پنج‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸ -
- 14 Nov 2019
15 ربيع الأول 1441 آخرین به روز رسانی : ساعت ۱۴:۱۷ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
تقویم کوچک خانواده ما و جای خالی پدر
جرس: دومین نوروز خانواده ما با طعم جای خالی پدر از راه رسید. اما هنوز یقین دارم که پدرم و همه پدرها به خانه می آیند و روسیاهی، از آن سیاهکاران است.

 

شنبه 19 شهریور 1390: در خانه در حال آماده شدن بودم تا به قراری که با دوستانم داشتم برسم ناگهان تلفنم از ایران زنگ می خورد. برادر کوچکم آرام به من می گوید که احتمال می دهد مامورین وارد خانه ی ما شده باشند. گفتم از کجا می دانی که در داخل خانه چه خبر است؟ گفت که یک ساعت پیش که از خانه زدم بیرون همه در خانه بودند. الآن هر چه با تلفن خانه و موبایل های آنها تماس می گیرد کسی جواب نمی دهد. در را هم کسی باز نمی کند و همه این ها مشکوک است. از تلفنم بی وقفه همه شماره ها را امتحان می کنم. من هم به همان نتیجه می رسم. یک ساعت بعد مادرم تلفنی برایم توضیح می دهد که مامورین با یک برگ جلب غیرقانونی حدود ساعت یک و نیم ظهر پدر را از محوطه ساختمان دادگاه انقلاب بازداشت کرده و با وی به دفتر پدرم می روند، همان جا پدرم متوجه میشود که مامورین از صبح با شکستن در ورودی در دفتر کارش جولان می داده اند!!! و مثل همیشه هر چه پرونده و کتاب و کامپیوتری که متعلق به همه وکلای گروه حقوقی ایران بوده جمع می کنند! بعد با پدرم به منزل آمده و پس از قطع کردن خطوط تلفن و تفتیش منزل از آنجا هم یک گونی کتاب و جزوه و روزنامه و نوار و فیلم به تاراج می برند. از دادن رسید هنگام بردن وسایل هم سرباز می زنند که با اعتراض سخت پدرم مواجه می شوند، به طوری که او از قفسه کتاب ها کتاب قانون را در می آورد و به مامورین آنچه را که در قانون آمده است نشان می دهد و آن ها را به وظیفه قانونی خود آگاه می کند. آن ها نیز پس از مشورتی تلفنی با حاجی خود به ناچار فهرستی کلی از وسایلی که جمع کرده اند تهیه می کنند و پدرم را به همان جا که گویی برای آزمودن همه راههای مدنی با آن عهد بسته می برند... همه اینها را که گوش می کنم بی اختیار به یاد همین چند ماه پیش، روزی که مادرم را دستگیر کردند و پدرم او را تا درب زندان بدرقه کرد افتادم و اینکه منتظر این لحظه بودیم...


17مهر 1390: هر روز گاهی چندین بار تماس می گیرم تا در جریان اتفاقات از راه دور باشم و منتظر خبرهای بیشتر از پدر هستم. امروز مادرم می گوید که بالاخره بعد از 2 هفته پدر را در حضور بازپرس مدت 15 دقیقه دیده است. هم رنگش زرد شده بوده و هم خیلی لاغر. بازپرس به مادرم در این ملاقات می گوید که اگر آقای سلطانی لاغر شده به علت آن است که ورزش زیاد می کند. مادرم می پرسد مرحله تحقیقات چقدر طول می کشد؟ زیرامتهم پس ازاتمام این مرحله قانونا باید آزاد شود و دلیلی برای ادامه بازداشت اش وجود ندارد. علیرغم اینکه بازجویی فقط به مدت سه روز بوده نه بیشتر! بازپرس می گوید که پرونده سنگین است و برای رسیدگی و تحقیقات زمان می خواهد. بعدها زمانی که پدرم برای خواندن پرونده در دادسرا حضور پیدا می کند می فهمم که سنگینی پرونده از کجا بوده!


