سه‌شنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۸ -
- 12 Nov 2019
13 ربيع الأول 1441 آخرین به روز رسانی : ساعت ۱۴:۱۷ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
نیاز به خوانش، ترجمه،تفسیر و تاویل «زنانه» از قرآن
این ها بخشی از پرسش های امروز بخش عظیمی از جامعۀ زنان مسلمان است که باید به آن پاسخ داده شود


اخیرا مقالاتی دبارۀ «حجاب»، از زاویه های گوناگونِ پژوهشی/ فلسفی، مانند «حجاب در ترازوی اخلاق» و ««بی عفتی یا بی حجابی: کدام غیراخلاقی است» و... نوشتۀ دکتر سروش دباغ در سایت جرس منتشر شده که نظرهای متفاوتی را از سوی برخی صاحب نظران به دنبال داشته است.

انتشار این مقالات از آن جا که از سوی مردی جوان [تاکید بر «جنس» نویسنده دارم] و فلسفه خوانده، که با نگاه و باور نواندیشانه اش به اسلام، همدلی بسیار دارم نوشته شده، برایم خوشایند و امیدوارکننده است. در روند خواندن این مقاله ها، که بیش از هر چیز آرزو داشتم ای کاش از سوی «زنان» جوان هم نوشته می شد، (گرچه این آرزو با اقدام مثبت ایشان، هیچ منافاتی هم ندارد) یک بار دیگر به باور عمیق ام به «اقتدار هنوز موجودِ» نظام مرد/ پدرسالاری در جهان دیجیتالیِ دهکده کوچک مک لوهانیِ سده بیست و یک و هزاره سوم، یقین آوردم. گرچه، موجودیت این اقتدار را در جای جای همین جهان ذکرشده، برابر و یک سان نمی بینم و نمی دانم، اما متاسفانه وجود و حضور آن را به عنوان واقعیتی غیرقابل انکار پذیرفته ام؛ واقعیت میرایی که دو سدۀ اخیر، در برابر فطرت و ناموس اجتناب ناپذیر عادلانۀ طبیعتِ «انسان و انسانیت»، به سود «زنان» در حال رنگ باختن است.

به این نکته مهم هم که احتمال نقد یا ایراد از سوی خواننده محترم این مقاله به من خواهد بود و هست نیز، آگاهی دارم؛ نقد و ایرادی موجه و منطقی بر این «ایکاشِ» من به عنوانی زنی - گرچه نه جوان - اما میان سال، که در حوزۀ «حقوق برابر و عادلانه انسانی زن» در حدی ناچیز پژوهش گری میکند که، چرا خود به این حوزه ورود نکردهاست!! پاسخ به این پرسشِ احتمالی را، بر عهده آن گروه از خوانندگان محترمی می گذارم که مقالات گوناگون من در رابطه با دفاع از «حقوق برابر و عادلانه زن» در جهان و در اسلام» را در نشریات، سایت ها، سخن رانی ها و... خوانده یا شنیده اند. بنابراین، با همۀ اجتنابی که از ورود به بحث های «این چنینی» دارم، به عنوان زنی با شناسنامۀ مسلمانِ نواندیشِ فمینیست، ناگزیر از اشاره به چند نکته در رابطه با «حقِ انسانیِ» خود از درک و تفسیر و تاویل کتاب دینی ام «قرآن»، که مخاطب آن هستم، شدم. حقی که، بر اساس همان کتاب، برگردن من و دیگر مسلمانان نواندیشی که «دین» را، که امری حقیقی و اجتناب ناپذیر و چراغ راهی در مسیر شدن و «صیرورت» انسان در همۀ زمان ها و مکان ها می پندارند، گذاشته شده است. بدیهی ست آن چه از «دین» اینجا منظور می شود، اصل جستجوگری برای برقراری توحید و عدالت در جهان است و نه آبراهه های مذهب و شریعت و ... و دیگر شقاق هایی که از دین منشعب شده و خود را زیر نام دین، «دین» تعریف می کنند.

هدف من از نوشتن این یادداشت، اظهارنظر نسبت به بحثهای گونه گونی که در رابطه با سلسله مقالات سروش دباغ با موضوع «حجاب» در سایت «جرس» آمده و نیز ورود به مقولۀ «حجاب» و مولفه های آن، مانند بررسی اسطوره ای/ تاریخیِ ریشۀ نخستین و زمان آغاز «حجاب» در دنیای پیشین و تفسیر و تاویل آن در ادیان و نیاز و نقش آن در جامعۀ پیشین و امروز و همچنین نقد بسیار جدیام به اینکه چرا و تا کی تنها «مردان» باید دربارۀ موضوع و مسئلۀ بسیار مهم حجاب که شمول آن تنها و تنها «زنان» هستند، اظهارنظر مثبت یا منفی بنمایند، نیست؛ که در جایی دیگر به آن پرداخته ام. اما آنچه من را بر آن داشت تا با همۀ پرهیزی که از ورود به اظهارنظر نسبت به این مسایل در رسانه ها دارم، به چند نکته در رابطه با برخی نقطه نظرهای جناب آقای علیاصغر غروی، - ضمن احترام به ایشان و باورهای پژوهشی و ارزنده شان، - در مقاله «حجاب: انکار یا اجبار» اشارهای کوتاه داشته باشم.

لازم به یادآوریست که دکتر سروش دباغ، خود، مطلبی در نقد و نظرات ایشان در مورد مقاله مزبور، تحت عنوان: «مسئله حجاب و فهم روشمند از قرآن» نوشته است، که گرچه در برخی بخشها شاید با این مطلبی که من مینویسم اینهمانی داشته باشد؛ اما نگاه من از منظری متفاوت از ایشان باید تلقی گردد.

آقای علی اصغر غروی در آغاز مقالۀ «حجاب: انکار یا اجبار» مینویسند: «حکم حجاب در دو آیه از قرآن مشخص شده، ....» نخست باید از ایشان پرسید که آیا این دو آیه با مفهومِ «حُکم» (احکام)، که دستور و امری صریح در قرآن را بیان می کند، یکی است؟ و آیا همۀ آیه های قرآن مشمول مفهوم «حُکم» هستند؟ اگر پاسخ ایشان مثبت باشد، که ظاهرا این چنین به نظر می رسد، باید بپرسم که آیا حکم مورد اشاره ایشان در دو آیه 30 و 31 سوره «نور»، حکمی «هم زمانی» (Synchronic) است یا حکمی «درزمانی» (Diachronic)؟ به عبارتی دیگر آیا این حکم برای همۀ زمانها و مکانها و بدون توجه به شان نزول آن صادر شده است - مانند نماز خواندن، نیکی کردن، عدالت ورزیدن و... - و یا حکمیست با شان نزولی مشخص و معلوم و برای موردی در اجتماع زیستیِ آن روزگار و زنانی که در آن شرایط میزیستهاند؟ شرایطی که بیشک کاملا متفاوت از شرایط زیستیِ امروز ما مردمان (زن و مرد تواما) بوده و در آینده نیز شرایطی متفاوت تر از امروز خواهد بود؟

