شنبه ۰۹ مرداد ۱۳۸۹ -
- 31 Jul 2010
19 شعبان 1431
| آخرین به روز رسانی : ساعت ۰۷:۳۲ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
پند تاریخ درباره‌ی رادیکالیسم ایرانی

                                                 هر که ناموخت از گذشت روزگار                     هیچ ناموزد ز هیچ آموزگار

 

 اخیرا از سوی بسیاری از افراد باتجربه و دلسوز، نگرانی ها و هشدارهایی نسبت به جنبش اعتراضی سبز و روش ها و شعارهای آن مطرح شده است و بویژه مهندس سحابی تجاربی را با نسل جدید در میان گذاشته است. در مقاله پژوهشی زیر سعی کرده ام برخی مستندات و پشتوانه های تاریخی این نگرانی ها و انذارها را با دوستان در میان بگذارم و از نظرات آنها بهره مند شوم.

 

رادیکالیزه شدن جنبش‌های اجتماعی در ایران بنابر آرزوها و آرمان‌های انقلابیون رادیکال در طول تاریخ ایران مضار بسیاری را به بار آورده است که بررسی مختصری از آن رادیکالیسم و مضار آن از مشروطه بدین سو در شرایطی که جنبشی دیگر در جریان است و یکی از امکان‌های آینده‌ی این جنبش رادیکالیسم است دور از فایده نبوده و چه بسا برای نسل جوانی که با آرمان‌هایش زیست می‌کند و تلاش می‌کند تا بستری مناسب را برای به عمل آوردن این آرمان‌ها فراهم کند ضرور باشد.

 

بحث پیرامون جنبش‌هایی که ره به تندروی برده‌اند و فرایند رادیکالیزه شدن را طی کرده‌اند، بدون نظری هر چند اجمالی به بستر فرهنگی و اجتماعی که این جنبش‌ها در آن شکل گرفته است، کاری است نسبتا دور از واقعیت که نتیجه‌ی آن با یک تحلیل علمی و فنی غریب است.

 

اهمیت نگاه تاریخی به بستر فرهنگی و اجتماعی رادیکالیسم ایرانی آنگاه مضاعف می‌شود که بحث مورد نظر قصد آن داشته باشد که توجه خواننده را معطوف به جنبشی کند که اکنون در جریان است و ممکن است با بی توجهی به تجارب گذشتگان ره به همان جایی برد که جنبش‌های پیشین برده‌اند و نتیجه‌ای جز هرج و مرج یا استبداد و خودکامگی نداشته است.

 

از آنجا که هر جنبشی بنابر واقعیات در جریان شکل می‌گیرد و از آن روی که واقعیات در جریان، امور واقع سیال و مستمری‌اند که ریشه در تاریخ و فرهنگ یک ملت دارند، برای شناخت و بازشناخت هر پدیده و اتفاق در آن جامعه لازم و ضروری است که نگاهی تاریخی به آن پدیده یا رویداد داشته باشیم و با توجه به نمونه‌هایی که احتمالا در تاریخ آن کشور تکرار شده‌اند آن را بررسی کنیم.

 

اگرچه این بازشناسی تاریخی رویدادهای مشابه، نیاز جدی به مطالعه در تاریخ و جامعه‌شناسی دارد و این امر مجالی بیشتر از یک مقال کوتاه را می‌طلبد، اما در این فرصت تنگ و بنابر ضرورتی که جنبش سبز در این مرحله به بحث‌هایی اینچنینی دارد، نگاهی هر چند کوتاه و گذرا به بستر فرهنگی و اجتماعی رادیکالیسم ایرانی می‌اندازیم تا با توجه به این واقعیات تاریخی و مستمر ، خطر رادیکالیزه شدن جنبش سبز را بهتر بشناسیم.

 

1- بستری که جنبش‌هایی در آن شکل گرفته است و راه تندروی و رادیکالیسم پیموده‌، جامعه و فرهنگ ایرانی است. جامعه‌ای با ریشه‌های تاریخی بلند مدتی که در دوره‌های گونه گون تاریخی در شرایط مشابه چهره‌ای واحد از خود بروز داده است و نتایجی نزدیک و چه بسا یگانه داشته است.

 

بستر فرهنگی و اجتماعی که بنابر اسناد و شواهد تاریخی از قیام گئومات یا بردیای دروغین تا به امروز مستعد سر برآوردن قیام‌ها و جنبش‌های بسیاری بوده است. قیام‌ها و جنبش‌هایی که تنها نمونه‌هایی از آنها عبارتند از قیام مزدک، نهضت ابومسلم، یعقوب لیث، بابک خرمدین، اسماعیلیه، نهضت تشیع، سربداران، بابیت، نهضت تنباکو، مشروطیت، ملی شدن نفت و انقلاب 57 و دهها و صدها قیام و جنبشی که در تاریخ این مرز و بوم ثبت و ضبط است و با مطالعه‌ی تاریخ لیستی بلند از مجموع آنها می‌توان تهیه کرد.

 

جنبش سبز در ادامه‌ی تاریخی رخ نموده است که خود به تنهایی کلکسیونی از انواع جنبش‌ها و قیام‌هاست و می‌توان از این کلکسیون برعکس دفعات پیشین  برای نتیجه دادن و دست یازیدن به اهداف و خواسته‌های تاریخی ملت ایران که اینبار در جنبش سبز متجلی شده است،  بهترین استفاده را برد و با بهره بردن از تجارب پیشینیان، گذشته را چراغی فرا راه آینده خویش کرد.

 

لذا وقتی به تاریخ اجتماعی و سیاسی ایرانیان نظر می‌کنیم و به واکاوی جنبش‌ها و قیام‌هایشان می‌پردازیم، لاجرم با این نظر موافق می‌شویم که:

" تا قرن بیستم، همه‌ی قیام‌های مردم ایران با شرکت طبقات اجتماعی گوناگون به منظور سرنگونی یک حاکم مستبد ‍‍» ظالم » و نشاندن حاکمی « عادل » به جای او صورت گرفته بود. همیشه هم حاصل کار هرج و مرج بود: همه‌ی رقبای طالب قدرت مطلقه رفتاری مستبدانه در پیش می‌گرفتند تا آنکه یکی بقیه را از میان برمی‌داشت و استبداد را دوباره مستقر می کرد و مردمی که از آشوب و هرج و مرج به تنگ آمده بودند و آرزویی جز صلح و امنیت نداشتند نفسی از سر آسودگی می‌کشیدند. همین واقعیت وجود دوره‌های طولانی استبداد – آشوب – استبداد را در تاریخ ایران توضیح می دهد، آشوب و فتنه و هرج و مرج، و استبداد دو روی یک سکه بوده و هر یک دیگری را توجیه می‌کرده است."(1)

 

تا قرن بیستم و انقلاب مشروطه در ایران، تمام قیام‌ها و جنبش‌های مردم، حرکتی براندازانه بوده تا شاید حاکم ظالم و مستبدی که گسترنده‌ی ظلم و جور و فساد بوده است را از میان برداشته و حاکمی عادل را بر جای او بنشانند.

