پنج‌شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۸ -
- 20 Jun 2019
16 شوال 1440 آخرین به روز رسانی : ساعت ۱۴:۱۷ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
سالی که گذشت، سالی که می آید
در آستانه سال ۱۳۹۲، ویژه نامه ی نوروزی جرس منتشر شد. گزارش های سیاسی، اقتصادی و فرهنگی، گفتگو با شخصیت های صاحب نظر در خصوص تحولات داخلی و خارجی ایران و مجموعه ای از یادداشت های  متنوع را در این ویژه نامه بخوانید  

 


------------------------------------------------------------------------------------------------


 
گزارش

 آرایش سیاسی ایران: تیرگی‌های ۹۱، تردیدهای ۹۲مهدی تاجیک
اقتصاد در ۱۳۹۱ :  سال سرشکستگی و ورشکستگی
هفت پرده هنر ایران در سال ۹۱: نبرد با سانسور، توقیف و توقف / سعید زندگانی

 
گفتگو

انتخابات، موضوع جامعه مدنی و کنشگرانش نیست /گفتگو با سهراب رزاقی 
نمی توان به آینده دموکراسی در خاورمیانه دل بست / گفتگو با حسین سیف زاده 


یادداشت 

معجزه ی شادی / طاها پارسا
نوروز فرصتی برای تحول / زهرا ربانی املشی
«بهار» و رویش جوانه های امید / حسن فرشتیان
بهار در جان ماست / مرتضی کاظمیان
انتخابات سال آینده و چند ملاحظه / جمیله کدیور
سال نو و آینده ایران / علی مزروعی
مسئولیت امنیتی شدن انتخابات با کیست/ حسن یوسفی اشکوری


اندیشه 

 نـوروز آئینی «پیش آریایی» / ناهید توسلی


***


نبرد با سانسور، توقیف و توقف؛هفت پرده هنر ایران در سال ۹۱ : سعید زندگانی

جرس – اگر بخواهیم حال و روز هنر ایران را در سالی که به پایان آن رسیده ایم در فشرده‌ترین حالت بیان کنیم، می شود همانکه «جمال میرصادقی»؛ نویسنده پیش کسوت و نامدار کشورمان آبانماه گذشته در گفت و گوئی با خبرگزاری «ایلنا» ضمن اشاره به ۵ عنوان کتابش که چندین سال است در سانسور وزارت ارشاد بلاتکلیف مانده، مطرح کرد: "مدت‌هاست این کتاب‌ها منتظر دریافت مجوز انتشار مانده‌اند و به هر سازی که وزارت ارشاد می‌زند رقصیده‌ایم و فایده‌ای نداشته است... می‌توانم بگویم دولت اصلاحات بهترین دوره زندگی من بوده است، این دوره حتی از دوره‌ی پیش از انقلاب هم بدون مشکل‌تر بود. از طرف دیگر همین دوره فعلی هم بد‌ترین دوره زندگی من بوده و مشکلات و معضلات بی‌سابقه بوده است."

آنچه میرصادقی می گوید، نه تنها در زمینه شعر و ادبیات، بلکه در تمام زمینه‌های هنر خودنمائی می کند. سانسور، توقیف و توقف، صحنه آرای همه فعالیتهای هنری از سینما، تئاتر، موسیقی و هنرهای تجسمی در آخرین سال دولت احمدی نژاد بوده است. اگر درخششی هم بوده، در خارج از مرزهای ایران اتفاق افتاده است؛ آنجا که هنرمندان ایرانی توانستند در مجالهای اندک توانائی‌های بزرگ خود را به دنیا نشان بدهند.


«پیرپرنیان اندیش» رونق بازار ادبیات

در جشنواره شعرفجر امسال، گزینش تازه‌ای بنام «شاعر مردمی ده سال اخیر» هم مطرح بود که در نهایت دو شاعر آئینی نزدیک به حکومت (علیرضا قزوه هماهنگ کننده نشست سالانه شاعران با رهبر جمهوری اسلامی و حمیدرضابرقعی عضو همیشگی این نشست) از این گزینش به عنوان شاعران مردمی دهه اخیر بیرون آمدند و معرفی شدند؛ در حالیکه از بزرگان شعر ایران تنها محمدرضا شفیعی کدکنی در رتبه‌های بعدی نامشان در این گزینش آمد، اما نه از سیمین بهبهانی نامی بود و نه از هوشنگ ابتهاج (سایه) و محمد قهرمان؛ نه از شاعران درگذشته این دهه مانند قیصر امین پور، حسین منزوی و عمران صلاحی و نه از زندگانی که به جنبش سبز تعلق دارند مانند ساعدباقری، عبدالجبارکاکائی و سهیل محمودی که مغضوبند اما مجموعه شعرهایشان همچنان دست به دست می گردد.

اما این کاستی را فروش دور از انتظار خاطرات «سایه» جبران کرد؛ آنجا که انتظار چند ساله اهالی فرهنگ و قلم برای خواندن خاطرات یکی از اسطوره‌های شعر و فرهنگ معاصر به سرآمد و دیماه گذشته خاطرات هوشنگ ابتهاج (ه.الف. سایه) در دو جلد و ۱۵۰۰ صفحه با ۲۰۰ صفحه عکس رنگی و سیاه وسفید با عنوان «پیر پرنیان اندیش» از سوی انتشارات سخن منتشر شد و در عرض یک ماه به چاپ سوم رسید، آنهم با ۷۵ هزار تومان قیمت! از سوی دیگر محمود دولت آبادی هرچه کرد نتوانست مجوز انتشار کتابش «زوال کلنل» را بگیرد که پیش از این به زبانهای آلمانی و انگلیسی منتشر شده و او را نامزد دریافت جایزه «بوکر» آسیا کرده بود. دولت آبادی حتی این موضوع را با وزیر ارشاد در آئین سوگواری سیمین دانشور مطرح کرد که حاصلی جز این نداشت که به کتاب دیگر او «میم و آن دیگران» مجوز انتشار دادند. در این کتاب، دولت آبادی به‌ترتيب خاطرات و دیدگاههای خود را درباره‌ اين نام‌ها نوشته شده است: «محمدعلي جمالزاده»‌، «جلال آل ‌احمد»، «سيمين دانشور»، «مهدي اخوان ‌ثالث»‌، «احمد شاملو»، «محمدعلي سپانلو»، «جواد مجابي»، «علي‌اشرف درويشيان»، «سهراب شهيدثالث»، «پيتر هانکه»، «آرتور ميلر»، «عبدالحسين نوشين»، «بهرام بيضايي»، «اکبر رادي»، «هوشنگ گلشيري»، «رضا براهني»، «ناصر تقوايي»، «محمدرضا لطفي»، «سارا دولت‌آبادي»، «محمدحسين ماهر»، «فريدون آدميت» و «جيمز جويس». نشر چشمه که ناشر آثار دولت آبادی است، از مهرماه سال ۸۷ رمان‌هاي «زوال کلنل» و «طريق بسمل شدن» را براي دريافت مجوز نشر ارائه كرده و منتظر نشسته است.

«نشر چشمه» ناشری بود که در این سال فعالیتهایش برای نشر کتابهای جدید به حالت تعلیق درآمد. انتشارات «طرح نو» نیز اعلام کرد که سه سال است به این انتشاراتی اجازه چاپ هیچ اثری را نمی دهند و از این رو کتابفروشی را می بندد و کارها را تعطیل می کند. نویسندگان و شاعران بسیاری هم بودند که پس از ماهها و سالها انتظار بازهم نتوانستند پروانه انتشار برای آثار خود بگیرند، یکی از آن میان «رحیم اخوت» نویسنده و منتقد اصفهانی است که اعلام کرده به هیچ یک از آثار او در طول شش سال گذشته، مجوز انتشار نداده اند!


موسیقی ایران همچنان محروم از حضور شجریان

حال و روز موسیقی را هم مجید درخشانی دوشنبه گذشته پس از پایان کنسرتش با گروه «سروآزاد» در بندرعباس و در جمع خبرنگارن رسانه‌ها مطرح کرد: "صدا و سیما به موسیقی پاپ و بازاری توجه بیشتری دارد و آهنگهایی‌های سنتی هم که پخش می‌کند به‌صورت سفارشی است که این کار ضربه‌ای شدید به موسیقی اصیل ایرانی وارد می‌کند. در حال حاضر بخشی از موسیقی سنتی در کشور ما که شامل تولیدات سفارشی است بیشتر مورد حمایت قرار گرفته و معمولا درصدا و سیما نیز این‌گونه از موسیقی سنتی پخش می‌شود؛ اما موزیسین‌های دیگر که به صورت آزاد گروههایی تشکیل داده و فعالیت می‌کنند، از بسیاری از حمایت‌ها محروم هستند."

درخشانی سرپرست و آهنگساز گروه «شهناز» نیز هست که خوانندگی آنرا استاد شجریان به عهده دارد. مدتی است بخاطر طرح انتقادهایش پس از انتخابات ۸۸ مجال کار و فعالیت در ایران به شجریان نمی دهند و تنها هفته گذشته فیلم آخرین کنسرت او با گروه «شهناز» که شش سال پیش در تالار وزارت کشور روی صحنه رفت، مجوز انتشار گرفت. این کار را «محمد رضا هنرمند» کارگردانی کرده که خود چند سال است مجال فعالیت در سینما و تلویزیون را ندارد. در غیاب شجریان بزرگ، پسرش «همایون» توانست در طول سال کنسرتهائی در تهران و شهرستانها با گروه «سیاوش» که به نام هنری پدرش در سالهای جوانی (سیاوش شجریان) تشکیل داده روی صحنه برود و با استقبال روبرو شود.

حسین علیزاده، محمدرضا لطفی و برخی دیگر از نامداران موسیقی نیز توانستند به سختی درتهران و چند شهرستان روی صحنه بروند؛ ضمن آنکه چندین کنسرت به دلایل مختلف لغو شد از جمله کنسرت احسان خواجه امیری در شهرستان نورکه مسئولین ارشاد نگذاشتند به دلیل تفکیل جنسیتی برگزار شود. علیرضا قربانی و علی قمصری از برگزاری کنسرت در مشهد بازماندند؛ کنسرت شهرام ناظری در شیراز لغو شد، محمدرضا لطفی و «همنوازان شیدا» اجازه برگزاری کنسرت در بابلسر را پیدا نکردند و گروه «قمر» به خوانندگی سالار عقیلی نیز در همدان نتوانست برنامه خود را اجرا کند؛ همچنانکه گروه «شهنازی» به سرپرستی داریوش پیرنیاکان و خوانندگی محمدرضا نوربخش در کرمان نتوانست روی صحنه برود.

پس از لغو گروه شهنازی، داریوش پیرنیاکان که سخن گوی خانه موسیقی نیز هست، به وزیر ارشاد تاخت و در یک نشست رسانه‌ای گفت: "شخص وزیر ارشاد باید درخصوص این اتفاقات پاسخگو باشد. چرا این همه کنسرت در این کشور لغو می شود؟ اصلا مسئولیت وزیر ارشاد چیست؟ چرا معاونت هنری ارشاد جوابگوی این اتفاقات نا خوشایند نیست؟ من احساس می کنم در وزارت ارشاد، معاونت هنری و در کل سیاست‌های کلان فرهنگی توانایی نظارت وجود ندارد. وزیر ارشاد باید بازخواست کند که در فرهنگ مملکت چه می گذرد؟ اگر آقای وزیر این توانایی اجرایی را ندارند باید به نمایندگان مردم پاسخ دهد و بگوید من توانایی اداره مجموعه خودم را ندارم. متاسفانه هر استانی برای خودش قانون خودش را دارد و هر مسئولی هم با سلیقه خاص خودش عمل می کند. کار مسئولین تنها جلسه گذاشتن و حرف زدن شده است"!


سینما: موفقیت در خارج، توقیف در داخل!

آخرین موفقیت بین المللی سال ۹۰ که اوج جلوه جهانی سینمای ایران شناخته می شود، اسکار اصغر فرهادی برای «جدائی نادر از سیمین» بود و آخرین موفقیت جهانی امسال را نیز همین فیلم رقم زد که از سوی انجمن منتقدین فیلم استرالیا، بهترین فیلم خارجی سال ۲۰۱۲ در این کشور شناخته شد. فرهادی در حال تدوین آخرین فیلمش «گذشته» است که آنرا در فرانسه ساخته و پیش بینی می شود یکی از ده فیلم مطرح جهان در سال ۲۰۱۳ باشد. عباس کیارستمی هم فیلم «همچون یک عاشق» را در ژاپن ساخت و به نام این کشور در جشنواره‌های بین المللی از جمله «کان» به نمایش درآورد. اما مهم‌ترین جایزه جهانی سینمای ایران، خرس نقره‌ای برلیناله برای فیلمنامه «پرده بسته» جعفر پناهی بود که سینمای ایران در این سال به دست آورد، فیلمی که جعفر پناهی آنرا به کمک کامبوزیا پرتوی ساخت و دور از چشم سانسورچی‌ها به جشنواره برلین فرستاد. پرتوی و مریم مقدم بازیگر این فیلم، هنگام بازگشت به ایران در فرودگاه گذرنامه‌های خود را به مامورین امنیتی تحویل دادند تا مانند پناهی آنان نیز ممنوع الخروج از وطن باشند!

اما خبرسازترین ماجرای سینمای ایران در سال ۹۱ را می توان اعلام انحلال خانه سینما از سوی وزیر ارشاد و ماجراهای پس از آن ذکر کرد. هنگامی که وزیر ارشاد خانه سینما را منحل اعلام کرد، سینماگران شکایت به احمدی نژاد بردند و او که رئیس شورایعالی سینماست، با انتخاب مسعود جعفری جوزانی به عنوان نماینده این شورا خواستار اصلاح اساسنامه در کمیته‌ای شد که سه تن از ارشاد و سه تن از خانه سینما نیز در آن عضویت داشتند. این کمیته اساسنامه را اصلاح و تدوین کرد و تحویل دفتر ریاست جمهوری داد. به این ترتیب امید می رفت که خانه سینما تا نوروز بازگشائی شود. اما جواد شمقدری که امسال از معاونت سینمائی وزارت ارشاد به ریاست «سازمان سینمائی» پرکشیده است، با کمک نمایندگان ارشاد در کمیته اصلاح اساسنامه، بازهم «دبه» درآورد که عنوان جمهوری اسلامی باید به نام خانه سینما اضافه شود؛ کاری که در نهادهای دیگر مانند «خانه موسیقی» سابقه ندارد. پس از این کارشکنی، هیئت مدیره خانه سینما اعلام کرد تا این شمقدری و وزیر ارشاد فعلی حضور دارند، امیدی به بازگشائی این نهاد با بیش از پنج هزار نفر سینماگر عضو وجود ندارد.

دعوای حوزه هنری، سازمان هنری شهرداری تهران و شورای نمایش در ارشاد بر سر اکران فیلمها در سینماهای تحت پوشش این سه نهاد، کاری که کرد این بود که بر خلاف سال گذشته تعداد فیلمهائی که فروششان به بالای یک میلیاردتومان رسید، از تعداد انگشتان یک دست تجاوز نکرد. اما فهرست فیلمهای توقیفی پس از انقلاب توانست از مرز ۲۰۰ فیلم بگذرد. فیلمهای «پاداش» و «خیابانهای آرام» کمال تبریزی همچنان نتوانستند پروانه نمایش بگیرند، ضمن آنکه مجموعه تلویزیونی «سرزمین کهن» ساخته این کارگردان نزدیک به جنبش سبز نیز در میان راه از تولید بازمانده است. ابراهیم حاتمی کیا نیز ناامید از نمایش «گزارش یک جشن» به ساخت «چ» از زندگی شهید چمران پرداخت. فریدون جیرانی پس از کنار گذاشته شدن از اجرای برنامه تلویزیونی «هفت» فیلم «من مادر هستم» با بازی باران کوثری را ساخت که با حمله انصار حزب اله از پرده پائین آمد. «نیاز» بهرام بهرامیان، «زندگی خصوصی» محمدحسین فرح بخش و «زندگی مشترک آقای محمودی و بانو» ساخته روح اله حجازی دیگر فیلمهای توقیف شده امسال بودند. می شود به این لیست فیلم برگزیده مردم در جشنواره فیلم فجر سال ۹۰ «برف روی کاجها» ساخته پیمان معادی را هم اضافه کرد که هنوز نتوانسته پروانه نمایش بگیرد و اکران آن چند بار به تعویق افتاده است. «حوض نقاشی» ساخته مازیار میری فیلم مردمی امسال نیز سرنوشتی چون «برف روی کاجها» دارد. میری حتی برای دریافت تندیس سیمرغ بلورین جشنواره نیامد چرا که معتقد بود حق فیلمش را خورده اند و با اینکه شش درصد از فیلم بعدی (هیس... ساخته پوران درخشنده) بیشتر امتیاز آورده، ولی شمقدری دخالت کرده تا سیمرغ بلورین را بطور مشترک به این دو فیلم بدهند. همه اینها شاید گفته ناصر تقوائی را تائید کنند که در مراسم تجلیل از خود گفت: "آنقدر فیلم نمی سازم تا این سینما بمیرد"!


تئاتر: گریه انتظامی و دردسرهای باران کوثری

تئاتر ایران تیرماه امسال پدر خود «حمید سمندریان» را از دست داد. عزت اله انتظامی او را استاد خود خواند و در بدرقه‌اش سخت گریست و بازیگران تئاتر که حالا چهره‌های مطرح سینما و تلویزیون ایران هستند، از رضا کیانیان گرفته تا حامد بهداد و امیرجعفری و پیام دهکردی، در سوگ استاد خود سنگ تمام گذاشتند. کانون کارگردانان خانه تئاتر نیز درمراسم سالانه خود که هر سال روز ۲۵ اسفند برگزار می‌شود و به یکی از هنرمندان باسابقه‌ی تئاتر، تندیس ویژه کانون کارگردانان را اهدا می‌کند، امسال این تندیس را به یاد حمید سمندریان به همسر او «هما روستا» خواهد داد.

در آنسوی جهان و در آغاز تابستان دوست و همکار دیرین سمندریان «بهرام بیضائی» که در تبعیدی خود خواسته به دانشگاه «استانفورد» آمریکا رفته، نخستین اجرای نمایش "جانا و بلادور" را به روی صحنه برد. این نمایش بازسازی نوینی از "سایه بازی"، یکی از قدیمی‌ترین شیوه‌های نمایشی کشورهای مشرق زمین است. محسن نامجو خواننده پرسروصدای ایرانی مقیم آمریکا و «مژده شمسائی» همسر بیضائی، راویان این نمایش بودند که در تئاتر «کابرلی کامیونیتی سنتر» شهر پالو آلتو در حومه سن فرانسیسکو بر روی صحنه آمد و با استقبال تماشاگران ایرانی و غیر ایرانی مواجه شد.

باران کوثری نه تنها برای نمایش فیلم «من مادر هستم» دردسرساز شد، بلکه اجرای دونمایش را نیز دچار مشکل کرد. نمايش «روايت ناتمام يک فصل معلق» به کارگردانی هومن سیدی، در تئاتر شهر تهران به دلیل بازی باران کوثري درآن متوقف شد و از آنجائي که نمايش با استقبال تماشاگران مواجه شده، به کارگردان پيشنهاد دادند که با تغيير اين بازيگر مي‌تواند دوباره تئاترش را به صحنه ببرد. این کار اما در نمایش «خشکسالی و دروغ» کارساز نیافتاد و اجرای آن در شیراز به دلیل حضور باران کوثری لغو شد و حتی با وجود تغییر بازیگر نیز امکان اجرای مجدد پیدا نکرد. باران کوثری که همراه مادرش فیلمساز نامدار«رخشان بنی اعتماد» در این سه سال بصورتی آشکار از جنبش سبز مردم ایران حمایت کرده اند، در مورد جلوگیری از فعالیتهای هنریش می گوید که کسی مستقیم با خود وی تماس نگرفته که از ممنوعيت کاريش بگويد؛ اما در مورد نمايش "خشکسالی و دروغ" محمد يعقوبی کارگردان این نمایش به سراغ حراست مرکز هنرهای نمايشی رفته و از آن‌ها خواسته است تا نامه ممنوع از کار بودن باران را نشانش دهند اما آنها گفته‌اند اجازه چنين کاری را ندارند!


هنرهای تجسمی: نمایش در آنسوی آبهای خلیج فارس

آثار بزرگان هنرهای تجسمی بهای گرانی با خود دارند؛ خیلی از آنها هم با دلار قیمت گذاری می شوند. در سالی که دلار چنان بالا رفت و توان اقتصادی مردم ایران چنین پائین آمد، نمایشگاههای اساسی هنرمندان عرصه نقاشی و خوشنویسی و مجسمه سازی ایران نیز در خارج و بویژه در شیخ نشینهای پولدار آنسوی آبهای خلیج فارس شکل می گیرد؛ از جمله نمایشگاهی که قرار است نگارخانه "ری‌را" روز یکشنبه ۲۷ اسفند ماه از آثار پرویز کلانتری و علی شیرازی دو استاد نقاشی و نقاشیخط ایران در مرکز استراتژیک تجاری دوبی (DIFC ) دوبی برگزار ‌کند.

فعال‌ترین چهره پیش کسوت هنرهای تجسمی در سال ۹۱ پرویز تناولی پدر مجسمه سازی نوین ایران بود که اردیبهشت ماه نمایشگاهی از آثار خود و ۳۹ شاگردش را با عنوان «آثار سه نسل» در تهران برپا کرد و چند ماه بعد این نمایشگاه را به کویت برد. نمایش تندیسهای کوچک با عنوان «جواهرات دست ساز تناولی و شاگردان» و همچنین نمایشگاه فرشهای طراحی شده به وسیله این هنرمند که پژوهشگری سرشناس در زمینه فرش دستباف نیز به شمار می رود، از دیگر فعالیتهای تناولی در سال جاری بود که در داخل و خارج از ایران برگزار شد.. او همچنین کتاب «عجایب عالم» را نیز رونمائی کرد. این کتاب در حقیقت ورقهائی از یک کتاب قدیمی با چاپ سنگی است، که تناولی نقاشیهائی از خود به آن افزوده است.

 اما مهمترین رویداد داخلی هنرهای تجسمی را می توان دومین نمایشگاه «تابلوهای کوچک» در «گالری آریا» در تهران دانست که از چهارم تا بیستم اسفند ماه با هدف جمع‌آوری مجموعه آثاری که ارزش هنری آنها را اندازه اثر تعیین نمی‌کند، در قالب نقاشی، طراحی، چاپ دستی و تصویرسازی در این گالری پاگرفت. «آریا اقبال شکوهی» مدیر گالری آریا اعلام کرد که آثار ۳۲۵ هنرمند به نمایش درآمد که از آثار هنرمندان پیشکسوت و باسابقه‌ای چون آیدین آغداشلو، ابراهیم جعفری، کامبیز درم‌بخش،پریوش گنجی، گیزلا وارگاسینایی، سیروس آقاخانی، هوشنگ هاتفی، شاهو بابایی، علیرضا سعادتمند، تا هنرمندان جوانی را که تاکنون نمایشگاهی نداشته اند شامل می شد. قیمت تابلوها بر پایه صدهزارتومان، به صورت حراج تعیین می شد که اثری از آیدین آغداشلو نقاش پیش کسوت، در روز اول هشت بار متمادی چوب حراج خورد.


در گذشتگان و آنان که به قطعه هنرمندان راه نیافتند

سال ۱۳۹۱ سالی بود که نزدیک به نود هنرمند صاحب نام در رشته‌های مختلف از میان ما رفتند که یکی از آخرین آنان «پارسا احتشامی» نی نواز جوان اما صاحب سبکی بود که اواسط اسفند ماه به دلیل افسردگی به زندگی خود پایان داد. افسردگی و درماندگی تعداد مرگ و میر در میان هنرمندان را چنان بالا برده است که حمید شاه آبادی معاون هنری وزیر ارشاد مجبور شد به همراه تعدادی از هنرمندان با اکبر توکلی مدیرعامل سازمان بهشت زهرا دیدار کند. به درخواست شاه آبادی مبنی بر گسترش قطعه هنرمندان، توکلی وعده داد در این زمینه اقدامات ویژه‌ای انجام شود. اما همین معاون هنری مساعدت نکرد تا پیکر نقاشی چون فریده لاشائی در قطعه هنرمندان دفن شود. لاشائی رفت تا در «دربندسر» و در دامنه البرز آرام بگیرد و به دلیل مخالفت مهدی چمران رییس شورای شهر تهران، پیکر نویسنده و پژوهشگری چون احسان نراقی در قطعه ۲۳۳ (عادی)، ردیف ۸۰ شماره ۵۰۱ بهشت زهرا به خاک سپرده شد.

پس از احسان نراقی، محمود گلاب دره ای، قمر آریان و ایرج زهری نامدارانی بودند از عرصه ادبیات به جهان باقی شتافتند. پیکر جاهد جهانشاهی نویسنده، مترجم و منتقد تئاتر نیز به دلیل اندیشه‌های سیاسی او اجازه دفن در قطعه هنرمندان را نیافت. از دنیای نمایش علاوه بر حمید سمندریان، نامدارانی چون شاپور قریب، فهیمه راستکار، ایرج قادری، علی کسمائی و ایرن در گذشتند. حسن کسائی، جلال ذوالفنون، همایون خرم، فریدون پوررضا، قاسم جبلی و بهرام سارنگ بزرگان عرصه موسیقی بودند که از میان ما رفتند. فریده لاشائی نقاش، منصوره حسینی نقاش و فتحعلی واشقانی فراهانی خوشنویس، نامدارانی از عرصه هنرهای تجسمی بودند که وفات یافتند؛ خدایشان بیامرزد!


مشائی با نشان درجه یک فرهنگ و هنر بر سینه

پرونده رویدادهای هنری در سال ۱۳۹۱ را نمی توان بست بدون آنکه به نقش «اسفندیار رحیم مشائی» در آن اشاره کرد. بخصوص در ماههای آخر دولت احمدی نژاد، نقش این یاردیرین در فعالیتهای مربوط به هنرمندان بیشتر شده است چرا که جریان وابسته به گروه احمدی نژاد می خواهد به هر شکلی که می تواند، از مشائی یک «پرزیدنت» بسازد و چون با وجود مخالفتهای بسیار در درون حکومت نمی تواند این خواسته را آشکار سازد، به تبلیغ او از راه هنر و با یاری هنرمندان نزدیک به دولت پرداخته است. پس از حضور مشائی در همایشی که «جشن بزرگ هنرمندان» نام گرفته بود و جز تعدادی انگشت شمار، هنرمند صاحب نامی در آن به چشم نمی خورد، جشن دیگری به بهانه نوروز تدارک دیده شد تا این بار خود احمدی نژاد بیاید و «مدال درجه یک فرهنگ و هنر» بر سینه مشائی بزند؛ با سخنان حکیمانه او بغض کند، دست یار غار خود را بالا ببرد و به زبانی دیگر بگوید که هر که مرا می خواهد، او را هم باید بخواهد!

