه آنها را ارج مينهم و درجهي خلوص آن را از انگيزههاي خود بيشتر ميدانم. نهتنها انگيزهي شما را ميشناسم، بلكه در خيرخواهانه بودن انگيزهي بسياري از افراد داخل حكومت هم شك ندارم و آنان هم با انگيزههاي خيرخواهانه و مثبت دست به اقداماتي ميزنند كه از نظر من و شما پذيرفتني نيست. به همين دليل است كه اگر بخواهيم درستي و نادرستي گفتار و رفتار را از انگيزهها نتيجه بگيريم، با بنبست مواجه ميشويم، و از روي رفتار و گفتار هم نميتوان با اطمينان به كنه انگيزهها پي برد. از اين رو در سياست و نقد سياسي، مسألهي محوري نقد گفتار و رفتار است و در انگيزهها نميتوان وارد شد. بدترين رفتارها ممكن است با خيرخواهانهترين انگيزهها انجام شود. پس تمركز را بايد بر رفتار داشت.
چند نكتهي ديگر را هم ميخواستم در مقدمه بنويسم كه بهتر ديدم در پايان به آنها بپردازم.
۴. نوشتهايد كه: «، آقای عبدی در سخن مورد استناد، در درجه ی نخست، مهر تاکیدی زده بر تقلب فاحش در انتخابات ۱۲ اسفند. یعنی اگر مطابق اظهارنظر ایشان، میزان مشارکت در انتخابات مجلس نهم کمابیش درحد مجلس هشتم بوده، در آن انتخابات حدود ۵۱ درصد و در این انتخابات، حسب ادعای حاکمان بیش از ۶۴ درصد شهروندان پای صندوقهای رای حاضر شدهاند. چنین انتخاباتی با این کیفیت، خود مهر تاییدی است بر سیاست و تاکیدات کسانی که دلیلی برای شرکت در نمایش ۱۲ اسفند نمی دیدند ». اين گزارهها و نتيجهگيريهاي شما از يك اشتباه فاحش ناشي ميشود. متأسفانه سايت عصر ايران بخشي از گفتوگوي مرا حذف كرد كه اگر وجود ميداشت شايد چنين اشتباهي هم براي شما رخ نميداد هر چند بدون آن نیز نباید مرتکب چنین اشتباهی شد. تقلب در انتخابات با كم و زياد اعلام كردن درصد مشاركت دو چيز گوناگون است. تقلب؛ زياد يا كم كردن عمدي تعداد آرا و يا جابهجا كردن آرا را شامل ميشود. ولي كم يا زياد شدن درصد مشاركت ميتواند ناشي از دو اتفاق باشد. يا از طريق كم و زياد كردن تعداد آرا كه اين تقلب است و يا ناشي از كم اعلام كردن واجدين حق رأي كه اين را تقلب نميگويند و اين موضوع آشكاري است. هميشه (چه در گذشته و چه در حال) تعداد واجدين حق رأي به طور معمول حدود ۱۰ درصد كمتر از تعداد واجدين واقعي اعلام ميشود تا از اين طريق درصد مشاركت به شكل صوري افزايش يابد. در اين انتخابات هم همين طور است. تعداد واجدين حق رأي را رسماً ۴۸ ميليون نفر اعلام كردند ولي به نظر من و با استناد به نتايج سرشماري سال ۱۳۸۵، اين تعداد حدود ۵۴ ميليون نفر است.
من نميدانم كه جناب آقاي كاظميان ۵۱ درصد شركتكنندگان در انتخابات مجلس هشتم را از كجا آوردهاند ولي جهت اطلاع ايشان عرض ميكنم كه مطابق اعلام وزارت كشور (موجود در سايت اين وزارتخانه) رقم درصد مشاركت در آن انتخابات بر اساس ۴۳/۸ ميليون نفر واجد حق رأي، ۵۵/۴ درصد است. ولي اگر درصد واجدين حق رأي را از سرشماري سال ۸۵ استخراج كنيم، اين تعداد ۴۷/۷ ميليون نفر ميشود كه همان ۵۱ درصد مشاركت گفته شده از سوي آقاي كاظميان ميشود. اين درصد در انتخابات اخير اندكي بيشتر و به حدود ۵۴ درصد رسيده است. بنابراين اظهارات مرا در گفتگو نميتوان تأييد تقلب به معناي پيشگفته دانست ولي اگر تغيير تعداد واجدين حق رأي و اعلام كمتر آن را تقلب بدانيم، در اين صورت همهي انتخابات قبلي واجد چنين مشخصهاي بودهاند و آقاي كاظميان نميتوانند از اين حيث ميان انتخابات اخير و قبليها تمايزي قائل شوند و اگر اين امر مهر تأييدي است بر سياست و تأكيدات كساني كه دليلي براي شركت در انتخابات ۱۲ اسفند نميديدند، بايد گفت كه اين مهر تأييد در انتخابات قبلي هم وجود داشته و نبايد در آنها هم شركت ميكردند. حتي در مورد انتخابات سال ۸۸ هم به طور رسمي۴۶/۲ ميليون نفر واجد حق رأي اعلام شده است، در حالي كه رقم اصلي نزديك به ۵۰ ميليون نفر بوده و معلوم نيست با توجه به اين كه اين رقم از مدتها پيش از انتخابات اعلام شده بود، چرا برخي كه آن را تقلب ميدانند در آن انتخابات شركت كردند؟!
۵. جناب كاظميان مرقوم فرمودهاند كه: «آقای عبدی توضیح نمیدهد که دلیل او برای اینکه «درصد شرکت کنندگان در این انتخابات، کمابیش در حد مجلس هشتم بود»، چیست. یا باید به ادعای وزارت کشور احمدی نژاد و شورای نگهبان آیت الله خامنهای اعتماد کرد، و یا به برآوردهای ناظران. کدام ناظر، تراز برآورد آقای عبدی است؟ برخی ناظران در داخل کشور، که آقای عبدی بهخوبی آنان را میشناسد و به روابط و تخصص آنان اشراف دارد، بر این باورند که میزان مشارکت در انتخابات به ۴۰ درصد نمیرسد. در این صورت، آیا باز وضع همان است که آقای عبدی میگوید؟ از کسی چون آقای عبدی که دست توانمندی در پیمایشهای میدانی دارد، این شکل از ادعا و ارزیابی، بعید است». خب چون بخشي از مصاحبه حذف شده، به همين دليل ضمير ارجاع مشخص نبوده است. ولي استناد من به وزارت كشور احمدينژاد، و شوراي نگهبان آيتالله خامنهاي است! و من ناظري را نمي شناسم (چه رسد به آن كه به خوبي او را بشناسم) كه حكم به ميزان انتخابات زير ۴۰ درصد داده باشد و يقين بدانيد كه چنين ناظر معتبري هم وجود خارجی ندارد و اگر ادعاي صلاحيت كند، نمرهي لازم را براي كسب صلاحيت به دست نخواهد آورد. ايميل مرا در اختيار داريد، به اين ناظر محترم بدهيد تا از مستندات ايشان مطلع شوم. يقيناً اگر قانعكننده بود (نه از سوي من، از سوي ۵ نفر فرد معتبر ديگر)، به شما اطمينان خواهم داد كه نظرات او را پذيرفته و رسماً اعلام ميكنم، هر تبعاتي هم كه ميخواهد داشته باشد. ولي يقين بدانيد كه اينها اظهارات غيررسمي و حدس و گماني در گعدههای سياسي است و هيچ ناظري وجود ندارد كه بتواند چنين ادعاي علمي را مطرح كند. براي طرح چنين ادعايي مقدمات زيادي لازم است، ميتوانيد از آقاي دكتر قاضيان که فعلا در دسترس شما هستند جويا شويد تا راهنماييهاي لازم صورت گيرد.
ولي چرا به آمار رسمي استناد ميكنم؟ اول اين كه من در مقابل آمار رسمي منفعل نيستم. بسياري و البته نه همهي موارد از تقلب آمار را ميتوانم از طريق تجزيه و تحليل جزئيات آمار رسمي برملا كنم، كه پيش از اين هم انجام دادهام. ولي اجازه دهيد كه بپرسم اگر اين دو مرجع براي استناد به آمار معتبر نيستند، خب شما چگونه و بر اساس چه ملاكي به انتخابات مجلس هشتم استناد ميكنيد؟ آمارهای انتخاباتهاي قبلي را چگونه توجيه ميكنيد؟ و اساساً ديگر بحث از آمار و ارقام چه جايگاهي دارد؟ براي اين كه بدانيد چرا من به اين آمار استناد كردهام، بخشهاي منتشر نشدهي مصاحبه با عصر ايران را در زير تقديم ميكنم.
"
در این انتخاباتی که از نظر شما غیررقابتی بود، طبق رقم اعلام شده، ۶۴ درصد واجدین حق رای شرکت کردند ...
این رقم درست نیست.
رقم درست به نظر شما چقدر است؟
فکر می کنم در آینده نزدیک کسانی پیدا شوند که بتوانند بر اساس همین امار موجود، رقم دقیق مشارکت در انتخابات را اعلام کنند. در تحلیل میزان مشارکت در این انتخابات، باید به دو نکته توجه کنیم. تعداد و درصد رای دهندگان را باید از هم تفکیک کرد. تعداد رای دهندگان به هر حال رقم مشخصی است. اما درصد رای دهندگان بستگی به کم و زیاد کردن مخرج کسر واجدین حق رای است. اگر مخرج کسر کوچک شود، بدون اینکه نیازی به افزایش تعداد آرا باشد، درصد مشارکت بصورت صوری افزایش می یابد.
کوچک کردن مخرج کسر یعنی چه؟
یعنی واجدین حق رای را به جای اینکه ۵۴ میلیون نفر اعلام کنیم، ۴۸ میلیون نفر اعلام می کنیم. این کار موجب تفاوتی حدود ده درصدی در میزان رای دهندگان می شود بدون اینکه تعداد رای دهندگان را بیش از حد واقعی اعلام کنیم.
به نظر شما، واجدین حق رای بیش از ۴۸ میلیون نفرند؟
بله، تعداد آنها خیلی بیش از ۴۸ میلیون نفر است. اما کار دیگری هم می توان کرد. می توان صورت کسر یعنی تعداد آرا را افزایش داد. در این صورت شما باید آرای همه را به یک نسبت بالا ببرید که کسی از نامزدها اعتراض نکند. اما این امر تقریباً اگر نگوییم غیر ممکن خیلی مشکلزاست. راه دیگر این است که آرای برخی از کاندیداها را بالا ببرید که این هم مساله ساز می شود. بنابراین می توانید ارای باطله را بالا ببرید. آرای باطله جزو شمارش کل مشارکت کنندگان محسوب می شود اما تاثیری در نتیجه انتخابات ندارد. بنابراین من معتقدم تغییر جدی در نتایج این انتخابات حاصل نشده است.(مساله رد صلاحیتها بحث دیگری است) انچه که ممکن است رخ داده باشد، افزایش رقم آرای باطله است. البته من مطمئن نیستم آرای باطله بیش از حد واقعی اعلام شده باشد اما مقایسه بین آرای باطله این دوره و دوره قبل انتخابات مجلس، می تواند در تحلیل این موضوع راهگشا باشد. یعنی باید دید که آیا درصد آرای باطله این دوره، از دوره قبل خیلی بیشتر است یا نه؟ همیشه درصدی از آرای باطله وجود دارد ولی اگر این رقم و درصد خیلی زیاد باشد، این امر مساله ساز می شود. بنابراین من فکر می کنم میزان مشارکت در انتخابات مجلس نهم، حول و حوش پنجاه درصد بود. .."
