سه‌شنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۶ -
- 17 Oct 2017
26 محرم 1439 آخرین به روز رسانی : ساعت ۱۸:۱۷ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
قرآن هم گفتار و هم نوشتار
به نظر می رسد که هر دو حالت گفتاری و نوشتاری ، مورد نظر فرستنده ی قرآن بوده است 

 

 

پس از انتشار مقاله ی ( قرآن به مثابه ی گفتار ، انقلاب در قرآن شناسی ) و بحث‌های پیرامون آن که از سوی قرآن پژوهان انجام گرفت و خواندن مقالات آقایان بازرگان ، غروی و یوسفی اشکوری و جواب آن از سوی آقای خلجی به یادم آمد که چندین سال قبل یکی از فضلای حوزه علمیه اصفهان به نام آقای علیرضا مطلب در این رابطه مقاله‌ای نوشته بود که آن زمان قبل از چاپ ، آن را خوانده بودم. آن مقاله اخیرا در مجله ی بینات ، شماره ی ۷۴ ، در تابستان ۱۳۹۱ پس از چندین سال در نوبت ماندن ، چاپ شد.(۱) به سراغ آن مقاله رفتم و آن را دوباره خواندم. بعد ، تلفن آقای مطلب را پیدا کردم و با او صحبت کردم. معلوم شد که آنچه نوشته بود از فکر خودش بوده و از گفته‌های (ابو زید) و ( ارکون ) خبری نداشته است و خودش به این نتیجه رسیده که عوامل چندی در صراحت نداشتن قرآن در بیان احکام ، قوانین و معارف دخالت داشته اند که یکی از آنها تبدیل قرآن گفتاری به قرآن نوشتاری بوده است و نتیجه گرفته که چند احتمالی بودن قرآن نه حُسن آن است و نه عیبش بلکه نقیصه‌ای است که در بستر تاریخ به وجود آمده است که تأکید بر قرائت قرآن و نیز تعالیم اهل بیت در مورد قرآن می توانسته آن نقیصه را جبران کند.

بالاخره اکنون قصد ندارم کلام یکایک قرآن پژوهان محترم را نقل و یا نقد کنم ولی از مجموع مطالعات به نظر می رسد که هر دو حالت گفتاری و نوشتاری ، مورد نظر فرستنده ی قرآن بوده است و قرآن حقایق را در سطوح مختلف و در مراتب گوناگون از نظر صراحت و اجمال بیان می کند.

به هر حال جاهایی که نوشتاری بودن ضربه‌ای به محتوا نمی زند مانند اصول معارف و اصول احکام و اخلاق که بحثی ندارد و هر دو قرآن حجت است و اساس و بنیان دین بر همان‌ها استوار است و ملتزم بودن و عمل نمودن به همان مقدار برای دین داری و مسلمان بودن کافی است اما اموری که این دو قرآن با هم اختلاف دارند یعنی قرآن گفتاری بر چیزی دلالت می کند که نوشتاری بر آن دلالت نمی کند یا قرآن گفتاری مشکل هایی را حل می کند که نوشتاری حل نمی کند و یا وجهی تفسیری ، تنها در یکی از این دو گونه قرآن بدست می آید در چنین مواردی تمسک به آن و پیروی از آن فضل است و کمال ، و برای کسی که آن را فهمیده حجت است نه برای دیگران و مخالفت با آن گرفتاری و تبعات دنیایی یا آخرتی ندارد زیرا با نص(۲) مخالفت نشده است و آن کس که به نصوص قرآنی ملتزم باشد مسلمان است اگرچه برخی ظواهر قرآن از دید او ظاهر نباشد و لذا با آنها مخالفت کند تا چه رسد به احتمالها که در رتبه ی پایین تری قرار دارند.

