دوشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۶ -
- 21 Aug 2017
28 ذو القعدة 1438 آخرین به روز رسانی : ساعت ۱۸:۱۷ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
حسن فرشتیان: قدرت باعث پرورش تعریف “تکلیف محوری” دین شده است
حسن فرشتیان: قدرت باعث پرورش تعریف “تکلیف محوری” دین شده است
 جرس: سه سال از انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری ایران گذشت؛ پس از شکل گیری اعتراضات مردمی و حضور معترضان در خیابان ها مراجع و روحانیون به دو دسته تقسیم شدند، تعدادی به دفاع از مردم پرداخته و عده ای به جرگه حامیان دولت پیوستند.   تحول و تغییر در  میان روحانیون ایران موضوع بحثی است که با حسن فرشتیان، محقق و پژوهشگر دینی داشتیم.   فرشتیان معتقد است روحانیونی که "تکلیف محور" هستند از اعتراضات مردم متحیر شدند و آنانی که "حق محور"اند سوال ها و انتقادات مردم را حق دانستند.   آنچه می‌خوانید متن کامل این گفتگوست.


انتخابات دور دهم ریاست جمهوری در ایران و تحولات پس از آن، دو واکنش متفاوت از سوی  روحانیت برانگیخت. گروهی با آن همراهی کردند و گروهی هم به ضدیت با آن برخواستند. از دید شما چه عاملی باعث دوگانگی رفتار روحانیون مبنی بر حمایت یا ضدیت با اعتراضات مردم شد؟

در انتخابات سه سال گذشته, حادثه ای که قواعد بازی را تغییر داد شعار اصلی "رای من کجاست" معترضان بود؛ این سوال با سابقه سه دهه حاکمیت جمهوری اسلامی ایران همخوانی نداشت. تا قبل از آن گفتمان مطرح در زمینه رای دادن, وظیفه مومنان و دین باوران بر اساس "تکلیف" بود. در تعالیم فقهی زمانیکه یک مومن بر اساس تکلیف خود رای میدهد موظف به نتیجه نیست.

این اصل تا پیش از انتخابات دور دهم ریاست جمهوری رعایت می شد به طوریکه در زمان رای گیری رفرانس های اجتماعی، چه روحانیون به عنوان مراجع مذهبی و چه گروه ها و شخصیت های مرجع، مردم را مکلف به رای دادن می دانستند و حتی مهم نبود به چه کسی رای داده میشود چون نامزدها از فیلتری مورد تایید گذشته بودند.

در نگاه اول فقهی طبیعتا حاکمیت عادل است بنابراین اگر آنها به صلاح مردم عمل می کند مردم نیز به وظیفه خویش بایستی عمل کنند و نگران آنچه پس از آن اتفاق می افتد نباشند چون حاکمیت خیر خواه آنان است و نامزدهای انتخاباتی نیز دقیقا همین گفتمان را مطرح می کردند و معمولا نامزد شدن خود را احساس وظیفه و تکلیف شرعی می خواندند، نه حق خود.

اما ناگهان در انتخابات ریاست جمهوری اخیر گفتمان جامعه تغییر پیدا کرد. مردم پس از رای گیری سراغ رایهای خود رفته و غیر مستقیم اعلام کردند "رای من حق من بوده و نه تکلیفم". این شعار مردم ناشی از تغییر گفتمان عمومی در سطح جامعه بود. مردم از آن به بعد به رای به عنوان حق خویش نگریستند.

بخش عمده موضع گیری روحانیت پس از انتخابات ناشی از نگاه آنها به همین گفتمان و پیشینه فقهی مربوطه است. در نتیجه فقیهانی که بیشتر تکلیف محور بوده اند برایشان سوال پیش آمد که چرا مردم بعد از انجام تکلیف خود به خیابان آمده اند و با دیده تحیر به آنها نگریستند.

اما در نگاه دوم فقه حق محوری است، در این نوع از نگاه فقیهان با مردم همراه شدند که در راس آنها مرحوم آیت الله منتظری قرار داشت. مبنای فقهی آیت الله منتظری حق محوری و حق مداری بوده و رساله ای در باب حق و حقوق انسان از دیدگاه فقه نوشت.