در این مراسم که روز یکشنبه در سالن اجلاس سران و با حضور بازیگرانی چون داریوش ارجمند و محمد علی نجفی و آواز خوانی سالار عقیلی برپاشد و گروههای رقص از مناطق مختلف زدند و پایکوبی کردند، هادی خانی مدیرکل اعطای نشان‌های عمومی اعلام کرد به پاس تلاش‌های موثر و خدمات ارزشمند اسفندیار رحیم مشایی در عرصه فرهنگ و هنر کشور و رشد و تعالی آن از سوی رئیس جمهور نشان درجه یک فرهنگ و هنر به وی اعطا می شود. سپس احمدی نژاد آمد و گفت که «مهندس مشايي داراي انديشه و نظريه در زمينه‌هاي گوناگون به خصوص در مسائل بنيادين جهاني، انساني و مديريت جهان است و بنده بر خود وظيفه ديدم به نمايندگي از ملت ايران از ايشان به نمايندگي از فرزندان شايسته ملت تقدير كنم."

احمدی نژاد با بیان اینکه ایشان برای همه مانند برادری دلسوز و امین دلسوزی می‌کنند، خود را حتی کوچکتر از آن دید که به سینه مشائی مدال بزند وافزود: "البته بنده براي نصب مدال از ايشان اجازه گرفتم و اين كار را جزء افتخارات زندگي خود مي دانم كه عليرغم همه هياهوهاي بي بنيان، خداي متعال اين توفيق را داد كه بنده به نمايندگي از ملت، از اين فرزند برومند قدرداني كنم و مطمئنا ملت ايران قدر فرزندان خود را مي شناسد و شناخته است. اگر بخواهيم مهندس رحيم مشايي را در يك كلمه توصيف كنيم بايد بگوييم مهندس مشايي مردي است بهاري بهاري بهاري." حالا این آقای بهاری با نشان جدید بر سینه اش، چه ارمغانی برای فرهنگ و هنر ایران خواهد آورد؟ باید صبر کرد و دید!

بازگشت به بالا

 ***


اقتصاد در ۱۳۹۱: سال سرشکستگی و ورشکستگی 

جرس: حالا خیلی از تئوریسین‌های اقتصادی حکومت ایران ترجیح می دهند که عنوان " اقتصاد مقاومتی" را به عنوان استراتژی کنونی جمهوری اسلامی برای اداره اوضاع بکار ببرند. عنوانی که در ظاهر نشان از مقاومت در برابر موج پرقدرت بحران اقتصادی دارد اما در عمل آنچه طی یکسال گذشته اتفاق افتاده است چیزی جز شکسته شدن سدهای تورم و بیکاری و هرج و مرج اقتصادی نبوده است. برای ایرانی‌ها این سال شاید یکی از بدترین سال‌ها بود. سالی که تحریم‌ها درِ خانه تک تک ایرانیان را زد، بازار ارز به شکلی دیوانه وار از پله‌های قیمت بالا رفت و مردم پراید ۲۰ میلیونی، مرغ کیلویی ۸ هزار تومانی و پسته کیلویی ۵۰ هزار تومانی را هم دیدند.


پیام بی‌معنی

وقتی رهبر جمهوری اسلامی در پیام تبریک خود به مناسبت آغاز سال ۱۳۹۱ با موجه نشان دادن عملکرد دستگاه‌های دولتی، این سال را سال تولید ملی نامید لابد انتظار داشت که شاخص‌های تولید داخلی طی این سال جهشی را نشان دهد اما اکنون که آخرین روزهای اسفند ۱۳۹۱ است همه شواهد بیانگر ورشکسته شدن بیش از پیش واحدهای تولیدی و درماندگی تولیدکنندگان در مقابل بحران اقتصادی است. علیرضا محجوب عضو کمیسیون اجتماعی مجلس در ابتدای اسفند ماه در توصیف وضعیت واحدهای تولیدی اذعان کرد که " از هر ۱۰ واحد تولیدی ۸ واحد دارای وضعیت بحرانی و نزدیک به بحران هستند." این آمار را باید در کنار خبرهای هر روزه از تعطیلی کارخانه ها، هشدارهای تولیدکنندگان درباره تورم سرسام آور مواد اولیه و بیکاری کارگران در اثر از دست رفتن ظرفیت‌های تولیدی قرار داد تا بتوان تصویری واضح تر از شکسته شدن چفت و بست‌های اقتصاد ملی ایران داشت. اقتصادی که حتی در بخش‌های استراتژیک که از حمایت‌های بی‌دریغ دولتی هم بهره مند است به ورطه سقوط افتاده و بحرانی‌ترین روزها را تجربه می کند. افزایش قیمت خودروهای داخلی طی ماه‌های اخیر گواهی بر این بحران است. بحرانی که دخالت‌های دولتی و تزریق کمک‌های کلان به این بخش‌ها هم نتوانسته از اثر آن بکاهد.


شلیک تحریم‌ها به مغز اقتصاد ایران

به هم ریختگی اقتصاد ایران طی سال گذشته تحت تاثیر تحریم هایی بوده است که از سوی قدرت‌های غربی برای مقابله با برنامه هسته‌ای ایران به اجرا گذاشته است. تحریم هایی کمر شکن که تمام صنایع استراتژیک از نفت و گاز و پتروشیمی گرفته تا نظام بانکی را هدف قرار داده است و به طور مستمر بر دامنه آن افزوده شده است. مقام‌های ایران برای مدتی طولانی نسبت به پذیرفتن تاثیر تحریم‌ها مقاومت می کردند و ادعایشان این بود که اقتصاد ایران توانمندی مقابله با تحریم‌ها را دارد اما حالا دیگر جایی برای تکذیب و مقاومت نمانده است. محمود احمدی نژاد رییس قوه مجریه که پس از اولین دور تحریم‌های شورای امنیت سازمان ملل از قطعنامه‌ی تحریم به عنوان " کاغذپاره" یادکرده بود اکنون در هر سخنرانی و موضع گیری گناه بحران اقتصاد را به گردن تحریم‌ها می اندازد و از ان مهم تر این که آقای خامنه‌ای رهبر جمهوری اسلامی هم که همیشه اصرار بر بی‌اثر بودن تحریم‌ها داشته است به تازگی از موضع خود عقب نشینی آشکاری کرده و از این تحریم‌ها با تعبیرِ تحریمهای " وحشیانه" یاد کرده است. او روز ۱۷ اسنفد ماه هم در سخنانی با اعتراف به تاثیر تحریم‌ها گفت که تحریم‌ها باعث بروز برخی مشکلات اقتصادی و معیشتی برای مردم شده است. با این حال او در مقام بلندپایه‌ترین مقام جمهوری اسلامی که قدرت تصمیم گیری درباره مساله هسته‌ای را نیز در اختیار دارد هنوز چندان متمایل به مصالحه با غرب نیست. او در واکنش به آخرین دور مذاکرات ایران و اعضای گروه۱+۵ که روز ۸ و ۹ اسفند ماه در قزاقستان برگزار شد، گفته است که غرب در این مذاکرات امتیازی به ایران نداده و حسن نیت این کشورها باید در مذاکرات آینده مشخص شود. موضع او در شرایطی ابراز می شود که مذاکره کنندگان ایرانی و غربی پس از پایان این مذاکرات خوشبینی نسبی درباره دست یافتن به توافق داشتند با این حال از آنجا که رهبر جمهوری اسلامی تصمیم گیرکلیدی درباره پرونده هسته‌ای است این موضع بدبیانه او می تواند همین امیدهای حداقلی را نقش برآب کند. بر آب شدن امیدها یعنی تحریم‌های بیشتر. تحریم‌های بیشتر هم معنایی جز ویرانی بیشتر اقتصادی همراه ندارد.


یارانه‌های تورم زا

وعده هایی که احمدی نژاد برای پایین آوردن نرخ تورم تا زیر ۱۰ درصد داده بود در مقایسه با واقعیت امروز ایران بیشتر به یک شوخی تلخ شبیه است. محمود بهمنی رییس کل بانک مرکزی جمهوری اسلامی اذعان به وجود تورم۳۰ درصدی در سال ۱۳۹۱ کرده و تازه این آماری است که بسیاری از کارشناسان اقتصادی می گویند نباید زیاد به آن اتکا کرد و رقم تورم واقعی به مراتب بیش از آن است که بانک مرکزی اعلام می کند. در این وانفسا نیت احمدی نژاد برای اجرایی کردن فازدوم هدفمندی یارانه‌ها نیز صدای بسیاری از اقتصاددانان را درآورده است. اخیرا یعنی در روز ۶ اسفند ماه، نامه ۴۳ نفر از اقتصاددانان خطاب به رییس قوه مجریه منتشر شد و در آن با اشاره به وخیم شدن وضعیت اقتصادی آمده بود "بیم آن می رود این بحران در درازمدت به تشدید تعارضات اجتماعی و سیاسی منجر شود و کیان کشور را به مخاطره اندازد." کارشناسان اقتصادی با اشاره به تاثیر عمیق تحریم‌های بین المللی از احمدی نژاد خواسته بودند که فاز دوم هدفمندی یارانه را اجرا نکند چرا که به عقیده آنان "در شرایط بی‌ثباتی سیاسی و اقتصادی" این طرح نه تنها آثار مثبتی در پی نخواهد داشت، بلکه می تواند کاملا نتایجی خلاف آن به همراه داشته باشد. با این حال بودجه‌ای که احمدی نژاد برای سال اینده به مجلس شورای اسلامی ارایه داده است علیرغم کسری ۲۹ هزار میلیارد تومانی دربردارنده بخشی برای اجرای فازدوم هدفمندی یارانه هاست. در این بخش بودجه‌ای معادل ۱۲۰ هزار میلیارد تومان بعنوان اعتبارات هدفمندی سازی یارانه‌ها در نظر گرفته شده است. بودجه‌ای که کارشناسان نسبت به محقق شدن آن بسیار بدبین هستند و در میان اعضای مجلس نیز تکاپوی زیادی برای مخالف با اجرای مرحله دوم هدفمندی یارانه‌ها در سال آینده دیده می شود. از آنجا که احمدی نژاد تنها تا مرداد ماه سال آینده سکان دولت را در اختیار دارد قاعدتا اجرای مرحله دوم یارانه‌ها باری است که او به دوش دولت بعدی تحمیل می کند. شاید البته احمدی نژاد به پیروزی نزدیکانش در انتخابات دور آینده ریاست جمهوری تا بدان حد امیدوار است که برای رییس دولت بعدی هم بودجه نوشته است اما دستکم حالا کارشناسان می گویند بودجه سال ۱۳۹۲ آنقدر انبساطی و دور از واقعیت‌های اقتصاد ایران است که هیچ دولتی امکان محقق کردن آن را نخواهد داشت.

بازگشت به بالا

 ***


 آرایش سیاسی ایران، تیرگی‌های ۹۱، تردیدهای ۹۲ / مهدی تاجیک

جرس: وقتی که زمین گردش تازه‌ای را به دور خورشید در اولین روز فروردین ۱۳۹۱ آغاز کرد در طبیعت سیاسی ایران خبری از بهار نبود. طبیعی هم بود که در آخرین سال فعالیت دولت احمدی نژاد کشاکش میان گروه‌های حامی حکومت بیشتر شود اما شاید کمتر کسی انتظار داشت که این کشاکش به حدی گسترش پیدا کند که رهبر جمهوری اسلامی برای فروخواباندن تنش بارها ناگزیر به دخالت شود. حالا در آستانه بهاری تازه همه چیز پیچیده تر شده است. بدان حد پیچیده و عجیب که شعار" زنده باد بهار" اکنون یکی از حساسیت برانگیزترین و سیاسی‌ترین عبارات در گفتگوهای سیاسی ایران شده است. حامیان دولت می خواهند با این شعار خود را برای پیروزی در انتخابات یازدهمین دوره ریاست جمهوری آماده کنند و محافظه کارانی که آبشان با دولت در یک جو نمی رود با این بهار هم سازگاری ندارند.


سال دعواهای بی‌سابقه

استراتژی احمدی نژاد در ۷ سال و نیم گذشته این بود که انگشت اتهام را به سمت کسان دیگری در قدرت نشانه رود تا خود و اطرافیانش را مصون از اتهام ناکارامدی و فساد نگه دارد. این استراتژی در دور نخست ریاست جمهوری او با حمله‌های پیاپی به علی اکبر هاشمی رفسنجانی پیش رفت و رسانه‌های حامی دولت به صورت منسجم از هاشمی به عنوان منبع فسادهای درون حکومتی یاد کردند و تمام تقصیرها را به گردن او انداختند. حاشیه نشینی هاشمی در قدرت به ویژه پس از انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۸ دست احمدی نژاد را برای استمرار این سیاست تا حدوی بست. او باید دنبال چهره‌های جدیدتری برای پیشبرد استراتژی خود می گشت. خانواده لاریجانی بهترین انتخاب بود. او از سال ۱۳۸۸ طرح مرحله به مرحله خود برای معرفی خانواده لاریجانی به مثابه باند فساد در قدرت را پیش برد و ضربه هایی نهایی‌اش را در سال ۱۳۹۱ وارد کرد. ضربه نخست زمانی بود که او عزم دیدار از زندان اوین را کرد آن هم زمانی که یکی از یاران نزدیک‌اش یعنی علی اکبر جوانفکر مدیرعامل خبرگزاری ایرنا و روزنامه ایران بابت انتشار یک ویژه نامه جنجالی به زندان افتاد. احمدی نژاد وقتی با امتناع صادق لاریجانی برای بازدید اوین روبرو شد پاسخی تند به او داد. بالا گرفتن دعوا میان قوه مجریه و قوه قضاییه پای رهبر جمهوری اسلامی را به میدان منازعه باز کرد. اقای خامنه‌ای از طرفین دعوا خواست که از دامن زدن به اختلاف خودداری کنند و برای محکم کاری هم گفت که تا روز انتخابات هر کس به اختلاف دامن بزند خیانت است. هنوز هیزم این دعوا به خاکستر بدل نشده بود که شعله‌ای پرآتش تر به هوا رفت. دعوای کشدار دولت و مجلس بر سر واگذاری مدیریت سازمان تامین اجتماعی به سعید مرتضوی دادستان پیشین تهران کار را به استیضاح "عبدالرضا شیخ السلامی" وزیر وزیر تعاون، کار و رفاه اجتماعی کشاند و روز استیضاح او ( ۱۵ بهمن) روزی شد که حالا رسانه‌های حامی حکومت از آن به عنوان یکشنبه سیاه یاد می کنند. احمدی نژاد برگ تازه‌ای را در بازی ستیز با لاریجانی‌ها پیش برد و نوار صوتی مکالمه فاضل لاریجانی برادر علی لاریجانی رییس مجلس را منتشر کرد که او را در مذاکره‌ای خصوصی با سعید مرتضوی در حال اخذ رایزنی برای اخذ رانت اقتصادی نشان می داد. لاریجانی بدان حد از این اقدام افروخته شد که احمدی نژاد را به مافیایی گری و اقدام توطئه امیز متهم کرد. بار دیگر آقای خامنه‌ای احساس کرد که باید وارد بازی شود. او دوباره به طرفین تذکر داد که آرام شوند اما تذکر او این بار هم جدی گرفته نشد. تنش میان سران سه قوه از آن زمان ادامه دارد و انتظار می رود که نزدیک شدن به انتخابات بر شدت این تنش بیافزاید.


بن بستی که ادامه داشت

بسیاری از فعالان سیاسی سرشناس اصلاح طلب، زمان تحویل سال ۱۳۹۱ پشت میله‌های زندان بودند. آنها تاوان سنگینی را برای مشارکت در انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۸ پرداختند. پروانه احزابشان توقیف شد. خودشان به حبس افتادند و حاکمیت اجازه کوچکترین فعالیتی به آنها نداد. حالا هم هنوز برخی با وثیقه‌های سنگین به مرخصی‌های طولانی امده اند و برخی هم کماکان دوران محکومیت خود را می گذارنند. میرحسین موسوی و مهدی کروبی رهبران جنبش سبز نیز تمام طول سال ۱۳۹۱ را به مانند سال قبل از آن در حصر گذرانند و دیدارهای گاه به گاه آنها با اعضای درجه یک خانواده‌هایشان هم در زیر سایه نگاه سنگین ماموران امنیتی انجام شد. فشارها در این سال به شکل عریان تری خانواده این دو کاندیدای معترض انتخابات پیشین را هدف گرفت و در روز ۲۲ بهمن ماه دو تن از دختران میرحسین موسوی و زهرا رهنورد برای ساعاتی بازداشت شدند و حسین کروبی فرزند مهدی کروبی نیز پس از تفتیش منزل در این روز برای مدتی بازداشت شد. در این وانفسا بدنه جریان اصلاح طلب هم درگیر یک سوال اساسی بوده است. سوالی از این قرار که در وضعیت بن بست کنونی راه پیشبرد برنامه‌ای برای تغییر در وضع سیاسی ایران چیست؟ این سوال هنوز پاسخ روشنی ندارد. برخی گروه‌ها و شخصیت‌های اصلاح طلب از ایده مصلحت گرایی و تعامل با حاکمیت دفاع می کنند و برخی دیگر با اشاره به تصلب سیاسی موجود هرگونه امکان سازش با حکومت در شرایط فعلی را رد می کنند و در نظرشان اصلاح طلبان قبل از ان که به ورود دوباره به قدرت فکر کنند باید برنامه‌ای منسجم داشته باشند و پایگاه اجتماعی خود را نیز نسبت به چنین برنامه‌ای متقاعد سازند.


مجهول‌های پازل انتخابات

شاید ایده ال رهبر جمهوری اسلامی در شرایط فعلی این باشد که باقی مانده دوره احمدی نژاد با کمترین تنش به پایان برسد و کار به جاهای باریکتر نشد اما معادلات ماه‌های آینده بسیار پیچیده است و احتمال بالاگرفتن تنش به مراتب بیش از فروکش کردن تنش است. احمدی نژاد گرچه ناگزیر است که سکان ریاست قوه مجریه را ترک کند اما قصد او، ترک قدرت به معنای واقعی نیست. او ایده انتخاب یکی از نزدیکانش به عنوان جایگزین خود را در این سمت در سر دارد. نگاه‌ها بیش از همه به اسفندیار رحیم مشایی است که محافظه کاران منتقد دولت از او به عنوان سرحلقه جریان انحرافی یاد می کنند و می گویند که او قصد دارد از نظام اسلامی روحانی زدایی کند.این حرف‌ها مدتهای طولانی است که درباره مشایی مطرح می شود اما احمدی نژاد ذره‌ای در طرفداری از این یار دیرین‌اش عقب ننشته است. حالا هم زمزمه‌ها درباره کاندیداتوری مشایی برای انتخابات یازدهمین دوره ریاست جمهوری بالا گرفته است و شعار " زنده باد بهار" هم ظاهرا شعاری است که حامیان دولت برای دفاع از کاندیدای خود در انتخابات آینده برگزیده اند. مشایی به عنوان محتمل‌ترین گزینه مورد قبول دولتی‌ها برای انتخابات آینده هنوز نظر نهایی‌اش را درباره کاندیداتوری اعلام نکرده است اما خبرهای غیررسمی حاکی است که احمدی نژاد گفته اگر شورای نگهبان صلاحیت مشایی را برای انتخابات تایید نکند او این انتخابات را برگزار نخواهد کرد. اگر این اظهارات صحت داشته باشد کار برای رهبر جمهوری اسلامی بسیارسخت خواهد شد. در صورت بروز چنین موقعیتی، سطح تنش به شکل بی‌سابقه‌ای بالا می رود و دیگر با دعوت به آرامش کاری از پیش نمی رود. شاید در آن صورت بحث هایی که درباره شباهت سرنوشت احمدی نژاد و ابوالحسن "بنی صدر" نخستین رییس جمهوری ایران پس از انقلاب طی هفته‌های اخیر صورت گرفته، شکل واقعی تری به خود بگیرد. بنی صدر در سال ۱۳۶۰ با رای عدم اعتماد مجلس از کار برکنار شد و اکنون احمدی نژاد هم آماج انتقادهای فراوان مجلسی هاست. با این حال اگر اوضاع در این حد تنش آفرین نباشد ترجیح رهبر جمهوری اسلامی این است که یکی از چهره‌های نزدیک به خود مانند علی اکبر ولایتی مشاور رهبر جمهوری اسلامی در امور بین الملل یا محمد باقر قالیباف شهردار کنونی تهران سکان قوه مجریه را در دست بگیرند. در میان چهره‌های محافظه کار تاکنون محسن رضایی اعلام کاندیداتوری کرده اما مانند دو دوره گذشته کسی کاندیداتوری او را جدی نمی گیرد.


سال سرنوشت برای اصلاح طلبان

گروه‌های منتقد جمهوری اسلامی سالی پرابهام را پیش رو دارند. انتخابات ریاست جمهوری آینده تابعی مهم در تصمیم گیری‌های آینده آنهاست. در حال حاضر فضای فعالیتی احزاب اصلاح طلب و چهره‌های منتقد وجود ندارد و دیگر زمانی هم تا آغاز رسمی رقابت انتخاباتی نمانده است. آن چه به گوش می رسد هم حکایت از تشدید فشارها بر فعالان سیاسی و احضار گاه به گاه آنها با گوشزد کردن این نکته است که در انتخابات دست به فعالیت نزنید. با این حال هنوز هم نمی توان به طور قطع گفت که اصلاح طلبان از انتخابات ریاست جمهوری سال آینده صرفنظر کرده اند. بحث‌ها درباره کاندیداتوری محمدرضا عارف معاون اول دولت محمد خاتمی طی ماه‌های اخیر فراوان بوده است اما این که او بدون اجماع کلی در میان اصلاح طلبان باز هم خود را کاندیدای این انتخابات کند یا نه، هنوز معلوم نیست. ترجیح برخی از اصلاح طلبان هم دعوت دوباره از محمد خاتمی برای کاندیداتوری در انتخابات است اما این موضوع هم هنوز فراتر از زمزمه‌ها و شنیده‌ها نرفته است. در هر حال اگر اصلاح طلبان در انتخابات ریاست جمهوری آینده حاضر شوند باید علاوه بر ارایه راهکار درباره فائق آمدن بر بحران اقتصادی و اجتماعی به سوالات عدیده‌ای درباره نسبت‌شان با جنبش سبز، رهبران جنبش سبز، نسبت‌شان با حاکمیت و این که چگونه در محاصره نهادهای محافظه کار امکان موفقیت خواهد داشت، پاسخ دهند. 

بازگشت به بالا


***


انتخابات، موضوع جامعه مدنی و کنشگرانش نیست /گفتگو با سهراب رزاقی 

نیوشا صارمی : دکتر سهراب رزاقی، استاد سابق دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه علامه طباطبایی یکی از محققانی است که تمرکز ویژه‌ای بر روی مطالعه و پژوهش جامعه مدنی دارد. او در ایران مدیریت مؤسسه غیر دولتی "کنش‌گران داوطلب در ایران" را بر عهده داشت اما در ‌‌نهایت مجبور به خروج از ایران شد. دستگاه قضایی جمهوری اسلامی فعالیت این موسسه را "تشکیل گروه به منظور براندازی رژیم و اقدام علیه امنیت ملی" تفسیر کرد و سهراب رزاقی به ۲۰ سال زندان و پرداخت ۵۵۰ هزار یورو جریمه نقدی محکوم شد. با دکتر رزاقی در آستانه سال ۹۲، سالی که خردادش با انتخابات ریاست‌جمهوری دیگری پیوند خورده، از جامعه مدنی ایران در سالی که گذشت، فراز و نشیب حرکت‌های مدنی پس از اعتراضات سراسری سال ۸۸ و دورنمای این حرکت‌ها گفت‌وگو کرده‌‍‌ایم. او معتقد است جامعه مدنی در ایران ضعیف شده ولی همچنان به راه خود ادامه می‌دهد منتها شکل آن عوض شده و به صورت محفلی و زیرزمینی درآمده است. همچنین کنشگران جامعه مدنی را دعوت می‌کند که فرا‌تر از انتخابات بیندیشند، چون انتخابات در شرایط موجود معنایی ندارد. مشروح این گفت‌وگو را بخوانید.