ایشان در بخش دیگری از مقاله خود به موضوع مهم تری اشاره کرده و مینویسند: «مدتهاست محققان ارجمند و صاحبنظری در جهان اسلام، از عرب و غیرعرب می‌کوشند در پاره‌یی از مسائل، قرآن را روزآمد کنند،...». بدیهیست روزآمدکردن قرآن در پارهای از مسایلِ «درزمانی» (Diachronic) امری نیک، موجه، علمی، درست و منطبق با ویژگی های علم تاویل نوین می باشد. زیرا هر پدیده، ایده، نظر، تئوری و... [در متن مقدس] از آنجا که همه و همه از سوی آفریدگار هستی و از زبانِ آیهها و نشانههای او، که بخشی از آن «انسان»ها هستند، ابلاغ میشود، پویا و قابل روزآمد کردن هستند؛ همانگونه که آفریدگار، همۀ هستی را به ویژه هستییی را که ما آدمیزادگان در آن هستیم و میبینیم و میفهمیم، در مکان و زمان و فضایی «پویا» و نه «ایستا» آفریده و قرار داده؛ مکان و زمان و فضایی که مدام و لاینقطع در حال حرکت، رشد، تغییر و شدن است. بنابراین با توجه به این عینیاتی که میبینیم و میفهمیم، هر کوششی برای روزآمد کردن «متن قرآن» که ایده و نظر و دستور و... آفریدگار است - که پس از دریافت آن از سوی پیامآور به آدمیزادگان ابلاغ شده - نیز مشمول همین قانونمندی خودِ آن آفریدگار میشود. اگر گزینۀ «روزآمد»کردن از احکام درزمانیِ قرآن حذف شود، چگونه می توان دیه شتر را برای مسلمانی که مثلا در آلاسکا می زیسنه و در اثر تصادف اتومبیل اش با شهروندی مسلمان در آن خطۀ زمین، موجب کشته شدن او شده است، تامین کرد؟

ایشان میافزایند: «...و بعضاً بر این باور شده‌اند [محققان ارجمند و صاحب نظر در جهان اسلام] که قرآن یک کتاب بیشتر متضمن احکام فقهیست، و از پس آن چند پاره‌اش سازند، که در هر دوره با عبور از یک گذرگاه تاریخی، بخشی از هویت ساختاری خود را از کف داده یا به عمد بر زمین بنهاده، و اکنون که به ما رسیده، تنها یک نام از آن باقی مانده، قرآن – کتاب مقدس، کتابی که فقط به جهت مقدس بودنش مورد احترام باید باشد، و همین تقدس می‌تواند من حیثالمجموع، آثار معنوی محدودی بر پیروانش داشته باشد، و تابعان و ایمان آورندگان به آن هم چیزی جز همین مقدار نباید از آن توقع داشته باشند.» من با این تحلیل همدلی ندارم، زیرا اینچنین نمیبینم که محققان ارجمند و صاحب نظر در جهان اسلام، از عرب و غیرعرب، قرآن، برایشان متضمن احکام فقهی باشد! نه مگر «فقه»، قرن ها پس از قرآن و بنا بر همین نیاز پاسخ به مقولاتی که در زمان نزول قرآن بر پیامبر، اساسا در اجتماعات آن روزگار وجود نداشته بود و «روزآمد»کردن برخی حکم های قرآنی، که نیازشان در جامعه احساس می شده، به وجود آمده است؟ مقوله ای که آقای غروی نسبت به آن ایراد دارند! نیز این نظر ایشان مبنی بر این که، قرآن در هر دوره با عبور از هر گذرگاه تاریخی بخشی از هویت ساختاری اش را از کف داده یا به عمد بر زمین نهاده شده و ....الخ! چنین نظری هم نمی تواند پذیرفتنی باشد مگر، برای آنان که قرآن را دارای «روح» و «کارکرد»ی ایستا می دانند! در حالی که «قرآن»، در عین این که متنی ست هم «خواندنی» و هم «شنیدنی»، به ویژه برای مخاطبین اش: «ناس»، اما مانند هر متنی که دارای پویندگی ست و اگر نمی بود تا اکنونِ زمان باقی نمی ماند، در روند خوانده شدن اش فهمیده می شود. هر فهمی از قرآن از سوی مخاطب و باورمندش قابل قبول و قابل بررسی ست، ضمن این که هیچ کس و با هیچ معیاری نباید مانع فهمیدن و درکی متفاوت از فهم و درک خود از قرآن، از سوی دیگر مخاطبان و باورمندان بشود! مگر در چالش های علمی و مستدل، اما، بی تحمیل عقیده بر دیگر باومندان!

من اینگونه میفهمم که اگر هم در هر گذرگاه تاریخی بخشی از هویت ساختاری قرآن به عمد بر زمین نهاده شده و تنها نامی و تقدسی از آن برای باورمندان باقی گذاشته باشد، از قضا و به رغم نظر آقای غروی به خاطر همین ناباوری به «روزآمد»کردن قرآن است؛ امری که اگر زودتر از این ها صورت می گرفت و در هر گذرگاه تاریخی تفسیر و تاویلی روزآمد و به نظر برخی از پژوهش گران این حوزه، از جمله سروش دباغ، «فهم و قرائت موجه امروزین» از قرآن ارائه می داد مسلما بخشی از هویت ساختاری آن به عمد بر زمین نهاده نمی شد.

مایِ نوعیِ آدمی زادۀ مورد خطاب قرآن، پیش از هرچیز می بایست به جای فروکاستن مفهوم متن قرآن در حد درک و شعور و دانش خویش، با تاسی و عنایت به درک و شعور برگرفته از دانش های نوین زمانۀ خود به بازخوانی و تفسیر و تاویل «روزآمد» و «هم زمانی» آن همت بگماریم و دانش و شعور انسانی خود از قرآن را بالا برده و موجب ترفیع درک و فهم خود از آن شویم. بخشی از آن چه موجب فروهشتن و بر زمین نهادن بخشی از هویت ساختاری قرآن می شود، ناآگاهی از شناخت واژه ها و آیه های نمادین و استعاری قرآن است، مانند مفهوم، معنا و کاربرد واژه هایی که در طول تاریخ (زمان) و در عرض جغرافیا (مکان) دچار دگرگونی و تغییرات غیرقابل اجتناب زبان شناسی از جمله جامعه شناسی و روان شناسی زبان و همچنین شرایط تاریخی، جغرافیایی و فرهنگی زمان نزول قرآن شده است که باید در رابطه با فهم و خوانش روزآمد آن مورد مداقه و بررسی قرار گیرد. بی شک برای درک درست و مستند متن قرآن و احکام زمان مند (درزمانی = Diachronic) و نازمان مند (هم زمانی = Synchronic) آن، می باید باورمندانه و مسئولانه آیه های گونه گون را در زمان و مکان و شرایط نزول آن ها بررسی و جستجو کرد و برای درک معنا و مفهوم و نیز کوشش در تفسیر و تاویل روزآمد قرآن از علم و دانش و زبان و ادبیات و ویژگیهای فلسفیِ جهانی که در مقطع زمانیِ «هستی و بودن» خود در آن میزیم،بهره گرفت. این مهم، یعنی خواندن، فهمیدن، تحقیق، بررسی و به عبارتی دیگر پژوهشگری در قرآن، وظیفۀ هر باورمندِ مسلمان (و حتی غیرمسلمان، برای نقد و بررسی) است آن هنگام که، با مشکلی در فهم یا توجیه آن روبرو میشود. در چنین شرایطی، می بایست بی توجه به جنس و سن و سال و دیگر مولفه های ارزش گذاری شدۀ بعضا عامیانه، به «خردجمعی»ی همۀ پژوهشهایی که در مورد آن مشکل از سویِ، چه مردمان باورمند و چه داعیه داران متخصص در خوانش و تفسیر و تاویل قرآن صورت گرفته است، مراجعه و رایزنی های لازم انجام شود.