 

تا این برهه از تاریخ خواسته‌ی عمومی مردم ایران عدالت خواهی بوده و در حاکم عادل متبلور می‌شده است. مردم هر گاه بساط ظلم و جور را پهن می‌دیده‌اند با براندازی حاکم ظالم و نشاندن حاکمی عادل قصد آن می‌کرده‌اند تا ظلم را برچینند و عدالت را بگسترند.

 

تا این زمان حاکم عادل بهترین حاکم بود و از آنجا که عدالت در بیان قدرت معنا می‌یافت بهترین حاکم ، حاکم مقتدر و عادلی بود که در حق رعیت ستم نمی کرد و با همه‌ی آنها مهربان و پدرانه رفتار می‌نمود. عدالت و قدرت در رابطه با یکدیگر تعریف می‌شدند و حاکمی مقتدر می‌ماند که عادل می‌ماند.

 

در تاریخ و فرهنگ ایران، پادشاهان، برگزید‌گان خداوند و دارای فره‌ی ایزدی‌اند. و آنگاه این فره از آنان ستانده می‌شود که پا از حدود عدل برون گذارده و مسیر ظلم را برگزیده باشند.

 

فره ایزدی که برای ایرانیان نماد قدرتی است که از جانب خداوند و بنابر سنت الهی به فردی داده می‌شود، در رابطه با عدالت تعریف شده است و رابطه‌ای دیالکتیکی مابین قدرت و عدالت برقرار است. بدین معنا که پادشاهی که قدرت داشته باشد می تواند عادل باشد و آن پادشاه که ظلم روا دارد فره ایزدی یا قدرت از او گرفته و برانداخته می‌شود.

 

بنابر این است که تا پیش از انقلاب مشروطه قیام‌ها اساسا براندازانه بوده و هدف از آنها جایگزینی کسی به جای دیگری است.

 

در میان سیاست‌نامه‌ها و نصایح‌الملوکی که امروزه از برخی علما و عرفا و فلاسفه به جای مانده است نیز عمدتاً بحث بر سر عدل حاکم است نسبت به رعیت. حاکم خوب ، حاکمی است که در اوج اقتدار و استبداد نسبت به رعیت مهربان و عادل باشد.

 

حاکم یا پادشاه به واسطه‌ی فره ایزدی یا خون پادشاهی نماینده و سایه‌ی خدا بر زمین است که باید تجلی بخش عدل خدا نسبت به بندگان باشد.

 

حکما و ملوک اما، آنگاه که رعایت عدل را به بندگان و رعیت روا نمی‌داشته‌اند، نه نماینده خدا که دشمن خدا دانسته می‌شدند و می‌بایستی که خونشان ریخته و از مسند قدرت به زیر کشیده شوند و حاکمی عادل به جای آنها نشانده شود.

 

در پروسه جایگزینی حاکمی عادل به جای حاکم ظالم، اما، ایران و جامعه‌ی ایرانی به واسطه‌ی عدم وجود قانونی مدون که همگان خود را ملزم به رعایت آن کنند، درگیر آشوب و هرج و مرجی افسارگسیخته می‌شد که مردم را به تنگ می‌آورد و در بحبوحه‌ی جنگ و گریزهای قبایلی برای نشستن بر مسند قدرت، توافقی ناخواسته و بعضاً از سر اجبار بر سر یکی می‌شد و دیگربار جامعه راه استبداد در پیش می‌گرفت و این استبداد منتج به ظلم می‌شد و دگربار قیام و شورش و هرج و مرج.

 

بنابر این واقعیت مکرر در تاریخ ایران است که دکتر همایون کاتوزیان نظریه‌ی استبداد – هرج و مرج – استبداد(2) را ترجمان دوره‌های تاریخی در ایران می‌داند.

 

2- انقلاب مشروطه، نخستین جنبش در تاریخ ایران است که بر خلاف جنبش ها و قیام‌های پیشین قصد براندازی حاکمی ظالم را ندارد و هدف و مقصدش استقرار حکومت قانون است.

 

پس از گسترش ارتباطات ایرانیان با دولتها و کشورهای توسعه یافته‌ی اروپا، و درک و تجربه‌ی رشد و توسعه‌ی روزافزون این کشورها، ایرانیان فرنگ دیده خصوصا تحصیل‌کردگان فرنگ، این مساله برایشان پیش آمد که علت رشد و توسعه‌ی آن کشورها چیست و در مقابل علت عقب ماندگی و سیاه روزی ایران و ایرانیان کدام است؟

 

در پاسخ به این پرسش بود که به قانون و مشروطه رسیدند.

 

مشروطه‌خواهان رشد و توسعه‌ی کشور را در تحدید حدود حاکمان بر سرنوشت و منزلت مردم می‌دانستند. و معتقد بودند که در سایه‌ی قانون و حکومت محدود و مسوول است که سرمایه و مشاغل امنیت می‌یابند و جان و مال مردم از دست‌اندازی مستبدانه‌ و بوالهوسانه‌ی پادشاه و عملگانش در امان می‌ماند و مردم در سایه‌ی نظم و امنیت و قانون راه رشد و ترقی را می‌پیمایند.

 

در این انقلاب بود که اساسا انقلابیون یا مشروطه‌خواهان قصد براندازی حاکم را نداشتند و تنها برآن بودند تا او را محدود در حدودی کنند که قانون مشخص می‌کند.

 

در این انقلاب نیز اما تندروی و رادیکالیسم برخی انقلابیون و همچنین سخت جانی و سماجت پادشاه مستبد و عمالش جنبش را از مسیر و مقصد اصلی خویش خارج کرد و سمت و سوی رادیکالیسمی افسار گسیخته را بدان داد که نتیجه‌اش کودتا و استبداد رضا خانی بود.