بیش از سه سال از حضور اعتراضی مردم ایران و سرکوب شدید آنان می‌گذرد. در آستانه آغاز سال ۹۲ و در پیش بودن یک انتخابات ریاست جمهوری دیگر، جامعه مدنی ایران را در چه وضعیتی می‌بینید؟
از منظر‌ها و رویکردهای مختلف می‌توان به ترسیم وضعیت جامعهٔ مدنی پرداخت. ولی قبل از ورود به بحث، لازم است مشخص کنیم مقصود و منظور ما از جامعه مدنی چیست چرا که امروزه تعابیر و تفاسیر متعددی در باب جامعه مدنی مطرح می‌شود. اگر نتوانیم جامعه مدنی را به درستی مفهوم‌بندی کنیم این مفهوم در حد یک شعار سیاسی باقی خواهد ماند. وضعیتی که اکنون مفهوم جامعه مدنی در جامعه ایرانی در بین بسیاری از کنشگران مدنی بویژه نیروهای سیاسی بدان دچار شده است.
منظور من از جامعه مدنی، عرصه‌ای از جامعه است که در آن جنبش‌ها، گروه‌ها و نیروهای اجتماعی مستقل و خود سازمان یافته برای تحدید قدرت سیاسی، قدرت یابی شهروندان، دفاع از حقوق بشر، حقوق شهروندان و دفاع از منافع صنفیشان فعالیت می‌کنند.
من فکر می‌کنم برای ترسیم وضعیت جامعهٔ مدنی، باید از چهره‌های متعدد جامعهٔ مدنی در جامعه ایرانی سخن گفت. چرا که معتقدم جامعه مدنی یک پدیده همگن و منسجم نیست، بلکه مانند همه پدیده‌های اجتماعی دارای چهره‌های متعددی است، چهره‌های آشکارو پنهان. ترسیم هریک از چهره‌های جامعه مدنی، می‌تواند مارا در فهم پیچیدگی‌های جامعه مدنی یاری نماید واین نکته را باید اضافه کنم که هریک از چهره‌ها، تنها بخشی از واقعیت جامعه مدنی را توضیح می‌دهد نه تمام واقعیت آن را؛ و هر یک از آن وجوه نیز، کارویژه یا کارویژه‌هایی را در سطح جامعه برعهده دارند. شناخت هر یک از وجوه آن می‌تواند ما را در شناخت ماهیت جامعه مدنی، میزان توانایی و اثر بخشی آن در تحولات ودگرگونی‌های اجتماعی جامعه ایرانی و ترسیم نقشه راه در برنامه یا برنامه‌های جامعه مدنی سازی یاری رساند. با این مقدمه و از این منظر اگر بخواهیم به ترسیم وضعیت جامعه مدنی در ایران بپردازیم، ما می‌توانیم حداقل از سه چهره جامعه مدنی سخن بگوییم؛ گرچه ممکن است برخی از چهره‌ها با چهره‌های دیگر در برخی از موارد همپوشانی‌هایی هم داشته باشند.
اولین چهره جامعه مدنی، وجه تکنیکی و ابزاری آنست که مهم‌ترین کارویژه‌اش، خدماتی بودن آنست وشکل سازمانیشان در برگیرنده اشکالی از انجمن‌های سنتی و مدرن است که شامل سازمان‌های خیریه ای، بهداشتی و درمانی می‌باشد. این وجه جامعه مدنی بخش بزرگی از سپهرعمومی را اشغال کرده است. این وجه جامعه مدنی از قدمت تاریخی برخوردار است و سابقه دیرینه در تاریخ ایران زمین دارد و دارای پایگاه نسبتا گسترده اجتماعی است. مهم‌ترین مشخصه این وجه جامعه مدنی، بی‌تفاوتی سیاسی و سیاست گریزی آن است و نماد جامعه مدنی "در خود" در جامعه ایرانی است. جامعه ای که نسبت به نقش و مسئولیت اجتماعی و سیاسی خود آگاه نیست و سیاست انزواگزینی را پیشه نموده است. این وجه جامعه مدنی در طول چند سال گذشته کمترین آسیب را بخود دیده و همچنان به فعالیت‌های امدادی و خیریه ای خود ادامه می‌دهد.
دومین چهره‌ای که از جامعه مدنی در ایران می‌توان از آن سخن گفت جامعه مدنی به مثابه ابزار سلطه است. دولت در کنار ابزار سرکوب و دستگاه‌های ایدئولوژیک خود از جامعه مدنی به مثابه ابزار سلطه و مشروعیت بخشی به سیاست‌ها و برنامه‌های خود بهره می‌گیرد. برخی از پژوهشگران این وجه جامعه مدنی را "جامعه مدنی زرد" می‌نامند جامعه مدنی‌ای که توسط موسسات و دستگاههای دولتی ساخته شده و مهم‌ترین کارویژه این وجه جامعه مدنی، پیشبرد برنامه‌ها و سیاستهای دولت در عرصه مدنی، تسخیر فضاهای مدنی و عمومی، و سخن گفتن به دروغ به نام جامعه مدنی ایران در مجامع و اجلاس‌های بین المللی مانند شورای حقوق بشر، اجلاس زنان، ریو + ۲۰ و... است. همچنین آنان، باز تولید کننده گفتارهای ایدئولوژیک وروابط و مناسبات حاکم بر دولت در عرصه جامعه مدنی هستند.
در سه سال گذشته - بعد از ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ - دولت ایران از یک سو تهاجم گسترده‌ای علیه جامعه مدنی مستقل سامان داده و تلاش می‌کند تمامی اشکال و مظاهر جامعه مدنی مستقل را تخریب و نابود کند. اما از سوی دیگر به شدت در حال ساختن جامعه مدنی موردنظرش است وبرنامه‌های متعدد ظرفیت سازی را برای توانمند سازی کنشگران و سازمانهای جامعه مدنی وابسته در اقصی نقاط ایران به اجرا در آورده است. متاسفانه در این پروژه، آژانس‌های سازمان ملل متحد در ایران نیز به کمک دولت شتافته ونقش مهمی را در فربه ساختن جامعه مدنی به مثابه ابزار سلطه برعهده گرفته‌اند و تمامی برنامه‌های خود را در ایران از طریق سازمانهای جامعه مدنی وابسته به دولت به اجرا گذاشته‌اند. گرچه جامعه مدنی زرد، پدیده جدیدی در تاریخ ایران معاصرنیست و همواره بخشی از جامعه مدنی را تسخیر نموده است اما در سه سال اخیر روند جامعه مدنی سازی از سوی دولت وارد فاز جدیدی شده است که بصورت نظام‌مند به پیش می‌رود. به عنوان مثال در سال ۸۴ فقط تنها ۲۴۰۰ کانون فرهنگی وابسته به مساجد در کشور فعال بودند اما در پایان دولت نهم در سال ۸۸ تعداد آن‌ها به ۶ هزار افزایش یافت اما ظرف سه سال اخیر بر اساس آمار رسمی منتشر شده در حدود ۱۵ هزار کانونهای فرهنگی وابسته به مساجد در اقصی نقاط کشور تاسیس و فعالیت می‌کنند.
چهارمین چهره، وجه رهایی بخشی و برابری جامعه مدنی است. در این وجه، به جامعه مدنی به مثابه یک نیروی اجتماعی و حامل تغییربرای ایجاد جامعه مبتنی بر عدالت، بدون تبعیض و خشنونت و... نگریسته می‌شود. در این چهره جامعه مدنی "در خود" به جامعه مدنی "برای خود" ارتقاء یافته و جامعه مدنی به نقش و مسئولیت اجتماعی – سیاسی خویش آگاهی داشته و برای آن پیکار می‌کند. گفتمان‌های مسلط براین وجه جامعه مدنی، گفتمان‌های دموکراسی، حقوق بشر و صلح است. مهم‌ترین کارویژه‌اش، دفاع از حقوق انسانی، صنفی و بسط زندگی انجمنی است. این چهره جامعه مدنی در برگیرنده بقایای سازمانهای جامعه مدنی در دهه ۷۰ و ۸۰، جنبش‌های زنان، دانشجویان، کارگران و جنبش حقوق مدنی – سیاسی ایران یعنی جنبش سبز است. علی‌رغم سرکوب گسترده با قبض و بسط‌هایی، با امید وناامیدی‌هایی به حیات و پیکار خود، همچنان ادامه می‌دهند.
در سه سال گذشته این وجه جامعه مدنی بیشترین آسیب‌ها را دیده و بیشترین هزینه را پرداخت نموده است و بخش بزرگی از آن تخریب شده است و تعداد زیادی از انجمن‌ها و سازمان‌هایی مدنی که در دو دهه اخیر به ویژه در دوران آزاد سیاسی تاسیس شده بودند از بین رفته‌اند به عبارت دیگر در این دوران بدلیل فضای نظامی – امنیتی مسلط بر جامعه، ما شاهد مرگ خاموش صد‌ها انجمن در ایران هستیم تنها در سال ۱۳۹۰، بیش از ۸۹ سازمان و انجمن در ایران منحل شده‌اند. بدون اینکه صدایی از آنان در جایی منعکس شود. اما با تمام سرکوب‌ها، بازداشت کردن و زندانی کردن فعالان مدنی، پلمپ و انحلال خودسرانه سازمان‌های جامعه مدنی من معتقدم هنوزجامعه مدنی همچنان زنده است و دچار جوانمرگی نشده است به خاطر همین وجه هم هست که ما می‌بینیم حکومت همچنان پروژه جامعه مدنی هراسی را دنبال می‌کند حجم زیادی از سرمایه گذاری‌ها و برنامه‌های خود را معطوف به این عرصه نموده است.

شما می‌گویید جامعه مدنی معترض هنوز وجود دارد. این جامعه مدنی چه کنش‌های مدنی انجام می‌دهد؟ آیا این کنش‌ها قابل رصد هستند؟
یکی از تحولات مهم در عرصه جامعه مدنی درسال‌های اخیر، دگردیسی در شکل کنش‌های مدنی است. در سه سال گذشته، ما شاهد بازگشت "محفلیسم" به عنوان مهم‌ترین شکل فعالیت دربین کنشگران مدنی هستیم، گرچه هم‌زمان اشکالی ازفعالیت جامعه مدنی زیرزمینی نیز در جامعه ایرانی پدیدار گشته است. دراینجا لازم است برای درک بهتر کنش‌های مدنی، اشاره‌ای داشته باشم به سنخ‌شناسی از اشکال فعالیت مدنی در سی سال اخیر، از این منظر اگر بخواهم تبارشناسی‌ای از فعالیت مدنی انجام دهم می‌بایست ازچهار گونه فعالیت و پیکارمدنی در جامعه ایرانی سخن گفت. اولین شکل فعالیت و پیکار مدنی در دهه ۶۰ همزمان با سرکوب گسترده نیروهای سیاسی، جنگ عراق و ایران، حاکمیت پوپولیسم و هیجانات انقلابی آغاز می‌گردد که بصورت "محفلی، زیرزمینی، نشست‌های دوستانه و خانگی" است.
دومین شکل فعالیت‌های مدنی مربوط می‌شود به دهه ۷۰ و نیمه اول دهه ۸۰ همزمان با پایان جنگ عراق و ایران، باز گشت گفتمان توسعه، فروکش کردن هیجانات انقلابی و نهایتا آغاز دوران آزادسازی سیاسی (۱۳۸۴ – ۱۳۷۶) در جامعه ایرانی است در این دوران، کنش‌های مدنی "سازمان یافته وانجمنی" جایگزین فعالیت‌های مدنی محفلی می‌شود. در این دوران، علیرغم محدودیتهای فراوان، تعداد زیادی از انجمن‌ها و سازمانهای جامعه مدنی در اقصی نقاط ایران زمین، ظهور و بروز می‌یابند.
اما پس از نهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری و با روی کار آمدن یک طبقه جدید سیاسی در ایران و بازگشت مجدد پوپولیسم در عرصه سیاست و... سومین شکل کنشگری مدنی در بین کنشگران مدنی رواج می‌یابد. فعالیت‌های مدنی به صورت "شبکه‌ای و جنبشی" در دنیای مجازی و واقعی جایگزین فعالیت‌های مدنی سازمان یافته می‌شود.
اما با انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری و حوادث پس از آن و با سر کوب گسترده کنشگران جامعه مدنی و نیروهای سیاسی وانقباض جامعه مدنی و جامعه سیاسی، کنشگران مدنی به ناچار به شکل فعالیت مدنی دردهه ۶۰ بازگشت نموده وفعالیت‌های مدنی به شکل محفلی و زیرزمینی و مجازی را در دستور کار قرار می‌دهند و به فعالیت‌های خود ادامه می‌دهند.

یعنی به اعتقاد شما جامعه مدنی در ایران ضعیف شده ولی همچنان به راه خود ادامه می‌دهد؟
بلی، در اشکال سازمانی و شبکه‌ای تا حدود زیادی تضعیف شده است. ولی به این معنا نیست که به کلی نابود شده باشد. این خاصیت جامعه است که وقتی تحت فشار و سرکوب قرار می‌گیرد شکل فعالیت اجتماعی خود را تغییر می‌دهد. من معتقدم در حال حاضر شکل فعالیت و پیکار اجتماعی عوض شده گرچه ضرباتی جدی‌ هم خورده ولی در عین حال این ضربات باعث شده جامعه مدنی نسبت به گذشته تنومند‌تر بشود. چون جامعه مدنی در گذشته در برخی از عرصه‌ها، کاغذی بود و گلخانه‌ای رشد کرده بود؛ به ویژه در در دهه هفتاد و نیمه اول هشتاد. اما ضربات چند سال اخیر باعث شده که جامعه مدنی ما یک مقدار از حالت گلخانه‌ای بیرون بیاید و تنومند بشود گرچه گستردگی قبل را ندارد و محدود‌تر شده اما این تنومند شدنش آینده مثبتی را برای آن ترسیم خواهد کرد.

انتخاباتی دیگر در راه است اما وضعیت و مختصات ایران کاملا دگرگون شده است. احتمالا رقابت به معنای سال ۸۸ وجود نخواهد داشت و حتی از حداقل آزادی‌های معمول انتخاباتی در جامعه خبری نخواهد بود. دو تن از رهبران سیاسی محبوب و تاثیر گذار در حصر به سر می‌برند و بسیاری از فعالان سیاسی و مدنی یا در زندان هستند یا به خارج از کشور کوچ کرده‌اند. در این شرایط بروز کنش‌های مدنی ممکن است؟ چگونه در این شرایط می‌توان به جامعه مدنی ایران کمک رساند؟
من معتقدم فعالان و کنشگران مدنی و سیاسی می‌بایست به فرا‌تر از انتخابات بیندیشند چون انتخابات در جامعه‌ای معنا دارد که حداقل‌هایی از حق دسترسی و گردش آزاد اطلاعات، آزادی بیان، حق تجمع و آزادی انجمن‌ها در آن و جود داشته باشد. به همین خاطر بنظر من مهم‌ترین پروژه ما ایرانیان برای گذار و تحکیم دموکراسی، جامعه مدنی و جامعه مدنی سازی است در شرایط کنونی کنشگران و فعالان مدنی ضمن بازسازی و مرمت جامعه مدنی تخریب شده و می‌بایست نقشه راهی را برای گذار از جامعه مدنی ضعیف به جامعه مدنی قوی تدوین نمایند.

به طور مشخص برای تقویت جامعه مدنی چه می‌توان کرد؟
یکی از مهم‌ترین اقدامات کنشگران و فعالان مدنی در شرایط کنونی آنست که ابتدا تجزیه تحلیل دقیقی از وضعیت جامعه مدنی - آرایش نیرو‌ها، شرایط محیطی، نیروهای پیشبرنده و نیروهای سد کنند و بعبارت دیگر دشمنان جامعه مدنی - در جامعه ایرانی داشته باشیم. نکته دیگری که باید به آن اشاره کنم این است که آنان می‌بایست از گام برداشتن همچون خواب‌گرد‌ها در عرصه جامعه مدنی پرهیز نمایند، به عبارت دیگر باید دارای استراتژی مشخصی برای برون رفت وضعیت کنونی داشته باشند اگر استراتژی نداشته باشند دنباله روی استراتژی دیگران خواهند شد. از این رو پیشنهاد می‌شود که کنشگران و فعالان مدنی در داخل و خارج کشور به تدوین و بکارگیری استراتژی‌های موثریی برای ظرفیت سازی و توانمند سازی کنشگران و سازمان‌های جامعه مدنی، تواناسازی محیط وترویج و حمایتگری (Advocacy) ایده جامعه مدنی، تاسیس و راه اندازی مراکز مبادله دانش و تجربه و..... را در دستور کار خود قرار دهند.

پیش شرط رسیدن به شرایط لازمی که برای قدرتمند شدن جامعه مدنی برشمردید، چیست؟
پیش شرط اصلی قدرتمند شدن جامعه مدنی به عوامل معتددی بستگی دارد می‌توان به پیش شرط‌هایی چون توسعه یافتگی یا توسعه نیافتگی حاملان جامعه مدنی، خلق ادبیات، واژگان، زبان و هویت جدید از سوی کنشگران مدنی، ماهیت دولت، میزان انسجام و پراکندگی نیروهای اجتماعی، میزان منابع و امکانات در دسترس فعالان جامعه مدنی، شرایط محیط سیاسی و اجتماعی و میزان سرمایه اجتماعی، رابطه جامعه مدنی با دیگر نیرو‌ها و بخش‌های جامعه و ارتباط با دنیای خارج و بهره گیری از دنیای مجازی و... اشاره کرد.

بسیاری از جامعه‌شناسان معتقدند که جامعه مدنی و طبقه متوسط به هم متصل هستند. شما هم این نکته را قبول دارید؟ نقش طبقه متوسط در قوت و ضعف جامعه مدنی چیست؟
در سال‌های پس از انقلاب، افزایش نرخ رشد جمعیت، گسترش مراکز آموزش عالی در اقصا نقاط کشور و بالا رفتن سطح سواد باعث پیدایش طبقهٔ متوسط فرهنگی در ایران شد و این طبقه روزبه‌روز در حال فربه ترشدن است و هر روز بر مطالبات آن نیز افزوده می‌شود. با گسترش طبقهٔ متوسط فرهنگی سطح آگاهی عمومی نسبت به نقش و کارکرد جامعهٔ مدنی بالا رفته و باعث قدرت‌یابی نسبی شهروندان شده است.
امروز حامل و بازیگر اصلی جنبش اعتراضی سبز، نیز طبقه ‌ی متوسط فرهنگی است. طبقهٔ متوسط فرهنگی در حال گذار از طبقهٔ در خود به طبقهٔ بر خود است و تلاش می‌کند نقش و رسالت خود را درتحولات و دگرگونی‌های اجتماعی جامعه ایرانی ایفا کند.
طبقهٔ متوسط فرهنگی در دهه‌های اخیر توانسته در ساختار قدرت، جایگاه اجتماعی، فرهنگی و سیاسی مهمی به‌دست آورد. تاکنون جامعهٔ مدنی در ایران اساسا بر بستری رشد کرده است که طبقه‌ متوسط گسترانیده است. حرکت‌های اعتراضی زنان، دانشجویان و جوانان و روشنفکران از این طبقه برمی‌خیزند. طبقهٔ متوسط فرهنگی جدید در ایران آماده‌ترین طبقه برای پذیرش دموکراسی، حقوق بشر و صلح است. این طبقه بیشترین دسترسی را به رسانه‌ها دارد و از قابلیت و امکان‌های غیرقابل مقایسه‌ای برای الگوسازی رفتاری و گفتاری در جامعهٔ ایرانی برخوردار است. فرهنگی که ساخته و می‌سازد، رقیب اصلی فرهنگی است که ایدئولوژی مسلط بر جامعهٔ ایرانی تحمیل می‌کند. بیشترین تحقیر فرهنگی از طرف حاکمیت اسلامی، از ابتدای شکل‌گیری آن متوجه این طبقه ‌ی بوده است. اما در عین حال این طبقه در طی سی سال اخیر، بیشترین فرسایش را در بنای فرهنگ و ایدئولوژی اسلامی ایجاد کرده است.


با توجه به اینکه شما طبقه متوسط را موتور محرک جامعه مدنی می‌دانید، آیا به نظر شما در چند سال اخیر این موتور ضعیف‌تر شده است؟
به نظرم انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۴ و تثبیت آن در انتخابات ۱۳۸۸ با اعمال تقلب گسترده باعث به قدرت رسیدن و تثبیت یک طبقهٔ جدید سیاسی در جامعه ایرانی شده است، اتفاقی که باعث شکل‌گیری دولت پادگانی (Garrison State)، بازگشت دوبارهٔ پوپولیسم به عرصهٔ سیاست، مسلط شدن گفتمان ایدئولوژیک، برجامعه ایرانی شد. مهم‌ترین خصم این طبقه جدید سیاسی، طبقه متوسط فرهنگی است و مهم‌ترین پروژه آنان نابودی و اگر نتوانند تا به آخر ان پروژه را ادامه دهند حداقل به حاشیه راندن طبقهٔ متوسط فرهنگی است. چرا که آنان طبقه متوسط را مهم‌ترین مانع در برابر سیاست‌ها و برنامه‌های خود می‌پندارند. از این رو آنان با اجرای سیاست‌ها و برنامه معتدد پوپولیستی تلاش کرده‌اند تا طبقه متوسط فرهنگی را در جامعه ایرانی تضعیف نموده و به حاشیه برانند. به نظر من تا حد زیادی دراجرای این سیاست‌های موفق بوده‌اند و طبقه متوسط فرهنگی نسبت به دهه گذشته تضعیف شده است.

مهم‌ترین تضعیف‌کننده‌های طبقه متوسط چه عواملی هستند؟
تضعیف طبقه متوسط فرهنگی را می‌توان به چند دسته عوامل نسبت داد. یک دسته عوامل برمی‌گردد به سیاست‌ها و برنامه‌های پوپولیستی که این طبقه جدید سیاسی با به قدرت رسیدن در ایران به اجرا در آورده است که نتیجه آن گسترده‌تر شدن فقر در جامعه است و دیگری اعمال تحریم‌های گسترده شورای امنیت و تحریم‌های یک جانبه از سوی دولت آمریکا و اتحادیه اروپا علیه ایران است.
گر چه این تحریم‌ها با هدف تغییر سیاست و رفتار دولت اعمال شده است اما می‌بینیم بیشترین تاثیر روی طبقه متوسط فرهنگی و جامعه ایرانی داشته است و باعث می‌شود این طبقه روز به روز بیشتر به حاشیه رانده شود‌‌ همان پروژه ایی که این دولت از ابتدای بقدرت آنرا دنبال می‌کرده است.

گفتید تحریم‌ها حکومت را برای سرکوب جامعه مدنی قدرتمند‌تر کرده است. چطورتحریم که با هدف تضعیف دولت وضع شده چنین شرایطی را به وجود آورده است؟
بله، همینطور هست. تحریم‌ها از یک سو موجب انحصار و تمرکز قدرت در حکومت شده و دولت همه منابع قدرت اقتصادی، سیاسی و.. را بلعیده و به یک قدرت مطلقه به معنای دقیق کلمه تبدیل شده است. با این توجیه که می‌خواهیم با تحریم‌ها مقابله کنیم. من فکر می‌کنم این تحریم‌ها نه تنها به نفع مردم ایران نیست بلکه منجربه فربه شدن حکومت و دستاویزی برای سرکوب گسترده جامعه مدنی شده است. از سوی دیگر با گسترده شده فقر در جامعه طبقه متوسط بیش از بیش آسیب دیده از این منظر تحریم‌ها به نفع جامعه مدنی و جنبش دموکرسی خواه در ایران نیست و موجب به حاشیه راندن طبقه متوسط در آینده می‌شود.


دورنمای شما از کنش‌های مدنی در ایران چیست؟ آیا به موفقیت جامعه مدنی ایران در دستیابی به مطالباتش در شرایط فعلی امیدوارید؟
من در بطن بدبینی گسترده‌، نسبت به آینده خوشبینم. گرچه بسیاری از کنش‌گران مدنی یا به زندان رفتند و یا از کشور خارج شدند یا سکوت پیشه کرده‌اند. اما نسل سومی از کنشگران سیاسی در حال شکل گیری است که می‌توان براساس نوع فعالیت‌ها و استراتژی‌های بکار می‌گیرند می‌توان به آینده خوشبین بود. چرا که آنان به دنبال رهایی اجتماعی هستند نه رهایی سیاسی. عامل دیگر تحولات عمیقی در ضمیر جامعه ایرانی در حال رخ دادن است که در اینجا فرصت گفتگو در باره آن نیست اما این تغییرات در ضمیر جامعه بیانگر گسترده شدن و عمق یافتن پروژه دمکراسی و جامعه مدنی در چامعه ایرانی است. و نکته پایانی دگرگونی و دگردیسی است که در زبان حال رخ دادن است. زبان سیاسی سنتی تقریبا کارایی‌اش را از دست داده و زبان جدیدی دارد جایگزین می‌شود که می‌توانیم آنرا زبان مدنی بنامیم از این منظر‌ها به روند‌ها بنگریم می‌توان در بطن بدبینی به آینده خوش بین بود.

بازگشت به بالا

 ***


نمی توان به آینده دموکراسی در خاورمیانه دل بست / گفتگو با حسین سیف زاده 

جرس: آیا جنبش های نیمه جانی که دو سال پیش بلای جان دیکتاتورهای کشورهایشان شدند به آن بلوغ مدنی و سیاسی رسیده اند که بتوانند طرحی از یک دموکراسی را برافکنند و خاورمیانه ای تازه را بسازند.آیا می توان امیدوار بود که این جوامع در آینده نزدیک با بنیادگرایی و قوم گرایی و ستیزهای مرگ بار مذهبی وداع کنند و مدارای دموکراتیک را جایگزین آن سازند؟ پاسخ دکتر حسین سیف زاده عضو هیئت علمی مؤسسه مطالعات خاور میانه در واشنگتن و استاد بازنشسته گروه علوم سیاسی دانشگاه تهران به این سوال کاملا منفی است. او با اعتقاد به تعهد برای آنچه در نظرش همپارچگی ایرانیان و ساختن ایران دموکراتیک و متعهد به حقوق بشر است، دعوت جرس به انجام گفتگو را پذیرفت. با این حال دکتر سیف زاده عمیقا به دموکراتیک شدن حکومت های در حال گذار خاورمیانه در آینده نزدیک بدبین است و علاوه بر دلایل سیاسی مجموعه ای دلایل فکری و فلسفی را نیز درباره ناتوانی جوامع خاورمیانه ای ذکر می کند و اعتقاد دارد که در زیستار و روایتهای خاورمیانه ای، تساهل لیبرالی و حاکمیت دموکراتیک کماکان در محاق غربت است. او می پرسد در جوامعی که معارف انسانی توسط حکومتها تابو و در نظر توده ها وقت گرانی است، چگونه می توان به آینده ی دموکراسی دل بست؟ متن کامل گفتگوی جرس را با دکتر سیف زاده را بخوانید.