هیچ مومنِ باورمندِ به قرآن نمیتواند و هرگز نباید از ورود به درک و تفسیر و تاویل متن دستورات و احکامی که برای او به عنوان مخاطب آمده است، اجتناب داشته و بترسد و با نگرانی از آن روی بگرداند. این ترس، ترسی القایی و از سرِ، اگر نه بی ایمانی و یا کم ایمانی، اما، از سرِ ناآگاهی و نابخردی ست که، پیش از آنکه به خوانش قرآن ورود کنند، از ترس خوانش و درک و تفسیر و تاویلی که گمان میبرند شاید در توان و یا حق آنان نباشد و یا اشتباه خوانده شود، و یا موافق با دیگر خوانش ها نباشد نگرانی داشته باشند. همین نگرانی، ناخودآگاه، امکان ورود به فهم قرآن را از خواننده می گیرد؛ ورود به فهم متنی که از قضا برای خود شخص و خطاب به خود او نازل شده است: «یا ایهاالناس...»، «یا ایهاالمومنین...»، «یاایهاالمومنات...»، «یاایهاالکافرون...» و یا «قل للمومنین...»، «قل للمومنات...»، «قل للمسلمین...»، «قل للمسلمات...». در این خطاب ها می بینیم که با توجه به ویژگی های دستورات و تاکیداتی که در آیه ها هست مخاطبین زن و مرد و مومن و کافر و مسلمان و ... همه و همه مورد خطاب قرار گرفته اند. همین، خود مجوزی ست برای هر شخص و هر پژوهش گری با هر جنس و رنگ و نژاد و زبان و آگاهی تا به پیام یا دستوری که برای او در قرآن آمده گوش فرا داده و به دنبال معنا و مفهوم آن باشد. وقتی مخاطبان قرآن نخواهند، نتوانند و یا از همه بدتر، نگذارندشان به فهم و درک و تفسیر و تاویل خود از قرآن روی آورند، بدیهی ست که گزیری جز این نخواهند داشت که تنها به قدسی کردن و بوسیدن کاغذ و جلد آن و بر لب و پیشانی نهادن بسنده کرده و خود را در پس آن پنهان کنند. قرآن، - به قول شریعتی – وقتی از بازشدن و خوانده شدن به فال گرفتن و استخاره کردن فرو کاسته شد، کتابی شد برای روی طاقچه گذاشتن و به قبرستان برده شدن و بالاخره تنها استفادهاش خواندن شفاهی متنِ آن، آن هم با صوت بسیار زیبا برای یادبود درگذشتگان و در مراسم ترحیم و ختم! این «قرآن»ی را، که مخاطب اش «ناس» (تودۀ مردم عادی و بی طبقه از هر جنس و رنگ و نژاد و قومیت و زبان و سن و سال و...) جرات نداشته باشد سر در آن فرو کند و یا نتواند با دیگرانی که داعیۀ تنها فهم درست تر خود از آن را دارند به رایزنی و چالش بنشیند و پرس و جو و جدل کند، میشود همان قرآنی که کشیش امریکایی جسارت می یابد و به خود اجازه میدهد آن را بسوزاند!!

حالا، دیگر چه رسد به این که «زنان» بخواهند جسارت کرده و سر در قرآن کنند، جملهها، عبارتها، آیهها و نیز واژهها را بیرون کشیده و با دانش های گونه گون جهان امروز، مانند زبانشناسی و علم تاویل (هرمنوتیک)، که هر واژهای را دارای ریشهای می داند که در روند بهکارگیری آن واژه، در زمان و مکان ویژهای، مفاهیمی را مقصود میکرده که آن مفاهیم در طول زمان و در عرض مکان دچار چرخشهای معنایی دیگری شده و به ما رسیده است، تفسیر و تاویل کنند!!

از این رو مخاطب باورمند قرآن باید نخست به زمان و به مکان و فرهنگ تاریخی/ جغرافیایی کاربری واژه ها بازگردد و آن ها را با کاربری همان زمان و مکان بررسی کرده و سپس با توجه به جامعهشناسی و روانشناسی زبان، که دو مولفه جدید در علم زبانشناسی امروز هستند، شان به کارگیری هر واژه را بررسی کند و بیاموزد. زیرا مجموعۀ واژه ها هستند که عبارت ها و جمله ها را می سازند و مجموعۀ عبارت ها و جمله ها هستند که بار معنایی خود را با ابزار و در قالب «زبان» نوشتاری یا گفتاری، به خواننده یا شنونده منتقل می کنند. در این روند است که می آموزیم «زبان» پدیدهایست زنده که مانند هر پدیدۀ زندۀ دیگری موجود میشود، رشد میکند، درد میکشد، بیمار میشود، سلامتاش را باز مییابد، حتی سفر میکند، به فرهنگی دیگر میرود و رنگ و بوی آن فرهنگ را نیز به خود میگیرد، ازدواج میکند، میزاید، فرزنددار میشود و عمری را میزید که کوتاه، متوسط و یا طولانیست، چه بسا برخی به عمر نوح هم برسد!! آنوقت آن زن یا مرد، چگونه باید بتواند مجموعۀ نگاه و نظر خود را به گوشها برساند؟ به ویژه «زنان» که، بخشهایی از این کتاب ربط مستقیم به زندگی آنان به عنوان فرزندِ دختر، خواهر، همسر و مادر دارد؟ و چگونه باید با ارجاع به همان کتاب و همان متن، بخشهایی را که (حداقل) به جنس خودشان مربوط است و این تنها «زنان» هستند که تجربه خود را که تجربهای صرفاً «زن/مادرانه» است و آن را آزموده اند، بتوانند مطرح کنند تا بلکه بخشی از ظلم و ستمی را که در طول تاریخ مردپدرسالارانه بر آنان رفته است و در تضاد کامل با بسیاری از بازخوانی ها و درک و تفسیر و تاویل «تک جنسۀ» «تک زبانۀ» «تک اندیشِ» «مردمحورانۀ» تاکنونِ از قرآن بوده است، ترمیم کنند؟

شکی نیست که در جهان «تک جنسیِ» صرفاً، مردانه، (و حتی صرفاً زنانه!) - با ضرس قاطع می گویم – هیچ مولفه ای نمی تواند در مسیر و راه «طبیعی» خود حرکت کند! زیرا اصل و اساس نظام توحیدیِ هستی بر تعامل دیالکتیکی سازندۀ مادینه/ نرینه، یا همان «یین» و «یانگ» کنفسیوسی، نهاده شده است و روند ادامۀ هستی، آن سان که باید باشد و نیست، بر پایۀ همزیستی سازنده و آفرینش گرانۀ این دو نیروی مادینه/ نرینه که یونگ، متاله و روان پزشک سوئیسی، نیز به آن باورمند و از آن با نام «انیما» (مادینه) و «انیموس» (نرینه) یاد می کند، استوار است. حذف فیزیکی و در پی آن حذف اندیشواری نیروهای «مادینه» از جهان پس از دوران کشاورزی، در پی استقرار اقتدار «نرینه» و در پی تثبیت نظام کشاورزی که گرچه زن، مبدع و به وجودآورندۀ آن بود و آن هم به دلیل جستجو بر روی زمین برای یافتن دانه و ریشه و ساقه و برگِ گیاه، به جهت سیراندن شکم فرزند، اما «مرد» که به صید و شکار استغال داشت آن را مصادره کرد تا سود و سرمایه حاصل از آن را برای خود ضبط کند و در این روند «زن/ مادر» نیز به دلیل بارداری، فرزندزایی و نگهداری از فرزند ناگزیر مدتی ناچار از کنار رفتن ار عرصه عمومی بود، موجب شد تا نوعی عدم توازن، که من آن را نابرابری و ناعدالتی می نامم، در جهان زیستی «انسان» شکل بگیرد.

