جمعه ۲۹ شهریور ۱۳۹۸ -
- 20 Sep 2019
19 محرم 1441 آخرین به روز رسانی : ساعت ۱۴:۱۷ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
از انقلاب اسلامی تا حصر رهبران جنبش سبز
پنجمین ویژه نامه جرس با عنوان «از انقلاب اسلامی تا حصر رهبران جنبش سبز» منتشر شد.  گفتگوی اختصاصی جرس با فرزندان میر حسین موسوی و مهدی کروبی و مجموعه یادداشت های اختصاصی جرس را پیرامون انقلاب اسلامی و حصر سران جنبش در این ویژه نامه بخوانید

 

 گزارش

دو سال پس از حصر؛ کسی مسوولیت نمی پذیردفرشید آل داوود
 

گفتگو 

مادرم گفتند که "اینجا از گوانتانامو بدتر است" گفتگو با سه دختر میر حسین موسوی و زهرا رهنورد
                                                                (زهرا، کوکب و نرگس موسوی)

رفع حصر نیازمند تغییر نگرش حکومت است / گفتگو با محمد تقی کروبی

 انقلاب از مسیر خود خارج شد / گفتگو با اعظم طالقانی

 
یادداشت
آیا انقلاب ۵۷ ناگزیر بود؟ /ملیحه محمدی 
جامعه جنبشی /علی مزروعی

اگر میرحسین به حصر گرفتار نمی شد/ سید ابراهیم نبوی

شعر

 هزینه دروغ اهل بصیرتصدیقه وسمقی


 
------------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

 
دو سال پس از حصر؛ کسی مسوولیت نمی پذیرد / فرشید آل داوود

جرس: همزمان با سومبن سال حصر رهبران جنبش سبز، اظهارات مقام‌های قضایی جمهوری اسلامی نشان می دهد که آنان کماکان حاضر به پذیرش مسوولیتی در این زمینه نیستند. در این میان بازداشت چند ساعته فرزندان میرحسین موسوی و مهدی کروبی در آستانه سومین سالگرد حصر والدینشان سندی گویا از استمرار سیاست سرکوب بود.


یک گام پیش دو گام به پس
اکثر چهره‌های وابسته به حکومت در موضع گیری‌های رسمی سعی در برائت از رهبران جنبش سبز دارند و کسانی که موضع نسبتا متفاوتی اتخاذ می کنند نیز تحت فشار همفکران خود ناگزیر به تعدیل و بازگشت از مواضعشان می شوند.
برخی نمونه حبیب الله عسگراولادی از چهره‌های شاخص حزب موتلفه اسلامی ماه گذشته در اظهاراتی گفته بود: "ما اساسا نامزدهای انتخابات ۸۸ را اهل فتنه نمی‌دانیم اما معتقدم اهل فتنه دور آنان جمع شده‌اند."اما او چند روز بعد مجبور به تعدیل اظهارات خود شد و تصریح کرد که هیچ گاه نگفتم موسوی وکروبی اهل فتنه نیستند، گفتم راس فتنه نیستند.
احمد علم الهدی امام جمعه مشهد نیز یک ماه قبل گفته بود "نه کروبی و نه میرحسین موسوی هیچ یک اهل عکس امام پاره کردن نبودند حتی اهل توصیه به این کار هم نبودند. بنابراین قصد نداریم به این افراد فتنه‌گر و فتنه‌انگیز لقب دهیم چرا که مسلمان هستیم و نمی‌خواهیم به مردم لقب و نسبت ناروا داده و تهمت بزنیم."
وی نیز چند روز بعد اظهارات خود را پس گرفت و در چرخشی آشکار گفت: "موسوی و کروبی را هم فتنه‌گر می‌دانم و هم بستر فتنه !"


چه کسانی باید توبه کنند؟
در کنار این اظهار نظرها افرادی همچون اسدالله بادامچیان از اعضای موتلفه هم اخیرا اظهاراتی در باره رهبران جنبش سبز بیان کردند که البته بی‌پاسخ نماند.
او روز ۲۱ بهمن در اظهاراتی گفته بود "کروبی تمایل دارد که بازگردد، اما میر‌حسین بر نمی‌گردد چرا که او یک خائن به تمام معنا است که استکبار از ابتدای انقلاب وی را برای چنین روزهایی در آب نمک خوابانده بود."
حسین کروبی یک روز بعد و در ۲۲ بهمن در پاسخ به اظهارات وی گفت " سخن کذبی بر زبان رانده و باطل را حق جلوه داده اید چرا که از منظر کروبی انقلاب از مسیر خود منحرف شده است وآنهایی باید توبه کنند که چوب حراج بر ثروت ملی کشور زده اند و از کیسه مردم حاتم بخشی کرده اند و مردم را در فقر و تنگدستی رها کرده اند."
در آستانه ۲۲ بهمن سال ۸۹ رهبران جنبش سبز طی بیانیه‌ای با تاکید بر بازتولید مناسبات پادشاهی در دوران فعلی تاکید کرده بودند: " امروز حاکمیت در ورای ایجاد این نگرانی که اگر او نباشد دین از بین می‌رود سنگر گرفته است و مرتبا با این اعلام خطر سعی می‌کند اقشار مذهبی را در پشت سر خود بسیج و منسجم کند، حال آن که در واقعیت، آن چیزی که بیشترین لطمه را به فضای دینی جامعه زده است رفتارهای ستمکارانه و ضددینی خود حاکمیت است."

تشدید بگیر و ببند‌ها در آستانه ۲۵ بهمن
طی روزهای منتهی به نیمه دوم بهمن ماه ، فشار بر خانواده میر حسین موسوی و مهدی کروبی نیز تشدید شد به طوریکه منجر به بازداشت چند ساعته فرزندان آنها شد.
۲۴ بهمن نرگس موسوی فرزند ارشد میر حسین موسوی در خیابان و با هجوم ماموران امنیتی بازداشت و برای تفتیش به منزلش برده شد.
ماموران حتی قصد زدن سیلی به وی را داشتند و ماموران مرد بر خلاف شرع دستان وی را گرفته بودند.
وی در دادسرای اوین ساعتها بدون غذا و آب مجبور به پاسخ دادن به سوالات بازجوها شد .
آنگونه که فرزند میر حسین موسوی گفته، علت بازداشت اصرار بر غیر قانونی بودن حصر والدینشان بوده است.
با این حال فرزند میر حسین موسوی تاکید کرده که بی‌هیچ واهمه پیگیر حقوق از دست رفته والدین خود خواهد بود.
در همان روز حسین کروبی فرزند مهدی کروبی از رهبران جنبش سبز برای ساعاتی بازداشت شد.
هجوم به منزل فرزند کروبی بی‌شباهت به یورش ماموران به منزل فرزند موسوی نبود، یعنی ۷ مامور ضمن تفتیش وسائل ، اقلام شخصی حسین کروبی را نیز ضبط کرده و وی را با خود بردند.
آنگونه که بعدا مشخص شد اصرار فرزندان رهبران جنبش سبز بر آزادی و رفع حصر والدینشان علت اصلی بازداشت آنها بوده است.
۱۸ دی ماه گذشته فرزندان موسوی و کروبی طی نامه‌ای اعلام کرده بودند : " آنها از حقوق زندانیان عادی، بویژه حق ارتباط و ملاقات منظم و مستمر و قاعده مند با اعضای خانواده خود و دسترسی آزاد به وسایل ارتباطی و خبری و … محروم هستند و در مواردی برای مدت طولانی ملاقات حضوری یا حتی تلفنی با اعضای خانواده کاملا قطع گردیده است و دو خانواده در بی‌اطلاعی مطلق نسبت به مکان وچگونگی زندگی و حتی حیات و سلامت آنان قرار گرفته اند. زمان، مکان و نحوه تماس‌ها یا ملاقات‌ها و اینکه کدام یک از اعضای خانواده حق ملاقات دارد و یا از این حق محروم می باشد، صرفا در ید اراده مطلق زندانبانان می باشد.
فرزندان موسوی تاکید دارند که نزدیکی به سالگرد ۲۵ بهمن و رسوایی‌های درون گروهی اصولگرایان علت اصلی بازداشت آنها بوده است.
تاکید رسانه‌ها و فعالان سیاسی بر رفع حصر رهبران جنبش طی روزهای اخیر نگرانی مسئولان امنیتی را دو چندان کرد، بطوریکه ماموران در بازجویی از فرزندان موسوی و کروبی گفته بودند که چرا مدام بر این نکته تاکید می شود که کسی مسئولیت حصر والدینشان را بر عهده ندارد.
مسئولان امنیتی در خلال بازجویی از فرزندان موسوی و کروبی بارها تاکید کرده اند که حصر آنها قانونی و طبق آئین نامه‌های قضایی است .


تاکید جهانی بر رفع حصر رهبران جنبش
با گذشت دو سال از حصر رهبران جنبش سبز، فعالان سیاسی و مدنی تحرکات گسترده‌ای را برای آگاه سازی نهادهای حقوق بشری به جریان انداخته اند که از آن جمله گزارش وضعیت احمد شهید گزارشگر ویژه حقوق بشری سازمان ملل متحد است.
احمد شهید پس از بازداشت فرزندان موسوی و کروبی طی بیانیه‌ای خواستار آزادی رهبران جنبش سبز و فرزندان آنها شد. در اطلاعیه این مقام حقوق بشری آمده بود : " من از مقامات ایرانی می خواهم که فورا و بدون هیچ پیش شرطی رهبران مخالف و خانواده آنها را آزاد کنند و به محدودیت آنها در فعالیت‌های تحت حفاظت قانون آنها پایان دهند
این مقام حقوق بشری سازمان ملل خواهان آن شد که افراد بازداشت شده از حقوق خود مطلع شوند و به مشاور حقوقی دسترسی داشته باشند.
اعتراض به وضعیت بغرنج حصر رهبران جنبش از سوی دیگر افراد و فعالان مدنی با قوت دنبال می شود. ۲۴ بهمن ماه جمعی از فرزندان و خانواده‌های شهدای جنگ طزی نامه‌ای خواستار رفع حصر میر حسین موسوی و کروبی شدند. در بیانیه این افراد آمده است: " عدالت و انصاف حکم می‌کند، یا به اتهامات کروبی، موسوی و رهنورد در دادگاه صالح رسیدگی شود و یا بی‌قید و شرط و بدون فوت زمان، وضعیت غیرقانونی ایشان پایان یابد."

 

***

در سالگرد دومین سال حصر رهبران جنبش سبز
ناگفته های دختران میر حسین موسوی در گفت و گوی تفصیلی با جرس


جرس: لطفا از آغاز دوره جدید فشارها و برخوردها صحبت بفرمایید.
زهرا موسوی: صبح روز دوشنبه با ترفند های همیشگی خودشان چند آقا وارد منزل شدند من لپ تاپم را سریع زیر آب گذاشتم تا عکسهای خانوادگی و بی حجاب به دست نامحرم نیفتد. اول یک آقایی وارد شد گفتم حجاب ندارم که گفت سرم را آنطرف می کنم یک چیزی سرت بینداز تا بیایم اینکار را بکنم یکدفعه چند تا مرد به خانه ریختند و یک خانم هم همراهشان بود و مدام می گفتند خانم همراهمان است انگار سند و مجوزشان بود. بعد از بازرسی منزل یکسری از وسایل از جمله کتاب و لپ تاپ و هرچه بود جمع کردند و گفتند برویم. و از در پشتی اوین داخل شدیم البته مثل اینکه هماهنگی صورت نگرفته بود و نیم ساعت در حیاط بودیم تا بالاخره گذاشتند بالا برویم و در یک اتاق بازجویی شروع شد. بیشترین حساسیت آنها روی سایت کلمه که به قول خودشان سایت ضدانقلاب است بود و ما قبول نکردیم زیرا دنبال این هستند که بهانه بتراشند و ما را به ضد انقلاب وصل کنند؛ در صورتیکه سایت کلمه مورد تایید پدر و مادر ما است و هرچه آنها تایید کنند ما قبول داریم. حساسیت دیگرشان این بود که با پسر آقای مهدی کروبی چگونه بیانیه نوشتیم. در کل می گفتند نشر اکاذیب کردید و چرا واژه مهندسی انتخابات و آدم ربایی را در بیانیه آوردید؟ چرا می گویید حصرغیر قانونی است؟ خلاصه این بازجویی ادامه داشت تا اینکه رفتارشان کاملا تغییر کرد و مردی که با خواهرم درگیر شده بود آمد و گفت ما نمی خواهیم این صحنه ها تکرار شود ما هم اخلاق داریم و می خواهیم کرامت انسانی (دقیقا همین واژه هایی که پدر ما استفاده می کرد) رعایت شود. بعد از ما قول شفاهی گرفتند که اگر زنگ زدند و ما را خواستند برویم. گفتند کوکب هم نشر اکاذیب کرده و سراغ او هم خواهند رفت. بعد من و نرگس تلفنی با هم حرف می زدیم و از احضار کوکب ناراحت بودیم و با هم می گفتیم اگر بخواهند خواهرمان را اذیت کنند اینکار را می کنیم که گویا احضارها در واکنش به این مسئله است.

نرگس موسوی: روز دوشنبه زمانیکه داشتم بهمراه پسرم سر کار می رفتم یک ماشین جلوی ما نگه داشت و چند نفر مرد و یک زن گفتند حکم بازرسی داریم و ما را با خود به منزلمان بردند. بعد خیلی احساس ناامنیتی کردم و می خواستم داد بزنم و مردم را خبر کنم که یکی از آقایون من را هل داد داخل بطوریکه دستم آسیب دید و نسبت به این برخوردشان خیلی عصبی شده بودم. یکی از آنها دستش را بالا برد و گفت چنان می زنم دهانت که دندانهایت بریزد داخل دهانت. تمام این برخوردها جلوی چشم پسر چهار ساله من صورت گرفت. تمام خانه را به شکل وحشتناکی زیر و رو کردند و مقداری وسایل از جمله صد و پنجاه عدد سی دی، دو تا لپ تاپ، دو تا دوربین، آی پد و سه تا موبایل با خود بردند. حالا تصمیم دارم شکایت هم کنم زیرا اینها اموال شخصی هستند و هنوز پس نداده اند. در حالیکه به من گفتند تا عصر بر می گردانیم. آقایان به حدی رفتار غیرانسانی داشتند که حتی زمانیکه پسرم وحشت زده شده بود آی پد را دادم تا بازی کند اما آی پد را از دستش کشیدند. من را جلوی چشم فرزندم تهدید به قتل کردند. زمانیکه داشتند خانه را تفتیش می کردند یکی از همان آقایان به من گفت اگر دست او بود از ساختمان من را پایین پرت می کرد. نکته قابل توجه دیگر این است که در بازرسی که از منزل کردند در میان کتابها یک انجیل قدیمی را به عنوان مدرک جرم برداشتند و پیروزمندانه به هم نگاه می کردند و اصلا متوجه قرآن که میان کتابها بود نشدند. یا میان سی دی ها چند تا سی دی بود که پسرم روی آن خط خطی کرده بود و بازها آنها به هم نگاه کردند و سی دی ها را به عنوان مدرک جرم برداشتند.
باز تاکید می کنم ما احساس ناامنی برای خود و فرزندانمان می کنیم. هجوم آنها به خانه یک مادر تنها اخلاقی نیست و اینگونه رفتارها تجاوز به حریم خصوصی است.

جرس: چهره این افراد برای شما آشنا بود؟
نرگس موسوی: بله، آن آقایی که توهین کرد شخصی بود که جزو نیروهای اطلاعات بود و روزهای اول حصر در ون سفید جلوی کوچه اختر می نشست. حتی از او پرسیدم شما همان شخص نیستید که جلوی خانه پدرم در ون سفید بودید؟ که با وقاحت پاسخ داد آره همون هستم.

جرس: حکمی هم به شما نشان دادند و معلوم بود از سوی چه ارگانی هستند؟
نرگس موسوی: بله، حکم دادگستری را به من نشان دادند. اما یک منبع موثق بعد به ما گفت از طرف دفتر ریاست جمهوری بوده است. بخاطر همین در خصوص حکم تردید دارم.
زهرا موسوی: یک نامه ای به من نشان دادند که از سوی دادسرای اوین بود اما آقایانی که وارد شدند اصلا کارت نداشتند همان سربازان گمنام امام زمان در حقیقت دشمنان گمنام امام زمان بودند و معلوم نیست به کدام ارگان وابسته هستند و واقعا نمی دانیم با چه کسانی روبرو هستیم؟

جرس: تفاوت این برخورد با برخوردهایی که قبلا با شما داشتند چه بود؟
نرگس موسوی: بعد از انتخابات به اشکال مختلف با ما برخورد می کردند و همیشه تحت عنوان اطلاعات یا سپاه بوده است اما اینبار ما نمی دانیم چه ارگانی مسئول این برخوردهاست. قبلا تهدید می کردند و می گفتند شاید یکدفعه در خیابان ماشین زیرتان کرد یا شاید مریضی سختی گرفتید. خلاصه از این تهدیدها که بچه هایمان هم پیش از این تهدید می شدند. اما باز رفتارشان کمی بهتر بود هر چند که یکشب جلوی پدرم زنگ زدند به خواهرم و شروع به بازجویی تلفنی کردند که پدرم بشدت عصبانی شدند و گفتند در هیچ فرهنگ و دینی نداریم که دختر را جلوی پدرش بازجویی کنند. اما هیچوقت به این شکل که فحاشی و تهدید کنند و هل دهند نبوده است.
کوکب موسوی: چیزی که در این میان مهم است و در مقابل این برخوردها باید صورت گیرد اطلاع رسانی است. روز دوشنبه که زهرا و نرگس را بازداشت کردند به آنها گفتند لباس ها و لوازم شخصی اتان را بردارید زیرا به این زودی ها بر نمی گردید. اما بعد از بازداشت آنها سریع اطلاع رسانی شد و این باعث شد که آنها را آزاد کنند وگرنه شاید هنوز آنها را نگه می داشتند. اطلاع رسانی بسیار مهم است و باید ادامه پیدا کند.

جرس: در طی این دو سال چه مشکلات و اختلالاتی در زندگی شما ایجاد کردند؟
نرگس موسوی: پیش از شروع حصر پدر و مادرم، همسر سابقم را بطور مکرر می بردند و بازجویی می کردند. بخاطر همین برخوردها مشکلاتی در زندگی مشترک ما ایجاد کردند. تقریبا هفته ای یکبار او را بازجویی می بردند و تهدیدش می کردند. به او برای طلاق فشار می آوردند. حتی به او می گفتند چرا زن صیغه ای نمی گیری و یکسری حرفهایی که از گفتن آن شرم دارم و بازگویی آن را در شان خود نمی دانم. این برخوردها منجر به طلاق ما شد و زمانیکه اعتراض کردم به اینگونه برخوردها جواب می دادند بیا اثبات کن. خلاصه از بازجویی همسر سابقم شروع شد تا کتک زدن شوهر خواهرم و اخراج خواهرم که دارای دکترا و یک استاد دانشگاه بود و به این نحو کنار زده شد. خود من هم امنیت شغلی نداشتم. هر وقت که کاری را شروع می کردم اختلال ایجاد می کردند و برای همکاران و در محیط کار مزاحمت برایم ایجاد می کردند.
الان هم با هدف آزار و اذیت ما یک دور جدیدی از بازجویی ها و فشارها آغاز شده و نمی دانیم فریادمان را باید به کجا برسانیم. نمی دانیم روزی که باید خودمان را به دادسرا معرفی کنیم چه بازجویی و برنامه ای برایمان دارند. اصلا نمی دانیم شب برمی گردیم یا نگهمان می دارند، به شدت نگران امنیت خود هستیم. اگرچه ما همیشه خدا را شکر می کنیم و می گویم در مسیر خیر مطلق است. این چیزی است که پدر به ما آموزش داده که هر چیزی در مسیر خیر و تکامل خودش است.

جرس: علت ممانعت از دیدار شما با پدر و مادرتان چیست و آخرین باری که با آنها ملاقات داشتید به چه زمانی بر می گردد؟
نرگس موسوی: تقریبا سه ماه پیش. در آخرین ملاقات ماموران گفتند زهرا اجازه ندارد به ملاقات بیاید. پدر هم گفتند یا هر سه با هم می آیند یا هیچکدام. بعد از آن هم آقایان شروع به پرونده سازی برای ما کردند. تلفنها را هم ممنوع کردند یعنی ما الان سه ماه است که حتی صدای پدر و مادرمان را هم نشنیده ایم.
زهرا موسوی: اینها به ما گفته بودند که اگر از وضعیت پدر و مادرتان خبری بدهید شما را ممنوع الملاقات می کنیم. بعد یکبار گفتند از پدر و مادر خبر رسانی کردیم و بنابراین ممنوع الملاقات هستیم آنها گفتند اگر ادامه دهید، مورد پیگرد قضایی قرار می گیرید که می بینیم این تهدید خود را عملی کردند.

جرس: از وضعیت جسمانی آنها اطلاعی دارید؟
نرگس موسوی: هیچ اطلاعی نداریم. پدر من پیش از حصر هیچ مشکل قلبی نداشت و بعد از این حبس غیر قانونی به بیماری قلبی دچار شدند. از وضعیت سلامت مادرم هم هیچ اطلاعی نداریم. زمانی که شکایت می کنیم و می خواهیم پرونده پزشکی آنها را ببینیم مثلا آزمایش خون آنها را نشانمان بدهند. می گویند نشر اکاذیب و تشویش اذهان عمومی! یعنی ما حق نداریم از وضعیت جسمی پدر و مادرمان باخبر شویم. در آخرین دیداری که با پدر و مادرمان داشتیم مادرم گفتند که "اینجا از گوانتانامو بدتر است". ما نمی دانیم در این دو سال چه گذشته که مادرم می گوید از گوانتانامو بدتر است و مسئول بیماریشان زندانبانان (که هنوز نمی دانیم از سوی چه ارگانی هستند) می باشند. مادرم می گفتند نمی دانیم چه به ما خوراندند و یا چکاری کرده اند که مریض شدیم. در حالیکه پیش از حبس خانگی سالم بودند و هیچ مشکل جسمانی نداشتند. اینها مسئول جان پدر و مادر ما هستند و کاملا در خصوص وضعیت جسمانی آنها ابهام داریم.

جرس: جدیدا هم گویا بطور ناگهانی گفته اند خود شما غذا تهیه کنید می توانید در این زمینه برای ما بگویید؟
نرگس موسوی: ما وقتی می خواستیم برای آنها غذا ببریم قبول نمی کردند و می گفتند نه احتمال دارد که شما بخواهید آنها را مسموم کنید! اما مدتی پیش به ما گفتند ما دیگر خریدی نمی کنیم (البته پول مواد غذایی را پدر و مادرمان می دادند) و خودتان غذای آنها را تهیه کنید. بار آخر که مواد غذایی برایشان بردیم یکسری وسائل مانند کاغذ و ظرف که بسته بندی آنها باز نشده بود و مارک معروفی بود را بردیم. بعد از مدتی متوجه شدیم که به آنها تحویل نداده اند. از آنها پرسیدیم چرا؟ گفتند بردیم آزمایشگاه! واقعا هنوز نمی دانیم چه سناریوی جدیدی برای این قضیه دارند.

جرس: تحلیل شما از این فشارها و برخوردها چیست؟
کوکب موسوی: یکی از مسائل آقایان آبروریزی هایشان از جمله اتفاقی که در حرم حضرت معصومه افتاد است که می خواهند آن را بپوشانند و بخاطر همین شروع به یکسری تحرکات کردند. مسئله دیگر هم انتخابات است که می خواهند هیچ سر و صدایی نشود و با سرکوب ایجاد رعب و وحشت کنند. از سوی دیگر می خواهند هیچ صدایی از پدر و مادرمان نباشد و مردم به یک حالت رخوت و فراموشی فرو بروند.
زهرا موسوی: کشوری دارای بحران است. ضمن انکار بحران می خواهند بحران زایی کنند تا آن را بپوشانند درحالیکه بهتر بود این مشکلات را با آرامش حل می کردند و دست از سر زندگی مردم برمی داشتند. این رفتارها که بریزند به خانه ها و رعب و وحشت برای خانواده ایجاد کنند نه اخلاقی است و نه نتیجه ای خواهد داشت. شخم می کارند و کینه درو می کنند. این وضعیت در درازمدت دستاوردی برای آنها در بر نخواهد داشت. در این دو سال متوجه شدیم که کلا بی برنامه هستند و فشارهای درونی و بیرونی خود را برای کوتاه مدت برنامه ریزی می کنند. پدرم بارها گفته است این اعتراضات فتنه نبوده بلکه یک حرکت جمعی بزرگ بوده است. این عین کلام پدر است و نشر اکاذیب هم نیست.
نرگس موسوی: به هر حال در آستانه سومین سال این حبس غیر قانونی شاید یادآوری این حبس است که فشارها را افزایش داده اند. این برخوردها قطعا برای همه هزینه دارد. از سوی دیگر حقانیت پیش بینی های پدر در مورد شرایط امروز به همه اثبات شده است. واقعیت این است که آنچه پدر ما می خواست نه رای و نه قدرت بود او تنها نگران فقدان انسانیت و فقدان کرامت انسانی بود. این درد پدر ما بود. با این شرایط بحرانی کشور و وضعیت اقتصادی و مشکلات معیشتی مردم همه یادشان می آید که میر حسین موسوی همه اینها را پیش بینی کرده و نگران بود و به جرم همین الان دو سال است که در حبس بسر می برد.