 

اما پیش از کودتای رضاخانی و گستردن بساط خودکامگی پهلوی در ایران، مشروطه فراز و فرود بسیار به خود دید که امروز می تواند راهگشای جنبش سبز باشد.

 

از فرمان گشودن مجلس تا استبداد پهلوی، ایران و ایرانیان روزگار سخت و تلخی را به خود دیدند تا جایی که اگر کودتای رضاخانی انجام نمی‌شد احتمال تجزیه و فروپاشی جغرافیایی و ارضی ایران قریب به واقع می‌نمود.

 

پس از فرمان مشروطه و در ادامه‌ی دعوای مشروطه‌خواهان رادیکال و انقلابی با مشروعه‌خواهان طرفدار استبداد پادشاهی بود که محمدعلی شاه فرمان به توپ بستن مجلس را صادر کرد. پس از انجام کودتا و به توپ بستن مجلس، یک شورای دولتی، متشکل از طرفداران استبداد شاهنشاهی اعم از مسوولان دولتی، اشراف قاجار ، روحانیونی چون شیخ فضل الله نوری و امام جمعه و دیگرانی که با ایشان در مورد مشروطه هم فکر بودند تشکیل شد که طی نامه‌ای از محمد علی شاه خواستند تا " مجلس شورای عمومی را که منافی با اسلام بود‌" را برچیند و محمدعلی شاه هم در پاسخ بدین نامه نوشت که

 

 " حال که مکشوف داشتید تاسیس مجلس با قواعد اسلامیه منافی است... ما هم از این خیال، بالمره منصرف و دیگر عنوان همچو مجلسی نخواهد شد.لکن به توجهات حضرت امام زمان عجل‌الله فرجه در نشر عدالت و بسط معدلت دستورالعمل لازم داده و می‌دهیم."(3)

 

اگر چه سماجت و حماقت دیکتاتورها در بستن مجلس یکی از اصلی‌ترین علت‌های این کودتا بوده، اما نمی‌توان بنابر شواهد و قرائنی که از پیشینیان به جای مانده است نقش انقلابیون رادیکال را در این امر نادیده گرفت.

 

رادیکالیسم انقلابی که در هرج و مرج نمود پیدا می کند را می‌توان روی دیگر سکه‌ای دانست که استبداد و دیکتاتوری است. این هر دو یعنی رادیکالیسم و استبداد در انقلاب مشروطه نقشی اساسی در بستن مجلس داشته‌اند و چه بسا که اگر رادیکالیسم انقلابی ضد آزادی نمود نمی‌یافت مشروطه‌خواهان معتدل و معقول راهی را که گشوده بودند ادامه می‌دادند.

 

مجلس مشروطه خود تبدیل شده بود به کارزاری برای سلطه‌ی دسته‌ها و گروه های متعدد و متفاوت رادیکالی که چون قارچ و یک شبه از زمین سر برداشته بودند و هر یک قصد آن داشتند تا مطلق‌العنانی‌ای را که از پادشاه گرفته و به مجلس داده بودند از آن خویش کنند.

 

عبدالرحیم طالبوف یکی از رهبران مشروطه که بنابر همین هرج و مرج حاکم در مجلس از پذیرش نمایندگی اولین مجلس سر باز زده بود در نامه‌ای به مرحوم دهخدا در رابطه با تلاش گروههای رادیکال و انقلابی مجلس در بسط مطلق‌العنانی خویش در مجلس و مملکت چنین می‌نویسد:

" عجیب است که در ایران بر سر آزادی عقاید جنگ می‌کنند ولی هیچکس به عقیده‌ی دیگری وقعی نمی‌گذارد، سهل است اگر کسی اظهار رای و عقیده نماید متهم و واجب‌القتل ...نامیده می‌شود و نام را کسی می‌دهد که در هفت آسیا یک مثقال آرد ندارد یعنی نه روح دارد، نه علم، نه تجربه، فقط ششلول دارد."(6)

 

مجدالاسلام کرمانی یکی دیگر از مشروطه خواهان در همین رابطه بیان می دارد:

" حالا از روی انصاف می گوییم اگر آن همه فحش که به شاه دادند و نوشتند به بنده و غیره داده بودند و زورش می‌رسید، فوراً مجلس را به توپ می‌بست و آحاد اعضای آن را از دم شمشیر می‌گذرانید، باز خیلی باید از این شاه تشکر کرد که بعد از غلبه چندان بر مردم سختگیری نکرد."(7)

 

و نیز احتشام‌السلطنه در همین رابطه چنین می‌گوید:

" محمدعلی شاه که ذاتا مستبد و عاشق حکومت فردی بود و برای اعاده‌ی نظام سابق، از هیچ تلاش و کوشش خودداری نمی کرد و برای سرنگونی مجلس و مشروطه خواهان دنبال بهانه می‌گشت، ولی به عقیده‌ی من با شرایطی که وکلای تندرو و انجمن هایی که با هزار غرض تشکیل شده و وضعی که جراید هرزه و هتاک پیش آورده بودند، هر پادشاه ترقی‌خواه و عاشق آزادی و حکومت مشروطه‌ای را هم که به جای محمدعلی شاه بود متنفر و عاصی و وادار به دشمنی و جنگ با آن مجلس و آن نوع مشروطه‌خواهی می‌نمود.چه رسد به پادشاهی نظیر محمدعلی شاه که سراپای وجودش بهانه برای تعطیل مجلس و بازگرفتن آنچه خود و پدرش بزور از دست داده بودند، هویدا بود. افسوس که گوش کسی به این حرفها بدهکار نبود."(8)

 

اینها نمونه‌هایی است از قول گذشتگانی که خود جزئی از رهبران انقلاب مشروطه بودند و رادیکالیسم و تندروی را دیگر عامل اصلی در کنار استبداد و میل خودکامگی محمدعلی شاه در بستن مجلس می‌آورند.

