سه‌شنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۸ -
- 18 Jun 2019
14 شوال 1440 آخرین به روز رسانی : ساعت ۱۴:۱۷ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
ادبيات پسااستعماري

 

«اگر استعمار راهي براي حفظ ارتباطات نابرابر اقتصادي و قدرت سياسي است،... بدون شک ما هنوز کاملاً دوران استعمار را پشت سر نگذاشته ايم.»1

 

استعمار معمولاً از طريق کاربرد خشونت بار قدرت توسط يک کشور براي استثمار کشور يا جامعه يي ديگر خود را متجلي مي کند و اغلب داراي اهداف اقتصادي است. به طور کلي مي توان استعمار را سوءاستفاده کردن از يا تجاوز به مردم بومي تعريف کرد. ديدگاه پسااستعماري به مثابه چالشي عليه چنين ميراثي ظهور مي کند. اين ديدگاه تلاش مي کند قدرتي را که از طريق کشورگشايي بنا شده، نامشروع جلوه دهد. مردم بومي درگير مبارزه عليه باورها، ارزش ها، عادات و سنت هاي فرهنگ تازه واردي مي شوند که با فرهنگ خودشان ادغام شده و چه بسا آن را به چالش کشيده است. آنها بايد برآورد کنند کدام بخش از تغييرات رخ داده براي آنها سودآور است (رشد اقتصادي از طريق تجارت، رشد آگاهي و خودکفايي از طريق آموزش و پرورش، پزشکي برتر استعمارگران که مي تواند بيماري هاي آنها را از ميان ببرد) و کدام بخش مي تواند زيانبار باشد (از دست دادن باورها و ارزش هاي فرهنگي سنتي). گرچه در بسياري موارد تشخيص منافع و مضرات چنين تغييري کار ساده يي نيست، اما تغييرات تحميل شده مي تواند همزمان منافع و مضراتي را به دنبال آورد. در هر صورت موضوع استعمار چيزي فراتر از تلاش مردم بومي براي وفق دادن خود با فرهنگ جديد است. آنها با موانع جدي تري مانند سرکوب و خطر نابودي فرهنگ و شيوه زندگي پيشينيان خود روبه رو هستند. مانع اخير خود ثمره حضور يک «ديگري» است؛ ديگري که باور دارد و آن را به صراحت مي گويد که داراي فرهنگ برتري است. اين ديگري که مي تواند نه دشمن باشد و نه مهاجم فرهنگي، داراي فرهنگ و سنت هاي متفاوتي است. او شايد متوجه اين نکته نباشد که قدم در سرزميني گذاشته که متعلق به او نيست، اما اين ايده را در سر دارد که مي تواند مالک سرزميني شود که اشغال کرده است.

 

يقيناً مسائلي مانند تقابل فرهنگي، «برتري» تحميل شده و حتي تنفر شديد از استعمارگران در ذهن مردم مستعمره شکل مي گيرد. درست در چنين حالتي است که عبارت «پسااستعماري» و ادبيات آن ظهور کرده و ايفاي نقش مي کند. شرايط پسااستعماري شرايطي است که در آن مردم مستعمره آرزوي استقلال مجدد و رهايي از دست کساني را مي کنند که آنها را «استثمار» کرده اند. آنها در جست وجوي هويت از دست رفته خود هستند و تلاش مي کنند به هويتي دست يابند که توسط پندارها و مفاهيم استعمارگران فاسد نشده باشد. ادبيات پسااستعماري ذاتاً خالق دو گروه استعمارگران و استعمارشدگان يا سرکوب کنندگان و سرکوب شوندگان است. اين ادبيات تنها به فرآيندي نمي پردازد که از طريق آن مردم بومي خود را با شرايط جديد وفق مي دهند، بلکه شامل ارتباطي ميان تغييردهندگان و تغييرکنندگان (يا ارتباطي ميان يک «خودي» و يک «ديگري») نيز هست. در درون چنين ارتباطي است که فرآيند همانندسازي ناخواسته و ناخودآگاهي ظهور مي کند که مي توان آن را قلب ادبيات پسااستعماري به شمار آورد. نزد برخي اين تصور وجود دارد که ادبيات پسااستعماري زماني آغاز مي شود که کشورهاي مستعمره به استقلال خود دست يابند و به اصطلاح از شر استعمارگران خلاص شوند. اما بايد در نظر داشت که اين ادبيات درست در زماني آغاز مي شود که استعمارگران وارد مي شوند، چرا که با ورود آنها چالش هاي فرهنگي و فرآيند وفق دادن مردم مستعمره با شرايط جديد آغاز مي شود.