«ادیان توحیدی»، به زعم فرضیه و نظریه پیشنهادی من، برای پیوند و یگانه سازی «شقاقِ» ویران کننده ای ظهور کردند که در پی اولین شقاق در اجتماعات انسانی، که همان شقاق میان زن و مرد بود و بعدها منجر به شقاق های دیگری با ارزش گذاری های دوگانه (Dualism) (از جمله شقاق برادری میان هابیل و قابیل در اسطوره های متون مقدس) در سطح اجتماعات آن روزگار و در پی آن تا جامعه های امروز جهان شد، نظم و عدالت را در جهان برهم زد. دلیل مدعایم برای بیان این فرضیه یا نظریه شناخت «توحید» و «عدل» به عنوان اصول اولینِ همۀ ادیان توحیدی ست. اصولی که بیش و پیش از هرچیز بر شناخت و استقرار یگانگی هستی و یگانگی و برابری انسان ها و نیز عدالت در هستی و عدالت در میان انسان ها تکیه کرده است.

از این روست که من می اندیشم، برای بازیابی دوباره و رسیدن به «توحید» و «عدل» (عدالت) در جهان، می بایست متون این ادیان ابراهیمی، هم از سوی زنان و هم از سوی مردان بازخوانی، تفسیر و تاویل روزآمد یا امروزین بشود. زیرا آن چه تاکنون از ویژگی های مولفه های توحیدی در – به عنوان نمونه – قرآن برای زن و مرد آمده است، همه از سوی مردان خوانده و تفسیر و تاویل شده است. اگر هم زن یا زنانی اقدام به بازخوانی و تفسیر و تاویل متن مقدس دین ها کرده اند، مانند امینه ودود، فاطمه مرنیسی و چندی دیگر...، بی شک با گفتمان فلسفی/ ادبی/ زبان شناسی و... ساختار مردانه بوده است. در حالی که در این خوانش می بایست خرد دو جنسی یا خرد فراجنسی حضور داشته باشد تا «زن» بتواند آن چه را که مربوط به تجربه های جنسی/ جسمی/ اندیشه ای/ روانی/ عاطفی/ حسی/ احساسی/ و... و... مربوط به خود او هست، خود بیان و نیز آن چه را که مربوط به امور زن و مرد تواما می باشد – مانند ازدواج، زندگی خانوادگی، فرزندداری و...و ... مشترکا و برابر و با خردی دوجنسی مطرح و نتیجه گیری کند! چگونه می توان «حقوق انسانی» زن را در گفتمان و ادبیات و با زبان و اندیشه و فلسفه ای که تنها «مردساخت» است به دست آورد؟ آیا این با اصل «عدالت» که یکی از پایه ای ترین اصول «ادیان توحیدی»ست پارادوکس ندارد؟

چه عاملی، چه کسی، چه نگاهی و چه چیز موجب غیبت «زن» در پرداختن به موضوعاتی که به جسم و تن و روان زن/ مادرانۀ زن ارتباط پیدا می کند، ارتباطی که تنها «زن» می تواند آن را تجربه کند، شده است؟ و اینک در هزاره سوم و سدۀ بیست و یک میلادی و نیز با گذشت هزار و چهارصد سال از ظهور «اسلام»، دینی که بر اصل توحید و عدالت بیش از هرچیز تکیه دارد، چه عامل یا چه کسی و با چه منطق و گفتمانی می پذیرد که نباید از اندیشۀ زنانه «زن/مادر» در خوانش و تفسیر و تاویل روزآمدِ متن کتاب قرآن بهره گرفت؟

من بر این باورم که در چنین شرایطی روزآمد کردن/ شدن متون دینی نیازی بس فوریست، به ویژه متون چندلایه و لابیرنتی، مانند متون مقدس که برای همۀ زمانها و همۀ مکانها باید بتوان آن ها را توسع معنایی و کاربردی داد. اتفاقاً در مورد متون مقدس نیاز به این روزآمد و زمانیشدن معنای هر واژه بیشتر است، زیرا اگر متن، حاوی روایت یا حکم یا دستوری صریح باشد – مانند اقیموالصلواة = نماز را به پا دارید – بی شک بحث و مجادله بر سر آن بالحاظ کردن زمینۀ متن (Text Context) کمتر خواهد بود. نه این که نباشد! چون این امری کاملاً بدیهیست که هر «متن»ی (Text) در «زمینۀ» (Context) خود معنا پیدا می کند؛ با یادآوری به نکته اشاره شدۀ پیشین که، متن مجموعهای از جمله ها و عبارت هایی ست که خود، مجموعه ای از واژهها هستند. هر واژه نیز، با توجه به علم زبانشناسی، دارای ریشه و معنا و مفهوم و کاربرد و نیز درک و فهم و تفسیر و تاویلی ست که پیش از آن که به گونۀ موروثی یا سنتی به کاربر زبان (=انسان) برسد، ناگزیر از عبور از فیلتر درک و فهم و شعور و دانش کاربران زبانی ست، کاربرانی با پیشزمینه و پسزمینۀهای گونهگون مانند سواد، دانش، ایمان، باور و نیز صبغه و شرایط تاریخی، جغرافیایی، سیاسی، فرهنگی، هنری، ادبی، اقتصادی، و... هم، گویش ورِ زبان و هم شنوندۀ زبان. بنابراین، (برای مثال) آن چه فعل امر مضارع «اقیمو»، از نظر واژهای، معنا میدهد، بهپاخاستن، قیام کردن، بهپاداشتن و... از این مقوله است در زمینۀ عبادت و نیایش خداوند. نیز فعل، عمل، حرکت، رفتار، باور و یا... هر پدیدۀ دیگری، که میدانیم برای این منظور در همه ادیان وجود داشته و دارد و به آن توصیه شده است. با این تفاوت که شکلهای اجرایی و رفتاری آن، چه در دینهای توحیدی سامی و آریایی و چه در دیگر دینها گونهگون است. همانگونه که در یهودیت، در مسیحت، در اسلام و در زرتشتیگری، نیز در بودیسم، هندو، مندایی و...و... شکل کاربردی و اجرایی ویژۀ خود را دارد. اما آیا عبارت «يَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِ‌هِمْ» با توجه به زمینۀ متن، معنای «دیده فرو نهند»، خطاب اش به همه مومنین در همه زمان ها و مکان هاست یا توصیه ای به موردی ویژه که حادثه ای در زمان و مکانی روی داده که می تواند دیگر تکرار نشود!