بنابراين يقين بدانيد كه دربارهي آمار و ارقام و ميزان مشاركت حتماً دقيق سخن ميگويم و هيچگاه اجازه نميدهم كه اعتبار و صلاحيت پژوهشی من قرباني اهداف كوتاه مدت سياسي شود. دربارهي انتخابات سال ۸۸ هم نظرات متفاوتي از دوستان دارم و متأسفانه حتي همان كارشناسان و ناظران معتبر (نميدانم همانها هستند يا افراد ديگر) نظرات رسانهاي جنبش سبز را تأييد نميكنند، ولي بنا بر ملاحظاتي انگيزهي كافي براي بيان آن ندارند.
۶. فرمودهايد كه: « در وجه سلبی، اما میتوان بهگونهای دیگر سئوال کرد، اگر گروههایی که انتخابات را تحریم کردند بر ضرورت مشارکت در آن پامیفشردند، آیا هیچ اتفاقی در میزان مشارکت مردم رخ نمیداد؟ اگر رهبران جنبش سبز، زندانیان سیاسی، خانواده شهدای جنبش سبز، آقای خاتمی و دیگر احزاب و گروهها (از مشارکت و نهضت آزادی تا دیگر لایههای اپوزیسیون) لزوم حضور پای صندوقها را مورد تاکید قرار میدادند، آیا سقف مشارکت، دچار تکان نمیشد؟ پس چگونه و با کدام منطق، آقای عبدی به راحتی اثرگذاری اجتماعی و سیاسی قهرکنندگان با انتخابات ۱۲ اسفند را نفی کرده است؟ بعید است که پژوهشگر اجتماعی و تحلیلگری چون ایشان، بخواهد پشتوانه اجتماعی معنادار تحریم کنندگان را نفی و رد کند.
».از آقاي كاظميان عزيز بعيد است كه تا اين حد بر اساس مفروضات و پايههاي غيرمنطقي به نقد ديگران بنشينند. لطفاً خوب توجه كنيد تا بعد از اين دچار اينگونه سوءتفاهمها نشويم. اگر به مصاحبهي من توجه ميكرديد در آن آمده است كه تحريمكنندگان نتوانستهاند يا نميتوانند مردمي را كه در پي مشاركت هستند، مخاطب خود قرار دهند و آنها را به عدم مشارکت مجاب كنند. بنابراين روشن است كه آنان اگر دلايل كافي براي شركت داشته باشند، مخاطبان خود را ميتوانستند به شركت ترغيب كنند، ولي براي عدم مشاركت مخاطبان خودشان نيازي به تحريم نداشتند، ميتوانستند سكوت كنند يا توپ را به زمين حكومت بياندازند، همچنان كه در مجلس هشتم هم سخني از تحريم نبود، و مخاطبان امروزي تحريمكنندگان قانع به شركت نشدند و شركت هم نكردند. بنابراين اثبات يك امر، نفي ساير ادعاها نيست. اما اجازه دهيد كه يك فرض ديگري را هم اضافه كنم، در اين انتخابات حتي اگر اصلاحطلبان و تحريمكنندگان هم مردم را به مشاركت دعوت ميكردند، باز هم گمان نميكنم كه در آرا تأثير چنداني ميداشت، زيرا مسأله دعوت به شركت يا تحريم نيست، بلكه زمينههاي عيني انتخابات از حيث رقابت و ... است كه مردم را به حضور ترغيب يا از آن دور ميكند. انتقاد من هم به تحريمكنندگان همين بود كه براي تحريم بايد مخاطباني بيشتر از مخاطبان موجود خود را؛ كه اگر از آنان دعوت هم ميكرديد پاي صندوق نميرفتند، را بتوانيد به تحريم جلب كنيد. ولي تحريمكنندگان به علت ضعف رسانه و ضعف مفهوم كه مورد پسند و مسألهي اين طبقات باشد در تحريم شكست خوردند.
۷. نوشتهايد كه: « هیچکدام از شخصیتهای حقوقی و حقیقی که بر عدم شرکت خود در انتخابات تاکید کردند، معتقد نبودند که انتخابات مشارکتی ۷۰-۸۰ درصدی خواهد داشت. اساسا بحث اصلی همهی آنان، فقدان لوازم مورد نیاز برای یک انتخابات آزاد و سالم و منصفانه بود. وقتی چنین شرایط و لوازمی موجود نیست، طبیعتا نتایج انتخابات هم ناسالم ارزیابی خواهد شد و غیرقابل اعتنا».
جناب كاظميان در كدام انتخابات گذشته، لوازم مورد نياز براي انتخابات آزاد و سالم و منصفانه وجود داشته است كه ميخواهيد در اين انتخابات باشد؟ به علاوه اين چه ربطي به تحريم دارد؟ تحريم يك كنش ايجابي در جهت ترغيب ديگران به عدم حضور در انتخابات است، در حالي كه اگر گفته ميشد كه ما قصد شركت داريم ولي لازمهي آن ايجاد شرايط اولیه به اندازهي پيشزمينهي مجلس هشتم است، در اين صورت جاي پرسشي باقي نميماند و توپ در زمين حكومت بود. در ادامه نوشتهايد كه: «اما این مهم بود که مستقل از کسانی که مصمم به عدم شرکت در انتخابات بودند، لایههای اجتماعی مردد نیز همراه جنبش اعتراضی شوند. یعنی بجای حضور پای صندوقهای رای (تحت تاثیر بمباران تبلیغاتی رسانههای عریض و طویل حکومت یا جو روانی جامعه یا برخی ملاحظات سیاسی و حتی اقتصادی) توجیه شوند که صحنه انتخابات را خالیتر سازند. اتفاقی که رخ داد؛ وضعی که به شکلی محسوس در بسیاری نقاط ایران برای شهروندان ملموس بود». با اين حساب بايد دستها را بالا ببريم و سخن جناب كاظميان را بپذيريم كه بله چنين شد و البته نيازي هم به ارائهي دلايل و مستندات نيست. اين سخن را براي دوستاني كه در پي تحريم بودند و علاقهمندند که خود را پیروز بدانند، بايد زد، نه براي من كه بر اساس مستندات فوق ثابت كردهام كه تحريم در كاهش آرا به طرز معناداري موفق نبوده است.
آقاي كاظميان يك بار ديگر اين اظهارنظر خود را مرور كنيد تا ببينيد كه براي بيان آن بر اساس منطق علمي چه مسيري را بايد طي كرد.« اتفاقی که رخ داد؛ وضعی که به شکلی محسوس در بسیاری نقاط ایران برای شهروندان ملموس بود.
اگر رهبر جمهوری اسلامی تاکید میکند بحرانی وجود ندارد (و ازجمله نظام با «بحران مشروعیت» و «بحران مشارکت سیاسی» روبرو نیست)، و در پی نواختن «سیلی» به گوش مخالفان است، آن هم به لطف «صفهای طویل»، برای دموکراسی خواهان ایران، مهم به تصویر کشیدن دوباره عمق شکاف ملت – دولت و بحران مشروعیت نظام سیاسی در ایران بود. چیزی که به قدر لازم بهوقوع پیوست. اگر جز این بود، چه نیازی به دستکاری نتایج انتخابات»
اجازه دهيد كه ريشهي خطاي تحليلي دوستان تحريمي را بيان كنم. همان خطايي كه در سال ۸۸ هم به آن عارض شدند. من اين نكته را در موارد ديگر هم توضيح دادهام. مشكل اينجاست كه توزيع اجتماعي راي منتقدين و حكومت(حكومت متكي به منابع نفتي)، نسبتاً دو قطبي است. اگر مشاركت انتخابات اخير حدود ۵۴ درصد بوده، مشاركت در استان تهران حدود ۳۰ درصد است و مشاركت در حوزهي انتخابيهي تهران (شامل تهران، شهرري، اسلامشهر و شميرانات) حدود ۲۷ درصد است و مشاركت در مناطق ۱ تا ۶ (بالاتر از خيابان انقلاب) به احتمال فراوان به حدود ۲۰ درصد و شايد هم كمتر ميرسد. وقتي كه انتخابات شبيه سال ۸۸ يا ۸۰ يا ۷۶ و يا مجلس ششم ميشود، حضور طبقات متوسط و بالاي جامعه يكباره ۳ و حتي ۴ برابر ميشود و كل مشاركت مردم ايران به ۸۰ درصد هم ميرسد. در نتيجه وقتي ناظران مورد نظر آقاي كاظميان عزيز در انتخاباتي مثل ۱۲ اسفند به مراكز رأيگيري نگاه ميكنند، مشاركت را تا حدود يك چهارم و يا يك سوم برآورد ميكنند، در حالي كه اين امر غلط است، زيرا در بسياري از مناطق دیگر کشور چنين تغييري وجود نداشته و يا در اين حد نبوده. حتماً ميدانيد كه استانهايي مثل كهگيلويه و بويراحمد، ايلام و خراسان جنوبي كه از استانهاي فقير جامعهي ايران هستند، بيشترين درصد مشاركت را داشتهاند و ترديد نبايد داشت كه آن ناظران محترم كمتر گذارشان به اين استانها ميافتد. اين اشتباهي بود كه در جريان انتخابات سال ۸۸ هم از سوي دوستان ديده شد. تفاوت ديگر در فعال (اكتيو) بودن رأيدهندگان يا رأيندهندگان در برابر منفعل (پاسيو) بودن آراي موجود در صندوق است. اگر صد نفر واجد حق رأي در ايران به دو گروه مساوي ۵۰ – ۵۰ تقسيم شوند و يك گروه تحريمي باشد و گروه ديگر رأيدهنده، در اين صورت در منظر عمومي صداي تحريميها بيش از ده برابر مشاركتكنندگان است. (دلايل اين وضع روشن است كه به آن نميپردازم). ولي اين بدان معنا نيست كه در صندوق رأي هم بايد همين وضع باشد، زيرا در آنجا رأي يك پيرزن روستايي در ايلام، به اندازهي رأي يك سياستمدار فعال در تهران شمرده ميشود. به عبارت ديگر اگر ۱۰۰۰ پيرمرد و پيرزن روستايي از رأي دادن امتناع كنند، در شمارش آرا به اندازهي آن است كه ۱۰۰۰ روزنامهنگار، استاد، دانشجو، پزشك و ... انتخابات را تحريم كنند، ولي در واقعيت و كيفيت امر ميان اين دو واقعه تفاوت از زمين تا آسمان است. به همين دليل هم بارها متذكر شدهام كه حكومت نبايد نسبت به تعداد آرا دلخوش باشد، كيفيت آرا نيز بسيار مهم است و زنگ خطر آن مدتهاست كه شنيده ميشود.
