چهارشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۰ -
- 08 Feb 2012
15 ربيع الأول 1433 آخرین به روز رسانی : ساعت ۲۱:۵۶ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
انگار حادثه ها به ما عادت کرده اند رفیق!
برای فاطمه شمس و محمدرضا جلایی پور به پاس موج سبزشان و صبوری بلندشان؛ یکی در اوین و دیگری در غربت
فاطمه نازنین! شعرت شعاری شد بر دیوارهای شهر: « ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم » اما رفیق روزهای درد! دیدی ما به این همه حادثه عادتمان نبود؟ ما که حتی به قتل های زنجیره ای عادت داشتیم، به بستن فله ای مطبوعات عادت داشتیم، ما که حتی به خاک و خون شدن کوی دانشگاه عادت داشتیم اما این روزها رگ عادت پذیری مان، بسته شده است و هر دردی آرام آرام می رود تا چون خوره به جانمان افتد. به حادثه ها غریبی می کنیم اما حادثه ها دارند به ما عادت می کنند رفیق.  ما به خرداد پر از حادثه عادت داشتیم، شاید برای اینکه اصلاح طلبان در قدرت، اگر هیچ هم نمی کردند و ناتوانی هایشان در برابر نامردان قدرت مدار، آزارمان می داد، همدلی ها و همراهی ها و مبارزه هایشان با غده های سرطانی وزارت اطلاعات هم بود که روح تبدار جامعه را آرام می کرد اما این روزها چه؟ داغداران آن روزها کجا و داغداران این روزها که برای دولت کودتا، نامه می نویسند و ملتمسانه از آنها می خواهند تا مبادا پیام تسلیت برایشان بفرستند، کجا؟ پیامی که از آن بوی قتل دوباره می آید همان بهتر که دست هیچ یک از پستچیان بی مقدار دولت نرسد که بر در خانه ما بکوبند و با لبخندی تصنعی به تسلی آیند.
 
دیدی ما به خرداد پر از حادثه عادتمان نبود؟ به سر پر از ساچمه و به دهان های شکسته عادتمان نبود؟ به سینه تیرخورده، به قلب سوراخ سوراخ شده، به جنازه سوخته عادتمان نبود؟ دیدی به شهادت، روی پشت بام خانه، به نوجوان به خانه برنگشته، به نشستن در آفتاب داغ با بدن های به بنزین آلوده عادتمان نبود؟ به گرگ های دسته جمعی در اوین و بعد گورهای دسته جمعی در بهشت زهرا، به شوک الکتریکی بر تن خیس خواهرانمان، سلول های انفرادی بلندقامتان، قاضی های کوتاه قد دادگاههای نمایشی اعتراف، به قرص های اجبار، به کهریزک و بازجوهای بیمار، به اوین و بی خبرهای دل آزار، به بهشت زهرای ممنوعه و عزاداری بی صدای مادران عزادار و همه و همه آنچه که بر ما رفت و هنوز باورمان نمی شود ؟ باقی را تو بشمار خواهر دور و دردمندم، شعرت را کامل کن فاطمه که شاعری کردن به قامت زنی چون تو در آستانه صبری بلند برازنده است. تو و باقی زنان و دختران که این روزها بی رحمانه بر صفحه و صورت کثیف کودتاگران کوبیدید تا صدای ضجه تان را به گوش کران کودتا برسانید. دوباره بگو چرا این روزها ما به خرداد پر از حادثه عادت نکردیم؟
 
بی اغراق می گویم؛ برای من و باقی روزنامه نگاران میهنم، اسطوره های صاحب سخن شده اید. سالها دویدیم تا افسار به گردن کلمات زنیم بلکه اسیرشان کنیم دردشت رسانه هایمان تا تصویری روشن از رویدادهای جامعه ثبت کنیم اما در برابر تصاویری که ما کشیدیم، تصاویر مقاومت و مبارزه و صبوری بلند و بی نظیرتان، به راستی خدایی می کند. کلمات بی منت، به محضر دل تنگ تان آمده اند تادل خویش قوی دارید و دل جماعت بی عار بلرزانید و و دل ما نیز به همدلی وادارید. فاطمه نازنین! از کلمه های تو هزاران بار یاد گرفته ام، با نامه های تو، شیوه شریف شکوه نویسی را تمرین کرده ام، بی فایده است، به همان اندازه که تو صبوری و سکوت و متانت می دانی من خشمگین و برآشفته ام و کلماتم به سیلی سختی مانند است که اگر چه شاید جای سیلی را روی صورت بی شرمی ببینم اما دستهای خودم هم دردمند می شوند و بعد به خودم شکوه می کنم که چرا صبوری تو را یاد ندارم.
 