چهارشنبه 25 آبان 1390: بالاخرا 2 تن از وکلای پدرم بعد از 2 ماه اجازه دیدن او را فقط برای 20 دقیقه کسب می کنند. قرار بازداشت موقت برای چندمین بار بدون داشتن دلیل قانونی تمدید شده است. بی صبرانه منتظر انجام روند قانونی و آزادی پدرم و دیدار با خانواده ام هستم. اما هر بار خبر تمدید بازداشت موقت را که می شنوم از طولانی شدن روند قانونی پرونده عصبانی می شوم. تا کی می خواهند پدر من را در حبس غیرقانونی نگه دارند؟


شنبه 10 دی 1390 (دادگاه پدر) : بعد از پیگیری های مکرر وکلا و مادرم و انتظارهای طولانی بالاخره قاضی پیر عباسی جلسه دادگاه پدرم را برای امروز تعیین کرده است منشی دادگاه از ورود مادرم به دادگاه به دلیل تاخیر چند دقیقه ای جلوگیری می کند فارغ از آنکه در مورد پدرم در روند قضایی تاخیرهای مکرر چندین ماهه صورت گرفته که هیچ کس جوابگوی آن ها تا به امروز نبوده است. پدرم که او را با لباس زندان و دمپایی به جلسه دادگاه آورده اند می گوید بدون حضور مادرم حاضر به شروع دادرسی نمی باشد. در نتیجه پافشاریها ومقاومت پدرم بالاخره جلسه با حضور مادرم و وکلای پدرم برگزار می شود. پدرم به ایرادات شکلی پرونده می پردازد و اینکه تا کنون به وی حتی اجازه خواندن پرونده داده نشده است. او خواستار تبدیل قراربازداشت موقتش! یعنی پایان حبس غیر قانونی خود و امکان خواندن کامل پرونده و حضور هیات منصفه در دادگاه اش که کاملا سیاسی می داند می شود. قاضی پیرعباسی در حضور وکلا و مادرم اطمینان میدهد که قانون را رعایت کنداما دریغ از شرفی که به این قول ها اعتبار ببخشد. پدرم با پافشاری بر حق مطالعه پرونده موفق می شود که پرونده اش را مطالعه کند.


سه شنبه 13 دی 1390: از فردای روز دادگاه، پدرم را برای خواندن پرونده 3 روز متوالی به همراه 2 مامور از اوین به دادگاه انقلاب آوردند. مادرم مشتاقانه هر 3 روز به دادگاه می رود تا از جسم و روح پدرم مراقبت کند، برایش قدری خوراکی می برد که روز دوم ممنوع اعلام می شود. بعدها در حکمی که برای پدرم صادر می کنند می نویسند که متهم یعنی پدرم با همسرش با هم در حین خواندن پرونده خوردنی هم میل می کردند!


یکشنبه 18 دی 1390: پدرم در مدت 3 روز وجمعا زمانی حدود 15 ساعت کارِخواندن پرونده سنگینش! را به اتمام رسانیده. از 3 جلد پرونده قطور 1200 صفحه ای 2 جلد آن مربوط به اتهام ها و پرونده های قبلی بوده که مدت ها پیش مختومه شده بود. یکی از اتهامات وی مشارکت در تاسیس کانون مدافعان حقوق بشر است که قبلا نیزبه آن متهم شده و پرونده در همان مراحل اولیه قرار منع تعقیب گرفته و برای بار دوم پدرم را غیرقانونی به همان اتهام متهم کرده اند. با خواندن لایحه ای که پدرم در زندان نوشته است می فهمم که تا چه حد دلایل دادگاه در آوردن اتهامات بی اساس و پوچ بوده و پرونده ایرادهای قانونی بی شماری دارد. دادگاه پدرم با حضور 13 وکیل و مادرم تشکیل می شود. پدرم ایرادات شکلی که در روند قضایی پرونده اش همچنان وجود دارد را عنوان می کند. او خطاب به قاضی پیرعباسی می گوید که حاضر به دفاع در این دادگاه نیست زیرا اعتقادی به عدل و اجرای قانون در این دادگاه ندارد. او به پیر عباسی می گوید که حکم من مدت ها پیش توسط مامورین وزارت اطلاعات به او دیکته شده و او (قاضی) از حقوق میلیونی خود برای گفتن حق نخواهد گذشت. او به قانون شکنی های مکرر قاضی پیرعباسی اشاره می کند و او را قاضی ضعیفی می خواند که از خود هیچ استقلالی در قضاوت ندارد. می گوید متن کیفرخواست که توسط نماینده ی دادستان خوانده شد یک بیانیه سیاسی محض است که تنها به درد انتشار در روزنامه کیهان می خورد و به نماینده ی دادستان ( آقای فراهانی ) که مدعی است برای تهیه این متن تلاش زیادی کرده بود نحوه تدوین متن حقوقی یک کیفرخواست صحیح را مانند پدری به فرزندش گوشزد می کند.