 

گرچه تعريف دقيق و جهانشمولي براي اين نوع ادبيات به دست داده نشده است، اما مي توان موضوعات اصلي آن را به چند دسته کلي تقسيم کرد؛

 

1- تغييرات يا فرسايش اجتماعي و فرهنگي؛ از جمله پرسش هاي کليدي که پس از کسب استقلال مجدد کشورهاي مستعمره مطرح مي شود، اين است که هويت فرهنگي مردم اين کشورها چيست؟

 

2- سوءاستفاده از قدرت و استثمار؛ گرچه کنترل قدرت برتر روي مردم مستعمره کاهش مي يابد، اما به نظر مي رسد اعمال چنين قدرتي، با شيوه هاي گوناگون، همچنان ادامه دارد. پرسش اصلي که در اينجا مطرح مي شود، اين است که چه کسي واقعاً در قدرت است؟ چرا؟ و کسب استقلال، در چنين حالتي، به چه معني است؟

 

3- رهايي از استعمار و بيگانگي؛ موضوع اين ادبيات به طور کلي مربوط به افراد و نه کل جامعه تحت استعمار است. فرد از خود مي پرسد که چگونه مي تواند خود را با شرايط جديد وفق دهد و زندگي خود را اداره کند؟

 

4- کاربرد زبان انگليسي يا زبان کشورهاي استعمارگر؛ در اينجا مي توان اين پرسش را مطرح کرد که اگر مطالعه و تجزيه و تحليل ادبيات و فرهنگ پسااستعماري هدف است، آيا مي توان با بي توجهي و ناديده گرفتن زبان بومي کشورهاي مستعمره به آن دست يافت؟

 

پيش از هر چيز بايد ديد که چه چيز يا چيزهايي تغيير کرده يا مي کند. مردم کشورهاي مستعمره، در طول زندگي خود، تغييرات زيادي را تجربه مي کنند. وقتي به دوران پيشااستعماري آنها نگاه کنيم، فرهنگ بومي و «اصيل» آنها را مي بينيم که به زندگي شان معنا و مفهومي خاص مي دهد. باورها و آداب و رسوم شان زندگي روزمره آنها را هدايت و جامعه راه آرام و نسبتاً بي دغدغه خود را طي مي کند. استعمار همه چيز را تغيير مي دهد. تقريباً در همه موارد استعماري، هنجارها، باورها و ارزش هاي فرهنگي قدرت برتر بر مردم بومي تحميل مي شود. يکي از دلايل عمده اين امر آن است که استعمارگران بر اين باورند که مردم بومي کشورهاي مستعمره «وحشي» و «بي تمدن»اند و بايد آنها را با تمدن آشنا کرد. مردم مستعمره ظاهراً چاره يي ندارند جز قبول شيوه هاي زندگي جديد.

 

تکنولوژي استعمارگران برتر است و به راحتي مي توانند کساني را که با شيوه جديد زندگي مخالفت مي کنند از سر راه خود بردارند. اين همان نقطه عطفي است که تحليل رفتن و چه بسا ناپديد شدن فرهنگ بومي از آن آغاز مي شود. مردم بومي به تدريج آداب و رسوم مذهبي خود را کنار گذاشته و آنها را فراموش مي کنند، براي برقراري ارتباط با استعمارگران شروع به يادگيري و کاربرد زبان آنها مي کنند، و چه بسا خيلي زود زبان بومي خود را فراموش کنند.