(۲)
ريشه اصلي اختلاف
۸- جناب کاظمیان در ادامه نقد خود نوشتهاند که :" اغلب اصلاحطلبان (اعم از اصلاحطلبان همراه و حاضر در ساخت قدرت، مانند جبهه مشارکت، و نیز خارج از حاکمیت، مانند ملی مذهبیها)، کسانی که در انتخابات سال ۱۳۸۸ یا ۱۳۸۴ یا مجلس ششم شرکت کردند، این انتخاباتها را واجد تمامی لوازم و استانداردهای انتخابات آزاد، سالم و عادلانه نمیدانستند؛ بلکه از آنرو که امکان یک رقابت متوسط و پیشبرد دموکراتیزاسیون در ساخت قدرت ممکن میشد، در آن حضور یافتند. این بحث، پس از دوم خرداد ۱۳۷۶ به قدر لازم تبیین شده، و نیازی به بازخوانی دوباره آن نیست. اگر ضرورتی هست، شاید باید متوجه آقای عبدی باشد که زمانی «خروج از حاکمیت» را بهطور جدی طرح و تبلیغ میکرد، و اینک در انتخابات فرمایشی پس از حوادث خونین سال ۱۳۸۸ شرکت میکند"
محوري و بنياديترين اختلاف من با دوستان تحريمي در مضمون همين پاراگراف نهفته است، و چون نگاه خود را درست ميدانند، از آن چارچوب به نقد نظرات من ميپردازند، در حالي كه ابتدا بايد چارچوب تحليلي مرا درک و سپس نقد كنند و نه نتايج و ثمرات آن را.
شما فكر ميكنيد كه شركت در انتخابات، راهي است براي دموكراتيك شدن جامعه، در حالي كه از نظر بنده اين گزاره به كلي غلط، و عكس آن صحيح است، يعني انتخابات محصول، و نه مقدمه، دموكراسي است.
نگاهي به فرآيند انتخابي در غرب مويد اين ادعا است. انتخابات در انگلستان يا فرانسه و ساير كشورهاي مشابه، با واجدين حق رأيي كمتر از يك درصد واجدين حق رای فعلي آغاز شد، اين رويداد به دليل قدرتمندتر شدن آن يك درصد و درخواست آنان برای مشاركت در سياست و تصميمگيري بود. ولي به مرور زمان نيروهاي جديدتري هم وارد اين تعامل قدرت سياسي شدند و به تناسب قدرت آنان، به واجدين حق رأي اضافه شدند، تا رسيد به اينجا كه تمام شهروندان (اعم از زن و مرد) بالاي سن معيني (مثلاً ۱۸ سال) حق رأي کسب کردند. پس ابتدا موازنه قوا شكل گرفت و سپس دموكراسي متناظر با اين موازنه ايجاد شد، نه آنكه از طريق انتخابات به دموكراسي راه يافتند. به همين دليل هم در غرب مفهومي از تقلب انتخاباتي چنانچه در جهان سوم هست ديده نميشود. زيرا کشورهای جهان سوم بر اثر تأثير پذیری(اثرات نمایشی) خارجي و به گونهاي صوري و براي نمايش به انتخابات تن دادهاند، آن هم انتخاباتي که از ابتدای شکلگیری انتخاباتی حداكثري بود، در نتيجه تقلب هم ميكنند تا اسمش باشد ولي رسمش نباشد چون قدرت دارند و نمیخواهند از دست بدهند. ولي در غرب اين انتخابات محصول موازنه قواي نيروهاي اجتماعي است و حكومت وقتي تن به انتخابات و حضور اين نيروها ميدهد كه از پيش، فشار لازم بر آن وارد شده و انتخابات را از طریق عقبنشینی پذیرفته باشد.
نمونه جالب و درسآموز دیگری که این روزها پیش چشم همه ماست ولی از آن درسی گرفته نمیشود، اوضاع بهار عربی و بطور مشخص مصر است. اگر خوب نگاه کنیم خواهیم دید که نتایج انتخابات و کسانی که در مجلس اکثریت یافتند آنانی نیستند که در میدان تحریر بودند و به احتمال فراوان اگر بر حسب اکثریت و موازنه قوای سیاسی در داخل مصر(و نه ترس از آمریکا و غرب) بخواهند قانون بنویسند هیچ جایی برای ارزشهای کسانی که آغازگر این جنبش بودند در نظر گرفته نخواهد شد. این نشان میدهد که انتخابات به دموکراسی منجر نمیشود بلکه این موازنه قوای اجتماعی است که منشاء دموکراسی است و انتخابات شیوهای برای حل منازعات در چنین موازنهی قوایی است. تفاوت اتفاقات پس از پیروزی مردم در مصر و تونس را با همین منطق میتوان فهمید. بنابر این حتی اگر کسانی در ایران پیدا شوند که بتوانند با فتح کردن خیابان و پس از صدها کشته و هزاران مجروحدادن، حکومت را به انجام یک انتخابات کاملا آزاد مجبور کنند چندان مطمئن نباشند که نتیجهی برآمده از آن انتخابات گره چندانی از کار فروبستهی دموکراسی در ایران را میگشاید. آنان ابتدا باید ببینند در "میدان جامعه" و نه در "میدان تحریر(آزادی)" چقدر نیرو دارند. تا هنگامی که میان میدان جامعه و میدان آزادی چنین شکافی هست وقت خود را بیش از اندازه نباید مصروف شکاف دولتملت کرد. شکافی که درک درستی از آن در نوشته آقای کاظمیان منتقل نشدهاست زیرا ایشان گمان کردهاند که منظور از شکاف مذکور یعنی بد و مخالف بودن ملت با دولت؛ در حالی که اگر به نوشتههای آقای دکتر کاتوزیان مراجعه میکردند متوجه میشدند، که در جامعه ما این شکاف وقتی هم که مردم کاملا از حکومت حمایت میکنند وجود دارد، زیرا منشاء درآمدهای دولت مستقل از مردم است، و به دلیل همین بیتوجهی است که فکر کردهاند اگر مثلا دولتی به ریاست آقای موسوی یا خاتمی تشکیل شود این شکاف کم میشود در حالی که مطابق این نظریه چنین برداشتی غلط است و این برداشت از تحلیل دکتر کاتوزیان از سوی جناب کاظمیان که فکر میکنم علوم سیاسی خوانده باشند قابل انتظار نبود.
به همين دليل هم نسبت به نحوه مشاركت دوستان در انتخابات سال ۱۳۸۸ اعتراض داشتم زيرا آنان قصد تحقق امري را از خلال انتخابات داشتند كه قدرت لازم را براي دستيابي به آن نداشتند. توجه كنيد رأي برابر قدرت نيست، در غرب قدرت به رأي تبديل ميشود و نه برعكس در حالی که در اینجا میخواستند رای(در ایران رای فقط یک برگ کاغذ است و نه بیشتر) را به قدرت تبدیل کنند. همان موقع نوشتم كه به شما اجازه داشتن يك روزنامه نميدهند، چگونه ميخواهيد يك رييس جمهور داشته باشيد؟(حتما پاسخی که دادند را به یاددارید. گفتند رییسجمهور با روزنامه فرق میکند!!) خوب وقتي كه گوش شنوايي نباشد، همين ميشود كه ميبينيم. بنابراين از نظر من در شرایط کنونی انتخابات حداكثري در ايران طريقيت ندارد، چون متكي به موازنه قوا در این سطح نيست. خوب ممكن است بپرسيد پس من چرا در بسياري از انتخابات در ايران شركت كردهام؟ نه تنها رأي دادهام، بلكه مشاركت فعال هم داشتهام. دليل آن را در يادداشت نيمه اول فروردين ۱۳۸۸ با عنوان مشاركت در انتخابات از كدام منظر؟(موجود در سایت آینده) نوشتهام. از نظر من مشاركت سياسي و اجتماعي يكي از شيوهها (و البته اين شيوه به تنهايي كافي نيست) براي شکلگیری نيروها و بهبود زمینهها برای رسیدن موازنه قوا در مراحل بعد است. انتخابات در هر سطح و سطوحي بهار سياست است، البته اين بدان معنا نيست كه درباره شرايط انتخابات هيچ نظري نبايد داشت. اينكه حرف بسيار بيهودهاي است، ولي از نظر بنده اگر قرار است انتخابات تحريم شود، بايد از دیدگاه موضوعيت داشتن آن تحريم گردد، و نشان داده شود كه منافع سیاسی مشاركت كمتر از ضررهاي آن است، و الا با تكيه صرف بر شرايط انتخابات(از منظر طریقیت داشتن انتخابات) نميتوان به نتيجهاي قابل قبول رسيد، زيرا هر كسي حدي از شرايط را خط قرمز خود ميداند. يك زمان مليـ مذهبيها هم رد صلاحيت ميشدند، ولي شركت ميكردند، در حالي كه گروهي ديگر در همان زمان شركت نكردند. من به هیچ وجه مخالف بحث درباره شرايط و زمينههاي انجام انتخابات نيستم، ولي اگر از منظر طريقيت داشتن انتخابات وارد بحث شویم، بناچار عدهاي باید آن را تحريم و عدهاي هم بايد تایید و در آن مشاركت كنند زیرا برای یک گروه طریقیت انتحابات پاسخ مثبت میدهد و برای گروه دیگر خیر. ولی اگر از زاویه موضوعیت داشتن به انتخابات نگاه کنیم میتوانیم به وحدت نظر برسیم.
عليرغم اين موارد، آنچه كه هنوز مورد سوال است اين است كه دوستان شركتكننده در انتخابات سال ۱۳۸۸، كه همه شرايط را به نسبت مناسب ميدانستند، چرا پس از آن عنوان «كودتاي انتخاباتي» [البته اين هم از آن اصطلاحات دوستان است و با تكرار آن ميخواهند ایدهاي را جا بیندازند.] بر آن بار كردند؟ آنان يا بايد بگويند كه از اول هم ميدانستند چنين ميشود(آن هم در حد کودتا) و با علم به اين مسأله وارد انتخابات شدند، در اين صورت بايد این موضع را صريح اعلام كنند تا دیگران بدانند با چه کسانی مواجهاند، ولي اگر از ابتدا نميدانستند كه چنين اتفاقي ممكن است رخ دهد و آقاي موسوي در همان دور اول عازم مقر رياست جمهوري ميشود، در اين صورت بايد پاسخگوي چند مطلب باشند:
اول اينكه چرا چنين خطاي تحلیلی و ارزیابی غلط اما روشني را مرتكب شدند؟ آن هم پس از تجربه انتخابات مجلس هفتم و دور اول انتخابات سال ۱۳۸۴ که دو رییس جمهور و یک رییس مجلس پیشین حکومت، اتهامات قطعی به نتایج آن انتخابات وارد کرده بودند. آيا تاكنون اين خطا، تجزیه و تحليل و از آن درسآموزي شده است؟ اگر ممكن است آن را در اختيار ديگران هم قرار دهند.
