شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۶ -
- 18 Nov 2017
28 صفر 1439 آخرین به روز رسانی : ساعت ۱۸:۱۷ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
برای علی مصلحی؛ خیلی رک، خیلی ساده
برای علی مصلحی؛ خیلی رک، خیلی ساده
 نمی دانم چرا با علی مصلحی همزاد پنداری می کنم. شاید برای اینکه او را هم با پژو  ۴۰۵  برده اند؛ مثل من.



تازه از شادی های همکارم که از خوشحالی مرخصی "نازنین" زندگی اش، مدام قهقهه هایش فضای تحریریه را پر می کرد، دل و جانی تازه پیدا کرده بودم که از کاشان خبر دادند یکی از دوستان خوب و آرامم، علی مصلحی بازداشت شده. معلوم نیست توسط کی؟! چطوری؟! چرا؟! و اصلا هنوز هیچ کس نمی داند کجاست. خبر چند لحظه بعد روی خروجی سایت های بود. و من دیگر نتوانستم قلمم را کنترل کنم. باید کلی مطلب را می نوشتم و می فرستادم مجله و روزنامه. ولی یک لحظه همه چیز را کات دادم و با خود گفتم تا حرفی از علی نزنم، بی خیال نمی شوم.

نمی دانم چرا با علی مصلحی همزاد پنداری می کنم. شاید برای اینکه او را هم با پژو  ۴۰۵  برده اند؛مثل من. شاید برای اینکه و او همیشه تاکید می کرد تا انصاف را رعایت کنیم. مثل من. شاید برای اینکه او را برای نوشتنش برده اند. چیزی که من به آن زنده ام. هر چه هست، من با علی اینقدر خاطره تلخ و شیرین دارم که بتوانم ادعا کنم حالا که رفته، برایش غصه می خورم و جای خالی اش را حس می کنم. البته در همین لحظه ها، چند باری به خودم نفرین فرستادم که چرا حالا به فکرش افتاده ام. چرا چند ماه سراغش را نگرفتم.

من به یک خصوصیت علی عشق می ورزیدم. به اینکه به چیزی که می گفت وفادار بود. حرفش یکی بود و پایش می ایستاد و البته همان حرف را خیلی محترمانه به طرف مقابلش می گفت. هیچگاه اینقدر فضای نگارش نداشت که بتواند خیلی رسمی کار کند. برای همین در وبلاگش می نوشت و گاهی در سایت های جنبش سبزی. مهم این بود که این نبود فضا، کوچکترین اثری در اراده اش نداشت. یکی از ستون های سایت خبری جهش، روزهایی که بود، همین علی مصلحی بود و کمک هایی که می کرد. با علی در نیوزبان هم ارتباط داشتم. مهم این است که علی را خیلی ها نمی شناسند. خیلی اهل خودنمایی نبود و فقط می نوشت و می نوشت. انگار کار دیگری بلد نبود.

زیاد اهل نوشتن این طور چیزها نیستم . به خصوص این روزها که مشغله کاری، دیگر مجالی برایم نگذاشته تا حتی بنشینم به خودم کمی فکر کنم. ولی علی فرق دارد. ارزش دارد. حرمت دارد. علی از بهترین دوستان روزنامه نگارم بود و باید بهش می پرداختم. باید کنار هم بنشینیم و دعا کنیم تا دوباره علی را بیرون و زیر آسمان آبی، کنار خودمان ببینیم و دوباره از نوشته هایش لذت ببریم.

حالا خیالم کمی راحت تر شد. حالا دیگر علی وقتی آمد بیرون، می داند ما به فکرش بودیم. دوستش داشتیم و تنهایش نگذاشتیم.
 


محتوای یادداشت‌ها لزوماً دیدگاه جرس نیست.
  

 

ارسال به :


نظرات
ارسال نظر
مشخصات فردی من را به خاطر داشته باش

*نظرات حاوی کلمات و عبارات رکیک و غیر اخلاقی و همچنین توهین و افترا منتشر نخواهد شد .
**از نوشتن نظر خود به صورت فینگلیش خودداری نمایید.
***از اینجا فینگلیش را به فارسی تبدیل کنید.