جرس: به نگرانی میر حسین موسوی نسبت به شرایط کشور اشاره کردید ایشان هشت سال بود که از عرصه سیاسی کشور کنار کشیده بودند و بیشتر نظاره گر مسائل کشور بودند. چه خطری را احساس کردند که پا به میدان گذاشتند؟
نرگس موسوی: شاید مثل صدای یک طوفانی که از دور می آید و کسی که قدرت شنوایی بالایی دارد آن را می شنود و پدر من این صدا را شنید. طوفانی که الان می بینیم همه چیز را دارد با خاک یکسان می کند. او برای نجات کشور و مردم احساس مسئولیت کردند و وارد عرصه شدند، وگرنه همه می دانند که او سالها از سیاست کنار کشیده بود و دغدغه قدرت نداشت. بعد از اینهم که اعتراضات شروع شد تمام حرفشان این بود که می خواستند در کنار مردم بمانند اما تهمت های زیادی به او زدند به نظر من اینها تشویش اذهان عمومی و نشر اکاذیب است.

جرس: آقای میرحسین موسوی وقتی وارد عرصه انتخاباتی شدند این شرایط سخت را پیش بینی می کردند؟ ایشان و خانم رهنورد می دانستند راه سختی در پیش رو دارند؟
نرگس موسوی: پدر وقتی وارد صحنه شدند خود را برای همه چیز آماده کرده بودند مثل یک جعبه دربسته که کسی از داخل آن خبر ندارد. پدر با وجود اینکه یک آدم هنرمند و مهربان هستند در عین حال در شرایط سخت یک استقامت و قدرت بی نظیری دارند که من خودم گاهی از این جذبه و قدرت می ترسیدم. به خاطر همین روحیات است که الان پایدار و مقاوم و صبور ایستاده اند.خود من نتیجه صبر را رضایت از قدم برداشتن در راه حق می بینم. از قدیم گفته اند حق دادنی نیست بلکه گرفتنی است. باید دنبال حق رفت و سکوت نکرد حتی اگر در این راه هزینه دهیم. پدر می گویند که باید در مسیر حق قدم برداشت تا به همان خیر مطلق و تکامل رسید.
پدر و مادر همیشه یار و مشوق هم هستند و در تمام عرصه ها همدیگر را حمایت می کردند و در حقیقت این دو غیر قابل تفکیک هستند. یک خصوصیت خوب مادرم شجاعت و سرسختی اوست همیشه در شرایط سخت تحمل زیادی دارند. به خاطر همین روحیات او است که در این شرایط و فشارها به خودم می گویم من دختر زهرا رهنورد هستم پس می توانم همه اینها را تحمل کنم. در این دو سال هروقت ما را می دید می گفت قوی باشید و صبور برهمه چیز شکست ناپذیر است. در هر حال هرچه هست دلتنگی و نگرانی است.

جرس: دغدغه اصلی و درخواست شما چیست؟
نرگس موسوی: خواسته ما در درجه اول آزادی فوری پدر و مادرمان است. مسئله دیگر پاسخگویی در خصوص این اقدامات زیرا تاکنون هیچ ارگانی مسئولیت حصر (به قول آنها) نذیرفته است. در پیگیری های ما جوابهای متفاوتی داده اند یکبار می گویند دادستانی، باردیگر دادگاه انقلاب، دادگستری، اطلاعات، سپاه و بیت و هنوز نمی دانیم مسئول حبس خانگی پدر و مادر ما کیست؟ بالاخره در این کشور یکی باید نسبت به این حبس غیرقانونی، غیر شرعی، غیر اخلاقی، غیر اسلامی پاسخ دهند. بگویند ما اینکار را انجام دادیم و مجرم هستیم. مادر من یک دانشمند و پرفسور است که می تواند در عرصه های علمی کشور باعث رشد و توسعه جامعه شود. پدر ما بعنوان یکی از چهره های سیاسی انقلابی شناخته شده حضورش در این مقطع حساس کنونی که کشور با بحران های زیادی دست به گریبان است می تواند موثر باشد. چرا باید دو سال در حبس باشند؟
زهرا موسوی: ما هیچ خبری از پدر و مادر نداریم، نه تلفن نه ملاقات. وقتی با ما که در جلوی چشم مردم هستیم و صدایمان به جایی می رسد اینگونه برخورد می کنند با پدر و مادرمان که زندانی هستند چه خواهند کرد و چه بر آنها می گذرد؟
ما امنیت نداریم از کجا بدانیم که شب خوابیدیم یکدفعه کسی بالای سرمان نیاید؟ چه امنیتی داریم که وقتی جایی می برند بدانیم کجاست و تحت نظارت چه ارگانی است؟ ما نگران فرزندانمان هستیم با توجه به سابقه ای که از آقایان دیدیم. برای من این مساله پیش آمد، جلوی پدرم به من زنگ زدند و شروع به تهدید کردند. وقتی اینکار را می کنند آیا ممکن نیست این بلا را سر فرزندانمان بیاورند؟ ما نگران امنیت جانی فرزندانمان هستیم مساله دیگر این است که اخلاقیات رعایت می شود لپ تاپ های ما لپ تاپ های یک خانم است، عکس و تصویر و نوشته های شخصی و خاطراتی ممکن است در آن باشد که حریم خصوصی شخص محسوب می شود.

 
***

 

رفع حصر نیازمند تغییر نگرش حکومت است / گفتگو با محمد تقی کروبی


جرس- مژگان مدرس علوم: در آستانه دومین سالگرد حبس خانگی غیرقانونی رهبران جنبش سبز "جرس" با دکتر تقی کروبی در خصوص شرایط جاری کشور به گفت و گو پرداخته که متن آن در پی می آید:

 
آقای کروبی! پس از گذشت بیش از سه دهه از پیروزی انقلاب ارزیابی شما از وضعیت امروز جمهوری اسلامی چیست؟

انقلاب ۵۷ اهداف و آرمان هایی داشت که در اصول مختلف قانون اساسی بویژه فصل سوم به خوبی جلوه پیدا کرد. متاسفانه در عمل، انقلاب قدم به قدم از اهداف و آرمان‌های مندرج در قانون اساسی فاصله گرفت. اما به نظر می رسد که مسائل و مشکلاتی که در دهه اول رخ داد دلائل متعددی داشته که از جمله می توان به فقدان تجربه انقلابیون، فضای حاکم ناشی از انقلاب، فعالیت‌های مسلحانه و خشونت آمیز گروه‌های ضد انقلاب در جهت تضعیف حاکمیت ملی، تلاش برای تجزیه کشور و مهمتر از آن تجاوز عراق و جنگ هشت ساله اشاره کرد.

دهه دوم هم مسائل و مشکلاتی را به همراه داشت. انتظار بود که با پخته تر شدن حاکمیت در دهه سوم اشکالات گذشته ترمیم و قدمهای اساسی و جدی در جهت پر کردن خلاءهای موجود برداشته شود. متاسفانه در این دهه در واقع شاهد تلاش هم جانبه حاکمیت هم به لحاظ تئوری و هم به لحاظ عملی در جهت یکدست کردن قدرت و نادیده گرفتن حقوق ملت بودیم و هستیم. امروز در پرتو نگرش حاکم می توان ادعا کرد که بیش از هشتاد درصد اصول قانون اساسی ـ قانونی که اتفاقا نیاز به اصلاح و بازنگری در جهت احقاق حقوق ملت دارد ـ اعمال نمی شود. بنابراین می توان گفت بیماری قدرت و تلاش برای تمرکز بیش از حد قدرت، همان نکته‌ای که در قانون اساسی از آن تحت عنوان سلطه گروهی و طبقاتی نام برده می شود و زمینه انحراف بنیادین در انقلاب اسلامی را فراهم آورده است. طبیعی است در چنین شرایطی که فساد ارکان قدرت را در بر گرفته و از انقلاب و اسلام جز نامی باقی نمانده، مردم و قدمای انقلاب و کشور و دلسوزان این سرزمین در جهت احیای اصول اولیه قانون اساسی تلاش کنند.


منظورتان از انحراف به طور مشخص چیست؟

اگر صادقانه بخواهیم سخن بگوئیم نمی توان همه مسائل امروز انقلاب و کشور را که به مرز بحران رسیده به دهه دوم به بعد منتسب کنیم. اگرچه تلاش عامدانه در جهت محدود کردن حقوق مردم و مسیر ناصحیح ریشه در سیاست‌های دو دهه گذشته داشته است. از بدو رحلت امام یک انحرافی در جهت محدود کردن قدرت بوجود آمد که متاسفانه چهره هایی که امروز مورد غضب حاکمیت قرار گرفتند در آن روز نقش کلیدی داشتند. جریانی که به دنبال محدود کردن و یا بی‌خاصیت کردن قوه مقننه و سایر نهاد‌ها بود، بواسطه مقاومت بخش قابل توجهی از نیروهای اصیل انقلاب نتوانست به سرعت خواسته‌هایش را اعمال کند. اما باید واقعیت را بپذیریم که برخی از افراد در آن مقطع کوتاهی کردند و این سبب شد جایگاه کسانیکه نگاه اصلاح طلبی داشتند در درون حاکمیت تضعیف شود. بطور مثال در مجلس سوم آقای ولایتی بدلیل عدم تشخیص وزارت خارجه از وضعیت کشور رومانی و دعوت دیکتاتور آن کشور که بلافاصله پس از بازگشت به کشورش دستگیر و اعدام شد، مورد سوال نمایندگان قرار گرفت. رهبری بر خلاف قانون اساسی به حمایت یار دیرین خود آمد و با عبارتی ناپسند مجلس را از این کار منع کرد. بلافاصله برای اولین بار در تاریخ سیاسی انقلاب، اصناف و جمعیت‌ها در روزنامه ‌ها به حمایت از سخن رهبری در مقابل مجلس بیانیه دادند، یطور نمونه روزنامه رسالت بیانیه ی صنف جگر فروشان یا ارایشگران را در جهت تقبیح مجلس در سوال از وزیر خارجه منتشر کرد. با این سطح هجمه می خواستند گربه را دم حجله بکشند و مجلسی فرمایشی درست کنند، پدرم این کار را انحراف دانست و به ۴۰ امضا کننده سوال گفت من تا آخر ایستاده‌ام و در کنار شما هستم. امضا کنندگان وقتی رئیس مجلس را دیدند که علیرغم توصیه دوستان مجمع روحانیون در مقابل این حرکت ایستاده، شهامت یافتند و تعداد بیشتری امضا کردند (بیش از ۸۰ نفر). پدرم گفت مجلس حق قانونی دارد و احدی نمی تواند حق مجلس را از مجلس بگیرد. طبیعتا این مساله برای ایشان و جریان چپ هزینه‌های زیادی داشت که در خبرگان رهبری و انتخابات دور چهارم دیده شد. انحرافی که پدرم بعد از درگذشت امام به آن بارها اشاره کردند عدم اجرای قانون اساسی و بی‌اختیار ساختن قوا بوده است. در همان سال با هماهنگی آقایان هاشمی و خامنه‌ای دور دوم مجلس خبرگان رهبری با حذف یاران امام و محدود کردن ورود انان آغاز شد. اختیار تائید صلاحیت از علما و بزرگان حوزه سلب و به فقهای شورای نگهبان که زیرمجموعه و منصوب رهبری هستند، واگذار شد و از آن تاریخ تاکنون شاهد خبرگانی بی‌خاصیت و نمایشی هستیم. به همین سبب امروز قدم به قدم نقش مردم کاسته شده و برابر با کاهش نقش مردم ، حکومت فاسد تر شده است. امروز وصیتنامه امام و نصایح او مبنی بر پرهیز نظامیان در امور سیاسی و اقتصادی که مطابق با اصول دموکراتیک است به صراحت نادیده گرفته شده و فسادی کم نظیر بخش نظامی و امنیتی را در بر گرفته است. به قول احمدی نژاد برادران بزرگ‌ترین قاچاقچیان کشور شدند.


تلاشهای آقای کروبی در مجلس بر کسی پوشیده نیست اما اگر خاطرتان باشد در مجلس ششم زمانیکه ایشان طرح اصلاح قانون مطبوعات را طی حکم رهبری از دستور بررسی مجلس خارج کردند مورد انتقاد بسیاری از اصلاح طلبان قرا گرفتند. آقای کروبی در آن مقطع در چه فضایی می اندیشیدند؟

نکته بسیار خوبی مطرح کردید، من از ایستادگی ایشان در جهت حفظ قوه قانونگذاری گفتم و شما پذیرش حکم حکومتی در قانون مطبوعات که برخی از دوستان اصلاح طلب آن را نقطه ضعف کروبی می دانند. قانون مطبوعات در ماههای آخر مجلس پنجم به تصویب رسید و وقتی مجلس ششم شکل گرفت برخی دوستان بی‌تجربه در امر قانونگذاری بجای تعامل، تقابل را انتخاب کردند. به دو جهت پدر با این کار موافق نبود اول آنکه ویژگی اساسی قانون در هر جامعه‌ای ثبات و دوام آن است و تغییر قانون در هر چند ماه امری غیر قابل قبول در حوزه حقوق است. پدر مجلسی بود و این موضوع را می فهمید در حالیکه دوستان این موضوع بدیهی حقوقی را درک نمی کردند. رهبری هم از طریق پدر به مجلس پیام داد لااقل بگذارید یکسال از عمر این قانون بگذرد بعد اصلاح‌اش کنید. پدر به لحاظ سیاسی هم این کار را صحیح نمی دانست، مجلسی که بنا بود مشکلات کشور را حل کند از همان روز اول در تقابل با رهبری قرار می گرفت. مصالحه امری اجتناب ناپذیر در سیاست است و نمی توان سیاه و سفید همه امور را تفسیر کرد. قدم برداشتن در جهت سیاستهای معقول هم امری کاملا واضح و روشن است.

قرار نیست کشور با حکم حکومتی اداره شود اما مطابق با قانون اساسی، رهبری این حق را دارد و در موارد استثنایی امام هم از آن استفاده کرده بودند. بیشتر عقلای جریان اصلاح طلب بعدها اذعان بر درستی استدلال پدر کردند و آن بخشی که به بهانه حکم حکومتی تضعیف کروبی را برنامه لا ینقطع خود می دانستند در انتخابات نهم هنگامیکه دکتر معین رد صلاحیت شد، تائید او را با حکم حکومتی با جان و دل پذیرفتند و روی چشم گذاشتند. رهبری با هوشمندی دو هدف را دنبال کرد، اول آنکه به جامعه نشان داد آقایان چه میزان به شعار‌هایشان پایبند هستند و مهمتر اینکه این ورود را در جهت ریزش آرای کروبی و هاشمی می دانست. ببینید من هدف ندارم در این مصاحبه به بازخوانی اشتباهات دوران اصلاحات بپردازم فقط می پرسم در این سال‌ها که عرصه بر همه ما تنگ شد، سنگ فرش‌های خیابان خونین شد، شکنجه‌های شرم آور در بازداشتگاه‌ها اعمال شد، دانشجویان و روزنامه نگاران سیاه‌ترین دوران را سپری می کنند، وحشیگری اوباش حکومتی به درون منزل کروبی آمد، حقوق بشر به میزان کم نظیری نقض شد، کروبی و موسوی ۲ سال در حصر قرار گرفتند، کجایند آنان که کروبی را مصالح کار می دانستند و خود را انقلابی خط اول؟ کجا هستند آنها که منشور حقوق بشری طراحی می کردند و امروز حتی یک اعتراض ساده هم نسبت به این وضعیت نمی کنند؟ شعار دادن که هنر نیست، این هنر را سید احمد خاتمی یا علم الهدی بی‌هویت هم دارند که یک شب نه در جنگ بودند و نه در مبارزه. کروبی سخنی نمی گوید که بدان عمل نکند یا بر خلاف‌اش عمل کند، بطور مثال در قضیه آقای لقمانیان زمانی که قوه قضائیه به حقوق مجلس تجاوز کرد و نماینده‌ای را بر خلاف قانون اساسی به خاطر اظهاراتش دستگیر کرد، ایشان مجلس را ترک کرد و حاکمیت را وادار به عقب نشینی کرد. فکر می کنم گذر زمان ثابت کرده چه کسانی ثابت قدم هستند. اما همین کروبی تعامل و گفتگو را بعنوان کم هزینه‌ترین راه اصلاح همواره مورد نظر داشته و دارد. پس از سال هشتاد و هشت این حاکمیت بود که باب گفتگو را با تداوم نقض حقوق مردم و دفاع از متجاوزین مسدود کرد.


آقای کروبی یکی از مبارزین پیش از انقلاب هستند که مناصب مهمی بعد از پیروزی انقلاب در جمهوری اسلامی بر عهده داشتند. چه اتفاقاتی طی این سالها رخ داد که ایشان در جایگاه یکی از رهبران اپوزیسیون قرار گرفتند؟

در حقیقت پاسخ این سوال را باید رهبران امروز کشور دهند. چه اتفاقی افتاده که اکثریت مراجع، منتقد حکومت هستند یا با سکوت خود حاضر به مشارکت در امر مشروعیت بخشیدن به حکومت نیستند؟ چه اتفاقی افتاده که غالب یاران امام و قدمای انقلاب یا در زندان هستند یا در حبس خانگی؟ چه اتفاقی افتاده که بسیاری از نیروهای صادق جبهه رفته امروز جزو حذف شدگان کشور محسوب می شوند؟

آقای کروبی از سال ۴۱ وارد مبارزه سیاسی شد و ۹ بار پیش از انقلاب دستگیر شد و به زندان و تبعید رفت. بعد از انقلاب هم به عنوان یکی از انقلابیون سمت هایی را پذیرفت که در خدمت طبقه محروم و یا رنج کشیده کشور باشد، با رای مردم هم عضو مجلس شد. پدر همواره تلاش کرده مسائل و مشکلات افراد را حل کند و همیشه زمینه تعامل و گفت و گو با حاکمیت را مهیا سازد. زمانیکه رئیس مجلس بود به گواه دوستان دفترش مکانی برای پیگیری امور زندانیان صرف نظر از عقاید‌شان بوده، حتی در کمک‌های مالی که می کرد هیچگاه نگرش‌های سیاسی و جناحی و یا اعتقادی را دخیل نکرد. شکنجه و نقض سیستماتیک حقوق زندانیان در بازداشتگاههای حکومت در سال ۱۳۸۸ موجب اعتراض شدید پدر شد. دفترش این بار پناهگاه قربانیان حوادث پس از انتخابات شد و تمام تلاش خود را کرد تا غده چرکین را از دامن حکومت بزداید، اما این حکومت بود که با قدسی کردن ماموران خود حاضر به پذیرش اشتباه و جبران ان نبود. برخی افراد به ایشان پیام دادند که شما تکلیف ملی و الهی تان را انجام دادید، دیگر سکوت کنید، مسئولیت شرعی که ندارید. او سکوت را شراکت در فساد می دانست و باور داشت که اگر بر سر این انحرافات کوتاه بیاید، پنجاه سال مبارزه و تلاش خود را بی‌حاصل کرده است. بنابراین هزینه سنگین آن را با آرامش پذیرفت. خواه حمله به منزل و کتک خوردن و یا شلیک به ماشینش باشد و یا دو سال حبس در مکانی غیر از منزل.


محدود کردن اختیارات رهبری و تعیین نوع حکومت از طرف مردم از مواردی بود که آقای کروبی برای بازگشت به آرمانهای انقلاب بر آن تاکید داشتند و به همه پرسی به عنوان یکی از راههای خروج کشور از بحران سیاسی تکیه کردند. منظورشان از همه پرسی در خصوص چه مسئله‌ای بود؟

آقای کروبی معتقد به جمهوری اسلامی است که در آن جمهوریت و اسلامیت توام با هم اعمال شود. یعنی قوانین و مقررات اسلام در چهارچوب نگرش مدرن، فقه پویا با در نظر گرفتن زمان و مکان و با به رسمیت شناختن حق انتخاب مردم در تمامی ارکان قدرت. انسان زمینی مشروعیت سیاسی می خواهد. مطابق همین قانون اساسی، بنیانگذار انقلاب هم مشروعیت سیاسی‌اش را از مردم گرفته است. کروبی بر اساس قانون اساسی معتقد است که حق مردم در انتخاب تمامی ارکان قدرت باید به رسمیت شناخته شود و در عمل اجرا شود، بطور مثال بارها گفته اند که خبرگان که نقش نصب، عزل، نظارت و سوال از رهبری را دارد باید در بر گیرنده تمامی اقشار جامعه باشد و انحصار روحانیت را امری ناپسند و مذموم دانستند. ایشان در عین حال گفته اند من اینگونه فکر می کنم اما مردم حق دارند نوع حکومت را برگزینند و اگر نگاه دیگری داشتند، من به انتخاب آنان احترام می گذارم، حتی اگر از نظر من اشتباه کنند. از نظر ایشان تمامی ارکان قدرت در جمهوری اسلامی مشروعیت خود را از مردم می گیرند خواه مستقیم و یا غیر مستقیم.


میان اظهاراتتان اشاره کردید که تعامل و گفت و گو کم هزینه‌ترین شیوه برای برون رفت از این انسداد سیاسی است اما عملا تمام راهها بر روی گفتمان بسته است. الان که بحث انتخابات آزاد می شود آیا می توان بر سر آن به تعامل و گفتگو رسید؟

انتخابات آزاد حق مردم و کشور است. قانون اساسی به صراحت حق حاکمیت ملت را مورد بحث قرار داده است. اینکه امروز واژه انتخابات آزاد مورد نقد است، به ساختار حکومتی بر می گردد که منحرف شده و بدنبال مهندسی انتخابات است. انتخابات آزاد حق مردم است. شرایط امروز زمینه گفت و گو میان جریانهای سیاسی و احزاب را با حاکمیت بسته است. انتخابات آزاد و سالم مقدمات و الزاماتی دارد که ابتدا باید بدنبال آن بود. شاید پرداختن گروهها به مطالبات به حق مردم، حاکمیت را مجاب کند که حق مردم را به رسمیت بشناسد و زمینه یک انتخابات ازاد و سالم را فراهم کند اما من در شرایط امروز خوشبین نیستم. طبیعی است حاکمیتی که مردم را در امور سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی بیگانه می داند و فساد ارکان آن را فرا گرفته تن به این امر ندهد. من پیش از این هم در مقاله‌ای گفتم که اگر به راستی دنبال دشمن برای انتخابات آزاد می گردید، متهم اصلی قانون اساسی و متهم دوم که جرمش از قانون اساسی هم بیشتر است مرحوم امام است. باید او را محاکمه کنید زیرا او در سالهای مبارزه و بعد از پیروزی از رای مردم گفت و خود را بدان مقید و ملزم دانست.


اگر همانطور که گفتید شرایط انتخابات آزاد فراهم نشود چه موضعی باید در قبال انتخابات گرفت؟

تحولات ایران در چند ماه آینده قابل پیش بینی نیست. اما طبق صحبتی که امروز یعنی بیست دوم بهمن با هم داریم فکر می کنم بیش از اینکه دغدغه حضور کاندیدای خاصی را داشته باشیم، باید تلاشمان بر این باشد که حاکمیت را ملزم به رعایت شرایط انتخابات سالم و شفاف کنیم. فکر می کنم مطالبه محوری بهتر از مشارکت محوری است.


با چه شیوه و ابزارهایی می شود حاکمیت را مجبور به فراهم کردن شرایط انتخابات آزاد کرد؟

متاسفانه گروه‌های سیاسی که عجله‌ای عجیب برای بازگشت به صحنه و ایفای نقش حتی در نقش کتک خور را دارند، قدرت بسیج مردمی را نادیده گرفته و سطح مطالبات‌شان را به اندازه سطح دیدشان محدود می کنند. اگر دوستان با روش های افراطی و تفریطی‌شان زمینه شکاف در جریان منسجم اصلاحات و جنبش سبز ایجاد نکنند، حاکمیت برای بقای خود راهی جز تن دادن به خواست اکثریت مردم ندارد و آنگاه به جای فرد محوری باید مطالبات مشروع را نهادینه ساخت تا بعد از مدتی مجددا به نقطه صفر باز نگردیم.


آقای کروبی! طی ماههای اخیر صحبتهایی از سوی برخی افراد اصولگرا مبنی بر رفع حصر آقایان موسوی و کروبی و خانم رهنورد صورت می گیرد آیا این موضع گیری‌ها تاثیری بر شکستن حصر و باز شدن فضا خواهد داشت؟

بیشتر افراد جریان راست سنتی مخالف برخوردهای خشن با معترضین، روزنامه نگاران و امنیتی کردن فضای سیاسی کشور بودند و هستند اما عرصه چنان بر آنها تنگ شد که بخش زیادی از آنها سکوت کردند. آنان از اینکه مبارز خوشنام انقلاب و رئیس دو دوره مجلس و مهندس موسوی که خالصانه و صادقانه برای انقلاب و مردم در هشت سال جنگ بعنوان نخست وزیر امام خدمت کرده در حبس قرار گرفته اند، ناراحت هستند. ببینید در خلال برخورد‌های این چند سال بارها افراد شناخته شده متعلق به راست سنتی با ما تماس می گرفتند و تاسف خودشان را از روش حکومت اعلام می کردند. بخشی از چهره‌های شناخته شده انقلاب که شرایط اسف بار داخلی و بین المللی را می بینند و مردم آن‌ها را شریک این امر می دانند، برای نجات کشور و حفظ آبروی خود از فرصتی که بوجود آمده استفاده کرده و خواهان تغییر روش شده اند، اما این دست سخنان کمکی به رفع حبس و حصر رهبران در بند نمی کند زیرا برداشتن حصر منوط به تغییر نگرش حاکمیت نسبت به حقوق ملت است. مادام که تغییری در این نگرش بوجود نیاید نمی توان امید به شکستن حصر داشت. مطالبات کروبی و موسوی در اعلامیه‌ها ی‌شان بیان شده و باید دید حاکمیت چه زمانی کف این مطالبات را جامه عمل می پوشاند. در حال حاضر دست بالا در قدرت را جریان افراطی نوظهور، بی‌پایه و بی‌هویت در اختیار دارد.