با توجه به دانش جامعهشناسی زبان و روانشناسی زبان، میدانیم که واژهها در روند بهکارگیریشان در زمان و مکان (تاریخ و جغرافیا) دچار چرخش و دگرگونی های معنایی و کاربردی میشوند، بهگونهای که برخی واژهها حتی صد و هشتاد درجه تغییر معنایی پیدا کرده و گاهی به ضد کاربرد آن واژه در هنگام بهکارگیریاش تبدیل میشود. نمونهاش، روند دگردیسی معنایی واژه فارسی سره «نیرنگ»، که در دین زرتشتی، در متن اوستا به کار رفته است، میباشد. واژۀ «نیرنگ» (Nerang) در اوستا به معنای نیایش، ستایش، پرستش، دعا و... آمده است. مانند «نیرنگ کُشتی (کمربند) بستن»؛ که منظور دعا و ستایش و نیایشی بوده است که زرتشتیان به هنگام بستن کمربند میسرودند. امروزه اما، همان گونه که می بینیم، این واژه معنای راستینِ نخستین و پیشین خود در طول زمان را، نه تنها از دست داده بلکه صد و هشتاد درجه تغییر یافته است. آیا دینورز زرتشتی باید متن اوستا را با معنایی که هدف اصلی اوستا نبوده است، بفهمد یا وقتی میبیند که معنای واژه هدفی را که کاربرد اولیه آن بوده ندارد و معنای اصیل کتاب دینیاش را مخدوش کرده است، ناگزیر باید به ریشه نخست آن مراجعه و با پژوهش و بررسی های تاریخی معنای زمان کاربری آن را از متن دریابد؟

ما در قرآن میخوانیم: «الرِّ‌جَالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّسَاءِ» که ترجمه شده: «مردان سرپرست زنان اند» (ترجمۀ فولادوند) یا چیزی در همین حدود، تا بتوانیم ضعف و کوچکی و حقارت و زیردست بودن و خلاصه همه نگاههایی را که در نظام مرد/ پدرسالاری تحمیل زن شده است توجیه کنیم. بی آن که به عبارت مزبور در زمینۀ بیان آن توجه کنیم و ببنیم منظور از «الرجال» و از «نساء» کیست و «قوامون» چیست و به چه معنا؟


حالا که زنان به توانایی های انسانی «زن» در دانش و علم و پژوهش و هنر و اقتصاد و سیاست و فرهنگ و ادبیات و هنر و تخیل و نوشتن و ... خلاصه همه آن چه مردان هم، در طول تاریخ انجام داده و می دهند، آگاهی کامل دارند و می دانند و می فهمند که در همۀ این حوزه ها زنان هم، توانایی ورود و انجام همۀ آن ها را، نه تنها به گونۀ برابر، بلکه حتا در برخی موارد به گونۀ بسیار بالاتر و قدرت مندانه تر از مرد، دارند؛ آیا آن زنان از این آیه، همان ترجمه و فهم را دارند که در طول تاریخ هزار و سیصد چهارصدساله، بیشتر قرآن پژوهان مذکر از آن داشته اند؟ آیا اگر زن یا مردی، که زبانشناسی را میشناسد و با توجه به اتیمولوژی واژه «الرجال» در این آیه، که ریشه آن رجل، به معنای «پا» هست، بتواند تفسیر دیگری از واژۀ «الرجال» بدهد، و یا «نساء» را بررسی اتیمولوژیک کند و نیز «قوامون» را، و معنا و مفهوم دیگری از این عبارتِ «درزمانی» بدهد تا دیگر قرآن به این سرنوشت مبتلی نشود که «در هر دوره با عبور از یک گذرگاه تاریخی، بخشی از هویت ساختاری خود را از کف داده یا به عمد بر زمین بنهاده، و اکنون که به ما رسیده، تنها یک نام از آن باقی مانده، قرآن – کتاب مقدس، کتابی که فقط به جهت مقدس بودنش مورد احترام باید باشد،...»، باید چشم به راه صدور مجوز ورود به این ترجمه و تفسیر و تاویل از سوی مردانِ مترجم و پژوهش گر و مفسر و تاویل کننده و... بماند؟ نیز آیا نباید همان زنان بررسی کند و ببیند آیا «قوامون» معناهای دیگری هم دارد یا همین معنا را که با تفسیر و تاویلی که سال هاست از سوی مترجمان و مفسران و تاویل گران مذکر به آن داده شده است دارد؟ آیا نباید نسبت به معنای «نساء»، واژۀ سوم به کار رفته در عبارت فوق نیز بررسی واژگانی شود که هدف از به کارگیری آن، در حالی که در قرآن برای جنس مونث، مترادف های دیگری هم به کار رفته، چه بوده است؟ ریشه «نساء» چیست و به کارگیری این واژه به جای دیگر واژه های جایگزین به چه دلیلی بوده است؟

آقای غروی در بخش دیگری از نقد خود بر مقاله سروش دباغ مینویسد»: «آیا لغت عرب اجازه فتح این باب را می‌دهد که هرجا، سخن یا آیه با دلخواه ما مغایرت داشت، متوسل به تعدّد قرائت ها شویم،...». می خواهم بگویم: بله، این اجازه را می دهد، نه تنها لغت عرب که هر لغت دیگری هم! «اجازۀ فتح بابِ لغت عرب» مورد پرسش آقای غروی، از سوی چه شخص یا نهادی باید صادر شود؟؟ لغت عرب، آیا در تملک شخص یا نهادی ست؟ نیز باید پرسید و دید که این «ما» کیست و در چه میزانی از «حق» و «اختیار» است که اگر سخن یا آیه با دلخواه اش مغایرت داشت، نباید متوسل به تعدد قرائت ها شد؟ آیا جز این است که هر مترجم، مفسر و تاویل گری، بی هیچ تردید، به دلخواه خود متن را ترجمه و تفسیر و تاویل می کند؟ اگر جز این بود، چگونه این همه ترجمه و تفسیر و تاویل های گونه گون، نه تنها از متن قرآن، بلکه از دیگر متن های مقدس وجود می داشت؟ (من وارد این مقوله نمی شوم که آیا این ترجمه، تفسر و تاویل های گونه گون توانسته اند در جامعه های شان مطرح و منتشر شوند یا نه؛ و اگر هم شده اند توانسته باشند ادامه حضور یافته باشند؟) اگر «تعدد قرائت ها را (که احتمالاً منظور تعدد ترجمه و تفسیر و تاویل باید باشد و نه تنها قرائت!) انکار کنیم، آن تنها «قرائت»ی که مورد نظر آقای غروی هست کدام است؟ «... بی‌آنکه حتی به معنای لغت، آنگونه که تکلم اهل لغت است، مراجعه کنیم! مفهوم گزارۀ: بِلِسَانٍ عَرَبِيٍّ مُّبِينٍ (شعراء ۱۹۵) چیست؟! البته یک لغت ابعاد متعددی در مفاهیم مادی و معنوی و محکم و متشابه می‌تواند داشته باشد، اما به شرطی که بتوان آن را با بناء جمله تطبیق داد.» این مولفۀ مورد نظر ایشان، همان خوانش متن (Text) در زمینه (Context) است که پیش تر به آن اشاره شد. به نظر می رسد در گزاره های آقای غروی تضادهایی (Paradox) می توان یافت!

