دوشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۶ -
- 21 Aug 2017
28 ذو القعدة 1438 آخرین به روز رسانی : ساعت ۱۸:۱۷ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
جنبش سبز؛ شبیه مشروطه، بالغ‌تر از انقلاب 57
جنبش سبز؛ شبیه مشروطه، بالغ‌تر از انقلاب 57
جرس: در آستانه سومین سال از آغاز جنبش سبز قرار داریم، جنبشی که هر چند اکنون حضور خیابانی را از دست داده، اما آینده را آبستن تغییری ریشه ای و عمیق کرده است. نقاط ضعف و قوت،‌ آینده، دستاوردها و خلل ها و همچنین پیش بینی آینده با تکیه بر تجارب تاریخی صد سال اخیر؛ از جمله نکاتی است که در مورد آنها با شروین نکویی، جامعه شناس ساکن هلند و سردبیر سابق سایت تهران ریویو به گفتگو نشسته ایم. نکویی معتقد است که جنبش سبز شباهت های فراوانی با انقلاب مشروطه داشت و از نظر بلوغ فکری و نحوه عملکرد نیز از انقلاب 57 بسیار بالغ تر ظاهر شد. به نظر نکویی، حصر میر حسین موسوی و مهدی کروبی ممکن است که اکنون به سود جمهوری اسلامی باشد، اما در آینده نتایجی برعکس توقعات حکومت داشته و به سود جنبش اعتراضی مردمی تمام خواهد شد.

مقدمه: هنگامی که در مورد جنبش سبز صحبت میکنیم و از آنجایی که هر کدام از ما پای هدف به ثمر رساندن جنبش سبز ایستاده ایم، سیری را طی کرده ایم و امروز به این نتیجه رسیده ایم که میخواهیم جزیی از این جنبش باشیم. شخصا با این که ۲۴ سال ایران نبوده ام، به هیچ وجه با تحولات ایران بیگانه نبودم. در دوره ۸ ساله ریاست جمهوری خاتمی، ۴ سفر به ایران داشتم و در یکی از این سفرها سه ماه کار تحقیقاتی کردم و کتابی بر آن مبنا نگاشته ام. شاید بیشتر از اکثر دوستانی که بعد از انقلاب خارج از ایران زندگی میکنند، این امکان برایم مهیا بود که با رهبران فکری و سیاسی، اصلاح طلب و غیر اصلاح طلب در حشر و نشر قرار گیرم؛ به همراه آنان بازبینی داشته باشم در مورد انقلابی که چند نسل بزرگ در آن نقش داشتند. به همین دلیل اگر نگاه انتقادی دارم، بر اساس انزجار از گروهی خاص یا بیگانه بودن با گروهی دیگر نیست. درست است که من خودم را از قشر سکولار ایران می‌دانم؛ اما نه با مذهب و نه با انقلاب ایران بیگانه نیستم.
فکر میکنم آرمان گرایی عمومی که در جامعه ایران در زمان انقلاب ۵۷ بود، به نوعی سیر تاریخی اش به آنجا رسید که اسلام گرایان آرمان گرا قدرت را در دست گرفتند. سال های بسیار خونینی بود، سکولارها سرکوب شدیدی شدند؛ اما واقعیت جامعه ایران این بود که امروز طیف های مختلف به پختگی فکری سیاسی رسیده اند و فرهنگ مدارا دارند. حس من در این لحظه این است که جامعه ایران در زمینه فرهنگ دموکراتیک بسیار جلوتر از ۳۳ سال پیش است و ظرفیت های بیشتری برای جهانی شدن دارد؛ اما ما احتیاج به یک تغییر و راه دیگر داریم و مثل عارفی که باید به خدا برسد، باید به خود بیاید و این مستلزم بیخودی از خود است. در خصوص جامعه و متفکران، نیاز به تغییر داریم و این راهش در رک گویی و بی تعارف بودن است. حرف های من بر اثر دلسوزی و حس ام است که در این برهه ی تاریخی اگر بخواهیم میتوانیم به آن سویی برویم که بیش از صد است برایش مبارزه می کنیم.

