در این شرایط که ایران داغ دار عزیزان پر پر شده اش است، در این روزها که خشم از سرکوب مردم همه مان را فراگرفته است، در این لحظه ها که همه با نگرانی و بغض هایی که فرصت ترکیدن نیافته اند، خبرها را می خوانیم و روایت های پر خون و آتش عاشورای 88 را دنبال می کنیم، سخن منطقی گفتن و از منطق شنیدن کار بسیار دشواری می نماید اما باید بر این دشواری غالب شد چرا که ویژگی اصلی جنبش سبز تا کنون این بوده که سوار بر مرکب منطق و اعتدال بوده، نه سرگردان در طوفان احساسات؛ مسالمت آمیز بوده، نه خشونت طلب و قانون مدار بوده، نه هرج و مرج خواه. پس طبیعی خواهد بود اگر که در این گرداب حوادث، یکدیگر را به آرمان های جنبش سبز، باز فرا بخوانیم و به یادِ هم بیاوریم که کجاییم و به کجا می خواسته ایم برسیم.

اجازه دهید مروری کوتاه بر این چند ماه گذشته داشته باشم. بر می گردم به قبل از انتخابات؛ به روزهایی که همه هم و غم مان این شده بود که یک نفر را حتا اگر بشود با هزار دلیل و برهان و خواهش و التماس از اردوگاه ناامیدان به جمع امیدواران و به پای صندوق رأی بکشانیم که اگر حتا نمی خواهند به کسی رأی دهند، لااقل رأی باطله ای به مجموع آرا بیفزایند تا مبادا کابینه نهم به دولت دهم برسد. انتخابات انجام شد و دیدیم آن چه را که بر سر رأی مان آمد. به خیابان رفتیم و رأی مان را با سکوت و با فریاد جستیم و نیافتیم. هر چند آن چه را خواستیم ندادند اما گوهری در آن میانه به دست آوردیم که با هیچ رأیی قابل خرید نبود و نیست. گوهری که ارزشش همپایه ی خون و آبروی عزیزان از دست رفته و آسیب دیده مان است و آن چیزی نبود جز این باور که می توانیم با دست خالی و سکوت و خودداری از خشونت هم به خواسته های خود برسیم. درخشش این گوهر ماه هاست که چشم مدعیان دموکراسی را هم خیره کرده است. ما توانستیم در یک جمع سه میلیون نفری تنها با سکوت محض اعتراض کنیم و این برای جهان قابل درک نبود. این جمع اما چیزی نمی خواست جز احترام به رأیی که از او ربوده بودند. ما چیزی نمی خواستیم جز این که در صندوق ها به حساب بیاییم ولی پاسخ مان گلوله هایی شد که عزیزانمان را بر خاک افکند و خلقی را عزادار کرد. پاسخ مان کهریزکی شد که جز شکنجه گاه و تجاوزخانه اهالی حکومت نبود. اما با این همه در روز قدس و 13 آبان و 16 آذر باز مسالمت بود و مسالمت؛ هرچند که سمت و سوی شعارها تغییر می کرد اما همه چیز در حد شعار و مسالمت باقی بود. ما آن گوهر درخشان را از زیر ضربه باتوم ها و از میان گاز های سوزنده و نفس گیر، به امروز رسانده ایم و قرار هم نیست تا روز پیروزی و حتا پس از آن، دست از آن بداریم.
از طرف دیگر اما حکومت تنها یک استراتژِی در برنامه خود داشته است: سرکوب و ارعاب. برای این دو نیز ابزاری جز تهدید و خشونت نمی شناسد. تهدید و ارعاب اما در این مدت جوابگو نبوده است و هر چه کردند، نتیجه عکس دیدند. آن چه برای شان مانده است یا پذیرش شکست است یا سرکوب خشونت بار. خشونت هم بهانه می خواهد تا مشروع جلوه کند. خشونت بی بهانه هزینه های فراوان دارد که پرداخت آن برای دولتی که تحت فشار خارجی هم هست بسیار گران تمام خواهد شد. پس دو راه می ماند: یا منتظر بهانه ای بمانند یا خودشان زمینه ایجاد آن بهانه را فراهم آورند. جنبش سبز البته هوشیارتر از آن بود که بهانه ای به دست دهد. بنابراین، اول عکس آیت الله خمینی در 16 آذر پاره شد تا پیراهن عثمان شود اما نشد. حتا قرآن را در عاشورا به آتش کشیدند و باز مورد اعتنا قرار نگرفت. اما در همان روز عاشورا موفق شدند با خشونت بی حد و حصر خود، پای سبزها را هم به خشونت متقابل ـ هرچند نا چیز در برابر آنچه حکومتیان کردند ـ باز کنند و بهانه ای را که می جستند بیابند و در رسانه های خود فریاد بزنند و با اتکا به آن، شروع به بازداشت دوباره کسانی کنند که می پندارند رهبران جنبش سبزند؛ غافل از این که آن ها فقط عزیزان این جنبش اند و بس و جنبش سبز اصلاً رهبری به آن معنا ندارد.