هنگام شکل گیری جنبش های اعتراضی در جهان عرب مدام درباره نقش جوانان و تکنولوژی های جدید در شکل دهی و جهت دهی به مطالبات عمومی و بسیج آنها برای اعتراض صحبت می شد. اما اکنون که این اعتراضها به بار نشسته و حکومت های اقتدارگرای این کشورها ازهم فروپاشیده است، بیشتر بر گستردگی فقر و بی سوادی و عدم بلوغ و آگاهی سیاسی عمومی تاکید می شود. به این معنی که جامعه مدنی و فرهنگ سیاسی مشتق از ان در این کشورها بسیار ضعیف تر از آن است که بتواند بستر یک دموکراسی پایدار را فراهم آورد. آیا به نظر شما اصولا جوامعی که طی دو سال گذشته دستخوش تحول شده اند آمادگی لازم را برای دموکراسی دارند؟

مقدمتا" به عنوان یک عاشق میهن (جماعت گرا) و با جهانوطن گرائی معنوی در حمایت از حقوق بشر و کرامت انسانی، من خود را درگیر بازیهای جناحی و سیاست از نوع آداب (Ethics)ظالمانه ی سنتی و یا آداب فرصت طلبانه ی لیبرالی نمی کنم. این گزاره نشان می دهد که دموکراسی و حقوق بشر ارثیه یک نژاد و یا گروه و منطقه نیست. اما چنانکه خواهد آمد، نیازمند بن فکنی مدبرانه و یا رندانه است. به رغم آنکه اینجانب به اقتضای کار دانشگاهی خود وارد بازیهای سیاسی نمی شود، اما بازیگران در عرصه ی سیاسی سنتی و مدرن نیز چنگی به دل نمی زنند. در هیچیک از دو آداب ضابطه مند سنتی و مدرن نه جائی برای اخلاق Morality) )هست، و نه ملازم با معنویت معنادار. البته که اگر تمایلی به معنویت باشد، منطقه ی خاورمیانه نیازمند بن درافکنی رندانه‌ی سیاستی است که ساخت و پرداختش سکیولار است، اما نگاه متدینین‌اش به آن نه بنیادگرایانه است و نه سکیولاری است. بنیادگرایان به فضیلت تحمیل کردن حاکمیت خدا و نمایندگانش به انسانها عشق می ورزند، و خود را مسئول ذوب حاکمیت انسانی می دانند. سکیولاریستها هم حاکمیت انسانی را جای حاکمیت الهی می نشانند.
در جمع بندی مقدماتی این پیشگفتار، تاکید می کنم که به اقتضای این تفاوتهای پنداری و بزنگاهی در روز گار ایرانی (به عنوان بخشی از خاورمیانه ) که در هر کاری که انجام می دهم، گوشه چشمی هم به عزت، شادکامی، حقوق بشر، کرامت انسانی و آزادی ایرانی دارم و هم عظمت ایران در عرصه روزگار فردی-جهانی شده. با این تعبیر، نگاههای قبیله گرای عربی و جهانگیر یا جهانشمول متدینین به دین را عامل هم نکبت و هم فلاکتهائی می دانم، که با پنداره های بنیادین جهانوطنی دینی (رحمانیت) و جماعت گرائی متعهدانه به گروه هم-پیمان ( رحیمیت به گروههای) میهنی/خانوادگی/حزبی/شغلی/جنسی/منطقه ای/محلی) بیگانه است.
اگر این دو روایت 1) تفسیری از دین و 2) تاریخی از جوامع خاورمیانه درست باشد، پس پاسخ من به این سوال شما یک نه بزرگ است. نحوه ی سئوال شما نشان می دهد که بسیار خوب درک کرده اید که در زیستار و روایتهای خاورمیانه ای، تساهل لیبرالی و حاکمیت دموکراتیک در محاق غربت است. البته که این ادعای دانش پژوهانه‌ی من با پندار و روایتهای بسیاری از ایرانیان فرهیخته ای که در بزنگاههای تاریخی مشروطه، نهضت ملی، انقلاب اسلامی، دوران خاتمی و حال روشنائی بخش جامعه بوده اند فرق می کند. بسیاری از این بزرگان فکر می کنند که "فروپاشی دیکتاتوری مساوی با دموکراسی است."
به این لحاظ، آنان با حکومتها مبارزه می کنند، نه آنکه راهی برای رسیدن دموکراسی در ایران پیدا کنند. این تصور پنداری و زیستار و روایت سیاسی موجب شده، تا مبارزه و تلاش (جهاد)، به کلام فرهیختگان منجر به آزادی منفی لحظه ای شود. عدم تطابق بین پندار و روزگار، همین آزادی منفی و لحظه ای را نیز از بین می برد. در ترکیه و ایران که پیشتاز تحولت در منطقه بودند، همیشه رهائی موجب افسار گسیختگی نیروهای "خود سر" و یا متخاصم علیه هم می شود. زمام برداری لیبرالی را گهگاه هتاکان به مثابه افسار گسیختگی" تفسیر می کردند.
احتمالا" به لحاظ غلبه‌ی این زیستار و روایتهای زیستاری است که همکاران ارزشمند من در ایران کتاب دولت-پیشه را "زمامدار (یعنی افساردار) ترجمه کرده، و نسبت به ماهیت توهین امیز این کلمه حساسیتی از خود نشان داده اند. به همین وجه نیروهای سکیولاریست که خود را سکیولار می خوانند از کاربرد مفهوم مشروعیت (شرعی بودن) به جای حقانیت (حق پنداستن) و حاکمیت (اراده‌ی انسانی) به جای اراده‌ی بالاترین مقام حکومتی ابائی ندارند. با این گریز به ایران و ترکیه، مایلم ادعا کنم که هنوز مفاد پیام بزرگانی چون ماکیاول و هابز و میل گرفته نشده است. همچنین تفاوت بین آداب این بزرگان و اخلاق Morality)) و فرصت طلبی اخلاقی (Moral Opportunism) و عملگرائی و...،درک نشده است. مثلا" بر خلاف درایت دانشگاهی فوکویاما در غلبه‌ی اندیشه ی لیبرالی و برخورد تمدنهای هانتینگتون، هیچکدام از کشورهای درگیر تعارض خاورمیانه‌ای نتوانستند روایتی از زیستار خود بدهند. اخلاق ورز سیاسی ایرانی در این بزنگاه سیاسی، خوشدلانه عبارت زیبای گفتگوی تمدنها را به کار می برد، که هم قشنگ بود، هم موجب کف زدن در سازمان ملل شد، اما در خود ایران نه کار امد بود و نه زیستاری. بالاخره خود این عزیز هنوز گرفتار پیش بینی موقعیتی زیستاری است که هانتینگتون گفته بود، و نه "گفتگوی تمدنهای" خود. او با جان دل، طعم "برخورد تمدنهای" هانتینگتون راچشید.

اصولا در کشورهای خاورمیانه ای چه برداشتی از دیدگاه های هانتینگتون به وجود آمد؟
هشدار اندیشمندانی چون هانتینگتون در هیچیک از کشورهای منطقه جدی گرفته نشد. به یاد اوریم که دیر زمانی است که او از این خطرات یاد می کرد. دل بستن به لحظات دموکراتیک و خطر بازگشت از دموکراسی. شش دهه‌ی پیش پاکستانیها، چهار دهه‌ی پیش افغانیها و ایرانیان، و یکدهه است که عراقیها ، و دوسالی است که مصریها و تونسی ها می فهمند که تئوری توطئه و خوشخیالی رویاگرایانه ی آنان فقط به نفع غیریت ستیزان ایدئولوژیک ختم شد. در ممالکی که دریافتی استاد تمام دانشگاهی اش کمتر از یک-شستم مداحانش است، و معارف انسانی توسط حکومتها تابو و در نظر توده ها وقت گرانی است، چگونه می توان به آینده ی دموکراسی دل بست.

پس با این مبنا شما در حال حاضر امیدی به دموکراتیک شدن خاورمیانه ندارید؟

البته اولا" تصور نشود که خاورمیانه ای لیاقت دکوکراسی را ندارد. چنین حرفی خلاف اخلاق و دور از واقعیت است. به عکس، هنوز دموکراسی و حقوق بشر در پندار اهالی خاورمیانه ارزشی درخور نیافته است.
از سوی دیگر، نمی توان با روایتهای غربی برای کناکنش بین پندار و بزنگاههای روزگاری خاورمیانه روایتی زیستاری بافت. افتادن در کمند غرغره‌ی روایتهای غربی برای زیستار خاورمیانه‌ای موجب ظهور روایات مدرسی و غیر زیستاری خواهد شد. متاسفانه هانتینگتون نیز مانند همه ی اندیشمندان برجسته‌ی پوزیتیوست غرب تجربه‌ی مستقیمی از زیستار کشورهای در حال توسعه ندارند، و همانند سنتی های عرب-یونان زده ی سلف خود، تصوری جهانشمولی از پندار و زیستارهای مطلوب دارند.
هشدار می دهم که نگاه زیستاری این دانش پژوه ایرانی با نگاه بومی گرایان آزادی ستیز یکی گرفته نشود. می دانید که من خود هم قربانی اقدام سخت افزاری و حذفگرای این بومی گرائی بوده ام و هم قربانی آن اقدام نرم افزاری حیثیت بر باده ده. جالب اینکه هیچکدام هم حاضر نشدند به تبارشناسی ظلم 31 ساله ای که بر من روا داشته اند اذعان کنند. اگر در نخبگان سیاسی و دانشگاهی که قاعدتا" فرهیختگان ما هستند، این کار ممکن نیست، از توده ها چه انتظاری می توان داشت. ایران اگر جلوتر از مصر و تونس نباشد، حتما" عقب تر نیست. خوبست روایتها زیستاری شوند، و در خلاء صحبت نشود. در چهار کتاب مبانی دانش سیاست، 15 مدل نوسازی، اصول روابط سال 1389، و سیاست خارجی ایران خود، شالوده های تفکر رندانه را ریخته ام. گرچه ادیتهای نهادهای امنیتی و خود-سانسوری ناشران به انشاء این کتابها ضرر زده، اما اگر آنها را با تامل نظری بخوانید، به دموکراسی شدن منطقه در آینده ی نزدیک، امید واهی نخواهید بست.

آقای دکتر! در ابتدای پیروزی جنبش های ضد اقتداگرایی در تونس و مصر این تصور عمده وجود داشت که این کشورها پس از دوران گذار به مدلی از حکمرانی نزدیک می شوند که می توان نمونه موفق آن را در حزب حاکم ترکیه یعنی عدالت و توسعه دید. برای مثال این تصور وجود داشت که گروه اخوان المسلمین مصر هم راه عدالت و توسعه را در برقراری حکومتی با شاخص های دموکراتیک و در عین حال متکی به اسلام عرفی بردارد اما اکنون اخوان المسلمین از سوی منتقدان داخلی خود متهم به انحصارگرایی و تلاش برای قبضه تمام عیار قدرت شده است. آیا با این وضعیت باید به انتظار بازتولید اقتدارگرایی سیاسی در شکل جدید بود؟
اولا" خود مفهوم حکمرانی حداقل اقتدار گرایانه است. مفهوم دموکراتیک آن، حکمروائی است. تذکراتی از این دست نشان می دهد که چقدر موقعیت زیستاری خاورمیانه با موقعیت گذار به دموکراسی و حقوق بشر دور است. متاسفانه هنوز کمند پنداری مبنی بر دموکراتیک شدن خاورمیانه زیستارهای رویاواره و آرمانگرا را به طور خوشخیالانه‌ای گرفتار خود کرده است. حتی در مورد ترکیه که گفتید، حرف زیاد است. در موقعیت زیستاری خارمیانه‌ی غیریت ستیز، موقعیت زیستاری ترکیه و لبنان کمی امیدوار کننده تراست، و بس. زیستارهای دیالکتیکی و غیریت ستیزی بن بنیادگرایانه (قومی-فرقه ای) لبنان و ترکیه به کنار، دستگیری ارتشیان و روزنامه نگاران در ترکیه نشان می دهد که در این کشور هاله‌ی کم-نوری از تساهل و لیبرالیسم کورسو می زند، و نه دموکراسی و حقوق بشر. چنانکه از زمان اوباما به خوبی مطرح شد، دموکراسی سازی در منطقه رویائی بیش نیست. روند لیبرالیزاسیون زیستاری با روایت مفهومی دموکراسی سازی بوش و پاپیولیستی حقوق بشر چیزی نیست جز "بهار سیل ساز عربی" یا "بیداری خوف زده‌ی اسلامی". خود را هم از کمند غمبار تئوری توطئه نجات دهیم و هم از خوشخیالی رمانتیک به بالندگی دموکراتیک. بر خلاف ژاپن، ایتالیا و آلمان، پیکار (پی کار گرفتن نه ستیز(Campaign یکصد ساله گذشته در خاورمیانه حکایت از هشیاری دارد، و نه اگاهی فلسفی، نه دانائی علمی و نه توانائی اجرائی. ناتوانی در مدیریت تحولات موجب می شود که ابرهای بهاری به سیلهای بنیان برافکن رویاگرائی آلوده شود. در جوامعی که سلفی گری و غیریت ستیزی ایدئولوژیک قویتر است، این خوف بیشتر است. رفتار مشمئز کننده و انتقام گیرانه‌ای که با رهبران غیریت ستیز و خونریزی چون صدام و قذافی شد جملگی حاکی از کینه توزی و انتقامگیری بود، تا دموکراسی. بیداری کودکی که در حال فرود آمدن با چتر حمایتی دیگران از هواپیماست به عامل وحشت و سرآسیمگی کودک تبدیل خواهد شد، و نه مدیریت تحولات. کینه، نفرت و خشونت نشان از بیماری دارد، و نه مصمم بودن. به قول مولوی
این جهان همچون درخت است ای کرام / ما بر او چون میوه های نیم خام
سخت گیرد خامها مر شاخ را / زانکه در خامی نشاید کاخ را
چون بپخت و گشت شیرین، لب گزان/ / سست گیرد شاخه ها را بعد از آن
سختگیری و تعصب خامی است / تا جنینی، کار، خون آشامی است
بگذریم که شهادت طلبی عارفانه مولوی از ناتوانی وی در ایجاد مصالحه ی مشفقانه بین دنیا و آخرت حکایت دارد . حافظ از منظر نظری نماد این سلک رندانه است. به قول او، این سلک رندانه قابل بیان نیست، و به قول مولوی "پای چوبین استدلالیون" نمی گذارد تا به ناتوانی خود اعتراف کنند. ورنه به قول خیام،
قومی متفکرند اندر ره دین / قومی به گمان فتاده در راه یقین
میترسم از آن که بانگ آید روزی / کای بیخبران راه نه آنست و نه این
با خشونتهای خیابانی، ترور و اعدامهای مصر و تونس، زیستار کدام سکیولاریست، کدام عضو اخوان المسلمین و یا کدام سلفی آمادگی نشاندادن تعهد پنداری به این روایات رندانه ی خیام را دارد.
با این مقدمه ی نظری، حال اجازه دهید به الزامات پنداری ملازم با زیستار دموکراتیک اشاره ای داشته باشم. تعهد پنداری به قبول "براندازی" انتخاباتی (مدنی و نه نظامی) یکی از چهار اصل زیستار دموکراتیک است. اگر جامعه ای متعهد به قبول پندار "براندازی" رژیم از طریق انتخابات برای مجلس موسسان و یا تغییر رژیم به نفع حاکمیت مردم باشد، می توان تازه امیدوار بود که یک اصل از چهار اصل امکان زیستاری شدن دموکراسی در افق خاورمیانه پیدا شده است. در طول نزولی این براندازی رژیم، براندازی حکومتی دیگر جایگاه چندانی ندارد. حتی ترکیه به این سطح از آگاهی پنداری نرسیده است. خشونت متقابل کرد و ترک و سکیولاریست و مذهبی را ببینید. زیستار غالب در ترکیه گویا به اگاهی پنداری (فلسفی) از فواید دموکراسی رسیده ، اما هنوز به دانائی مصداقی (علمی) از تفاوتهای زیستاری جوامع دموکراتیک نرسیده، وای به اینکه بخواهند به توانائی دموکراتیک برسند.
سه اصل دیگر دموکراسی عبارتند از1) پاسخگوئی به نیاز ابراز شده‌ی مردم و نه مرشدانه، 2)بازخواست پذیری حکام و 3) شفافیت.
پاسخگوئی به نیازهای ابراز شده‌ی مردم باید بوجهی باشد که جامعه در کمند پاپیولیسم گرفتار نشود. در انتخابات هشتم ریاست جمهوری، دو رقیب که شعار پاپیولیستی پول نفت را می دادند توانستند با گرم نگهداشتن تنور گداپروری، بساط رقیب اقتدارگرای بوروکراتیک و ضد رویاگرا را در هم پیچند. حتما" پاپیولیسم حکومتی-نه حزبی- با دموکراسی سازگار نیست. احزاب می توانند تنور انتخابات را با پاپیولیسم گرم کنند، اما با دادن معیارهای صریح عقلی و مفید نگذارند خود در کمند هوسهای توده ها بیفتند.
رسیدن به این روایت و یا زیستار، نیازمند خلق روابط زیستاری در قالب دو گروه ذینفع و ذینفوذ(ایدئولوژی ساز گروهی) و حزب (استراتژی ساز = انطباق ایدئولوژی گروهی با ایدئولوژی و استراتژی ملی) است. پس اتاق فکر اولین گام در راه تصریح منافع و ارزشهاست. در اتاق فکر، منافع و ارزشها صورت بندی می شوند. سپس نوبت به حزب می رسد. حزب جائی است که خواسته ها/نیازها/و ارزشهای متناقض بررسی، و انگاه با حمایت اندیشمندان، و مشارکت گروههای ذینفع و ذینفوذ ارزشی، برایش راه مدبرانه پیدا می شود. پس مهمترین مولفه‌ی حزب اندیشگی در همپارچه کردن دو سطح ایدئولوژی و استراتژی است: 1) تعهد هم به ایدئولوژی صاحبان یک منفعت جزئی و تدوین استراتژی برای رسیدن به آن در درون حزب، و 2) تعهد به ایجاد صلح مدبرانه یا مشفقانه بین استراتژی حزب خود با استراتژی حزب رقیب، با عنایت به ایدئولوژی ملی. این روایتها با زیستار خاورمیانه ای نمی سازد.
شما به خشونت های خیابانی در مصر و تونس به عنوان عاملی بازدارنده در زیستار دموکراتیک اشاره کردید. نمونه اعلای خشونت در جریان گذار را می توان امروز در سوریه مشاهده کرد. این کشور دو سال است که صحنه نبردهای داخلی میان حامیان حکومت و مخالفانی است که به مرور زمان دست به اقدام مسلحانه زدند و اکنون نیز توسط برخی قدرت های منطقه ای و بین المللی تجهیز می شوند. علیرغم خشونت های مهار گسیخته ای که طی دو سال در این کشور جاری بوده است هنوز هیچ یک از دو طرف منازعه امکان تغییر توازن قدرت به نفع خود را نداشته است و این کشور به صحنه رقابتی میان قدرت ها تبدیل شده است. با توجه به استمرار بحران در سوریه شما چه پیش بینی ای نسبت به آینده سیاسی این کشور دارید؟
در سوریه، گروههای ذینفع با ایران و حزب الله از یکسو و با آمریکا و ترکیه از سوی دیگر می سازند تا هم-میهن حکومتی و یا مخالف حکومتی را بکشند. 70 هزار کشته نتیجه‌ی این عقب افتادگی است. یکی شعار ضد اسرائیل می دهد، اما جرات درگیری با آن را ندارد؛ و دیگری در خفا به اسرائیل اطمینان خاطر می دهد، و شهامت علنی شدن آن را ندارد. اینکه قرآن اغاز هر اقدام را ملازم با ذکر رحمانیت جهانوطنی و رحیمیت جماعتگرائی می کند با کدامیک از این دگرکشیها سازگار است؟ و اینکه قران کریم از پرهیز از عدم اعتدال و کظم غیظ و بخشیدن مردم می گوید کجا با این کینه توزیهای خصمانه و قول لین پیامبر گرامی با فرعون می خواند؟ کار منطقه‌ی خاورمیانه نیازمند بن فکنی رندانه است: بن برافکنی تحجرها و تعصبات جاهلیه و بن در افکنی مدینه(نه مسلمه.) مفهومی که بیانش را وزارت ارشاد جمهوری اسلامی نپسندید، و همراه با دو کتاب دیگر حدود دو دهه است از چاپش جلوگیری کرده، و نهادهای امنیتی و دانشگاه تهران بیانش را به "تبلیغ الحاد و به نفع گروههای ضاله، توهین به مقدسات، اعمال خلاف شرع و اعمال خلاف اخلاق عمومی" تعبیر کردند، و به دستور "محترمانه" مجبور به بازنشستگی ام کردند. اخراج استاد و روزنامه نگار، زندانی شدن فعال سیاسی، نفی براندازی غیرمسلحانه و مدنی، و برخوردهای خیابانی ...و انحصار طلبی حکومتی چه ربطی به دموکراسی دارد؟
اما به اقتضاء این فهم اندک از مسائل سیاسی، همانند هویدا بهلولی عمل کردم، خود را به جهالت زدم تا حکومت نترسد، دانشجو تحقیر نشود، و همکار رنجیده نگردد. پایان سخن شنو که بر من چه گذشت: حکومت هتاک و ضد انقلابم خواند، بعضی از دانشجویان، فداکاریم را به حساب پراکندگی، و بعضی از همکاران موفق به اخراجم شدند، و گروهی دیگری از همکارانی که هنوز در دانشکده درس می دهند، آن را بازی سیاسی خواندند. آری این چنین بود فرزندم. اما اصحاب جرس و حکومتیان دیدند که ظلمی که بر من رفت موجب نشد تا موضعی سیاسی بگیرم، و یا تقیه را به ابزاری رمز گشا برای حفظ جانم تبدیل کنم و یا صرفا" به ابزاری رازدان برای حفظ عارفانه روحم. آنچنان که خداوند می خواست عشق راز دان دینی ام بر همه شمولیت یافت، ودر قالب حقوق بشر و کرامت انسانی متجلی شد. اطیعوالله و اطیعوالرسول در روزگار دینی محصور به آسمان و آخرتم نشد، بلکه به دنیایم تسری یافت. در آن، ظرف حاکمیت الهی موقعیت زیستاری زیبائی برای حاکمیت انسانی، حقوق بشر و کرامت انسانی شد. نقد مشفقانه ام توام حاکی از این پندار بود، و نه مماشات و یا تخریب. در نگاه غیر سکیولاریستی-و بنیادگرائی گریزم، سیاست ظرفی بود که داوطلبانه با عطر حاکمیت الهی معطر می شد. با این تعبیر رازدانی در قبول حاکمیت الهی با رمزگشائی از چرائی تبعیت قرار دادی و مدنی را در چرائی اضافه شدن منکم و نه منا به اولی امر یافتم. این روایتها و زیستارهای غالب در خاورمیانه ضد ازادی منفی و لیبرالی است، چه رسد به ازادی مثبت سوسیال دموکراتیک، در کلام جان رالزی. خود می دانید که دو گانه گرائی عاشقانه ام به مستمسکی تبدیل شد که سکیولاریستها مرا از صحابه حقوق بشر کشی بدانند، و بارها آماج اهانتهایشان بودم. مهرانگیز عزیز سکیولاریست و مدافع حقوق بشر در جلسه ای در بزرگداشت حقوق و کرامت بانوان در واشنگتن 2012، این راز دانی رحمانی را نشانه ی جهل و تعصبم من مجبور به بازنشستگی و برادر در بندم دانست. متاسفانه بنیادگرائی گروهی دیگر این رحمانیت توام بار حیمیت را عامل وابستگی به خارج و توام با تکفیر. با الهام از رندی حافظ و رفع از ترس بن فکنی رندانه خیام،
می "خواهم" از آنکه بانک بر آید روزی که ای بیخبران راه نه آنست و نه این
با این تعبیر، تغییر بزنگاهی مدینه‌ی نبوی و شیراز حافظ را در نگاه زیستاری خود در امیختم، و ترمیم زیر را برای ایجاد صلح مشفقانه بین رازدانی عارفانه و رمز گشائی فقیهانه کردم:
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرفست با دوستان "مودت" با دشمنان مدارا
البته که ارامش رندانه ای لازمست که بتواند با تمایز اشداء از ظالمیت، دیالکتیک دوگانه بین دو نقطه‌ی گرهی در آیه ی شریفه ی" "رحماء بینکم و اشداء علی الکفار را با عطر برخاسته از نقطه گرهی کانونی بسم الله الرحمن الرحیم معطر کند. چنین زیستار و روایتی در دام وسوسه های مخرب ناشی از تئوری توطئه و غیریت سازی و غیریت سازی نمی افتد. نفس مطمئنه ای می خواهد که از بیماری غیریت سازی و غیریت ستیزی رهئی حاصل شود. ذکر با روایت رندانه حاوی هم رحمانی است و هم رحیمیت، و با صلح مشفقانه‌‌ی بین راز دانی عرفانی و رمزگشائی فقیهانه عطر حقوق بشر را با کرامت انسانی می تواند کنار هم ببیند. به اقتضای همین الهام گیری است که روایت زیستاری و نظریه‌ی بن فکن رندانه را همراه با اقدام زیستاری در عشق ورزی هم به اخراج کنندگانم کردم و هم اتهام زنندگان به مماشات گرائیم. و متاسفانه که در آخرین سفرم به ایران سلامم به مسئول عامل اخراج و تثبیت اتهامم محرکه ای شد برای درخواست وی ازحراست دانشگاه تهران برای "بیرون انداختن" من به جرم ناکرده ی "فتنه ی انتخاباتی." اما به قول حافظ
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هائل (حائل) کجا دانند حال ما سبکبالان ساحلها
تعمدا" با عذر خواهی از حضرت حافظ، به دو وجه می نویسم تا با الهام از رندیت حافظ گرامی برای چنگ زدن به دل کسانی استفاده کنم که هول خود را به مستمسکی توجیه بخش تبدیل کردند، و عامل حکومتی ام خواندند. همراه با ان، حائل را برای چنگ زدن به دل بنیادگرایانه ای به کار بردم، که احیاء بزنگاه تاریخی مدینه را به حجابی حائل تبدیل کردند تا ملزومات دنیای فردی-جهانی شده را نبینند. اما عشق من موجب دعا برای هر دو می شود، شاید که از این طریق مودت و مدارا جای وسوسه گری تفرقه گرایانه شود، و خاورمیانه در این بزنگاه تاریخی با پیام رحمانی-رحیمی پیامبرانه به دموکراسی و رعایت حقوق بشر نائل آید، و نه با نفرت بنیادگرائی دینی و یا سکیولاریستی مقوم موقعیت زیستاری وسوسه انگیزی غیریت ساز و غیریت ستیز.
سومین اصل دموکراسی، بازخواست پذیری رهبران است. وقتی مسئولیتها مقدس می شود و روشنفکران مجبور به مداهنه، جائی برای بازخواست پذیری نمی ماند. ترکیه اولین زندان روزنامه نگاران است و ایران دومین. ممکنست که روزنامه نگاران هم نقد مشفقانه بلد نباشند. اما جایشان در اتاق فکر و دانشگاه است، و نه زندان. به همین وجه، سخن ریاست محترم مجلس خبرگان در حفاظت از موقعیت رهبری احتمالا" مستوفی حقوق دموکراتیک مردم نباشد. البته که این دانش پژوه غیر سیاسی، چونان خیام بزرگ می دانم که حرفم فسانه ای بیش نیست.
چهارم هم اصل شفافیت است و نه سانسور. خود قانون می تواند سازنده ی توتالیتریسم و اقتدارگرائی باشد. قوانین اساسی لازمست تمهیداتی برای متعهد کردن حکومت به مردم داشته باشد، و نه مردم به حکومت. عزت قانون اساسی به رای مردم است، و نه عزت مردم به قانون اساسی. در کجای خاورمیانه پندار و چنین روایتی را می توان سراغ گرفت؟ دموکراسی یک زیستار جمعی و توام با همکاری نهادین جهت تحقق حاکمیت مردم است، و نه تثبیت حکومت با قانون. در مصر، سوریه و عراق با تمدن چند هزار ساله، این حرفها کفر و زندقه است. این درحالیست که در اسلام، نفی سبیل عین دموکراسی است، و سلطه ی هر انسان بر هر انسان شرک است. بازرگان تا حدودی اینها را فهمید، و به اعمال آن مخلص بود. می گویند در مصر، عبده چنین بود. اما عبده مانند استادش سید جمال امت را با دولت اشتباه می کرد. عبده شاگرد سید جمال بود. سید جمال ایران را وطن خود می دانست و نه میهن خود. به لحاظ همین نگاه امتی، هم از وطن خود (ایران) اعراض کرد و در مصر و خارج ساکن شد، و هم از نام ایرانی تبری جست. او خود را افغانی خواند و نه ایرانی، و به تربیت شاگردان عرب روی اورد.
هنوز هم وضعیت بسیار پیشرفته‌ی ایران با ابتدای زمان قاجار فرقی نکرده، چه رسد به کشورهای با زیستار قبیله گرای عرب. در ایران، حمایت از حزب الله و حماس و درگیری ایرانیان با ایرانیان میراثی است از روزگار قاجار و فقدان ظهور ملی گرائی مدنی. در مصر هم، شاگردان رشید رضا با علم کردن پیام خود، به بن برافکنی لایه های تساهلگرا (نه ملی-دموکراتیک) در اندیشه‌ی عبده و بن درافکنی اندیشه ی فریفته رندانه ی خود در قالب توتالیتریسم بنیادگرایانه نائل آمد. اخوان المسلمین متعهد به عبده است، و سلفی ها مدیون رشید رضا. در ایران بنیاد رندانه ای را که میراز حسین مستشارالدوله و ملکم خان پی ریختند، با کار مشفقانه ی مصدق و تفکرمدبرانه‌ی بازرگان آبیاری شده، ولی روایت ال احمد و شریعتی با خلوص تمام، اما رشید رضاگونه و همسو با غرب ستیزی حلقه‌ی فردید و عربگرائی سید جمال زمینه ساز زیستاری شدند که باید برای رسیدن به دموکراسی و رهائی از حب و بغض گویا بزنگاهی اقتدارگرا و پاپیولیسم گریز را تجربه کنیم. خاورمیانه ی عربی در آغاز راهی است که رشید رضاها بنیان نهادند، و نه مستشارالدوله و مصدق و بارگان.
بن گرائی قومی/طبقاتی/ و یا نژادی با دموکراسی و حقوق بشر کاملا" متنافرند. دموکراسی به زیستاری سیاسی اطلاق می شود، که در آن حاکمیت انسان نه فقط در سطح پندار فلسفی، و نه در محدوده ی دانائی علمی، بلکه با توانمندی در تحقق نوعی زیستار مدنی انسانی همداستانست. در ایران، بخشی از نخبگان مدرن ایرانی به تبع مصدق و بازرگان کمابیش به اگاهی دموکراتیک رسیده اند. آنان دانائی نسبت به بحرانهای محتمل و ممکن را نداشتند، و از توانمندی در تحقق آن محروم. اما اعلان این آگاهی موجب طرد خود آن دو و طرفدارانشان شد.
آیا منظورتان این است که هر کشور خاورمیانه‌ای تجربه خاص خود را در روند دگرگونی سیاسی دارد؟
همان طور که گفتم دانائی متضمن ظهور روایتهای دموکراتیک و توانائی دموکراتیک است. زیستار دموکراتیک در روند دگرگونسازی و دگرگونشوندگی با بزنگهاهای متحول روزگار ممکنست ایجاد شود. لازم به ذکر است که بزنگاههای هر روزگار خاص هر کشور خاورمیانه حاوی کناکنشهای لحظه ای تعاملی/تساهلی/یا تخاصمی بین زیستارهای گوناگون است. تا به حال کشت و کشتارها، اغتشاشات و بمب گذاریهای مردمی و سرکوبهای حکومتی نشان می دهد که کناکنشها تخاصمی است، و نه تساهلی و یا تعاملی. هیچ گروه خاورمیانه ای به هیچیک از قواعد و هنجارهای ملازم با زیستار دموکراتیک متعبد نیست.
آقای دکتر! شما چه تفاوت بنیادینی میان روند دگرگونی سیاسی در خاورمیانه با اروپای شرقی بعد از سقوط کمونیستم مشاهده می کنید؟
بر خلاف اروپای شرقی سکیولاریست، جوامع اسلامی لازمست بفهمند که زیستار ناب سیاسی سکیولاریستی و در خدمت اهداف و ارزشهای مدنی است. اما کسی که مسلمانست سکیولاریست نیست. در امر سیاسی هم داوطلبانه به آزادیهای طریقتی و ظرائف شریعتی پایدار است، نه آنکه خداوند متعال نیازمند دولت و زور آن برای اجرای احکامش است. این پندار مشرکانه است، زیرا با الله الصمد و کفوا" احد نمی خواند. بی نیازی و صمدیت خدا باید ملازم با اقرار به کفایت خدا برای رستگاری باشد. دولت در آن جائی ندارد. من ندیدم که زیستار و روایت اسلام گرایان خاورمیانه ای به این ظرافت و سکیولاریستهای مسلمان به ظرافت مظروف بودن حاکمیت انسانی در ظرف حاکمیت الهی آشنائی نشان بدهند.
تلفیق حاکمیت انسانی با حاکمیت الهی نیازمند اندیشه پردازی از نوع دیگر است. افلاتون و ارسطوی سنتی به طریقی و هگل و مارکس مدرن، وهایدگریان ضد مدرن عنایتی به دموکراسی ندارند، و پوپریان با بی نیاز دیدن دین، به ارزش رازدانی دینورزی غیر سکیولاریست بی عنایت شده اند.
گذشته راهنمای هشداردهنده برای آینده است، و نباید به زندانی کردن آینده در گذشته بینجامد. مسلمانان خاورمیانه ای لازمست به این شعور رسیده باشد که خداوند متعال بری از نیاز به حکومت است. مسلمانان همانند هر گروه انسانی برای حاکمیت انسانی حکومت تشکیل می دهند، تا حق النفس و حق الناس را رعایت کنند. مفهوم حق الله در چنین پنداری ظلم به قدیر بودن حضرت حق است. او مالک انسان است: در حقیقت خالق هستی خداست چند روزی این امانت نزد ماست. حاکمیت انسانی سست تر و بی مبناتر از آنست که بتواند به جبروت حاکمیت الهی لطمه زند. روایات رازگرای اصحاب طریقت با رو به اسمان داشتن مسیحانه و از زمین بریدن حاکمیت انسانی را مستحیل در حاکمیت الهی کرد. در مقابل، رمزگشائی اصحاب شریعت حاکمیت الهی را به امری تکلیفی و کلیمانه و تحمیل آسمان بر حاکمیت انسانی تبدیل کرد. این در حالیست که رازدانی عابدانه مکی و رمزگشائی فقیهانه مدنی هر دو در اسوگی پیامبر گرام متجلی و قانون اساسی مدینه متجلی شد، که در ان حقوق مدنی صحابه و مهاجر با مسلم و کافر مصالحه ای مشفقانه یافت. در این مصالحه‌ی مشفقانه‌ی بین راز دانی نسبت به حاکمیت الهی با رمزگشائی برای حاکمیت انسانی در پندار مودت با مسلم و تساهل با کافر متجلی شد. البته که در آن بزنگاه از روزگار، دموکراسی موضوعیت پنداری انسان نشد، و به اقتضاِی این شرائط بزنگاهی بود که حاکمیت انسانی فدیه‌ی عرفانی و یا ذبح شرعی شد، نه انکه قانون اساسی مدینه آن را نفی کند. جایگزین شدن اصل قرار داد در موضوعیت یافتن قانون اساسی مدینه به هیچ وجه هابزی نیست که حاکمیت فرد را فدای حاکمیت جمع کند. نقض حاکمیت انسانی با اصل نفی سبیل نمی خواند و موجب شرک می شود، اما مصالحه ی مشفقانه بین حاکمیت الهی و حاکمیت انسانی در دو فضای دینی و سیاسی به دو وجه متبلور می شود: در دین حاکمیت النی ظرفست و حکمیت انسانی مظروف، و در سیاست مسلمانان، حاکمیت انسانی ظرف و حاکمیت الهی به طور داوطلبانه و نه وبری مظروف.
اما شاهکار مدرنیته در بن درافکنی روایتهای سازنده و انطباق بخش برای بن برافکندن روایتهای تعدیل کننده ی انسان است، و شاهکار پسامدرنیسم پرده برداری از عوامل زبانی سرکوب. رهائی از قیود دست و پا گیر و به جای آن، تحقق سرنوشت انسانی از نتایج شاهکار مدرنیته، و احترام به حقوق بشر شاهکار پسامدرنیسم است. اما رمزگشائی لیبرالی-محافظه کارانه-حتی رادیکال و جمع کثرتگرای آن در روایتها و زیستار سکیولاریستی هم مدرنیته و هم پسامدرنیسم محروم از رازدانی بود. اسلام رمزگشائی از حقوق بشر لیبرالی را مساوی با حق الناس می داند، و کرامت حقوق قابیل آدم کش و هابیل شهید و ناتوان را حق النفس. لیبرالیسم سکیولاریستی حقوق بشر را با آزادی منفی تضمین می کند، و سوسیال دموکراسی با ازادی مثبت. در هیچکدام رازدانی مسیحائی با رمزگرائی کلیمانه تلفیق نشد.
برای گذار به این اهداف، مدرنیته رمزگشائی علم تجربی و دانشگاه را جایگزین جزمهای رمزگشا و برساخته ی مدارس کلیسائی کرد، و روایتهای پسامدرنی به تبارشناسی و شالوده شکنی این طشت راز گریز روی آورد. این دانش پژوه در رمزگشائی از جگونگی دستیابی انسان مسلمان به تحقق دموکراسی و حقوق شر، دولت هگلی-وبری را از اوج قداست به زیر می کشد، و آن را از یکسو به قیف محافظه کارانه‌ی ترقیق تحولات جهانی تبدیل می کند، تا حاکمیت انسانی را در هم نشکند. ترقیق حریره ساز برای تقویت فرد انسانست، و بری از رسوائی خائنانه ی سانسور. از سوی دیگر، دولت به پمپ انتقال حاکمیت شهروندان به عرصه ی جهانی تبدیل می کند. بین شهروندی جماعت گرای میهنی با شهروندی جهانوطن پیوندی بر قرار می شود، که قابل دستیابی با حکمروائی خوبست، و نه ملی گرائی رف. به این لحاظ، میهن پرستی جای ملی گرائی مدرن و وطن گرائی سنتی می شود. اگر دولت قیف-پمپی نشود، ملت با آنارشیسم بنیادش را بر خواهد افکند. این تعبیر الهام گرفته از حضرت حافظ است:
بیا تا گل برافشانیم ومی در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
اگر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم
در کدامین کشور عرب چنین روایت و زیستاری را دیده ایم. روایتهای شیخ محمد عبده مبنی بر حقوق مردم مسلمان(نه همه) معطوف به عقل گرائی است، تا دموکراسی. به همین لحاظ است که شاگردش رشید رضا به سرعت توانست اندیشه های او را در هم ریزد، و زمینه ی تکفیر او را نیز فراهم آورد. دموکراسی ستیزی و غیریت سازی زمینه ساز سلفی شدن شده است، تا دموکراسی.