یکشنبه 14 اسفند 1390(صدور حکم 18 سال) : نزدیک ظهر است، قدم هایم را تندتر برمی دارم تا زود به خانه برسم. جشنواره فیلمهای ترکیه-آلمان برپا است. با یکی از دوستانم قرار گذاشته ام تا چند ساعت دیگر در محل فستیوال همدیگر را ببینیم. یکشنبه ها مثل همیشه خیلی سوت و کور است. برای بیرون آمدن از این جو به سرعت لپ تابم را روشن می کنم تا ببینم کسی از خانه در ایران آنلاین نیست؟ به فیسبوکم هم یک نگاهی می اندازم. با یک نگاه میبینم که عکس پدرم چندین بار توسط افراد مختلف پست شده. روی یکی از آنها که نوشته ای دارد دقیق می شوم، نوشته پدرم به 18 سال زندان در برازجان و 20 سال ممنوعیت از وکالت محکوم شده است. به سرعت به خانه زنگ می زنم تا اخبار درست را از مادرم جویا شوم. امیدوارم که هنوز حکمی صادر نشده باشد. مادرم می گوید که هنوز او هم از حکم چیزی نمی داند، اما یکی از وکلای پدرم که برای دریافت حکم مراجعه کرده بود در راه خانه ماست تا به مادرم توضیح دهد. آرامشم به هم می ریزد... نمیدانم به براز جان فکر کنم یا به عدد 18. روی نقشه گوگل برازجان را جستجو می کنم...


دوشنبه 15 اسفند 1390 : امروز قرار بوده مادرم به ملاقات پدرم برود. به مادرم زنگ می زنم و بی صبرانه می پرسم " بابا از حکمش خبر داشت؟" مادرم می گوید که پدرم آرام بود و گفت که بازجوهای وزارت اطلاعات در هفته های اول بازداشتش او را در صورت عدم همکاری با آنان به 20 سال حبس تهدید کرده بودند و او از همان اول حکم را می دانسته. قاضی پرونده نیز با صدور 18 سال حبس در تبعید و 20 سال ممنوعیت از وکالت، همانطور که پدرم پیش بینی کرده بود اوامر مامورین وزارت اطلاعات را اجرا کرده. خبر حکم صادر شده برای پدرم دل هایی خالص تر از آب را به منزل ما می کشد. هر بار از این فرصت ها استفاده می کنم تا با مهمانان خانه ای که مدت هاست دلتنگ رنگ و بویش هستم تلفنی حال و احوال کنم. حکم پدرم با سطوری که در آن آمده نقل مجلس صمیمی مهمانان شده. برادرانم خط هایی از حکم را برایم می خوانند و همگی به کلماتی که در آن آمده می خندیم. تلفن را که قطع می کنم طعم همه چیز تلخ می شود. دلم می خواهد در خانه باشم و به همراه بقیه خانواده به ملاقات پدر بروم. اروپا با همه آزادی هایی که دارد دیگر برایم جاذبه ای ندارد.