لطفا از وضعیت آقای مهدی کروبی و دغدغه اصلی ایشان در این روزها بگویید؟

با گذشت دو سال از حبس غیر قانونی، پدرم هنوز در مکانی غیر از منزل شخصی‌اش نگهداری می شود. ایشان در یک ساختمان اداری فاقد امکانات اولیه محبوس هستند و در طی چند ماه گذشته بدلیل نداشتن فضای مناسب از هوای آزاد و آفتاب محروم بوده اند. ما همواره صرف نظر از عادلانه یا ظالمانه بودن این مجازات بر این نکته تاکید داریم که حاکمیت باید مراحل قانونی این بازداشت و حبس را طی کند. طبق قوانین جاری کشور یک دادگاه صالح و علنی برگزار کند، اتهام تفهیم شود و ایشان از خود دفاع کند. برای ما قضاوت مردم به عنوان هیئت منصفه اصلی مهم است که تعیین کننده خدمت و یا خیانت فرد و یا افراد خواهد بود. سپس هر نوع مجازاتی که رضایت‌شان را جلب می کند، اعمال کنند. ببینید این‌ها‌شان یک حکومت را رعایت نمی کنند، دو سال است که می گویند کروبی در حصر خانگی است در حالیکه ایشان در منزل خود حصر و حبس نیست. دغدغه اصلی ایشان کشور است. بارها در ملاقاتها از وضعیت کشور بویژه وضعیت اقتصادی و معیشتی مردم ابراز نگرانی کرده اند. دسترسی ایشان به اخبار محدود است اما بر اساس همین کلیاتی که از سیمای جمهوری اسلامی می شنوند، نگران وضعیت معیشتی مردم هستند. در ملاقات‌ها ایشان ضمن تاکید بر حقانیت مسیر جنبش تنها راه نجات کشور را بازگشت حاکمیت به مردم می داند. او نگران است که در سایه بی‌تدبیری بحرانی اساسی نسبت به تمامیت کشور بوجود آورد و تمامیت ارضی و استقلال سیاسی کشور به خطر افتد.

  

***
 

 انقلاب از مسیر خود خارج شد/ گفتگو با اعظم طالقانی

جرس:آیت الله سید محمود طالقانی یکی از بنیانگذاران و منادیان مردمسالاری دینی در انقلاب اسلامی ایران بود. او انقلاب را با حضور مردم در عرصه های سیاسی ـ اجتماعی جامعه با ارزش می دانست و خطاب به حکومتداران می گفت با مردم بايد با صداقت از مشكلات صحبت كرد و آنها را وارد صحنه كرد؛ در غیر اینصورت عده اي قيم مي شوند.
در سی و چهارمین سالروز پیروزی انقلاب اسلامی و در آستانه ی دوساله شدن حصر رهبران جنبش سبز،  متن گفت و گوی مختصر "جرس" با اعظم طالقانی در خصوص اندیشه های آیت الله طالقانی را با هم می خوانیم:

خانم طالقانی در آستانه سی و چهارمین سالگرد انقلاب اسلامی ايران ارزیابی شما از شرایط جاری کشور چیست؟
آنچه امروز از شواهد و مستندات مشخص است این است که اصول اولیه انقلاب که برای مردم در شعارها ترسیم شده و به عنوان هدف‌های نهایی وعده آن داده شده بود، به نتیجه نرسید و انقلاب از مسیر خودش خارج شد.

به اصول و آرمانهای انقلاب اشاره کردید اگر بخواهید دغدغه اصلی آیت الله طالقانی را بعنوان یکی از بنیانگذاران اصلی انقلاب جمع بندی کنید چه می گویید؟
سعی مرحوم طالقانی بر این بود که شعار اصلی انقلاب که همان استقلال و آزادی بود منحرف نشود. تاکید ایشان بر شورا و مشارکت مردم در امور زندگی و سرنوشت خودشان از مهمترین خواسته‌‌های او بود. طالقانی تاکید زیادی بر برابری و عدالت داشت و می‌گفت که باید امکانات و رفاه عمومی برای همه یکسان باشد و خود مردم بر اموراتشان مسلط باشد نه اینکه عده‌ای با یک دیدگاه خاص جناحی همه چیر را در دست بگیرند و دیگران کنار زده شوند.

اصل شورا، آزادی اندیشه و عدالت اجتماعی سه اصل مهم از اندیشه های آیت الله طالقانی بود بر این اساس جامعه سالم از دیدگاه ایشان چه جامعه ای بود؟
جامعه مورد نظر او جامعه‌ای بود که در آن انصاف باشد. حکومت و مردم وظایف متقابلشان نسبت به هم را انجام دهند، حقوق شهروندان فارغ از جنسیت و تکثرشان محترم شمرده شود، به عقاید مختلف احترام گذاشته شود و کرامت انسان‌ها به واسطه اندیشه و تفکرشان مورد غضب قرار نگیرد.

اگر مروری بر تاریخ انقلاب داشته باشیم بحران اقتصادی، تنش‌ها و نارضایتی‌های عمومی مردم از یک سو و فشارهای بین المللی و نهادهای حقوق بشر از سوی دیگر بعنوان بخشی از ریشه های اصلی وقوع انقلاب سال 57 بود؟ در این مقطع زمانی کشور با چه مشکلاتی روبروست؟
ریشه اصلی مشکلات امروز کشور در شکل مدیریت آن است. وقتی اداره کشور به دست افراد نالایق باشد و صاحبان قدرت به جای آنکه دغدغه مردم را داشته باشند به فکر انحصارطلبی و قدرت طلبی و حفظ جایگاه و پست و مقام باشند، امورات به دست متخصصان و دلسوزان سپرده نمی‌شود. بی صداقتی جامعه و کشور را رو به نابودی می برد. عدم شفافیت با مردم بین حکومت و شهروندان فاصله می اندازد و بی‌اعتمادی را حاکم می‌کند. آن وقت است که تظاهر و خدعه جای تخصص و دلسوزی را می‌گیرد و مشکلات از همین جا شروع می شود.

موضوع حبس خانگی آقایان موسوی و کروبی و خانم رهنورد با واکنش های متفاوت هواداران حاکمیت روبرو بوده است. به نظر شما رفع حصر رهبران جنبش سبز باعث تضعیف قدرت حاکمیت می شود یا بالعکس بعنوان راهی برای خروج از بحران های پیش روی نظام؟
بی شک نه تنها آزادی آقایان موسوی و کروبی و خانم رهنورد از حصر خانگی باعث تضعیف نظام نمی شود بلکه به طور حتم آزادی تمام زندانیان سیاسی و منتقدین دربند به عنوان ضرورتی است که در جهت بازگشت اعتماد به مردم موثر است. آزادی زندانیان سیاسی نشان می‌دهد که قدرت انتقاد پذیری یک حکومت بالاست و تحمل شنیدن صدای مخالف را دارد. بنابراین نمیتوان گفت آزادی منتقدان که عموماَ از روی دلسوزی و صداقت به با برخوردهای غیر منطقی مواجه شدند به نظام لطمه وارد می‌کند و باید شرایطی فراهم شود که این افراد بتوانند به کانون خانواده‌هایشان بازگردند.

خانم طالقانی یکی از دغدغه های فکریی شما در این روزها مشکلات اقتصادی و فشاری است که مردم متحمل می شوند. این بحران اقتصادی کشور را با چه خطرانی مواجه ساخته است؟
شرایط اقتصادی کشور به گونه‌ای شده که سرمایه‌ها و ثروت‌های ملی از بین می رود، میلیاردها دلار درآمد ارزی از فروش نفت تاثیری در اقتصاد نداشته و فاصله طبقاتی شدیدی بین عده قلیل و مردم به وجود آمده و شکاف طبقاتی محسوس است. شاخص‌های اقتصادی مثل تورم هم که طبق آمار اعلام شده از سوی بانک مرکزی به بالای 25 درصد رسیده است و بیکاری معیشت را به خطر انداخته است.


***
 

 

حصر و سکوت / طاها پارسا

- در آغاز سکوت بود و سکوت، همه چیزمان بود.
۲۵ خرداد ۸۸ را می گویم!

سکوتمان را که شکستیم، هزار قبیله شدیم. یک آذری بود و لهجه داشت. دیگری کرد بود و تجزیه طلب . بغل دستی ما برانداز بود و خبر نداشتیم. یکی بلندگو دستش بود و از امام می گفت و آن یکی یادش آمد که اصلاً به این رای نداده بود. یکی هم غزه هم لبنان گفت، انکارش کردیم و آن که نه عزه نه لبنان گفت نادیده‌اش گرفتیم. آن که هیچگاه در انتخابات شرکت نکرده است ، هو شد و...

بسیار پرسیدیم چرا ۲۵ خرداد هیچگاه تکرار نشد و غافل از آنکه همین پرسیدنی‌ها و جواب دادن ها، پیامی جز شکستن سکوت نداشت.


- عجیب ملتی هستیم ما! سکوتمان را که می شکنیم قبیله قبیله می شویم. آیا با این همه درد مشترک، حرف مشترکی برای گفتن نداریم؟ شاید هم گفتن بلد نیستیم و یا ناگفته‌هایمان شبیه ترند که تا لب به گفتن باز می کنیم قبیله قبیله می شویم.
یعنی بودن "ما" در سکوت ماست. شاید هم تنها همین سکوت، رمز ملت بودن ماست.


- شاعری که پرسیده بود چرا مرده پرست و خصم جانیم، لابد نمی دانست که مرده‌ها سکوتشان دائم است و همین است که پرستیدنی می شوند.

-آن روزها تاج زاده نوشته بود ۲۵ خرداد یوم الله بود. نوشتم ۲۵ خرداد یوم الله نبود، روز مردم بود. مدتی لازم بود تا بدانم: ۲۵ خرداد روز سکوت بود. 
نوشتم مردم ما از امام حسین به آزادی رسیدند. چهل سالگیم می گوید : ما تنها در سکوت به هم می رسیم.


ز شبکه‌هایمان بگویم. به هفت پروتکل هم یارای انتقال و فهم مشترکِ هیچ پیامی نیست. آنجا هم تنها پیامی که در شبکه‌هایمان بی‌تفسیر، بی‌سوء ظن، بی‌غرض ، بی‌قسم ، بی‌بهانه، بی‌فوش، بی‌تهمت، بی‌توهین، بی‌دعا، بی‌سلام و بی‌خداحافظی، بدون داغ کردن و لایک کردن، به گوش می رسد و فهم می شود، "سکوت" است.


- و... حالا هم قصه همین است؛ در حصر به هم می رسیم. بهتر بگویم : در تنها جایی که به هم می رسیم "حصر" است. دشمنان ملت ناخواسته حصر را هدیه مان دادند تا آنجا باز همدیگر را ببینیم و یکی شویم. یعنی حصر همان سکوت ماست، رمز امید ماست.
آرامش قبل از طوفان شنیده اید ؟
 

۲۵ خرداد ۸۸، سکوتت را اگر می شکستی، دیگرسبز نبودی! هنوز هم هر چه می نگرم .. هر چه می گردم چاره‌ای نیست؛ که نیست ...حالا هم برای آنکه سبز ماند، باید سکوت کرد ...

 

 

***
 

حقوق زنان و انقلاب اسلامی ۵۷ / ناهید توسلی

 

 

انقلاب ها، در هر مقطعی از تاریخ، معمولاً موجب زیر و زبرشدن و از میان رفتن ارزش‌های بی‌سود و ناکارآمدی می شوند که خود را تحمیل نظام‌های اجتماعی دوران خود کرده اند. وقتی در اجتماع یا جامعه‌ای نظام‌های رفتاری/ باوری یی که می بایست پویا و متحول و رو به رشد باشد، دچار ایستایی و توقف می شود، «ارادۀ خرد جمعی»ی آن اجتماع یا جامعه، بی‌هیچ برنامه ریزی از پیش تعیین شدۀ منسجمی تبدیل به خروش و قلیان شده و از نظام ایستای غیرمتحول به سود تحول، ساختارشکنی می کند. در روند «انقلاب»، بسیاری از نیروها و «سوژه»های بالقوه‌ای که به دلیل همین ایستایی، توانایی بروز و ظهور خود را یا از دست داده بودند و یا از دست‌شان گرفته شده بود، ناگهان فرصت گشودگی و نمایان شدن پیدا می کند.


انقلاب ایران در سال ۱۳۵۷ نمونه‌ای از همین روند بود که بسیاری از حاشیه نشینان را از نوعی «اُبژگی» به «سوژگی» تغییر ماهیت، هویت و حرکت داد. یکی از این «اُبژه ها»، که موضوع این نوشته است زنان ایران بودند. منظور من از زنان ایران، زنان وابسته به قدرت و به اصطلاح «الیت»ها نیستند که در طول تاریخ پیش و پس از اسلام بنا به دلایل زیست در زیرمجموعۀ سلطنت یا قدرت، در عرصۀ عمومی حضور داشته اند. انکار حضور این زنان آزاده مانند منیژه که اختیار دل بستن به بیژن را داشت، یا پوراندخت و آزرمیدخت که به سلطنت رسیدند و یا در همین سده‌های اخیر زنانی مانند مهداولیاء که قدرت سیاسی – اگر نه کاملا آشکار – داشت، یا تاج السطنه که خواندن و نوشتن آموخت و خاطرات خود را نوشت، یا کمی نزدیک تر و در همین صدسال اخیر، و در انقلاب مشروطیت، زنان بسیاری که حضوری موثر در حوزه‌های آموزش، امور اجتماعی و حتی سیاست در عرصه عمومی داشتند؛ به دور از انصاف است. منظور من اما، «زنان» خانه نشین و پستونشینی بوده و هستند که به دلیل ویژگی‌های فرهنگ سنتی/ مذهبی/ تابویی دوران پیش از اسلام و پس از اسلام در این سرزمین، امکان حضور در عرصۀ عمومی را نداشتند.


انقلاب اسلامی ایران در سال ۵۷ این تابوی جامعۀ مردمحور و مردسالار ایرانی را درهم شکست و این امکان را داد تا هم حضور زنان را چه با همان فرهنگ و چه با فرهنگ پهلوی‌ها در عرصه عمومی بپذیرند و هم از توانایی‌های زن/مادرانۀ آنان برای به ثمر رساندن انقلاب و در روند آن در دیگر امور بهره بگیرند. همین موضوع و همین فضا موجب شد تا زنان طبقۀ متوسط، که پیش تر به دلیل آزادی‌های گزیده شده و مشروط ملوکانه پهلوی ها، مانند کشف حجاب و یا وکالت و وزارت که جز در چارچوب دستورات دولتی از بالا به پایین نظام مزبور (مانند عدم حضور زنان محجبه در ادارت و دانشگاه ها) نمی توانستند و نمی خواستند و البته اجازه آن نیز از سوی پدران یا همسران به آنان داده نمی شد تا در آن فضا در عرصۀ عمومی حضور داشته باشند، در پناه دولت اسلامی از پستوها بیرون آمده و بتوانند بالقوه‌های انسانی خود را بالفعل کنند.


بدیهی ست بسیار نامنصفانه و مغرضانه خواهد بود اگر بخواهیم این روند را زیر سئوال برده و انکار کنیم. همان گونه که می دانیم و می بینیم، با همه محدودیت‌ها و معضلاتی که برای ادامه حضور زنان ایران آن هم در سده ۲۱ و هزاره سوم از سوی فرهنگ هنوز سنتی/ تابویی مذهبی وجود دارد، اما میزان حضور دختران و زنانی که پس از انقلاب به دنیا آمده و نقشی هم در انقلاب نداشته اند، چه در عرصه‌های تحصیلی، دانشگاهی، هنری، ادبی، اقتصادی، فرهنگی، سیاسی و... و چه در ادارات و شرکت‌ها و... روز به روز بیشتر و گسترده تر می شود. بنابراین انقلاب ۵۷ موجب شد تا توانایی‌های برابر انسانی زنان با مردان که اینک گستره نمود را یافته بود تابوی حضور زن در عرصۀ عمومی را بشکند. نمی خواهم بگویم اگر انقلاب نشده بود چنین اتفاقی نمی افتاد، اما مصرانه می گویم که انقلاب اسلامی درصد بالایی از زنانی را که در خانواده‌های مذهبی/ سنتی می زیسند و رعایت شئونات سنتی شریعت و فقه برای شان، نه تنها از سوی خانواده اجباری بود و هست، بلکه گروه کثیری از زنانی را که خود نیز به این شئونات باورمند بوده و هستند و خویش را ملزم به پیروی از آن می دانند نیز، توانست به عرصۀ عمومی بیاورد.


انقلاب، به مانند هر روشنگری دیگری، چراغی را روشن و پرده‌ای را کنار می زند که دیگر خاموش کردن و دوباره بستن آن، عملا محال و غیرممکن میشود. از همین روست که می باید این روشنگری به گونه‌ای انسان مدارانه و دموکراتیک کانالیزه شود.


اما، چرا بسیاری از دختران و زنان ایرانی – چه آنان که پیش از انقلاب را دیده بودند و چه آنانی که حتی پس از انقلاب به دنیا آمدند و در فرهنگ سی و چند سال اخیر زندگی کرده، مدرسه و دانشگاه رفته و در همین فرهنگ شکل گرفته اند – هنوز بر این باورند که به حقوق حقه برابر و عادلانه خود دست نیافته اند؟ پاسخ این پرسش – به نظر من – چشم بستن بر روی واقعیتی هایی ست که در جامعۀ ایستای ایران، به ویژه جامعۀ روشنفکری ما وجود داشته و دارد. جامعه ایران، جامعه‌ای سخت سنتی و مذهبی ست. منظورم از «جامعه ایران» آن گروه الیت کلان شهرنشین نیست. منظورم آن گروه از مردمانی هستند که گرچه شهرنشین خوانده می شوند و از همه ابزارهای شهرنشینی استفاده می کنند، اما هنوز فرهنگ سنتی/ مذهبی خود را بازسازی و با مولفه‌های جهان «روزآمد» منطبق نکرده اند. این «غفلت» برخی روشنفکران و کنش گران حقوق زنان، موجب شده است که بی‌شناخت و درک شرایط «واقعی» جامعه در مورد احقاق حقوق حقۀ زنان، کنش گری کنند. این بی‌توجهی و چشم بستن بر روی کنش گری در این مرحلۀ بسیار گرانبها و گرانقدر که با انقلاب اسلامی در سال ۵۷ برای زن ایرانی فراهم شده بود متاسفانه آن امکان بسیار کارآ را که کنش گران حقوق زنان می توانستند از آن به سود احقاق حقوق برابر و عادلانه زن ایرانی بهره بگیرند از دست‌شان به در برد.


آن چه من از آن به عنوان «امکان بسیار کارآ» از سوی کنش گران می دانم که متاسفانه صورت نگرفته است، بازخوانی و بررسی و تفسیر و تاویل باورهای سنتی/ مذهبی جامعه ایران بود که ریشه در خوانش مردسالارانه و تک جنسی کتاب دینی این جامعه بسیار دینی، که پیش از اسلام نیز جامعه‌ای سخت مذهبی بود، داشت و دارد.


غفلت و یا ناباوری به این مرحله از کنش گری تئوریک موجب شده تا جامعه زنان طبقه متوسط غیرکلان شهرنشین که همۀ مولفه‌های جهان مدرن و پست مدرن سده بیست و یک و هزاره سوم به گونۀ اجتناب ناپذیر هوارش شده بود فرصتی نیابد تا بتواند به بازخوانی و تفسیر و تاویل آن چه دین سنتی به او آموخته بود بپردازد و خود، به عنوان یک «سوژۀ» کنش گر برای احقاق حقوق برابر و عالانه انسانی خود با نیمی از شهروندان جامعه‌ای که در آن می زید، پاسخ هزاران هزار چرایی خود را بیابد!


در عین حال نمی توان از اثرات مخرب استبدادزدگی ۲۵۰۰ سالۀ ایرنی نیز این جا یاد نکرد؛ این که ایران، در طول تاریخ جامعه‌ای بسیار استبدادزده بوده است شکی نیست، آن هم استبدادی که تا درونی ترین و پنهانی‌ترین لایه‌های ذهن و اندیشه ما نفوذ کرده است. شاید همین امر موجب شده است که نه تنها زنان ما، بلکه مردان ما نیز توانایی سوژه بودن را از دست بدهند.


اگر مورد هجمه دوستان کنش گر قرار نگیرم، باید بگویم که متاسفانه زنان الیت و روشنفکر ایران (دلیل آن را خود پیدا کنند) نتوانستند فرصت انقلاب اسلامی ۵۷ را که توانست بسیار زنان پستونشین را به عرصۀ عمومی بکشاند، به امکانی برای رسیدن آنان به حقوق برابر و عادلانه انسانی شان، که از قضا در «اسلام» نیز بر «توحید» و «عدل» استوار است، تبدیل کنند.


* نویسنده، پژوهشگر و کنشگر حوزۀ زنان، مدیرمسئول «نافه» 
 

***

حاکمان در جهت احقاق حق ملت، به تکلیف عمل نمایند /زهرا ربانی املشی

انسان صرفاً به دلیل انسان بودنش  کرامت دارد.


( لقد کرّمنا بنی آدم ) و نیز به همین دلیل، دارای حقوقی است، و این حقوق اولاً: به لحاظ ضرورت‌های اجتماعي و شرايط زماني و مكاني نيست بلکه فطری هستند و لذا ثابت و غیرقابل سلب می‌باشند و انسان‌ها صرفاً به خاطر انسان بودنشان باید از آن‌ها برخوردار باشند. ثانیاً: این حقوق به دلیل بالا، ریشه در قانون گذاری یا خواست حکومت ندارند؛ و برخورد دین هم نسبت به آن‌ها فقط ارشادی است. و ثالثاً: این حقوق از آن همه آحاد ملت می باشد. بر این اساس معیار امتیاز دادن یا گرفتن را نمي توان داشتن عقيده خاص اعم از مخالف یا موافق دانست و حتی کرامت ارزشی او که طبق آیه شریفه قرآن به تقوایش بستگی دارد(انّ اكرمكم عندالله اتقيكم) هیچ تأثيري در حقوق اجتماعي او ندارد.


مسئله دیگری که در کنار حق وجود دارد تکلیف است به این معنی که هرجا حقی برای کسی ثابت گردید حتما تکلیفی را بر عهده دیگری به همراه خواهد داشت؛ و از آنجا که انسان موجودی اجتماعی است و نفع و ضررش متوجه جامعه و یا از طرف جامعه است بنابراین اگر خداوند حقوقی را برای انسانها قرار داده تکالیفی را بر گردن جامعه و بالاخص حکومتها نهاده است و حکومتها ملزم به رعایت آن هستند. از جمله این حقوق می توان به حقوقی مانند: حق تعيين سرنوشت، حق اطلاع و نظارت بر عملكرد حاكميت، حق تساوی حقوق ،حق آزادي انديشه و بيان و حق امنيت فردي و اجتماعي اشاره کرد .

 
حق تعيين سرنوشت :از اولين حقوق انسان‌ها حق تعيين سرنوشت خود است; آحاد مردم حق دارند نوع حكومت و كارگزاران آن را خود انتخاب نمايند و نیز آنان را ملزم كنند كه در چارچوب قوانين عمل نمایند، و از آنجاکه انسان غیرمعصوم و جایز الخطاست لذا در حاكميت‌هاي موجود براي جلوگيري ازآن، بهترين و مؤثرترين راه نهادينه نمودن نظارت مردمي است و این میسر نمی شود مگر با وجود احزاب و نشریات آزاد و آزادي‌هاي عقیدتی و سياسي.

 

بدیهی است از آنجاکه هر کس خود حق تعیین سرنوشت خود را دارد لذا هر نسلي حق دارد طبق چارچوبی که مطابق معيارهای عقلي و شرعی نسل خود فراهم کرده اظهارنظر نمايد; ولی هیچکس حق ندارد سرنوشت نسلهاي آينده را رقم بزند. از اين رو نباید این حق را از نسلي سلب کرد و انتظار داشت که در قالب نسل قبلي حرکت کند.

 
حق آزادي انديشه: از آنجاكه جوهره اصلي انسان عقل و تفكر است، لذا آزادي انديشه و بيان از حقوق مسلم او نیز هست و همه حق دارند كه در مسائل مختلف اعتقادي، سياسي و اجتماعي آزادانه بينديشند و حاصل آن را بيان نمايند.