در ماجراهای مربوط به خاورمیانه همیشه بخشی از نگاه ها به سمت قدرت های غربی است. قدرت هایی که در تحولات قرن های اخیر خاورمیانه نقشی تعیین کننده داشته اند. در جریان جنبش های عربی هم سوالات فراوانی درباره نوع نگاه غرب به ویژه ایالات متحده به این تحولات مطرح شده است. اکنون و پس از پیروزی مجدد در انتخابات ریاست جمهوری ایالات متحده تمرکز خود را به طور آشکاری بر حل بحران اقتصادی آمریکا قرار داده است. جمهوری خواهان منتقد دولت او می گویند که این تمرکز بر مسائل داخلی آمریکا از وزن و اهمیت آمریکا به عنوان قدرت برتر در منازعات بین المللی می کاهد. با توجه به این که کماکان خاورمیانه مهم ترین میدان منازعات بین المللی است به نظر شما رویکرد جدید دولت آمریکا آیا باعث افت نفود این کشور در خاورمیانه خواهد شد؟
آمریکا دیکتاتوری رهبران نیست که رئیس جمهوری هرکاری بخواهد بکند، بتواند. اقدام جمهوریخواهان در تحمیل کاهش بودجه به اوباما، آغاز مذاکره برای اعمال تحریمهای جدید علیه ایران و امثال آن هم موضوعیت دارد. مواضع اوباما در دادن پول به مخالفین سوریه، در خصوص برنامه ی هسته ای ایران و کره شمالی نشان می دهد که مسائل دیگری هم در دستور کار قرار دارد. اما نکته اساسی اینست که مردم امریکا به جیب خویش و قدرت خرید خود نگاه می کنند. روسای جمهور و کنگره باید وضع جیب و قدرت توان مردم را بالا برند. شعارها باید همراه با شعور نخبگان نتیجه ا ی مثبت برای مردم داشته باشد. شعار با شعور در ستیز نیست، بلکه تلطیف کننده ی حرکت به سوی آنست.

قدرت های غربی به طور آشکاری نگرانی خود را از جایگزینی حکومت های بنیادگرای اسلامی به جای دولت های اقتدارگرای خاورمیانه که دستخوش اعتراض های اجتماعی شده اند ابراز می دارند. این نگرانی درباره تونس و مصر و لیبی ابراز شده است و اکنون گفته می شود که یکی از دلایل اصلی امتناع قدرت های غربی از تلاش جدی برای سرنگونی حکومت بشار اسد در سوریه این است که آنها نسبت به تشکیل یک حکومت بنیادگرای اسلامی در این کشور نگران هستند. نحوه عمل گروه های شبه نظامی مخالف حکومت و شعارهای آنها نیز موید همین نگرانی است. به نظر شما این نگرانی تا چه حد واقعی است؟ آیا اعتراض هایی که دو سال پیش با خوشبینی تمام به عنوان راه گذار خاورمیانه به دموکراسی تعبیر می شد اکنون در یک قدمی غلیدن به دامن بنیادگرایی اسلامی است؟
اگر حرفم را مصداق تئوری توطئه ندانید، نظرم مخالف گزاره ای است که در این سوال مطرح شده است. بر خلاف کارامدی حکومتهای اقتدارگرای چپ و راستی که نقش کارگزاری ثبات اقتدارگرا را در منطقه داشتند، کاهش خطر برون –منطقه ای شدن ستیزه جوئی در خاورمیانه با استعداد دگرستیزی قومی-فرقه ای (فارس-عرب/ سنی-شیعه) می تواند منطقه ی خاورمیانه را درگیر خود نگهدارد. بر خلاف گذشته، غرب دیگر علاقه ای ندارد که با حمایت از اقتدارگرائی بوروکراتیک، موفقیت اقتصادی-فنی منطقه ای را با افزایش خطر ضد غربی-ضدآمریکائی بپذیرد. غرب و به خصوص آمریکا مایل به محدود شدن التهابات است، و امنیت پایدار اسرائیل در گروتجزیه ی کشورهای بی ثبات و کاهش مخاطرات ناشی از بقای قدرتهای منطقه ای، که استعداد قدرت بزرگ شدن را دارد. به نظرم خاورمیانه در چهار راه گذار قرار گرفته است. غرب در صدد آماده سازی منطقه برای زمانی است که اگر چین مانند ژاپن و شاه به قاپ زنی و چنگ زنی به صورت غرب روی اورد، خاورمیانه موتور توسعه ی جهانی شود. آیا خاورمیانه مانند اروپای پس از جنگ دوم، دارای این آگاهی و شعور هست؟ یا مانند محمدرضاشاه نمک را می خورد و قصد نمکدان شکنی را دارد؟ و یا به عکس آیا خاورمیانه مانند ویتنام هوشی مینه و افغانستان و کامبوج خمرهای سرخ و کره شمالی و کوبا فاقد هرگونه درک دنیائی است والله الاعلم به اسرار امور.

بازگشت به بالا

***

 

معجزه ی شادی / طاها پارسا 

عنوان نوشته ام را از «چکامه ی شادی» سروده ی مشهور شیلر- شاعر آلمانی- برگرفته ام. بتهوون این چکامه ی شیلر را بر روی سمفونی نهم خود بکار گرفته است و در پرده چهارم از آن، معجزه ای شادی بخش ساخته است . اتحادیه اروپا نیز این سمفونی را با همین سروده شیلر به عنوان سرود رسمی  خود برگزیده است و چه انتخابی نیکو و ستودنی !

این سروده ی شیلر ترجمه های متعددی به زبان های مختلف دارد. به زبان فارسی هم چند ترجمه از آن دیده ام. به نظرم هیچکدام چنانچه باید و شاید نتوانسته اند شکوه این چکامه را به زبان باشکوه فارسی نشان دهند.* 

چنانچه از عنوان سروده پیداست، "شادی" مضمون اصلی این سروده است. شیلر در ابتدای این چکامه، با لحنی حماسی دوستانش را فرا میخواند که «نغمه های غم انگیز» و «ناله های یاس آلود» را کنار بگذارند و « شادی» کنند.

و خود نغمه ای جاودانی در ستایش این «دختر بهشتی» سر میدهد. 

در بند آغازین که مشهورترین بند این چکامه است، شیلر، «مستانه» سر بر آستان این «محراب مقدس » می گذارد .آنگاه از «شادی»  به «معجزه ای » از « برق غیرت خداوندی*» یاد می کند. معجزه ای ،  که «چون بال می گستراند» می تواند «مرزها» را از میان بردارد تا آدم ها از «هر رنگ و قبیله و گروهی» در زیر بال او بیاسایند. ( به حسن انتخاب اتحادیه اروپا دقت کنید )

بند سوم چکامه ی شادی، وصف کم نظیری از شادی دارد :شادی همان جایی است که «خوب» و «بد» با هم و «در کنار هم» قرار می گیرند، بدون خوبی ها و بدون بدی ها ! ..گویی یکی می شوند و این است همان معجزه خداوندی !

در بند چهارم، از «شادی طبیعت» می گوید که همان «بهار» اوست. آنگاه که «خورشید شادمانه» بر «گستره ی آسمان آبی» می درخشد و درختان جوانه (لبخند) می زنند ...

بی آنکه بخواهم در آستانه ی  بهار ۱۳۹۲، مضمون غم انگیز قطعه ی مشهور «طفلی به نام شادی گم شده است» را یاداوری کنم، پر بیراه نیست که اگر بگوییم  استاد شفیعی کدکنی در هنگام سرودن،  به این چکامه ی شیلر نظری داشته است. 

سخن به اینجا که رسید، همان بهتر که بیاد بیاوریم «رمز» به هم رسیدنمان را در «شادترین» و سبزترین جنبش اجتماعی ایران، جنبش سبز.. 

همراه با شادی های طبیعت، در آستانه ی فصل سبز، شاد باشیم و سبز. به تعبیر شیلر، «نغمه های غم انگیز» و «ناله های یاس آلود» را کنار بگذاریم و چکامه ی شادی سر دهیم. باشد که این شادی، مرزهایمان را بردارد و و بازهم به هم برسیم.


* نمونه هایی از این ترجمه ها  را در این آدرس ها ببیند 
http://adab.tebyan.net/newindex.aspx?pid=98144
http://www.farazon.blogfa.com/post/62

 

 


***

  

 نوروز فرصتی برای تحول / زهرا ربانی املشی


باسمه تعالي


"یا مقلب القلوب و الابصار، یا مدبر اللیل و النهار، یا محول الحول و الاحوال، حول حالنا الی احسن الحال"

اوست که تدبیر می کند جهان را، لیل و نهار را، و اوست که قلوب را متحول كرده وبصیرت رامیبخشد، و نیز اوست که حالات انسان را دگرگون می نمايد.

بهار، سرآغاز طراوت و بالندگی و جوان شدن طبیعت، و نوروز جشن طبیعت، جشن آغازی دوباره است. بهار كه از راه می رسد طبعیت جانی دوباره گرفته و خرمی و سرسبزی به جاي زردي و سردي مي نشيند.

چه خوب است كه از این دگرگونی طبیعت درس عبرت بگیریم و در نوروز همگام با طبیعت تازه شویم، چشم ها را از زشتی ها و دل‌ها را از كینه ها و كدورت ها پاك كنیم، زیبا ببینیم و زیبا بیندیشیم. 

از آداب عید نوروز، دیدار برادران و خواهران مسلمان و آگاهی از شادی‌ و اندوه‌ آنان است. با اين ديدارها مي شود از وضعيت فقرا و گرفتاران آگاه شد و با نشستن پاي درد دلشان و در حد امكان رفع مشکلاتشان، آنان را در شادی خود شریک كرد. علی (ع) مي‌فرمايد:«آگاه باشید یکی از بلاها فقر است و بدتر از فقر بیماری تن است و از بیماری تن سخت تر بیماری قلب است. آگاه باشید، یکی از نعمت ها، گستردگی مال است و برتر از توسعه مال سلامتی بدن و برتر از سلامت تن تقوای قلب است.» چه زیباست در نوروز آنهایی که از نعمت مال و سلامتی برخوردارند، فقرا و بیماران را دریابند.

بررسی اعمال گذشته، از ديگر مسائلي است كه بايد در آغاز سال نو مورد توجه قرار گيرد. خوب است در خلوت خود محاسبه‌ای انجام دهیم که در اين سال چه قدر گناه کرده‌ایم، آبروی چند نفر را ریخته‌ایم، دل چند نفر را شكسته يا به دست آورده‌ايم؟ چند قدم خیريا شر برداشته‌ايم؟ اگرچنانچه اوصاف زشتی در ما هست، در رفع آنها بکوشیم و اگر کارهای خیری انجام داده‌ایم، کوشش کنیم که در آینده مداومت داشته باشد. ‌ 

و اکنون با آمدن بهار، باغ دلمان را پر شکوفه کنیم و به پاس سنت نیکوی دوستی و آشتی در نوروز، نسبت به همه کسانی که به اسلام و عدالت و خدمت به بشریت می اندیشند، غبار کینه و بدبینی و نفرت را از قلوب بزدائیم و به صفای بهاران ، نعمت‌های خدا را به یاد آورده و نفرت و كينه را فراموش کنیم، به دور از تنگ نظری‌ها، خود محوری‌ها، و مادی نگری‌ها، با الهام از قرآن و سيره ائمه و همگام با طبیعت به سوی خرمی، سرسبزی، دوستی و امید رفته و از خدای کریم و رحیم بخواهیم تا همه ما را از ادراک نادرست، احساس ناصواب، زشت دیدن خوبان و پاک دانستن پلیدان رهایی بخشد. 

بیائیم بر سر سفره‌ي هفت سیني که سلام و سرور و سادگی و سلامت و سعادت را در آن گذاشته‌ايم، نه تنها با زبان که از ژرفای دل دعای تحویل سال را بخوانيم كه الهي "حول حالنا الي احسن الحال". انشاءالله

بازگشت به بالا


    ***

 «بهار» و رویش جوانه های امید / حسن فرشتیان

«بهار آمد، بهار آمد، سلام آورد مستان را
از آن پیغامبر خوبان، پیام آورد مستان را»

پس از سرمای مرگبار زمستان و خاموشی زمین و گرفتگی آسمان، اولین نسیم نوروزی، اسرافیل وار، بر شیپور نوروزی می دمد، تا همه بذرها را به رویش و جوانه زدن دعوت کند. 
هماغوشی ها آغاز می شود، سر مستی جوانه های امید در جنین تاریکی و سرما، نجوای عاشقانه رویش ها و پویش ها را نوید می دهد. 

رقص همگون زمین و آسمان، باد و مه خورشید، انسان و طبیعت، غمزه ها و وعده های گرم خورشید، کِشش های طنازانه زمین، قطره های باران را همراه با گرما و حرارت خورشید در خویش می بلعد تا جنین زمین را آبستن «نوزاد بهاری امید و شور و حیات» کند.

«آب زنید راه را، هین که نگار می‌رسد
مژده دهید باغ را، بوی بهار می‌رسد...
چاک شدست آسمان، غلغله ایست در جهان
عنبر و مشک می‌دمد، سنجق یار می‌رسد»

در این هماغوشی آسمان با زمین، اگر من و تو هم نباشیم، طبیعت کار خویش می کند. رقص باد، بذرهای امید را در رحِمِ زمین می کارد، و در هوای شرجی بندری، بستر زفافِ تلقیح نر و ماده را بر فراز طنازترین شاخه های نخلستان جنوب، می گستراند.
تو اگر «یک دانه گندم» داشته باشی و «یک مشت خاک»، با آمدن بهار، دیگر فقیر و تهیدست نخواهی بود. یک دانه گندمت، هفت خوشه خواهد شد و هر خوشه ات، صد دانه خواهد زایید، و همان یک دانه گندم را به ضریب هفت و هفتاد، بلکه صد و هفتصد تبدیل کن، آنگاه می بینی نه تنها فقیر نیستی، بلکه ثروتمندی و بی نیاز.
پوسته ی تخم مرغ های آبستن و بذردار، اگر از درون تلنگری بخورد، آواز جیک جیک، نوید به زندگی می دهد. ولی اگر تلنگر از برون باشد، بوی تعفن و تباهی مرگ می آورد. مهم آنستکه بذر درونت از درون تلنگری بخورد. 
بذرها و دانه هایی که از خود برون می آیند، جاری می شوند، انفاق می گردند، تکثیر خواهند شد. هر دانه، هفت خوشه خواهد شد: «مَّثَلُ الَّذِينَ يُنفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ»
و هر خوشه، صد دانه خواهد زایید: «فِي كُلِّ سُنبُلَةٍ مِّئَةُ حَبَّةٍ» 
و بلکه حقیقت جهان هستی می تواند چند برابر و چندین برابر تکثیرشان سازد «وَاللّهُ يُضَاعِفُ لِمَن يَشَاءُ» (بقره 261). 
این حکایتِ بذرهای خوش شانسی هست که عاقبت به خیر می شوند، تکثیر می شوند نه احتکار. 
دانه های احتکار شده، و از بوی بهار محروم شده، بهار را هیچگاه باور نمی کنند. مرگ دایمی خویش را در همان تاریکی و سرمای خاک، سوگوار می شوند. و تو اگر جوانه نزنی، درجا خواهی زد. بهار، بی بهار. یار، بی یار. و اگر جوانه بزنی هفتاد خواهی شد و هفتصد، و بلکه بیشتر.
حافظ، با اشاره به نسیم نوروزی، دعوت می کند تا بذرها، خرج زندگی ها شوند، نه اینکه زندگی ها خرج بذرها شوند:

«زکوی یار می‌آید، نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی، چراغ دل برافروزی
چو گل گر خرده‌ای داری، خدا را صرف عشرت کن
که قارون را غلط‌ها داد، سودای زراندوزی»

در این رقص های عاشقانه بهاری، دانه های به ظاهر کم خاصیت و کم ارزش، با وزیدن اولین عشوه های بهاری، سَرَک می کشند، و زمین سختِ دلهای سنگی را می شکافند و چونان جوانه هایی از زندگی، رویش می زنند. اگر رویش جوانه ها را فیلمبرداری کنی و با سرعت بالا نشان دهی، می بینی گلبرگ ها که جوانه می زنند از همان آغاز، مستی می کنند و به آغوش هم می پیچند، شاپرک های عاشق به دور شکوفه های بهاری می رقصند، در حلقه ای دورتر، شاهد رقص مرغک های خوشخوانی هستی که با جیرجیرشان،«نُت» های موسیقی بزم سوته دلان جهان را «ردیف» می کنند، و در این دایره مینایی، همگان با رقص و وَجد و سِماع، نام «اولین عشق» و «جاودانه ترین عاشق» را زمزمه می کنند و «تسبیح زنان» وصفِ عشق او را هلهله می زنند تا به کامروایی جاوادنی برسند. 
و تو که زمستانی سرد و بی روحی را پشت سر گذاشته ای و احساس سالمندی و ناتوانی می کنی، بناگاه، شور جوانی جاری رگهایت خواهد شد «عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد» و در این جوانی، «رقصی چنین میانه» آرزو می کنی:

«یک دست جام باده و یک دست جعد یار
رقصی چنین میانه میدانم آرزوست»

و این حکایت عاشقانه، داستان جذبه و شوریدگی متقابل زمین و آسمان است، حکایتِ عشوه ها و غمزه هاست، داستانِ نازها و نیازها، رویش ها و پویش ها. 
دلپذیر شدن هوا در بهاران، فضا را عطرآگین می کند برای فصل عشق ورزیدن و دوست داشتن، بارور شدن و بارور کردن. و اینجاست که بهار «خجسته» می شود: 

«بهاران خجسته باد، بهاران خجسته باد
هوا دل‌ پذیر شد، گل از خاک بردمید
پرستو به بازگشت زد نغمه ‌ی امید
به جوش آمده‌ ست خون، درون رگ گیاه
بهار خجسته‌ فال، خرامان رسد ز راه» (عبدالله بهزادی- کرامت الله دانشیان)

دانه هایی که بهار را باور نمی کنند، در همان تاریکی و سرمای خاک، رنگشان از روشنی و شفافی به تیرگی و کِدِری می گراید، آنقدر تیره می شوند تا سیه پوش و سوگوار همیشگی خویشتنِ خویش شوند، و در نهایت از روی ناچاری و بی اختیاری تسلیم می شوند تا «کودِ» دیگران شوند. و تو اگر جوانه نزنی، درجا خواهی زد. بهار، بی بهار. یار، بی یار. و اگر جوانه بزنی هفتاد خواهی شد و هفتصد، و بلکه بیشتر.