شک ندارم همه آن نامه های بی جوابت به بزرگان شهر، خانه و خلوت قاضیان و قدرتمداران را بر سر همان وجدان نداشته شان خراب کرده است . من از همان کلمات بی جواب مانده ات، هزاران جواب برای سرگشتگی این روزهای ایرانم گرفته ام. من حتی از نامه های فاطمه امین زاده، فائزه ابطحی، زینب حجاریان، پریسا صفایی فراهانی، مریم باقی و باقی زنان و دختران دربندان این روزهای ایران بیشتر از نوشته های همپالگی هایم در این روزها یاد گرفته ام. اما هنوز مانده ام که چگونه می شود در همان چهاردیواری کوچک و غریبی که میزبان مهربان شب و روزهای غربت من نیز بوده است، شصت شب و روز را تنها و چشم به راه،  بگذرانی  و باز چنان شکیبا باشی. این روزها از بازی رندانه آنان که آزادی محمدرضا را چون جرعه ای آب بر بالین تشنه ای بی طاقت می آورند و نمی نوشانند، خشمگینم اما لحظه شماری می کنم تا محمدرضا و باقی برادران و خواهران دربندم برهند از بند و ببینند که تاریخ این روزها را کسانی پشت میله های زندان، همپای زندانیان به زیبایی مشق کرده اند. باید برای فردای در راه، برای کودک تو و محمدرضا و برای نسل آینده ما، شعری نو نوشته شود تا بدانند؛ ما اگرچه سینه برای حادثه ها سپر کرده بودیم اما کجا باورمان می شد که این سینه دران، چنان بی رحمانه، حادثه پشت حادثه  بر سرمان آوار می کنند که گویی حادثه ها به ما عادت کرده اند این روزها و خیال ترک هم ندارند. خواهر خوب تر از خوبم! کماکان چشم های روشنت را به روشنایی راه سبز امید گره زن و کلماتی که به سجاده ات می آیند را چون دانه های تسبیح، نظم چین کن و برای کودتا چیان سرود رفتن بسرای که مرگ تفکر تجاوزگران، در راه است و گور اندیشه های پلید مهیا. موجی که از ترانه های تو در تن جوانان جامعه دویده بود در روزهای پیش از انتخابات، هنوز پویا است و اینک چشم پویشگران جوان به دهان یک شاعر غمگین دوخته است تا باز هم موج آفرینی کند. می دانم تا روزی که محمدرضایت همانند روزهای خسته کار و کار و کار در کارزار انتخابات، سر خسته بر شانه ات نگذارد تو بی قراری اما باشد که قلب و قلم بی قرار تو باز هم قرار از قبیله دروغ گویان برباید و شعرت دوباره شعار شهر شود.
ارسال به :

ارسال نظر
مشخصات فردی من را به خاطر داشته باش

*نظرات حاوی کلمات و عبارات رکیک و غیر اخلاقی و همچنین توهین و افترا منتشر نخواهد شد .
**از نوشتن نظر خود به صورت فینگلیش خودداری نمایید.
***از اینجا فینگلیش را به فارسی تبدیل کنید.

نظرات
RAMIN ( از CANADA ) : ۳۰ مرداد ۱۳۸۸, ساعت ۴:۴۵ بعد از ظهر
DOROOD BAR TAMAM SABZ POOSHAN RAHE AZADI KE DAR ZENDANHAYE REGIM SOROODEH MOGHAVEMAT SAR DADAND. VA DOROOD BAR GHALAME MASSIH.
Ashegh ( از Eshgh abad ) : ۳۱ مرداد ۱۳۸۸, ساعت ۱:۴۵ قبل از ظهر
عاشقتم مسیخ
احمد ( از iran ) : ۳۱ مرداد ۱۳۸۸, ساعت ۷:۲۳ قبل از ظهر
از شما عاجزانه و ملتمسانه تقاضا مي‌كنم
حسن ( از تهران ) : ۳۱ مرداد ۱۳۸۸, ساعت ۸:۱۲ قبل از ظهر
به پايتخت نشينان جنبش سبز .............بنويس يك سري به شهرستانهاي بزرگ و كوچك كشور نيز بزنند تا ببينند كه ايران فقط تهران نيست.ببينند چند درصد به انها راي دادند و اكنون نيز چند درصد از آنها دل خوش دارند . سر در زير برف كرده ايد و با فرياد دروغ بزرگ "تقلب" موسوي ...........را پيروز ميدان مي دانيد.شما هنوز اوهامات بسر مي بريد .
peymansh ( از ایران ) : ۰۱ شهریور ۱۳۸۸, ساعت ۳:۰۳ بعد از ظهر
شنبه روز اول کودتا
تو زرتشت بود که اسم همه خواهران هموتن و سبزم را به لیست اعتقاداتم اضافه کردم وقتی
تنم اتیش بود .از ترس مامورا میلرزیدم ولی سعی میکردم پنهانش کنم.دلم می خواست فریاد بزنم ولی جرات نمی کردم. یکدفعه یه اتفاق باعث شد بغضی که سالها تو گلوم بود ترکیده شود و بعد جرات پیدا کنم اول چند بار تو دلم و بعد مانند شیری که از قفس ازاد شده فریاد بزنم مرگ بر دیکتاتور مرگ بر دیکتاتور.

اره همه این شهامت را زمانی پیدا کردم که جلوی چشمم یکی از همان خواهران سبزم زیر مشت و لگد و باتوم
با تمام وجود می گفت مرگ بر دیکتاتور مرگ بر دیکتاتور من رای مو پس میخوام!