حق اطلاع و نظارت بر عملكرد حاكميت:از جمله حقوق مردم حق اطلاع از تمامي عملكرد قواي حاكمه، اعم از امور مربوط به سياست هاي داخلي و خارجي است و حكومت بايد مردم را محرم شمرده و نسبت به این سیاست‌ها پرده پوشي نکند، مگر اسرار نظامي كه افشاي آن به مصلحت عمومي نباشد . امام علي(ع) در نامه ۵۰ نهج‌البلاغه مي‎فرمايد: "آگاه باشيد حق شما بر من اين است كه به غير از اسرار جنگ هيچ سري را از شما نپوشانم. و نیزحضرت در نامه خود به مالك فرمودند: "نصيحت حاكمان و خيرخواهي مردم براي آنان عملي نمي شود مگر در صورت احاطه و نظارت مردم بر حاكمان و عملكرد آنان"


حق تساوی حقوق: به استناد روایاتی مانند روایتی از امام صادق(ع) که فرمودند "مردم همچون دندانه هاي شانه مساوي هستند" حاكميت موظف است با همه اقشار ملت اعم از ضعيف يا قوي و موافق يا مخالف برخورد عادلانه و مساوي داشته باشد.

علی(ع) فرمودند:"كرارا از پيامبر(ص) شنيدم كه مي‎فرمودند: ملتي كه اقشار ضعيف نتوانند حق خود را از قدرتمندان بدون ترس و لكنت زبان بگيرند، هرگز به فلاح و سعادت نخواهند رسيد"


حق آزادی بیان: همه افراد جامعه اعم از موافق و مخالف حق دارند در راستاي ايده هاي خود جهت اصلاح و يا تغيير برنامه هاي نظام حاكم ، براساس عقل و منطق و قانون،آزادانه اظهار نظرداشته باشند. آيات و روايات مربوط به امر به معروف و نهي از منكر به خوبي بر اين حق دلالت دارند. علاوه بر اینزادی بی‌منتقدين باید و حق دارند که ازهر گونه تعرضی مصون باشند . علی(ع) فرمودند: "من كسي را به اتهام و ظن و گمان بازداشت و مؤاخذه نمي‌كنم.

امام باقر(ع) فرمودند: "علي (ع) به هيچ يك از كساني كه با او جنگيدند نسبت شرك و نفاق نمي داد، ولكن مي‎گفت : اينان برادران ما هستند كه بر ما يورش برده اند" تاريخ گواهي مي‎دهد كه در زمان حاكميت پيامبراكرم(ص) و امام علي(ع) هيچ كس به عنوان مخالف سياسي بازداشت و محاكمه سياسي نشد.

 

افرادی را که امروز در جامعه ما از آزادی‌های اولیه زندگی محروم شده اند همگی در صدد احقاق حقوق خود از جمله حقوق فوق و انجام فریضه امر به معروف و نهی از منکر بودند، و حاکمیت در عوض اینکه به تکلیف خود عمل کند و زمینه‌های رسیدن ملت را به حقوق خودشان فراهم نماید، آنان را محبوس و محصور نموده است و این کار خلاف دستورات و روش امام علی(ع) است که برخورد با چنین کسانی را چنین تبیین می‌فرمایند: "ازجمله حقوق شما بر من اين است كه هيچ حقي از شما را به تأخير نيندازم و آن را فورا تأمين نمايم ."

اقشار مختلف ملت حق دارند خواستار تأمين فوري حقوق خود در تمام عرصه‌ها شوند، و حاكميت موظف است بدون تأخير و وقت‌گذراني و مسامحه حقوق آنان را تأمين نمايد.

در جای دیگری،حضرت در رابطه با حقوق مردم فرمودند: "يكي از حقوق شما بر من اين است كه همه شما در مورد حق، نزد من مساوي باشيد... ." يعني تأمين حقوق شما نزد من به طور مساوي و بدون تبعیض خواهد بود.

 
همیشه نزدیکترین راه برای رسیدن به مقصود راه مستقیم و درست است. در شرایط امروز که بیشتر از همیشه وحدت و جلب توجه ملت ضروری است، و در دومین سالگرد حصر آقایان کروبی و موسوی و خانم رهنورد لازم است که حاکمان به تکلیف خود عمل نموده ، وسایل آزادی آنان را فراهم کرده و حقوقی را که در این مدت از آنان سلب شده جبران کنند. احضار و بازجویی‌های بی‌جهت و بی‌فایده، جز برافروختن خشم ملت نتیجه‌ای را در پی نخواهد داشت. بسیار طبیعی است که وقتی فرزندان از موقعیت والدین خود احساس خطر کنند و از ملاقات و دسترسی به آنان محروم باشند بنا به دستور قرآن که فرمود" لا يحبّ الله الجهر بالسوء من القول الّا من ظلم"اعتراض کرده تا صدای مظلومیت والدینشان را به گوش همگان برسانند. آیا اگر زندان‌بانان امروز به جای این عزیزان بودند چنین نمی‌کردند؟

***
 

 یک انقلاب و دو جام زهر / محمدرضا سرداری

انقلاب اسلامی ایران با نوشیدن یک جام زهر آغاز و با نوشیدن جام زهری دیگر خاتمه یافت. این گزاره از نظر ادبی می تواند گزاره صحیحی باشد اما صحت آن از منظر تاریخی و سیاسی نیازمند تحلیل و تفسیر است.

گرچه عوامل بسیاری در پیروزی انقلاب اسلامی ایران نقش آفرین بوده است اما یکی از مهمترین عوامل این پیروزی بدون تردید عقب نشینی منقلبی بود که نهایتا مغلوب آن انقلاب شد. در انقلاب سال پنجاه و هفت چهره منقلب شخصی جز محمدرضا پهلوی شاه سابق ایران نیست. فردی که پس از کشتارهای هفده شهریور و سیزده آبان توسط نظامیانش، در مقابل میلیونها ایرانی نطق معروفی را خواند و گفت صدای انقلاب مردم را شنیده است. آن نطق معروف به مثابه جام زهری بود که شاه پیشین پس از بیست و پنج سال سلطنت مطلقه نوشید تا بلکه در پی آن قانون اساسی مشروطه به جایگاه خویش باز گردد و با حفظ تاج و تخت، دموکراسی پارلمانی جایگزین حکومت نظامیان شود. شاه در این نطق وعده برگزاری انتخابات آزاد داد و سرانجام نیز با تن دادن به شرایط شاپور بختیار، ساواک را منحل و مطبوعات را آزاد کرد و خود نیز پیش از تشکیل دولت بختیار، کشور را برای همیشه ترک کرد. اما جام زهری که وی نوشید، برای نظام سلطنتی ، نوشدارویی پس از مرگ سهراب بود و سرانجام با پیشروی انقلابیون و ناکامی بختیار در کنترل اوضاع، ارتش در بیست و دوم بهمن اعلام بیطرفی کرد و انقلاب با کمتر هزینه به نتیجه رسید.

اما پس از گذشت ده سال، انقلاب اسلامی با نوشیدن جان زهری دیگر به کار خود خاتمه داد. این بار رهبر انقلاب بود که پس از تثبیت انقلاب و سرکوب مخالفان اعم از انقلابی و غیر انقلابی، پس از آنکه کشور در مواجهه با جنگی نابرابر با جهان قرار گرفت و رهبری وقت تداوم جنگ و صدور انقلاب را در حکم اضمحلال نظام بر آمده ار انقلاب دید، جام زهر نوشید و با پذیرش قطعنامه آتش بس در واقع حکم پایان انقلاب را توشیح کرد و کمتر از یکسال پس از آن نیز با دنیا وداع گفت. پس از وی گرچه جانشینانش مدعی ادامه راهش شدند اما در عمل چنین نشد بلکه بسیاری از آنها با ترک رفتارهای انقلابی اصلاح طلبی را برگزیدند و برخی دیگر نیز با پنهان شدن در زیر شعارهای انقلابی به قدرت افزونی و ثروت اندوزی سرگرم شدند. 

اما چه شد که در فاصله ده سال، دو زمامدار مطلق و قدرتمند ایران صرفنظر از تفاوتهای ماهوی میان آنان،جام زهر نوشیدند و صحنه سیاست را ترک کردند؟ در این نوشته صرفا یک فرضیه طرح می شود. فرضیه ای که معتقد است ایران علیرغم تجربه بیش از یک سده مشروطیت، هیچگاه طعم یک حکومت مشروطه سطنتی یا جمهوری را نچشیده است و دلیل اصلی آن لگدمال شدن اصل مشروطیت زیر چکمه نظامیانی بوده است که با ترک جایگاه خویش آلوده به سیاست شدند. این نظامیان نه تنها مانع بزرگی بر سر استقرار دموکراسی در ایران، بلکه زمینه ساز نوشیدن دو جام زهر توسط دو زمامدار معاصر در فاصله یک انقلاب بوده اند.

در دوره پیش از انقلاب، ارتش و شاه تصمیم گیران اصلی در حکومت بودند. صرفنظر از اینکه شاه خود یک چهره نظامی بود و علاقه وافری به تجهیز یک ارتش مدرن و کاملا مجهز داشت و در این خصوص با خریدهای تسلیحات گسترده از غرب و شرق نهایتا به جایگاه ژاندارمی منطقه رسید، امرای ارتش وی نیز از مشاوران معتمد و متنقذش بودند و صحنه گردان اصلی سیاست بشمار می رفتند. اما پس از اوج گیری فساد سیاسی و اقتصادی در ساختار هیات حاکمه، بتدریج همان نظامیانی که منافع خویش را در تجمیع قدرت در دست شاه می دیدند بستر را به گونه ای فراهم کردند تا وی ناگزیر به نوشیدن جام زهر گردد.

رژیم سطنتی پهلوی از ابتدا بر شانه نظامیان شکل گرفته بود. رضا پهلوی افسر قزاقی بود که پس از رسیدن به وزارت جنگ کودتا کرد و خود را به تاج و تخت رساند. از این رو سوم اسفند 1299 را باید روز آغاز حاکمیت نظامیان بر ایران خواند. پس از وی نیز فرزندش با کودتای نظامی دیگر به قدرت باز گردانده شد و حاکمیت نظامیان را تثبیت کرد. از این پس جمعی از امرای ارتش از جمله فضل الله زاهدی، قره باغی،فردوست،ازهاری و اویسی در پس و روی پرده امورات کشور را در دست داشتند و با در اختیار داشتن مناصب حساس و سیاست ورزی در لباس نظامی، شاه را در اعمال قدرت مطلقه خویش مشایعت می کردند.بررسی سوابق و عمکلرد امرای شاخصی چون سپهد قره باغی و حسین فردوست که جایگاه مهمی در ساختار نظام پیشین داشتند، مرور خاطرات آنان و میزان وفاداریشان به سلطنت بر اساس آنچه که امروز طرفداران سلطنت از آن یاد می کنند نشان می دهد که چگونه نظامیانی که در محوریت سیاست ورزی قرار داشتند کار را به نقطه ای رساندند که شاه ناچار شد علیرغم میل باطنی خویش و بر خلاف آنچه باور داشت متن از پیش نوشته شده ای را در مقابل تلویزیون بخواند و سخنانی را بر زبان جاری سازد که هیچ سنخیتی با عملکرد پیشینش ندارد. همین امرا بودند که بعدها به خیانت نیز متهم شدند و نتیجه عملکرد آنان تسلیم ارتش در 22 بهمن و پیروزی انقلاب بود. گرچه آن رویدادها نتیجه اقداماتی بود که شاه خود در طی 25 سال زمینه چینی کرده بود.

پس از انقلاب نیز تجربه دخالت نظامیان در سیاست از همان ابتدا تاثیراتش نمایان شد و شروع جنگ نیز پایگاه سیاسی و اجتماعی نظامیان تازه کاری که با تاسیس سپاه وارد عرصه نظامی گری شده بودند را تقویت می کرد. بررسی گفته ها و بعضا خاطرات منتشر شده در این زمینه گویای این واقعیت است که فرماندهان جنگ نقش موثری برای ادامه جنگ در خاک عراق داشتند و علیرغم عدم تمایل رهبر وقت جمهوری اسلامی و سیاستمداران حاضر در نشستهای تصمیم گیری نسبت به ورود یا عدم ورود در خاک عراق، عاقبت نظر نظامیان غالب گردید و نتیجه نیز آن شد که پس حملات بی حاصل و تلفات بیشمار مالی و جانی، آیت الله خمینی ناگزیر به نوشیدن جام زهر شد. هاشمی رفسنجانی در گفت وگویی با عنوان "فتح واقعی جنگ در عمل به مصلحت بود" به نقش نظامیان و تاثیر نظر آنان در تصمیم آیت الله خمینی اشاره کرده است. به گفته وی برای نظامی ها پس از آزادی خرمشهر یک مشکلی پیش آمده بود و با منطق آنها سازگار نبود . گفتند که عراق بفهمد ما پشت مرز می ایستیم و داخل خاک نمی شویم با خیال راحت قوای خود را بازسازی می کند . به علاوه مقدار زیادی هم از ارتفاعات سرشکن ما در غرب را اختیار دارد و ممکن است بار دیگر با تجربه بیشتر و حمایت دیگران به شکل دیگری حمله اش را آغاز کند.( پایگاه اطلاع رسانی آیت الله هاشمی رفسنجانی، دوم مرداد 91)

هاشمی معتقد است سخن نظامیان حرفی کارشناسی بوده و نهایتا وی و رییس جمهور وقت نیز تسلیم منطق آنان شده اند. در حالیکه در پشت این منطق نظامی، هیچ تحلیلی از شرایط سیاسی و بین المللی قرار نداشت و با نادیده گرفته شدن این ملاحظات، نظامیان پس از کسب پیروزیهای مقطعی و سپس تحمل شکستهای متعدد در جبهه های جنوب و غرب و در شرایطی خسارات و هزینه های جنگ و فشارهای بین المللی کمر اقتصاد کشور را تا کرده بود صورت هزینه ای برای فتح بغداد به سیاستمداران ارائه کردند تا کار جنگ را یکسره کرده و سپس قطعنامه را بپذیرند. اما این سناریو دیگر قابل تحمل برای مدیران ارشد نظام نبود و نهایتا پیروی از منطق نظامیان، آیت الله خمینی را ناگزیر به نوشیدن جام زهر کرد.

حکایت نظامیان و حضور آنان در عرصه سیاست دغدغه اصلی جامعه امروز ماست. اینکه علیرغم گذشت 92 سال از روی کار آمدن حکومت پهلوی اول، هنوز نظامیان در تصمیم گیریهای کلان سیاسی نقش دارند داستان غریبی است که نیاز به آسیب شناسی دارد و شکافتن ابعاد آن مفروض این مقاله نیست. از این رو تنها می توان گفت تا زمانی که این اصل پذیرفته نشود که نظامیان نباید در مناصب سیاسی و امنیتی قرار گیرند و در اتخاذ تصمیمات راهبردی داخلی و خارجی بر سیاست مداران ترجیح داده شوند، سنت نوشیدن جام زهر از این سرزمین رخت نخواهد بست.

 

***

 

کوچه اختر، بن بست رهبر /حمید فرخنده

چهار سال پیش در چنین روزهایی سید محمد خاتمی پس از مدت‌ها تردید و سخنان مبهم چنانکه ویژه اوست، در پی فشارها و درخواست‌های هوادارانش که تا بدآنجا اصرار ورزیدند که نیامدنش را خیانت خواندند، با اکراه کاندیدای دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری شد. محمد خاتمی البته قبل از اعلام نامزدی خود همواره گفته بود یک نفر از میان وی و مهندس میرحسین موسوی نامزد خواهد شد.

 
رئیس جمهور اصلاحات برای اولین متینگ انتخاباتی خویش به یاسوج سفر کرد. استقبال گسترده‌ای که از سوی مردم یاسوج بویژه جوانان شهر از وی شد، تجدید کننده خاطره گردهم آیی‌های انتخاباتی اصلاحات طلبان در روزهای خوش اصلاحات بود، روزهایی که انبوه هواداران امیدوار زیر آفتاب سوزان در سایه شعار "ایران برای همه ایرانیان" در استادیوم‌های ورزشی گرد می آمدند. خاتمی اما در ضمیر خود می دانست که اگر پیروز شود روزهایی به مراتب سخت تر از "هر نه روز یک بحران" در دولت دوم اصلاحات خواهد داشت. می دانست خواست‌ها و انتظارات هوادارانش از او بیشتر شده اما در صورت پیروزی دستان‌اش حتی کم توان تر از دوره‌های قبلی خواهد بود.

 
درست زمانی که محمدخاتمی و یارانش به روزهای سخت پیش رو می اندیشدند، در اواخر اسفند ماه ۸۷ ناگهان خبر آمد میرحسین موسوی در قامت کاندیدای دهمین دوره ریاست جمهوری به میدان آمده است. برخی از اصلاح طلبان از اینکه باوجود حضور کاندیدای پیش کسوتی مانند خاتمی، میرحسین موسوی به میدان آمده بود ،چندان خشنود نبودند. خوشحال تر از همه اما خود محمد خاتمی بود که با ورود موسوی به صحنه، بار بزرگی از دوش‌اش برداشته شده بود و حال می توانست با طیب خاطر شال سبزی که بر شانه‌هایش سنگینی می کرد را بر گردن نخست وزیر دوران جنگ بیاویزد.

 
میرحسین موسوی پس از سکوتی ۲۰ ساله از خلوت فرهنگستان هنر به جلوت پرالتهاب سیاست ایران بازمی گشت. به صحنه آمده بود تا از ویرانی بیشتر سامان اداری کشور جلوگیرد و ماشین در گل مانده اصلاحات را به پشتوانه نیروی مردمی جان و حرکتی تازه بخشد. مهندس می دانست وقت تنگ است و ره دشوار. او از سال‌های گرد و خون و کمبود می آمد. باید در انبان کم بضاعت دیروز انقلاب چیزی می یافت تا به به زخم امروز اصلاحات زند. در پستوی دهه اول انقلاب رفت تا ره توشه بردارد. هرچه می گشت سیاهی بود و خون. اما نمی شد دست خالی برگشت، بالاخره در ظلمات آن عشره مشئومه کارنامه موفق و عاری از فساد دولت خویش از جمله در توذیع نسبتا عادلانه ارزاق عمومی در آن سال‌ها و افتخارات دوران جنگ را با خود آورد. هنرمندانه تلاش می کرد رشادت‌های سرداران سپاه و فداکاری‌های فرزندان سپاهی و بسیجی کشور که شجاعانه از میادین مین دشمن عبور می کردند، عملیات ظفرمند فتح المبین را انجام دادند و خرمشهر را آزاد ساختند، چون پلی سازد برای پیوند زدن دهه اول انقلاب با دهه سوم آن. می خواست بخشی از اقشار سنتی که اصولا پایگاه انتخابایی اصولگرایان را تشکیل می دهند با نیازهای سیاسی و اجتماعی امروز کشور، با اصلاحات آشتی دهد. کاری سخت که شاید تنها از یک سیاست مدار هنرمند برمی آمد.

 
میرحسین موسوی خود را "اصلاح طلب اصول گرا" می خواند و در سخنرانی‌ها انتخاباتی تلاش می کرد سال‌های انقلابی گری و همبستگی‌های آن دوران را با اصلاح طلبی امروز پیوند زند. واژه اصول گرا که پسوند اصلاح طلبی خود کرده بود، هم برای رقیب سوال برانگیر بود هم برای رفیق. مردم ناظر بویژه نسل جوان و تحول خواه کشور، نیز با اندکی تردید درباره جمع اصلاح طلبی و اصول گرایی، اما با یک دنیا شور و امید به سخنان این اصلاح طلب اصول گرا گوش می دادند و خیابان‌های تهران و شهرهای بزرگ کشور را هر روز سبزتر می کردند. زمینه برای رعد و برق سیاسی در فضای دو قطبی شده آن زمان، بویژه در آسمان تهران مهیا شده بود. چراکه از یک سو شور نسل جوان کشور زنجیره‌ای سبز از شمال تا جنوب تهران تشکیل داده بود و جوانان سبزپوش در متینگ‌های انتخاباتی مهندس موسوی و دانشجویان سپیدپوش در سخنرانی‌های شیخ اصلاحات فریاد تغییر و تحول سرمی دادند و می خواستند با شرکت گسترده در انتخابات و پرکردن صندوق‌های رای سد تقلب را بشکنند، اما از سوی دیگر حاکمیتی بود که همه نهادهای قدرت را در دست داشت و عزم جزم کرده بود جلوی ورود اصلاح طلبان به عرصه قدرت بگیرد. حکومت خشمگین و نگران به صحنه می نگریست و خود را آماده جمع کردن نمایش دمکراسی انتخاباتی در خیابان‌های تهران می کرد. نمایشی که گرم تر از آن شده بود که مزاج سرد قدرت تحمل می کرد. تجربه دوم خرداد ۷۶ نمی بایست تکرار می شد.

 
مهندس گرچه دیر آمد، اما شیر آمد. او همه را غافلگیر کرد. با کاندیداتوری دیرهنگام خویش به شورای نگهبان فرصت نداد تا عمق مواضع اصلاح طلبانه او را به روشنی دریابد و در نتیجه رد صلاحیت‌اش کند. اصلاح طلبانی که محمد خاتمی را ترجیح داده بودند نیز با مشاهده صلابت و استواری موسوی در جریان تظاهرات و حوادث بعد از انتخابات که خلاف روش و منش رئیس جمهور پیشین بود غافلگیر شدند. آنها از اینکه ایستادگی موسوی از اصلاح طلبی اعاده حیثیت کرده بود راضی و خوشحال بودند. گروه دیگر اصولگرایانی بودند که می پنداشتند ادبیات مهندس موسوی به آنها نزدیک تر از گفتمان اصلاح طلبانه خاتمی است. و مهم تر از همه او مردم ایران را غافلگیر کرد. آنها عادت کرده بودند ببینند کاندیدای مغضوب و مغلوب در شب انتخابات بعد از اعلام نتایج مخدوش یا شکایت پیش خدا برد یا به اعتراضی خفیف بسنده کند. میرحسین موسوی اما اعتراض‌اش به مهندسی انتخابات را با صدای رسا اعلام کرد آنگاه که در برابر دوربین‌ها در کنفرانس مطبوعاتی اعلام کرد "تسلیم این صحنه آرایی خطرناک نمی شوم". او شکایت‌اش را نه بسوی آسمان که خطاب به مردم خود مطرح کرد. آنگاه که دست در دست همسرش به خانه سهراب اعرابی رفت تا تسلی خاطر مادر داغدارش باشد، دل‌های بسیاری را تکان داد. مهندس در آن شب مرزهای خودی و غیر خودی که سنتی دیرپا در جمهوری اسلامی حتی در میان اصلاح طلبان داشت، را درنوردیده بود.

 
اما شیخ مهدی کروبی در کنار آیت الله فقید منتظری و آیات عظام صانعی و دستغیب را می توان از معدود مراجع و روحانیون سنتی به شمار آورد که هنوز پاسدار آبرو و حیثیت روحانیت و مرجعیت شیعه در ایران هستند. مراجعی که به توصیه محمد نوریزاد عمل نکردند تا به بخاطر آنچه به نام اسلام و تشیع در این کشور انجام گرفته و سکوت آنها در برابر این همه تجاوز، بجای آب وضو، آتش بر تن زنند.

 
رهبران جنبش سبز و خانواده‌هایشان چه قبل از حصر آنها و چه بعد از آن فشارهای زیادی را متحمل شده اند. یاران و نزدیکانشان در ستادهای انتخاباتی بازداشت شده اند. علی حبیبی موسوی خواهر زاده مهندس موسوی را در عاشورای سال ۸۸ بقتل رساندند. فرزندان رهبران جنبش سبز مورد تهدیدهای تلفنی قرار داشته اند. زهرا موسوی یکی از دختران آقای موسوی از محل کار خود اخراج شد و نرگس موسوی کوچکترین دختر وی نیز در تصادف‌ها و دزدی‌های ساختگی از سوی نیروهای امنیتی تحت فشار قرار گرفته است. همه برای اینکه آنها از حق طبیعی خود برای اطلاع رسانی از وضعیت پدر و مادر خود دست بردارند. فرزندان مهدی کروبی نیز کم و بیش دچار همین فشارها و اذیت هابوده اند.
  

۲۵ بهمن دومین سالگرد حصر خانگی مهندس موسوی، خانم زهرا رهنورد بزرگ بانوی سبز ایران و شیخ شجاع اصلاحات، مهدی کروبی است. آیت الله خامنه‌ای که روزگاری همه شخصیت‌های ریز و درشت نظام را که حاضر نشده بودند به درخواست‌های مکرر وی برای تبری جستن از رهبران جنبش سبز لبیک گویند را "بی بصیرت" می خواند، این روزها دیگر از بصیرت سخن نمی گوید. رهبر جمهوری اسلامی بی‌شک امروز در کنج بیت خویش کارنامه بی‌بصیرتی‌های خویش را ورق می زند.


کوچه اختر اما تنها یکی از بن بست‌ها و نگرانی‌های رهبر است. سرپیچ بهارستان، کنترل انتخابات پیش رو، رئیس جمهور سرکش، افزایش فشار تحریم‌ها و ریزش بیش از پیش در جبهه اصول گرایان و اختلافات آنها، هرکدام قصه پرغصه و نگران کننده‌ای برای او هستند که در ماه‌های پبش رو اقتدارش را بیش از پیش به چالش خواهند کشید.

 
دیگر نمی توان داستان حق خواهی نسلی که قیمومیت سیاسی برنمی تابد و رای و نظر خود را مهم می شمارد به ضرب باتوم و چماق جمع کرد و با گذشت زمان خاتمه یافته پنداشت. دلیلی از این واضح تر که بیش از چند ماه به عمر دهمین دوره ریاست جمهوری نمانده اما همانطور که آن شیخ شجاع در پایان اولین بیانیه‌اش بعد اعلام نتایج انتخابات سال ۸۸ گفت "تازه اول داستان است".