همگان در زیانند مگر آنانکه «باوری» دارند و «کاری». و همگان در خُسرانند مگر آنانکه «بذری» دارند و «امید و باوری».
آنکه «بذری» دارد ولی تهی از امید هست، آن بذرش وبال گردنش خواهد شد. و آنکه «باور و امیدی» دارد ولی عمل ندارد، باورش، خیالپردازی های کودکانه ای خواهد بود که هر قدر فربه تر شود، او تهی تر و تهی دست تر خواهد شد. هماغوشی آن «باور» با آن «کار»، «باروری» می آورد و زایندگی.

زیان همگانی: (وَالْعَصْرِ. إِنَّ الإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ)
مگر آنانیکه باوری نیک دارند: (إِلاَّ الَّذِينَ آمَنُوا)
و کار نیکی نیز انجام می دهند: (وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ)

«باورت» باید «بارور» شود، تو اگر آن بذر را مقدمه عمل کنی، تکثیر خواهی شد، و از آن پس، نه خودت تنهایی، و نه بذرت تنهاست. تکثیر می شوی و تکثیر می شود: (وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ) (سوره والعصر).


اولین نسیم های بهاری، حکایتِ هماغوشی مرگ و زندگیست. بهار یک «آیه» هست و یک نشانه. آیه های بهاری، تو را دعوت می کند که به یاد تداوم زندگی در شکل دیگری پس از سرمای مرگ آفرین زمستان بیفتی. 
در فراخوان همگانی حدیث نبوی، دعوت شده ایم با دیدن تغییر فصل از زمستان به بهار، نه به یاد مرگ (بیم و هراس)، بلکه به یاد زندگی پس از مرگ (امید و آرزو) بیفتیم. زیرا مرگ، هراس آور است و سخت، ولی زایش و نوزایی (با همه سختی هایش) امید آفرین است و شادی زا: «اِذا رَأَیتُم الرَّبیعَ فَأَکْثِروا ذِکرَ النُّشورِ».
از نشانه های خویش، زمین مُرده را مثال می زند هنگامی که از آب آسمانی، باردار و آبستن زندگانی می شود: «وَ مِنْ آیاتِهِ أَنَّکَ تَرَى الْأَرْضَ خاشِعَةً فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَیْهَا الْماءَ».
و در این آبستنی مبارک، زمین از شادی و شادکامی این هماغوشی، به رقص و جنب و جوش در می آید، تکانی به خویش می دهد تا زایش جوانه ها را آسان سازد: «اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ». 
و این مثال ساده را می زند تا من و تو، در بیم و ناامیدی تاریکی های زمستان، امیدمان را ناامید نسازیم، و فردا و فرداهای نوزایی ها و رستاخیزهامان را باور کنیم: «إِنَّ الَّذی أَحْیاها لَمُحْیِ الْمَوْتى‏ إِنَّهُ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدیرٌ» (فصلت/39).
در نشانه ای دیگر، به این رقص موزون آسمان و زمین اشاره می کند، و به قاصدک هایی که پروانه وار، دلال محبت شده و پیام عشق را مبادله می کنند تا زمین سرد و مُرده را با عشق و آب، آبیاری و آبستن سازند. بادهایی که ابرهای سرشار از نطفه های حیات را پیشکش می کنند به زمین ها و زمینه های تشنه عشق: «وَ اللَّهُ الَّذی أَرْسَلَ الرِّیاحَ فَتُثیرُ سَحاباً فَسُقْناهُ إِلى‏ بَلَدٍ مَیِّتٍ»
«زمین» ها و «زمینه» هایی که در قحطی عاطفه، مرگِ عشق را باور کرده بودند، با اولین عشوه های ابرهای عاشق، و با پذیرش آن پیشکش ها، «پیرانه سر» و غمزه کنان، یاد جوانی می کنند و پس از آن خواب پیرانه، شور جوانی و زندگی می یابند: «فَأَحْیَیْنا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها»
و تو ای انسان، همینگونه، در یک نوزایی دیگر، دوباره جوان خواهی شد و خیزشی خواهی داشت در رستاخیزی دیگر: «کَذلِکَ النُّشُور» (فاطر/9).
مولانا با همین نشانه ها و اشاره ها، به این رقص همگانی اشارتی می کند برای یاد آوری آن نوزایی و رستاخیز افشاگرانه، که زمینِ، این مادرِ آبستن، نوزادِ امانتی خویش را پس خواهد داد:

«رازها را می‌کند حق آشکار
چون بخواهد رست تخم بد مکار
آب و ابر و آتش و این آفتاب
رازها را می برآرد از تراب
این بهار نو ز بعد برگ‌ریز
هست برهان وجود رستخیز
در بهار آن سِرها پیدا شود
هر چه خوردست این زمین رسوا شود»

بهار، دعوت به این رقص نوزایی هست، اگر پنجره ها را باز کنی تا هوای تازه بیاید. ولی اگر پنجره ها را بستی، هوای راکد، تو را به میزبانی بهار نمی برد. دعوت شده ای تا بهار را دعوت کنی و بلکه شاید دعوت شده باشی برای «بهار شدن»، تا خودت «بهار» شوی.


رشد جوانه ها، پس از بی تابی مدام پری رویان در تاریکی زمستان است زیرا که «پری رو تاب مستوری ندارد». و تو اگر «زیبا رو» و «زیبا خو» باشی، همچون آن بذرهای «پری وَش»، تاب مستوری و پنهانی نخواهی داشت، خودنمایی خواهی کرد.
در گفتار قدسی، آفریننده هستی، اعترافی صریح و آموزنده دارد که آفرید تا زیبایی های گنج نهانی خویش را بنمایاند: «كنت كنزاً مخفياً فاحببت أن أعرف فخلقت الخلق لكي أعرف».
«پری رویی» و «زیبا رویی» برای «دیده شدن» است نه برای «پوسیدن» در آغوش تاریک و سردِ خاک. «بذر» هر چه زیباتر باشد، زودتر و بیشتر خودنمایی می کند، و تو نیز چنین خواهی بود. ولی هر چقدر خود را زشت تر و ناامید تر و بی آینده تر احساس کنی، جوانه هایت کمتر برون خواهد زد و میهمان دایمی سرمای خاک خواهی شد.
اگر احساس یأس وجودت را فراگرفته است و خود را زیبا نمی بینی، لااقل خود را زشت مپندار، به «زیبایی» بیندیش، تا «زیبا» شوی. اگر «یوسفِ زیبارو» نیستی، «یعقوبِ عاشق و منتظر زیبایی» باش:

«تو که یوسف نیستی یعقوب باش
همچو او با گریه و آشوب باش» (مولانا)

آنکه به درون کعبه می رود، از «رو به سوی قبله عشق نمودن» بی نیاز است، «در درون کعبه رسم قبله جاری نیست». تو نیز اگر همسفر بهار شوی، خود بهار می شوی. اگر بهار شوی، خودت به شور و شوق نوزایی رسیده ای، نو شده ای، نو بخت و خوش بخت. و رستاخیز را جشن خواهی گرفت. 

«تا تو با منی زمانه با من است
بخت و کام جاودانه با من است 
تو بهار دلکشی و من چو باغ
شور و شوق صد جوانه با من است» (هوشنگ ابتهاج. ه. الف. سایه)

در این خودنمایی، آفت های راه و مرزهای فروتنی را فراموش مکن، اگر خاک و خاکی نباشی، گُل های وجودت غنچه نمی کنند:

«از بهاران کی شود سرسبز سنگ
خاک شو تا گل نمایی رنگ رنگ
سالها تو سنگ بودی دل‌خراش
آزمون را یک زمانی خاک باش» (مولانا).

آفت دیگر، «همرهان سست عنصر» است. در این رقص های جمعی زمین و آسمان، «هم سُفره» ها لزوما «هم سَفر» نیستند، همراهان سُفره ها ی رنگین غنیمت فراوانند ولی رفیقان همسفر و شفیقان همپیمان، اندک. 
علف های هرز فقط تا وقتی رطوبتی هست و گرمایی، همراه تو هستند، ولی در قحطی عاطفه و در غربت عشق، تنهایت می گذارند. 
مهم آن نیست که در بهار چندتایی، مهم آنستکه می خواهی چند تا بشوی؟ «باورت» را «بارور» کن، و همان «یک بذر» را غنیمت شمار.

بازگشت به بالا


***

بهار در جان ماست /
 مرتضی کاظمیان

«ایام را مبارک باد از شما. مبارک شمایید. ایام می‌آید تا به شما مبارک شود.»

 

(شمس تبریزی)

 
چندی پیش، دوستی که به اجبار در یکی از نقاط دور افتاده‌ی کشور ساکن شده، با اعتراض نسبت به وضع جدیدش از نویسنده پرسید که چگونه ایامی چند را در انفرادی سر کرده، بی هیچ صدای موسیقی و کتاب و روزنامه و عامل خارجی روحیه‌بخش و شورانگیزی؟ هم آن نازنین در واکنش به برخی ملاحظات‌ام، وضع و محل کنونی زندگی نگارنده ارجاع داد و تاکید کرد که محیط و فضای زندگی در پاریس، با پرت‌آبادی که او مجبور است مدتی در آن به‌سر کند، کم تفاوت ندارد. ملاحظه‌ای دقیق و بجا بود. انکار واقعیت است اگر تأثیر محیط پیرامون (آب و هوا، ترافیک، جامعه، سیمای شهر، و دیگر مولفه‌ها و شاخص‌ها) نادیده گرفته شود. اما بخش دیگری از واقعیت این است که «همه‌ی راه‌ها به "رم" (خویشتن خویش/ «جان» ما) ختم می‌شود.» 

این سومین بهاری است که نویسنده در مهاجرت و دور از ایران، «نوروز» را تجربه می‌کند. نخستین تجربه در سرزمین کردستان عراق، نشانه‌های «نوروز ایرانی» کم نبود، و در مواردی (چون برافروختن آتش و آذین بستن و رقص و شادمانی) چه بسا فرارسیدن نوروز، شاخص‌تر و محسوس‌تر بود. با این همه، خبری از «نوروز ایران» نبود. نوروز سال پیش و امسال در پاریس نیز یک‌سر بی‌بهره است از نشانه‌های نوروز وطن. البته اینجا ـ در فرانسه ـ نیز طبیعت نو شدن و پوست افکنی را آشکار می‌کند و به نمایش می‌گذارد. اما تجربه‌ی غریبی است اگر نگارنده بنویسد که در سلول انفرادی بازداشتگاه مخفی 59 سپاه پاسداران در نوروز 1380، «عید» فرخنده‌تری را تجربه کرد. صدای فریاد «مرد»ی (هدی صابر) از پس پشت در آهنین و دیوارهای سلول انفرادی‌اش، که «یا مقلب القلوب و الابصار...» می‌خواند و ابهت پوشالی بازداشتگاه را به رعشه می‌افکند و سلول‌های انفرادی یک‌یک یاران در بند را گرم و متبرک می‌ساخت، به کنار؛ نویسنده صمیمانه اعتراف می‌کند که در کنج سلول، جان شادمان‌تری داشت تا این روز آزادی در هجرت. آن بهار با جمعی از یاران ملی ـ مذهبی (ازجمله زنده‌یاد مهندس سحابی) در «عشرت‌آباد سپاه» گذشت؛ و این بهار، در پاریس، دور از یاران جان در زندان‌های ایران (از رجایی و پدرام و مدنی تا ستوده و سلطانی و سیف‌زاده، و از خرم و بهاور تا تاج‌زاده و دیگران).

زندانیان سیاسی اما نوروز را با وجود تمام شدائد و محدودیت‌ها و سختی‌ها و کاستی‌ها، پشت دیوارهای قطور و بلند و زیر سایه‌ی سلاح و سیم خاردار جشن خواهند گرفت، چنان‌که رهبران جنبش سبز، صمیمانه دعای تحویل سال را زمزمه خواهند کرد که «حول حالنا الی احسن الحال».

«بهار»ی اگر هست ـ که هست ـ در «جان» ماست؛ در کویر یا زندان، اگر «جان»‌ی «بهاری» باشد، شکوفه‌های معطر خواهد شکفت و گل امید خواهد رویید و سرود شادمانی بلند خواهد شد؛ و در قلب جنگل یا در آزادی و امنیت تمام، اگر «جان»ی بهاری نباشد، تمام شکوفه‌های عطرآگین بهار هم، لب پژمرده و دل غمزده را به شادمانی دعوت نخواهد کرد.

انگیزه‌ای اگر باشد و شوق و دلیل زیستنی و ایمان و شور و امیدی، آن‌گاه می‌توان هم‌کلام شد با «سهراب» که «تا شقایق هست زندگی باید کرد»؛ و می‌توان هم‌صدا شد با «اقبال» که «زندگی در صدف خویش گهر ساختن است»؛ و می‌توان با «سیاوش کسرایی» خواند که 
«زندگی زیباست

زندگی، آتشگهی دیرنده پابرجاست
گر بیافروزیش، رقص شعله‌اش در هر کران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست...
جنگلی هستی تو ای انسان 
جنگل ای روییده آزاده
سربلند و سبز باش ای جنگل انسان
زندگانی شعله می‌خواهد صدا سر داد عمو نوروز 
شعله‌ها را هیمه باید روشنی افروز 
زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله را هیمه سوزنده.»


بهار نه در کف شعارهای باند احمدی‌نژاد ـ مشایی است، نه در اختیار رهبر جمهوری اسلامی؛ بهار را حتی طبیعت هم به تمامی نمی‌آورد؛ بهار در «جان» ماست؛ همان که «شمس» فرمود: «مبارک شمایید؛ ایام می‌آید تا به شما مبارک شود.»

بازگشت به بالا

 
  ***

انتخابات آینده و چند ملاحظه / جمیله کدیور

انتخابات همیشه و در همه جا واجد اهمیت است و غیر از آنکه از جمله نمادهای اصلی دمکراسی تلقی می شود، همچنین نشانه حضور و اهمیت مردم برای نقش آفرینی و تعیین سرنوشت خود به دست خود است. در ایران نیز از ابتدای انقلاب در تمام انتخابات های گذشته بر "مهم" و بخصوص "سرنوشت ساز" بودن آن مورد خاص تاکید شده است.


هرچند این موضوع از جهاتی صحیح است، ولی به نظر می رسد انتخابات ریاست جمهوری آینده از جهات مختلف هم مناقشه برانگیز و هم شایسته توجه است. موضوعی که جریانهای داخلی در روزهای پایانی سال هریک به سهم خود سعی در حساس بودن نسبت به آن و استفاده از حداکثرهای ظرفیت خود در این رابطه داشته اند.


اگرچه برخی دست کاریهای انتخاباتی موجب شده که در مقاطعی بعضی احزاب، افراد و جریانها نسبت به اصل انتخابات دچار مسئله و موضع شده، از شرکت خودداری و طرفداران را به عدم حضور ترغیب کرده اند، ولی تردیدی نیست که انتخابات ریاست جمهوری آینده مهمترین اتفاق سال جدید است که هم در سیاست داخلی و هم سیاست خارجی کشور می تواند موثر و واجد نقش کلیدی باشد.


در این رابطه چندین نکته قابل اهمیت است که به اختصار اشاره می شود:

اول: برغم وقوف به تخلف هایی که بعضا در انتخابات گذشته ریاست جمهوری و مجالس گذشته صورت گرفته و در نتیجه انتخابات تاثیر و موجب تغییر و انحراف از نتیجه اصلی هم شده است، باز هم حضور و داشتن کاندیدا در مقاطع مختلف، "بیشتر" مورد اقبال جریانهای سیاسی بوده تا "عدم حضور".


دوم: بر همین اساس و با وقوف به اهمیت موضوع، چه در انتخابات پیش رو و چه در گذشته، از جریانهای مختلف سیاسی، افراد متعددی با دلایل مختلفی که معمولا در"احساس تکلیف" خلاصه می شود، برای ورود به صحنه انتخابات، اظهار آمادگی و اعلام کاندیداتوری کرده اند.


سوم: هرچند کاندیداها یا سعی دارند خودشان را ذیل یک جریان قرار دهند، یا به دلیل مخالفت های درون جریانی با پرچم مستقل و یا تحت نامهای جدیدی وارد صحنه شوند، ولی به لحاظ عملکردی و سابقه گفته ها و اظهارات، سه جریان اصولگرای سنتی، اصلاح طلبان با دامنه فراگیر آن و دولتی ها را می توان سه جریان اصلی انتخابات آینده دانست.


چهارم: در حالی که به نظر می رسد هنوز اصلاح طلبان و اصولگرایان سنتی به دلایل و جهات متفاوتی تا این لحظه به تصمیم نهایی برای معرفی کاندیدای خود نرسیده اند و تلاش برای اقناع کاندیدای مورد نظر خود (اصلاح طلبان) و یا اتحاد بین کاندیدهای موجود(اصولگرایان) دارند، طیف دولتی ها با تمام قوا با شعار مشخص و کاندیدای واحد و اعتماد به نفس زایدالوصفی وارد صحنه انتخابات شده اند و با بهره گیری از امکانات دولتی و رسانه ای از هر فرصتی برای اعلام کاندیدای مورد نظر و شعار انتخاباتی خود بهره می گیرند. تیترهای روزنامه خورشید وابسته به تامین اجتماعی" اسفندیارتان بهار می آید" و روزنامه ایران" تحقق افسانه تهران‌- - شمال در سرزمين اسفنديار " و اظهارات احمدی نژاد در مناسبتهای مختلف برای معرفی کاندیدای مورد نظر و شعار انتخاباتی این جریان، را در همین راستا می توان تفسیر کرد.


پنجم: به نظر می رسد انتخابات پیش رو از جهات مختلفی حیاتیست؛ هم برای دولتی ها و هم اصولگرایان. از یکسو بحث بودن یا نبودن جریان دولتی هاست. به همین دلیل نیز،  طرفداران این جریان با تمام قوا وارد صحنه شده اند. می دانند اگر برنده بازی نشوند، فردای انتخابات، آغاز قلع و قمع آنهاست.

از طرف دیگر اصولگرایان نیز با احساس خطر برای اصل نظام، دچار نگرانی از برگهای رونشده بگم بگم احمدی نژاد برای بهار پیش رو و افشای رازهای مگو اند. روند مناسبات این دو جریان به سمتی پیش رفته که قاعده حاکم بر روابط طرفین، بازی حاصل جمع صفر است.


ششم: تا انتخابات زمان زیادی باقی نمانده است. چه برای آنها که قصد کاندیداتوری دارند و چه آنها که قرارست برای کاندیداها فعالیت کنند. در دوره های گذشته تکلیف کاندیداهای اصلی خیلی پیش ازین روشن شده و فعالیت های غیر رسمی هواداران آغاز گردیده بود. در شرایطی که امکانات به گونه ای تبعیض آمیز بین جریانها تقسیم شده است، ضروریست همه زودتر به تصمیم و جمع بندی نهایی برسند. در همین رابطه، فعالان خارج کشور اعم از اصلاح طلب و جنبش سبز و... نمی توانند نسبت به مهمترین موضوع داخلی بی نظر و موضع باشند. طبیعی است که وقتی جریانها و احزاب داخلی در حال تعامل و رایزنی برای ورود به انتخابات اند، بی موضعی و انفعال به منزله دور بودن از جریان اصلی داخلی و کنار گذاشته شدن نزد افکار عمومی خواهد بود.

 

 

    ***

 سال نو و آینده ایران / علی مزروعی

خداوند در آیه‌ای می فرماید : " او مرگ وحیات را آفرید تاامتحان کند ایشانرا که کدامیک کار نیک وبهترمی کنند. " قانون مرگ وحیات یک قاعده فراگیر وبدون استثناء در هستی است و همین نشانه اینکه کارنامه وعملکرد هر موجودی به ویژه انسانها در پرونده‌شان ثبت وضبط می شود و در روز حساب و در دادگاه عدل الهی باید پاسخگوباشند و متناسب با آن پاداش یا جزا داده می شوند. طبیعت هم مرگ وحیات دارد و کارنامه، وبا گردش زمین به دور خورشید این چرخه رقم می خورد و در نقطه‌ای بنام " نوروز " این مرگ وحیات طبیعت تلاقی می کند. سالی می میرد و سالی نومتولد می شود. زمستان با همه سخت سری وسرمایش نفس‌های آخر را می کشد ومی رود و بهار با همه نرم سری و سرزندگی فرا می رسد و شورحیات ونشاط سر می دهد، واین چنین است که در گذر عمر آدمی و طبیعت، " نوروز " و بهار معنا می یابد و هر " سال نو " خود فرصتی برای محاسبه کارنامه گذشته و گامی بسوی آینده می شود و در این رهگذر بنظرم مهمترین موضوع برای امثال بنده " سال نو و آینده ایران " است که بطور مختصر بدان می پردازم.


یاد آور می شوم که دغدغه داشتن جزیی از حیات و زندگی و عمل اجتماعی آدمی است وانسان بی‌دغدغه نمی توان یافت امادغدغه‌های آدمیان متفاوت است وبرای من بیش از هرچیزی دغدغه ایران داشتن اصالت دارد چرا که به عنوان یک شهروند ایرانی اینرا به نیکی می دانم که هرچه برسراین کشور بیاید خواه نا خواه بر زندگی من و همه افرادی که دل در گرو این آب و خاک دارند و درآن زندگی می کنند متاثر خواهد ساخت، والبته اینرا هم به خوبی می دانم که امروزه بدلیل پیشرفت‌های فن آوری دیگر مرزهای ملی اعتبار گذشته را ندارد و سرنوشت ایران در ارتباط و پیوستگی با سپهری جهانی رقم می خورد. از این منظربزرگترین دغدغه من در آستانه " سال نو، آینده ایران " می باشد، آینده‌ای که سخت تیره وتار می نماید وچشم اندازچندان امیدوار کننده‌ای را به نمایش نمی گذارد.


در سال گذشته بدلیل بی‌تدبیری وسخت سری مقامات کشور در رابطه با پرونده هسته‌ای علاوه بر اعمال تحریم‌های اقتصادی وضع شده از سوی شورای امنیت سازمان ملل، شاهد اعمال تحریم‌های شدید اقتصادی و سیاسی یک جانبه و چند جانبه از سوی آمریکا، کانادا و اتحادیه اروپا علیه کشورمان بودیم و از این ناحیه اقتصاد ایران بشدت تحت فشار قرارگرفت و وضعیت بسیار دشواری را برای زندگی عامه مردم به ویژه اقشار محروم و متوسط جامعه رقم زد. هرچند مقامات مسئولی که صدور قطعنامه‌های شورای امنیت را در این باره ورق پاره ایی بیش نمی خواندند و... و بر این باور بودند که اگر کشور همه کارهایش را ده سال تعطیل کند وبه فن آوری هسته‌ای بپردازند پنجاه سال به جلو خواهد رفت و...در این سال ناچار از اعلام موثر بودن تحریم‌های اعمال شده بر اقتصاد و معیشت مردم شدند اما به جرئت می توان گفت از روزی که حاکمیت تعلیق غنی سازی اورانیوم را برداشت و دولت احمدی نژاد سیاست خارجی تهاجمی را در رویارویی با کشورهای غربی در پیش گرفت عملا همه امورات کشور و به ویژه اقتصادایران را به تعلیق درآورد و از هر منظری بخواهیم کارنامه ایران را در سال ۹۱ بررسی و تحلیل کنیم جز آنکه آنرا سالی سیاه وسخت برای ایران و اکثریت ایرانیان بدانیم توصیف دیگری نمی توان کرد.اگر من واژه " اکثریت ایرانیان "را بکار بردم برای این است که اقلیتی در ایران وجود دارد که دستیابی به چرخه سوخت هسته‌ای را باهر هزینه‌ای خواستار است و داشتن آنرا برای کشور از نان شب واجبتر می داند واینان که مصادر قدرت و تصمیم گیری را در اختیار دارند و به نان شب هم محتاج نیستند! تلاش می کنند نشان دهند همه ایرانیان طرفدار این شعارند که انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست و البته به همین دلیل هم هرخواسته دیگر ایرانیان را سرکوب ومنکوب می کنند و این چنین است که کارنامه حاکمیت در عرصه سیاست داخلی هم دست کمی از عملکردش در سیاست خارجی ندارد!


بله اقتدارگرایانی که با شعار آبادگری و بهبود معیشت مردم و بردن درآمد نفت به سر سفره‌ها با مهندسی انتخابات مجلس ودولت را در اختیار گرفتند و از نیمه سال ۸۴ حاکمیت یکدست ویکپارچه‌ای را در کشور مستقر کردند و تمام سیاست‌هایشان را بر دستیابی به دانش هسته‌ای متمرکز و برای رسیدن بدان پرداخت هر هزینه‌ای حتی انجام کودتای انتخاباتی سال ۸۸ را جایز دانستند ولو اینکه کشور به ویرانه‌ای تبدیل گردد و بخش قابل توجهی از مردم در فقر بسر برند و با گرانی و بیکاری دست بگریبان باشند و...و حال با افتخار هم می گویند که تحریم اقتصادی علیه ایران کارساز نیست ومردم ما از آن ترسی ندارند و ما در شرایط شعب ابیطالب بسر نمی بریم بلکه در شرایط بدر و حنین هستیم و...بله همین‌ها با بهره مندی از در آمد سرشارنفت وهزینه بیش از ۷۰۰ میلیارد دلار دراین هشت سال نتوانسته اند هیچگونه تحول و تغییری در زندگی مردم به ویژه اقشارفقیر ومحروم و متوسط به عمل آورند وغول تورم وگرانی وبیکاری صدای نجیب‌ترین ومحتاط‌ترین اقشار اجتماعی را در آورده است.


بحق می توان گفت این از معجزات دولت احمدی نژاد و به تعبیری معجزه هزاره سوم است که کشور را در بهترین شرایط اقتصادی وسیاسی از دولت خاتمی تحویل بگیرد و ظرف هشت سال آنرا به این روز سیاه بنشاند و حالا هم کاسه چه کنم چه کنم بدست گرفته و به در و دیوار می زند و بگونه‌ای ژست مخالفت با ولایت مطلقه فقیه و حامیانش را می گیرد! شاید این سرنوشت محتوم وتاریخی ما ایرانیان باشد که حاکمانمان هیچ قصد عبرت آموزی از تاریخ گذشته و تجربه‌های بشری و پیرامونی خود را ندارند و می خواهند هر راهی را خود تجربه کنند و البته هزینه سنگین این چنین آزمونهایی را هم خود می پردازند و هم ملت بیچاره ایران! اگرمقامات ایرانی به راندن در همین راه ادامه دهند با قطار بی‌ترمز و دنده عقب، حتما با قطار مشابهی که از سوی مقابل می آید ودر همان ریل تصادف خواهند کرد و...و ازاینرو سال آینده را سالی بسیارسخت ودشواربرای ایران می دانم مگر خدا به حال ما رحم آورد و عقلانیتی راهبر حاکمیت ما بسوی اصلاحات و دراین مسیر انتخاباتی آزاد و رقابتی و سالم و منصفانه شود تا کشور از این مهلکه نجات یابد و راهی بسوی رشد و توسعه و سعادت یابد.