 

بنابر آنچه از احتشام‌السلطنه نقل شد، پادشاه خودکامه و عاشق حکومت فردی که به هر ترتیب تن به مشروطه داده بود، تنها رادیکالیسم و تندروی را توانست بهانه‌ای برای به توپ بستن مجلس کند. بهانه‌هایی که در تاریخ ایران بعد از مشروطه و علیرغم تجربه‌ی مشروطه کم تکرار نشده است. و هر بار چه قدرت خودکامه‌ی مستبد و چه قدرت‌های بیگانه از این رادیکالیسم در جهت منافع خود علیه حقوق و منافع ملی ایرانیان استفاده کرده‌اند. استفاده از این رادیکالیسم ،بعد از مشروطه هم در کودتای 1299 سید ضیا – رضا خان دیده می‌شود، هم در کودتا علیه دولت مصدق دیده می‌شود و هم در انقلاب 57 و وقایع بعد از آن چون گروگانگیری.

 

اما هر بار نخواسته ‌اند یا نتوانسته‌اند از گذشت روزگار پند بگیرند و یک بار هم که شده در راهی روند که امثال مرحوم مهندس بازرگان نشان می‌دانند.

 

در همه‌ی این تجارب تاریخی که برای پیشینیان تجربه‌ای حیاتی محسوب می‌شده است آنچه نقل محفل بوده است رادیکالیسم و تندروی و انقلابی‌گری است و هر کس که راهی میانه را برمی‌گزیده و به دیگران نشان می‌داده است به خائن، جیره‌خوار و ترسو و محافظه‌کار متهم می‌شده است.

 

اما بنابر تجربه‌ی مشروطه است که مرحوم طالبوف در همان نامه‌ی مذکور به دهخدا می‌گوید:

" من ایران را پنجاه سال است که می‌شناسم و هفتاد و یکم سن من تمام شده. کدام دیوانه در دنیا بی بنا عمارت می‌سازد؟ کدام دیوانه بی تهیه‌ی مصالح، بنا را دعوت به کار می‌نماید؟ کدام مجنون تغییر رژیم ایران را خلق‌الساعه حساب می‌کند؟" (9)

 

طالبوف در این فقره مذکوره به سان دیگر هم فکرانش که در تاریخ ایران و در برهه‌های گونه گون به تکرار آمده و رفته‌اند متذکر می‌شود که تغییر رژیم خلق‌الساعه نبوده و نیاز اساسی به مصالح و افرادی دارند که آن مصالح را به بهترین نحو، در ساختن عمارت جدید و رژیم نوین مورد استفاده قرار دهند. در واقع این بیان طالبوف ترجمان این واقعیت است که خلق‌الساعه و به یک باره رژیم استبدادی و حکومت خودکامه تبدیل به یک نظام دموکرات نمی‌شود و این امر مستلزم گذر زمان و پوست‌اندازی فرهنگی است.

 

حکومت مستبد و نظام خودکامه برآمده و حاصل فرهنگی چند هزار ساله است که امروز تبدیل به گونه‌ای عادت جمعی جامعه‌ی ایرانی شده است و تغییر آن نیازمند کار فرهنگی وسیع و عمیق است. والا نتیجه‌ای که در پی هر قیام و جنبشی سر زده است دگربار و برای صدمین و شاید هزارمین بار تکرار می‌شود و آن نتیجه چیزی نیست غیر از هرج و مرج و تکرار مکرر دور باطل استبداد – هرج و مرج – استبداد.

 

به هر حال محمدعلی شاه از این رادیکالیسم و انقلابی‌گری استفاده می‌کند برای کودتا و به توپ بستن مجلس وپس از این کودتا بود که ایران درگیر جنگی داخلی تا سرحد فروپاشی شد.

 

"آنان که به راستی آزادیخواه بودند، هر یکی به کنجی خزیده، دم فروبستند.هر کسی می‌پنداشت دیگر نام مشروطه در ایران شنیده نخواهد شد.تا کم کم آوازه‌ی ایستادگیهای تبریز پراکنده گردید... و از اینجا روزنه‌ی امیدی در دلها پدید آمد."(4)

 

تبریز در محاصره سپاه پادشاه است و سایر شهرها آشفته و پریشان.

 

"از رشت تلفن کرده‌اند. یا مشروطیت را بدهید و یا آماده‌ی جنگ باشید... مسموع شد که پس از تصرف تبریز، باز اردو را عقب نشانیده‌اند.و در مساله‌ی اصفهان مسموع گردید تلگرافی رسیده است که اگر مشروطیت را دادند، باید قانون اساسی تغییر نکند.اگر یک فصل از فصول قانون اساسی تغییر کند ما قبول نمی‌کنیم.امروز ( در تهران ) بازارها به کلی بسته و تعطیل عمومی است... دیروز آقا سید علی آقا می‌خواسته است منبر رود، قزاق مانع شده است و نگذاردند.خیلی شهر مغشوش و در هم است. خداوند خودش رحم فرماید."(5)

 

انقلابی که در زمان مظفرالدین شاه شروع شده بود و با استقرار قانون و مجلس و مشروطه نخستین گام‌های ایرانیان را برای گذر از استبداد تاریخی به دموکراسی برداشته بود، دگربار به واسطه‌ی آرزو و علاقه‌ی محمدعلی شاه و همچنین تندروی‌ها و هوچی‌گری‌های برخی رادیکال‌های یک شبه انقلابی شده به عقب بازگشت و اینبار در سطحی وسیع تر و با خشونتی فزون‌تر در تنورش دمیده شد.

 

بعد از کودتای محمدعلی شاه و بستن مجلس، انقلاب وارد فاز و مرحله‌ی دوم شد. این مرحله اما علیرغم نظر احسان طبری(10) مرحله‌ای نبود که "دمکراتیسم" نقش برجسته‌ای نسبت به مرحله‌ی پیشین داشته باشد. در واقع این مرحله همان مرحله‌ای است که در تاریخ ایران مکرر تجربه شده است و آن مرحله‌ی خشم عمومی علیه نظام خودکامه است و پروسه‌ای است اساسا ضد دموکراسی و معطوف به هرج و مرجی برآمده از رادیکالیسم غیر سازمان دهی شده.

 

به هر روی، مقاومت مردم تبریز در مقابل سلطه‌ی محمدعلی شاه موجب شد که جنبش مشروطه‌ای که اکنون موافق نظر تندروهای رادیکال ، انقلابی و توفنده شده بود در گستره‌ی مکان تداوم یافته و سایر شهرها و استانها را هم در بر گیرد.

 

حالا دیگر در رشت و اصفهان و مشهد و بوشهر و دیگر جاهای ایران لبیک یا انقلابیون شنیده می‌شد و هر کسی از هر جای ایران به منظور گرفتن سهم مشروطه‌اش راهی تهران می‌شد.