«لغت عرب» مورد اشاره آقای غروی، از آنجا که مانند دیگر «لغت»های همۀ زبانهاست، چه اجازه بدهد و چه اجازه ندهد مشمول این فتح باب «آنگونه که تکلم اهل لغت است» بوده، هست و خواهد بود. آنجا که نیاز به «اجازه» «توسل به تعدّد قرائتها» هست، در نظر گرفتن زمینهایست که لغت (واژه)، معنا و مفهوم و کاربری انتزاعی خود را در آن پیدا میکند. اینجاست که مفهوم گزارۀ «بِلِسَانٍ عَرَبِيٍّ مُّبِينٍ (شعراء ۱۹۵)» معنای کاملا زبانشناختی پیدا میکند. این معنا در پی گفت و گویی بیان می شود که من عین ترجمه فارسی آن را در زیر می آورم:

اصحابي كه فرستادگان را تكذيب كردند (۱۷۶) آنگاه كه شعيب به آنان گفت آيا پروا نداريد (۱۷۷) من براى شما فرستاده‏اى در خور اعتمادم (۱۷۸) از خدا پروا داريد و فرمانم ببريد (۱۷۹) و بر اين [رسالت] اجرى از شما طلب نمى‏كنم اجر من جز بر عهده پروردگار جهانيان نيست (۱۸۰) پيمانه را تمام دهيد و از كم‏فروشان مباشيد (۱۸۱) و با ترازوى درست بسنجيد (۱۸۲) و از ارزش اموال مردم مكاهيد و در زمين سر به فساد بر مداريد (۱۸۳) و از آن كس كه شما و خلق [انبوه] گذشته را آفريده است پروا كنيد (۱۸۴) گفتند تو واقعا از افسون‏ شدگانى (۱۸۵) و تو جز بشرى مانند ما [بيش] نيستى و قطعا تو را از دروغ گويان مى‏ دانيم (۱۸۶) پس اگر از راست گويانى پاره ‏اى از آسمان بر [سر] ما بيفكن (۱۸۷) [شعيب] گفت پروردگارم به آنچه مى‏ كنيد داناتر است (۱۸۸) پس او را تكذيب كردند و عذاب روز ابر [آتشبار] آنان را فرو گرفت به راستى آن عذاب روزى هولناك بود (۱۸۹) قطعا در اين [عقوبت درس] عبرتى است و[لى] بيشترشان ايمان آورنده نبودند (۱۹۰) و در حقيقت پروردگار تو [این «تو» خطاب به پیامبر است، یعنی پروردگار محمد] همان شكست‏ناپذير مهربان است (۱۹۱) و راستى كه اين [قرآن] وحى پروردگار جهانيان است (۱۹۲) روح الامين آن را بر دلت نازل كرد (۱۹۳) تا از [جمله] هشدار دهندگان باشى (۱۹۴) به زبان عربى روشن (بِلِسَانٍ عَرَبِيٍّ مُّبِينٍ) ﴿۱۹۵﴾ و [وصف] آن در كتاب هاى پيشينيان آمده است (۱۹۶).

همین گزارۀ قرآنیِ «بِلِسَانٍ عَرَبِيٍّ مُّبِينٍ»، یعنی به زبان عربیِ مبین/ بیان کننده/ روشن/ مشخص/ واضح و... نشان از اشاره به فرهنگ زبانی یی دارد که بتواند همه معناها و هدف های متن را به گونۀ روشن و بیان کننده به مخاطب خود که «ناس» (توده مردم) هستند برساند. بنابراین زبان قرآن، زبانی ست که در فرهنگ تاریخی/ جغرافیایی محل نزول قرآن و برای گویش وران آن فرهنگ به کار رفته است. از آن جا که زبان عربی، این جا زبانی روشن (مبین=بیان کننده) معرفی شده، نشان از این دارد که مانند همۀ زبان ها مشمول همۀ قوانین زبان شناسی می شود. بنابراین خود زبان، به خودش اجازه فتح بابِ تعدد معناها را داده تا در چرخۀ بناء خود، که مبین و بیان کننده است بتواند معنای راستین خود را به مخاطب خود (شنونده/ خواننده) منتقل کند.

اما، پرسش برانگیزترین و عجیب ترین موضوعی که در نقد مقاله های سروش دباغ از سوی آقای غروی «نیت خوانی» شده این است که ایشان عقیده دارند: «بر این حقیقتِ دیگر نیز باید واقف باشیم که اگر نیت از طرح مباحثی از این دست، جذب بیشتر بانوان به ساحت دین داری، یا دین ورزی است،...» و بر اساس همین «نیت خوانی» نتیجه می گیرند که: «...حتماً از این راه به هدف مقصود دست نخواهیم یافت.» من هرگز چنین گمانی برایم پیش نیامد که شاید نویسنده مقالههای «حجاب، در ترازوی اخلاق» و «بی‌حجابی یا بی‌عفتی کدام غیراخلاقی است»، قصد جذب بیشتر بانوان به ساحت دینداری یا دینورزی را داشته باشد. گمان من بر این است که سروش دباغ به عنوان یک مسلمانِ نواندیش که به «روزآمد»کردن/ بودن» قرآن و اسلام و به تعبیر خود ایشان، به «فهم و قرائت موجه امروزین» قرآن باورمند است در حوزۀ رشته تحصیلی خود، فلسفه، به پژوهشهای دینی اشتغال دارد؛ امری که به نظر من مانند تعهدی بر گردن هر مسلمان روشنفکر نواندیش - چه زن و چه مرد - نهاده شده است.
بدیهی ست وظیفه من، نه پرداختن به نقطه نظرهای سروش دباغ در مورد «حجاب» است، چه مثبت، چه منفی و نه دفاع از نظر ایشان و یا رد آن، که نه صلاحیت آن را دارم و نه شخصیتی «خویش محور»ام که قصد تحمیل نظر خود را داشته باشم. در عین این که خود، به بخشی از نظرهای ایشان در بسیاری مقوله ها نیز نقد دارم، اما برای کار هر پژوهش گری احترام فراوان قائل هستم. آن چه برایم بسیار مهم و حیاتی ست، بررسی و نقد مولفه هایی ست در رابطه با مقوله های مربوط به «زن» در جهانِ سراسر علم و دانش و منطق امروزِ هزارۀ سوم و قرن بیست و یک، که برخی از آنان سخت شگفت انگیز می نماید!!

در این جملۀ ایشان نیز: «از منظر اینجانب، بهتر است به جای طرح این مباحث که ابداً موجب جذب زنان به اسلام نمی‌شود، بر اصول آزادی عقیده در قرآن پای بفشریم.»، نظری پارادوکسیکال دیده می شود. ایشان دقیقاً به همان «روزآمد»کردن متن قرآن در امر مورد دغدغۀ خودشان یعنی پای فشردن بر اصول آزادی عقیده که امری کاملاً سیاسی ست اشاره کرده اند و پیشنهاد میدهند که به جای طرح مباحثی که موجب جذب زنان به اسلام نمیشود، بر اصول آزادی عقیده در قرآن پای بفشرند. این نکته را من نوعی نیتخوانی نسبت به مقالههای پژوهشی سروش دباغ در باره «حجاب» می دانم. زیرا در مقالههای اخیرالذکر، نه قصد جذب زنان به دینداری توصیه شده است – که ایشان متولی دین نیست – و نه مخالفتی با مولفههای حجاب در قرآن در آن دیده می شود. آن چه که من از مقالههای سروش دباغ فهمیدهام، از قضا دقیقا همان پای فشردن مورد نظر آقای غروی، بر درک و تفسیر و تاویل مسئلۀ «حجاب»، با توجه «اصول آزادی عقیده در قرآن» است؛ آن هم در حوزۀ دانش فلسفی خود و نه بیشتر! ایشان نه تشویق به بی حجابی و نه تشویق و جذب زنان به دین داری کرده اند. البته باید همین جا اشاره کنم که من هم که در این نوشته به این حوزه ورود کرده و در پی تفهیم نقطه نظرهای خود نسبت به ترجمه و تفسیر و تاویل آیه های قرآن اظهار نظر کرده ام، قصد ورود به مقولۀ «حجاب» را نداشته ام.