 

در هر تحولی، نقطه ی عطفی وجود دارد که هر جامعه ای برای ایجاد «تغییر» باید به آن برسد. نزدیک به سه سال از تحولات پس از انتخابات دوره ی دهم ریاست جمهوری می گذرد و اکنون در آستانه ی سومین سالگرد شکل گیری جنبش سبز هستیم. به نظر شما به عنوان یک جامعه شناس و کسی که تحولات ایران را پی گیری می کند، آیا این نقطه ی عطف در جنبش سبز اتفاق افتاد؟

جنبش سبز در بسیاری از موارد شباهت های زیادی به جنبش مشروطه دارد و از خود بلوغ بیشتری در مقایسه با انقلاب آرمان گرایانه ۵۷ نشان داده و می دهد، یعنی به دنبال عدالت و حقوق شهروندی است. از «رای من کجاست» شروع کرد تا به «حق من کجاست» رسیده و از این منظر، تفکر و گفتمان جنبش سبز که امروز متاسفانه کمی خاموش شده، زمینه ساز بسیاری از تحولات و یک نقطه ی عطف است.

 

اشاره کردید به شباهت های جنبش سبز و انقلاب مشروطه در ایران. این شباهت ها کجاست؟

دو شاخصه ی مهم مشروطه، عدالت و جمهور مردم بود. این دو، یک طیف بسیار بزرگی از مردم ایران از کمونیست تا مراجع مهم تقلید را در بر میگرفت و آنها را برای خواسته های مدنی و شهروندی به صحنه آورده بود. کسی به دنبال مدینه ی فاضله ی مشترکی نبود؛ بلکه همه می خواستند که شهروندان حقوق مساوی داشته باشند و این بسیار نزدیک به خواسته های مدنی جنبش سبز است.

 

اکنون و با توجه به وقایع سه سال گذشته، تعدادی از تحلیل گران و جامعه شناسان بر این باور هستند که مردم، خیابان را از دست داده اند و چهره ای از جنبش اعتراضی مردم در رسانه ها وجود ندارد و در نتیجه جنبش سبز از بین رفته است.

سعی میکنم واقع بینانه نگاه کنم به این سوال و پرده ی رمانتیکی که بسیاری از دوستان بر واقعیت می کشند را کنار بزنم. مردم ایران در سال ۸۸ خیابان را فتح نکردند که از دست بدهند؛ بلکه قبل از انتخابات، حکومت جمهوری اسلامی اجازه حضور در خیابان ها را به مردم داد، همانطوری که شاه از دو سال و اندی پیش از انقلاب فضای باز سیاسی را ایجاد کرد. این فضای باز خیابانی یا فضای باز سیاسی به این دلیل ایجاد نشد که شاه یا حکومت جمهوری اسلامی دلش برای مردم سوخته بود؛ بلکه آنها به علت تحولات سیاسی جهانی مثل روی کار آمدن باراک اوباما در آمریکا احتیاج داشتند که پشتوانه مردمی خود را نشان دهند.


باز کردن فضای خیابان در ایران استبداد زده همانا و تجربه ی حداقل ۱۰۶ ساله ما همان. وقتی در فضای عمومی کوچکترین فرصتی ایجاد می شود، مردم هجوم می آورند؛ زیرا منتظر چنین فرصتی هستند هر چند که در انتخابات به ضرر نامزد مورد توجه جمهوری اسلامی بود. پس از آن حکومت دوباره توانست با تدابیر سرکوبگرانه و به کارگیری هوشمندانه این تدابیر، از آن در یک جنگ استهلاکی با مردم استفاده کرده و فضای خیابان را بار دیگر ببندد.

 

بدین ترتیب معتقدید فضای باز خیابانی به خاطر حضور اوباما و تحولات جهانی و نیاز به ارائه چهره ی جهانی مقبول از جمهوری اسلامی، در اختیار مردم قرار گرفت؟

نه فقط به خاطر چهره بین المللی. حکومت ایران همین اکنون هم به مرحله ای رسیده که در نهایت باید راهی برای مذاکره با آمریکا پیدا کند؛ اما حکومتی که سیدعلی خامنه ای در صدر آن است همیشه می خواهد از موضع قدرت وارد مذاکره با آمریکا شود و این یعنی «مردم ایران پشت من هستند»؛ کاری که امید داشتند در انتخابات مجلس نهم اتفاق بیافتند. در زمان انتخابات ریاست جمهوری دهم، انتخاب آقای خامنه ای واقعا برد احمدی نژاد با همه ی عوام فریبی اش در انتخاباتی نیمه آزاد بود. اما وی در انتخابات مجلس، اشتباه قبلی را تکرار نکرد و فضای باز در اختیار مردم قرار نداد؛ بلکه مهندسی شده عمل کرد. در هر حال، حکومتی که پشتوانه مردمی دارد با قدرت بیشتری سر میز مذاکره حضور پیدا میکند.