دوشنبه 22 اسفند 1390: (انتقال به بند 350): صدای خوشحال مادرم را از پشت تلفن می شنوم که از انتقال پدرم 2 روز پیش از بند 209 اطلاعات به بند عمومی 350 خبر می دهد. مادرم از فضای کمی آزادتر و دسترسی به قلم و کاغذ، از هواخوری های منظم، از مغازه ای در اوین وامکان خرید برخی لوازم و... می گوید که در خشکسالی اوین همین ها نعمت بزرگی به شمار می آید. از همه مهم تر دیگر مادرم نیاز به مراجعات مکرر به مسئولین برای گرفتن اجازه ملاقات با پدر ندارد. در بند 350 هر دوشنبه زندانیان مرد و هر چهارشنبه زندانیان زن اجازه ملاقات دارند. مادرم گفت ببین کار به کجا کشیده که ما برای انتقال به 350 خوشحال می شویم !!!


فقط چند روز مانده به فروردین 91. مادربزرگ وهمه خانواده پدرم را برای آخرین بار در سال 90 در سالن ملاقات به صورت حضوری (برای اولین بار) ملاقات می کنند. در این روز مامورهای اوین دست و دلبازانه خوراکی هایی را که خانواده های زندانیان برای عزیزانشان به همراه آورده اند می گیرند تا برای سال نو به دست زندانیان برسانند. مادرم می گوید سالن ملاقات اوین پر بود از خانواده ها و ما آخرین گروهی بودیم که به ملاقات رفتیم. گویی خانواده ها هیچ وقت نمی خواستند از این سالن دل بکنند و بروند. تا به امروز بیش از 6 ماه است که از دستگیری پدرم گذشته و این اولین نوروز خانواده ماست که جایش حسابی در خانه خالی است.


25 شهریور 1391: امروز یک سال است که پدرم در زندان است. گویی مامورین وزارت اطلاعات برای شهریور امسالمان هم برنامه ای چیده اند. مادرم امروز نامه احضاریه ای برای حضور در دادگاهش به اتهام مشارکت در دریافت مال نامشروع یعنی دریافت جایزه حقوق بشر شهر نورمبرگ به دستش می رسد. تاریخ دادگاه برای 2 ماه آینده است.


31 شهریور 1391 (انتقال به بیمارستان با دستبند): این روزها صحبت های روزانه من با مادرم تا حد زیادی علاوه بر ملاقات های دوشنبه در اوین، مراجعات مکرر وی برای گرفتن اجازه انتقال پدرم به بیمارستان و مداوای او شده است. گویی مسئولین قول شرف داده اند که در قانون شکنی و تاخیر و درنگ در انجام امور زندانیان ذره ای اهمال نورزند. روزها و هفته ها و ماه ها گذشته و از زمان روی کار آمدن رئیس جدید، کارشکنی های بیشتری صورت گرفته است. زندان تبدیل به کارخانه بیمارسازی شده و در طول یک سال گذشته خانواده من تنها یک بار ملاقات حضوری با پدرم داشته است. هر چه تقاضا بود به دادستانی دادیم، از ملاقات حضوری گرفته تا انتقال به بیمارستان و مرخصی استعلاجی و اعتراض به استفاده از دستبند و... ولی آنچه البته به جایی نرسید فریاد بود و بالاخره آنچه مسئولین مشتاقانه تقدیم کردند بیماری گوش و دندان و گوارش و کم خونی برای پدرم بود و بس...