 
در ایران ما مردان سیاسی محبوب یا با دسسیسه چینی‌ها به قتل رسیده اند یا در زندان و حصر به سر برده اند. زمانه اما به سرعت به زیان مستبدان منفور و به سود محبوبان محصور در حال تحول است. دیگر نمی توان مصدق‌های ایران را در احمدآبادهای دور افتاده به امید برقراری سکوت گورستانی و فراموشی تدریجی آنها، زندانی کرد. مگر نه اینکه کوچه اختر در قلب تهران است؟ مهندس موسوی در قلب ایران است.
 

***


موارد نقض یک پیمان بین المللی در حصر خانگی /حسن فرشتیان

 
ایران، در سه دهه اخیر، شاهد حصر خانگی برخی از شخصیت ها، از جمله مراجع تقلیدی بوده است که هیچگاه محاکمه نشدند و هیچ دادگاهی نه حکم به مجرمیت آنان داد و نه حکمی برای حصر خانگی آنان صادر کرد. پیش از این، مرحوم آیت الله سید محمد کاظم شریعتمداری، مرحوم آیت الله سید محمد شیرازی، آیت الله سید صادق روحانی ومرحوم آیت الله شیخ حسینعلی منتظری در قم، مرحوم آیت الله سید حسن قمی در مشهد، قربانی این مجازات غیر قانونی شده بودند. هم اینک، حدود دو سال است که آقایان میر حسین موسوی، مهدی کروبی و خانم زهرا رهنورد، در حصر و حبس خانگی قرار دارند.

با حصر یک انسان، بخشی از حقوق طبیعی و فطری وی، و بخشی از حقوق و موهبت‌های الهی وی (از دیدگاه حقوقدانان شرعی)، نقض شده و مانع بهره وری انسان، از آن مواهب اولیه می شود. به همین دلیل، علاوه بر منع شرعی، اینگونه مجازات ها، هم در قوانین مصوبه داخلی ایران ممنوع شده، و هم در پیمان‌های بین المللی که مورد توافق و امضای ایران می باشد، منع شده است.

رویکرد این نوشتار، با توجه به حصر دو ساله آقایان میر حسین موسوی، مهدی کروبی و خانم زهرا رهنورد، موارد نقض یک پیمان بین المللی، «اعلامیه جهانی حقوق بشر» در حصر اینان است. این اعلامیه که در دهم دسامبر ۱۹۴۸ در نشست پاریس به عنوان یک پیمان و میثاق بین المللی به تصویب «مجمع عمومی سازمان ملل متحد» رسیده است، توسط ایران امضا شده، و لازم الاجراء می باشد.

 
نقض اصول چندگانه قانون اساسی ج.ا. ایران :

در آغاز این نوشتار، بی‌مناسبت نیست که اشاره‌ای کوتاه و گذرا به نقض برخی از اصول قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، در جریان حصر و حبس‌های خانگی، بشود. طبق قانون اساسی ج.ا. ایران، اجبار فردی به اقامت در محلی یا منع وی از اقامت در محل دلخواهش، بدون حکم قانونی، ممنوع است (اصل سی و سوم). حکم به مجازات و اجرای آن، باید تنها از طریق دادگاه صالح و به موجب قانون باشد (اصل سی و ششم). هیچ‌کس از دیدگاه قانون، مجرم شناخته نمی‌شود، مگر این که جرم او در دادگاه صالح ثابت گردد (اصل سی و هفتم). طبق همین قانون، در صورت بازداشت، موضوع اتهام باید با ذکر دلایل بلافاصله کتباً به متهم ابلاغ و تفهیم شود و حداکثر ظرف مدت بیست و چهار ساعت پرونده مقدماتی به مراجع صالحه قضایی ارسال و مقدمات محاکمه، در اسرع وقت فراهم گردد. مختلف از این اصل طبق قانون مجازات می‌شود. (اصل سی و دوم).

بنابر این، حصر اینان، با توجه به رعایت نشدن اصول فوق، نه تنها در ردیف مجازاتهای قانونی محسوب نمیشود، بلکه از دیدگاه حقوقی، ارتکاب به آن، خود جرم بوده و حصر کنندگان بایستی از جهت قانونی تحت پیگرد قرار گیرند و ممکن است در شرایطی، و در برخی موارد، اتهام و جرم آنان، در ردیف جرایمی چون «آدم ربایی» تلقی گردد.

 
موارد نقض «اعلامیه جهانی حقوق بشر»:


نقض اول: 
حرمت و حقوق حصر شدگان

«تمام افراد بشر، آزاد زاده شده و در حرمت و حقوق با هم برابرند. عقلانیت و وجدان به آنها ارزانی شده و باید با یکدیگر برادرانه رفتار کنند» (ماده اول اعلامیه جهانی حقوق بشر).

در حصر و حبس‌های خانگی فوق، نه برابری حقوقی محصور شدگان، با سایر شهروندان رعایت شده است، و نه حرمت آنان به عنوان یک شهروند، پاسداری شده است. تریبون‌های رسمی، تهمت‌های گوناگونی، از فتنه گر، تا مزدوری بیگانگان و وابستگی به اجانب به اینان ارزانی می دارند، بدون اینکه اینان کوچکترین فرصتی برای دفاع از حیثیت و آبروی خویش داشته باشند.

 
نقض دوم: برخورداری از آزادیهای مصرح این اعلامیه برای همه باورهای سیاسی

«هر فردی بی‌هیچ تمایزی از نژاد، رنگ، جنسیت، زبان، مذهب، عقاید سیاسی یا هر عقیده ی دیگری، ....سزاوار بهره مندی از تمامی حقوق و آزادیهای مصرح در این اعلامیه است...» ماده ۲

افراد فوق، که بر طبق ماده دوم این اعلامیه، بسان همه شهروندان سزاوار تمامی حقوق و آزادیهای تصریح شده در این اعلامیه هستند، از این حقوق اساسی محروم شده اند، و چون این محرومیت بدون حکم دادگاه می باشد، توان و فرصت دادخواست و اعتراض و واخواهی نیز از آنان سلب شده است.

 
نقض سوم: 
حق زندگی، آزادی و امنیت فردی

«هر فردی سزاوار و محق به زندگی، آزادی و امنیت فردی است». ماده ۳

اینان، از «آزادی» تصریح شده در ماده فوق، که یک «حق طبیعی» می باشد محروم شده اند و «امنیت فردی» آنان نیز در معرض خطر قرار گرفته است. زیرا در صورت بروز حادثه ای، هیچ نهادی مسئولیت حفاظت از آنان را بعهده نگرفته است، و با توجه به اینکه در مورد افراد بازداشت شده یا محبوس، مسئول بازداشتگاه و قوه قضاییه ضامن امنیت فرد هستند، در مورد اینان، هیچ نهادی مسئولیت بازداشت و امنیتشان را بر عهده نگرفته است. تغذیه و درمان اینان، در برخی موارد، پرسش برانگیز بوده است. در برخی مقاطع، نگهبانان از خانواده‌های اینان خواسته اند، عهده دار تغذیه اینان شوند، همین نکته، موجب پرسش‌ها و نگرانی‌های جدی در مورد امنیت و سلامت اینان شده است.

 
نقض چهارم: به رسمیت شناخته شدن شخصیت فرد در برابر قانون

«هر انسانی سزاوار و محق است تا همه جا در برابر قانون به عنوان یک شخصیت حقوقی به رسمیت شناخته شود». ماده ۶

شخصیت اینان، به عنوان یک شخص حقیقی و یا حقوقی، توسط ماموران ج. ا. ایران به رسمیت شناخته نشده است لذا بدون حکم هیچ دادگاهی، ماموران، یا خودسرانه، یا با حمایت از نهادهای قدرتمند ولی بدون پشتوانه قانونی، و به شکلی غیر قانونی، نسبت به سرنوشت اینان تصمیم گیری نموده و قدرت خویش را در راستای محروم کردن اینان از حقوق انسانی و طبیعی اعمال نموده و می نمایند.

 
نقض پنجم: برابری همگانی در برابر قانون

«همه در برابر قانون برابرند ...». ماده ۷

ماده هفت، به برابری همگان در برابر قانون صراحت دارد. اینان به شکل تبعیض آمیزی، در برابر قانون برابر نیستند. حاکمیت و رقیبان سیاسی با استفاده از قدرت نظامی و تبلیغاتی خویش، اینان را محصور و محبوس کرده اند، و نهادهای ضابط قوه قضاییه برای رفع حصر و حبس آنان هیچگونه اقدامی مبذول نکرده اند، در حالیکه نیروهای انتظامی قانونا موظف هستند به کمک این شهروندان دربند شتافته و نیروهای قضایی نیز موظف هستند که علیه حصر کنندگان، اعلان جرم بنمایند (با فرض بر اینکه بازداشت کنندگان مرتبط با قوه قضاییه و یا ضابطان آن نباشند و از جایی دیگر فرمان ببرند). اگر چنانچه قوه قضاییه و ضابطان آن، یا نیروهای امنیتی و انتظامی، اینان را حصر و حبس نموده باشند، چون بدون حکم معتبر قضایی هست، جرم مشهود و سوء استفاده از قدرت، محسوب می شود، که خود «جرم مضاعفی» به حساب می آید.

 
نقض ششم: حمایت و پناه قانونی برابر برای همگان

«... همگان سزاوار آن اند تا بدون هیچ تبعیضی به طور مساوی در پناه قانون باشند...». ماده ۷

بر طبق متن صریح ماده فوق، همه افراد بشر سزاوار هستند که بصورت مساوی از پناه و حمایت قانون برخوردار باشند. اینان، اولا از هیچگونه حمایت قانونی برخوردار نیستند و در برابر سلب آزادیهایشان، هیچگونه حمایت قانونی نشده اند. ثانیا، رقیبان سیاسی، اینان و هوادارانشان را بدون هیچ حکم قضایی، متهم به فتنه گری، مزدوری اجانب، و وابستگی به سرویس‌های بیگانه می کنند و چون مستظهر به پشتیبانی حکومت و حاکمیت هستند نهادهای حکومتی نیز بدون قید و شرط از آنان پشتیبانی می کنند و حریم امنی را برای اتهام زنندگان ایجاد می کنند. این شیوه، با تساوی شهروندان در پناه قانون، منافاتی روشن و واضح دارد.

 
نقض هفتم: حق شکایت و دادرسی قانونی در برابرتجاوز به حقوق اولیه

«هر انسانی سزاوار و محق به دسترسی مؤثر به مراجع دادرسی از طریق محاکم ذیصلاح ملی در برابر نقض حقوق اولیه‌ای است که قوانین اساسی یا قوانین عادی برای او برشمرده و به او ارزانی داشته اند». ماده ۸

در این پرونده، حقوق اولیه انسانی این محصورین و محبوسین، کاملا نادیده انگاشته شده است. مدعی العموم نه تنها جهت رفع حصر اینان تلاش می کند بلکه خود، گاه و بیگاه توجیه گر این حرکت بوده، و چون این عمل مستند به مواد قانونی نیست و آیین دادرسی مربوطه رعایت نشده است، مدعی العموم و هیچ نهاد دیگری جرات پذیرش مسئولیت این حصر و حبس‌ها را نداشته و ندارند. خلاصه آنکه، ماموران مربوطه، که عملشان مستند به هیچ حکم قضایی نیست، از حاشیه امن قضایی برخوردار هستند. (هر چند، کار آنان، قاعدتا مستند به فرمان مافوق هست، ولی عمل به فرمان مافوق، هنگامیکه در تضاد با قانون باشد، رافع مسئولیت مجری نیست).

 
نقض هشتم: منع توقیف و حبس خودسرانه

«هیچ احدی نباید مورد توقیف، حبس یا تبعید خودسرانه قرار گیرد». ماده ۹

اینان، بدون تردید مورد حبس خودسرانه‌ای قرار گرفته اند که صریحا ناقض ماده فوق مبنی بر منع توقیف و حبس خودسرانه است، می باشد. تا کنون هیچگونه حکم قانونی به رویت بازداشت شدگان رسانیده نشده، و در معرض افکار عمومی قرار داده نشده است.

 
نقض نهم: حق دادرسی علنی عادلانه

«هر انسانی سزاوار و محق به دسترسی کامل و برابر به دادرسی علنی و عادلانه توسط دادگاهی بیطرف و مستقل است تا در برابر حقوق و الزامات وی و یا در برابر هر گونه اتهام جزایی علیه وی، به حقوق و تکالیف وی رسیدگی کند». ماده ۱۰

محبوسین و محصورین مورد سخن، از هیچگونه محاکمه عادلانه‌ای برخوردار نبوده و هرگز محاکمه‌ای نشده اند، نه اتهامات آنان رسما اعلان شده است و نه فرصت دفاعی به آنان داده شده است.

 
نقض دهم: اصل برائت و بیگناهی

«هر شخصی متهم به جرمی کیفری، سزاوار و محق است تا زمان احراز و اثبات جرم در برابر قانون، در محکمه‌ای علنی که تمامی حقوق وی در دفاع از خویشتن تضمین شده باشد، بیگناه تلقی شود». ماده ۱۱ بند اول

تا کنون در برابر هیچ دادگاهی، جرم‌های انتسابی به اینان اثبات نشده است، هیچ کیفرخواستی به دادگاه ارایه نشده، و در نتیجه هیچ لایحه دفاعیه‌ای از جانب اینان تقدیم نشده است زیرا هنوزه اصل اتهامات، ابلاغ نشده، تا بتوان دفاعی کرد.

 
نقض یازدهم: اصل مجرمانه نبودن رفتار مگر به صراحت قانونی

«هیچ فردی به دلیل ارتکاب عمل یا ترک عملی که مطابق قوانین مملکتی یا بین المللی، در زمان وقوع آن، جرم کیفری نباشد، نمیبایست مجرم محسوب گردد...». ماده ۱۱ بند دوم

تا کنون، حکومت، موارد اتهامی و جرم انتسابی محبوسین و محصورین فوق را بیان نکرده است. پر واضح است که با توجه به اصل برائت، هیچکدام از اینان مجرم تلقی نمی گردند. دفاع اینان از آرای رای دهندگان، جرم محسوب نمی شود. بازداشت و حبس آنان بدون اینکه جرم آنان ثابت شود نقض آشکار بدیهی‌ترین مواد آیین دادرسی هست.

 
نقض دوازدهم: رعایت حریم خصوصی شهروندان و مکاتبات آنان

«هیچ احدی نمیبایست در قلمرو خصوصی، خانواده، محل زندگی یا مکاتبات شخصی، تحت مداخله خودسرانه قرار گیرد...». ماده ۱۲

منزل مسکونی موسوی- رهنورد به اشغال مامورین درآمده است و آنان از هیچگونه حریم خصوصی برای مکاتبه و گفتگوی با دیگران، حتی با فرزندان خویش برخوردار نیستند. ملاقات‌های آنان با فرزندانشان نیز در حضور ماموران مربوطه است. کروبی نیز در ابتدا همین وضعیت را داشت و منزل مسکونی وی به اشغال ماموران در آمده بود، و اکنون در منزلی دیگر، تحت نظر مامورین قرار داشته و زندگی و ملاقات وی با وابستگان از حریم خصوصی برخوردار نیست.

 
نقض سیزدهم: رعایت شرافت و آبروی شهروندان

«...شرافت و آبروی هیچکس نباید مورد تعرض قرار گیرد. هر کسی سزاوار و محق به حفاظت قضایی و قانونی در برابر چنین مداخلات و تعرضاتی است». ادامه ماده ۱۲

بر طبق صریح ماده فوق، شرافت و آبروی هیچ فردی از افراد بشر نبایستی مورد تعرض قرار گیرد. در حالیکه شاهد هستیم اولا رقیبان سیاسی اینان و خود حاکمیت، اینان و هوادارانشان را بدون هیچ حکم قضایی، متهم به فتنه گری، مزدوری اجانب، و وابستگی به سرویس‌های بیگانه می کنند و ثانیا در برابر این تعرضات، هیچگونه حمایتی از آبرو و حیثیت اینان نمی کند.

 
نقض چهاردهم: آزادی جابجایی و اقامت در هر نقطه کشور

«هر انسانی سزاوار داشتن آزادی جابه جایی سرزمینی، و اقامت در هر نقطه‌ای درون مرزهای مملکت خویش است». ماده ۱۳ بند اول

موسوی، کروبی و رهنورد، در منزل محصور بوده و نه تنها حق انتخاب مسکن خویش و سفر آزادنه در داخل شهر و داخل کشور را ندارند بلکه حتی حق خروج از منزل ندارند.

 
نقض پانزدهم: آزادی خروج از کشور

«هر انسانی محق به ترک هر کشوری، از جمله کشور خود، و بازگشت به کشور خویش است». ماده ۱۳ بند دوم

پر واضح است هنگامیکه اینان در منزل محبوس و محصور بوده و حق خروج از منزل ندارند، بدیهی است که از حق سفر داخلی و خارجی محروم بوده و امکان سفر به خارج از کشور نداشته و ندارند.

 
نقض شانزدهم: آزادی اندیشه و آزادی آشکار کردن باورها

«هر انسانی محق به داشتن آزادی اندیشه، وجدان و دین است. این حق شامل آزادی دگراندیشی، تغییر مذهب، و آزادی آشکار کردن باورها و یا مذهب خویش، ... چه به صورت تنها، چه به صورت جمعی، در فضای عمومی و یا خصوصی است». ماده ۱۸

اینان به دلیل ابراز اندیشه‌های خویش و باورهای اجتماعی‌شان در مورد رابطه عملکرد حکومت، جمهوریت آن و اسلامیت آن، مورد حبس و حصر و بایکوت خبری قرار گرفته اند.

 
نقض هفدهم: آزادی عقیده و بیان

«هر انسانی محق به آزادی عقیده و بیان است، این حق شامل آزادی داشتن باور و عقیده‌ای بدون بیم و هراس از مزاحمت و فشار، و حق جستجو، دریافت و انتشار اطلاعات و افکار و مبادله آن از هر طریق ممکن بدون ملاحظات مرزی است». ماده ۱۹

اینان نه حق دریافت آزادنه اخبار دارند، و نه حق انتشار آزادانه افکار و اطلاعات خویش. فرزندانشان به هنگام ملاقات، تهدیدی می شوند که اگر خبری و یا پیامی از آنان منتقل و منتشر شود همین ملاقات‌های گاه و بیگاه نیز حذف خواهد شد.

 
نقض هجدهم: حق امنیت اجتماعی

«هر کسی به عنوان عضوی از جامعه حق دارد از امنیت اجتماعی برخوردار بوده ....» ماده ۲۲

اینان در پی بازگویی و نشر نظریاتشان پس از انتخابات خرداد ۱۳۸۸، از امنیت اجتماعی محروم شدند. ماموران و هواداران حکومت (و حتی راهیافتگان به مجلس، از طریق تریبون مجلس شورای اسلامی) با شعار و تقاضای «مرگ» آنان، به تهدید امنیت فردی و اجتماعی آنان پرداختند.

 
نقض نوزدهم: آزادی فعالیت فرهنگی اجتماعی

«هر شخصی حق دارد آزادانه در حیات فرهنگی اجتماع خویش مشارکت کند....». ماده ۲۷

دو کاندیدای انتخابات ۱۳۸۸ مردم را دعوت کرده بودند تا به آنان رای بدهند، پس از رای گیری و در برابر اعتراضات، بدون تردید اینان نه تنها حق داشتند تا به فعالیت فرهنگی سیاسی خویش ادامه دهند، بلکه مسئولیتی اخلاقی داشتند تا با فعالیت خویش، همراه با هواداران خویش، در صحنه‌های مختلف فرهنگی، سیاسی و اجتماعی مشارکت داشته باشند. البته این آزادی فعالیت برای همه شهروندان، به عنوان یک «حق» محسوب می شود.


نقض بیستم: نظم اجتماعی در راستای تامین آزادیهای تصریح شده در این اعلامیه

«هر شخصی سزاوار برخورداری از نظمی اجتماعی و بین المللی است که در آن حقوق و آزادیهای مصرح در این اعلامیه به تمامی تأمین و عملی گردد». ماده ۲۸

سزاوار بود، صرفنظر از پشتوانه آرای میلیونی این دو کاندیدا، اینان حداقل، بسان سایر شهروندان، از آزادیهای تصریح شده در این اعلامیه برخوردار باشند، امری که متاسفانه اتفاق نیفتاد.

 

نقض بیست ویکم: مجوز محدودیت آزادی فقط در مورد زیان به آزادی و امنیت دیگران

«در تحقق آزادی و حقوق فردی، هر کس می بایست تنها تحت محدودیت هایی قرار گیرد که به واسطه ی قانون فقط به قصد امنیت در جهت بازشناسی و مراعات حقوق و آزادی‌های دیگران... وضع شده است...». ماده ۲۹ بند دوم

فعالیتهای اجتماعی و سیاسی اینان نمی بایست تحت محدودیتی قرار گیرد مگر در راستای رعایت حقوق، امنیت و آزادیهای دیگران. اینان که مدافع آرای هوادارانشان بودند، هنگامیکه هوادارانشان را دعوت به اعتراض، یا حضور در راهپیمایی خیابانی می کردند، بر مسالمت آمیز بودن این اعتراضات و راهپیمایی‌ها و جلوگیری از رفتار خشونت آمیز، اصرار داشتند. لذا فعالیت آنان نمی بایست مورد محدودیت قرار گیرد.

 
نقض بیست و دوم: منع هرگونه تفسیری از آزادیهای مصرح در این اعلامیه، جهت محدود کردن این آزادیها

«در این اعلامیه هیچ موردی نباید به گونه‌ای تفسیر شود که برای حکومتی، گروهی و یا فردی، متضمن حقی برای انجام عملی به قصد از میان بردن حقوق و آزادی‌های مندرج در این اعلامیه باشد». ماده ۳۰

حکومت ایران که مفاد این اعلامیه را امضا کرده است و مدعی رعایت حقوق بشر هست، بر طبق آخرین ماده این اعلامیه، حق ندارد که آزادیهای مصرح در این اعلامیه را بگونه‌ای تفسیر مضیق کند تا آزادیهای شهروندان محدود شود. در رابطه با محصورین و محبوسین، چنانچه در این نوشتار مشاهده شد، حکومت این آزادی‌ها را در موارد متعددی محدود و مضیق کرده است. این رفتارها یا به معنای خروج حکومت ایران از امضا کنندکان این اعلامیه هست و یا به معنای، نقض یک جانبه این پیمان بین المللی می باشد.

 
*دکترای حقوق، مدرس دانشگاه و دیپلمه وکالت از کانون وکلای پاریس

***
 

امید؛ رساترین اعتراض / علی حسین قاضی زاده

گوش هم بسپاری، صدایی نمی آید. همه جا امن و امان است. در داخل قلعه، گرگها بر سر تکه استخوانی می جنگند. اما این بیرون، وای جغدی هم نمی آید به گوش. زندانبان، با سینه ای ستبر به مدیریت بحران خویش می بالد. باتوم و گاز اشک آور و اوین و اختر و کهریزک و...گرد نابودی به همه جا پاشانده. اما کمی بالاتر از آن سینه های ستبر، وحشت در دو چشم زندانبان موج می زند. سکوت را می داند. ترس و رعب را می شناسد. حصر و حبس را از بر است. اما یک چیز را نمی داند؛ امید!

امید را نمی داند. امید را نمی شناسد. امید را نمی فهمد. از این رو، همهء آرزویش به پایان رسیدن این امیدی است که شاید باقی مانده، در دل من، در دل تو، در دل مسافر کوچه اختر و در دل آنها که ساکن اوینند.

از اختر تا اوین، از رجایی شهر تا کهریزک، از تهران تا زاهدان، از ایران تا هر کجای جهان، همه چیزمان را از ما ستاندند. اما امید را نه. این یکی را نمی شود ستاند. این یکی دست زندانبان نیست. در دست ماست و در دل ما.
این یکی با ما می ماند تا روزی که خود نخواهیمش. این یکی در دل ما می درخشد تا روزی که بمیرانیمش. میرمان نیک می دانست که «امید به آینده، رساترین اعتراض است». همین، دلمان را قرص می کند. همین، خاطرمان را جمع می سازد که در دل کوچه اختر، امید موج می زند. اگر امروز از کوکب و نرگس هم می هراسند، دلیلش در همان امیدی است که در دل ساکنان کوی اختر می درخشد.

حتی بلوای گرگها بر سر آن تکه استخوان هم نمی تواند مانع از هراسشان از شعله کشیدن این امید باشد. از غل و زنجیر و شکنچه و تجاوز و طناب دارو رعب و وحشت، دریغ نکردند تا سکوت حکفرمت باشد. اما امروز همین سکوت است که می ترساندشان. منطق این سکوت را از پس آن همه ظلم نمی فهمند و این سکوت بی منطق، هراسناک است.

این بیرون همه چیز آرام است. عهد سبزمان، کم کمک، چهار ساله می گردد. موسم انتخاب می رسد و زندانبان می هراسد. چشمان نگرانش این را می گوید. دندانهای تیزش، بگیر و ببندهای دوباره اش می گوید که مرگ امید را در دلمان باور نکرده. می داند که فردایی می رسد. فردایی که دور نیست. می داند که بذر امیدی که در دلمان باقی مانده، با نخستین باران، جوانه می زند. می داند که امید در دل ما تحکیم می گردد. می داند که دستانمان در جهت آرزویمان در کار می افتد. می داند که دستانمان را به سوی یکدیگر دراز می کنیم و می داند که خانه هایمان را قبله قرار می دهیم.