دوم اينكه اين مسأله نشان ميدهد كه شركت يا عدم شركت ربطي به مقدمات انتخاباتي ندارد. ميدانيد چرا؟ اگر از شما پرسيده شود كه با فرض داشتن اطلاع قبلي از آنچه كه در آن انتخابات سال ۱۳۸۸ گذشت در آن شركت ميكرديد يا خير؟ چه پاسخي خواهيم شنيد؟ اگر پاسخ منفي است، در این صورت اين چه جنبشي است که دربست از آن دفاع میشود در حالی كه براساس يك رفتار اشتباه سياسي شكل گرفته است؟ و اگر پاسخ مثبت است و با علم به ناسالم بودن شرایط انتخاباتی در آن شرکت کردهاید، در اين صورت باید توضیح داد كه چرا در انتخابات اخير شركت نكردند تا همان واکنشها را تكرار كنند؟ مگر نه این که جنبش اعتراضی در پی شرکت در انتخاباتی که میدانستید تقلب میشود شکل گرفته است؟ خوب برای تداوم این جنبش این بار هم شرکت میکردید تا با تقلب مجدد عمق جنبش اعتراضی را بیشتر و بیشتر کنید. البته که از ده هزار کیلومتر آن طرف مرز چنین کاری را نمیتوان انجام داد.
پاسخ سوال مرا را بايد در جاي ديگري جست، انتخابات در ايران براي برخي از دوستان وسيله كسب قدرت(طریقیت داشتن) و نه دموكراتيزاسيون است (منظورم شما و دوستانتان نيستيد چون به ندرت میتوانستهاید که در این زمینه نقشی موثر داشته باشید) و هرگاه بتوانند چنين كنند و احتمال آن را بدهند در آن شركت ميكنند، در غير اين صورت خود را كنار ميكشند. براي اطلاع شما يادآوري كنم كه خيلي هم بر مسأله شرايط انتخاباتي تأكيد نكنيد، دوستاني هستند كه انتخابات اخیر را با همين وزارت كشور، و با همين شوراي نگهبان تحريم كردند، ولي از حالا اسب خود را براي شركت در انتخابات رياست جمهوري دهم، زين كردهاند. توصيه ميكنم كه قدري تأمل شود. آنان كه هزينه ميدهند، كساني نيستند كه در پي كسب قدرت شخصي هستند، اين نيروهاي دموكراسيخواه واقعي هستند كه چوب دو سر طلا ميشوند، حقشان هم هست؛ چون از منظر درستي وارد انتخابات نميشوند، و تحليل دقيقي ندارند. نباید مثل کسانی بود که وقتی آقاي خاتمي برای شرکت در انتخابات شرط بگذارد كف ميزنند و هورا ميكشند؛ رأي دهد، هم همینطور؛ رای ندهد هم به همچنین. داستان بادنجان و اعليحضرت را فراموش نكنيم. باید از این مرحله گذشت كه براي انتخاب شدن فلان فرد و بهمان شخص، تحليلهاي دموكراسيپسند فراهم و با بستهبندیهای شیک روانه بازار كرد.
در باره خروج از حاکمیت هم در محورهای بعدی توضیح میدهم که ظاهراً دوستان مثل سایر زمینهها، خود را مفسر نظرات دیگران دانسته و تفسیر به رای کردهاند. ضمناً این که خطاب به من نوشتهاید " اینک در انتخابات فرمایشی پس از حوادث خونین سال ۱۳۸۸ شرکت میکند " به معنای آن است که انتخابات قبلی که دوستان با رغبت تمام در آن شرکت میکردند نه فرمایشی بود و نه پیش از آن هیچ حادثه خونینی رخ داده بود . این دستاوردی مهم است که حتما در آینده باید مورد توجه آقای کاظمیان قرار گیرد و آن را فراموش نکنند و من هم در ادامه به آن میپردازم.
۹. جناب كاظميان مرقوم نمودهاند كه: « پرسش بسیار مهم از آقای عبدی و برخی دیگر تحلیلگران و کنشگران و روزنامهنگاران سیاسی، همین جاست که آیا اساسا به نقطه عطفی به نام انتخابات ۲۲خرداد ۱۳۸۸ و سرکوبهای پس از آن باور دارند یا نه؟ آیا در عزم جدی رهبر جمهوری اسلامی و جریان امنیتینظامیرانتی همسو با ایشان و گرداگرد وی، به یکدستسازی حاکمیت و سرکوب مخالفان و دگراندیشان، اعتقاد دارند یا خیر؟ متاسفانه در تحلیلهای این دوستان، غفلت حیرتآور و باورنکردنی از آن رخدادهای خونین مشاهده میشود. چه کسی احمد زیدآبادی را با ضرب و شتم، پیش چشم فرزندان خردسالش، فردای انتخابات ۱۳۸۸ ربود و روانهی سیاهچالههای گورستانی اوین کرد؟ آیا آقای عبدی و همفکران، برای فروکردن چند بارهی سر عبدالله مومنی و حمزه کرمی به درون توالت، دلیلی نیافتهاند؟ آیا از شکنجهها و بدرفتاریها در کنج انفرادی و بیخبری و قطع رابطه با جهان خارج، چیزی نشنیدهاند؟ آیا این همه را بدون اراده و تصمیم رهبر جمهوی اسلامی و جریان واجد هژمونی در حاکمیت، متحقق میدانند؟ بیشک ایشان اسامی دهها شهید پس از انتخابات و رویدادهایی چون کهریزک را شنیدهاند؛ از واکنش صاحبان قدرت به آن رویدادهای ناگوار و ضدانسانی نیز خبری دارند؟».
تا اينجاي نوشتهي ايشان، اين پاراگراف شاه بيت مطلب است، ولي من هم ميكوشم كه شاه بيت پاسخم را در همينجا بدهم. پاراگراف دو بخش دارد. در بخش اول پرسش بسيار مهمي مطرح شده است كه گرچه پاسخ آن در نوشتهها و گفتوگوهاي متعدد من(ولو پراکنده) موجود است، ولي در هر حال در اينجا ميتوان دوباره و چندباره به آن پرداخت. بخش دوم نيز ذكر مطالبي است كه با تمسک به دوستان زنداني شده و شرح الام آنان و به عنوان وكيل مدافع آنان در برابر بنده خطابهاي صادر شده است البته در سایر بخشهای نوشته ایشان این خطابه به وفور تکرار شده است.
جناب كاظميان خوب گوش كنيد! فرض كنيد يك نفر آن طرف آب همين الان كنار شما نشسته و اين پاراگراف را ميخواند، سپس دستی به پشت شما زده، رو به شما ميكند و با حیرت! تمام از رفتارتان، ميگويد آقا مرتضي! چرا غفلت! ميكنيد؟ مگر در اين کشور اتوبوس دهها نفر روشنفكر را نميخواستند به ته دره بياندازند؟ مگر جريان سگكشي را فراموش كردهايد؟ تابستان ۶۷ را چه ميگوييد؟ وضعيت آقاي منتظري پيش روي شما بود و سپس دهها مورد از فرج سرکوهی گرفته تا کشیشها را براي شما بشمارد. (گمان ميكنم با شناختی که از شما دارم اين موارد در ذهن شما برجسته است و به آنها اذعان داريد و مثل من فراموشكار و بیاطلاع نيستيد و یا خود را به تغافل نميزنيد.) سپس از شما میپرسد پس چرا با اين همه اقدامات باز هم ميرفتيد در انتخابات چنین رژیمی شركت ميكرديد و حتي زير عَلَم نخستوزير سال ۶۷ آن رژیم براي تحقق دموكراسي سينه ميزديد؟ او خواهد گفت که اخوی! اگر این دوستان جدید محاکمه شدند(هر چند نمایشی باشد) قبلیها که محاکمه نشدند هیچ، قبرشان را هم نمیدانیم کجاست!! و یک فاتحه هم برایشان خوانده نشد. اگر استدلال شما را در نقد رفتار من بپذيريم، به مراتب استدلال اين فردي كه كنار شما نشسته در نقد رفتار شما و از زاویه آموزهها و باورهای شما، صد برابر معتبرتر است.
جناب كاظميان! بهتر است اين ادبيات را براي تهييج و جذب افراد ديگر و ساده به كار ببريد و جاي آنها در يك نوشتهي تحليلي نيست. بهعلاوه سعی کنید که ادبیات خود را از برخی دیگران متمایز کنید. بویژه از کسانی که شكنجه و زنداني و امثال آنها را به دكان دونبشي در دهها هزار كيلومتر آن طرف آب تبديل كردهاند و صاحبان اين دكانها تا همه را به راه شهادت و زندان سوق ندهند،(مثل بهشت بردن اجباری مردم از سوی برخی علمای حکومتی) آرام و قرار نخواهند داشت، چون هرچه كشتهها بيشتر شوند و زنداني افزونتر و شكنجه رايجتر، اين مغازه نيز نان و آبدارتر و سرقفلی آن گرانتر ميشود. رفتار آنان فرد را به یاد مرحوم جان وین! میاندازد که میگفت: "سرخپوست خوب سرخپوست مرده است"، از نظر اینان هم سیاستمدار، کنشگر، روزنامهنگار و کلا ایرانی خوب یا در حصر است یا در زندان(و الزماً با چاشنی شکنجه)؛ البته بجز آنها سیاستمداران و انسانهای آوانگاردی هستند، که برای زنده نگداشتن یاد این عزیزان رنج سفر را به خود خریدهاند و در غرب رحل اقامت گزیدهاند.
برادر! مسألهي اصلي اين نیست كه چه تعداد كشته يا شكنجه شدهاند، مسأله اين است كه چه راهي را برويم كه مثل گذشته نباشد تا از اين پس کشتهها بیشتر، زندانی فزونتر، و شکنجه رایجتر نباشد. آیا میدانید منطق شما با منطق حکومتیها مو نمیزند؟ خوب وقتی کسانی غرق در مبارزه با حکومت شوند ناخودآگاه و بناچار منطق و شیوههای آنان را هم فرا میگیرند. راستي نظر شما دربارهي صلح اعراب و اسرائيل بعد از اين همه كشتار و جنايات گسترده عليه فلسطينيها چيست؟ آنجا هم همين دستوالعملها را صادر ميكنيد يا پيشنهاد مصالحه براي جلوگيري از گسترش جنايت را ميدهيد؟ اين ادبيات شما كپيبرداري سطحي از ادبيات دههي پنجاه و جنگ مسلحانه است. همين ادبيات است كه وجه تمايز طرفداران جنبش سبز با اصلاحطلبان واقعی؛ و البته نه آنان که دگردیسی یافتهاند، است. اتفاقات مشابه در ايران نه براي اولين بار است كه رخ ميدهد و نه آخرين بار خواهد بود. هرچند عدهاي در تلاشاند كه با تكرار فجايع ليبي، سوريه و عراق در ايران كاري كنند كه مردم در آینده حسرت روزگار کنونی بر دلشان بماند و دچار نوستالژي احمدينژاديسم شوند.