دوشنبه 17 مهر 1391: امروز همه اعضای خانواده پدرم را ملاقات کرده اند جز خواهرم. خواهرم قرار است از این به بعد برای مدتی به دلیل کلاس های دانشگاهش که همزمان با ملاقات دوشنبه ها تشکیل می شود به ملاقات هفتگی با پدر نیاید. از مادرم می پرسم لباس ها و مسواک هایی که برای بابا فرستادم به دستش رسید؟ می گوید مامور با وسواس زیاد همه آنها را خوب برانداز کرده و با دیدن نوشته های من روی اتیکت لباس گفته است: "اشکالی نداره، فقط نوشته دلم برات تنگ شده..." و وسایل را قبول کرده تا به دست بابا برساند. خوشحالم که پدرم به زودی نوشته های من را با دستخط خودم مستقیما می خواند و این بار نیازی نیست که از زبان مادرم دلتنگی هایم را به او برسانم.


4 شنبه 26 مهرماه 1391: موبایلم نزدیک به ظهر زنگ می زند. اسم برادرم را که روی صفحه موبایلم میبینم مثل برق از جا می پرم. هر بار که تماس مستقیمی از ایران روی موبایلم می بینم دلهره همه وجودم را می گیرد که این بار چه خبر بد دیگری در انتظارم است. حتی به درستی سلام هم نمی کنم و می پرسم "چی شده؟" خبر این بار از جنس دیگری است. حامد می گوید: بابا در بیمارستان است و پزشک مشغول معاینه اوست. قرار گذاشتیم اگر فرصتی پیش بیاید با من دوباره تماس بگیرد تا من بعد از مدت ها با پدرم صحبت کنم. برای ساعتی حواسم شش دانگ به تلفنم است که صدای پدر را بشنوم. تلفن زنگ می زند و خودم را مثل برق به محوطه بیرون می رسانم تا فریاد خوشحالی ام مزاحم کار همکارانم نشود. صدای مهربان و خوشحال بابا را که می شنوم همه حرفهایی که در ذهنم برای بابا آماده کرده بودم از یادم می رود...


اواخر مهر ماه 1391: یک مامور وزارت اطلاعات برای چندمین بار با مادرم تماس می گیرد و مادرم را تلفنی به ساختمان مشخصی که نام برده اند می خواهد. همه نگران هستیم که مبادا باز هم بازداشتی خودسرانه در کار باشد. این بار پدرم نیز در کنار مادرم نیست. برادرم مادرم را در بازجویی که در پیش دارد همراهی می کند. بعد از ساعتی با برادرم تماس می گیرم و اوضاع را جویا می شوم. هر دو پیش هم هستند و بازجوی اطلاعات پس از سوال و جواب های زیاد گفته که به زودی حکم مادرم اعلام می شود. از لا به لای حرف های بازجو بوی تهدیدهای لفظی و خط و نشان های دیگری به مشامم می رسد...
4 شنبه سوم آبان 1391: مادرم می گوید وضع دندان های پدرم آنقدر وخیم بوده که دندانپزشک حداقل 6 وقت درمان دیگر برای بابا تجویز کرده. خوشحال می شوم که ای کاش 60 بار دیگر لازم بود بابا را برای دندان هایش از زندان بیرون بیاورند! بعد با خودم می پرسم کدام بهتر است؟ بابا مریض نباشد و در اوین باشد یا اینکه بابا کمی مریض باشد و بیرون از اوین؟... مادرم همان شب در صفحه فیس بوک اش نوشت "همسرم درد می کشید و ما خوشحال بودیم که پیش ماست، چه داستانی است این زندان و بیماری..."


یکشنبه 7 آبان 1391: این روزها به گپ زدن های تلفنی من و مادرم دادگاه خودش و برو بیا ها برای پرونده خودش هم اضافه شده. مادرم به دلیل بیماری نتوانسته در دادگاه اش شرکت کند اما قاضی در غیاب او و بدون اخذ آخرین دفاع امروز وی را به یک سال حبس که به آن 5 سال تعلیق خورده است و پنج سال ممنوعیت از خروج کشور محکوم می کند. به یاد حرف های بازجو هنگام بازجویی از مادرم افتادم و شباهت آنها با مطالب عنوان شده در حکم. به راستی "مشارکت" بازجو و قاضی در صدوراحکام تمامی ندارد.