این نوع نگاه، صرف نظر از نتیجه شمارش آراء، به مردم حق می دهد تا از انتخابات به عنوان یک ابزار برای استیفای حقوق خویش استفاده کرده و پس از انتخابات نیز اگرحقوقشان را ضایع شده بپندارند, حق اعتراض داشته باشند.+

 

سوالی که اینجا پیش می آید این است که با توجه به روحانی بودن شما و مطالعاتتان، اسلام چگونه به "رای" نگاه میکند، آن را تکلیف می داند یا حق انسان؟ و آیا اساسا تکلیف انسان حق او محسوب می شود؟

در منابع اولیه اسلامی و در همان زمانی که اسلام به صورت یک جامعه و یک امت در حال شکل گیری بود، خصوصا در فقه شیعه تکیه زیادی بر حقوق انسان ها شده است. از گفتار پیامبر تا اولین امام شیعه که در مقطعی در حاکمیت قرار داشت، بحث حق دایما مورد تاکید قرار می گیرد "حق الوالی علی الرعیه" یا "حق الرعیه علی الوالی" به این معنا که "حق حاکمان بر مردم و حق مردم بر حاکمان" یعنی حق متقابل است.

حتی در صدر اسلام و عالم اهل تسنن نیز چنین نگاهی وجود داشته و زمانیکه خلیفه می گوید "اگر من از مسیر صحیح خارج شدم مرا ارشاد کنید" یکی از مردم پاسخ می دهد "اگر به خطا بروی ما با همین شمشیر کج، پای تو را راست می کنیم". انتقادی هم به حرف این شخص صورت نمی گیرد، یعنی برای انسانها حق قایل بودند.

در زمانی که ائمه در مسند حکومت دنیوی نبودند، باز هم نگاهشان حق محوری بود، شاید یکی از زیباترین نوشته ها در مورد حقوق انسان, رساله حقوق امام سجاد (ع) باشد؛ زمانی که رابطه انسان در تکالیف شرعی با خداوند مطرح می شود طبیعتا یک تکلیف شمرده می شود هر چند برخی، آن تکالیف را نیز در نگاهی عمیق تر مرتبط با حقوق می دانند، ولی هنگامیکه در رابطه بین انسانها، زن و شوهر، پدر و مادر و فرزند، حاکم و رعیت، عنوان می شود، به عنوان یک حق متقابل است.

اما در طول تاریخ به مرور مساله حق فراموش شد, خصوصا پس از عصر صفویه که حکومت شکل میراثی بر خود گرفت، حاکمان یک فره ایزدی پیدا کردند در نتیجه حق مردم از میان رفته و تکلیف مردم نسبت به حاکمیت جایگزین آن شده است.

حاکمان به تغییر روند گفتمان از فقه حق محوری به فقه تکلیف محوری کمک کردند یعنی در دوره صفوی و قاجار و جلوتر نیز مردم موظفند به حاکمان خراج دهند و رعایت فرامین آنها را کنند اما صحبتی از تکالیف حاکمان نسبت به مردم بیان نشده و گویا برای خویش وظیفه ای مقابل مردم قایل نبوده و نیستند. لذا اولین گفتمان ها در مسیر عدالت، گفتمان حاکم عادل و حاکم ظالم است، گویا می خواسته اند بدون اینکه به حقوق رعیت تصریح شود با شرط عدالت، مشکل جکومت پاسخگو را حل کنند.

حاکمان فره ایزدی خود را با گفتمان مذهبی به مردم القا می کنند تا این باور را ایجاد کنند که آنها تنها مقابل خداوند پاسخگو هستند و از پاسخگویی به مردم فرار میکنند که این آسان ترین راه حکومت برای حاکمان خودکامه بوده است.

 

آیا می توان این برداشت را داشت که قدرت به مرور زمان باعث تغییر خوانش اسلام شده تا حاکمان امروز به نفع خود تفسیر و حقیقت دین را تغییر دهند؟

دقیقا همین طور است. هنگامی که حاکمان رنگ مذهبی به حکومت خویش دادند از چنین شیوه هایی برای ادامه حکومت استفاده کردند.

دوره صفویه و قاجار را اگر مورد مطالعه قرار دهیم آنها به نوعی شکل مذهبی برای گفتمان خویش ایجاد کرده و در رابطه با مبانی مشروعیت تنها به عرف توجه نکردند بلکه برای جلب مشروعیت دینی حکومت خویش، مقداری ابزارهای دینی را نیز به استخدام خویش در آوردند.

در اینجا بود که گفتمان فقهی نیز، بیشتر به سمت فقه تکلیف محوری گرایش پیدا کرد.