بنابراین اگر شیعه و سنی از آیه ی وضوء دو گونه شستشو از بالا به پایین و از پایین به بالا فهمیدند هر دو صحیح است زیرا با نص قرآنی که (فاغسلوا) است مخالفت نکرده اند. بله اگر یک گروه از قرائن داخلی ، خارجی ، گفتاری ، نوشتاری و یا هر قرینه ی دیگری نوع خاصی از شستن در نظرش ترجیح یافت آن ، فضل و کمالی است که او به آن رسیده است ولی حق ندارد وضوی دیگران را که مطابق صریح آیه ، مشتمل بر شستن است باطل بداند. بله ، می تواند قرائن خود را ارائه دهد تا دیگری را به فهم خود نزدیک کند و از جمله ی آن قرائن می توان از کیفیت وضوی پیامبر(ص) که از طریق روایات صحیح به ما رسیده است نام برد.(۳)

یا در مسأله ی ارث ، قرآن با صراحت در آیه ی ۱۱ سوره ی نساء از ارث فرزندان نام می برد. وقتی پسر و دختر وارثند ، پسر دو برابر سهم دختر ارث می برد و اگر تک دختر تنها وارث بود ، نصف ارث را می برد اما نصف دیگر ارث به چه کسی می رسد ، قرآن تصریحی ندارد. گروهی بر طبق ظهور یا احتمال برخی آیات دیگر(۴) – نه صریح آنها – می گویند آن نصف دیگر نیز به همان تک دختر می رسد و گروهی به قرینه ی دیگری می گویند نصف دیگر به طبقه ی بعدی وارثان می رسد(۵) و شاید قرآن در مورد نصف دیگر ، تصریحی نکرده تا دست قانون گذاران باز باشد تا مطابق شرائط روز ، قانونی وضع کنند.

یا بر طبق صریح آیه ی ۱۲ سوره ی نساء در صورت بچه نداشتن میت ، شوهر او نصف دارایی او را به ارث می برد اما نصف دیگر چه می شود؟ آیه از آن ساکت است. این سکوت دست قانون گذار را باز می گذارد که با توجه به مقتضیات زمان و مصلحت ، تصمیم بگیرد.

بالاخره خداوند خوب می دانسته که به زودی قرآن گفتاری ، نوشتاری می شود و پیامبر(ص) نیز خوب این مطلب را می دانسته است زیرا از یک سو خودش تشویق به نوشتن می کرده و افرادی به عنوان کاتبان وحی بوده اند و از سوی دیگر می دیده که در جریان جنگ‌های مختلف ، تعداد زیادی از قاریان و حافظان وحی کشته شده اند و کشته می شوند ، پس طبیعی بوده که باقی ماندن قرآن مکتوب ، بدون قاری و حافظ را تصور کند. همین تشویق و تصور کافی است تا به پیامبر(ص) نسبت داده شود که به قرآن مکتوب و نوشتاری ، عنایت داشته و آن را برای نسل‌های آینده مفید می دانسته است.

با این حال از قرآن گفتاری منعی نکرده بلکه آن را نیز ترغیب و تشویق کرده است. پس داده‌های هر دو را قبول داشته و هر دو دارای فوایدی بوده اند که مد نظر او بوده است اما آنچه در نظرش بسیار مهم بوده ، مطالب و حقایقی است که هر دو سبک نوشتاری و گفتاری بر آن مطابقت داشته اند که شک و شبهه‌ای نداشته و یقینا حجت بوده است.


فایده ی عرضه‌های قرآن

روایات متعددی وجود دارد مبنی بر اینکه هر سال در ماه رمضان توسط جبرئیل(ع) قرآن بر پیامبر(ص) عرضه می شده است و در سال آخر عمر پیامبر(ص) دوبار عرضه شده و پیامبر(ص) از همین دوبار عرضه شدن نزدیک بودن رحلتش را فهمیده است.[۱] نکته‌ای که مهم است این که حتما عرضه شدن قرآن بر آن حضرت در هر سال دارای فوایدی بوده است وگرنه عرضه شدن ، کاری لغو ارزیابی می شود که ساحت خدا ، پیامبر(ص) و جبرئیل(ع) از آن مبرا است لذا به نظر می رسد که در عرضه‌های قرآن ، برخی قیدهای زمانی ، مکانی و نیز اسامی افراد و مناطق ، به وحی الهی حذف می شده است و مطالبی که کلی بوده و برای تمامی زمان‌ها مفید بوده باقی می مانده است یعنی خود خداوند قرآن را از برخی قیود و متعلقات پاک کرده است و به عبارت صریح تر خود خداوند بر کلی بودن برخی آیات و اجمال و ابهام برخی دیگر از آیات و سوره‌ها عنایت داشته است یعنی در صدر اول برای اینکه همه چیز روشن شود آیاتی نازل می شده که تمامی قیود مورد نیاز افراد را داشته است ولی پس از آن در سالهای بعدی چون ، وجود داشتن نام مکان یا اشخاص ، نکته ی خاصی نداشته است آن قیود ، توسط خداوند حذف شده و و مطالب کلی در عرضه‌ها به قلب پیامبر(ص) عرضه شده است تا قرآن ، کلی باشد و برای همه ی زمان‌ها و مکان‌ها مفید باشد.