در کشوری همانند ما انتخابات ازاینرو اهمیت دارد که بطور حداقلی می تواند نظر مردم را انعکاس دهد وحاکمیت را به هوش آورد. درانتخابات آزاد بخوبی معلوم می شود که اکثریت مردم با سیاستهای خارجی وداخلی حاکمیت یکدست سر موافقت دارند یا ندارند؟ در سال نو باید این نقطه امید یعنی انتخابات را زنده نگه داشت و نگذاشت از دست رود، شاید از همین نقطه بتوان روزنی بسوی روشنایی در این وضعیت سیاه زد و فردایی بهتر آفرید. " سال نو وآینده ایران " بهم گره خورده است و همچنانکه در دعای تحویل سال آمده است : "‌ای زیر و روکننده قلبها و چشم ها،‌ای تدبیرکننده لیل ونهار،‌ای تغییر دهنده حال و احوال، تغییرده حال مارا به بهترین حالات " دعا می کنم که این دعا در حق ملت وکشور ایران اجابت شود. سال نو را به شما تبریک می گویم وسالی خوش برای شما وهمه ایرانیان وفارسی زبانان در هرکجای عالم هستند آرزودارم و دعا می کنم که ایران از گزند همه حوادث وبلایا در امان باشد.  

بازگشت به بالا

 


  ***

 مسئولیت امنیتی شدن انتخابات با کیست/ حسن یوسفی اشکوری

 
در سال پیشرو مهم‌ترین رخداد انتخابات یازدهمین دوره ریاست جمهوری است که شاید در جریان برگزاری آن یکی از مقاطع مهم تاریخ جمهوری اسلامی ایران رقم بخورد. حول و حوش انتخابات در ایران همیشه حرف و حدیث فراوان بوده و هست. درباره آن دعوی «آزادترین انتخابات دنیا» تا «ناآزادترین انتخابات» مطرح بوده و هست. میزان سلامت و مشروعیت آن همواره مطرح بوده و هر روز بیشتر و جدی تر شده است. یکی از مسائل مهمی که در این چهار سال اخیر عمدتا از سوی رهبر نظام مطرح شده مسئله امنیتی شدن انتخابات است. ایشان بارها اعلام کرده نباید انتخابات به یک چالش امنیتی تبدیل شود و در واقع ایشان و کارگزارانش با این معیار درباره انتخابات و چند و چون تصمیم می گیرند. در این گفتار درباره صحت و سقم این دعوی و این که چگونه ممکن است رخداد متعارفی چون انتخابات می تواند مثلا امنیت کشور و حتی نظام را در معرض خطر قرار دهد سخنی نمی گویم و فقط می خواهم به این پرسش پاسخ دهم که با فرض صحت این دعوی چرا چنین شده و مسئولیت آن با کیست؟

 
واقعیت این است که سنت دموکراتیک و مدرن انتخابات در سالیان اخیر تا حدود زیادی نقش و کارکرد معمول و طبیعی خود را از دست داده و در عمل تبدیل شده است به میدانی برای رویارویی و جدال و چالش بخش هایی از مردم با حکومت و به اصطلاح رژیم. این روند به طور مشخص از انتخابات ریاست جمهوری هفتم در سال ۷۶ آغاز شد و در انتخابات‌های بعدی از جمله مجلس ششم و تا حدودی شوراها ادامه یافت و از سال ۸۸ به بعد نیز تشدید شد و تا اینجا اوج آن را در انتخابات ریاست جمهوری پیش رو در بهار سال آینده مشاهده می کنیم. در این روند حواشی انتخابات چندان مهم و گسترده شده که اصل موضوع فراموش شده و دستکم تحت الشعاع حواشی قرار گرفته است. چرا چنین است و چرا انتخابات در ایران چنین سرشت و سرنوشتی پیدا کرده است؟


سنت انتخابات در حوزه امر سیاست است و با نهادهای مدرن سیاسی چون ریاست جمهوری و پارلمان و تشکیل دولت و شوراهای شهر و دیگر نهادهای مدنی مدرن (از جمله رفراندوم) پیوند دارد و به لحاظ نظری برآمده از حق آزادی انتخاب آدمیزاد در تمام امور مربوط به خود می باشد. اما در نظام جمهوری اسلامی، به دلیل تناقض بنیادین و غیر قابل حل تئوری سنتی ولایت مطلقه فقیه با اندیشه آزادی و دموکراسی و نهادهای مدرن سیاسی، از همان آغاز این تنازع و جدال آغاز شد و با گذشت زمان بیشتر و بیشتر شده و به وضعیت کنونی رسیده است. واقعیت غیر قابل انکار این است که ، به دلایل فراوان، بنیانگذاران اصلی جمهوری اسلامی به آزادی و حق انتخاب آدمی و در نتیجه نهادهای مدرن سیاسی و مدنی به معنای متعارف و مدرن آن (مانند پارلمان و قانون و مراجعه به آرای مردم و تفکیک قوا و استقلال قوا و احزاب و مطبوعات آزاد و شوراها و . . .) باور عمیق نداشته و اکنون نیز ندارند اما در همان حال به هر دلیل در قانون اساسی تقریبا تمام اصول و نهادهای متعارف جامعه مدرن و نظام سیاسی دموکراتیک (هرچند غالبا نیم بند و مشروط به شروط غالبا مبهم) پذیرفته شده است. با توجه به این تناقض بنیادین از آغاز تأسیس جمهوری اسلامی امر انتخابات و نهادهای برآمده از آن هر روز تهی تر شده و کفه به سود نهادهای تئوکراتیک یعنی اندیشه ولایت مطلقه فقیه سنگین تر شده است.


از انتخابات ریاست جمهوری اسلامی سال ۷۶ تحول تازه‌ای رخ داد و در پی آن این باور در مردم قوت گرفت که شاید بتوان با مشارکت فعال و گسترده در همین حاکمیت دوگانه و نظام متناقض تغییرات تدریجی و اصلاح طلبانه ایجاد کرد اما به زودی امیدواران متوجه شدند که این کار نیز ناممکن و حداقل به این آسانی‌ها نخواهد شد. از آن زمان هرچه مردم بیشتر کوشیدند کمتر موفق شدند. در این روند به تدریج امر مهم انتخابات تبدیل شد به میدانی و فرصتی برای رویارویی مردم با حاکمان و حاکمیت. چرا که در ده سال اخیر و به ویژه در چهار سال اخیر امید اصلاح پذیری نظام حاکم به کمترین حد رسیده و در شرایط کنونی چندان امیدی به تغییرات حتی اندک از طریق مشارکت سیاسی و حضور در ارکانهای انتخابی نظام جمهوری اسلامی باقی نمانده است. نتیجه مستقیم چنین روندی در طول سی و سه سال این است که اولا در امر سیاست و سیاست ورزی و حتی مدنی تفرقه و اختلاف عمیق و گسترده‌ای در جامعه ایرانی ایجاد شود و ثانیا فاصله و تضاد حاکمیت با مردم لحظه به لحظه عمیق تر و حادتر گردد و ثالثا هرچه بیشتر اندیشه انتقادی و اصلاح طلبانه ضعیف تر و در برابر اندیشه و رویکرد تند و رادیکال و براندازانه قدرتمندتر شده و رادیکالیسم حتی کور هر روز مشروعیت و حقانیت بیشتری پیدا کند. اکنون به گونه‌ای است که حتی کسانی که به لحاظ نظری و سیاسی (به ویژه در داخل کشور) از رویکرد و مشی اصلاح طلبانه دفاع می کنند تقریبا هیچ امیدی به مشارکت سیاسی و حضور در ارکان انتخابی مانند مجلس و ریاست جمهوری و شورا و پی گیری مطالبات مدنی و مشروع و قانونی حداقلی ندارند. از این رو تنها دغدغه جریانهای اصلاح طلب در داخل و خارج از کشور این است که با امر مهم انتخابات چگونه برخورد کنند که با کمترین هزینه اندک تحولی و تحرکی و حتی امیدی ایجاد شود. اکنون دیگر کارکرد اصلی انتخابات ریاست جمهوری و پارلمان یعنی گردش دموکراتیک احزاب و نخبگان سیاسی در ارکان انتخابی حکومت و دولت و اصلاح امور کشور و مردم تقریبا برای موافق و مخالف مطرح نیست چرا که آرزویی است دست نیافتنی. حال اصلاح طلبان هنوز مرتبط با حاکمیت و جریانهای سیاسی دموکرات می کوشند از موضوع انتخابات و فضای خاص آن به گونه‌ای استفاده کنند که شاید به گشایش فضای بسته و پر اختناق کنونی کمک کند.


این گروه از کنشگران طبعا دنبال رادیکال شدن اوضاع و ملتهب کردن جامعه و کشور نیستند اما می دانیم که مردم و ناکامان جامعه ایرانی محدود به احزاب اصلاح طلب خاص و شناخته شده و یا جریانهای اپوزیسیون اصلاح طلب خارج از حاکمیت نیست؛ عرصه عمومی به دلیل شکست‌های پیاپی و سرکوب‌ها و محرومیت‌های اقتصادی و سختی معیشت بسیار معترض و ملتهب است و هر لحظه منتظر است به هر شکل ممکن و در هر فرصت مناسب «خودی» نشان دهد و به اعتراض برخیزد و «نه بزرگ» خود را به تعبیر درست میرحسین موسوی به خیمه شب بازی‌های انتخاباتی و غیر انتخاباتی رایج اعلام کند. اینجاست که برای حاکمیت نه تنها امر معمول انتخابات به معضل امنیتی تبدیل شده بلکه حتی واژه «انتخابات آزاد» نیز به کابوس تبدیل شده است.


در هرحال تحولات جمهوری اسلامی و مسائل جاری آن از جهات مختلف واقعا «ویژه» است. در همه جای دنیا انتخابات فرصتی برای تجلی اراده آزاد مردم و در نهایت مدیریت بهتر و دولت و مجلس کارآمدتر و حتی ایجاد امنیت و ثبات ملی و اقتدار نظام سیاسی است اما در ایران جمهوری اسلامی انتخابات ادواری از یک سو فرصتی است برای وابستگان به هیئت حاکمه و به طور خاص وفاداران به مرکز ثقل قدرت یعنی رهبری تا هرچه بیشتر از کیک قدرت و رانت‌های بی‌حساب آن سهم ببرند و از سوی دیگر مجالی است برای مردم معترض و ناراضی که در هر شکل اعتراض خود را نشان دهند. البته اشکال اعتراض متفاوت است. براندازان سنتی و سمج باز هم بر اصلاح ناپذیری نظام و در مقابل راه حل فروپاشی و سرنگونی اصرا می ورزند و اصلاح طلبان وفادار به نظام و حتی مخالف نظام اما معتقد به اصلاحات تدریجی نیز با انتشار چند بیانیه (آن هم غالبا غیر قابل انتشار در رسانه‌های داخلی) و طرح برخی مطالبات و انتقادها و گاه موعظه و ارشاد و انذار به حاکمان «خودی» نشان دهند بدین معنا که «ما هستیم» و لطفا ما را هم فراموش نکنید! معترضان سرخورده و خشمگین هم از هر جریانی و گرایشی منتظرند تا دوم خردادی و یا هشتاد و هشتی به وجود بیاید تا به خیابان و محوطه دانشگاه بریزند و خشم فروخورده مردمی را فریاد زنند و چه بسا دست به خشوت بزنند. وقتی در نظامی هیچ امکانی برای بیان انتقاد و طرح مطالبات مردمی نیست عملا تنها فرصت انتخابات باقی می ماند که در صورت وجود زمینه‌های مناسب مردم خودی نشان دهند و به هر شکلی مخالفت‌های عمیق خود را آشکار کنند. با رأی دادن و یا رأی ندادن و تحریم و یا حنبش خیابانی و هر شکل دیگر.


آقای خامنه‌ای حق دارد که از امنیتی شدن انتخابات بیم داشته و هشدار دهد اما نمی گوید چرا و چگونه شد که رخداد مردمی و عادی انتخابات حداقل از ۸۸ به بعد تبدیل شد به مشکل امنیتی؟ جز این است که تغییرات سی و سه ساله در ساختار قدرت به سود ولایت مطلقه و جناحی خاص و به زیان آزادی و تضییع روزافزون حقوق مشروع و قانونی مردم و تعطیلی و یا بلاموضوع کردن احزاب و جناح‌های سیاسی (موضوع فصل سوم قانون اساسی) و تحقیر مداوم مردم تحول خواه آنان را بر سر خشم آورده و به اعتراض می کشاند؟ جز این است که نظام با کارشکنی بر سر راه منتخبان نسبی مردم در دوران هشت ساله اصلاحات و ناکامی در جهت تحقق اندکی از مطالبات مردم اندیشه اصلاح پذیری نظام را تقویت کرده و در نهایت مردم راهی جز اعتراضات خیابانی و جنبش عمومی ندارند؟ جز این است که روی کار آمدن موجود عجیب الخلقه‌ای به نام «محمود نژاد» و پدید آمدن «احمدی نژادیسم» و به طور خاص تغییر آشکار در نتایج انتخابات ریاست جمهوری ۸۸ و جا به جایی کاندیداها تیر خلاصی بود بر اخرین امید مردم به تغییرات مسالمت آمیز؟ در هرحال مجموعه این تحولات پر شتاب و شگرف در عرصه‌های سیاسی ایران به این فرجام رسیده است که انتخابات به جای این که فرصتی برای تجلی حاکمیت ملت و تغییرات و اصلاحات امور به سود عموم مردم و ثبات کشور باشد، فرصتی و حتی بهانه‌ای شده است برای اظهار ناخرسندی و اعتراض عمومی مردم معترض. آقای خامنه‌ای در سخنرانی ۲۹ خرداد ۸۸ خود از بررسی اعتراضات از طریق قانونی یاد کرد و زورآزمایی و اردوکشی خیابانی را محکوم کرد. سلمنا! سخن حقی است! اما ایشان باید پاسخ دهند چرا چنان وضعیتی پیش آمد؟ اگر معترضان به رسیدگی قانونی امید داشتند و می توانستند به شیخ احمد جنتی (که عملا مساوی است با نهاد شورای نگهبان و حتی مساوی است با قانون و بالاتر با کل ملت ایران) اعتماد کنند، دلیلی نداشت که به خیابان بریزند. جوّ بی‌اعتمادی (البته به حق) چنان بود که دو کاندیدای معترض و خودی و مورد تأیید شورای نگهبان و «با صلاحیت» نیز هر گز نمی توانستند به داوری نهاد شورای نگهبان و حتی رهبری اعتماد کنند. از این رو مسئولیت امنیتی شدن امر انتخابات بیش از همه بر عهده رهبری نظام است که آشکارا از مرز بی‌طرفی خارج شده نه مخالفان و معترضان.


در پایان بگویم که این تحلیل بدان معنا نیست که سنت انتخابات بی‌اعتبار است و باید رهایش کرد. من در تحلیل دیگری (منتشر شده در سایت ملی‌مذهبی) نظر خود را در این باب گفته‌ام و باز هم در چند روز آینده با شما در میان خواهم نهاد. فعلا همراه با تبریک سال نو و آرزوی بهروزی برای مردم ایران بدرود.  

 

بازگشت به بالا


    ***

  نـوروز آئینی «پیش آریایی» / ناهید توسلی

اشاره: این نوشتۀ کوتاه دربارۀ «نوروز»، پژوهشی مختصر است از سابقۀ این آئین در پیش تاریخ و از نگاه «اسطوره»(۱). بدیهی ست که «نوروز» نیز، مانند دیگر آئین هایی که در سرتاسر جهان باستان وجود داشته است در روند تاریخ و گذران زیست ما آدمیزادگان در سرزمین های گونه گون دچار تغییر شکل، تغییر محتوا و تحول شده و به گاه ورود به هر فرهنگ جغرافیایی/ تاریخی، هم جذب فرهنگ آن سرزمین ها شده و هم خود را تحمیل آن فرهنگ ها کرده است.

از این روست که «نوروز»، تنها و صِرفاً آنچه در این نوشتۀ کوتاه میخوانید نیست - که جز این نباشد، - روایتی است از آغازین بهانه های شکل گیری این آئین در پیش تاریخ، به زعم پژوهش های مردم شناسان، جامعه شناسان، زبان شناسان، تاریخ نویسان و...


***


چند سال پيش در مصاحبه‌ اي گفته بودم: «نخستين بار كه آدمی زاده شب را ديد و سياهي را و نیز سردي را، انگاری غمي سنگين بر دلش سايه افكند، تا که خواب او را در ربود. در گاهِ بيداري، روشنايي و نور، و روز را تجربه كرد و اين، نخستين تجربۀ گذر از تاریکی به نور و روشنايیِ از دست رفته بود. آدميزاده یک بار دیگر، پس از فرارسیدن پاييز و خشكي و شناختِ سرمای سردِ زمستان، با آمدن بهار، با طبيعت و روزگارِ نو آشنا شد و و دل شاد! از این روی اين شادمانگي را جشن گرفت و آن روز را، که روزی نو بود، «نوروز» خواند. اینک اما، این آدمی زاده نیک می داند که فلسفۀ نوروز، نوشدن، تازه شدن و جان گرفتنِ دوبارۀ آنچه كهنه و مرده و سرد و تاریک شده است، میباشد.»

 

آن‌ چه ما در ايران به نام نوروز و فرهنگ نوروزي داريم روندي چندين هزار ساله داشته تا اكنون، که در هزارۀ سوم و سدۀ بیست و یکم به ما رسيده است. نوروز از دو منظر قابل تحليل و بررسي ست: نخست از نگاه اسطوره‌اي و باستاني و حتي پيش تاريخ، و ديگر از نگاه تاريخي و سنتي به ويژه در منطقۀ فلات ايران و آسياي ميانۀ كنوني تا آسياي غربي و ....

ميرچاالياده اسطوره شناس بزرگ و مشهور رومانيايي ‌الاصل عقيده دارد كه كار اعياد متناوب كه به دوره‌اي از زمان پايان مي‌دهند و دورۀ جديدي را مي ‌گشايند، تجديد حياتِ كل جهان است. به همين دليل مي‌ گويد كه در پايان هر سال و آغاز سال نو، آئين ‌هاي به هم پيوسته ‌اي برگزار مي ‌شده است كه او آن را «تكرار رمزي و سمبليك حيات» مي ‌داند و عقيده دارد که در اين دوران، انسان به پاك كردن مزاج و تطهير و اعتراف به گناهان و نيز راندن ديوان و شياطين از روستا و آبادي كه هدف آنها نابودي كل زمان گذشته و حتي خاموش كردن آتش ‌ها كه ظلمت را در پي داشته و... بوده است؛ ... و به اين وسيله با برافروختن مجدد آتش، روشنايي و خلقت نو و تازه را نويد مي‌ داده ‌اند. با ياري‌ از اساطير اوليه متوجه مي‌ شويم كه مردم مصر و آسياي غربي، زوال و احياي سالانۀ حيات، به ويژه حيات گياهي را، با تجسم خدايی كه هرسال مي ‌مُرد و دوباره زنده مي‌ شد، با نام‌ هاي اُزيريس، تموز، آدونيس و آتيس نمايش مي‌ دادند. اسم و تفصيل اين آئين‌‌ها از جايي به جاي ديگر فرق مي‌ كرد امّا درون مايه ‌اش يكي بود.

چگونگي پديد آمدن نوروز ريشه در نو شدن داشته و پيشينة آن از دوران بسيار دورتر از تاريخ، يعني دوران اساطير آغاز مي‌شود و اساساً به فلسفۀ حياتِ دوباره و زندگي نو و تازه اشاره دارد. از نگاه اساطيري آيين ‌هاي نوروزي را با مراسم «تموز»، «آدونيس» و «آتيس» نيز هم‌ سان دانسته ‌اند: «جشن‌ هاي بهاري آدونيس در ابتدا آيين عزا بوده كه ضمن آن مرگ آدونيس خداي گياهان را يادآوري مي‌ كردند. اما در عين حال جشن شادي نيز بود زيرا خدا دوباره زنده مي‌ شد .... پيكرۀ خدا را كه مانند جَسدي که آن را كفن پوشانيده بودند بر سر گور مي‌ بردند و سپس آن را به دريا مي ‌انداختند. در برخي جاها آيين دوباره زنده شدن خدا را فرداي روز آيين عزا برگزاري مي‌ كردند»

بديهي ست اين امر، در طبيعتِ جغرافيایِ جهان به هنگام بهار با نوشدن تازه گياهان و سبزه‌‌ها و جاري شدن رودخانه‌‌ها و جوشيدن چشمه ‌ها، كه در زمستان در خشكي و سردي و فسردگي و انجماد بوده اند نمايان مي ‌شده است.

 

آداب و سنت‌ هاي اوليه نوروز بايد از نگاه تاريخي/ سنتي بررسي شود و نه از نگاه اساطيري. اين آداب و سنت ‌‌های اوليه نوروزي در ايران باستان بازمي‌ گردد به آداب و رسوم بومياني كه در فلات ايران مي‌ زيستند. زنده یاد دکتر مهرداد بهار نوروز را آئيني «پيش آريايي» می داند و بر این باور است که آن نوروز، در روند مهاجرت آريايي ‌‌ها به فلات ايران با فرهنگ مهاجران درآمیخته شده و نوروزي كه پس از آريائيان در ايران وجود داشته متاثر از مهاجرت و حضور آرياييان بوده است. بدیهی ست كه درون مایۀ جشن‌ هاي نوروز و اساساً فلسفه نوروز همان گونه كه به نقل از «جو فريزر» اشاره شد يكي بوده، اما در چرخش فرهنگ‌ها در تاريخ و جغرافيا، تفاوت ‌هايي بسیاری پیدا کرده و از این رو آداب و سنت‌ هاي اوليه نوروز در هر فرهنگِ تاریخی/ جغرافیایی بر اساس آن فرهنگ شکل می گرفته است.

در متن «اوستا»، كتاب ديني زردتشتيان، هیچ اشاره‌ای به نوروز و مراسم و آئيني به این نام نشده است. شاید از همين روست كه آن را پيش آريايي می دانند، چون نخست در ميان بومي‌ هاي نجد ايران سابقه داشته است. در ايرانِ باستان و پیشااسلامی، مراسم نوروز با ويژگي‌ هاي ديني/ آئيني زرتشتی گری و زردتشتيان درهم آميخته شد. به گونه‌ای که مهرداد بهار می گوید از اشاراتي كه باقي مانده مي ‌دانيم مراسم نوروز در دوران هخامنشیان در تخت جمشيد برگزار مي‌ شده است. در این روند بسياري از آيين‌‌‌‌‌ هاي مربوط به زرتشتی گری در كتاب اوستا، همراه با تفسیر و تاویل هایی از برخی بخش‌های آن، در مراسم «نوروز» حضور و نقش پيدا می کنند.

دکتر ژاله آموزگار می گوید افسانه‌های زیادی هست که نوروز را به دوران جمشید منتسب می کند. مثلا هنگامی که او به پادشاهی می رسد و دین را تجدید می کند آن روز، نوروز بوده است. یا هنگامی که اهریمن برکت را از میان مردم می برد و جمشید به فرمان ایزد با او نبرد می کند و وقتی از این نبرد باز می گردد چهره‌ای روشن چون خورشید دارد، به گونه‌ای که مردم فریاد می زنند: «روز نو»، «نوروز». بسیار کارهای نیک دیگری را که گفته می شود جمشید (جم) انجام داده است، مانند به تخت نشستن‌اش و یا اتفاق هایی که در زمان فرمانروایی او روی داده است، مانند بارش باران پس از خشک سالی و یا کشف نیشکر، همه را در «نوروز» می دانند.

با آمدن اسلام به ايران، نوروز از شكل سنتي/ ايراني/ زردتشتي خود به شكل سنتي/ ايراني/ اسلامي چرخش پيدا كرد و اسلاميزه شد. ژاله آموزگار به این نکته اشاره می کند که با توجه به توارد و ادغام فرهنگی/ اجتماعی و تاریخی/جغرافیایی که در اساطیر به وجود می آید، پس از اسلام، جم (جمشید) با حضرت سلیمان در آمیختگی پیدا کرد و بنیانگزاری نوروز به سلیمان نسبت داده شد.

ویژگی‌های اسلامی در سفره نوروزی مان را با گذاشتن قران و تصویر علي(ع) و كتاب حافظ می توان مشاهده کرد. پس از انقلاب نیز در آيين‌ هاي نوروزي و پيش نوروزي در ايران تغییراتی پیدا شد، مانند ترقه بازي ‌هاي بسيار خطرناك كه در سال‌ هاي اخير در ايران رواج يافته است. اين برنامه‌ها و رسم‌ها هرگز در آيين ‌هاي نوروزي در ايران باستان به اين صورت نبودند.

بنابراين آداب و سننت ‌هاي اوليۀ نوروزي در مجموعۀ باورها و رفتارهاي ديني/ آئيني/ سنتيِ فرهنگ‌ هاي خاص دوران خود شكل تازه و متفاوت تری از شکل بومی نخستین‌شان مي‌ گرفته است.

 

نوروزِ اساطيري كه با مرگ آدونيس و گريه و ماتم براي او همراه بوده و سپس انداختن جنازه او به دريا يا رودخانه و جشن گرفتن رستاخيز و بازگشت او در روز بعد، از غرب آسيا تا جزاير يونان و حتي تا سوريه و اسكندريه گسترش داشته و به تعبير جيمز فريرز مراسم اسكندريه تقريباً با مراسم هندي آن هم ‌سان بوده است.

مراسم نوروز تاريخي و سنتي، در حال حاضر علاوه بر ايران، افغانستان، تاجيكستان، بخش ‌هايي از هند، پاكستان و تركيه که برگزار مي ‌شده و می شود، اینک پس از ثبت آن در سازمان ملل متحد، در حال تبدیل شدن به آئینی تقریبا جهانی شده است.

در همان زمان يعني در بهار كه اين مراسم در اين نقاط شرقي برگزار مي ‌شود در سرزمين‌ هاي غرب كه فرهنگ ديني مسيحي دارند نيز مراسمي به نام «عيد پاك» برگزار مي‌ شود كه اگر نگوييم بازمانده يا نوع مسيحي/ غربي نوروز باستاني شرقي ست ولي خود، حكايت از انتقال اين مراسم به غرب و به كليساي غرب دارد.

از نوروز نه تنها در تخت جمشيد و از در دوران هخامنشيان آثاري به جا مانده بلكه آيين ‌هاي نوروزي در ميان اقوام و ملل ديگر نيز مانند بابليان، هيتي‌يان، مصريان، يهوديان، مسيحيان و بسياري ديگر از اقوام از دير زمان وجود داشته است. ما اینک جشن ‌هاي بهاره را در بسياري از سرزمين‌ هاي جهان مانند چين و ... داريم كه بسیاری از آن جشن ‌ها، نشان‌ از نو شدن طبيعت دارد.

