حامد داراب
بي ترديد در روزگار ما، آنچه توجه به تحليل هاي انديشمندان در باب قدرت و حقيقت را الزام آور مي کند، اين مسئله است که در جوامع مختلف مشکلاتي در زمينه ي روابط ميان اين دو موضوع ايجاد شده، مشکلاتي اساسي که زمينه ي ظلم و ستم را اگر نه براي اکثريت، که براي اقليت محيا نموده، اين مسئله ي مهم در جوامعي که اين روزها در حال گذار از سنت به مدرنيسم هستند، پر رنگ تر و تامل برانگيز تر است، کشورهايي که حکومت هايشان از پيشينه ي قدرتي که اقلب آن را از مردم جامعه ي خود به دست آورده اند، براي محدود کردن همان مردم استفاده مي نمايند. از اين منظر شکي نيست که آگاه سازي عمومي درباره ي مسئله ي قدرت، سرکوب و حقيقت، روندي براي روشنگري و شناختِ بهترِ شرايط است براي مردمي که، حکومت شان از طريق سرکوب اميال، ايجاد آگاهي کاذب و کاربرد بسياري نيرنگ هاي ديگر، قصد ترويج ناآگاهي و ناداني را دارند.
اما آنچه در اين رابطه توجه به انديشه ي «ميشل فوکو» را برمي تابد، و نظر وي را درباره ي قدرت و سرکوب و حقيقت، نسبت به ديگر فيلسوفان و انديشمندان برجسته مي نمايد، اين موضوع است که، فوکو هرگز خودش را به عنوان يک روشنفکر، خارج از آنچه خود تحليل مي کند، نمي داند بر اين اساس از لحاظ روش شناسي، نگرش وي در اين زمينه از نگرش افرادي چون «ماکس وبر» و «يورگن هابرماس» و... متمايز مي شود. فوکو به عنوان يک تبارشناس مي کوشد تا آنجا که ممکن است در واقعيت امور باقي بماند و از رجوع به معاني آرماني و جوهر پديده ها اجتناب کند. به همين روي يادداشت کوتاه پيش رو به بيان برخي رويکردهاي مهم وي درباره ي مسئله ي مورد بحث مي پردازد.
ميشل فوکو در درس ها، مصاحبه ها و کتاب هاي دهه ي 1970 خود بار ديگر به تحليل کردار هاي اجتماعي پرداخت. وي در انضباط و مجازات (1975) و تاريخ جنسيت (1977) اجزاي عمده اي از تغيير و تفسير فراگير خود درباره ي تجدد و مصائب آن را ارائه داد. او در کتاب تاريخ جنسيت مي نويسد: «تاريخ اروپا شاهد گذارِ دوراني از آزادي و صراحت نسبي در خصوص بدن و کلام آدمي، به دوران ديگري از سرکوب و دو رويي فزاينده بوده است. بر اساس اين روايت نوعي صراحت آشکار و زنده هنوز غلبه داشت، اين دوران، دورانِ حرکات و اشارات مستقيم، گفتار خالي از شرم، و گناهکاري هاي آشکار بود، دوراني که در آن بدن ها نمايش داده مي شدند و آزادانه با هم اختلاط مي کردند و کودکان آگاه از امور جنسي در ميان خنده ي بزرگ سالن مي پلکيدند. اما تا پيش از ميانه ي سده ي نوزدهم اوضاع به نحو نماياني دگرگون شده و روبه وخامت رفته بود. آن خنده جاي خود را به شب هاي بي سرو صداي عصر ويکتوريا داد. جنسيت و يا آنچه از آن باقي مانده بود، اينک محدود و محصور به خانه شد و حتي در آن جا هم به اتاق خواب پدر و مادر محدود گرديد. قانونِ سکوت تحميل شد و سانسور حاکم گرديد. جنسيتي که باقي مانده بود خالي از شور و لذت بود و فايده گرايانه شده بود». (تاريخ جنسيت. ص 3) جاذبه ي بزرگ چنين ديدگاهي اين است که گويي ديالکتيکِ تاريخ، بدين سان امور جزئي و پيش پا افتاده را با امور مهم در درون بافت کلي واحدي در هم تنيده است. چنين ديدگاهي تنها ضميمه اي بر داستان واقعي تاريخ يعني پيدايش قدرت است، ضميمه اي که وقتي همه ي اعمال ها، گفتارها و خواست هايي که با قواعد سختگيرانه هماهنگ نبودند، اجبارا حذف و سرکوب شدند، و به جايشان قانون و البته پست ترين لذت ها غلبه يافتند. با اين همه نکته ي اصلي اشاره ي فوکو اين است که وي سعي دارد اهميتي را که مسئله ي جنسيت دارد، بازنمايد و نشان دهد که اين اهميت در اصل رابطه ي جنسيت با موضوع قدرت است. فکو با طرح مسئله ي جنسيت مي کوشد نشان دهد که جنسيت ما با چيز ديگري پيوند دارد و اين چيز ديگر دست کم تا حدودي، همان اشکال خاص قدرت است. به موجب اين استدلال گويي وقتي ما از جنسيت سخن مي گوييم، قدرت مستقر را نفي و انکار مي کنيم. ما به خود فرصت مي دهم تا بر ضد قدرت موجود سخن بگوييم، حقاقيق را بيان کنيم، روشنگري، رهايي و لذات گوناگون را به هم پيوند بزنيم، و گفتاري بيان کنيم که شور معرفت، عزم تغيير قوانين و تمناي بهشتي زميني را در هم مي آميزد. در مقابل فرضيه ي سرکوب در سنتي ريشه دارد که قدرت را صرفا محدوديت، نفي و اجبار مي داند. قدرت به عنوان مقاومتي منظم دربرابر واقعيت، به عنوان ابزار سرکوب، وبه عنوان مانع حقيقت، از شکل گيري دانش و معرفت جلوگيري مي کند. و يا دست کم آن را مخدوش مي سازد. قدرت اين کار را از طريق سرکوب اميال، ايجاد آگاهي کاذب، ترويج نا آگاهي و ناداني و کاربرد بسياري نيرنگ هاي ديگر انجام مي دهد. به عبارتي بهتر قدرت چون از حقيقت مي ترسد، به سوي سرکوب آن مي رود.