فراموش نمی کنیم که آن چه در خیابان و زیر ضربه باتوم و سوزش گاز اشک آور رخ می دهد با آن چه در پشت میز و بر روی کاغذ تحلیل می شود بسیار متفاوت است اما این را هم از یاد نمی بریم که جنبش نوپای مردم ایران نیاز به مراقبت فراوان دارد تا زمان بر آن بگذرد و ریشه ای در خاک بیفشاند و قامتی راست کند. این نهال هنوز تاب این همه خشونت را ندارد و هیزم شکن هم به خوبی از آن آگاه است و لحظه ای را برای ضربه زدن به آن از دست نمی دهد. پس آن چه بر عهده ماست، گرفتن بهانه خشونت از هیزم شکن است چه اگر ما هم در مقابل، سنگ به دست بگیریم، او تبرش را محکمتر به دست میگیرد و ضربه های کاری تر می زند.
بگذار مثال آشناتری بزنم. خود را در محله ای تصور کنیم که گنده لات چاقو کشی در آن جولان دارد که نه تنها نوچه های گوش به فرمان و نه بهتر از خودش گردش می گردند و سلام و علیکی هم با کلانتری محل دارد. برای چنین تیپ آدمهایی هیچ چیز جز بهانه ای برای دعوا لذت بخش و کارآ نیست. چرا که از طرفی، تمام ابزار پیروزی در دعوا را در دست و جیب خود دارد و از طرف دیگر، باید خود را موجه جلوه دهد تا گرفتار نشود. تنها هنرش هم همین است که در درگیری های فیزیکی پیروز شود. این فرد در حد و حدود قانون و منطق همیشه بازنده است که اگر نبود، نیازی هم به قمه و چاقو نداشت. اما همین که بهانه ای به دست آورد، کار را به مرحله ای می کشد که در آن تخصص دارد و هر چه خشونت کار بالاتر بگیرد، او که اهل خشونت است، پیروزتر خواهد بود. یادم می آید که بعضی از بچه لات های محل ما به کسی که از او دل خوشی نداشتند «پیله» می کردند و آن قدر به او گیر می داند تا عکس العملی از او ببیند و این همان شروع دعوا بود و کشاندن بازی به زمینی که «راست کارشان» بود و عموماً پیروز بیرون می آمدند چون تجربه فراوان در خشونت داشتند و طرف مقابل نداشت.
حالا حکایت ماست. این که کنترل میدان یا خیابانی را در ظهر عاشورا به دست بگیریم و آن را فتح کنیم، هرچند غرور خرد شده مان را کمی التیام می بخشد اما کارمان را برای ادامه راه سخت تر می کند. این که ماشین پلیس را به آتش بکشیم، کمی از خشم مان را فرو خواهد نشاند اما ما را به سرمنزل مقصود نخواهد رساند. اگر قرار است اشتباهی را که پدران مان کرده اند تکرار کنیم، که آنها بهترش را انجام داده اند و هزینه اش را هم یک بار داده اند. نتیجه اش را هم فراوان دیده اند و دیده ایم. اما همه این اعتراضات برای این است که خشونت را از سیاست کشور بزداییم و این هرگز با خشونت امکان پذیر نخواهد شد. گاندی اگر توانست چیزی را تغییر دهد، به خاطر صبر و خویشتن داری ای بود که داشت و ماندلا با شکیبایی فراوان بود که توانست رژیم سرسخت آپارتاید را به زانو در آورد. نیروی محرکه و خون رگهای جنبش سبز هم همین خویشتن داری است. دوستی می گفت «مگر خشونت مردم در برابر نظامیان حکومتی چقدر بوده که این قدر بر طبل آن می کوبند؟» نگرانی اما از کتک زدن یکی دو مأمور گارد و آتش زدن کیوسک پلیس نیست. آن چه از آن می هراسم این است که این کوچک، آغازی شود برای خشونت های بی پایانی که هیچ کس به اندازه همین ملت سبز ایران از آن متضرر نخواهد شد. قرار نیست که ما جا پای انقلاب 57 بگذاریم. قرار است بی آن که آن همه هزینه بدهیم، با درس گرفتن از آن حرکت، به مقصودمان که همان آزادی و دموکراسی است برسیم. همه صحبت این است که بازی به جایی کشیده نشود که محدوده تخصصی طرف مقابل است و ما از آن سررشته چندانی نداریم و آن خشونت است.
*ديدگاه هاي وارده در یادداشت ها لزوما ديدگاه جرس نیست.