بهعلاوه وجود كساني در آن طرف آب و با هزاران كيلومتر فاصله چه ربط مستقيمي با افرادي دارد كه نام برديد؟ اگر به جاي ابزاریكردن اين افراد، در كشور خودتان بوديد و گام هرچند كوچكي براي كاهش مشكلات خانوادههاي آنان برميداشتيد، آیا بهتر نبود؟ من نميخواهم بر دوگانهي اين طرف آب و آن طرف تأكيد كنم، ولي يك فرق مهم میانشان اين است كه بخشي از آنطرفيها از طريق كاربرد اين ابزار (زنداني و شكنجه) به اشتغال دست يافتهاند، در حالي كه در اينجا كمك به آنان نهتنها شغل نيست كه هزينه هم دارد. از شما بعيد بود كه در مواجههي تحليلي به مسائلي اشاره كنيد كه هيچ چيز را نميرساند جز خالي بودن دست نويسنده را.
ولي پرسش كليدي شما اين است كه آيا بنده در عزم جدي حكومت به يكدست سازي حاكميت از ۲۲ خرداد ۸۸ اعتقادي دارم يا خير؟ اول گزارهي شما را تحليل میكنم. معناي آن اين است كه چنين عزمي پيش از اين وجود نداشته است، چون اگر وجود داشت، ۲۲ خرداد هم ادامهي اوضاع پيش بود و نقطهي عطفي محسوب نميشد. آيا شما به اين نتيجه ملتزم خواهيد بود؟ اگر وجود نداشت، از نظر شما وجود نقطه عطف درست است. ولی احتمال نميدهم كه پاسخ شما بلي باشد. پس در این صورت ۲۲ خرداد نقطه عطفي نبود و نيست. مگر آن كه بگوييد چنين عزمي پيش از ۲۲ خرداد بود ولی نميتوانست شكل بگيرد، در اين صورت پاسخ اين است كه چه اتفاقي افتاد كه امكان شكلگيري چنين عزمي را فراهم كرد؟ آيا اين اتفاق درون ساختار قدرت بود، يا در جريان اشتباه منتقدین در چگونگی ورود به انتخابات؟ خب روشن است كه متقابلاً ساختار قدرت هم مدعي است در بيرون قدرت جرياني شكل گرفت كه تا با عزم جدي بقای حكومت را به چالش بطلبد و قرائن خود را هم در اين زمينه ارائه ميكند. شما چه پاسخي خواهيد داشت؟ ولي چون از من سؤال كردهايد، به روشني پاسخ شما را ميدهم. عزم حكومت در چگونگي برخورد با منتقدين، پيش و پس از ۲۲ خرداد، هيچ تفاوتي نداشته است. آن عزمي را كه در گذشته داشتهاند، در ۲۲ خرداد و پس از آن هم داشتهاند ولي سوءسياست و برداشت بسيار غلط از نحوهي ورود به انتخابات از سوي اصلاحطلبان، زمينهساز بروز اين مشكل شد. اين چيزي است كه من در نامهي خود به دوست و برادر عزيزم دكتر ميردامادي در پنجم ديماه سال ۱۳۸۷ نوشتهام. در اينجا بخشهايي از آن نامه را جهت اطلاع شما ارائه ميكنم.
«فرد ناظري چون بنده متوجه نميشود كه مبناي حضور در انتخابات چيست؟ آيا دشمني با احمدينژاد است؟ آيا نجات كشور است؟ آيا بودن به هر جهت است؟ آيا ترس از منفعل خطاب شدن است؟ آيا كسب قدرت است؟ آيا انجام اصلاحات است؟ من تاكنون نتوانستهام به نوشتهاي از دوستان دست يابم كه تحليل آنان را از شرايط فعلي، روند گذشته و چشمانداز آينده و نيز سياستهاي پيشنهادي را براساس خطمشي اصلاحي توضيح دهد. شايد هم باشد و بنده اطلاعي ندارم، اما اگر هم بود، بايد مباني آن از سوي ناظر بيروني حدس زده ميشد»،
« به نظر ميرسد و نيز برداشت بنده از خط مشي انتخاباتي موجود اين است كه دوستان تصور ميكنند كه آقاي خاتمي سرمايه بسيار بزرگي است و بايد آن را به هر شكل ممكن در اين انتخابات به كار انداخت و منتظر نتايج حاصل از آن بود، همين و بس. اما مشكل از اينجا آغاز ميشود كه سرمايه هر چقدر هم بزرگ باشد، فقط وقتي مفيد است كه در زمان و در مكان مناسب صرف شود، و الا صرف كردن بيشترين سرمايهها هم در كوير لميزرع، ثمري ندارد جز اتلاف وقت، اميد و سرمايه. در واقع بخشي از جناح اصلاحطلب با جلو انداختن آقاي خاتمي ميخواهد پيروزي موقتي به دست آورد، تا از بنبست فعلي و نقد گذشته خلاص شود، غافل از اينكه اين اقدام بيش از پيش بنبست را برملا ميكند و فرصت لازم را هم براي اصلاح خطمشي از كنشگران سياسي ميگيرد، ضمن آنكه سرمايه موجود را بيش از پيش مستهلك ميكند. »،
« به نظر بنده ورود به انتخابات سال ۱۳۸۸، از موضع اصلاحطلبي فعلاً ممكن نيست. شروط لازم براي ورود از موضع اصلاحطلبي، نقد ساختار حقيقي قدرت و تعهد جدي به ساختار حقوقي موجود در قانون اساسي است. البته اين شرط لازم است ولي كافي نيست. اما اين شرط محقق نميشود به دو دليل روشن. اول اينكه توازن قوا ميان اصلاحطلبان و ساختار حقيقي قدرت در وضعيتي برقرار نيست تا آنان را قادر به ورود از اين موضع كند. و دوم اينكه رهبري اصلاحات و به طور مشخص آقاي خاتمي عليرغم گفتارش، مطلقاً آمادگي پذيرش نتايج اجراي چنين سياستي را ندارند »،
« هنگامي كه شرايط براي ورود اصلاحطلبان به انتخابات فراهم نيست، هرگونه ورودي از اين موضع موجب از ميان رفتن زمينههاي اصلاحطلبي در عرصه سياسي خواهد شد. زيرا شرط لازم اصلاحطلبي اين است كه اصلاحات از درون جامعه و به شيوههاي آرام و مسالمتآميز صورت گيرد، چنين شرطي وقتي محقق ميشود كه روابط اصلاحطلبان با ساختار قدرت وارد فاز مقابله و قطع ارتباط نشود. ترديدي ندارم كه حضور آقاي خاتمي در انتخابات چنين نتايجي را ببار ميآورد. »،
«من از كنه ذهن دوستان اطلاعي ندارم، اما برايم روشن است كه آقاي خاتمي در درجه اول نميآيد. اگر هم اعلام نامزدي كند، در وسط راه عقبنشيني ميكند و اگر هم تا پايان در صحنه ماند، كس ديگري رييس جمهور خواهد شد. و اين حضور هيچ دستاوردي ندارد، جز به بنبست رسيدن اصلاحات. اگر امروز تصور عمومي بر اين است كه اصلاحطلبان در بنبست هستند، پس از اين حضور اصلاحات در ساختار موجود نيز به بنبست خواهد رسيد، همان اتفاقي كه در دهه چهل رخ داد و نتايج شوم آن را شاهد بوديم»
بنابراين پاسخ من به پرسش شما اين است كه در اصلِ عزم حکومت تفاوتي رخ نداده، ولي اشتباه اصلاحطلبان، بهانهي شكلگيري اين وضع را فراهم كرد و اكنون هم هيچ راهي جز اصلاح آن اشتباه وجود ندارد. هر گونه اصراري بر ادامهي آن راه جز اين كه يك اشتباه به اشتباهات پيشين اضافه ميكند، نتيجهي ديگري ندارد.
(۳)
اصالت بیانیه
پيش از ادامهي موارد ديگر مذكور در نقد آقاي كاظميان، لازم است كه به برخي نكات کلی هم بپردازم. نكاتي كه ميخواستم در پايان مطلب باشد ولي اشكالي هم ندارد كه به بخشي از آنها در اينجا اشاره شود.
۱۰- احتمالاً اين نكته در ذهن شما يا هر كس ديگر باشد كه چرا اين سخنان را الان مطرح كردهام؟ واقعيت اين است كه طي اين دو سال و نيم گذشته، جسته و گريخته بهطور ضمني و صريح، مواردي را گفته بودم و از آنجا كه پيش از ۲۲ خرداد نسبت به روند سياسي اصلاحطلبان مسأله داشتم، درستي اين نگاهم در بعد از آن نيزتأييد شد. لذا وظيفهي خود ميدانستم با ادبياتي كه نسبتاً حساسيتبرانگيز نباشد، مسائل را مطرح كنم. از ۲۵ بهمن سال ۸۹ به بعد تصميم داشتم كه قدري صريحتر سخن بگويم. اما از آنجا كه مسألهي انتخابات پيش رو بود و معتقد بودم كه اين مقطع نقطهي عطفي براي سنجش يا تغيير سياستهاي موجود از خرداد ۸۸ به بعد است، لذا باز هم در مجامع علنی سكوت كردم(البته در سطح خصوصی پیگیر انتقادات بودم) تا نتيجهي آن رفتار فارغ از اظهارات امثال من شكل بگيرد و خود را آماده كرده بودم تا بخشي از مسائلي كه نسبت به آنها انتقاد دارم را مطرح كنم. حتي اگر آقاي خاتمي هم رأي نميداد، اين كار را انجام ميدادم، ولي رأي ايشان زمينهاي شد كه طرح اين نكات با واكنشهاي مثبت و منفي بيشتري مواجه شود و اكنون هم تا حدي كه فكر كنم اين انتقادات تأثيرات مثبتي را بر بخش مهمي از فعالان سياسي ميگذارد آن را ادامه خواهم داد، و چه خوب بود دوستان جرس هم بجای چنین برخوردی؛ پاسخ یا پاسخهایی را بنویسند که درشان یک جمع تحلیلگر باشد نه این که در سطح نازلی بنویسند که: "جدایی عبدی از جنبش سبز". خودشان ما را به جنبشی که هیچگاه نه تنها جزء آن نبودهام که منتقدش بودم وارد و از آن خارج کردهاند این هم مثل نامه نوشتن وکالتی از سوی زندانیان است. بیاطلاعی تا این حد برای نویسندگان این سایت قابل احترام شایسته نیست اگر کس یا کسانی هستند که قلمی تحلیلی و به دور از عصبانیت دارند آنان را دعوت کنید تا این اقدام زمینه مبارکی گردد، شاید دستاورد مفیدی هم داشته باشد .