آقای غروی اما، هم به مسئله «حجاب» و هم به خوانش و درک و تفسیر خود از آیه های قرآن پافشاری کرده اند. با این استدلال که حکم حجاب را در دو آیه 30 و 31 سورۀ «نور» با خوانش خود از متن ارئه داده و در مورد نیت خدای تعالی نیز این گونه نظر داده اند: «اما خدای تعالی بندگان خود از زنان را آزاد گذاشته است که این پوشش را برگیرند یا بر زمین نهند.»، که من این نظر را نمی توانم بپذیرم. نخست این که من نمی دانم ایشان از کجا به چنین نکته ای رسیده اند که خدا بندگان خود از زنان را ....؟ و هم چنین به نظر می رسد خدا با کسی رودربایستی ندارد که دربارۀ حکمی که صادر میکند تعارف کند و برای اجرای آن بندگان را – آن هم زنان را - آزاد بگذارد و سپس در قبال این آزادی آن ها را مواخذه و پادافراه کند. اگر چنین باشد، آیا آن زنان این حق را دارند که از خدا بپرسند تو که من را آزاد گذاشته ای، پس چرا تنبیه برایم مقرر کرده ای؟ مگر این که آن «آزادی» مورد نظر آقای غروی، آزادیِ تعلیق به محال باشد! دیگر این که خدا، انسانآزار نیست که حکم صادر کند و بعد با بندگان تعارف کند و آنان را مخیر بگذارد که هر کاری خودشان می خواهند بکنند و آنوقت در روز حسابرسی آنان را به خاطر انتخابی که پیش تر آن را آزاد گذاشته است به سیخ داغ بکشد!! اگر خداوند در قرآن اشاره به حسابرسی میکند، بدیهیست منظورش باورمندان دروغینی هستند که با او و دستورهای قرآنی او از سر کینه و عداوت و تقابل برخورد میکنند و به اصطلاح با خدا به جدل می نشینند که با توجه به نصِ صریحِ بخشهای دیگری از متن قرآن، آنان اساسا جزو باورآورندگان حقیقیِ به قرآن و اسلام نیستند. گرچه من نه مفسر قرآن هستم و نه روحانی و نه شاید اصلا صلاحیت و حق اظهار نظر در این امور را نیز، نباید داشته باشم!، که از قضا «زن» هم هستم!! – اما، به عنوان یک زن مسلمان نواندیش نمیتوانم بپذیرم که خدا این همه نامهربان به آفریده خویش باشد که او را راسا تنبیه کند و عذاب دهد! بر این باورم که «انسان» که چیزی جز عملاش نیست (لیس للانسان الا ما سعی)، با عمل و انتخاب خودش، پس از آگاهانده شدن از طریق پیام آوران گونهگون و انذار آنان، در صورت بی توجهی به آن دستورات، پس از مرگ و بازگشت به ساحت هستییی که از آن برخاسته است، چشم دلش باز میشود، و به بصیرت میرسد و همین، خود موجب عذاب و درد و یا آرامش او میشود. به عبارتی دیگر، این انسان ناآگاه نابخرد است که عذاب و درد و رنج را خود برخود روا می دارد. اشاره آقای غروی به آیههای 20 سوره شعرا – 2 و 3 سوره طه – 19 سورۀ مزمل - ۲۹ سوره انسان - ۱۱ عبس - ۵۴ مدثر ... و همچنین اشاره ایشان به آیههای 63 و 15 سورۀ زمر – 109 سوره نحل، دقیقاً موید همین سخن و نظر من است که انسان در انتخاب است که آزادی دارد و با همین انتخاب است که خودش می تواند خود را به آرامش و یا به خسران برساند و آنگاه است که عذاب را حس میکند.

کاش آقای غروی در مورد این نظرشان که «...خداوند بندگان خود از زنان را آزاد گذاشته است...» ریفرنسی می دادند که از کجا به این نظر در مورد زنان رسیده اند و آیا آیه ای در قرآن هست که بر اساس آن استناد کرده اند!!

در مورد بخش های دیگر مقاله پژوهش گرانۀ آقای غروی، من مغایرتی با نقطه نظرهایم نمی بینم. بدیهی ست که اصل بحث من تاکید به فهم و ترجمه و تفسیر و تاویل «روزآمد» متن قرآن است و تکیه بر این نکته که مای مخاطب قرآن نباید آن را در حد درک و فهم خود تقلیل دهیم، بلکه باید با یاری گرفتن از مولفه های نوین علم و دانش در حوزه های گونه گون سعی بر این داشته باشیم تا خود را به سطح ترجمه و تفسیر و تاویلی «روزآمد» از قرآن برسانیم و موجب ارتقاء درک و فهم خود از آن بشویم. کاری که تنها با هم یاری از «خرد جمعی دوجنسی/ فراجنسی» میسر خواهد بود.

آقای غروی در بخشی از مقالۀ دیگری با عنوان «قرآن به مثابۀ گفتار یا نوشتار» که در نقد و نظر مقاله های دو پژوهش گر در رابطه با گفتاری بودن یا نوشتاری بودن قرآن نوشته شده است، عقیده دارند که هیچ یک از آنان (دو پژوهش گر) عنایتی به این نکرده‌اند، یا لازم ندیده‌اند بدان توجه نمایند که: «...بگویند قرآن خود دربارۀ خود چه می‌گوید». نکته بسیار مهم و حساس در رابطه با این نظر ایشان، که البته بحثی فلسفی می طلبد که در حوزۀ دغدغه های من نیست، این است که بدون شک «سخن گفتن قرآن از خود» نیز، باز در دستگاه فکریِ دانش و تجربه و آگاهی و حتی دلبستگی های خواننده/ شنونده/ بیننده درک و فهمیده می شود. هر متن یا گفتاری که وجود یافته و موجودیت گرفته، به قول شریعتی، در عین چشم به راه خواننده/ شنوده بودن اش، عملاً در زیر سندان ذهن مخاطب اش یعنی خواننده/ شنونده/ بیننده اش هست که شکل می گیرد. با توجه به نظر پیشنهادی ایشان، باید پرسید، برای فهمیدن این که «قرآن خود دربارۀ خود چه می گوید»، از چه ابزارهایی باید بهره جست؟ آیا به جز از «مغر»(Brain) و «ذهن» (Mind) که مرکز همۀ فهمیدن هاست، آیا ابزار دیگری هست؟ و آیا این «مغز» و «ذهن»، چیزی به جز از انباشتِ آموخته هایی که اکتسابی/ ژنتیکی/ تجربی/ احساسی/ حسی - با استعانت از حس های پنج، شش، هفت هشت گانه،- و... فرا گرفته ایم، چیز دیگری برای فهمیدن دارد؟ آیا به جز از همۀ این ها و بسیاری نیروها و توانایی های دیگر که در این انباشتِ ذهن و مغز وجود دارد و بی شک در هیچ انسانی برابر و مشابه با انسان دیگر نیست، ابزار دیگری برای فهمیدن آن چه قرآن، خود، می خواهد از خود بگوید می توان یافت؟