قبول مطالب فوق این فواید را به همراه دارد :

۱- خود خدا بر کلی بودن ، دارای چند وجه بودن و دارای چند احتمال بودن برخی آیات ، نظر داشته است.

۲- روایات فراوانی که با تأکید می گوید آیه این چنین نازل شده ولی می بینیم که در قرآنِ فعلی این چنین نیست همگی ساختگی نیست و بر تحریف قرآن دلالت نمی کند بلکه شاید مراد این باشد که در اول ، آیه این چنین نازل شده و پس از چند سال در عرضه‌های انجام شده از سوی جبرئیل به صورت فعلی درآمده است.

می توان با جستجویی در روایات با لفظ ( هکذا نزلت ) یا ( نزلت فی ) آن روایات را پیدا کرد و پیرامون مطلب احتمال داده شده تحقیق کرد و مطالب تازه‌ای کشف کرد زیرا روایت‌های ( هکذا نزلت ) رمزگشایی نشده است.

۳- با یافتن آن قیدها می توان ناسازگاریهای ابتدایی بین آیه‌های قرآن نوشتاری را پاسخ داد و معلوم ساخت که دو آیه ی به ظاهر ناسازگار با هم ، تحمل قیود متفاوتی را دارند که در آن صورت ناسازگار نخواهند بود.

۴- در جاهایی که اجمال وجود دارد معلوم می شود که آنچه خدا از تمامی بندگانش می خواهد اعتقاد یا عمل به همان مجمل است و به یافتن تفصیل و تصریح ، مکلف نیستند. بله اگر کسی با بررسی تاریخ ، روایات و ... آن تفصیل را فهمید ، اجر و پاداش اضافه دارد و برای کسی که فهمیده حجت است ولی نباید دیگران را بر ندانستن احتمالات و نظایر آن توبیخ یا تکفیر کرد بلکه آن کسی که در قرآن کار بیشتری کرده و حتی احتمالات آن را پیگیری کرده سزاوار تکریم است.

به هر حال بر خلاف نظر برخی پژوهشگران قرآنی به نظر می رسد کلی بودن ، ذو وجوه بودن و ذو احتمال بودن آیات قرآن ، مورد عنایت و توجه بوده است مثلا در آیه ی هفتم سوره ی بقره می توانست یکی از (عَلىَ‏)‌های دوم و سوم را حذف کند تا عبارت صریح شود ولی چنین نکرده است. اگر عبارت به صورت ( ختم الله علی قلوبهم و سمعهم و علی ابصارهم غشاوه ) بود یک جور معنا می شد و اگر به صورت ( ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و ابصارهم غشاوه ) بود جور دیگری معنا می شد اما عبارت به صورت ( ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوه ) آمده است تا هر دو معنا و شاید معناهای دیگر را برتابد.


با یک دور مطالعه ی قرآن ، کلمات فراوانی می توان یافت که آمدنش یا این گونه آمدنش باعث چند معنایی قرآن شده که اگر نبود یا به جای آن لفظ دیگری بود عبارت ، تک معنایی می شد.

مثلا در آیه ی وضوء اگر ( فاغسلوا وجوهکم و ایدیکم من المرافق ) بود دلالت می کرد که باید دست‌ها از آرنج تا نوک انگشت‌ها و به طور طبیعی از بالا به پایین شسته شود ولی آمدن ( الی المرافق ) آن را مجمل ساخته و فقط بر وجوب شستن محدوده ی بین آرنج و انگشتان دست دلالت می کند یعنی لازم نیست تا کتف یا تا وسط بازو بشویید و یا شستن کف دست تا مچ کفایت نمی کند اما درباره ی اینکه شستن از بالا تا پایین باشد یا بر عکس دلالتی ندارد.