می دانم  قاصدی، صدایمان را به مهدی و زهرا و میرحسین می رساند. قاصد به آنها بگوید که هنوز ظلم را باور نکرده ایم. بگوید که در انتظار بهاریم. بگوید که از شعله های امید در سینه هایمان، محافظت کرده ایم. بگوید که بذر هویت خویش را از کف نداده ایم. بگوید که به انتظار باریدن نخستین بارانیم. بارانی که جان هر کسی که هنوز ایرانی باقی مانده و در هر کجای جهان بیتوته کرده باشد را به اهتزاز در می آورد، تا از نو خود را در سرنوشت این خاک شریک بداند. بگوید که هنوز بر سر پیمانیم.

امید؛ سلاح آتشین ماست.

***

حصر؛ امید یا یأس؟ /مرتضی کاظمیان

حصر رهبران جنبش سبز به دو سال رسید. ۲۴ ماه حبس مهندس میرحسین موسوی، حجت‌الاسلام مهدی کروبی و دکتر زهرا رهنورد می‌تواند موجب یأس حامیان جنبش سبز شود. تداوم ۱۰۴ هفته حصر غیرقانونی می‌تواند به معنای پایان یافتن جنبش اعتراضی پس از انتخابات پرمسئله و مناقشه و ابهام باشد. تمامی روزهای طی شده (۷۳۰ شبانه‌روز) همچنین می‌تواند شاهدی قلمداد شود بر سرکوب تام و تمام جنبش سبز، و خاموش ساختن حامیان جنبش اعتراضی و موکلان موسوی و کروبی. این‌ جمله درست خواهد بود اگر کنشگر از منظری مأیوس از روندها و پیگیری مطالبات، به حصر و حبس رهبران بنگرد.


هر روز حصر اما از زاویه‌ای دیگر، می‌تواند گواهی باشد بر تداوم جنبش اجتماعی در متن جامعه؛ شاهدی برای توان جنبش سبز با وجود تمامی سرکوب‌ها و خشونت‌ها و تهدیدها؛ دلیلی برای حقانیت خواسته‌ها و پرسش و اعتراض تغییرخواهان؛ بیّنه‌ای بر بازی دو سر باخت برای حاکمان اقتدارگرا؛ و انبانی از شورانگیزی و ضرورت پیگیری خواست‌ها و تداوم تلاش برای سبزها.


نگارنده از زاویه‌ی دوم به حصر و حبس رهبران جنبش سبز می‌نگرد. دلیلی برای مأیوس شدن وجود ندارد. نقاط امیدبخش و شاخصه‌های مثبت برای جنبش سبز کم نیست. هر روز که از حبس غیرقانونی رهبران جنبش سبز گذشت، فقدان مشروعیت اخلاقی رژیم سیاسی و بحران اقتدار دموکراتیک آن بیشتر عریان شد. تداوم حصر کروبی و موسوی و رهنورد همچنین تبیین‌گر بی‌پشتوانگی تمامیت‌خواهان حاکم، و تداوم شکاف معنادار ملت ـ دولت در ایران شد. تمام این ماه‌ها و هفته‌ها، مجالی شد برای اثبات حقانیت نگاه و نقدهای دو نامزد معترض به نتایج انتخابات ۸۸ و همراهان ایشان. هر روز که گذشت، تشنگان قدرت با رفتار و گفتار خود مهر تأیید جدیدی بر «بصیرت» سبزها و رهبران جنبش سبز زدند و مهر دیگری بر بی‌بصیرتی خود. کردار تحریف‌گران حقیقت و تقدیس‌گران خشونت، ناظران منصف و شهروندان هوشیار را بیش از پیش با رهبران در حصر، همدل ساخت. هر روز حبس موسوی و کروبی و رهنورد به‌معنای عزت‌یابی و افزایش محبوبیت و مشروعیت نگاه آنان است، و افزایش فشار افکار عمومی بر اقتدارگرایان حاکم؛ که اگر محصوران در حبس، متخلف‌اند و مجرم، چرا در دادگاهی علنی محاکمه نمی‌شوند؟


این‌چنین، «امید» برای آن‌هایی که از این زاویه به حصر رهبران جنبش نگاه می‌کنند، کم نیست. امیدی که می‌تواند پشتوانه‌ای ارزشمند برای تداوم اعتراض و تعقیب خواسته‌ها باشد.


در حبس بودن رهنورد، موسوی و کروبی همچنین می‌تواند خود ـ از منظری سلبی ـ ضرورت پیگیری مطالبات را تقویت و تشدید کند. به دیگر بیان، برخلاف خواست کودتاچیان، سبزهای امیدوار انگیزه‌ای مشدد برای تلاش و ستیز با وضع نامطلوب مستقر دارند. مقاومت آنان با تداوم حصر رهبرانشان، دلیلی اضافه دارد: پاسخی انسانی و ملی به استواری و صداقت و ایستادگی و سبزی موسوی و کروبی.


سبزهای امیدوار حتی اگر چندان اهل تاریخ هم نباشند، اخبار برمه و «آنگ سان سوچی» را شنیده‌اند؛ رویدادهایی که به‌قدر لازم درس‌آموز است و امیدبخش و شورانگیز.


دلیلی برای پا پس گذاشتن از رفتن استوار در «راه سبز امید» نیست؛ روندهای جاری در عرصه‌های گوناگون (سیاسی، اقتصادی، و بین‌المللی) به سود جنبش سبز در جریان است. بازی «باخت ـ باخت» برای اقتدارگرایان حاکم با ادامه‌ی حبس کروبی و موسوی و رهنورد و دیگر سبزها ادامه دارد. پیگیری و صبوری و امیدواری سبزها نه فقط به حصر رهبران جنبش سبز پایان خواهد داد که روزگاری نو برای ایران و ایرانیان رقم خواهد زد. ایران فردا از دل یأس سربرنمی‌کشد.

 


***

مردی که اینروزها جایش سبزست /جمیله کدیور

اگر قرار باشد ویژگی های یک نفر را در یک جمله خلاصه کرد، طبیعتا سراغ عباراتی می رویم که فشرده شخصیت، رویکرد، رفتار و منش آن فرد است.

آقای کروبی را می توان نماد مروت و جوانمردی دانست. این ویژگی را همه کسانی که وی را یک بار از نزدیک ملاقات کرده اند، مورد تایید قرار می دهند.

ضرورتی نداشت که همفکر، همکار، هم حزبی یا هم خط او باشی، همینقدر که احساس می کرد حقی از کسی ضایع شده و کاری از دستش بر می آید، دریغ نمی کرد. حتی اگر امکانی هم نداشت، با تماس، دیدار و احوالپرسی سعی می کرد مرهمی بر احوال باشد. او از زاویه انسانی به مسایل می نگریست، نه خط و ربط سیاسی و وابستگی گروهی، حزبی و خانوادگی. تمام تلاش و بلکه تقلایش این بود که از رنج و آلام انسان ها، به ویژه بی پناهان و در ماندگان بکاهد. این را خصوصا خانواده زندانیان در دوره های مختلف بخوبی می توانند شهادت دهند که کروبی چگونه پدروار پی گیر احوال عزیز دربندشان بوده است.

در بین سیاسیون در مقام قدرت، کمتر چهره ای با این رویکرد می شود، نام برد. 

آنها که در قدرت بوده و هستند، معمولا دایره محدودی از نزدیکان را برای خود تعریف می کنند و فرصتی برای رسیدگی به کارهایی با این سبک و شکل نمی گذارند. ضمن اینکه کمتر اهل خطر کردن برای این نوع کارها هستند. هرچند به یمن تحولات بعد از انتخابات سال هشتاد و هشت، این رویه و سلوک پسندیده مورد توجه جمعی از سیاسیون قرار گرفت و شیوه کروبی رواج یافت... 

آنها هم که از قدرت دور می شوند، اگر خوش شانس باشند و با لطایف الحیل از صحنه حذف نشده باشند، انگیزه، مجال، دسترسی و امکانی برای پی گیری امور دیگران ندارند. کروبی نه در اندیشه سود و زیان و رفتار تاجرانه با بی پناهان بود و نه مصلحت اندیشی خاموش که مهر سکوت بر لب بزند و گاه در جلسه ای خصوصی نکته ای بگوید. او صریح و صاف و روراست بود و هست. کروبی ازین نظر در بین سیاسیون شاخص بود.

چه زمانی که درمرکز قدرت بود و آیت الله خمینی نشان خدمتگزار خوب را ویژه ایشان مطرح کرد؛چه آن هنگام که در حاشیه، تغییری در رویکردش پیدا نشد.

این دو سال چقدر جای حاج آقا برای پی گیری حقوق کسانی که هیچ دسترسی به جایی نداشتند، خالی است. برای او تماس با رییس زندان و یا حتی مسوول بند، هیچ مشکلی نداشت. می گفت مهم این است که گره از کار فرو بسته ای باز شود.

می گویند برخی تقرب الی الله را با عبادت و خلوت می جویند. کروبی خدا را در خدمت به بندگان مظلوم و مستاصل می دید و می دانست.

آقای کروبی را سالهاست که می شناسم. این شناخت نه محدود به دوران حضور در مجلس و همکاری نزدیک با ایشان است و نه به همکاری در ستاد انتخاباتی ایشان در سال هشتاد و هشت که تجربه ای گرانسنگ از جهات مختلف بود.

آخرین بار که حاج آقا را دیدم شانزده تیر هشتاد و هشت بود. می دانست فردای آن روز عازم سفرم. با خانم کروبی به منزل آمدند. مروری بر آنچه گذشته بود، داشتیم. پرسیدم حاج آقا تا کجا می ایستید؟ گفت تا زمانی که حقوق مردم محقق شود. پس از آن به هر مناسبتی تلفنی تماس داشتیم. خودش را موظف می دانست اگر یک بار زنگ می زدی، دفعه بعد او تماس بگیرد. آخرین بار بهمن هشتاد و نه صحبت تلفنی داشتیم. در فکر برنامه ریزی برای راهپیمایی در حمایت از خیزش مردم مصر و تونس همراه با مهندس بود.

حال دو سال ازین وقایع می گذرد. کروبی، در کنار موسوی و رهنورد بر عهدی که بسته بودند، باقی مانده است. او اگر چه به ظاهر امکان حضور در جامعه و میان مردم را ندارد. اما هر جا سخن از مروت و وفا و ایستادگی در راه حقوق مردم است، کروبی هم حضور دارد. با چهره ای گشاده و لب های خندان و حرکات دست ها که از کلمات پیشی می گیرند.


 

***

 


 آن‌که او امروز در بندِ شماست... / داریوش محمد پور

ماجرای حصر موسوی و کروبی در محاسبات نظام راه‌حلی به چشم می‌آمد برای انبوهی از مشکلات فزاينده‌ای که هر روز نظام بابت‌اش هزينه‌های گزاف می‌پردازد. اما مشکل هم‌چنان لاینحل باقی مانده است. مشروعيت نظام و رهبری‌اش به شدت آسيب ديده است و نشانی هم از تدبير ديده نمی‌شود. نه نشانه‌ای از خرد و خردمندی ديده می‌شود و نه گويی ديگر خردمندی در بدنه‌ی نظام باقی مانده است که بتواند این گره کور را بگشايد. معدود کسانی هم که هنوز دل‌شان برای اين نظام می‌تپد به استيصال رسيده‌اند. حصر،‌ راه‌حلی که قرار بود مانع از گسترش شکاف‌ها و افزايش ريزش‌ها شود، به ضد خود بدل شده است.

از روزی که نظام در گردنه‌ی تاريخی‌اش تصمیم گرفت همه‌ی اعتبار و حيثيت خود را قمار فرد يا جريانی کند که از آن جز بی‌آبرويی،‌ دروغ، رياکاری، وقاحت،‌ قانون‌شکنی و نمک خوردن و نمکدان شکستن بر نمی‌آيد، شکاف‌ها عميق‌تر از پيش شده است.

پيش از اين نظام سياسی می‌‌توانست خشونتی را که نتيجه‌ی سياست‌های ارعاب و تهديدش بود، پنهان کند. اگر کسی به حبس می‌افتاد به اين آسانی اخبارش منتشر نمی‌شد و جزييات‌اش بر بام فلک جار زده نمی‌شد. اگر محتسبان و ارکان امنیتی نظام قانون را نقض می‌کردند و به سائقه‌ی خشم و غضب و هوس‌شان تمام حقوق قانونی شهروندان را از مرحله‌ی بازداشت گرفته تا بازجويی و زندان زير پا می‌گذاشتند و کسی باخبر نمی‌شد،‌ امروز از لحظه‌ای که کمترين تعرضی به شهروندی می‌شود، دست‌کم اخبارش به سرعت انتشار آتش در نيزار، دهان به دهان می‌چرخد. ديگر اعتمادی به اين نظام نيست. هر چه در خيال مردم بگنجد از آن‌ها ساخته است.

نظام هم گويی به اين وضعيت تن داده است و آن را پذيرفته است. ديگر گويی مهم نيست بازداشت‌های‌اش، نحوه‌ی احضارش مطابق قانون است يا خلاف قانون. ديگر اهميت ندارد مطابقت با شریعت دارد يا نه. ديگر مهم نيست رفتارش با اخلاق انسانی هم‌خوانی دارد يا نه. در اين چند سال، کمتر احضار و بازداشتی بوده است که در آن نشانه‌ای از شرمساری پنهان در رفتار محتسبان و ارکان امنيتی نظام نباشد. تمام همت نظام مصروف ارعاب و تبليغات دروغ،‌ افترا، تهمت و بهتان شده است. اين قصه، ديگر عيان است. راز سر به مهری نيست.

ارکان و عواملی که برای بازداشت شریف‌ترين شهروندان و روزنامه‌نگاران اين کشور به خانه‌شان می‌ریزند، گویی شرم دارد که آرام و قانون‌مدار در خانه‌ای را بکوبند و بگويند احضار شده‌ايد. آغاز و پايان قصه دروغ است و تهتک و بی‌شرمی. در هيچ مرحله‌ای از ضرب و شتم و ناسزا دريغ نمی‌کنند. نکته اين نيست که نمی‌شود به ادب و ملايمت کسی را احضار کرد. نکته اين است که ميدان نظام از کسانی که توانايی التزام به همين قانون معيوب و قوه‌ی قضای در هم‌شکسته و وابسته و فاسد را دارد، خالی شده است. زمام امور از صدر تا ذيل کشور به دست فرومايه‌گان و ورشکسته‌گان اخلاقی و انسانی افتاده است. کارگزاری که برای بازداشت روزنامه‌نگاری می‌رود و به همسايه‌گان می‌گويد برای مواد مخدر فلانی را دستگير می‌کنيم و بعد با توحش به خانه‌ی او می‌ریزند و خانه را زیر و رو می‌کنند، نشانه‌ای از سلامت و تعادل روانی و اخلاقی ندارد، ولی چرا نظام با چنين افرادی برخورد نمی‌کند؟ اين قاعده‌ی نظام شده است. چنين نيست که اين اخبار به گوش کسی در نظام نمی‌رسد. برای نظام مهم نيست پرداختن به اين حواشی و جزييات بی‌اهميت. چرا؟ چون قربانيان کسانی‌اند که در چشم نظام «مردم» نيستند؛ می‌توان هر کاری با آن‌ها کرد. می‌توان افسار بهايم اين دستگاه را گشود تا اگر دل‌شان خواست بگويند که حتی فرزند ميرحسين موسوی را می‌توانند از پنجره پرت کنند بیرون! چرا؟ چون قانون به آن‌ها اين اجازه را می‌دهد؟ چون شريعت آن‌ها را مجاز کرده است؟ چون حکم اخلاق است؟ نه. دليل‌اش ساده است: برای نظام مهم نيست. اين‌ها «مردم» نيستند.

نفس اين وضعیت، حکايت از مشروعيت درهم‌شکسته و ويران نظام دارد. اعتماد ميان نظام و مردم ترميم‌‌پذير نيست. راهِ بازگشتی نيست. نظام چاره‌ای ندارد جز اين‌که هم‌چون دستگاه اموی بر خونِ کشتگان کربلا جولان بدهد و کاروان اسيران را به خيال خودش با خفت و ذلت به اين سو و آن سو بکشاند و در تصور باطل‌اش آن‌ها را در پيشگاه قدس و بارگاه حضرت حق سرشکسته و خوار بداند. «الذين ضل سعيهم في الحيوة الدنيا و هم يحسبون انهم يحسنون صنعاً».

حصر موسوی و کروبی، حبس شريف‌ترين فرزندان اين ديار، احکام ظالمانه و بازجويی‌های وحشيانه‌ای که هر روز خبرش از بام فلک جار زده می‌شود، تبديل به تنها وسیله و ابزار حفظ قدرت نظام شده است. «الا ساء ما يحکمون». چه بد فرمانی و چه بد شيوه‌ای! تمام اين‌ها به جای اين‌که اين «مردم» را از مردمی بيندازد، گويی آن‌ها را در عزم‌شان استوار کرده است.

صورت قصه اين است: حصر موسوی و کروبی و همسران‌شان، از ابتدا خلاف قانون و شریعت و اخلاق بود. اين‌ها در هيچ محکمه‌ای محاکمه نشدند. هيچ وقت حق دفاع از خود را نداشتند. به معنای دقيق کلمه، کاری که نظام مرتکب شده، آدم‌ربايی بود و هم‌چنان اين صفت بر حرکت شنيع آن‌ها جاری است. رسانه‌های هتاک و تبليغات‌چيان بهتان‌پرور و تهمت‌پراکن نظام، تا امروز چاره‌ای نداشته‌اند جز اين‌که ادعا کنند «اين‌ها در دادگاه افکار عمومی محکوم شده‌اند» ولی کی‌ست که نداند اين گزاره هيچ اعتبار قانونی، اخلاقی و شرعی ندارد؟ دقيقاً به همين دلیل است که هر بار سخن از حصر غيرقانونی آن‌ها و آدم‌ربايی حکومتی می‌شود، نظام به تقلا و دست و پا می‌افتد و مانند هميشه ناتوان‌تر از قبل چشمه‌ی تازه‌ای از بی‌کفایتی و بی‌تدبيری‌اش را نشان می‌دهد.

نظام، دیگر تحت هيچ شرايطی به پيش از ۲۲ خرداد ۸۸ باز نخواهد گشت؛ به شرايط پيش از ۲۵ بهمن نيز باز نخواهد گشت. «آن آبِ رفته باز نيايد به جوی خشک». چرا؟ شکست حصر، تنها اصلاح يک خطا از خطاهای بی‌شمار نظام است. شروع خوبی خواهد بود و نشانه‌ی رو کردن به عقلانيت است،‌ ولو دير باشد. ولی گره‌گشای اين وضعيت موسوی و کروبی نيستند. مصيبتی که نظام گرفتار آن شده است، خودساخته است و تدبير آن نيز به دستِ خودِ اوست. نه موسوی و کروبی، نه خردمندان داخل نظام، نه اصلاح‌طلبان و نه هيچ کس ديگری از بیرون نخواهد توانست اين ویران‌سرا را از آغاز بسازد. نقطه‌ی پايان اين همه ستم‌، تنها نقطه‌ی آغاز بازسازی ويرانی‌های گسترده است. اين‌که اين نقطه‌ی آغاز را خود نظام کلید بزند، به سود خودِ او و به سودِ‌ ملت ماست. «تا ريشه در آب است اميد ثمری هست». ريشه‌ای که در آب است - هنوز در آب است «اميد» است. اميد مردم ما به بهبود؛ اميد ما به پايان استبداد؛ اميد ما به اين‌که ستمکاران شايد به خود بيايند و بدانند که ظلم، سوء عاقبت دارد: آدم‌ربايی‌های حکومتی و قانون‌شکنی‌های مکرر نه تنها دولت محمود احمدی‌نژاد بلکه اجزای مختلف نظام، سوء عاقبت دارد.

نظام با به زنجير کشيدن کسانی که به جرأت می‌توان گفت از معدود کسانی هستند که حقيقتاً به فکر آبادانی و سعادت ايران و ايرانی هستند، راه‌های پيش روی خود را مسدود می‌کند. آدم‌ربایی‌های حکومتی چيزی نيست جز فروکشتن چراغ در شب يلدا؛ اين حصر و حبس‌ها چيزی نيست جز خورشيد به گِل اندودن و شمع در برابر خورشيد افروختن. داور اين ماجرا هم زمان است: زمان می‌گذرد، بسیار سريع‌تر از آن‌چه تصورش را بکنند و صدقِ مدعای اهل حقيقت آشکار خواهد شد. ستم، مقوله‌ی فلسفی پيچيده‌ای نيست. هر انسانی به صرافت طبع، ستم را در می‌يابد و لمس می‌کند. ستم را با هيچ وارونه‌نمايی و تبليغاتی نمی‌توان تا هميشه پنهان کرد. طشت ستم، زود از آسمان می‌افتد: «به صدق کوش که خورشيد زايد از نفست / که از دروغ سيه‌روی گشت روز نخست».

سخن آخر اين‌که:


آن همه فرياد آزادی زدید
فرصتی افتاد و زندان‌بان شديد؟
آن‌که او امروز در بند شماست
در غمِ فردای فرزند شماست
راه می‌جستید و در خود گم شديد
مردم‌ايد اما چه نامردم شديد
کج‌روان با راستان در کينه‌اند
زشت‌رويان دشمنِ آيينه‌اند
«آی آدم‌ها» صدای قرن ماست
اين صدا از وحشتِ غرق شماست
ديده در گرداب کی وا می‌کنيد؟
وه که غرقِ خود تماشا می‌کنيد!

  

***


آیا انقلاب ۵۷ ناگزیر بود؟ /ملیحه محمدی 


این روزها پرسشی در گوشه و کنار، در متن یا حاشیه یا مقدمه بحث ها تکرار می شود: آیا انقلاب بهمن ناگزیربود؟ این همان پرسشی است که در اذهان نسلی که انقلاب کرد، بسیار پیش از اینها بارور شده بود و اینک پس از گذشت سی و چهارسال از انقلاب بهمن، نوع تماس با این پرسش و پاسخهایی که به آن داده می شود، می تواند برای رسیدن به تحلیل دقیق تری از گذشته و همچنین، طریقی برای آینده یاری برساند. 

زمینه های شکل گیری این سوال شاید تکان دهنده به نحوی که در بالا گفتم یعنی چراغ و مصداقی برای کاویدن تاریخ دیروز و امروز و چشم انداز فردای ما، در پی مسائل صعب و سنگینی که دوم خرداد را رقم زد فراهم شد. چرخشی که در اندیشه ی فعالان سیاسی و به تبع آنها در جامعه پیدا شد، راهبرد اصلاحات را به میان آورد و سپس با وقفه چهارساله ی عبرت آموزی... جنبش سبز را به عرصه درآورد. 

البته این پرسش هم در مضمون و هم در لحن خود متفاوت است از پرسش های متنبهانه ای که در آغاز و بویژه پس از دهه سیاه شصت، در بخشهایی از افکار عمومی ساخته شده و جولان می داد. 

آن سوالات با اشکال دیگری طرح می شد وعمدتاً از سوی حامیان نظام گذشته و خطابش به بخشهایی ازنسل انقلاب بود که به سرعت مغضوب شده و سخت آسیب دیده بودند، پرسشی از سر طعنه و شاید به امید راندن امواج ندامت و سرخوردگی در میان آنان و سودای غیرمنطقی بازگشت به گذشته.

آنان با تیز کردن تیغ این پرسش عملکردهایی را که منجر به سقوط نظام شاهنشاهی شد به چالش می گرفتند و البته فقط عملکرد جامعه و نه حکومتی را که قاعدتاً می باید در رساندن تقاضاهای اجتماعی و سیاسی به نقطه انقلاب سهم داشته باشد. با این رویه بود که هر آن تلاشی که در برابر استبداد حاکم صورت گرفته بود، محکوم می شد و می شود! نه تنها خشن ترین آنها که مبارزه مسلحانه باشد، بلکه همه ی فعالیتهای مسالمت جویانه ی نیروهای میانه رو و حتا مشروطه خواهی نظیر نهضت ملی و جبهه ملی که توسط خاندان پهلوی زمینگیر شدند.

آنها این داوری را به مدد بزرگ نمایی اقدامات عمرانی و خدماتی مثبتی که در آن نظام صورت گرفته بود انجام می دهند. جاده، راه آهن، مدرسه، دانشگاه... و واقعیاتی که بخش بزرگی از آن همواره حکم زمان و زمانه است. این آموزگاران در حالیکه همگی در اساسنامه و شعائر مورد اتکای خود به دموکراسی و آزادی استناد می کنند، در دفاع از نظامی که در سانسور مطبوعات، سرکوب احزاب، حمله به دانشگاه، نمایش اعترافات چندش آور زندانیان در رسانه ها و ایضاً حصر و بازداشت خانگی آزادیخواهان! پیش کسوت استبدادیون حاکم بوده اند، آن ارزش ها را از قلم می اندازند. 