با اين همه از اين ديدگاه چنين بر مي آيد که قدرت به عنوان سرکوب، از جانب حقيقت گفتار به بهترين وجه مورد مقاومت و مخالفت قرار مي گيرد. وقتي حقيقت بيان مي شود، وقتي صداي اعتراض رهايي بلند مي شود، قدرت سرکوب گر به چالش کشيده خواهد شد. اما حقيقت هم خود خالي از قدرت نيست، با اين تفاوت که قدرت آن در خدمت صراحت و صحت و نوعي خير والاست، اگر چه آن خير چيزي ماهوي تر و حقيقي تر از وضوح و صراحت نباشد.
فوکو با بيان مسئله ي جنسيت و حقيقت و ربط دروني آن به قانون و محدويت، گويي مسئله ي قدرت را امري «حقوقي – گفتاري» در نظر مي گيرد. از اين منظر گويي، قدرت و حقيقت کاملا نسبت به يکديگر بيروني هستند. چرا که قدرت چيزي جز محدوديت و کمبود توليد نمي کند، قانون مي گذارد و سپس گفتمان حقوقي موضوعات را محدود و محصور مي سازد. قدرت بر طبق ساز و کار هاي ساده و بي نهايت تکرار شونده ي قانون و سانسور عمل مي کند تا جايي که نهايتا به سرکوب مي رسد، سرکوب نهايتا تحميل قانون مي شود، و قانون هم خواستار فرمانبرداري و تسليم است. اما چرا قدرت با سهولتي خاص در درون گفتمان توده اي عصر ما رخنه مي کند؟ اين سوال مهم، فکو را بر آن مي دارد که دو دليل را در اين رابطه بر شمارد. نخست او از چيزي به عنوان نفي گوينده سخن مي گويد. وي معتقد است گوينده به عنوان روشنفکر همه چيز داني که براي بشريت سخن مي گويد، به جد به آينده اي اشاره مي کند که به نظر او بي شک بهتر از حال خواهد بود. لحن پيامبرانه و لذات موعودي به خوبي با هم جور در مي آيند، قطعا بيان حقايق و موضع سعادت و خوشي موضوع نا خوش آيندي براي سخن گفتن نيست. روشنفکر به عنوان سخن گوي وجدان و آگاهي، خود را در چنين موضع ممتازي مي يابد. وي خارج از قدرت و درون حقيقت جاي دارد. اما فوکو در دليل دوم خويش استدلال مي کند که قدرت مدرن قابل تحمل است به شکلي که چهره ي خود را پنهان سازد. از اين منظر اگر حقيقت خارج از قدرت و ضد آن باشد در آن صورت نفي گوينده تنها امتيازي ضمني به شمار مي آيد، اما اگر حقيقت و قدرت نسبت به هم بيروني نباشند در آن صورت نفي گوينده و ديگر بازي هاي مربوطه جزء شيوه هاي اصلي عملکرد قدرت مدن خواهد بود. اما بايد نوشت که قدرت مدرن خودش را با توليد گفتماني که ظاهرا ضد قدرت است و ليکن جزءي از کاربرد وسيع قدرت مدرن به شمار مي رود، پنهان مي سازد. چنانکه خود فوکو مي گويد: «قدرت به عنوان حدي که براي آزادي وضع شده است، دست کم شکل کلي پذيرفتني بودن آزادي است» (تاريخ جنسيت. ص 86).
در پايان بايد نوشت که روند رويکر فوکو به مسئله ي مورد بحث، ممکن است به اين فرض بي انجامد که وي خودش را در وراي عرصه ي نفوذ اين مقولات مي بيند. اما چنان که در ابتداي يادداشت اشاره شد، ميشل فوکو خودش را به عنوان يک روشنفرف هرگز خارج از آنچه تحليل مي کند نمي داند. به علاوه لازم به ذکر است که بررسي موضوع با روشي تبارشناسانه خود موجب درگيري و دخالت مولفه هاي تبارشناسي در مسئله خواهد شد. با اين همه اگر چه ديدگاه فوکو شکل جامعي از تحليل و بررسي مسئله ي قدرت ، سرکوب و حقيقت است اما بايد متضمن شد که انديشه ي او هنوز در حال تعديل و تغيير است.
منابع:
1- "Truth and Power." Translation of an interview with Alessandro Fontana and Pasquale Pasquino which appeared in Microfisica del Potere, reprinted in Gordon, ed., Power/Knowledge.
2- "The Eye of Power." Published as a preface ("L’oeil de Pouvoir") to Jeremy Bentham, Le Panoptique (Paris: Belfond, 1977): reprinted in Gordon, ed., Power/Knowledge.
3- The History of Sexuality. By Robert Hurlry. New York: Vintage/Random House, 1980.
نظرات وارده دریادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.