 

در هر حال مردم مستعمره، پس از گذشت ساليان و در شرايطي که تحت سلطه استعمارگران قرار دارند، شبيه خود استعمارگران مي شوند. استعمارگران از طريق کنترل نهادهاي آموزش و پرورش تفکر و ايده هاي جوانان بومي را نيز تحت کنترل خود درمي آورند. کودکان بومي در سنين نوجواني مجذوب فرهنگ آنها مي شوند، و به همين دليل فرهنگ بومي جذابيت خود را نزد نسل هاي جديد از دست مي دهد. از آنجا که استعمارگران با خشونت و زور مردم بومي را سرکوب مي کنند، مردم بومي براي رهايي از اين سرکوب، مبارزه يي را براي کسب استقلال مجدد و بازگرداندن فرهنگ از دست رفته خود آغاز مي کنند. در نهايت استقلال حاصل مي شود و قدرت برتر کنترل کامل خود را از دست مي دهد. در چنين حالتي شرايط پسااستعماري شکل مي گيرد. پرسشي که در اينجا مطرح مي شود اين است؛ حال که قدرت برتر و بيگانه يي در کار نيست، چه چيزي از فرهنگ بومي (يعني فرهنگي که در دوران پيشااستعماري هدايت کننده رفتار و انديشه هاي مردم بومي بوده است) باقي مانده است. بنابراين کند و کاو در مورد فرهنگ مردم بومي در دوران هاي پيش و پسااستعماري تبديل به موضوع اصلي ادبيات پسااستعماري مي شود.

 

موضوع ادبيات پسااستعماري معمولاً پيامدهاي استعمار است. اين ادبيات درباره مبارزه يي است که براي کسب استقلال مجدد صورت گرفته است. يکي از مسائل کليدي ملت هايي که پس از طي دوران استعمار به استقلال مجدد دست يافته اند، حکومت آنها است، مردم اين کشورها نيازمند آنند که پس از رهايي از دست قدرتي برتر که سال ها آنها را تحت کنترل خود داشت، به شيوه يي براي هدايت زندگي خود دست يابند. چنين امري از آن جهت دشوار است که هويت فرهنگي آنها تغيير کرده است. حکومت مستقل جديد بايد در راستاي برآورده کردن خواست هاي مردمش عمل کند، اما درست نمي داند مردمش چه مي خواهند. اگرچه آنها ظاهراً به «آزادي» و «استقلال» دست يافته و ديگر مانند سابق سرکوب نمي شوند اما بايد در نظر داشت که آنها تغيير کرده اند، فرهنگ آنها دگرگون شده و نيازمند آنند که تعريف جديدي از خود به دست دهند.

 

بر اين اساس هويت ادبيات پسااستعماري را مي توان از طريق بحث آنها در مورد هويت فرهنگي تشخيص داد. اين ادبيات خواه رمان، شعر، داستان کوتاه يا هر چيز ديگري باشد، ادبياتي است که يکي از بحث هاي اصلي آن يا تغييرات رخ داده يا زير سوال بردن اين تغييرات است.

 

«حالا چه بايد کرد؟» يکي از پرسش هاي اصلي اين ادبيات به شمار مي آيد. آنچه ذهن خلق کنندگان اين ادبيات را به خود مشغول مي کند، اين است که آيا با تغييرات عمده يي که فرهنگ جامعه تحت استعمار، در دوران استعماري، کرده است راه بازگشتي به فرهنگ بومي وجود دارد؟ به عبارت ديگر ادبيات استعماري تلاش مي کند به پرسش هاي زير پاسخ دهد؛

 

آيا بايد تلاشي براي بازگرداندن فرهنگ بومي صورت گيرد؟ آيا بايد خود را با فرهنگ «تحميل» شده توسط استعمارگران هماهنگ کرد؟ آيا بايد فرهنگ جديدي را خلق کرد که ترکيبي از هر دو باشد؟ اگر يک رمان در تلاش آن باشد که به يک يا ترکيبي از پرسش هاي فوق پاسخ گويد، مي توان آن را در زمره ادبيات پسااستعماري به شمار آورد. اين امر نيز اهميت دارد که هنگام تشخيص هويت ادبيات پسااستعماري، به اين نکته توجه کنيم که آيا کشوري که تحت استعمار بوده، به استقلال خود دست يافته يا هنوز وابسته به استعمارگران است.

 

نويسندگان رمان هاي پسااستعماري تلاش مي کنند با گفتمان هاي سنتي استعماري درگير شوند تا شايد بتوانند با خيال پردازي هاي برتري نژادي اروپاييان برخورد کرده و آنها را تغيير دهند.