۱۱- برداشتم چنین است که روح کلی حاکم بر نوشته آقاي كاظميان به نحوی است که ديدگاه منفي ايشان را نسبت به نقد نشان ميدهد در اینجا ميكوشم كه اين نگاه را ارزيابي كنم و نشان دهم كه با ذهنيت بنده چهقدر متفاوت است. تحليل گفتماني نوشته ایشان خواننده را به اين نتيجه ميرساند كه از نظر نويسنده اگر كسي را نقد كنيم ديگر دوست او نيستيم یا سوء نیت داریم. جالب این که ایشان از نقدهای همیشگی من حتی یک نکته مثبت دریافت نداشته که آن را شایسته تذکر و دفاع بداند و حداقل این که فارغ از درستی یا غلطی آنها این نگاه متفاوت بنده میتواند زمینهای برای بحث شده تا دریچهای را برای درک بهتر گذشته و چشمانداز آینده بگشاید چرا که احتمال نمیدهم حتی اندکی از فعالان سیاسی طرفدار این جنبش هم یافت شوند که وضع موجود را نسبت به پیش مثبت ارزیابی کنند. در حالي كه بنده كاملاً برخلاف ايشان فكر ميكنم و بيشتر به نقد كساني همت ميگمارم كه آنان را بيشتر دوست دارم و خود را نسبت به آنان متعهدتر ميدانم و براي رفتار و عملشان اهميت بيشتري قائل هستم حتی اگر از لحنی گزنده سود جویم. همين الان كساني در ميان فعالان سياسي هستند كه انتقادات بسيار راديكالي عليه آنان دارم كه اگر بنويسم بسيار هم عصباني خواهند شد،(با این تجربه به احتمال فراوان آقای کاظمیان هم به دفاع از آنان خواهد پرداخت!) ولي چون با آنان دوست نبودهام و اهميتي هم براي رفتار فعليشان قائل نيستم، كلمهاي در نقدشان نمينويسم. ولي دربارهي جنبش اصلاحات و دوستانم در آن؛ بيش از همه مينويسم، حتي اگر از من دلگیر هم بشوند، چون آنان را دوست دارم و افكار و رفتار آنها بیش از هر کس دیگری برايم اهميت دارد. برای نمونه اگر قرار باشد از بيانيهي دوستان زنداني انتقاد كنم (البته چون بيانيهي از سوی آنان نيست، نسبت به سكوت و تمكين كردنشان و همچنين مصلحتسنجيشان، انتقاد خواهم كرد. البته اخیرا یکی از آنان به من گفت که چرا هیچ بیانهای را تکذیب نمیکنند، زیرا معمولا تحت فشار برای تکذیب بیانههایی هستند که واقعی است ولی در پاسخ اظهار میکنند که تا اینجا هستند قادر به تکذیب نیستند، در نتیجه اگر مورد خاصی را هم بخواهند تکذیب کنند نمیتوانند انجام دهند چون مجبور میشوند پس از آن تکذیبهای مشابه را هم انجام دهند. لذا وظیفه افراد بیرون است که چنین انتسابات غلطی را به آنان ندهند)، اين انتقاد را متوجه نزديكترين و دوستداشتنيترينشان از نظر خودم، يعني آقاي دكتر ميردامادي خواهم كرد و نه نسبت به كساني كه آشنايي و مراودهي كمتري با آنان دارم. آنان بخشي از بهترين دوستان من هستند، اين آقاي كاظميان است كه هركس را كه از او انتقاد ميكند احتمالا خارج از جرگه دوستان ميداند. ولي دوستانم مثل ايشان فكر نميكنند. ميتوانيد پس از آزادي زندانيان اين را ببينيد.
در واقع نگاه فوق با نگاه آقاي كاظميان و سایر دوستان در رسانههاي مرتبط، اگر نگوييم مغاير، حداقل مخالف است. به همين دليل هم وقتي گفتوگوي انتقاديم را ميخوانند، بيش از آنكه خوشحال شوند تا باب گفتوگوها را باز كنند، عصباني ميشوند و عنان اختيار از كف ميدهند. مسأله روشن است. نزديك به ۳ سال از خرداد ۸۸ ميگذرد. ۳ سال وقت كمي نيست، اما آیا تاكنون ديدهايد كساني كه خود را خيرخواه اين جنبش ميدانند و يا در برابر آن احساس مسئوليت ميكنند، كمپيني دربارهي نقد اين ۳ سال راه بياندازند و از همهي صاحبنظران بخواهند تا يك ارزيابي كلي از اين وضع داشته باشند و اگر روند خوب بود، آن را با ايمان و قدرت بيشتري ادامه دهند و اگر نه؛ آن را اصلاح كنند؟ روشن است كه چنين كاري دیده نميشود. زيرا كساني كه در غياب رهبران، خود را متولي آن معرفي كردهاند، در سطحي از دانش سیاسی و سعه صدر و اعتماد به نفس نيستند كه قادر به تحليل و درك و هضم انتقادات و انتخاب راههاي مؤثرتري باشند و لذا در برابر انتقاد آلرژي پيدا ميكنند و معرفی خود به عنوان پیرو فلان و بهمان سعي در ساكت كردن ديگران دارند.
۱۲- هر كسي كه شخص يا ايدهاي را نقد ميكند، بايد حقوقی را نسبت به نقدشونده رعايت كند. بديهي است كه اگر بنده به نقد موضوعي ميپردازم، اين حقوق را بايد رعايت كنم و اگر هم كسي نوشته مرا نقد ميكند به همچنین. اولين حق، نقد شدن است. بنابراين نهتنها از نقد نبايد ناراحت شد، بلكه بايد آن را نشانهي حقشناسي و بهجا آوردن حق نویسنده دانست. از اين منظر جناب كاظميان مرا رهين منت خود نمودهاند و در اين زمينه در حد واجب كفايي عمل كردهاند و اگر هم نقد ايشان را پاسخ داده و نقد ميكنم، اميدوارم از همين زاويه به آن نگاه شود. ولي حقوق ديگري هم وجود دارد كه سعي ميكنم به برخی از آنها اشاره كنم كه مهمترين آن رعايت انصاف است. منظورم از انصاف اين است كه محدوديتهاي متن مورد توجه قرار گيرد. اگر بنده دربارهي موضوعی، به اندازه يك كتاب چند صد صفحهاي بنويسم، انتظار ميرود كه همهي ابعاد آن موضوع را در حد معقول و شايستهاي حلاجي كنم تا جاي پرسش يا ابهامي باقي نماند. ولي اگر كسي دربارهي آن موضوع، يك يادداشت هزار يا دوهزار كلمهاي بنويسد، در اين صورت انتظار طرح همهي مسائل را نبايد داشت، بلكه بايد نقطهي كانوني بحث را مد نظر قرار داد و نقد كرد و حواشي آن نقطهي كانوني را نميتوان مستمسك نقد قرار داد، زيرا امكان طرح جامع و مفصل آنها وجود نداشته است. براي اين كار ميتوان به نوشتهها و ساير اظهارات فرد مراجعه كردكه اين نكات حاشيهاي در آنجا نقاط كانوني بوده است. ويژگي ديگر انصاف در نقد اين است كه ناقد بايد سعي كند با حداكثر همدلي و دقت همهي مطالب را خوانده و درك، و از تغيير مفهوم متن به شدت پرهيز كند. درواقع متن را از روي بغض و عصبانيت نخواند. بهويژه اگر متن مورد انتقاد، در قالب گفتوگوهاي مطبوعاتي باشد كه بهطور معمول ضعفها و كاستيهاي بيشتري نسبت به يك يادداشت يا مقالهي بلند در آن وجود دارد. در ادامه اين نقد مواردي از این بیدقتیها را اشاره خواهم كرد كه در اين بند فقط يكی دو موردش را مطرح ميكنم. آقاي كاظميان نوشتهاند كه: « باورنکردنی است! آقای عبدی در کمال آزادی، از بیبیسی گرفته تا مهرنامه، و از شرق و اعتماد تا سایتهای اصولگرا، با همه مصاحبه میکند، و آنوقت زندانیان سیاسی را متهم به کنش غیردموکراتیک مینماید. زندانیانی که جز بیانیهای، امکان دیگری برای بیان موضع ندارند. آیا آنان از امکان «بحث آزاد»ی که آقای عبدی از آن سخن میگوید، برخوردارند؟».
يكي نيست از ايشان بپرسد كه از كجاي متن دريافتهاند كه زندانيان سياسي را متهم به چنين صفتي كردهام؟ نميخواهم بگويم كه آقاي كاظميان تعمداً چنين تغيير فاحشي را در متن دادهاند، زيرا ايشان را سليمتر از آن ميدانم كه به عمد چنين كاري بكنند، ولي شايد چندان هم عجيب نباشد زيرا ويژگي غلبهي احساسات و عجول بودن وقتي با پيشفرضهاي منفي ممزوج شود، نتيجهاي بهتر از اين ندارد. آنچه كه گفتهام اين است كه: «رفتار اصلاح طلبان اشکال مهمتری دارد و آن هم عدول از دموکراسی است. اصلاح طلبان الان به هیچ وجه در فضای آزاد و دموکراتیک بحث نمی کنند. فرض کنید کسی از شرکت در انتخابات دفاع کند. همه به او هجوم می آورند و به او انگ می زنند. آن بیانیهای که قبل از انتخابات به نام زندانیان سیاسی منتشر شد و شرکت در انتخابات را تحریم کرده بود، مصداق یک فعل کاملاً غیردموکراتیک بود. (در اینجا خبرنگار میپرسد چرا؟ و پاسخ میدهم که)
اولاً آن بیانیه متعلق به زندانیان سیاسی نبود و دیگران بدون اجازه و در خارج از زندان آن را نوشته بودند». روشن است كه خطاب جمله عام و به اصلاحطلبان و در مبرا دانستن زندانیان از آن اقدام است، ديگر اين كه آن بيانيه جعلی را مصداق اين ادعا دانستهام. ولي اگر ميپذيرفتم كه آن بيانيه از سوي زندانيان صادر شده، استنباط شما درست بود و البته بنده هم از ادعاي خودم بطور کامل دفاع ميكردم. ولي مسأله اين است كه توضيح دادهام كه آن بيانيه ربطي به زندانيان نداشته است (چه اين ادعا درست باشد و چه غلط)، بنابراين اتهام فوق متوجه كساني است كه در بيرون زنداناند و زندانيان را ابزار خود قرار دادهاند و هم به صورت غير دموكراتيك و بهتر است بگوييم ضد دموكراتيك، جنبش بيانيهنويسي را راه انداختهاند و هم اين كه متن آنان فاقد حداقل معيارهاي دموكراتيك است. البته در ادامه و با استناد به نوشتهي خود شما و قرائن دیگر ثابت ميكنم كه آن بيانيه مربوط به زندانيان(حداقل همه آنان) نبوده است. ولي تا پيش از آن، شما میتوانید این اشتباه خود از منطوق نوشته مرا، تصحیح نمایید. اگر هم اصلاح نکردید، اصلاً اهميتي ندارد، ولي در این صورت، از اين پس همه تحريفهاي اينچنينی از سوی شما را تعمدي فرض خواهند كرد. بهعلاوه و از همه مهمتر اين كه شماييد كه زندانيان را به كنش غيردموكراتيك متهم كردهايد!! حتماً تعجب ميكنيد. اگر کمی دقت كنيد، مسأله حل ميشود. شما معتقديد كه آن بيانيه را زندانيان نوشتهاند، از سوي ديگر معتقديد كه زندانيان امكان بحث آزاد را ندارند.(از نظر من هر دو ادعا غلط است) خب نتيجه همين ميشود كه رفتار غيردموكراتيك شكل بگيرد، ولو از سر اجبار و اضطرار و بهصورت غيرارادي. دليل مخالفت بنده با اين شيوهي سياستورزي همين است كه رفتار غيردموكراتيك را تبديل به عملي پذيرفتني (ولو از روي اضطرار غیر موجه) ميكند و چون اين اضطرار ادامه مييابد، آن رفتار نيز هنجار و نهادينه ميشود. همچنان كه در جريان جنبش چريكي هم همينطور شد و پشت درهاي بسته و بدون هيچ تشريفاتي حكم به قتل ديگران دادند و عمل كردند.