این مقایسه نظر به تبرئه جمهوری اسلامی در هیچیک از عرصه هایی که نام بردم ندارد، چرا که تردیدی نیست که حکام جدید این مراتب را نیز همچون عمران و آبادانی نوع شاهنشاهی اش توسعه داده اند. و اساساً چه کسی می تواند ادعا کند که مستبدین خواهان پسرفت و ویرانی کشور تحت سلطه ی خود هستند؟ این از خودخواهی های شخصی و گروهی نیز به دور است و جمهوری اسلامی خود یکی از مظاهر نفی چنین ادعایی است. همچنانکه پهلوی ها، مشروطیت را از حکومت مشروطه گرفته و مسخ کردند، ایشان نیز از شعار با صلابت استقلال و آزادی که تقدم داشت بر «جمهوری اسلامی» و گمان می شد که این سومی حاوی و حامی آنهاست، آزادی و استقلال خود و هم پیمانان خود را از همه واقعیات عمومی فهمیدند و حاکم کردند. همچنانکه در آن عرصه ها از حضرات پیشی گرفتند در عمران و آبادی کشور نیز متناسب با تاریخ شان، کشور را از دوران پهلوی پیش تر آورده اند زیرا که اینها نه نشانه های مشروعیت است و نه علامت دلیل وجود دمکراسی، که این دومی برای مردم این زمانه میرود تا حکم آب و هوای مورد نیاز برای زیستن را بیابد.

نکته ای که هم حامیان نظام گذشته ندانستند و هم حافظان وضع موجود در ایران باید بدانند، این است که اگر رشد رفاه اجتماعی و اقتصادی می توانست نیاز نوع انسان را به آزادی و کرامت از میان بردارد، مبارزات سیاسی در بسیاری از کشورهای جهان از میان رفته بود و وقایعی که در دوساله اخیر شاهد آن بودیم نمی باید روی می داد. 

در تقریباً تمامی این کشورها، آنچه که پیشرفت و توسعه می خوانندش کم و بیش جریان داشته است، حتا در تونس که آغازگر این طوفان شد! هم حبیب بورقیبه که در واقع رهبر مبارزه استقلال طلبی تونس در مقابل فرانسه بود و هم زین‌العابدین بن‌علی که گرچه کودتا چی اما ادامه دهنده راه او بود، ناسیونالیست های سکولاری بودند که مدرنیزاسیون اقتصادی و اجتماعی را در تونس پیگیری می کردند و در توسعة اقتصادی، کشور نیز با توجه به مشکلاتی که پس از استقلال داشتند، حرکت های کند اما موفقی داشتند. آنها حتا در بهبود حقوق صنفی و اجتماعی زنان تا حدودی موفق بودند. و اما! و ایضاً! همه اینها به موازات پیشبرد اختناق و سرکوب سیاسی در کشور و به یمن آن بیخبری از طوفانی که پشت پنجره در انتظار بود.

و اگر نگاه کنیم به آخرین آنها، یعنی لیبی، باز جز این نمی بینیم. به شهادت آمار و ارقامی که وجود دارند، تفاوت میان آن لیبی که قذافی حکومت آن را با کودتا غصب کرد، و آن سرزمینی که لیبیایی ها با خون و خشونت و خسران فراوان از او باز پس گرفتند، حاکی از بدتر شدن وضعیت اقتصادی و رفاهی مردم نبود! واقعیت آن است که لیبی در زمانی دستخوش « انقلاب » شد که دارای بالاترین درآمد سرانه در قاره آفریقا بود. رقمی در حدود دوازده هزار دلار. حمایت های اجتماعی از مردم آن شامل مراقبت های پزشکی رایگان، آموزش و پرورش اجباری رایگان، مقرری برای زنان بیوه، کودکان بی سرپرست و سالخوردگان در سطحی قابل مقایسه با کشورهای دیگر عرب و آفریقایی مانند مصر یا تونس یا بحرین و یمن نبود و ایضاً از جاده و ریل هواپیما و این مظاهر که حامیان پهلوی ها به آن توجه می دهند و جمهوری اسلامی نیز از آنها نکاسته است ـ بماند که امروز در کدام شیب پیش می رود ـ دیکتاتوری لیبی البته که در سی و اندی سال کم نیاورده بود. 
اما در لیبی نظام ساقط شد و آنچه امروز در آن می گذرد، علیرغم سکوت خبری حاکم به هیچوجه بهتر از دوران دیکتاتور نیست، همچنان که مصر در غبار است و همچنان که فردای بهتری برای سوریه نیز در صورت سرنگونی اسد در شرایط فعلی متصور نیست.

اما در عراق، لیبی، مصر، سوریه چه کسی و کدام نیرو می توانست از آسیب های انقلاب جلوگیری کند؟ اپوزیسیونی که به برکت دیکتاتوری، وجود نداشت یا زمینگیر شده بود؟ 

یا حکومت های مستبد و آزادی کشی که بعضاً حتا با حمایت مردم مستقر شده بودند و به مرور و هر روز بیش از پیش آنها را به حاشیه راندندد و برای استحکام قدرت مطلقه هر روز بیشتر به خشونت متوسل شدند؟ 

در ایران پیش از انقلاب کدام نیرو می توانست جلوی وقوع انقلاب را بگیرد؟ یاران مصدق که در « در حصر خانگی » دق مرگ شد یا چریکهای مارکسیت و مسلمانی که به انتقام سرکوب پدران خود راهی و عرصه ای برای اعتراض جز مبارزه مسلحانه نیافته و برای حفظ خود باید هر روز بیشتر از مردم فاصله می گرفتند؟

در تمام مواردی که اتفاق افتاده و در حال وقوع است، تنها حکومت ها بودند که با تعدیل خودکامگی هاشان و رویکردشان به سمت مردم، ( گروههای مختلف و متفاوت مردم ) و به رسمیت شناختن حقوق سیاسی جامعه، قادر بوده و هستند که سیلاب توفنده انقلاب را به امواج رهایبخش اصلاح و پیشرفت تبدیل کنند. 

در ایران امروز نیز، امروز و هنوز! آن که می تواند مانع فروپاشی و خسارت های ناشی از آن بشود، هیچ نیرویی نیست مگر حکومتی که تا کنون هر روز بیشتر از مردم، از فرزندان انقلاب و فرزندان آنان، فاصله می گیرد. حکومتی که غافل است از این دشواری ما نسل انقلاب برای توضیح چرایی انقلابی که به جانش خریدیم، به فرزندان مان! و حتا نمی بیند که این «ما» دیگر امثال من و ما غیرخودی ها نیستند. امروز فرزندان رهبران مذهبی انقلاب با فرزندان خود به این چالش رسیده اند! امروزی که آنان با تکیه ی لجوجانه بر مرزهای تنگشان، مجبور شده اند تا نوه خمینی، فرزندان مطهری و بهشتی، نخست وزیر دفاع مقدس، رئیس جمهور و رئیس مجلس انقلاب شان و شمار هر روز فزاینده ای از سرشناس ترین روحانیونشان را در فهرست فتنه یا انحراف قرار بدهند! امروز گمان نمی کنم که فرزندان خمینی ها و رجایی ها و مطهری ها ...نیز قادر باشند در مقابل فرزندان شان اعمال حکومتی را که حاصل آن انقلاب عظیم بود، توجیه کنند!
راستی دیگر «نظام» چیست و اهالی نظام کدام اند؟ از آنها که به تعبیر اصولگرایان سرمایه های انقلاب خوانده می شدند، بجز آقای خامنه ای چه کسی باقیمانده است؟ خاندان لاریجانی؟

باری، سالیان درازی است که انقلابی نیستم و تنها راه رهایی را اصلاحات دیده ام. بارها نوشته ام که ای کاش به جای انقلاب بهمن امکان بروز اصلاحاتی در کشور بود. مطمئنم که در آنصورت جنگ هشت ساله هم اتفاق نمی افتد و بسیاری جانهای جوان نمی سوخت. اما با همین یقین و اطمینان خیال بازگشت نظام پیشین را که بی شک موجد ویرانی های دیگر باره است، خام می بینم و مبارزه سیاسی با آن تفکر را وظیفه ی خود می شمارم! و باز از همین بابت است که شک ندارم که اگر حکومت کنونی فرصت مصالحه با مردم را از دست بدهد، فرصتی که اطمینان دارم هنوز باقی است، در خسران های آینده باز امثال من با بازگشت این حکومت مبارزه خواهند کرد. 

جامعه همواره نیاز به تغییر دارد و هنگامی که همه راههای تغییر را بستند تنها راهی که باقی می ماند انقلاب است. انقلاب راه نمی جوید بلکه نازل می شود. 

به همین دلیل است که این روزها وقتی اینجا و آنجا با این پرسش مواجه می شوم که: " آیا انقلاب بهمن ناگزیر بود؟" با خودم می اندیشم که: حقیقت همان بود که رخ داد!
 

*** 

جامعه جنبشی /علی مزروعی

- تاریخ یکی از منابع معرفت بشری است و می تواند بسیار عبرت آموز باشد اما باید بدانیم آنچه بنام تاریخ می خوانیم و بدست می آوریم یک علم ظنی و نه یقینی است. روایت هایی که از حوادث و وقایع تاریخی برجای مانده برداشت ذهنی روایتگر است از حوادث واقعه، که در غایت تدقیق می تواند همچون یک تصویر در آیینه ذهن روایتگر باشد، چرا که روایت یک رخداد تاریخی با همه علل و عوامل محدثه و فضایی که رخداد در آن خلق و ایجاد شده تقریبا ناممکن است، و از اینروست که ما در مطالعه تاریخ در باره یک موضوع با تصاویر متفاوت و حتی بعضا متعارض روبرو هستیم و ناچار از استنباط و اجتهاد دراین باره هستیم، و طبعا در این مسیر نیاز به روش و قاعده برای دستیابی به تصویر درست داریم. البته این روش و قواعد در سایه مطالعات تاریخی و به روش استقرایی تا حدودی در قالب " فلسفه تاریخ " تدوین و عرضه شده است اما باید توجه داشت که هریک از ما در داوری مان نسبت به حوادث و رخداد‌های تاریخی، چه در سطح کلان و کلی و چه در سطح خرد و فردی، هرچند دوست داریم همچون یک قاضی داوری و حکم به درستی یا نادرستی، و در وجه غلیظ تر حق و باطل صادرنمائیم، ولی ظنی بودن این علم حکم می کند که در داوری و صدور هرحکمی نسبت به حوادث و وقایع گذشته عمل به احتیاط نموده و راه را برای کنکاش بیشتر باز گذاریم. آنچه در ادامه آمده است روایت من است در ارتباط با عنوان این مقال.

- ایران تاریخ بلندی دارد اما تا آنجایی که روایت‌های تاریخی نشان می دهد تا میانه سلطنت سلسله قاجاریه در عرصه سیاست و حکومت ایران، توده مردم نقشی و سهم چندانی جز " رعیت " و فرمانبردار بودن نداشته اند. تمام سلسله‌های پادشاهی در ایران با تکیه بر یک قوم و ایل سر برکشیده و با خون و خونریزی قدرت و حکومت را قبضه و به همین شکل هم ترک کرده اند. در همه تاریخ گذشته ایران جابجایی حکومتها از راه شمشیر و جنگ و خونریزی بوده است، و کمتراستثنایی را دراین میان می توان یافت، و از اینروست که " استبداد مطلقه " وجه غالب تاریخ ایران بوده است، و جان و مال و ناموس مردم همواره در معرض تعرض قدرتمداران و حاکمان بوده، و سخنی از " حاکمیت قانون " و " حقوق مردم " در ادبیات سیاسی گذشته ایران نبوده است. حداکثر آثاری با عنوان " نصیحهٌ الملوک " یا " اخلاق ناصری " یا مشابه اینها بوده است که درعمل کمترین تاثیر را در مهار و کنترل استبداد مطلقه و ظلم حکمرانان داشته است. تاریخ گذشته ایران روایتگر حاکمیت ایلیاتی و غارتی و ظلم بی‌حد و حصر بر توده مردم و اصل " حق با غالب است " می باشد، و درعین حال همه هزینه‌های دوام و بقای این ملک هم بر دوش همین توده مردم بوده است!

- از میانه سلسله قاجار طوفان تحولی که کشورهای اروپایی را در نوردیده و آنها را وارد عصرعلمی و صنعتی کرده بود، سرزمین‌های شرق و ازجمله ایران را در معرض خود قرار و تکان داد. جرقه‌های آگاهی در دل و مغز برخی ایرانیان زده شد و مصلحانی همچون میرزا تقی خان امیرکبیر پا به میدان نهادند و با تاسیس دارالفنون، عصر آگاهی و آموزش همگانی مطابق نیازهای زمانه را رقم زدند. سیدجمال الدین اسدآبادی هم با کوله بار دانش دینی و زمانشناسی و جهان نگری بیدارگری اقالیم قبله را پی گرفت، و از درون این تحولات و تکاپوها " قیام تنباکو " به عنوان اولین " جنبش مردمی " در تاریخ معاصر ایران به ثبت رسید، و نیروی خفته در درون افراد و جامعه را بیدار و به منصه ظهور رساند، و در واقع این برای اولین بار در تاریخ ایران است که " رعیت "‌ها در می یابند که می شود علیه " ارباب "‌ها اعتراض و قیام کرد و به نتیجه رسید، و این واقعه راه را برای ورود مردم ایران به تاریخ از لونی متفاوت با تاریخ گذشته ایران بازکرد.

- تاریخ ایران مدرن با شکل گیری " جنبش مشروطیت " شروع می شود. بذر آگاهی که از میانه عصر قاجار توسط روشنفکران و عالمان دینی تحولخواه در جامعه ریخته شده بود، و در " قیام تنباکو " جوانه زد، بتدریج راه رشد خود را طی کرد. تاسیس " عدالتخانه " مطالبه‌ای عمومی شد و کلمه " قانون " به فرهنگ عمومی راه یافت، و در نهایت با قیام مردم فرمان " مشروطیت " در مردادماه ۱۲۸۵ شمسی صادر، و برای اولین بار ایران صاحب " مجلس " و " قانون اساسی " شد. " جنبش مشروطیت " را باید نوعی گسست ایران زمین از سیاست غالب بر تاریخ گذشته‌اش بشمار آورد، هرچند بدلائل فراوان ازجمله آماده نبودن بسترهای مادی و فرهنگ معرفتی وذهنی جامعه این جنبش نتوانست آنگونه که باید کامیاب شود. یکبار با یورش استبداد طلبان قاجار( محمدعلیشاه) مواجه شد و قربانی بسیار گرفت اما با مقاومت و قیام مشروطه خواهان با قدرت برگشت ولی بدلیل نبود تمهیدات لازم و رخداد جنگ جهانی اول، که ترکش‌هایش بر ایران بارید، هرچند خرده جنبش هایی همچون " قیام شیخ محمد خیابانی " درآذربایجان و " نهضت جنگل " برهبری میرزا کوچک خان در گیلان برای دفاع از مشروطیت شکل می گیرد، ولی رخداد کودتای نظامی ۳ اسفند ۱۲۹۹ به فرماندهی رضاخان قزاق با حمایت انگلیسی‌ها از راه می رسد، و سرآغاز استبداد تازه‌ای در لباس مشروطیت می شود.

- رضاخان با تکیه بر نیروی نظامی به جنگ با خرده جنبش‌های " جنگل " در گیلان و " کلنل محمد تقی خان پسیان " در خراسان می رود و آنها را سرکوب می کند. درپی آن به سرکوب خانهای محلی و گردن کشان در گوشه و کنار ایران پرداخته و دو راه سازش یا مرگ را پیش روی آنها قرار می دهد و بدینوسیله در گذر زمان برقدرت خود افزوده و راه رسیدن به سلطنتش را هموار می سازد، و سرانجام در سایه سرنیزه با تغییر اصلی از قانون اساسی، سلطنت قاجار رامنقرض و در سال ۱۳۰۴ سلطنت پهلوی را جایگزین و خود برتخت شاهی می نشیند و در واقع شکست مشروطیت را اعلام می دارد با این تفاوت که همه شاهان و سلسله‌های پادشاهی قبلی زیر بیرق هیچ قانونی و نظام مشروطه‌ای نبودند اما رضا خان قزاق همه آنچه را انجام می داد با نام قانون و مشروطه توجیه می کرد درحالیکه " استبداد مطلقه "‌ای بدتر از گذشته بوجود آورده بود. انتخاباتی نمایشی، مجلسی فرمایشی، و دولتی فرمانبر و دولتمردانی مطیع زینت بخش حکومتش بودند، و او با استفاده از درآمد نفت توسعه و نوسازی آمرانه‌ای رابا تجهیز و سازماندهی ارتش مدرن، بوروکراسی گسترده، و اقتدار دربار در ایران دامن زد که بن مایه‌اش برنوعی ناسیونالیستم افراطی و باستانگرایی متکی بود، و جایی برای آزادیهای سیاسی و اجتماعی و آنچه میراث مشروطیت بود، نمی گذاشت.

- ترکش‌های جنگ جهانی دوم همچون جنگ جهانی اول این بار با شدت بیشتر تن ایران را زخمی کرد اما بر " استبداد مطلقه " رضاخانی مرهمی موقت نهاد و اورا در ۲۰ شهریور ماه ۱۳۲۰مجبور به ترک ایران کرد. سرپوش استبداد که از سر ایران برداشته شد جامعه که خاطره جنبش‌های گذشته را بیاد داشت بجوش و تکاپو آمد و در دل آن جریان‌های فکری سیاسی متاثر از تحولات بیرونی و درونی نضج گرفت. سه جریان کلی ملی گرایی، مارکسیستی، و اسلام گرایی به عرضه خود پرداختند و احزاب و رسانه‌ها میداندار رقابت و تنازع این گرایشات شدند، و در دل چنین فضایی بود که " جنبش ملی کردن صنعت نفت " شکل گرفت و دولت ملی دکتر مصدق مامور اجرای آن شد. باردیگر امید به دل غالب ایرانیان برای بازیابی مشروطیت بازگشته بود اما کودتای آمریکایی- انگلیسی ۲۸ مرداد ۱۳۲۲ تمام امید و رویای حادث را به زیر خرواری از وحشت و ترور و سرکوب کودتا برد، و باردیگر " استبداد مطلقه " با حمایت کامل قدرتهای غربی برتخت نشست و همچون دوران رضاخان مشروطیت و قانون اسباب دست شاه شد.

- در زمانی که " استبداد مطلقه " همه نفس‌ها را در گلو حبس کرده و شاه بدنبال " انقلاب سفید " بود آیت الله خمینی در میدان مبارزه با رژیم پهلوی پا نهاد و صدای او با " قیام پانزده خرداد " سال ۴۲ پاسخ گفته شد. سرکوب خونین مردم و بازداشت و زندانی و تبعید کردن آیت الله خمینی قیام مردم را مهار و استبداد را تداوم بخشید اما بذری را که او در درون جامعه پاشید در طی زمان راه رشد خود را پیمود. در فاصله ۱۵ خرداد ۴۲ تا دیماه ۱۳۵۶ که سرآغاز انقلاب اسلامی است جریان‌های فکری سیاسی در قالب گروههای سیاسی و مبارز همچنان راه رقابت و عرضه خود را ادامه دادند اما رخدادهای پس از دیماه ۱۳۵۶ نشان داد که توده مردم جریان اسلامگرایی و رهبری امام خمینی را برای رهایی خود از دام " استعمار خارجی " و " استبداد مطلقه " داخلی پذیرفته اند و اینرا بخوبی می توان از شعار همگانی " استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی " دوران انقلاب دریافت. طبعا برشماری علل محدثه انقلاب در حوصله این مقال نیست اما اگر ما اصل را بر رفتار عقلایی مردم قرار دهیم اینرا بخوبی درخواهیم یافت که حامیان انقلاب برپایه محاسبه عقلانی هزینه – فائده به انجام انقلاب و پیروی از رهبری امام خمینی رسیده بودند، و ایستادگی و مقاومت مردمی آنها باعث شد که در ظرف مدت نسبتا کوتاهی رژیم سلطنتی و حامیان غربی‌اش را به تسلیم در برابر اراده ملت ایران وادارند، و سرانجام در ۲۲ بهمن ماه ۱۳۵۷ انقلاب اسلامی به پیروزی رسید.

- " جنبش مشروطیت " در پی آن بود که نظام دیرپای سلطنتی درایران را به " نظام سلطنتی مشروطه " تبدیل کند اما شکست این تجربه راه را برای تبدیل " جنبش مشروطیت " به " انقلاب اسلامی " بازکرد. رخداد " انقلاب اسلامی " از دل تجربیات تاریخ معاصر و مدرن ایران برآمد و " پیروزی انقلاب اسلامی " پایان بخش تاریخ ۲۵۰۰ سال شاهنشاهی و ورود به عصری تازه‌ای بود: " عصر جمهوریت "، و این اصلی‌ترین دستاورد انقلاب بود، و از اینروست که در اندک زمانی پس از پیروزی انقلاب همه پرسی نوع نظام برگزار و " جمهوری اسلامی ایران " با رای اکثریت قاطع مردم پذیرفته شد و مراحل تدوین " قانون اساسی " و با تصویب آن توسط رای مردم " ساختار حقوقی " تعریف ، و درپی آن انتخابات ریاست جمهوری و مجلس برگزار و نهادسازی برپایه " قانون اساسی " مسیر اداره کشور را روشن کرد.

- پیروزی زودرس انقلاب فرصتی چندانی برای بحث و طراحی یک الگوی حکومتی جایگزین در میان نیروهای مبارز باقی نگذاشت، و در واقع قوه محرکه انقلاب برجهات سلبی و مبارزه علیه استعمار خارجی و استبداد داخلی استوار بود و به لحاظ اثباتی جز در شعارکلی همچون " استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی " تعین نمی یافت. پس از پیروزی انقلاب هرچند در مورد نوع نظام و تدوین قانون اساسی بحث و جدال فراوان بین نیروهای سیاسی وجود داشت اما غلبه کاریزمای امام خمینی و همراهی توده مردم با او کمتر جایی برای چون و چرای مخالفان باقی می گذاشت، و از اینرو " ساختار حقوقی " نظام ترکیبی شد از اصولی که " جمهوریت " نظام را تعریف می کرد، و اصولی دیگر که " اسلامیت " نظام را، و در این میان شاخص‌ترین اصل " ولایت فقیه " بود. واقعیت اینکه بسیاری افراد مثل من که به " جمهوری اسلامی " و " قانون اساسی " رای دادیم تصویر دقیق و روشنی از آنچه باید درعرصه عمل اجتماعی و سیاسی دراین " ساختار حقوقی " و ایضا " ساختار حقیقی " تحقق یابد، نداشتیم و برپایه باور به انقلاب و اعتماد به رهبری آن عمل می کردیم. دراین فضا درگیری‌های شدید فکری و سیاسی بین گروه‌های سربرآورده پس از انقلاب، آزادی لجام گسیخته مطبوعات ، برخی اقدامات نظامی و خرابکارانه در گوشه و کنار کشور و جنگ در کردستان، اشغال سفارت آمریکا توسط دانشجویان پیرو خط امام، انقلاب فرهنگی در دانشگاهها، تجاوز رژیم بعثی عراق به مرزهای غربی کشور در آخر روز شهریور ۵۹، اعلام جنگ مسلحانه از سوی مجاهدین خلق در ۳۰ خرداد ۶۰ و انفجارها در دفتر حزب جمهوری و نخست وزیری و انجام ترورهای فراوان در هر کوی و برزن از سوی اینگروه سیاهه ناکامل و پرشور و شری بود که فکر و ذهن غالب حامیان انقلاب را معطوف به پاسداری از انقلاب به هرقیمتی کرد و به بسته شدن تدریجی فضای کشور انجامید، به ویژه که حواس بسیاری از نیروهای اصیل انقلاب متوجه جبهه جنگ تحمیلی و دفاع از مرزهای میهن بود، و خلاصه نفس کشیدن دراین سپهر سیاسی و اجتماعی کمتر فرصتی برای تامل و اندیشه در باره مقوله هایی همچون حاکمیت قانون، عدالت، آزادی، مردمسالاری و اجرای کامل " قانون اساسی " باقی می گذاشت. تداوم جنگ تحمیلی تا سال ۱۳۷۶، پناه بردن مجاهدین خلق به صدام و همکاری با رژیم بعثی و انجام عملیات نظامی پس از قبول قطعنامه ۵۹۸ توسط ایران برای خاتمه جنگ تحمیلی بازهم برتوجیه تنگ کردن فضا و برخورد فیزیکی با مخالفان افزود. با همه این احوال برگزاری انتخاباتهای بالنسبه رقابتی بین نیروهای درون نظام باعث شد نوعی جناح بندی به لحاظ گرایش فکری سیاسی در بین این نیروها در درون مجلس و دولت بوجود آید و دراوج خود با تایید امام خمینی به جدایی " مجمع روحانیون مبارز " ( شاخص جناح چپ و نیروهای خط امام ) از " جامعه روحانیت مبارز " ( شاخص جناح راست و نیروهای محافظه کار ) در سال ۶۵ انجامید، و در ادامه همین فضا بود که نمایندگان دوره سوم مجلس شورای اسلامی در نامه‌ای به رهبری خواستار بازگشت به " اجرای کامل قانون اساسی " شدند که با توضیح و پاسخ مثبت امام خمینی دراین باره مواجه شد.