به عنوان واقعیتی تجربی، بدیهی ست که هیچ مفهومی با نیتِ گوینده/ نویسنده اش فهمیده نمی شود، که اگر می شد ما دیگر در جهانِ زمان و مکان و «نسبیت ها» و «غیرمطلق ها» نمی زیستیم! هر «مفهوم»ی شکل معنایی اش نخست در زمینۀ دستگاه ذهن آفریننده و به وجودآورده اش یعنی گوینده/ نویسنده و در لحظۀ (زمان/ مکان) بروز و اظهار شفاهی/ کتبی (گفتاری/ نوشتاری) آن شکل می گیرد. سپس در روند انتقال به خواننده/ شنونده/ بیننده و...، بخشی از ویژگی های معنایی خود را به دلیل حرکت و جابه جایی زمان/ مکان از دست داده و احتمال تغییراتی اجتناب ناپذیر در آن به وجود می آید. هنگامی که این «مفهوم» (واژه، عبارت، جمله، آهنگ، صدا، موسیقی، رنگ، بو، و... و...) به مخاطب می رسد دیگر آن زمان و آن مکان به شکل و کیفیت لحظۀ بروز و انتقال آن به ما، نیست. حالا این «مفهومِ» تغییریافته (در هر شکل و قالبی) وقتی به مای خواننده/ شنونده/ بیننده می رسد، دیگر نه زمان، آن زمان و نه مکان، آن مکان و نه گوینده، آن گوینده و نه نویسنده، آن نویسندۀ... نخستین است. این «مفهوم»، هنگامی که به دستگاه فکریِ دیداری/ شنیداری/ بینایی و... دیگر حس های شش هفت هشت گانۀ ما می رسد، ناگزیر با مولفه ها و محفوظات دستگاه فکریِ ذهن و اندیشه و باور و... مای مخاطب که خود از سابقۀ زیستی تاریخی/ جغرافیایی/ اندیشه ای های متفاوتی هستیم درآمیخته شده و جایی برای نشستن در دستگاه فکری مان پیدا می کند. در این برهه است که اگر مای شنوند/ خواننده/ بیننده و... قصد انتقال آن را به دیگر مخاطبان داشته باشیم، مسلما هر یک از ما، با مراجعه به صندوقخانۀ حافظه و محفوظات دستگاه درک و فهم خود از آن «مفهوم» آن چه را که منتقل می کنیم با آن چه به ما منتقل شده است، یک سان نیست، بلکه دارای تفاوت های زیادی در طیفی بسیار گسترده خواهد بود.

با این شرایط عینی و ملموس و تجربی (و نه علمی/ آکادمیک، که در این نوشته نیازی به آن نمی بینم)، چگونه قرآن می خواهد خودش، خودش را بیان کند؟ با چه زبان و اندیشه و ... با چه ابزاری؟؟

آقای غروی می گویند: «مشک آن است که خود ببوید»! شکی نیست که مشک خود می بوید و عطرش همیشه در فضا هست. این، اما نیمی از «موجودیت» بوی مشک است. نیم دیگرش، دریافت آن در دستگاه حس «بویایی»ماست، [ابزار فهم آن] که موجودیتِ» تمام اش شکل می گیرد. مگر آیا «وحی» در همۀ لحظه ها و در همۀ «هستی» ما وجود ندارد؟ آیا باید وحی، خودش خودش را بیان کند؟ که عملا بیان می کند! لیک اگر مخاطبی نباشد یا که توانایی دریافت آن نباشد، انگاری که نیست! آن چه در هستی ما هست، آن چیزی ست که ما با ابزارهای درک خود می فهمیم و به آن معنا می دهیم.

ایشان هیچ راهی برای دیدن این که «قرآن خود دربارۀ خود چه می‌گوید»، ارائه نمی دهند اما می پرسند: «چگونه است که قرآن، دربارۀ خود حق سخن گفتن ندارد، و ما مجبوریم هرچه هرکسی پیرامون آن گفت بپذیریم؟!» من نمی فهمم منظور ایشان از این پرسش که قرآن دربارۀ خود حق سخن گفتن ندارد، چیست و مخاطب پرسش شان کیست؟ ایشان ضمن این که به چگونگی بیان قرآن از خود قرآن اشاره ای نمی کنند، در عین حال ما را هم متهم می کنند که «محبوریم» هرچه را هرکسی پیرامون قرآن گفته است بپذیریم. چه اجباری مقرر شده تا هرچه هرکس پیرامون قرآن گفت باید پذیرفته شود؟ اساسا چه ضرورتی ست به پذیرفتن آنچه دیگران فهمیده اند در رابطه با هر پدیده ای؟ لقمۀ جویده دیگران را بلعیدن و فرودادن با اندیشه و ذهنیت جهان مستقل انسان امروز ، انسانی که به عقلانیتِ – حداقل – مذکر دست یافته است، به هیچ وجه هماهنگی ندارد. (در جهان امروز، ما نیاز به عقلانیت دوجنسی یا عقلانیت فراجنسی داریم) مگر من یا منِ نوعی، که هم اکنون آن چه را ایشان در مورد فهم قرآن گفته اند، پذیرفته ام و یا می پذیرم؟ هرکس، آنچه را که می شنود یا می خواند و می بیند، در دستگاه ذهنی خود، و با ذخیره های تجربی، موروثی، علمی، علاقه ای، باور، منافع، مضار و... و... موجود در ذهن اش، آن را دریافت و با همان مولفه ها فهم و آن را منتقل می کند.

بسیار  مشتاق ام جناب غروی راهی را که بتوان «آن چه قرآن خود می خواهد بگوید» به ما نشان دهند! که اگر چنین امکانی وجود داشته باشد، دیگر چه نیازی به بازخوانی و بازترجمه و باز تفسیر و باز تاویل و... قرآن از نگاه های گونه گون و پژوهش های متفاوت باورمندان آن؟

اگر قرار است قرآن خود، خود را تفهیم کند، پس منِ «انسان» نوعیِ جستجوگر و پژوهش گر چه کاره ام؟ دیگر، «شدن» و «صیرورت» چه صیغه ای ست؟ «يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُم مِّن ذَكَرٍ‌ وَأُنثَىٰ وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَ‌فُوا...» برای چیست؟ چرا و کدام «لِتَعَارَ‌فُوا»؟ اگر قرار است قرآن خود، خود را بیان کند، دیگر چه نیازی به هر کوششی از سوی منِ «ناس» [انسان (زن و مرد)]؟ « لَّيْسَ لِلْإِنسَانِ إِلَّا مَا سَعَى» چه می شود؟؟؟ و از همه مهم تر این پرسش است که اگر قرآن خود، خود را بیان کند، آیا ما انسان ها، از هر جنس و رنگ و زبان و باور و حس و احساس و شعور و سواد و ... و... آن چه را نیت اصلی و باطنی قرآن بوده است یک سان می فهمیم؟

این ها بخشی از پرسش های امروز بخش عظیمی از جامعۀ زنان مسلمان در جهان است که باید به آن پاسخ داده شود، و این پاسخ دیگر تنها از سوی مردان پذیرفته نیست، زیرا زنان، خود نیمی از صورت مسئله هستند که باید در همۀ محاسبات «قرآن»ی لحاظ شوند.
 

نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.


 

ارسال به :


نظرات
ارسال نظر
مشخصات فردی من را به خاطر داشته باش

*نظرات حاوی کلمات و عبارات رکیک و غیر اخلاقی و همچنین توهین و افترا منتشر نخواهد شد .
**از نوشتن نظر خود به صورت فینگلیش خودداری نمایید.
***از اینجا فینگلیش را به فارسی تبدیل کنید.