 

مرحوم احسان طبری در این باره می‌گوید:

"بدین سان دموکراتیسم و رادیکالیسم انقلابی، از سرنوشت ناگزیرش یعنی ناکامی مطلق و غلبه استبداد، نجات بخشید و به ظاهر حوادث منجر به خلع محمد علی شاه شد."(11)

 

در قولی که بالا از احسان طبری نقل شده واژه‌ی دموکراتیسم در کنار رادیکالیسم انقلابی آمده است، اما اتفاقات و حوادث همه مبین این واقعیتند که کمترین نشانی از دموکراسی در خلع و تبعید محمدعلی شاه دیده نمی‌شود و تنها هرج و مرجی که نتیجه‌ی رادیکالیسم انقلابی است حاکم می‌شود و در نهایت باز این استبداد است که مسلط می‌شود.

 

به جاست که تجربه‌ی محمدعلی شاه را نیز برای حاکمانی که کمترین حقی  برای مردم قائل نیستند را برجسته کنیم تا بدانند اگر همچنان بر روش و منش خود مبنی بر بسط مطلق‌العنانی خویش پا فشارند به سرنوشت او گرفتار خواهند شد و به مرحله‌ای گذر می‌کنند که جنبش جز به حبس و تبعید آنان راضی نخواهد شد. و این در صورتی است که مردم شعارشان و تنها حبس و تبعید باشد نه مرگ.

 

جنبش مشروطه‌ای که محمدعلی شاه را به عنوان پادشاه پذیرفته و به هر روی با او کنار آمده بود، در مقابل عملکرد و سیاست‌های ضد مردمی و کودتای او به جایی رسید که تنها به تغییر و تبعید وی راضی، شده.

 

جالب اینجاست که این اتفاق یک بار دیگر و در سال 57 برای محمد رضا پهلوی هم تکرار شد.

 

شاهی که در بسط مطلق‌العنانی خویش چنان گستاخ شده بود که اجازه نفس کشیدن بی اذن خود را به کسی نمی‌داد، به جایی رسید که حاضر شد نخست‌وزیری را به نماینده‌ای از ملیون بدهد. اما این زمان بسیار دیر شده بود و شعار "شاه باید سلطنت بکند و نه حکومت" تبدیل شده بود به شعار "ما می‌گیم شاه نمی‌خوایم نخست‌وزیر عوض می‌شه". و این واقعیتی تکرار شونده در تاریخ ایران تا به امروز است که هر بار مردم از حاکم و حکومت خواسته‌اند تا موافق خواست عموم عمل کند، حاکم مستبد  نپذیرفته است و با سر سختی و لجاجت در مقابل خواست و مطالبه‌ی مردم ایستاده و هر بار هم که در مقابل جنبش مردم قصد آن کرده است تا کوتاه بیاید دیر شده و مردم جزء به مرگ یا حبس و تبعید او و خانواده‌اش رضایت نداده‌اند.

 

باری، رادیکالیسمی که در انقلاب مشروطه منجر به تبعید محمدعلی شاه شد هیچ ارمغانی از دموکراسی برای ایرانیان نداشت. حاصل این انقلابی‌گری و رادیکالیسم تنها هرج و مرج بود و جنگ داخلی.

 

قشون بختیاری و سربازان یفرم با قشون آذری به رهبری ستارخان و باقرخان به جنگ و ستیز برخاستند. فدائیان و مجاهدان سردار ملی( ستارخان ) که موجب خلع محمدعلی شاه شده بودند، خلع سلاح شده و ستارخانی که در همان سال زخمی شده بود سه سال بعد در گذشت.

 

باقر خان نیز در رویدادی که به "مهاجرت" معروف شده بود، در قصر شیرین  کشته شد.

 

جنگی تمام عیار بین مشروطه‌خواهان با حکومت خودکامه از یک سو و نیز بین تندروهای انقلابی و میانه‌روهای عقلانی از دیگر سو و همچنین جنگ و ستیز بین اقوام و قبایل ایرانی از لر و کرد و آذری و بلوچ و عشایر تنگستانی و دشستانی و ... در گرفته بود و هر کس قصد آن کرده بود تا شاید در این آوردگاه بی سر و سامان خر مراد خویش را چهار نعل به سمت و سوی استبداد و دیکتاتوری برده و خود را شاه ایران و سایه‌ی خدا بنامد.

 

احسان طبری به عنوان تئوریسین یک حزب چپ رادیکال در ایران، دعوای تندروها و میانه‌روهای انقلاب مشروطه را در تایید انقلابی‌گری و رادیکالیسم چنین تفسیر می‌کند:

" لیبرال‌ها که خواستار سازش و ختم انقلاب در شرایط صلح و صفا با بدست آوردن حداقل امتیاز به سود خود بودند، از دموکرات‌ها که می‌خواستند آن را در پهنا و ژرفا پیش ببرند و عمیق‌ترین قشرهای مردم را به قطعی‌ترین نبردها برانگیزند و شعار‌ها را هر چه رنگین‌تر و پر مایه‌تر سازند، بدشان می‌آمد و بر عکس."(12)

 

دعوایی که مرحوم طبری بین لیبرال‌ها و دموکرات‌ها ذکر می‌کند در واقع دعوایی است مابین میانه‌روهای معقول و انقلابیون تندرویی که بنای فحش و ناسزا را به هرکس و ناکسی در برهه‌هایی اینچنینی مهم‌ترین نشان و روش انقلابی بودن می‌دانند. عقلایی که همه تلاش می‌کردند بلکه هرج و مرج و شورشی که می‌رفت ایران را دچار تجزیه‌ای برگشت‌ناپذیر کند، خاتمه دهند و با شاه و دربار بر سر اصولی توافق کنند و قطار مشروطه را که اکنون نه تنها از ریل خارج شده که چپ هم شده است، به خط بازگردانند و آرام و گام به گام مسیر استقلال و آزادی را در پیش گیرند، مورد نفرت انقلابیونی بودند که جز نفرت و خشونت روشی نمی‌دانسته و نمی‌دانند و این تندروی و رادیکالیسم را از افتخارات خود می‌دانند.

 

در میانه‌ی این یارکشی‌های قتال انگیز است که ایران علیرغم اعلام بی طرفی درگیر جنگ جهانی اول می‌شود. جنگی بین آلمان قیصری و انگلیس و روسیه.