 

اگر بخواهیم به استقلال روحانیت توجه ویژه داشته باشیم، مراجع به نوعی استقلال نظری و مالی داشتند؛ در انقلاب مشروطه، ملی شدن صنعت نفت و انقلاب 1357 نیز از سیاست دورتر بوده و شاید به نوعی پناه بخش عمده ای از جامعه بودند. چه عاملی باعث از دست رفتن استقلال روحانیت و کم شدن تاثیرگذاری آنها شده است؟

به صورت کلی نمی توان گفت که مراجع تاثیرگذاری خود را از دست داده اند. مراجع بخشی از تاثیرگذاری خود را از دست داده اند اما هنوز توان تاثیرگذاری در زمینه های اجتماعی و بسیج عمومی را دارند.

این توان تضعیف شده، اما نه فقط به دلیل استقلال یا عدم استقلال آنها بلکه ریشه های تاریخی دیگری نیز دارد، از جمله تغییر رفرانس های جامعه.

قبل از دوران مدرن, علوم در انحصار روحانیت قرار داشت و روحانیون فقط رفرانس و مرجع مذهبی محسوب نشده و بلکه به نوعی رفرانس عمومی جامعه بودند یعنی دانشمندان و نخبگان جامعه جزیی از بخش روحانیت بوده و علاوه بر علوم انسانی، برخی از علوم دیگر مثل طبیعی، هندسی و ریاضیات در انحصار حوزه های قدیم روحانیت قرار داشت.

اگر بپذیریم که علم، قدرت، و قدرت، تاثیرگذاری می آورد، روحانیون که عالمان عصر خویش بودند به همان تناسب تاثیرگذاران اجتماعی نیز بودند. به مرور در بیش از یک قرن اخیر شاخه هایی از علوم به طور کلی از انحصار حیطه های سنتی علوم قدیمه و برخی دیگر از انحصار روحانیت خارج می شوند به طور مثال علوم طبیعی و هندسی به طور کامل اما علوم انسانی مانند علوم سیاسی و حقوق به گونه ای از انحصار روحانیون خارج می شود.

بنابراین وقتی علم از انحصار روحانیت خارج می شود، قدرت و رفرانس های اجتماعی نیز تغییر پیدا می کند. بخشی از کم شدن تاثیرگذاری روحانیت، ناشی از این تغییرات است.

بخش دوم ناشی از حکومت مذهبی است؛ هنگامی که حکومت مذهبی است روحانیون در یک پارادوکس قرار میگیرند، از طرفی حکومت حامی آنهاست و آنها نیز باید حامی حکومت باشند و از طرفی نیز زبان روحانیون کوتاه تر خواهد بود و برخی از انتقادات را به دلایلی نمی توانند انجام دهند در حالیکه در حکومتی غیر مذهبی چنین محدودیت هایی برای ابراز انتقادات نیست.
اگر این مساله را با احزاب در قدرت و اکثریت، یا اقلیت و اپوزیسیون اروپایی مقایسه کنیم، هنگامیکه اپوزیسیون به پوزیسیون می رسد زبان انتقادش کوتاه خواهد بود و بخشی از استقلال و رک گویی که پیش از آن داشت را از دست می دهد زیرا خود در قدرت قرار گرفته است.

در حکومت جمهوری اسلامی این گونه نبود که همه روحانیت در قدرت باشد، نه همه حکومت در اختیار روحانیت بوده و نه همه روحانیت در خدمت حکومت. اما همین فضای عمومی کافی بود تا روحانیت با دیده احتیاط صحبت کند.

نکته سوم مساله جایگزینی است، هنگامی که انتقادی ایراد می شود باید راه حلی برای آن بیان شود، زمانیکه یک جنبش اجتماعی صورت می گیرد باید آلترناتیوی را در نظر داشته باشد، تا قبل از برقراری و استقرار جمهوری اسلامی ایران روحانیون به عنوان اپوزیسیون انتقاد کرده و حکومت موعود اسلامی را وعده می دادند اما سوال اینجاست که اگر ناقد و اپوزیسیون حکومت اسلامی بشوند، پس از حکومت اسلامی چه آلترناتیوی باقی مانده است؟

نکته چهارم بی ارتباط با نکته قبل نیست، هراس هایی که ایجاد می شود؛ به طوریکه بخشی از رفتارهای منتقدان و مخافان، تولید نگرانی می کند که این نگرانی ها در روحانیت تاثیر می گذارد. نگاه های اسلام ستیزانه و نفرت پراکنانه که نسبت به اصل اسلام رخ می دهد نیز این نگرانی ها را تشدید می کند.