 

يکي از نمونه هاي اين ادبيات اخير رمان جين رايز با نام درياي پهناور سارگاسو است که در سال 1966 منتشر شد. رايز تلاش مي کند در اين رمان اثر رمان شارلوت برونته با نام جين اير را خنثي کند. در حقيقت، در رمان جين رايز داستان شناخته شده يي از ديد يک شخصيت معمولي ستم ديده بازگو مي شود. قهرمانان رمان هاي پسااستعماري اغلب در تلاش براي يافتن هويت خودند. در اين تلاش آنها با تضاد و تنشي روبه رو هستند که ميان جهان بومي و قديمي و نيروهاي مهاجمي وجود دارد که با برتري و تفوق خود فرهنگ مسلط و جديد را براي آنها به ارمغان آورده اند. به عبارتي مي توان گفت ادبيات پسااستعماري از طريق فرآيند بازنويسي، بازخواني و پاسخگويي عمل مي کند و اغلب از ديد کساني نوشته مي شود که قبلاً تحت قوانين استعماري مي زيسته اند. در رمان درياي پهناور سارگاسو، قهرمان داستان نام جديد کسب مي کند و از راه هاي مختلف استثمار مي شود. در برخي از داستان سرايي هاي ضدکشورگشايي يا ضداستعماري اهالي بومي مستعمره نشين به صورت متفاوتي ترسيم مي شوند. آنها ديگر نه دشمنان کشورهاي استعمارگر بلکه قربانيان آنها به شمار مي آيند. گرچه در چنين حالتي تصويري انساني تر از مردم کشورهاي مستعمره ترسيم مي شود اما اين خطر وجود دارد که استعمارگران با قبول اين فرضيه که مردم مستعمره محکوم به چنين سرنوشتي هستند از مسووليت خود براي بيان اثرات ناهنجاري که استعمار روي اين مردم گذاشته است، مبرا شوند.

 

به طور کلي مي توان گفت «نظريه پسااستعماري» (اگر اين مفهوم را بپذيريم) پيرامون مفهوم «ديگري» ساخته و پرداخته شده است. اما اين مفهوم پيچيده تر از آن است که بتوان به راحتي از آن گذشت. اين مفهوم شامل نوعي دوگانگي (شباهت و تفاوت) است، و ارزش ها و معاني تعريف شده توسط فرهنگي استعماري خالق هر «ديگري» و هر تفاوتي است که مطرود شناخته مي شود. اين «ديگري» که خود و فرهنگش را «برتر» نيز مي داند، به خود اجازه مي دهد که همه چيز مردم مستعمره، حتي نام سرزمين شان را تعيين و تعريف کند. اروپاييان حتي خالق نام «آفريقا» براي قاره يي شدند که به تسخير خود درآوردند. «نامگذاري جهان يعني درک آن، شناخت آن و داشتن کنترل روي آن.»2 از آنجا که دانش قدرت است و کلمات خواه نوشتاري و خواه گفتاري، ميانجي تغييراتند، کاربرد کلمات مسووليت را زياد مي کند. اشکرافت، گريفيث و تيفين نظريه پسااستعماري را بحث در مورد «مهاجرت، بردگي، سرکوب، مقاومت، بازنمايي، تفاوت نژاد، جنسيت، مکان و پاسخ به گفتمان هاي اصلي و تاثيرگذار امپراتوري اروپا و... و تجربه هاي بنيادين نوشتاري و گفتاري مي دانند که باعث به وجود آمدن همه اين مفاهيم شده اند.»3 شايد به دليل همين گستره مفاهيم موجود در اين ادبيات باشد که کاربرد آن کار چندان ساده يي نيست و همان طور که در بالا اشاره کردم تعريف دقيق و جهانشمولي از اين مفهوم در دست نداريم.

 

بنيان و اساس درک مغرب زمين از شرق بر نوعي تمثيل يا قصه رمز مانويت استوار است به اين معنا که اساس جهان روي تضاد و تناقض ميان «خوبي» و «بدي» بنا شده است. اگر مغرب زمين منظم، عقلاني، «مردانه» و خوب است، شرق آشفته و درهم، غيرعقلاني، «زنانه» و بد است. اگر بخواهيم اين فرمول دوقطبي بودن جهان را وارونه کنيم، به سادگي همدست آنها شده و در دام کلي گويي مي افتيم و همه چيز را يا سياه يا سفيد مي بينيم.