 

برخی از منتقدان جنبش سبز این مساله را مطرح می کنند که حصر آقایان موسوی و کروبی به مرور زمان برای هواداران دموکراسی عادی شده و حساسیت اولیه درباره آن وجود ندارد. دیدگاه شما درباره این تحلیل چیست؟

این تحلیل خیلی استفاده می شود که چون در ایران برعکس خیلی دیگر از کشورهای منطقه، طبقه ی متوسط و متوسط بالا بودند که در جنبش مردمی حضور داشتند و این طبقه نیز «جان بر کف» نیست پس راحت تر سرکوب می شود. به نظر من این تحلیل درستی نیست. خاموش شدن یا شعله ور ماندن حرکت های اجتماعی که به خیابان می رسد، به عوامل زیادی بستگی دارد.


تا چه حد در داخل حرکت ها شبکه سازی تنگاتنگ سازماندهی شده است؟ تا چه حد اهداف مشترکی تعیین شده و این اهداف حداقلی، چقدر شفاف و ساده است؟ تا چه حد جهت فکری و سرعت تصمیم گیری جمعیت و رهبران یکی است؟
چنانچه به این عوامل نگاه کنیم و مثلا مساله ی شبکه را با زمان انقلاب ۵۷ مقایسه کنیم به این نتیجه میرسیم که بسیار ضعیف تر عمل شد. در مورد اهداف شاید هفته ی اول «رای من کو» بود؛ اما وقتی خامنه ای حکم تیر را در خطبه ی نماز جمعه داد، هدف تغییر کرد؛ ولی هدف بعدی اگر چه در شعارها شنیده میشد؛ اما با تفکرات رهبران همخوانی نداشت و اینها از جمله عوامل اصلی ضعف هستند.

 

یعنی معتقدید که همخوانی و همسویی بین تفکرات رهبران جنبش با مردم وجود نداشت؟

رهبران نمادین جنبش سبز از دل جمهوری اسلامی برخاسته اند. تاریخ مبارزه آنها، مبارزه برای به ثمر رسیدن جمهوری اسلامی بوده است. برای آنها فاصله گرفتن از شخص اول این نظام و اهداف آن، ظرف یک شب رخ نخواهد داد. در حالیکه حفظ شور و خشم مردم در خیابان احتیاج به پیام های قاطع دارد. به عنوان مثال، آقای خمینی گفت «شاه باید برود» و مردم مصر استعفای مبارک را در میدان تحریر خواستند. این شعارها طیف گسترده ای را جذب میکند و نگه میدارد.
اعلامیه های آقای موسوی بسیار فرهیخته بود؛ اما تکلیف مردم را مشخص نمی کرد و این را هم نمی توانستیم از آقای موسوی انتظار داشته باشیم چون تا آن زمان هنوز تکلیف خود او نیز با جمهوری اسلامی مشخص نبود. وقتی ایشان از داخل حصر پیغام می دهند که کتاب «وجدان بیدار» را بخوانید و در آن کتاب در مورد دیکتاتوری که بر اساس یک ارمان گرایی زیبا ایجاد شده اما فاجعه است صحبت میشود، این نشان می دهد شاید ایشان رودربایستی را با خود و هوادارانش کنار می گذارد و در مورد جمهوری اسلامی به نتیجه رادیکال تری برسد.
شاید یکی از بزرگ ترین امیدها و سرمایه گذاری های جنبش سبز، حصر آقای موسوی است؛ به این معنا که وقتی ناخودآگاه مجبور شوی از طوفان های هر روزه کناره گیری کنی، وقت برای تفکر عمیق تر آن هم برای فرد فرهیخته ای مثل آقای موسوی ایجاد می شود و این امر زمینه ای برای سیر و سلوک تحول ایران را ایجاد خواهد کرد و این امید من است. زمانی که آقای موسوی از حصر بیرون بیاید با قاطعیت بیشتری هدف را برای خود و طرفدارانش مشخص می کند.