به عبارت دیگر اگر ( من المرافق ) گفته بود (مِن) بر دو معنای محدوده ی شستن و از بالا به پایین که امری طبیعی در شستن است دلالت می کرد ولی اکنون که (الی) آمده است تنها بر محدوده ی شستن دلالت می کند که تا کتف نیست ولی بر شستن از پایین به بالا دلالت نمی کند زیرا اینگونه شستن خلاف متعارف است و همین خلاف متعارف بودن با ظهور ناچیز (الی) در شستن از پایین به بالا تعارض می کند و همدیگر را خنثی می کنند ، آنگاه چگونگی شستن دست ، بدون دلیل لفظی و یا عرفی می شود. پس هر دو نوع شستن از نظر آیه جایز می گردد مگر اینکه دلیل بیرونی ، یک طرف را ترجیح بدهد که اتفاقا چنین است و وضوهای بیانی حکایت می کند که پیامبر(ص) از بالا به پایین می شسته است.

گاهی آوردن تعلیل در عبارت آن را از وجوب یا حرمت می اندازد و باعث می شود که معنا تعمیم پیدا کند و از حالت تک معنایی خارج شود مثلا آیه ی ۲۲۱ سوره ی بقره از ازدواج با زنان مشرک و زن دادن به مشرکان نهی کرده است و علت آن را (أُوْلَئكَ يَدْعُونَ إِلىَ النَّارِ) دانسته است تا معلوم شود چنین زندگی در این دنیا جهنم است و در آخرت نیز جهنم است در حالی که خداوند به سوی بهشت و مغفرت و بزرگواری فرا می خواند (وَ اللَّهُ يَدْعُواْ إِلىَ الْجَنَّةِ وَ الْمَغْفِرَةِ بِإِذْنِهِ)

برای شیرین شدن زندگی ، سازگاری در خانه ، هم عقیده بودن ، گذشت و فداکاری لازم است. حال دو فردی که هریک دیگری را کاملا از نظر عقیدتی منحرف می داند و با او سر جنگ دارد چگونه با هم زندگی بهشتی و شیرین خواهند داشت؟

این خانه مرکز جنگ اعصاب است نه کانون محبت و مودتی که خداوند آفریده (وَ مِنْ ءَايَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكمُ مِّنْ أَنفُسِكُمْ أَزْوَاجًا لِّتَسْكُنُواْ إِلَيْهَا وَ جَعَلَ بَيْنَكُم مَّوَدَّةً وَ رَحْمَةً)(۶)

بله ، اگر هر دو بی‌بخار باشند ، هر دو نسبت به عقیده ی خود و دیگری بی‌تفاوت باشند در این صورت نام مومن و مشرک ندارند بلکه دو انسانی هستند که در شناسنامه ی آنان اسلام و شرک نوشته شده است.

از این تعلیل روشن می شود که اگر در محیطی مثل کشور چین یا ژاپن یکی از زن و شوهر مسلمان شد و دیگری مسلمان نشد و با هم نزاع نمی کنند و فضای خانه را جهنم نمی کنند لازم نیست نکاح و ازدواج را بر هم بزنند و از هم جدا شوند زیرا آنان مانند قبل با هم زندگی می کنند و اسلام آوردن ، به تنهایی بدون دعوت به آتشِ کفر و شرک ، باطل کننده ی نکاح نیست.

بر عکس ، جدا شدن زن مسلمان از خانواده در آن کشور ، برایش عذاب آور است چون از شوهر و فرزندان جدا می شود و پناهگاهی ندارد ، عاطفه‌اش جریحه دار می شود ، بی‌همسر می ماند ، راه درآمدش را از دست می دهد و .... پس لازم نیست از نکاح سابق دست بردارد.