 

پیرو یارکشی‌هایی که در ایران و در جریان انقلاب مشروطه انجام می‌گرفت، طرفداری و یارکشی به نفع آلمان یا انگلیس هم اضافه شده بود و هر کس یکی از این قدرت‌های جهانی را منجی مردم ایران از هرج و مرجی که گرفتارش بودند می دانست.

 

در فاصله‌ی شروع جنگ تا دیکتاتوری رضا خان ماکسیم جنگ و گریزها و قیام‌های بسیاری را در جنوب و شمال ایران در پیش روی داریم که برخی از آنها عبارتند از قیام عشایر دشتستانی و تنگستانی جنوب، عشایر بختیاری، قیام جنگل ، قیام شیخ محمد خیابانی در آذربایجان و جنبش علیه قرارداد 1919 وثوق‌الدوله.

 

و در میان انبوه جنگ های داخلی و قیام‌های انقلابی است که انقلاب مشروطه و هرج و مرج پس از آن به کودتای 1299 سید ضیا و سپس پادشاه شدن رضا خان، ختم می‌شود.

 

در انقلاب مشروطه نیز علیرغم آنکه در ابتدا قصد و نیت تغییر حاکم نبود و به هیچ وجه کسی نمی‌خواست که انقلاب به معنای تغییر رژیم انجام دهد، اما در نهایت به تبعید محمدعلی شاه، اعدام کسانی چون شیخ فضل‌الله و جنگ داخلی و هرج و مرج منجر شد. و با آمدن رضا شاه دوباره همان دور باطل مکرر استبداد – هرج و مرج – استبداد تکرار شد. تکراری که بخش عمده‌ی آن ناشی از سماجت و حماقت دیکتاتوری علیه خواست مردم است و بخش دیگرش تندروی و رادیکالیسمی است که هم حکومت را بیش از حد از تغییرات می‌ترساند و هم بخش سنتی و متعصب جامعه را، و هم اینکه با دمیدن در تنور رادیکالیسم و انقلابی‌گری و با تمسک به ششلول از هر قانونی سر می‌پیچد و خود به مطلق‌العنانی که هیچ نظم و ترتیبی را نمی‌پذیرد و تنها خود را محق می‌پندارد تبدیل می‌شود، و چنان در این رادیکالیسم و تندروی پیش می‌رود که اکثر جامعه را از خود و هر گونه تغییری بیزار و به آرزوی بازگشت به استبداد پیشین ترغیب می‌کند.

 

انقلاب مشروطه اگر چه در بطنش تغییر چندانی با جنبش‌ها و قیام‌های پیشین در ایران نیافت و در نهایت به همان تغییر حاکم منجر شد، اما با توجه به ارتباط و اتصال با فرهنگ غرب و آموختن مبانی انقلابات اروپا خصوصا انقلاب فرانسه دست‌آوردهایی بزرگ نیز برای ایران و ایرانی در پی داشت.

 

از مهمترین دست‌آوردهای این انقلاب اصول و اهدافی بود که برای اولین بار در اندیشه‌ی تغییر ایرانی فراتر از تغییر یک حاکم مطرح شده بود و قصد آن داشت تا استقلال ، آزادی و عدالت اجتماعی را در ایران مستقر کند. این اصول اگر چه در خود مشروطه عملی نشد اما در تاریخ ایران جا باز کرد و در نهضت ملی شدن نفت به رهبری زنده یاد مصدق مدون شد و اصول عمل سیاسی مصدق و جبهه‌ی ملی شد. پیرو همین انقلاب بود که در ایران «انسان» برای اولین بار از موجودی مکلف و رعیت تبدیل به موجودی محق و صاحب رای شده بود. اگر چه اینها دست‌آوردهای عظیمی‌اند که حاصل آن انقلابند اما فرهنگ دیر پای استبدادی و دور باطل استبداد – هرج و مرج – استبداد و رادیکالیسم برآمده از این فرهنگ و روحیه اجازه نداد که این روند کامل رخ نماید و راه خویش را ادامه دهد.

 

دو تجلی خشونت در ایران یعنی استبداد ایرانی و رادیکالیسم ایرانی، انقلاب مشروطه را انقلابی نا تمام ساختند که نتیجه‌اش شد هرج و مرج و پس از یک دوره‌ی هرج و مرج، استبداد.

 

جالب اینجاست که رضا خان هم پیرو رادیکالیسم برخی انقلابیون به اصطلاح دموکراتی که احسان طبری به دفاع از آنها برخاسته ردای پادشاهی بر تن کرده و ترکه‌ی استبداد را بر گرده‌ی این ملت می‌نوازد.

 

آن گاه که رضا خان در زیرزمین خانه‌ی سلیمان میرزای اسکندری بنیانگذار سوسیالیسم در ایران با او عهد و پیمان بست که به اصول سوسیالیسم وفادار بماند و مملکت را جمهوری کند و در عوض از حمایت وی برخوردار باشد، راه برای دیکتاتوری هموار می‌شد. اگر رادیکالیسم جمهوری‌خواه در آن زمان به حمایت از رضا خان عهد نمی‌بست شاید هرگز فرصتی برای دیکتاتوری ایجاد نمی‌شد. اگر چه وقتی رضا خان از پیمانش سر پیچید سلیمان میرزا به صف مخالفان پیوست اما دیگر دیر شده بود و بودند کسانی چون تیمورتاش و داور که از وی حمایت و بسا ط سلطنتش را پهن کنند. هرچند که از سلیمان میرزا تا تیمورتاش همه در چنگال خودکامگی رضا شاه اسیر یا کشته شدند اما این بار هم رادیکالیسم بی برنامه، یکی از عوامل قدرت گرفتن دیکتاتوری در ایران بود.

 

رادیکالیسم و تندروی انقلاب مشروطه را به استبداد صغیر منتها کرد ، استبداد و مقاومت‌هایش علیه خواست و مطالبه‌ی مردم، ایران را به کام هرج و مرج و خطر تجزیه فرو برد و در نهایت رادیکالیسمی که در این بحبوحه دم از جمهوری می‌زد به حمایت رضا خان برخاست تا وی را به پادشاهی نزدیک و دیگربار بسا ط استبداد را علم کند.