- خاتمه جنگ تحمیلی، در گذشت امام خمینی در خرداد ۶۸ و انتخاب آقای خامنه‌ای برهبری، " بازنگری قانون اساسی " سه رخداد مهم سال ۶۸ بود که نظام جمهوری اسلامی ایران را در مسیر تازه‌ای قرار داد که آثار و پیامدهایش تاکنون ادامه دارد. " بازنگری قانون اساسی " نه تنها کمکی به حل تناقض‌های وجوه " جمهوریت " و " اسلامیت " نظام، که طی اجرا در دهه اول انقلاب پدیدار شده بود، نکرد بلکه با افزایش اختیارات " ولایت فقیه " به " ولایت مطلقه فقیه " بردامنه این تناقضات افزود، و " ساختار حقوقی " نظام را متصلب تر از گذشته از تلائم با " جمهوریت " کرد، و این درحالی بود که هیچگونه اصلاحی در " ساختار حقیقی " نظام و جامعه در تلائم با " جمهوریت " نظام طی دهه اول انقلاب انجام نگرفته بود. از درون چنین شرایطی بود که شورای نگهبان با اختراع " نظارت استصوابی " از انتخابات میاندوره‌ای مجلس سوم وارد عمل شد و در انتخابات مجلس چهارم با رد صلاحیت بیش از چهل تن از نمایندگان مجلس سوم و چهره‌های شاخص جناح چپ خشت کجی را بنیان نهاد که دیوار کج‌اش با کمک مجلس چهارم برآمده از " نظارت استصوابی "، که این تفسیر ناصواب شورای نگهبان را تبدیل به قانون کرد، تا امروز بالا رفته است! با این احوال تحولات پیرامونی ( مهمترین آن فروپاشی بلوک شرق و شوروی ) و درونی ( اجرای برنامه بازسازی اقتصادی و تنش زدایی با خارج دولت هاشمی ) بهمراه تغییر نسلی انتخابات بالنسبه آزاد و رقابتی را در دوم خرداد ۷۶ رقم زد که از درون آن خاتمی با رای بیش از ۲۰ میلیون نفر درآمد و " جنبش اصلاحات " رقم خورد و جامعه ایران باردیگر ظرفیت جنبشی خود را به نمایش درآورد، و با رای قاطع به نامزدهای اصلاح طلب در انتخابات دوراول شوراها، مجلس ششم، و خاتمی در دور دوم ریاست جمهوری بر خواسته‌های اصلاحی خود ابرام نمود.

- " جنبش اصلاحات " همانند جنبش‌های اصلاحی گذشته تاریخ معاصر ایران با مقاومت جناح اقتدارگرا، که تمام نهادهای انتصابی نظام را دراختیار داشت، و ایضا نیروهای فرمانبر لباس شخصی‌شان مواجه شد بگونه‌ای که هرنه روز یک بحران آفریدند! از انجام قتل‌های زنجیره‌ای بگیر تا ماجرای کوی دانشگاه و ترور حجاریان و کنفرانس برلین و توقیف و تعطیلی فله‌ای مطبوعات و بازداشت روزنامه نگاران و... مجموع این شرایط عدم موفقیت اصلاحات و یاس غالب حامیانش را رقم زد بگونه‌ای که با عدم مشارکت غالب مردم در انتخابات دور دوم شوراها، که از قضا آزادترین انتخابات در سالهای پس از انقلاب بود، راه بروی اقتدارگرایان برای ورود به شوراها گشوده شد، و آنها با تکیه برهمین تجربه برای قبضه کردن مجلس هفتم برنامه ریزی کردند. رد صلاحیت گسترده نامزدهای اصلاح طلب و ازجمله بیش از هشتاد نفر از نمایندگان مجلس ششم هرچند با مخالفت دولت و تحصن و استعفای دسته جمعی ۱۱۴ تن از نمایندگان اصلاح طلب مواجه شد اما بدلائلی، که فرصت کالبدشکافی آنها دراین مقال نیست، راه بجایی نبرد، و با انجام انتخابات مهندسی شده مجلس هفتم و بدنبال آن ریاست جمهوری نهم بدست اقتدارگرایان افتاد و برای اولین بار درتاریخ جمهوری اسلامی " حاکمیت یکدست اقتدارگرایان " از میانه سال ۸۴ برکشور غالب شد، و حذف اصلاح طلبان از درون حاکمیت و جامعه مدنی در دستورکار آنان قرار گرفت. هرچند اقتدارگرایان موفق به حذف اصلاح طلبان از نهادهای حکومتی شدند اما عملکرد ناکارآمد آنها در همه عرصه ها، آنهم در دورانی که کشور از درآمد افسانه‌ای نفت بهره مند می شد، فضا را برای فعالیت اصلاح طلبان در جامعه مدنی فراهم ساخت، و غالب مردم هم با مقایسه وضعیت دوران اصلاحات با دوره حاکمیت اقتدارگرایان آماده بازگشت به عرصه سیاست و انتخابات شدند، و موقعیت بالنسبه رقابتی انتخابات ریاست جمهوری دهم هم به این حضور فعال دامن زد.

- انتخابات ریاست جمهوری دهم بار دیگر ظرفیت جنبشی جامعه ایران را به غلیان درآورد و زنجیره‌های سبزمردمی که در شهرها شکل گرفت حکایت از رخدادی بزرگ می کرد. انتخابات با مشارکت بالای رای دهندگان انجام شد اما نوع شمارش آراء و نتیجه اعلامی بگونه‌ای کودتایی بخش قابل توجهی از رای دهندگان را شوکه کرد و به اعتراض سه نامزد دیگر در انتخابات منجر شد. مجموعه رخدادهای پس از انتخابات باعث حضور میلیونی مردم معترض به نتیجه اعلامی با شعار " رای من کو؟ " از میدان امام حسین تا میدان آزادی در تهران و خیابانها در برخی از شهرهای بزرگ دیگر شد اما این اعتراض‌های مردمی مسالمت آمیز پاسخی مناسب از سوی حاکمیت اقتدارگرا نیافت و با سرکوب و...مواجه شد، و از اینرو به جنبشی اجتماعی با عنوان " جنبش سبز " ارتقاء یافت. این جنبش به حضور خیابانی خود از ۲۵ خرداد تا ۶ دیماه ۸۸ ادامه داد و زان پس به تامل فرو رفت. در این دوران تامل بود که جنبش‌های اجتماعی در کشورهای عربی سر برآورد و " بهار عربی " براه افتاد. در ۲۵ بهمن سال ۸۹ رهبران " جنبش سبز " آقایان موسوی و کروبی از سبزها برای حمایت از جنبش اعتراضی مردم تونس و مصر دعوت به حضور کردند و سبزها با حضور خیابانی خود باردیگر زنده بودن " جنبش سبز" را به نمایش گذاشتند. حاکمیت در واکنش به این واقعه و به منظور مهار کامل جنبش از طریق قطع رابطه رهبران با بدنه به " حصر و حبس خانگی رهبران جنبش سبز " بدون انجام هرگونه فرآیند قانون و حقوقی پرداخت که این اقدام تا تاکنون ادامه یافته است اما به جرئت می توان گفت که این " حبس و حصر رهبران جنبش سبز " بهمراه زندانی کردن دهها نفر از چهره‌های شاخص سیاسی و مطبوعاتی و اجتماعی سبز نه تنها نتوانسته است کوچکترین خللی در حامیان " جنبش سبز " برای پیگیری مطالبات مدنی‌شان ایجاد کند بلکه این جنبش در عمق و گستره جامعه ایران ریشه دوانده و بدنبال فرصت مساعد برای به نمایش گذاشتن ظرفیت جنبشی جامعه همچون تجربه‌های گذشته تاریخ معاصرایران می باشد.

- از شکل گیری " قیام تنباکو" تا " جنبش سبز " تاریخ معاصر ایران فراز و فرودهای بسیار را تجربه نموده است بگونه‌ای که برپایه برخی محاسبات طی این مدت جامعه ایران بطور متوسط بین هر ۸ تا ده سال یک خرده جنبش و هر ۲۵ سال یک جنبش بزرگ اجتماعی را تجربه کرده است، و از اینرو صفت " جامعه جنبشی " را می توان در توصیف جامعه ایران بکار برد. هرچند کار برد چنین صفتی، همچون صفات دیگری چون " جامعه کوتاه مدت " یا " جامعه کلنگی " نشانگر این است جامعه ما در دورانی که مسابقه در توسعه و پیشرفت عالمگیر شده، از حضور دراین مسابقه و توسعه خطی برغم برخوردای از سرمایه‌های مادی و انسانی مناسب بازمانده است اما درعین حال حکایت از تکاپوی درونی جامعه برای رهایی از دام استبداد و خودکامگی و دستیابی به توسعه و تعالی می کند. درعین حال هر جنبش اجتماعی پسینی بر روی دوش جنبش‌های قبلی سوار شده و با استفاده از تجربه‌های گذشته مسیر تازه‌ای را بروی جامعه ایران باز کرده است بگونه‌ای که با توجه به محتوا و مضمون " جنبش سبز " و حامیانش می توان گفت که این جنبش ارتقاء یافته تمام جنبش‌های گذشته بوده و در قله آنها ایستاده است.

- سخن آخر اینکه از " پیروزی انقلاب اسلامی تا حصر رهبران جنبش سبز "، که خود از انقلابیون بنام بودند، بیش از سه دهه طول نکشید. قطعا انتظار چنین رخدادی دراین زمان کوتاه، که در برگیرنده استحاله " جمهوریت " نظام به " استبداد مطلقه فردی " ذیل " اسلامیت " نظام و فشرده روندی تاریخی طی شده از ۲۲بهمن ۵۷ تا ۲۵ بهمن ۸۸ است، به مخیله هیچ انقلابی و باورمند به " جمهوری اسلامی " در صدر انقلاب خطور نمی کرد اما دوسالی که این اتفاق افتاده است، و هرچند اقلیتی در ایران دلخوش از این وضعیت و سرمست از باده قدرت اند و به هر قیمتی می خواهند بر سرقدرت بمانند، و واسفا که اینرا در قالبی از " استبداد دینی " توجیه می کنند ولی اکثریت جامعه ایران مخالف استبداد و بدنبال تحول اند و با تکیه بر تجربه‌های قبلی نمی خواهند اینرا از راه " انقلاب " بلکه در قالبی مسالمت آمیز و تدریجی و مدنی به انجام رسانند و از اینرو به " جنبش سبز " دلبسته اند، و از قضای روزگار " حصر رهبران جنبش سبز " به نماد بارز و چراغ روشن این جنبش در حیات اجتماعی ایرانیان تبدیل شده و امید به تحول را در دل هر شهروند ایرانی زنده نگه داشته است. برپایه مجموعه روایتی که آمد " جامعه جنبشی " ایران در فرصت مساعد به میدان خواهد آمد اما باید امیدوار بود این بار بگونه‌ای به میدان آید و تحول را به سرانجام رساند که نیازی به جنبشی دیگر نباشد! 
 

  ***

اگر میرحسین به حصر گرفتار نمی شدسید ابراهیم نبوی

 


خوشبینانه است گمان کنیم اگر میرحسین موسوی دو سال تمام در حصر نمی ماند و جنبش سبز در خیابان به هر پیروزی می رسید، حاصلی بهتر از آنچه شده است برای کشور و دموکراسی و آزادی در ایران به دست می آمد. اگر چه حکومت با غیرانسانی ترین برخوردهای خود، ما را از رئیس جمهوری عاقل و خردمند محروم کرد و میرحسین موسوی را از مردمانی که عاشقانه دوستش می دارند جدا کرد، اما من برآنم که دو واقعه رفتن میرحسین موسوی به حصر و کناره گیری هاشمی از ریاست خبرگان، جنبش سبز را نه تنها از نابودی نجات داد، بلکه باعث شد تا خواسته های سبزها مثل آفتابی که حقیقت دارد، بتابد و حکومتی که مثل کوه یخ بی ریشه و آواره در آبهای بی کران سرگردان است، چنان آب کند که هر روزش گوئی یک سال پیرتر می شود و به مرگ خویش نزدیک تر. 

ساده دلانه است گمان کنیم میرحسین اگر چنانچه حق اش بود و حکومتی های قلدر بارها به آن اعتراف کردند، رئیس جمهور می شد، به راحتی می گذاشتند کارش را بکنند و مردم نفس راحتی بکشند، یا اگر جنبش سبز را رهبری می کرد و با قدرت و توان پیش می رفت، به جای اینکه بحران حکومتی ناتوان و وامانده موجب شکاف عمیق در قدرت و واضح شدن بی عرضگی حکومت برای حتی طرفدارانش شود، مثل همه این سالها جنبش سبز عامل همه بدبختی های کشور قلمداد نشود و خارجی و داخلی، کشورهای همسایه و اجانب و مخالفان به عنوان دشمنانی که عامل سیه روزی کشور هستند به شمار نیایند. شاید وضعی که میرحسین موسوی و کروبی به آن دچار شدند، بیشترین منافع را برای خودشان و جنبش آزادی ایران و کشور داشت. 

اول اینکه: میرحسین موسوی آمده بود تا بگوید ادامه ماجراجوئی های سیاسی احمدی نژاد و رهبری همراه او به فاجعه ای برای کشور ختم می شود، فاجعه ای که ایران را بر لبه پرتگاه نابودی قرار خواهد داد. کلام حق و سخن عمیق اش را نشنیدند و تا آنجا رفتند که وقتی درهای خانه موسوی را به رویش قفل زدند، در های همسایگان و کشورهای مختلف جهان یک به یک به روی ایران بسته شد و علی ماند و حوضش و کار به جایی رسید که فلان نماینده مجلس بگوید که جمهوری اسلامی ماههاست توانایی انتقال یک دلار را هم ندارد. غمگین و رنجوریم که بار ماجراجویی دولت کودتا بر دوش مردم ایران است، ولی مگر همه اینها را میرحسین نگفته بود؟

دوم اینکه: گفتند میرحسین موسوی وحدت و یکپارچگی حکومت را از میان می برد و مثل جوجه اردکی زیبا در میان کلاغ های سیاه حکومت رنگی دیگر و شکلی دیگر دارد و همین باعث می شود تا حکومت و جامعه یکپارچگی و وحدت خودش را از دست بدهد و او را به حصر انداختند تا نتواند وحدت درون حکومت را خدشه دار کند. حق نداشتند و حق نبودند و شرارت شان آشکار شد و کار امروز به جایی رسیده که مجلس سایه رئیس جمهور تقلبی را با تیر می زند و احمدی نژاد ریشه مجلس فرمایشی را از بیخ می کند. قوه قضائیه متهم به فساد مالی است، نیمی از اعضای کابینه عدالت گستر به اتهام اختلاس پرونده دارند، حداقل بیست عضو مجلس فساد مالی آشکارشان به پرونده تبدیل شده. فلان فرمانده سپاه و فلان روحانی طرفدار رهبر می گوید روسای هر سه قوه خائن اند. مثل گرگهای وحشی به جان هم افتاده اند و نه فقط از هم انتقاد می کنند که بدترین فحاشی و توهین را به هم می کنند، کفش به هم می پرانند، مهر به هم می زنند، از دزدیهای همدیگر فیلم می گیرند و کسی در حکومت نیست که کثافت وجودی اش آشکار نشده باشد. فکر می کنید اگر میرحسین و کروبی آزاد بودند و جنبش سبز هر روز در خیابان بود، هرگز می توانست چهره واقعی این آقایان را نشان دهد؟

سوم اینکه: میرحسین را به حصر افکندند و خیابان ها را ملک طلق بسیج و سپاه کردند و مردم را نیز در خانه های شان حصر کردند . این تنها میرحسین نبود که به حصر گرفتار آمد، میلیونها ایرانی در داخل کشور مجبور به خانه نشینی شدند، حداقل پنج میلیون ایرانی در بیرون ایران حصر شدند و محروم از دیدار سرزمین شان ماندند و بخاطر اینکه سر حرف شان مانده بودند، حق دیدار پدر و مادرشان را هم نداشتند. اما مگر زندانبانان خود زندانی زندانیان نیستند. هیچ محصوری گرفتار تر از کلیددار زندان نیست. آقای احمدی نژاد نه در دفترش، بلکه در خیابان هم جرات حاضر شدن ندارد، در مصر کفش می خورد و در حرم امام علیه اش شعار می دهند. معاون و چهره اصلی دولت، آقای مشائی یک سال از همه رسانه ها غایب بود، مهدی کلهر که موسوی را خائن می خواند مدتهاست کلمه ای حرف نزده، رهبر که عامل همه این فجایع است ماههاست که جز در مسائل خاور دور و کرات آسمانی نظر نمی دهد. اگر میرحسین بخاطر اینکه حق می گوید حق بیرون آمدن از خانه اش ندارد، مخالفان و دشمنانش هم چنان رسوای خاص و عام شده اند که جرات حضور در مجامع عمومی ندارند. 

چهارم اینکه: میرحسین به حصر افتاد تا به قدرت نرسد و ایران را از این وضع نکبت و فاجعه بار نجات ندهد. چهره با هوش و چشمان صادق و تیزبین او را در ده دقیقه نفسگیر آن مناظره از یاد نمی بریم که وقتی عواقب ادامه دولت احمدی نژاد را یک به یک تشریح می کرد، تصویر فاجعه ای عظیم در مقابل مان شکل گرفت. سه سال گذشت و آنچه برایمان رخ داد هزار برابر تلخ تر از همان بود که میر ما می گفت. دقیقا 34 سال است اصولگرایان مدعی بودند که اگر ما قدرت را به دست بگیریم به مردم طعم شیرین عدالت را می چشانیم. دولت موسوی در دهه شصت بود و آنها گفتند اگر ما بودیم رونق اقتصادی بود، دولت هاشمی آمد در دهه هفتاد و اصولگرایان گفتند اگر ما بودیم عدالت اجتماعی بود، دولت خاتمی در اواخر دهه هفتاد و نیمه اول هشتاد آمد و اصولگرایان گفتند اگر ما بیاییم هم نان می آوریم و هم ایمان. آمدند، با پادگان و زور و تقلب و فرمان، و هشت سال روز به روز مردم دیدند که حکومت اصولگرایان مسلمان یعنی چه. خدای را شکر که در این دولت نزدیک تر از همه به رهبر، همه قدرت نظام، دهها برابر ثروت کشور، همه رسانه ها، همه خیابانها، همه تریبون های جهانی در دست نزدیکترین برکشیده رهبر و اصولگرایان بود و حاصل مدیریت شان مثل روز روشن شد. اقتصادی که قرار بود اقتصاد اول جهان شود، چنان شد که در 8 سال قیمت سکه طلا بیست برابر، قیمت ارز خارجی چهاربرابر و قیمت زندگی کردن سه برابر شد و ارزش پول فقط در یک سال به یک سوم کاهش یافت. همان قاضی معترف به قتل که می گفت خاتمی چرا در فلان فیلم با زنی دست داده است، متهم شد به رابطه نامشروع با زنی شوهر دار، همان که دزدگیر 88 عرضه می کرد، متهم شد به گم کردن 38 میلیارد دلار از ثروت کشور. همان که می خواست دولت پاک بیاورد و لیست فاسدان مالی را منتشر کند، پرونده دزدی هایش فاش شد و حاصل دولت اصولگرای نزدیک به رهبر معراح برویِ یاعلی گو در زمان ولادتِ شاعرِ با بصیرتِ فرزانه، همین شد که مردم حتی برای یک نفس کشیدن معمولی هم اگر پنجره شان را باز کنند سکته قلبی می کنند.

معلوم است که از حصر میرحسین عزیز غمگینیم. معلوم است که آرزو داریم ای کاش رهنورد بزرگ در خانه اش و در کنار دختران و شوهری که عاشقانه دوستش دارد آزاد بود، معلوم است که دوست داریم کروبی آزاد بود و جنبش مردم را رهبری می کرد، معلوم است که این همه فاجعه و تبهکاری و زشتخوئی که ایران را در معرض فروپاشی قرار داده است، ای کاش هیچ کدام به وجود نیامده بود. ای کاش ما از همه چیز محروم بودیم و سرزمین مان به ورطه بلا و ابتلا نیافتاده بود، اما این مردم عاقل و انسان های شریف و عقل های سالم نیستند که برای تاریخ تصمیم می گیرند. تاریخ را در بسیاری موارد احمق ها می سازند. یا ویران می کنند. 

میرحسین را به حصر انداختند و حالا یک به یک آمده اند و می گویند که اشتباه کردند. می خواهند آزادش کنند، اما حتی از سایه خودشان هم می ترسند. میرحسین وقتی پیام داد به رهبر که « من اگر می خواستم کناره بگیرم نمی آمدم، من بیست سال است اضافی زنده ام و حالا که حرفی زدم تا آخرش می روم.» تکلیف را روشن کرد. همان یک سالی که بیرون بود درس های بسیاری را به مردم طرفدارش داد. 

ما در این سه سال می توانستیم مثل مردم مصر و لیبی و سوریه با همه قدرت به خیابان برویم، آیا با بلایی که سر آنها آمده دوست داشتیم جای آنها باشیم؟ ما در این سه سال می توانستیم با کمترین تلفات و با شهامت و رهبری قاطع مثل انقلاب 57 به پیروزی برسیم و بعد از سه سال تازه امروز کشتار سال شصت مان آغاز شود. و هزار چیز دیگر ممکن بود. اما آنچه رخ داد آن بود که ایرانیان جستجوگر دموکراسی و آزادی و عدالت و استقلال در همه جای جهان فکر کردند. حرکت کردند و تغییر کردند. هر چه حکومت به سوی بن بست و خفقان و مصیبت رفت، جامعه ایرانی به سوی درک روشن تری از آزادی و پذیرش حقوق دیگران رفت. این اتفاق به رفتار تبدیل نشد، چرا که حکومت خیابان و زندگی اجتماعی را از ما به سرقت برده است. اما تغییر فرهنگی بزرگی با جنبش سبز آغاز شده است. 

نمی توانم بگویم که ایران نابود نخواهد شد. رهبر کشور سرنوشت ایران را به خودش گره زده است، می تواند ویران کند، یا اگر شرافت انسانی داشته باشد مثل پاپ استعفا بدهد و برود، اما مردمی که در حصر بودند و هستند نه به اندازه زمانی که میرحسین زندانی شد، هزار بار بیش از آن به او اعتقاد دارند. نه فقط همراهانش، بلکه دشمنان و مخالفانش هم گفته اند که اشتباه کرده اند. 

اگر میرحسین آزاد بود، با حکومتی که هنوز به نتیجه نرسیده بود که ذاتا ناتوان است، با مردمی که هنوز گرم بودند و تا عمق جان شان درک نکرده بودند آزادی و دموکراسی چه ارزش هایی دارد و چقدر برای ما ضروری است، با اپوزیسیون خیالباف پوسیده که سی سال است توهمات گذشته را برای ایران آینده می خواهد و سه سال قبل صدای شان مثل بوی خوش خدمت دولت خفه مان می کرد و حالا همه شان به مشروطه شان رسیده اند و خوشبختانه آلزایمر دموکراسی و آزادی گرفته اند، شاید دردسر ایران برای رسیدن به دموکراسی بسیار بیش از این بود. 

دانه هایی که نقاش شهر در دل دوستدارانش و دوستداران آزادی و عدالت کاشته بود، زمان برده است و به بار نشسته است و در این برهوت خشکی و ویرانی تنها درخت سبزی است که همچنان مانده است. تنها درختی که زیر سایه اش یک زندگی آزاد و برابر و زیبا برای ایرانیان ممکن است.
 

 


***

  

هزینه دروغ اهل بصیرت / صدیقه وسمقی




بر موی آشفته اش
شانه می زنید
بر روی سیاه او،
چشم سفید او،
و ابروی کژدمش،
سرخاب و
سرمه و
وسمه می کشید
اما زیبا نمی شود! 
روی از آئینه بر نگردانید
چشم بر آئینه مبندید
آئینه را مپوشانید
بیهوده آئینه را نشکنید
آنکه در قاب آئینه پیداست
چیزی جز اندرون شما نیست
از زشتی آن بیزارید
گریزانید
اما شما را از او گریزی نیست!
او نتیجه اعمال زشت شماست
که در برابرتان
در قاب آئینه ایستاده است
او همان فتنه ایست که لقلقه زبان شماست
فتنه ای که یک شب،
در بستر حرام زائیدید
و فردا هلهله کردید
و فرزندان ما را،
برایش عقیقه کردید
و ته مانده آبروی خود را،
و دار و ندار ما را،
برای او صدقه دادید
او، نمایش انحراف شماست
او، یک تف سربالاست
که گمان نمی کردید به صورتتان بر گردد
او، یک دانه ی جو است
که با کرامات شما گندم نشد
این حشره موذی،
که در گوش تان وز وز می کند 
و سوراخ دماغ تان را می کاود
و خواب از چشمان تان ربوده،
نتیجه اعمال زشت شماست
او که اکنون گریبان تان را گرفته است،
نتیجه تقلب بزرگ شما،
هزینه ی دروغ شما – اهل بصیرت – است!

 

 

نگاه کنید!
از بصیرت شما
دیگر هوا برای تنفس نمانده است
خاک و آب آلوده است
از بصیرت شما،
پست، بالا
و بالا ، پست
و جهت حرکت چرخ ها
معکوس گشته است
زندگی، اینجا
طعم تلخ انرژی هسته ای دارد
مشام ما 
بجای بوی نان تازه
از بوی تعفن رادیواکتیو پر شده است
کودکان ما،
جوان نشده پیر می شوند
نگاه کنید!
از بصیرت شما،
وطن، گورستان شده است
سی وچهار سال است که صدای شما،
مثل طبل جنگ
مثل صدای پای دشمن
گوش های ما را می خراشد
دیگر ساکت شوید!
بگذارید زندگی سبز شود
جان بگیرد
بر خیزد
ما محتاج زندگی هستیم

 

 

نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.

 


*****

 

 

ارسال به :


نظرات
ارسال نظر
Commenting is not available in this weblog entry.