لازم است توجه شود که آیه ی ۲۲۱ سوره ی بقره در مدینه نازل شده در هنگامی که بیشتر مردم آن شهر مسلمان بوده اند و امکان ازدواج با همکیش برای همه فراهم بوده است وگرنه مسلمانان مکه تا زمانی که هجرت نکرده بودند با همسران مشرک خود زندگی می کردند و حرام نبود از جمله زینب ، دختر پیامبر(ص) مسلمان بود و با این حال همسر ابی العاص بن ربیع بود تا اینکه ابی العاص در جنگ بدر اسیر شد ، پیامبر(ص) در بین اسیرانی که آزاد کرد او را نیز آزاد کرد به شرطی که زینب را به مدینه بفرستد ، زینب در مدینه بود تا وقتی که ابی العاص مسلمان شد ، پیامبر(ص) همسرش را به او برگرداند.(۷)


پس اسلام به خودی خود ، نکاح را باطل نمی کند.

حتی مسلمانانی که به مدینه هجرت کردند و همسران غیر مسلمانشان در مکه بودند ، جدایی شرعی بینشان نبود تا اینکه آیه ۱۰ از سوره ی ممتحنه به مسلمانان گفت که زنان کافر را رها کنید (وَ لَا تُمْسِكُواْ بِعِصَمِ الْكَوَافِرِ) و نیز فرمود : زنان مسلمانی که هجرت کرده اند را نگه دارید ولی هزینه هایی که شوهران مشرک ، برای این زنان کرده اند را به آنها بدهید (وَ ءَاتُوهُم مَّا أَنفَقُواْ) اما عبارت (لَا هُنَّ حِلٌّ لهَُّمْ وَ لَا هُمْ يحَِلُّونَ لهَُنَّ) در همان آیه دو احتمال دارد : ممکن است مراد این باشد که شرعا زن مسلمانِ هجرت کرده به مرد مشرک مکی حرام است و ممکن است مراد ، معنای لغوی (حِلٌّ) باشد یعنی نه این زنان در خانه ی آن شوهران راحتند و نه آن مردان در کنار این زنان راحتند چون پیوسته با هم نزاع دارند. مرد مشرک زن مسلمان را کتک می زند و شکنجه می کند و از سوی دیگر خودش یا از مسموم شدن غذایش ترسان است یا نمی تواند آن گونه که شایسته است از چنین زنی لذت ببرد.

به هر حال از قرآن ، چه نوشتاری آن و چه گفتاری آن و چه با شأن نزول و فضای نزول و چه بدون آن نمی توان به طور صریح و نص ، حکم به بطلان نکاح افرادی کرد که قبلا غیر مسلمان بوده اند و اکنون یکی از آنان مسلمان شده است و در مجموع ، معلوم می دارد که در صورت هجرت مکانی و رعایت عدالت در امور مالی از هم جدا شوند.

بله ، از این آیات برداشت می شود که ازدواج کردن با غیر هم عقیده ، آتش است حال یا در دنیا یا در آخرت یا هر دو.


اما حل تعارض هایی که ابتداء درباره ی آیات قرآن به ذهن می رسد از چندین راه امکان پذیر است که این راه‌ها با هم قابل جمع نیز هستند و در هر مورد یک یا چند تا از این راه کارها می تواند مطرح شود.

۱- برای هریک متعلق و قیدی غیر از متعلق و قید دیگری در نظر گرفته شود :

مثلا وقتی که آیه ی ۱۲ سوره ی نساء با آیه ی آخر همان سوره پیرامون ارث برادران و خواهران میتی که پدر و مادر و فرزند ندارد متعارض می شود می توان آیه ی ۱۲ را مربوط به برادران و خواهران مادری و آیه ی آخر را مربوط به برادران و خواهران پدر و مادری دانست. قرائن این تفاوت متعلق‌ها عبارتند از آیه ی ۱۱ همین سوره(۸) ، روایات ائمه ی اطهار و اقوال مفسرین و دلالت اقتضا.

۲- یکی مربوط به جامعه‌ای باشد که اکثریت آن مسلمان هستند و مسلمانان در آن آزادی دارند و دیگری مربوط به جامعه‌ای باشد که خفقان است و مسلمانان در آن در اقلیت هستند و چاره‌ای ندارند. تفاوت جامعه‌ها تعارض آیاتی که فرمان به صبر و تحمل می دهد با آیاتی که دستور دفاع می دهد و بر آن تأکید می کند را حل می کند.