آيين ‌هاي نوشدن سال در همه سرزمین‌ها و در میان همه ملل وجود دارد؛ در آسياي جنوب شرقي، در شرق آسيا، در غرب آسيا، در اروپا و حتي در میان بوميان امريكا، اقيانوسيه و استراليا، اما زمان‌ هاي آن‌ها گونه گون است. ما و بخشي از آريايي ‌ها نوشدن سال را در آمدن بهار و نو شدن فصل، جشن مي‌ گيريم در مسيحيت، مسيحيان سال نو را با تولد خورشيد كه در اولين روز زمستان پس از پايان طولاني‌ ترين شب سال که به آن شب یلدا می گوییم اتفاق مي‌افتد جشن مي‌ گيرند. (واژۀ يلدا از ريشه تولد و ولادت و منظور تولد دوبارۀ خورشيد از پس بلندترين شب سال است)

  
میرِ نوروزی و حاجی فیروز

ميرِنوروزي يا همان حاجي ‌فيروز ـ كه به نظر می رسد باید بابانوئل مسيحي را هم نماد مسیحی آن دانست، بيشتر به سنت‌ هاي زردتشتي ايراني بازمي‌ گردد. از آنجا كه نوروز در اوايل بهار يعني اوايل فصل زايش و تولد و نو شدن دوبارۀ جهان اتفاق مي‌ افتد؛ ايرانيان باستان بر اين باور بودند كه در روزهاي آخر سال روان يا فِرَوِهَر درگذشتگانِ آنان از جهان ديگر يعني جهان مردگان، براي سرزدن به بستگان خود به اين جهان مي‌آيند تا ببينند آنان چه مي‌ كنند. به همين دليل حساسيت زيادي بود كه زندگان، خانه و محل زندگي خود را تميز و مرتب نگاه دارند، همه جا را بروبند، آتش‌‌ها را براي باز شدن و روشن شدن راه ورود این فِرَوِهَرها روشن كنند و امكاناتي فراهم سازند تا روان يا همان فِرَوِهَر اين درگذشتگان وقتي به اين جهان مي‌ آيند به راحتي بتوانند زندگي بستگان خود را ببينند و از وضع خوب آن‌‌ها خوشحال شوند.

يادكرد درگذشتگان در سنت نوروز ـ همان گونه كه گفته شد ـ باز مي‌ گردد به آيين‌ هاي زردتشتيان و به بخشي از مسايل ديني و حتي «فقهي/ شريعت»یِ آنان. علت آن هم اين بوده است كه به باور همۀ اديان، انسان پس از درگذشت، گرچه جسمش يا در خاك مي ‌شود يا در آن روزگاران در صخره ‌ها گذاشته مي‌ شد تا كركس‌‌ها آن را بخورند و سپس استخوان‌ هاي‌شان در استودان‌ ها، (استخوان‌ دان ‌ها) ريخته مي‌ شد، اما روح انسان يعني فِرَوِهَرِ او در جهان باقي مي ‌ماند. از این رو هرساله، با نوشدن سال و آمدن بهار و نوروز، گمان و باور بر اين بود كه اين درگذشتگان دوباره به محل سكونت خود بازمي‌ گردند تا وضعيت بستگان خود را ببينند. به همين دليل زندگان سعي مي‌ كردند امكاناتي را فراهم كنند تا آنان ببينند كه مردمان در خوشي و شادي و تميزي زندگي مي ‌كنند. اين كار دو فايده داشته يكي اين كه روح در گذشتگان را خوشحال مي ‌كرده و ديگر اين كه با خوشحال كردن روح در گذشتگان، زندگان احساس لذت و شادي نسبت به گذشتگان‌شان مي‌ كردند و براي آنها شيريني‌ جات و خوراكي ‌هايي مي‌ گذاشتند و حتي بر سر مزار آنان مي‌رفتند تا فِرَوِهَرِ آنان را شاد كنند.

رنگ چهرۀ ميرِ نوروزي معمولاً سياه نشان داده مي ‌شود زیرا كه از عالمی ديگر، یعنی از عالم مردگان، مي‌ آيد. اما از آن جا که در عين حال، آمدن او توام با بشارت روزِ نو و نوروز است، گرچه با چهره سياه و از جهان مردگان اما، آمدنش با خنده و شادي و دست ‌افشاني همراه است. لباس قرمزش را نماد خون سياوش مي ‌دانند.

در شادیِ آمدن ميرِ نوروزي يا حاجی‌ فيروز رمز ديگري هم وجود داشته كه آن، راه انداختن دسته‌‌های نقابدار و صورتك‌‌ها بوده كه معمولاً تصاوير نقاب‌ ها، روان مردگان بودند و نيز تشريفات پذيرايي از اموات و گستردن سفره‌ هاي رنگين براي آنان و حتي مشايعت مردگان تا مرزهاي سرزمين‌ شان. برپايي كارناوال‌ هايي همراه با عيش و نوش و كامراني به قصد برانداختن نظم معمول و متعارف و فروپاشي جهان و آفرينش دوباره و تجديد لحظۀ آغازين حيات نیز بخشی از این مراسم است. بنابراين، تكرار حركت ‌هاي از بين رونده و مرده و پريوديكال (مقطعي) زمان دوباره، با نوشدن‌‌ها برگزار می شد، يعني که اين حركت‌‌ها و‌ آئين ‌ها را رمز آلود دوباره تكرار مي‌ كردند!

حاجی فيروز، در عین حال، بازماندۀ آئين بازگشت، يعني آئيني اساطيري كه در همۀ اديان و باورها وجود دارد نیز، هست. دليل پايداري حاجي فيروز اين است كه او با چهره سياهش از جهان سياه مردگان مي‌ آيد و همراه با شادي و دست افشاني و بشارت روز نو و نوروز. از آن جا كه انسان هميشه در انتظار نو شدن و شاد بودن است اين نماد را در حافظۀ اساطيري/ سنتي خود جاودانه حفظ مي ‌كند. اساساً سنت‌‌ها و آيين ‌ها به دليل برآمدن از درونۀ فرهنگ هر جامعه در درون همان جوامع پايدار مي ‌مانند، گرچه بنا به جبر تاريخ و زمان تغيير شكل و كاركرد پيدا مي‌ كنند امّا فلسفۀ وجودي‌‌شان به همان شكل اوليه باقي مي‌ ماند.

بدیهی ست اين سنت‌ هاي نوروزي چرخش ‌هاي تاريخي/ جغرافيايي (زماني/ مكاني) پيدا مي ‌كنند و از سنت ‌هاي ناب ديرينه به سنت‌ هاي زمان مند هر جامعه‌ اي تغيير چهره مي‌ دهند. كما اين كه در مسيحيت، بابانوئل با لباس قرمز و كلاه قرمز و سفيد، نماد سرخي روشنايي خورشيد در شب تولد «مهر» جلوهگر می شود. («مهر»، یکی از ایزدهای پیش زرتشتی ست که بعدها نامش با خورشيد پیوند می خورد که داستانی جداگانه‌ دار و جاي اشاره‌اش در مبحث نوروز نيست.)

 
چهارشنبه سوري، (آئین و مراسمی پسااسلامی در ایران). پريدن از آتش است يا آتش افروختن؟

مراسم چهارشنبه سوری، که در «سه شنبه شبِ» متصل به آخرین چهارشنبه هر سال برگزار می شود، سنتي پسااسلامی ست که در ايرانِ پيش از اسلام، به اين صورت كه اكنون هست وجود نداشت.

این مراسم، هم پريدن از آتش بود و هم افروختن آتش. مي ‌دانيم كه آتش در همۀ اساطير جهان نماد آگاهي و روشني بوده است (پرومته در اساطیر، نماد آگاهی ست که آتش را از خدايان می دزد و به زمين می آورد و از همین روی به بند کشیده می شود!). مراسم پريدن از روی آتش در شبِ چهارشنبه سوري، يكي سنت گرمي و روشني گرفتن از آتش و سرخي گرفتن از آن، نمادی ست از روشني و گرمي و هم زمان، سردي و زردي خود را به آن دادن، كه نمادي نوشونده است؛ و ديگر اين كه نوعي هم‌ دردي و هم‌ دلي با سياوش (و حتي شايد با ابراهيم)، كه به ميان آتش رفتند. بدين معنا كه با اين حركت نمادين، خويشِ ناخالص خود را به ميان آتش می ‌برند و حرارت و گرمي از آن مي‌ گيرند تا خويشِ ناب خود را به‌ دست ‌آورند. به عبارتی دیگر، با اين آتش افروختن، نوعي گرم كردن جهان و زدودن سرما و تاريكي و پژمردگي از تن منظور بوده است.

در مورد آتش افروختن نيز، به گونه ‌اي نمادین راه را براي ورود و حضور فِرَوِهَرِ گذشتگان روشن كردن و استقبال از آمدن آن ‌ها مي‌ تواند تلقي بشود.

آنچه هست اين كه، اين سنت‌‌ها در زمان‌ هاي گوناگون و در فرهنگ‌ هاي مختلف ويژگي ‌هاي آن زمان‌‌ها و فرهنگ‌‌ها را جذب خود كرده و به شكل كاركرد آن فرهنگ‌‌ها چرخش مي‌ كردند.

در مورد واژه چهارشنبه سوري هم نظرات متفاوتی هست. دكتر مهرداد بهار عقيده دارد اين مراسم «سوری» [=جشن] بوده و «چهارشنبه» پس از اسلام به آن اضافه شده است زيرا روزهاي هفته در پيش از اسلام نام‌ هاي مخصوص خود را داشتند. در مورد «چهار» بودنش هم عقيده داشتند که شايد به خاطر چهار فصل سال باشد!!

 
هفت سين

در مورد سفرۀ هفت سين و مواد درون آن، منظور هفت عدد سيني بوده كه در آن مواد خوراكي حمل مي‌كردند. سینی معرب «چینی»ست و به طبق‌های بزرگی که از چین می آوردند می گفتند. که بعدها به هفت نوع مواد غذايي كه با واژۀ «س» شروع مي‌شود، تغيير پيدا كرده است: سير ـ سماق ـ سنجد ـ سبزي ـ سمنو ـ سركه ـ سيب ....

برخی نیز بر این باورند که «هفت سين»‌ي كه، اکنون داريم قبلاً «هفت شين» بوده: شيريني و شير و شراب و شمع و ... كه پس از اسلام، «سين» شده است. آنان كه با حوزۀ اساطير آشنایی دارند بر این نظرند که اين چنين نيست و تنها احتمال شبيه سازي «سين» با «شين» مي ‌تواند باشد. گرچه علاوه بر هفت سين به هفت «ميم» هم اشاره شده است: مويز، ماهي، مرغ، ماست و ....

فلسفه هفت سين علاوه بر كاربرد مواد غذايي كه هركدام داراي فايده و سود فراوان بوده، نشان از تقدس عدد هفت هم می تواند داشته باشد. قداست عدد هفت به دليل زياد بودن و تكثر آن است، يعني بعد از شش، هفت مي ‌آيد که باز هم ادامه دارد. کاربرد این عدد اساطیری را می توانیم در بسیاری موارد اساطیری بیابیم: خداوند جهان را در شش روز آفريد و روز هفتم را به استراحت پرداخت: «... و در روز هفتم خدا از همۀ كار خود كه ساخته بود فارغ شد و در روز هفتم از همۀ كار خود كه ساخته بود آرام گرفت»، «پس خدا روز هفتم را مبارك خواند و آن را تقديس نمود زيرا كه در آن آرام گرفت از همه كار خود كه خدا آفريد و ساخت» شايد اين قداست عدد هفت به دليل آرامشی ست كه از پس آن حاصل مي ‌شود و در حقيقت نوعي پايان خوش بر همه چيز.

نقش خوراكي‌ هايي كه در سفره هفت سين گذاشته مي ‌شود به دليل فايده آن هاست. مثلاً سبزي پلو غذايي ست كه به‌ گونۀ نمادين بشارتِ آمدن سبزه و رويِش را مي‌دهد. سيب، ميوه ‌اي بهشتي ست و نمادي از زايش؛ سمنو، غذايي كه از جوانة گندم تهيه شده؛ سنجد، كه بوي برگ و شكوفۀ درخت آن محرك عشق و دلباختگي ست؛ یا سير، كه از ديرزمان به عنوان دارويي براي تندرستي شناخته مي‌ شد. نیز، تخم مرغ كه ثميلي از نطفه و باروري ست، كاسۀ آب زلال به نشانۀ همۀ آب ‌هاي خوب جهان و يا نُقل و شيريني و... و خلاصه، همه و همه نشانۀ تازگي، شادابي، قوّت و ... حتي ديگر مواد غيرخوراكي نيز نقش‌ هاي معنايي داشتند مانند سبزه و سنبل كه نماد رويِش نو و تازه است و يا سِپند (اسفند) كه نامش به معني مقدس است و زدایندۀ بوي بد و اهريمني. شمع كه روشنايي و آتش و گرمي را تداعي مي ‌كند و... ماهي زندۀ قرمز در تنگ آب، كه نشانۀ تازگي و حيات و شادابي ست...

مي‌ دانيم كه ما بايد پديده‌های اساطيری و سنت ‌ها را با توجه به شرايط زماني/ مكاني آن پديده‌ها بررسي كنيم. روزگاران باستان مانند جهان امروز نبوده است كه ميوه ‌ها وسبزي‌ جات در اغلب فصول در دسترس مردم بوده باشد. سبزي و گل و گياه در فصل بهار و تابستان موجود بوده و به قول معروف در آغاز سال خوردن سبزي تازه نه تنها به عنوان نوبر (نوبر يعني بَرِ نو = ميوۀ نو) بلكه به عنوان بركت تلقي مي‌ شده و خوردن آن حركتي نمادين بوده است.

 
بازي‌ها و سنت‌های نوروزي، مانند فال گوش ايستادن و قاشق‌ زني و بخت گشايي دختران

بازي‌ هاي نوروزي، كه بخشي از آيين ‌ها و سنت‌ هاي نوروزي هستند نیز، در هر فرهنگي شكل ویژۀ آن فرهنگ را گرفته و برخی از آن‌ها در سرزمين‌ هاي حوزۀ نوروز جنبه اجتماعي و ملي پیدا کرده اند. در ايران، نوروز بيشترين سنت‌ها را دارد كه همه اجرا مي‌ شوند مانند مراسم قاشق زني، فالگوش‌ ايستادن، از روي آتش پريدن شب چهارشنبه‌ سوري و... اين‌ها همه جزو بازي ‌هاي نوروزي هستند.

مراسم قاشق زنی، که به بخت ‌گشايي دختران اشاره دارد بی‌شک به دوراني باز می گردد كه حاكميت مرد/ پدرسالارانۀ بسيار سنگين و جدي در جوامع بوده و ازدواج دختر به جز از طريق انتخاب از سوي مرد به هيچ گونۀ ديگري امكان‌ پذير نبود. از آن جا که در روزهاي آخر سال نوعي وضعيت آشفتگي و به هم ريختگي در جوامع وجود داشت، به اين دليل نوعي از تابوها شكسته مي‌ شد يا به صورت طنز در جامعه تكرار مي‌ شد. اين مراسم به نوعي سربه سرگذاشتن پسران با دختران بود و به هیچ وجه مسئله‌ اي جدي تلقي نمي ‌شد. اما اين كه در بعضي جوامع به دليل بسيار سنتي بودن و به ويژه بسيار ناآگاه بودن ممكن بود اين مسئله جدي تلقي شود بحث ديگري است.

اين سنت‌ها و آداب و رسوم، تنها به بخت گشايي دختران مربوط نمي‌شد بلكه زنان باردار نيز فالگوش مي‌ ايستادند تا ببينند آيا پسري از روبرو یا از کنارشان می گذزد يا دختري!؟ تا حدس بزنند یا یقین کنند که فرزندشان پسر است يا دختر! به هر حال می دانیم که اين نوع سنت ‌ها دقيقاً ريشه در ساختار جامعه‌ اي داشته و دارد كه اين مسايل برايش حياتي بوده و هست!

با نگاهی به آن چه در افغانستان و تاجيكستان و... بازي نوروزي گفته می شود، اگر توجه كنيم، مي ‌بيينم که هر جامعه‌ و فرهنگي براساس دانش و آگاهي خود، «بازي‌ هاي نوروزي ‌اش» برآيندي از وضعيت اجتماعي/ فرهنگي / سياسي و هم چنين شرايط زيستي آن جامعه هست.

باید اضافه کنم که از آن جا که ما ايراني‌‌ها شيعه هستيم و باورمند به بسیاری از سنت‌های دینی، گاهی اتفاق می افتاد – و می افتد - که در گردش تاريخ قمري، مانند ماه‌های محرم و صفر، كه از ماه‌ هاي حرام هستند آئین‌های سوگواری با ايام نوروز مصادف مي‌ شوند، مانند روزهای تاسوعا و عاشورا، که مراسم آن با مراسم نوروزي تداخل پيدا مي‌ كند. در این شرایط، مراسم و سنت ‌ها و حتي بازي‌ هاي نوروزي را براي مقطعي متوقف و به روزها و گاهی به سال ‌هاي بعد منتقل می کردند. در چنين شرايطي اين مراسم و بازي‌هاي آن موقتی و مقعطي، كم رنگ مي‌شد اما، هيچ گاه از بين نمي‌رفت.

ايران يكي از كشورهاييست كه به سنت‌هاي ملي/ دینی اش، سخت پاي بند است و دلیل عمدۀ آن هم اساساً سنتي بودن جامعه ايران است. کما این که در سال‌ هاي دهه ۶۰ با وجود بمب و موشك اندازي‌های عراق به ايران، مردم ایران مراسم نوروز و بازی‌های نوروزي، مانند چهارشنبه سوري و ترقه ‌بازي (كه فقط پس از انقلاب باب شد) و... را با علاقه و اشتياق بسيار فراوان و حتی در زير موشك و بمب و ضد هوايي برگزار مي كردند و هم چنین به ديد و بازديد يكديگر مي‌ رفتند. بنابراين، نوروز و همۀ آئین‌های آن، در ايران از ديگر كشورهاي حوزۀ نوروز قوي ‌تر و ملي ‌تر است. در حقیقت می توان ايران را مهم‌ترین و جدی‌ترین حوزۀ ادامه و حفظ نوروز و آئین‌های آن دانست، آن سان که می توان آن را بخشی از هویت ملی شمرد.

 
سبزه رویاندن و به دور انداختن آن

رُستن گياه در نوروز نمادي از رويش و رشد و باردادن است که با روياندن سبزه، به گونۀ نمادين رويش سبزه را نويد مي‌دهد. در دوران پيشين گياهان تنها در فصل‌ هاي بهار و تابستان سبز بودند و مانند امروز نبود كه در همۀ زمان‌‌ها بتوانيم همه نوع سبزه را پرورش دهيم. اساساً كاشتن سبزه و سبزكردن دانه‌ هاي گياهي عملي رمزگونه از تجديد رويش و نو شدن طبيعت است. در روزگاران پیشین بر روي ۱۲ ستون، به نشانۀ بروج دوازده گانۀ سال و در بعضي روايات، روي هفت ستون به نشانه هفت امشاسپندان (ايزدان ناميراي اساطير دين زردتشتي) دانه مي‌ كاشتند و بعد از رويشِ اين دانه ‌ها و سبز شدن آن‌ها گياهي را كه بهتر روييده بود براي رويش در آن سال انتخاب و استفاده مي‌ كردند.

نكته جالب اين كه بعداً اين گياهانِ نمونه‌ایِ كاشته شده را با سبد يا ظروف آن‌ها در داخل آب مي ‌انداختند كه بسيار با آيين سبزه به دورانداختن در روز سيزده به در شباهت دارد.


سیزده به در و نقش عددها

اعداد، نه تنها در ايران باستان، بلكه در جهان باستان و در جهان اساطير نمادهايي براي پديده‌ هايي بوده ‌اند كه در آن مدت زمان حوادث يا اتفاقاتي خوش و ناخوش پيش می آمده كه به آنها رمز و رازي می داده است. مي‌ دانيم كه بسامد اعداد، هرچه جهان گسترده ‌تر مي‌ شود بالاتر مي ‌رود و بيشتر مي‌ شود. در روزگاران قديم معمولاً بايد حدّي براي كميت‌‌ها وجود مي‌ داشت، مانند «هفت» در كتاب مقدس، که خداوند پس از ۶ روز آفرينش را به پايان مي ‌برد و در روز هفتم استراحت می کند. در اساطير ايران باستان نیز جشن ‌هاي گاهانبار، يعني جشن ‌هاي سال‌گرد آفرينش آسمان، آب، زمين، گياه، چهارپا و مردم (انسان) هم، در شش نوبت است كه آفرينش پيش نمونه انسان يعني كيومرث (گَيوَمرث = زندة ميرا) در پنج روز آخر سال اتفاق می افتد كه آن را جشن مي‌گيرند زيرا سالگرد آفرينش بزرگ‌ ترين و خردمندترين آفريدة اهورايي ست. بنابراين هفت اين چنين مقدس مي‌ شود.

عدد ۳۰ بيش از همه تعداد روزهاي ماه است كه ۱۲ تا ۳۰ روز بوده و ۵ روز آخر يعني كه به پنجه مسترقه معروف است در پايان سال مي ‌آمد، و مانند تقويم امروز نبوده كه ۶ ماه اول سال ۳۱ روز باشد و ماه اسفند ۲۹ روز. عدد ۴ نیز همان گونه كه اشاره شد به عنوان نماد چهار فصل تلقي می شده است.

يكي از اساطيري ‌ترين اعداد كه هنوز هم در جهان مدرن و پست مدرن هزارۀ سوم ميلادي و سده بيست و يكم نسبت به آن حساسيت وجود دارد عدد ۱۳ است.

«سيزده به در» در آيين‌هاي باستاني نوروز نشان از آغاز هرج و مرجي دارد كه در پي آن نظمي واقعي رخ خواهد نمود. اين هرج و مرج و به هم ريختگي تكرار نمادين و رمزي آشفتگي و به هم ريختگي براي نظم و تدوين آفرينشي نو مي‌ باشد. به عبارتي ديگر تجديد ازليت و تداعي لحظۀ آغازين.

روز سيزده نوروز را، در يك چرخش اساطيري، پايان دوازده روز نماينده دوازده هزار سال آفرينش آئين زردتشتي مي‌ دانند كه در روز بعدش يك آشفتگي به وجود مي ‌آيد كه به رستاخيز و نوشدني ديگر مي‌ انجامد. سيزده نوروز با نوعي آشفتگي در ديدگاه ‌هاي مسيحي (دروغ‌ هاي اول آوريل) منطبق شده است.

 
نقش دين زردتشتي و دين اسلام در دگرگوني نوروز

همان‌طور كه در آغاز اشاره شد نوروز آئيني بود كه در فلات ايران كه مركز آن سيلك كاشان بود پيش از ورود آريائيان در آن سرزمين وجود داشت. آريايي ‌ها، پس از کوچ خود به ايران و به هند، همان گونه كه فرهنگ و دين و اساطير خود را به اين سرزمين‌‌ها بردند از فرهنگ و اساطير بوميان آن سرزمين‌ها نيز تاثير پذيرفتند. گرچه دين زردتشتي با ظهور زردتشت در ايران بسياري از اساطير و آداب و سنن خود را به بوميان اين سرزمين منتقل كرد، اما در عين حال ناگريز شد بسياري از آداب و رسوم اين بوميان را نيز بپذيرد و در روند زمان در درون فرهنگ ديني و اساطيري خود جا دهد. نوروزِ پيش ‌آريايي و بومي فلات ايران يكي از این آئین‌ها و آداب و رسوم بود که دين زردتشتي آن را رنگ و بويي ديني و زردتشتی داد.

در همین روند با ورود اسلام به ايران، ـ كه البته با اين ورود، دیگر نه ايران، ايران پيشين ماند و نه اسلام، اسلام عرب و بلكه اين ميان و با تلفيق اين دو، «شيعه» زاده شد ـ هم آيين‌ هاي نوروزي اسلاميزه شد و هم اسلام ايرانيزه.

بنابراين طبيعي به نظر می رسد كه، هم دين زردتشتي و هم دين اسلام نوروز را به گونه‌اي دگرگون كرده باشند.

در عین حال نباید فراموش کرد که حكومت ‌ها نیز، مانند اديان، به دليل استراتژي‌ هاي فكري/ عقيدتي خود موجب دگرگوني ‌هايي در سنت نوروزي ملل گوناگون مي‌ شدند. از این روی نوروزي كه در حال حاضر در سرزمين‌ هاي حوزۀ نوروز وجود دارد برآيندي از حضور و رفتار و باورهاي اديان، حكومت ‌ها و جابه‌ جايي‌ هاي درازمدت فرهنگي ست. به همين دليل هم هست كه هر منطقه‌ اي نوروز خاص خودش را دارد كه با سنت ‌ها و حتي با آب و هواي طبيعي و جغرافيايي‌اش هم‌ساز شده است.

 يكي از دلايل مانايي نوروز ريشه ‌دار بودن آن در باورهاي جامعۀ حوزۀ آن است؛ به ويژه آن كه آداب و رسوم نوروز بستگي و هم‌ساني بسيار زيادي با ويژگي ‌هاي طبيعي/ جغرافيايي جهانِ آن حوزه و هم چنين ويژگي‌ هاي نيازها و دغدغه‌‌ هاي انسان دارد.

در حقيقت نوروز بخشي از هستيِ دروني و ژنيِ شدۀ فرهنگ اين جوامع شده و به مانند خون در رگ این فرهنگ‌ها جاری و موجب مانایی آن فرهنگ هاست.

 
* نويسنده و پژوهش‌گر حوزۀ زنان - مدير مسئول و سردبير «نـافـه»  


منـابـع و پانوشت 

(۱)  گستره آئین‌ها و آداب و رسوم «نوروز» در دوران‌های گوناگون تاریخی و در سرزمین‌های متفاوت جغرافیایی شکل و محتوای ویژه خود را دارد که این جا به آن پرداخته نشده است.

رساله در تاریخ ادیان – میرچا الیاده – ترجمه جلال ستاری – انتشارت سروش – ۱۳۷؟؟؟؟

شاخه زرين ـ «جو فریزر» - ترجمۀ انتشارات آگه ۱۳۸؟؟؟؟

شناخت اساطیر ایران – جان هینلز – ترجمه ژاله آموزگار، احمد تفضلی – انتشارات .... ۱۳۷؟؟؟

کتاب مقدس – عهد قدیم

کلک – شماره ۲۳/ ۲۴ - بهمن/ اسفند ۱۳۷۰ – مقاله «نوروز» دکتر ژاله آموزگار

نمونه‌های نخستین انسان نخستين شهريار ـ آرتور كريستن سن – ترجمه احمد تفضلی، ژاله آموزگار – جلد اول ۱۳۶۴ انتشارات...

 


نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.

 

ارسال به :


نظرات
ارسال نظر
مشخصات فردی من را به خاطر داشته باش

*نظرات حاوی کلمات و عبارات رکیک و غیر اخلاقی و همچنین توهین و افترا منتشر نخواهد شد .
**از نوشتن نظر خود به صورت فینگلیش خودداری نمایید.
***از اینجا فینگلیش را به فارسی تبدیل کنید.