 

 

دور باطل استبداد – هرج و مرج – استبدا یا به دیگر سخن استبداد – رادیکالیسم – استبداد را به وضوح در تاریخ مشروطه تا استبداد رضا شاه و نقشی که هر یک در تکمیل دیگری ایفا کرده‌اند، می‌توان دید.

 

3- خانی که در پی جنگ جهانی اول قدرت گرفت و خود را شاه نامید، در پی جنگ جهانی دوم از سریر قدرت به زیر کشیده شد و در جزیره‌ای بی کس و یاور تبعید شد تا آنکه به سرای باقی شتافت.رضا خانی که اکنون رضا شاه شده بود و در خودکامگی و مطلق‌العنانی گوی از دیگران ربوده بود به زور قدرت‌های جهانی در گیر در جنگ جهانی دوم، جای خویش به فرزندش محمدرضا داد. شاید آن روز که محمدرضا بر تخت پادشاهی می‌نشست نه خود، نه پدر تبعید‌یش و نه آنان که جا به جایشان کرده بودند فکر نمی‌کردند که روزی مردم این خاک با انقلابی وی را تبعید کنند و در تبعید و غربت و دوری از وطن چون پدر جان دهد.

 

با این حال دوران استبداد رضا شاهی به پایان رسید و دوران محمدرضا آغاز شد.

 

در این دوران اما یک بار دیگر جنبشی از درون خلق سر برآورد و قصد تغییر داشت.

 

این بار اما نوک پیکان جنبش متوجه قدرت و دخالت بیگانگان بر سرنوشت و منزلت ایرانیان بود.

 

نهضت ملی شدن صنعت نفت به رهبری دکتر محمد مصدق جنبشی دیگر در میان انبوه پراتیک‌‌های اجتماعی بعد از مشروطه بود که در ابعادی وسیع و ملی جلوه‌گر شد.

 

انقلاب مشروطه قصد استقرار قانون و تحدید حاکمیت را داشت و نهضت ملی قصد استقرار قانون و تحدید قدرت‌های خارجی را. با این حال رهبران ملی در هر دو جنبش توجه به دیگر سوی مبارزه و اهمیت آن نیز داشته‌اند. و بنابر همین توجه و اهمیت است که اصول راهنمایی برای عمل سیاسی نیروهای ملی اعم از مذهبی و غیر مذهبی تدوین می‌شود و استقلال ، آزادی و عدالت اجتماعی اظلاع مثلثی می‌شوند که نماد درفش گونه‌ای از اصول و اهداف ملیون ایران است.

 

محمد مصدق نماد عمل سیاسی بر پایه موازنه منفی ، رهبر و راهنمای همه‌ی کسانی است که خواهان استقلال به عنوان نماد حقوق ملی و آزادی به عنوان نماد حقوق فردی‌اند. او آموخت و نیک آموخت که استقلال و آزادی دو روی یک سکه‌اند و تا زمانی که شما آزادی نداشته باشید مستقل نخواهید شد و هر گاه که استقلالتان را طلب نکنید ره به آزادی نخواهید برد. بنابر این بود که مردانه در دو جبهه‌ی استبداد و امپریالیسم شجاعانه و بزرگ‌منشانه بی آنکه پزها و ژست‌‌های انقلابی بگیرد در کمال میانه‌روی و اعتدال ملتی را که هزاران سال شخصیت و منزلتش توسط مستبدین و خودکامه‌گان و بیگانگان له و نابود شده بود، شخصیت بخشید.

 

این بار هم اما به تکرار پیشینیان، وحدت ناخواسته و نانوشته‌ی استبداد و تندروی همان بر سر مصدق آورد که پیش از این بر سر پیشینیان میانه‌رو آمده بود.

 

مصدقی که در قیام سی تیر در اوج قدرت و محبوبیت به نخست‌وزیری بازگشته بود، بسیار زود با کودتایی به زندان و تبعید رفت. اما رادیکالیسم در سقوط مصدق چه نقشی داشت و چرا مردمی که در سی تیر مصدق را در اوج محبوبیت به کاخ نخست وزیری برگرداندند، در 28 مرداد پیدا نبودند؟

 

در آن هنگامه که محمد مصدق در دو جبهه‌ی استبداد و استعمار بنا بر اصول راهنمای استقلال ، آزادی و عدالت اجتماعی پنجه در پنجه‌ی بزرگترین امپراتور جهان در آن زمان انداخته بود، دگر بار و چون همیشه این رادیکالیسم انقلابی بود که عامل مکمل استبداد و خودکامگی و امپرالیسم برای کودتا و بسط مطلق‌العنانی شده بود.

 

حزب توده در جریان ملی شدن صنعت نفت در آن زمان که مصدق نخست وزیر بود و در کار مبارزه با دو جبهه‌ی استبداد و استعمار، از هر فرصتی برای ابراز شعارهای رادیکالی و انقلابی و به رخ کشیدن توان بسیج توده‌ای خود استفاده می‌کرد.

 

این حزب ، اولین بار برای دفاع از واگذاری نفت شمال اقدام به تظاهراتی در زیر سایه‌ی بیرق ارتش سرخ نمود و پس از آن و خصوصا در زمان نخست وزیری دکتر مصدق به هر بهانه‌ای برای عرض اندام و به رخ کشیدن توان و محبوبیت خود استفاده می‌کرد. ابراز وجودی که همراه شده بود با تندترین و رادیکالترین شعارها در آن زمان.

 

این بار این حزب توده بود که پا گذاشته بود جای پای سلف خویش ( سلیمان میرزا اسکندری ) و دم از جمهوری دموکراتیک می‌زد. روش حزب انقلابی و ضد امپریالیسم توده در رابطه با دولت مصدق در طرح شعارهای رادیکال به گونه‌ای ضد استقلال و آزادی بود که زنده یاد خلیل ملکی را بر آن داشت تا پیش از کودتا (14) بزرگترین خطر برای نهضت ملی را حزب توده بداند و پس از کودتا این حزب را نیرومندترین عامل شکست نهضت.