مورد دیگر از بيدقتي، از همان سوتيتر نقد آغاز ميشود، كه نوشتهايد: « وقتی حداقل اعتماد نسبت به ناظران و مجریان و مهندسان انتخابات، سلب میشود، چگونه میتوان در انتخابات شرکت کرد؟». درحالي كه اگر با آرامش مطلب مرا ميخوانديد، متوجه ميشديد كه مسأله آن گفتگو اعتماد داشتن(نه حداقل و نه حداكثر آن) به دستاندركاران نيست، چون انتخابات برايم طريقت نداشته كه اعتماد به دستاندركارانش اصل باشد و اتفاقاً نقدم به نحوهي مشاركت دوستان در سال ۸۸ و ۸۴ و حتي پيش از آن، اين است كه چرا چنين اعتمادي داشتند. اصولاً مسائل اينچنيني در سياست جايي ندارد. سياست موضوع قدرت است. اعتماد سياسي هم از مقولهي قدرت است و نه از جنس اخلاق. خب چه ميتوان گفت وقتي آقاي كاظميان عزیز صبرشان به سرآمده و از سكوت در برابر اظهارات من خسته شدهاند و چنين قضاوتهايي انجام دادهاند؟
حق ديگر نقدشونده اين است كه منتقد از گزارههاي منطقي استفاده كند تا همه متوجه مسأله شوند. اگر هم ميخواهد متلكي بگويد و طعنهای بزند، آن را از اصل گزارهي منطقي خود جدا كند. جناب آقاي كاظميان! همين جملهاي كه از شما نقل شده را دوباره بخوانيد. چه ربطي میان آزادي یا امکان من در مصاحبه با رسانهها، با فعل دموكراتيك يا غيردموكراتيك ديگران وجود دارد؟ فرض كنيم شما مرا به انجام فعلي غيردموكراتيك متهم كردهايد، اگر من در پاسخ بگويم؛ در حالي كه شما در خارج از كشور نشستهايد و آزاد از هر قيد و بند قانوني هستيد و هر چه ميخواهيد ميگوييد و مينويسيد، آيا من غيردموكراتيك هستم؟! آيا اين پاسخ خندهدار نخواهد بود؟ شما بارها و بارها از كلمات تعجبآور، بهتآور، غفلت، باورنكردني و ... براي نقد مطالبم استفاده كردهايد تا از اين طريق بخواهيد پيش از خواندن متن از سوي ديگران، يك ارزشگذاري منفي بر آن داشته باشيد تا ذهن خواننده را جهت دهيد. نميدانم چرا اين همه به خوانندگان خود بياعتماد باید بود و به درك مستقيم آنان باور نداشت تا با اين كلمات جهتگيري خود را به خورد خواننده داد. ولي جهت اطلاع، وقتي مطلب شما را خواندم نه حيرت كردم و نه دچار ناباوري شدم و نه بهتم گرفت. زيرا متن را تركيبي از هيجان و عجله يافتم كه از پيش هم در شما ديده ميشد.
حق ديگر نقدشونده و حتي خوانندهي نقد، اين است كه ادبيات تهييجي و تبليغي و شعاري و حتي كنايه و تمسخر در حداقل باشد، به نحوي كه به هيچ وجه جانشين اصل نقد كه شامل گزارههاي كاملاً منطقي است، نشود. شما يكبار ديگر نقد خود را بخوانيد و تمام اين حاشيههايش را حذف كنيد، ببينيد چند جمله و گزارهي منطقي باقي ميماند كه موجب فربه شدن عقلانيت سياسي خوانندگان آن شود؟ گمان نميكنم حتي به اندازهي نصف يك يادداشت معمولي گزارههاي منطقي و قابل تأمل داشته باشد. من هم اين پاسخ را فرصتي براي طرح مسائل متعدد خود درباره رفتار عدهای ميدانم وگرنه بايد به پاسخ همان گزارهها محدود ميشد.
شايد آقاي كاظميان گمان كنند وجود اين همه نكات حاشيهاي و جملات بعضاً تمسخرآميز نقطهي قوت نقد ايشان است. البته اين ميتواند نقطهي قوت باشد، بستگي دارد كه ماهيت خوانندهي مطلب چگونه است. اگر خوانندگان عوام هستند، خب به راحتي ميتوان با اينگونه نوشتهها آنان را تحتتأثير قرار داد. ولي اگر خواننده فهيم و آگاه و نخبه است، اين اظهارات هدف را تأمين نميكند، سهل است كه تأثير منفي دارد. اگر چنين جملاتي را به كار نميبرم يا بهندرت از آنها استفاده ميكنم، به اين دليل است كه خوانندگان متن را عوام فرض نكردهام. ولي اين به معناي آن نيست كه فكر شود ديگران چنين تواني ندارند. اگر نويسنده اعتماد به نفس داشته باشد، هيچگاه نيازمند آن نيست كه با هر جمله گریزی به صحراي كربلا بزند، و دیگران را به یاد زندان و کهریزک و خون و شهید و امثال آن بندازد. متاسفانه عدهای از بس غرق در مبارزه با حکومت میشوند از ارزشهای رسمی حکومت نیز متاثر میگردند.
۱۳. يكي از شواهدم براي آن كه نشان دهم برخي دوستان از اصلاحطلبي عبور كردهاند و در حال بازگشت به دوران دههي ۵۰ هستند (البته منظورم شما نيستسد، چون هنوز به اين مرحله نرسيدهايد، ولي هستند كساني كه خود را به ادبيات چريكيسم دههي ۵۰ مسلح كردهاند، اما اسلحه آنان را بر زمين گذاشتهاند تا نيروهاي بينالمللي و ناتو اين وظيفه پر زحمت را عهدهدار شوند)، همين جملات شما در کنایه به بنده؛ مبنی بر این كه با نشريات مهرنامه، اعتماد، شرق و بيبيسي مصاحبه ميكنم، است. ظاهراً اين وضعيت چون استخواني در گلوي آقاي كاظميان مانده بود و در پي فرصتي بودند كه آن را به بيرون پرتاپ كنند، حتي اگر جاي مناسبي نباشد كه نبود. برادر عزيز! اصلاحطلب يعني كسي كه اگر دیگری بتواند یک جا بنويسد، او را تشويق ميكند تا دو جا بنویسد و از شادي در پوست خود نميگنجد نه اين كه وی را به سخره بگيرد و كنايه بزند. من تازه نويسنده نشدهام، جز دورههاي كوتاهي بیش از ۲۰ سال است كه مينويسم. فكر نكنيد كه هنر اين است كه يك مصاحبه كنم و خود را آوانگارد نشان دهم ولي پس از آن يك روزنامه را با ۵۰ نفر شاغل تعطيل كنند، احوالي هم از بيكارشدگان نپرسم و احتمالا راه خارج را نشان آنان بدهم و خودم هم روانه ینگه دنیا شوم. اگر مينويسم و ميگويم، براي باز ماندن اين دريچه و بودن یک کورسو در تاریکی است كه افعال و رفتار برخیها زمينهساز بسته و تاریکشدنش گرديده و ظاهراً تا بسته نشدن همهي دريچهها و انحصاري نشدن رسانههاي آن طرف آب، آرامش و قرار آنان برقرار نخواهد شد. براي بنده هيچ كاري ندارد كه از امروز قلم را زمين بگذارم و به شغل پژوهش يا شغلهاي ديگر بپردازم و نه نگران پروندههاي قدیم یا جدید باشم و نه نگران درآمدی؛ و جريده بروم و نااميدي و كينه را به جامعه تزريق كنم. حالا اگر شما از يادداشتهاي بنده و ديگران در مهرنامه ناراحت هستيد، راهش اين نيست كه چنين برخوردهايي داشته باشيد. لطفا یک نگاه به سایت جرس بکنید و ببینید با این همه امکانات و آزادی، در بخش اندیشه این سایت چند مطلب خواندنی دارد که خارج از مهرنامه باشد. شما فارغ از هر محدودیتی در آنجا؛ خود را مقایسه کنید با یک نشریه در اینجا با همه محدودیتهایش. تولید فکری خود را مقایسه کنید.
۱۴- و اما يكي از مهمتريم مسائلي كه در گفتوگو مطرح شد و واكنش تند آقاي كاظميان و برخي ديگر را برانگيخت، ادعاي تقلبي بودن نامهي ۳۹ زنداني سياسي دربارهي انتخابات است. اگر يك اشتباه مرتكب شديم، بهتر است آن را اصلاح كنيم يا حداقل توجيه نكنيم، زيرا صد توجيه دیگر، نهتنها آن اشتباه را جبران نميكند، بلكه آن را به ۱۰۱ اشتباه افزايش ميدهد. از اين رو انجام مصاحبههاي بعدي جرس براي رد ادعاي واقعی نبودن بیانیه، فقط اين ذهنيت را ايجاد ميكند كه نكند مسئوليت جعل آن بيانيه با كساني است كه سعی در توجیه آن دارند (من در اين باره هيچ اطلاعي ندارم، فقط ميگويم چنين ذهنيتي را ممكن است ايجاد كند) و براي رفع چنين ذهنيتي چارهاي نخواهيد داشت جز اين كه منبع اصلی خبر آن نامه را ذكر كنيد و فكر نميكنم كه چنين كاري را صورت دهيد.
در هر حال ابتدا بگويم كه مسأله چيست. فرض كنيم كه آن نامه صددرصد درست و با علم و اطلاع تك تك امضاكنندگان بود، در اين صورت يقين بدانيد من انتقادات خود را به بهترين و قديميترين دوستم در ميان زندانيان يعني آقاي دكتر ميردامادي منتقل ميكردم و حتي در نقد آن مطلب هم مينوشتم و مثل آقاي كاظميان فكر نميكنم كه اين كار غلط است و يقين دارم كه آقاي ميردامادي هم بر خلاف دیگران آن قدر متوجه اهمیت رفتار خودش و حقوق دیگران بود که از نقدم استقبال ميكرد زیرا این موضوع مربوط به سرنوشت دیگران است و مسالهای شخصی نیست. دلايل خودم را هم در نقد مضمون، ادبيات، شيوه و منطق آن بيان ميكردم. ولي فعلاً اين مسأله منتفي است، زيرا نامه جعلي است. اما در اين مورد بايد توضيحات بيشتري داد.