 

اگر از سال اول و دوم جلوتر بیاییم، شعاری که این روزها بیشتر شنیده می شود این است که «مردم می دانند چه نمی خواهند اما نمی‌دانند چه می خواهند». چقدر با این شعار موافق هستید و به نظر شما چقدر اپوزیسیون داخل و خارج با خواسته های مردم هماهنگ عمل می کنند و آیا آنها می دانند «چه می خواهند»؟

نباید از مردم انتظار داشت که به دقت بدانند چه می خواهند. مردم ایران عدالت اجتماعی، سیاسی و اقتصادی می خواهند و به آزادی معتقدند. این که دقیقا قانون اساسی ایران چه باید باشد را نمی توان از مردم انتظار داشت و کسی هم نمی تواند از قبل این را تعیین کند؛ اما این وظیفه ی آنهایی است که خودشان را اپوزیسیون می نامند یا دلسوخته جامعه ایران هستند که تا آنجایی که ممکن است با طیف وسیعی به یک حداقل هایی برسند.


خواسته هایی است که وقتی با دوستان از اصلاح طلب تا سکولار یا رادیکال صحبت می کنیم با آنها موافق هستند. اصولی مانند رابطه دولت و ملت، دین و سیاست، ایران و جهان، زن و مرد، اقلیت و اکثریت. سال گذشته در رسانه ی تهران ریویو ما گفتگویی با آقای کدیور داشتیم. ایشان در آن مصاحبه تاکید کردند که به جامعه ای دمکراتیک فکر می کنند. رادیکال ترین سوسیالیست ها و سکولارهای ایرانی هم به همین امر می اندیشند؛ اما باید در کوتاه مدت هم یک هدف حداقلی تعیین شود.


جنبش سبز باید خودش را بازبینی کند و با نگاهی منصفانه و منتقدانه شورای هماهنگی را بررسی کند. وقتی این اتفاق بیافتد و با قاطعیت هدف تعیین کند؛ طیف گسترده ای از ایرانیان می توانند به جامعه ایده دهند تا در مورد اصول به یک تعریف برسیم.

 

به شورای هماهنگی اشاره کردید که نیاز به یک نقد و باز تعریف دارد. نقد خود شما چیست؟

بزرگترین نقد به شورای هماهنگی عدم شفافیت در مورد اعضای این شوراست که در واقع به نوعی یاور همیشه غائب ماست و این مساله با ایده آل هایی جنبش سبز در ماه های اول مطرح کرد، تناقض دارد. این شورا وقتی شفاف نیست، نمی توان از آن انتقاد کرد و شاید این موضوع بیشتر از همه شامل آقای امیرارجمند شود.


آقای امیرارجمند به نظرم بسیار شخص محترم، امین و استاد بزرگی در حقوق بشر هستند. آنچه آقای موسوی به امانت به ایشان سپرده را حفظ می کنند. مشکل اینجاست که آقایان موسوی و کروبی از موقع انتخابات تا حصرشان یک سیری را طی کرده اند. متن بیانیه های آنان ناشی از همین تحول است. آنها در این مسیر نه به معنای منفی؛ بلکه مثبت و رادیکال تر شده اند بطوریکه در بیانیه ی آخر صراحتا گفته شد که ما مقابل فرعون ایستاده ایم.
تفکر آنها پویاست اما صدای آنها به گوش ما نمی رسد. آقای امیرارجمند اما به علت امانت داری در زمان حصر متوقف شده اند و این امر به ضرر جنبش است و آن را از تحول به سکون میکشاند. ایشان هیچ گاه ادعای رهبری هم نداشتند. کسی که می توانست چنین باشد آقای خاتمی بود که ایشان هم راه دیگری را انتخاب کرده اند.


در ایران حوادث به سکون نرسیده؛ بلکه این حکومت با کمال وقاحت انتخابات دیگری را برگزار کرده است و احساس اعتماد به نفس بیشتری می کند و این سکون به ضرر جنبش است در نتیجه حکومت در حصر آقایان موسوی و کروبی درست عمل کرده اما در میان مدت امیدوارم به نفع جنبش باشد.

 

در صحبت هایتان اشاره کردید به تجربه خود در گفتگو با نسل های مختلف با ایدئولوژی های گوناگون برای به ثمر رساندن جنبش سبز. آیا به راهکارهایی هم رسیدید؟

به نظرم باید طرح مساله ی اساسی در مورد گذار به دموکراسی داشت. باید تعریف کنیم نهادهای قدرت اجتماعی و سیاسی کجا هستند؟ می توانند موجب تغییر شوند یا جلوی آن را می گیرند؟ ما که خواستار تغییر هستیم باید اول آنها را خوب بشناسیم.
در جامعه ایران سه نهاد هستند که باید مورد بررسی قرار بگیرند. سپاه پاسداران به عنوان نهاد اجتماعی که بیش از هفت میلیون ایرانی از نظر اقتصادی یا ایدئولوژیک به آن وابسته است و دیگری روحانیت است که نیازی به توضیح ندارد و سومی دانشگاه و دانشجویان است.