۳- حمل بر مراتب مختلف جواز ، استحباب ، وجوب و ...


مثلا آیه‌ای که می گوید (فَأَيْنَمَا تُوَلُّواْ فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ)(۹) مربوط به نمازهای مستحب باشد ولی آیه‌ای که می گوید (فَوَلُّواْ وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ اى المسجد الحرام)(۱۰) نماز واجب را بگوید.

یا آیه‌ای که می گوید ملائکه برای اهل زمین استغفار می کنند ( شوری – ۵ ) با آیه‌ای که می گوید برای آنان که ایمان آورده اند استغفار می کنند ( غافر – ۷ ) به این گونه حل شود که ایمان آورندگان ، نوری معنوی دارند که ملائکه تنها آنها را می بینند ، پس ملائکه در هنگام استغفار ، غیر مومنین را نمی بینند ، پس برایشان استغفار نمی کنند.

یا مثلا تعارض آیه‌ای که می گوید قرآن برای مردم هدایت است (هدی للناس. بقره – ۱۸۵) با آیه‌ای که می گوید (هدی للمتقین. بقره – ۲) این گونه حل شود که مراد از متقین ، افرادی است که شأن با تقوا شدن را دارند یا این که بر مراتب هدایت حمل شود یعنی مردم را راهنمایی می کند و راه خوب از بد را ، برایشان مشخص می کند ولی اهل تقوا را در راه خوب جلو می برد و به مقصد می رساند.

بالاخره راه‌های فراوانی برای رفع تعارضات و تناقضاتی که در قرآن توهم می شود وجود دارد. حال یا همه ی اینها انقلاب ایجاد می کند یا هیچ کدام انقلابی ایجاد نمی کند و مفسر بر حسب ذوق خود و اطلاعات درونی و بیرونی خود و توجه به آیه ی مورد بحث ، یک یا چند راه از راه‌های بیان شده یا راه‌های دیگری را برمی گزیند.


بنده گمان می کنم سخت گیری اهل سنت بر علمای روشنفكر خود باعث شده که سخنان اين روشنفكران برای پژوهشگران قرآنی شیعه به ویژه برای منتقدان روش سنتی حوزوی ، خوب و شیرین جلوه کند و گرنه همین سخنان و روش‌ها در تفسیر المیزان ، تسنیم و ... موجود است و مقاله ی آقای مطلب را آدرس دادم.

این جانب نیز در کتاب (ژرفایی قرآن و شیوه‌های برداشت از آن) از این روش‌ها و روش‌های دیگر استفاده‌های فراوان کرده‌ام و در تفسیر ترتیبی که چندین سال است به آن مشغولم روش‌های فراوان دیگری نیز بدست آورده‌ام که هنگام چاپ آنها باید نمایه سازی و جمع آوری گردد.

در مقاله‌های (قرآن ، فراتر از فرهنگ زمانه) و (گستره ی قرائت پذیری قرآن) که در کتاب (ساز و کارهای پویایی شریعت) آمده اند نیز راه کارهای دیگری ذکر کرده‌ام و از جمله داستان ابواسحاق کندی را آورده‌ام که با هرمونتیکی که امروز مطرح است قابل تطبیق است.

داستان از این قرار است که «ابن شهر آشوب» مى‏نويسد: «اسحاق كِندى» كه از فلاسفه اسلام و عرب به شمار مى‏رفت و در عراق اقامت داشت ، كتابى تأليف نمود به نام «تناقضهاى قرآن»! او مدتهاى زيادى در منزل نشسته و گوشه نشينى اختيار كرده و خود را به نگارش آن كتاب مشغول ساخته بود. روزى يكى از شاگردان او به محضر امام عسكرى - عليه السلام شرفياب شد. هنگامى كه چشم حضرت به او افتاد، فرمود:

آيا در ميان شما مردى رشيد وجود ندارد كه گفته‏هاى استادتان «كندى» را پاسخ گويد؟ شاگرد عرض كرد: ما همگى از شاگردان او هستيم و نمى‏توانيم به اشتباه استاد اعتراض كنيم. امام فرمود: اگر مطالبى به شما تلقين و تفهيم شود مى‏توانيد آن را براى استاد نقل كنيد؟ شاگرد گفت: آرى، امام فرمود: از اينجا كه برگشتى به حضور استاد برو و با او به گرمى و محبت رفتار نما و سعى كن با او انس و الفت پيدا كنى. هنگامى كه كاملاً انس و آشنايى به عمل آمد، به او بگو: مسئله‏اى براى من پيش آمده است كه غير از شما كسى شايستگى پاسخ آن را ندارد و آن مسئله اين است كه: آيا ممكن است گوينده از گفتار خود معانى اى غير از آنچه شما حدس مى‏زنيد اراده كرده باشد؟

او در پاسخ خواهد گفت: بلى، ممكن است. در اين هنگام بگو شما چه مى‏دانيد، شايد گوينده قرآن معانى ديگرى غير از آنچه شما حدس مى‏زنيد، اراده كرده باشد و شما الفاظ او را در غير مقصود او به كار برده‏ايد؟ امام در اينجا اضافه كرد: او آدم باهوشى است، طرح اين نكته كافى است كه او را متوجه اشتباه خود كند.(بحارالأنوار ج : ۱۰ ص : ۳۹)

از امور قابل توجه دیگر این است که قرآن در جایی مطلبی دقیق و علمی را می گوید و در جای دیگر با استفهام تقریری آن را می پرسد تا به شنونده القاء کند که زمان نزول آیات را نیز در نظر بگیرید یعنی نه تنها گفتاری و نوشتاری بودن ، مد نظر است بلکه زمان نزول نیز مد نظر است مثلا توجه دادن به - اینکه کوه‌ها موجب می شود از لرزش‌های زمین جلوگیری شود و حرکت زمین به دور خود و به دور خورشید و دور و نزدیک شدن به سیاره‌ها و ستاره‌ها ، آن را نجنباند – را در سوره‌های نحل و لقمان در آیه‌های ۱۵ و ۱۰ با جملات خبری بیان کرده است و پس از آن در سوره ی نبأ با استفهام تقریریِ : أَ لَمْ نجَْعَلِ الْأَرْضَ مِهَادًا(۶) وَ الجِْبَالَ أَوْتَادًا(۷) پرسیده آیا زمین را بستر و کوه‌ها را میخ‌های آن قرار ندادم؟ وقتی مسأله جالب می شود که با مراجعه به کتابها و جدولهایی که ترتیب نزول سوره‌ها را مشخص می کند معلوم می شود سوره ی لقمان تقریبا پنجاه و هفتمین سوره ، نحل هفتادمین سوره و نبأ هشتادمین سوره ی نازل شده است.(سبحان الذی تجلی فی کتابه)

از اینجا روشن می شود که صرف نظر از سوء استفاده کنندگان از قرآن که در هر زمانی بوده و هستند و جدای از یزیدها و حجاج بن یوسف هایی که متولی دین شده و می شوند و پیوسته از قرآن با تفسیرهای غلط به نفع خود سود می جویند اما کار بر روی قرآن ، شیرینی خاص خود را دارد و به انسان نشاط می دهد. پس برای جلوگیری از سوء استفاده‌ها باید اعلام شود که دیگران را نباید به غیر از نصوص قطعی یا صراحت‌های قرآن و سنت قطعی ، مجبور یا مواخذه کرد اما دوستداران تکامل و دانش هرچه بیشتر تلاش کنند از دین و قرآن بهره ی بیشتری می برند. و خلاصه؛ نصوص يا صراحت هاي قرآن كه مورد توافق همه است براي همه حجت است ولي ظواهر براي آن كس كه آن را ظاهر نمي داند حجت نيست و نبايد او را به آن مجبور كرد. اين مسأله در حقوق و مجازات‌ها بسيار مهم است.


خلاصه ی سخن اینکه :

۱- مطالب صریح قرآن که گفتاری بودن و نوشتاری بودن از حجیت آنها نمی کاهد برای همه ی مسلمانان لزوم پیروی دارد و هر مسلمانی باید به آن ملتزم باشد و کشورهای اسلامی باید آنها را در هنگام وضع قوانین رعایت کنند.