اول اينكه زندانيان سياسي تاكنون چندين نامه نوشتهاند و بعضا امضا هم كردهاند و کسی هم متعرض اصالت آنها نشده است و این در گفتگوی بنده نیز روشن است، بنابراين آنچه گفتم فقط شامل نامههاي ۳۹ امضايي و ۱۲ نفر(یا ۱۶ نفر) سكولار ميشود. دوم اينكه منظورم اين نيست كه همهي آن زندانيان با مفاد نامهها مخالف هستند، ممكن است تعدادي هم با آن موافق باشند، ولي ميدانم كه تعدادي از آنان پس از اطلاع از انتشار چنین بیانهای و مفادش، ناراحت و حتي عصباني هم شدهاند(جای سوال خواهد بود که آقای کاظمیان از عصبانیت برخی دوستان ملی و مذهبی خود در زندان در این زمینه بیاطلاع باشند). سوم اينكه، حداقل يك مورد را آقاي كاظميان اقرار كردهاند (بدون آن كه جزئيات آن را بنده گفته باشم) كه آقاي مهندس كيوان صميمي صريحاً از ايشان خواستهاند تا امضای وی در زیر نامه سکولارها را تكذيب كنند. معناي اين سخن آن است كه اين نامه حداقل درمورد يك نفر جعلي بوده،(بقیه هم که تا کنون دسترسی به تکذیب نداشتهاند شاید هم تکذیب نکنند) پس جعل نامه یا امضا وجود دارد و قابل انكار نيست. اما نكتهي جالب اينكه آقاي كاظميان وقتي دربارهي نامهي ۳۹ نفر از آقاي صميمي سؤال ميكند، جواب ایشان را نمیگوید که آیا بیانیه را دیده و امضا کرده یا پس از اطلاع از انتشار آن، به هر دلیلی تکذیب نمیکنند. اگر امضا كرده بودند كه ميگفتند ما مطلع بودیم و امضا كردهایم. وقتي بحث مصلحت پیش آید، خب حتماً بعضي دوستان هم دستگاه مصلحتسنجشان را روشن كردهاند و ديدهاند كه انتشار و تایید به مصلحت جنبش است. نميدانم آنان درست فهميدهاند كه با اين كار، مصلحت آن سیاستی را كه از آن دفاع ميكنند، به تأييد سندي جعلي منوط کردهاند؟ اعتراضم هم همين است، كه چنين رفتاری سرانجام ندارد. آقای کاظمیان متعرض بنده شدهاند که چرا مصلحت سنجی کردهام؟ در حالی که بنده یک ناظرم و در همه امور عمومی حق نقد دارم آنان که مصلحت سنجی کردهاند باید پاسخگو باشند بعلاوه با این که استدلال آقای کاظمیان را قبول ندارم ولی ایشان ملزم به پذیرش این استدلال برای خودشان هستند در این صورت چرا ادعای مرا بجای زندانیان تکذیب میکنند مگر ایشان وکیل زندانیان است؟ آنان اگر خواستند هر ۳۹ نفرشان ادعای مرا با امضا تکذیب خواهند کرد . البته ممكن است دوستان، چند نفر از اين ۳۹ نفر را بيابند كه ميگويند ما بيانيه را تأييد ميكنيم، همچنان كه از قول خانوادهي محترم يكي از آنان به تلویح نوشتهاند. اين را رد نميكنم ولي تأييد مفاد آن از سوی چند نفر نافی ادعای بنده نیست و متفاوت از امضا يا اطلاع قبلي از آن است. بله درست است که زندانیان در مواردی حق انتشار بیانیه جمعی را به دیگران میدهند و در این مورد ممکن است برای دوستان زندان رجاییشهر این مساله صادق باشد ولی زندانیان اوین که هر وقت بخواهند بیانیه و نامه مینویسند و منتشر میکنند (نمونهاش نامه چند روز پیش آقای امویی) چنین اجازهای آن هم در سطح تحریم انتخابات نمیدهند.
انتشار اين خبر را براي بعد از انتخابات گذاشتم تا شائبهاي پيش نيايد، ولي انتظار آن را دارم كه دوستان نيز به جاي پذيرش مسئوليت و خطا، بر صحت نظر خود اصرار نكنند. البته همان موقع كه متن را خواندم، كمابيش متوجه جعلي بودنش شدم، زيرا با برخي از اين دوستان زنداني نزديك به ۴ دهه زندگي كردهام و آنان را مي شناسم. اگر چنين بيانيهاي را آنان ميديدند، حتي اگر با محتوايش موافق بودند، محال بود كه چنين ادبياتي را در متن به كار ببرند و در دو قسمت آن از خودشان تعريف و تمجید كنند. نکته جالب دیگر این که یکی از این ۳۹ نفر کسی است که معلوم بود که گروه خونی سیاسی وی با سایرین همخوانی ندارد اما جعل کنند نامه چون از موضوع اطلاع نداشته احتمالا اسامی ذیل یک نامهی صنفی دیگر را در زیر این نامه هم قرار داده است! البته آقاي كاظميان به درستي در رد نوشتهي من آوردهاند كه در بيانيه كلمهي خيانت نيامده ولي اگر انجام كاري كه منجر به بازتوليد استبداد شود، خيانت نباشد، پس چيست؟ كاش آقاي كاظميان اين دقت را دربارهي اعتبار منبع خبر خود به كار ميبردند و يا با خواندن متن متوجه ميشدند كه آن دوستان نميتوانستند نويسندهي چنين ادبياتي باشند. شايد به اين دليل كه سوابق ايشان با اين دوستان آنقدر نبوده كه با ادبيات گفتاري و نوشتاري آنان به اندازهي كافي آشنا باشند.
اکنون باید پرسید که اهميت اين اقدام در چيست؟ اول اينكه جعلكننده ميخواسته انتخابات را تحريم كند و به مؤثر بودن دلايل و منطق خودش اعتماد و اطمينان نداشته، لذا فكر كرده اگر اين كار را از سوي زندانيان سياسي جا بياندازد، ديگر كسي جرأت اعتراض نخواهد داشت(اتفاقاً در این شرایط درست هم فکر کرده بود) و اگر كسي خلاف آن حرف بزند، با قرار گرفتن در پشت زندانيان سياسي او را نوازش خواهند كرد. دوم اينكه از نظر جعلكننده؛ زنداني سياسي يك ابزار و در بهترین حالت یک سرمایه است و نه بيشتر، و بايد از اين ابزار در جهت پيشبرد دموكراسي استفاده كرد حتی با شیوههای غیر دموکراتیک. و چون نظام حاكم، آنان را از حق اظهار نظر محروم كرده، ما به جاي آنان وكالتاً و حتي اصالتاً بيانيه ميدهيم و اظهارنظر ميكنيم و حتي در چند جاي بيانيه هم از آنان تعريف ميكنيم.
آقاي كاظميان عزيز! به نظرم اگر كسي از جانب بنده و شما بيانيهاي بنويسد كه مضمون آن مثل ۲ بهعلاوهي ۲ مساوي ۴ باشد، اعتبار انساني و آزادي انساني حكم ميكند كه او را به واسطهي بيان حتی گزارهي صحيحي از جانب ما، ولي بياجازهي ما، محكوم كنيم. بنده حتماً اين كار را ميكنم، شما را نميدانم. زيرا چنين كاري نفي ارزش انسان و اراده و اختيار اوست، چه رسد به اينكه بيانيهاي سراسر مشكلدار را به نام ما منتشر كنند. سوم اينكه اين بيانيه عليه منافع شخصی زندانيان است. البته اگر خودشان بیانیه را داده بودند نسبت به گذشت کردن از این منافع کاملا ذیحق بودند. فرض كنيم كه متن بيانيه كاملاً درست باشد، ولي يك زنداني به دلايل شخصی نخواهد آن را امضا كند، به چه حقي بايد هزينهاي را به او تحميل كرد درحالي كه نويسنده و يا منتشركنندهي نامه، ۲۰ هزار كيلومتر آن طرف زندان اوين در حال استراحت و ... است؟ كار اين افراد ميدانيد چگونه است؟ هر روز در دفاع از زندانيان مطلب مينويسند، براي ندادن مرخصي به آنان ناله سر ميدهند اما در مقابل، به جايشان نامه هم مينويسند تا مبادا مرخصي بگيرند يا زودتر آزاد شوند، چون در اين صورت كسب و كار خودشان كساد خواهد شد. آيا باز هم ميخواهيد در مذمت اين كار بنويسم يا كافي است؟
آقای کاظمیان مرقوم نمودهاند که" آقای عبدی بدون اینکه استدلال کند، به نقد زندانیان سیاسی میپردازد: «یک عده زندانی شده اند و فکر می کنند چون مدتی را در زندان بودند و یا هنوز هم در زندان هستند، حق دارند برای دیگران تعیین تکلیف کنند. زندانی، بیرون از زندان، آدمی است مثل بقیه. پس باید یاد بگیرد که مثل دیگران در دفاع از عقیدهاش استدلال کند... حالا جالب است کسانی حرص و جوش زندانیان اصلاح طلب را می خورند که در آن سوی آب هستند و اصلاً در داخل کشور نیستند" آیا ۳۶ زندانی سیاسی در بیانیههای آبان و دی خود، در مورد دلایل عدم شرکت خود، استدلال نکرده بودند؟ آیا در داخل مرزها (و نه آنسوی آبها) زندانیان سیاسی بدون حامی هستند؟ بدیهی است که بهدلیل خفقان حاکم و انسداد سیاسی موجود در ایران، هرکسی در داخل کشور امکان مصاحبه با بیبیسی و دیگر رسانهها و درج مطلب در نشریات را نداشته باشد بماند که بخواهد از حقوق زندانیان سیاسی سخن بگوید؛ بهویژه رهبران جنبش سبز" آقای کاظمیان در اینجا هم بیدقتی و نوعی رفتار دیگر را با هم ترکیب کرده اند تا نتیجه دلخواه را بگیرند. اول این که این گزاره در باره آن کسانی است که نامهای را در سایتهای مرتبط با دوستان و به نام زندانیان آزاد شده علیه آقای اعلمی و هر کس که قصد شرکت در انتخابات داشت، منتشر کردند که بسیار کار غیر اخلاقی بود و ربطی به ۳۹ زندانی ندارد و منظور بنده این است که با نام و صفت زندانی آزاد شده و نشده نمیتوان برای دیگران تعیین تکلیف کرد و یقین بدانید اگر زندانیان داخل زندان هم چنین کنند در نقدشان ذرهای کوتاهی نخواهم کرد زیرا این رفتار بکلی غلط است. اگر اعتراضی به این نکته بود در باب آن مفصلتر خواهم نوشت و حق چنین نوشتنی هم آن طور که ایشان مدعی شدهاند، هیچ ربطی به داشتن و نداشتن رسانه و این جور چیزها ندارد.
در باره عقیده شما نسبت به وجود استدلال دوستان زندانی در نامه هایی که واقعا منسوب به آنان است؛ حتما شوخی میفرمایید که بیانیه یک صفحهای را شامل استدلال بدانید. البته شاید برای شما همان یک صفحه کافی بوده، اما دیگرانی هستند که چنین فکر نمیکنند. بعلاوه اگر به سایت خود و سایتهای همسو مراجعه کنید خواهید دید که تا کنون چه تعداد نامههای مفصل از دوستان زندانی با تعداد کلمات بسیار و حتی از درون بندهای غیر عمومی منتشر کردهاید، چطور شد که در اینجا که این همه برای دیگران تعیین وظیفه میشود در انتشار یک متن تحلیلی جامع مشکل پیش آمده است؟
نظرات وارده دریادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.