نهاد روحانیت شاید این طور به نظر بیاید که جلوی تغییر را گرفته؛ اما در داخل خودش بسیار این زمینه را دارد که همگام با تغییر شود.
ایجاد دانشگاه های آزاد یکی از بهترین تحولاتی است که در سال های اخیر رخ داده است. زمانی تنها نهاد اجتماعی که در شهر کوچکی پیدا می شد، مسجد بود؛ اما الان در شهرهای کوچک هم دانشگاه آزاد وجود دارد در نتیجه به عنوان یک نهاد اجتماعی در همه جای ایران وجود دارد و قشر جوان تحصیلکرده ی به دنبال تجدد را در خود جای داده است.


نهاد سپاه به عنوان مهمترین نهاد به دلیل رقابت با روحانیت و قدرت روزافزونش، زمینه ی ایجاد تغییر را دارد. باید این سه نهاد را مورد بررسی قرار داد که چگونه می توان آن ها را به سمت و سوی دمکراتیک رساند.
معتقدم ما در میان مدت در ایران شاهد تغییر خواهیم بودیم. این تغییر می تواند به سمتی باشد که افرادی مانند پوتین آن را هدایت می کنند یا به سمت دهه ای برود که به عراق بعد از ورود آمریکایی ها تبدیل شویم یا در نهایت می توانیم به سمت یک جامعه دمکراتیک پیش برویم.

 

به عنوان آخرین سوال به نظر شما برای زنده و پویا نگه داشتن جنبش سبز چه باید کرد؟

مهم ترین مساله برای جنبش که طیف بسیار وسیعی را در بر میگیرد، کلامی اخلاقی عرفانی است یعنی مدارا با تفاوت فکری که باید بر آن تکیه کرد و باید به راه دیگری رفت. باید بگذریم از تصور قابل اصلاح بودن این حکومت. راه دیگری که می رویم باید بر اساس کار جمعی باشد که لازمه ی آن مداراست. اگر به این همراهی و وحدت وجودی برسیم، به قول عطار به آن علم می رسیم که سیمرغی در ما نهفته است که به راحتی می تواند تغییر را در جامعه ایجاد کند.

 

و سخن آخر؟

حداقل چهار میلیون و حداکثر ۸ میلیون ایرانی در خارج از ایران زندگی می کنند. قسمت اعظم این ایرانیان از نظر مادی در وضعیتی خوب یا عالی هستند؛ اما ما کم کاری کردیم. کار حرفه ای در جلب اعتماد آنان در کمک و حمایت از جنبش سبز انجام نشد. حداقل یک میلیون از این ایرانیان هنوز هم در اعماق وجودشان؛ ایران مساله اصلی شان است و زمانی که اعتمادسازی شود، حاضر به کمک هستند. اگر این کار صورت می گرفت شخص من شرمنده ی بچه هایی نبودم که در ترکیه و عراق عذاب کشیده و میکشند. چرا ما باید برای کارهای مدنی مان از جامعه ی ملت های اروپا و نهادهای خارجی کمک بگیریم؟
ما باید بر اعتمادسازی میان خودمان سرمایه گذاری کنیم. به عنوان مثال هر ایرانی در یک جامعه آماری یک میلیون نفری اگر روزی تنها یک یورو که پول یک قهوه هم نیست را برای جنبش سبز کنار می گذاشت، سالی ۳۶۰ میلیون یورو جمع آوری میشد اما ما کم کاری کردیم.
تنها راه پرداختن به این موضوع اعتمادسازی و بها دادن به مردم است.
 

ارسال به :


نظرات
ارسال نظر
مشخصات فردی من را به خاطر داشته باش

*نظرات حاوی کلمات و عبارات رکیک و غیر اخلاقی و همچنین توهین و افترا منتشر نخواهد شد .
**از نوشتن نظر خود به صورت فینگلیش خودداری نمایید.
***از اینجا فینگلیش را به فارسی تبدیل کنید.