شنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۸ -
- 14 Dec 2019
16 ربيع الثاني 1441 آخرین به روز رسانی : ساعت ۱۴:۱۷ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
سه پرده تراژدی سهراب

پرده‌ي نخست: گفتگوي مادر با سهراب در خيابان آزادي

 

چو سهرابِ نورسته آمد برش

فرو ريخت آب از مژه مادرش

چنين گفت مادر که اي نوجوان

خردمند و بيدار و روشن روان

فروزنده ماهي تو اندر سپهر

دلت شادمان و رخت همچو مهر

سواره سپاهان دشمن نگر

پر از خون دو ديده، پر از كينه سر

مرا اي دلآرام ِپاک و نويد!

ترا جامه سبز و دلت پر اميد

چو بايد ترا زندگانى دراز

مبادا به‌تو دست دشمن فراز

مبادا دل مادرت سوگوار

مبادا مرا ديده ابر بهار

* * *

همه پند وي داد و کرد آفرين

سپردش به دست جهان آفرين

 

پرده‌ي دوم: سهراب با مردم به سوي خانه مي‌رود، اما ...

 

همه جا سروداست و آواز و ساز

روان گشت و آمد سوي خانه باز

چو مردم به رامش، ز بيم گزند

نداده بهانه به تيغ و کمند

بناگه جهان شد غريوش بلند

دگرگونه گيتي و مردم نژند

 

سپاه سيه راه مردم گرفت

جهانى ازين مانده اندر شگفت

چو بگشاده دستش به تير و کمان

چه چاره؟ چه راهي؟ چه سنجد گمان؟!

چو بيدادُ گر خون مردم بريخت

ز سهرابِ و بختش نبايد گريخت

چنين گفت سهراب: « روزي جهان

بدانند و ننگي نماند نهان

منم نوجوان و منم تازه مرد

نه گرم آزموده ز گيتى، نه سرد

مرا بخت نيکم چو برگشته شد

سياووش ديگر بسي كشته شد

به مادر بگو راه من بسته‌اند

به تيغ و به تيري تنم خسته‌اند

نمُردَم من ازتيغ و تير و خدنگ

"سپرهاى چينى و ژوپين جنگ"*

که مُردَم من از رنج چندين ستم

رسيده چنين آب و آتش به‌هم

بنام نكو گر بميرم رواست

که من پور ايرانم و راه راست

تو آينده فرداي ما را ببين

هماني که مردم كنند آفرين»

 

پرده‌ي سوم: ديدار مادر با پيکر خونين سهراب

 

به ناباوري و شگفتي شگفت

تن سرد وي ديد و در بر گرفت

بگفت: « از رخ همچو ماهت دريغ

چو مهتاب هستي که پوشيده ميغ!

چگونه سپارم به خاکت چنين؟!

مگر اژدهاي تو شد اين زمين؟!

همه گنج گيتي به چشمم چو خوار

تويي آن يگانه مرا يادگار

مگر مادرت چون پدر مرده بود؟!

که پور جوانش به خون خفته بود

به دست نوازش، به آهنگ نرم

بپروردم او را به آغوش گرم

مباري تو اي ابر نازک‌دلم!

که آسوده گردد دل پرغمم

دلا! نازنين مرا برده‌اند

مرا ارغوان در چمن کشته‌اند

مياسا دلا ! و درنگم مخواه!

که خونهاي مردم نگردد تباه»

يکي آمد و مادرش را گرفت

بگفتش: « که بختت چو يزدان نوشت

سپهرش نهالي دگرگونه کشت

پس اينک چنان زي که ايزد سرشت»

برآورد فرياد و مادر بگفت:

« نهفته مباد اين ستم‌ها، نهفت!

چو سهراب من بي‌گنه کشته شد

نخ و پرنيان ستم رشته شد

هم‌آوازِ مردم، بخوانم درود

بخوانم ازين پس همه اين سرود

چرا مي‌برند و چرا مي‌زنند؟!

چرا مردم بي‌گنه مي‌کشند؟!

چرا کينه‌ورزي؟! چرا اين دروغ؟!

چرا شام تار و شب بي‌فروغ؟!

خداوند زور و خداوند زر

چه سنجد که شد اين چنين خيره‌سر؟!

چه ارزد زر و زور و تاج کيان

که خون ريزي آسوده اندر ميان

به هر آرزو دست خونين دراز

شده پادشاهي گدا، پرنياز

چو مردم‌کشي پايه‌ي دين شود

ز يزدان و مردم به نفرين شود

دل مادران گر تو خونين کني

چگونه شبي خوابِ نوشين کني؟!

"از آن روزِبانان مردم‌کشان"*
نپايد شهي و نماند جوان

کژي را نهادي پي و پايگه

کشيدي تو کشور بدين جايگه

نماند کسي جاودان سربلند

ز مردم‌کشي و نهيب و گزند

دژم کرده خوي و دو ابرو بخم

نماني به تخت و نماند ستم

ببين نوجوانان که بي‌جوشنند

چرا نابرابر ترا مي‌برند؟!

تو داري همه جوشن و تير و ترگ

جوان، جان شيرين و آهنگ مرگ

بترس از خروشنده درياي نيل

سرانجام فرمانروايان پيل

خروشان و جوشان و آتشفشان

چو روزت سرآيد نماند نشان»
 

ارسال به :