سه شنبه 21 آذر ماه 1391 : پدرم را بالاخره به بیمارستان منتقل می کنند. هر روز پزشکان متخصص به مدت 40 روز به او سر می زنند و او را با احترام تحت مداوا قرار می دهند. مادرم از دادستانی اجازه حضور خودش را درکنار پدرم در بیمارستان گرفته. سه مامور که روزانه عوض می شوند پدرم را در بیمارستان تحت نظر دارند. هر روز نیز از وزارت اطلاعات یک مامور برای سرکشی به بیمارستان می آید. پدرم اجازه ملاقات ندارد، با این وجود اتاقش همیشه در ساعات ملاقات شلوغ است. دوستانی که پدرم را دیده اند برایم عکس هایی را که از او گرفته اند ایمیل می کنند و من با اشتیاق وصف ناپذیری آن عکس ها را هر روز نگاه می کنم. هر روز با پدرم تماس می گیرم و با شنیدن سروصدا در اتاق بیمارستان به گرمی جمعشان دلگرم می شوم.


پنجشنبه 7 دی ماه 1391: امشب با پدرم دربیمارستان تماس گرفتم و از او در مورد کارها و مشغولیت هایشان در زندان پرسیدم. بابا برایم توضیح داد که هر روزشان در اوین با برنامه هایی تقریبا فشرده پر می شود. تدریس و کارهای گروهی، ورزش و آموزش زبان های مختلف، جلسات بحث و کتابخوانی و حتی آشپزی ساعات زندگی خانواده بزرگ اوینی ها را پر کرده. در آخر از آن جا که نزدیک کریسمس بود قرار ملاقات سال آینده را در آلمان پیش هم گذاشتیم. هنوز 3 هفته از بستری شدن پدرم در بیمارستان نگذشته که می گوید ترجیح می دهد به زندان اوین برگردد. از مادرم نظر متخصصین در بیمارستان را جویا می شوم و اینکه آیا بازگشت پدر تاثیری در سلامتی او دارد؟ نظر متخصصین بیمارستان بر ادامه درمان پدرم در بیمارستان است. تلاش من نیز از راه دور برای نگه داشتن پدرم در بیمارستان به نتیجه ای نمی رسد و او پس از 40 روز به درخواست خودش از بیمارستان به زندان بر می گردد.


بهمن ماه 1391: وقتی مادرم از موافقت دادستان تهران برای مرخصی استعلاجی پدرم به من گفت خوشحال شدم که پدرم به زودی به خانه بر می گردد. اما تا وثیقه درخواست شده برای مرخصی را شنیدم تقریبا مطمئن شدم که بابا مثل دفعات پیش با آن موافقت نخواهد کرد و همین هم شد.


3 روز مانده به سال 1392 و خانواده و مادربزرگم به جز مادرم در سالن ملاقات اوین با پدرم برای آخرین بار در سال 91 ملاقات می کنند. مسئولین شفاها با مرخصی نوروزی پدرم با هر مبلغ سند موافقت می کنند. مادرم به آخرین ملاقات سال نیامده تا از این وقت مانده برای انجام مراحل اداری مرخصی نوروزی پدرم استفاده کند. سند اشتراکی دفتر پدرم با همه امضاها, نامه ممنوع الخروجی و ... باید به صورت دستی و به سرعت تهیه شود تا قبل از نوروز پدر را در خانه ببینیم.


فقط 2 روز مانده به نوروز 92: به مادرم زنگ می زنم تا ببینم مراحل کار به چه صورت پیش رفته، او می گوید آقای خدا بخشی خبراز عدم موافقت دادستان تهران آقای دولت آبادی را داده است. عیدی آنها به ما نه تنها جای خالی پدر در خانه بود بلکه صدای رنجیده مادر نیز به آن اضافه شد و اینچنین دومین نوروز خانواده ما با طعم جای خالی پدر نیز از راه رسید. اما هنوز یقین دارم که پدرم و همه پدرها به خانه می آیند و روسیاهی، از آن سیاهکاران است.
 

ارسال به :