حتی بخشی از روحانیت که با حاکمیت کنونی نیز موافق نیست نگران رفتارهای پس از این حاکمیت است. در نتیجه ترجیح می دهد به گونه ای سکوت کرده و منتظر باشد.

 

به سوال قبل بر می گردم، آیا از دست رفتن استقلال مالی نیز به چهار نکته ای که گفتید باز می‌گردد؟

هنگامی که برخی از روحانیون بخشی از منابع مالی خود را از دولت ارتزاق می کنند، طبیعی است مقابل دولت و حکومت نمی توانند لب به انتقاد بگشایند. در نتیجه مراجع بزرگ همیشه نگران وابستگی حوزه به حکومت بوده و حتی هدایای حاکمیت را نیز نمی پذیرفتند.

در برخی از شرایط تاریخی مشاهده شده که مراجع امکان پرداخت هزینه معیشت طلاب را نداشته اند اما حاضر به قبول قرض از حکومت نشده اند. چنین طبع های بلندی در حوزه بوده اند که نخواستند استقلال فکری خویش و استقلال مالی حوزه را فدای وابستگی مالی کنند.

اما در سالهای اخیر در برخی از مراجع به دلیل مذهبی و اسلامی بودن حکومت، تابوی کمک گرفتن از حکومت شکسته شده که نتیجه اش وابستگی مالی و سپس وابستگی سیاسی است.

 

اگر قبول داشته باشیم جامعه ایران ریشه مذهبی دارد، تا سالهای پیش باور عمومی بر عادل و بر حق بودن روحانیت بود که شاید بتوان گفت یکی از دلایل به قدرت رسیدن روحانیون در انقلاب ایران نشات گرفته از همین باور بود. آیا امروز این نگرانی وجود ندارد که مردم با از دست دادن اعتماد خود نسبت به روحانیت به سمت بی اعتقادی پیش بروند؟

این نگرانی کاملا به جاست و حتی آمارهای رسمی که توسط حکومت منتشر می شود بیانگر آن است که در حوزه های اخلاقی و معنوی جامعه با بحران مواجه است که در آینده تشدید نیز خواهد شد. در برخی از حوزه های اخلاقی جامعه در مرز فروپاشی قرار گرفته است و بخشی از بحران ها ناشی از دلسردی و یاسی است که اشاره شد.

زمانیکه شیوه زندگی روستایی به شهری تغییر پیدا میکند و گستردگی علم و فراگیری دانش را شاهد هستیم، نشان از دوران گذار است که بحران زا خواهد بود.

اگر حکومت غیر مذهبی بود تا حدی این نگرانی همچنان وجود داشت زیرا در دوران گذار به گونه ای سنت های پیشین زیر سوال می روند. در جامعه ما، مذهب بخشی از سنت را تشکیل می دهد، در دوران گذار سنت ها به زیر سوال برده می شوند و نیازمند به بازخوانی مجددی می شوند، در نتیجه این نگرانی به جاست اما بخشی از این نگرانی طبیعی است و هر حکومتی در ایران بود ما شاهد قسمتی از این نگرانی ها بودیم.

 

روحانیون که دغدغه مذهب و دین داری جامعه را در سر دارند چطور در شرایط فعلی که شما ذکر کردید با این روند مقابله می کنند؟ شما به عنوان یک روحانی چه راهکاری پیشنهاد می کنید؟

روحانیت باید به خواسته های مردم عمیق تر نگاه کند، اگر نتواند خود را با خواسته های امروزی مردم منطبق کند طبیعتا از قافله تغییرات اجتماعی عقب خواهد ماند. خواسته های مردم ممکن است در نگاه اول در جامعه مذهبی و روحانیت تولید نگرانی کند اما اگر برخی از خواسته ها با دقت واکاوی شوند می توانند در یک مفاهیم مذهبی قابل انطباق با خود مفاهیم باشند یا اقلا بگونه ای جهت دهی شوند که در چهارچوبهای متضاد با مبانی اولیه دینی قرار نگیرند.