۲- مطالبی که ظاهر است یعنی احتمال مخالف آن نیز وجود دارد تنها برای آن کسی که این ظهور را باور دارد حجت است نه برای کسی که احتمال دیگری را قوی می داند. حال این احتمال از هر راهی ایجاد و تقویت شده باشد – چه از راه حذف قرائن گفتاری ، چه فهم دیگر به خاطر شرائط روز و پیشرفت علم ، چه تفاوت محیط‌ها و یا هر چیز دیگر –

۳- در قرآن تناقض واقعی وجود ندارد زیرا کلمات صریح یا نص آن تناقض ندارد و ظواهر ، شاید آن گونه که شخصِ قائل به تناقض فهمیده است مراد گوینده ی متن نباشد و تناقض‌های سطحی و ظاهری با توجه به فضای نزول ، شأن نزول زمان نزول ، قرائن داخلی کلام ، قرائن خارجی آن ، تفاوت متعلق‌ها ، تفاوت درجات ، تفاوت احکام و ... قابل رفع است.

۴- سخت گیری علمای اهل سنت به روشنفکران آنان و تکفیر آنان باعث شده که سخنان آنان برای روشنفکران شیعه جالب و جذاب باشد در حالی که نظیر این سخنان از علما و فضلای خودمان به کرات شنیده شده است.


در پایان امیدوارم که علمای شیعه ، اشتباه اهل سنت را مرتکب نشوند و روشنفکران خود را از خود نرانند زیرا اقدام اهل سنت را شاید بتوان توجیه کرد که علمای آنان حکومتی بوده اند و همراه حکومت‌ها راه خطا پیموده اند ولی علمای شیعه که هر زمان خود را مستقل از هر حکومتی می دانند سزاوار است که دست روشنفکران خود را به گرمی بفشرند ، خوبی‌های آنان را با روی باز بپذیرند و مورد استفاده قرار دهند و کاستی‌های آنان را جبران کنند تا شیعه به بالندگی لازم دست یابد و روشنفکران ، سخن نه چندان مهم دیگران را مهم و موجب انقلاب نپندارند.

و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین
 

پی نوشتها :

(۱) این مجله را موسسه ی معارف اسلامی امام رضا(ع) در قم چاپ می کند.

(۲) نص در اصطلاح حوزوی ، کلام صریح خالی از هر گونه شائبه است در مقابل (ظاهر) - که عبارت از کلامی است که در آن احتمال دیگری نیز وجود دارد - نه در مقابل عقل آنگونه که در عبارات غیر حوزویان دیده می شود.

(۳) طبق روایات متعددی امام باقر(ع) صورت و دستها را از بالا به پایین شسته و آن را وضوی رسول الله(ص) دانسته است. ر.ک وسائل الشیعه ، ابواب وضوء

(۴) نظیر آیه ی ۷ سوره ی نساء و آیه ی ۷۵ سوره ی انفال و نیز آیه ی ۶ سوره ی احزاب که خویشاوندان نزدیک(اولوا الارحام) را اولویت می دهد.

(۵) مشخص نکردن حکم نصف دیگر ارث، شايد برای این بوده که بر طبق روش قبل از اسلام با آن نصف دیگر ارث برخورد شود.

(۶) سوره ی روم ، آیه ی ۲۱

(۷) ر.ک اسد الغابه ، ج۷ ، ص۱۳۱

(۸) این آیه سهم الارث مادر را حداکثر یک سوم و حداقل یک ششم می داند. حال وقتی فردی بچه ندارد، مسلماً نوه و نتیجه هم ندارد اما کسی که پدر و مادر ندارد جانشین پدر و مادر یعنی فرزندان آنان را می تواند داشته باشد. حال که سخن در آیه ی ۱۲ پیرامون یک سوم یا یک ششم است و در آیه ی قبل ، سهم مادر این مقدار است معلوم می شود که این سهم برای فرزندان مادری است.

(۹) سوره ی بقره ، آیه ۱۱۵

(۱۰) سوره ی بقره ، آیه ۱۴۴


[۱] ر.ك مسند احمد حنبل ج۷ ص۲۸۰، سنن ابن ماجه ج۵ ص۳۲۱، سنن ابن ابي شيبة ج۱۰ ص۵۵۹ 

نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.


 

ارسال به :


نظرات
ارسال نظر
Commenting is not available in this weblog entry.