 

بايد اين نکته را در نظر داشت که مردم کشورهاي مستعمره هم از نظر طبيعي و هم از نظر آداب و رسوم و سنت با هم تفاوت هاي فاحشي دارند و به مثابه موجوداتي که در درون فرهنگ زندگي مي کنند هم ساخته و پرداخته مي شوند و هم تغيير مي کنند، بنابراين در عين اينکه در مقايسه با استعمارگران «ديگري» هستند در مقايسه با خود و گذشته خود نيز متفاوتند و نبايد درباره آنها کلي گويي کرده و همه را در يک کاسه ريخت. در اين صورت در دام کاربرد مفاهيمي مانند «فرهنگ بومي»، «وجدان سياهان» و... خواهيم افتاد. اين کلي گويي ها معمولاً نوعي دلتنگي و حسرت گذشته خوردن است که منبع الهام آن بيشتر در انديشه استعمارگران و نه مردم مستعمره است. اين کلي گويي ها از يک سو در خدمت استعمارگران قرار مي گيرد و به آنها نوعي حس فرهنگي مي دهد و از سوي ديگر مردم کشورهاي مستعمره را سردرگم و متحير مي کند. مردم کشورهاي مستعمره نسبت به گذشته خود نيز متفاوت مي شوند؛ گذشته يي که گرچه خواهان بازگشت به آنند اما هرگز نمي توانند به آن دست يابند. به عبارت ديگر آنها راهي براي بازگشت مجدد به خانه خود ندارند. همان طور که اشکرافت، گريفيث و تيفين اشاره مي کنند «همه جوامع پسااستعماري هنوز به صورت آشکار يا پنهان تحت سلطه استعمار جديد قرار دارند و مشکل استقلال آنها هنوز حل نشده است.4 پس از پايان ظاهري دوران استعمار برگزيدگان جديد قدرت که اغلب در شکل ديکتاتور ظاهر شده و هنوز هم مي شوند قدرت را در اختيار گرفتند.» در کتاب تپه مورچگان ساوانا نوشته چينوا اچپي، نويسنده گله مند است که هموطنانش بدتر از دزدانند. «رهبراني که آشکارا گنجينه هاي ما را به غارت بردند کساني که با وقاحت و گستاخي تمام روح ملي ما را آلودند...»5 اشاره او نه به بيگانگان سفيدپوست بلکه به آفريقايياني است که سياست هايشان شبيه سرکوبگران استعماري است. با خروج انگليسيان از آفريقا، جوامع آفريقايي بايد به درون خود نگاه مي کردند تا پس مانده هاي استعماري را پيدا کنند که همچنان به ملت هايشان صدمه مي زد و شايد بايد به دنبال کساني مي گشتند که از منافع آنها در جهاني که ناخواسته به آن پرتاب شده بودند دفاع کنند. روي سخن نويسنده به همه نيجريه يي ها صرف نظر از طبقه اجتماعي شان است. «شما بايد شکاکيت را در خود تقويت کنيد و هر خرافه يي را که پزشکان و استادان جادوگر به شما مي گويند نپذيريد... زماني که خود را از اين مسائل خلاص کنيد ظرفيت هاي شما براي مشارکت و هدايت اين ملت چهار برابر خواهد شد.»6

 

بخشي از خطري را که مفهوم پسااستعماري به همراه دارد اين است که مردم مستعمره از مسووليت هاي خود در چنين موقعيتي سر باز مي زنند و ترجيح مي دهند «ديگري» را مقصر نابساماني هاي خود بدانند. آنها اين مساله را به سختي درک مي کنند که تنها خودشان هستند که مي توانند ياور خود باشند. به عبارت ساده تر آنها دچار ذهنيتي مي شوند که مي توان نام ذهنيت سيستماتيک مقصر شمردن ديگران را بر آن نهاد. قبول مسووليت پيش از هر چيز نيازمند رسيدن به سطحي از آگاهي در مورد وضعيتي است که در آن قرار گرفته اند اما به دليل شرايط استعماري و تماس مستقيم با فرهنگ غرب شرايط کاملاً تغيير کرده و مردم به درو?

ارسال به :


نظرات
ارسال نظر
مشخصات فردی من را به خاطر داشته باش

*نظرات حاوی کلمات و عبارات رکیک و غیر اخلاقی و همچنین توهین و افترا منتشر نخواهد شد .
**از نوشتن نظر خود به صورت فینگلیش خودداری نمایید.
***از اینجا فینگلیش را به فارسی تبدیل کنید.