روحانیون که خود دردمند اند باید فاصله خود را با ظلم ها و ستم هایی که به نام دین بر جامعه روا داشته میشود، نشان دهند. نشان دادن این فاصله با خلاف ها و ناهنجاری هایی که حکومت انجام می دهد، نقش مثبتی در روشن شدن نسبتشان با مردم ایفا خواهد کرد.

 

در اروپا پس از رنسانس و انقلاب کبیر فرانسه نوعی دین گریزی ایجاد شد که در دهه های 60 و 70 میلادی به نوعی انقلاب جنسی پیش آمد. شاید بتوان گفت نتیجه چند قرن حکومت کلیساها، محدودیت ها و فشارهایی که مردم با آن مواجه بودند انقلاب جنسی اتفاق افتاد و حکومت مذهبی به حاشیه کشانده و از نهادهای قدرت کنار گذاشته شد. فکر نمیکنید امروز با توجه به فشار و خفقان حاکم بر مردم ایران، حاکمان جمهوری اسلامی قدم در چنین راهی نهاده اند؟

رفتار ظالمانه کلیسا در قرون وسطی قابل مقایسه با رفتار امروز حاکمان با مردم نیست. در خود روحانیون امروز تفاوت نظرهای بسیاری زیادی مشاهده می شود برخلاف آنچه در دوران حکومت کلیسا پیش آمد، در آن زمان صدای دگر اندیشان بسیار ضعیف بود تا حدی که به گوش نمی رسید، به عنوان نمونه حکایت مطرح شده در کتاب وجدان بیدار نشان میدهد که آن وجدان بیدار چگونه در برابر صداهای رسمی مذهبی، در حاشیه قرار داشته است، در حالیکه امروز روحانیتی که از حاکمان حمایت می کنند در اقلیت قرار دارند.

اکثریت روحانیون یا سکوت کرده اند یا در برخی شرایط که مناسب می دانند اعتراض خود را بیان می کنند، چنین فاصله و زاویه ای بین کلیسای حاکم و منتقدان کلیسا وجود نداشت.

آنچه ما امروز با آن مواجهیم ثمره پیوند دو مساله است؛ یکی واکنش های احساسی به سرخوردگی و اجحاف ها به حق و حقوق مردم، و دوم پیوند این واکنش ها با نوعی دین ستیزی حرفه ای و تاریخی.

واکنش های احساسی به نظر من قابل حل است اما برای مساله دوم راه حلی وجود ندارد. نگرانی های امروز بیشتر نسبت به واکنش های احساسی است در حالیکه دین ستیزی تاریخی در همه مذاهب و در همه تاریخ ها وجود داشته اند.

واکنش های احساسی در عصر بحران پدید می آید و پس از فروکش کردن بحران ها، واکنش ها نیز فروکش خواهد کرد و جامعه به مرور متوجه خواهد شد که واکنش هایش نسبت به عامل اصلی نیست یعنی نشانه گیریش ناصحیح و غیر لازم بوده است.

به طور دقیق نمی توان گفت تغییراتی که در جامعه امروز اروپا رخ داده است تا چه اندازه می تواند ناشی از حاکمیت دوره قرون وسطی باشد، بدون شک آن حاکمیت قرون وسطی در رفتارهای بعدی جامعه تاثیر داشته است ولی شاید برخی از آن رفتارها نتیجه روند طبیعی تکامل جوامع در یک سیر تاریخی بوده باشد، اما آنچه مسلم است این است که ما در آینده ای کوتاه مدت با چنین نگرانی هایی مواجه خواهیم بود.

اگر واکنش های احساسی جامعه با پاسخ و واکنش های احساسی روحانیت و دینداران مواجه شود بر حجم آن افزوده خواهد شد و در نزاع فریاد کشی، آنکه بلند تر داد بزند برنده است، چنانچه جهنم نیز "هل من مزید" می طلبد. اما شیوه خردورزانه، ریشه یابی دردهای جامعه و تفکیک میان واکنش های احساسی که به خطا دین را هدف گرفته اند با دین ستیزی های تعمدانه می باشد، که هر دردی پس از تشخیص ریشه بیماری، درمانی جدا می طلبد.

 

ارسال به :


نظرات
ارسال نظر
مشخصات فردی من را به خاطر داشته باش

*نظرات حاوی کلمات و عبارات رکیک و غیر اخلاقی و همچنین توهین و افترا منتشر نخواهد شد .
**از نوشتن نظر خود به صورت فینگلیش خودداری نمایید.
***از اینجا فینگلیش را به فارسی تبدیل کنید.