 

" انگلیسی‌ها سیاست خود را با بهترین طرز، بخصوص در خرابکاری بازی کردند و مهره‌ی فعال آنان همان توده‌ای‌ها بودند که با آگاهی و یا بدون آن در متوجه کردن آمریکا به هماهنگی با سیاست بریتانیا نقش اصلی را بازی کردند.... تقریبا از زمانی که سازمان معروف به « جمعیت مبارزه با استعمار » در میدان فوزیه مجلس ترحیمی برای « مرحوم » استالین – که حال معلوم شده است ملعون استالین بوده – گذاشت و این مجلس ترحیم با اجازه‌ی فرمانداری نظامی بود، آری از آن روز به بعد در وزارتخانه‌ها و خیابان‌ها و شهرستان‌ها یک سلسله اقداماتی کردند که در هماهنگ کردن سیاست بریتانیا و آمریکا و کلیه عوامل داخلی آنان نقش بزرگی بازی کرد." (15)

 

ایفای نقش حزب توده در ابراز توان و نیرو و همچنین طرح شعارهای رادیکالی چون جمهوری دموکراتیک، هم شاه و دربار و روحانیونی چون کاشانی و بهبهانی و هم امریکا را با سیاست انگلیس که بنابر کودتا و سقوط دولت مصدق بود هماهنگ کرد.

 

" کارکرد، رفته‌ها و کرده‌های حزب توده بنابر خواست و با دست پناهی شوروی به پشت آن، به سود اردوگاه «سرمایه‌داری دولتی» ، حتا تا روزهای پس از سی ام نشان داده شده به زیان مصدق و دولت او و نهضت ملی، که سود برنده از انجام داده‌های آن حزب برای شوروی، سودآور برای «سرمایه‌داری غرب» هم به شمار می‌آمد، اگر چه نامستقیم و ناخواسته، که حداقل سودآوری برای «سرمایه‌داری غرب» از زبان کارشناس امریکایی، ریچارد کاتوم، به زبان آورده در «پایان امپراتوری» چنین باشد : «عقیده‌ی من در آن زمان این بوده و هنوز هست، که انگلیسی‌ها از ایجاد ترس و نگرانی آمریکایی‌ها از کمونیست آگاه بودند. در آن زمان کمیته‌ی رسیدگی به عملیات عناصر ضد امریکایی که سناتور جوزف مک کارتی آن را رهبری می‌کرد، فعالیت داشت و انگلیسی‌ها با زیرکی و مهارت از این ترس، برای قانع ساختن و درگیر کردن ما، در کودتا استفاده کردند.»

 

گزافه نیست اگر گفته شود نیمی از زمینه سازی‌های شکست نهضت ملی و مصدق، در ترس آفرینی‌های حزب توده و انباشته زشت‌کاری‌های آن سازمان، از آغاز به خشت افتادن سویه می‌گیرد و در گاه‌ها و موارد گوناگون چهره می‌نمایاند،... و این ترس آفرینی‌ها به مانند برنده‌ترین سلاح کارساز به دست دولت انگلستان به زیان دست‌آوردهای ملت ایران به کار برده می‌شود و بهانه‌ای می‌گردد، در دشمن‌تراشی برای دولت ملی مصدق، در درون و برون از مرزهای ایران زمین!"(16)

 

چه بسا اگر عملکرد رادیکال حزب توده نمی‌بود، امریکا هرگز به فراست برای کودتا در ایران نمی‌افتاد، کودتایی که یکی از دلایل عمده‌ی آن ترس از قدرت گرفتن حزب توده و به تبع آن کمونیسم و شوروی در ایران است. و یا حداقل بهانه‌ای اینچنین را به دست امریکا جهت انجام کودتا نمی‌داد.

 

حال آنکه این حزب نه تنها با اعمال رادیکال خود، انگلیس، امریکا ، دربار و برخی روحانیون چون کاشانی را علیه دولت ملی مصدق متحد ساخت بلکه در پیروزی کودتا نیز نقش تعیین کننده داشت.

 

این بار نیز رادیکالیسمی که از دل حزب انقلابی – کمونیستی بیرون زده بود موجب اتحاد استبداد و استعمار یا امپریالیسم شد و باعث شد که پنبه شود هر آنچه ملت ایران با پول و خون خویش، به رهبری مصدق رشته بودند.

 

نهضتی که با شعار ملی شدن صنعت نفت به میدان آمده بود و از اختلاف سیاسی یا تضاد انگلیس و امریکا استفاده کرده بود و نهضت را به پیروزی نزدیک، با رادیکالیسم توده‌ای – انقلابی!؟ با سرعتی شتاب‌گیر تا شکست کامل با کودتا پیش رفت.

 

کودتایی که در 25 مرداد با شکست مواجه شده بود اما دگربار با تندروی و رادیکالیسم توده – نفتی‌ها جان گرفت و در 28 مرداد نهال نهضت ملی ایران را کمر برید.

 

" کرمیت روزولت، سرپرست کودتاچیان که طرح کودتایش در 25 مرداد شکست خورد و بی کفایتی‌اش عیان گشت و دستور یافت درجا ایران را ترک کند، در 28 مرداد، چون دید حزب توده تهران را به خشونت سپرد و مردم از صحنه بیرون رفتند و رویارویی مستقیم میان نیروهای مسلح و حزب توده – که شعار « جمهوری دموکراتیک » بر زبان، به بهانه پاره کردن عکس‌های شاه و ... ، به هر جا حمله می‌کرد – مناسب‌ترین موقعیت را برای ورود دو آیت‌الله به عمل، فراهم کرد و کودتا انجام گرفت." (17)

 

" در ظهر 27 مرداد، وزارتخانه‌های خارجه انگلیس و امریکا و سیا دستور توقف عملیات ضد حکومت مصدق را صادر می‌کنند. از این ساعت ابتکار عمل به دست دو آیت‌الله ، یکی بهبهانی و دیگری کاشانی می‌افتد.... سیا و انتلیجنت سرویس، در ظهر روز 27 مرداد، شکست کودتایی را که رهبری کرده بودند، پذیرفتند. از آن پس، آیت‌الله‌ها بودند که با استفاده از مبارزه با حزب توده، گروه‌های چماق به دست را به کار انداختند و شکست سیا و انتلیجنت سرویس را به پیروزی برگرداندند.(18)

 

" فیلسوف فقید، دکتر مهدی حائری ( فرزند شیخ عبدالکریم حائری یزدی، بنیانگذار حوزه علمیه قم) در خاطرات خود ( به کوشش آقای حبیب لاجوردی رئیس« طرح تاریخ شفاهی ایران در مرکز مطالعات خاورمیانه دانشگاه هاروارد – آمریکا) ، از جمله این اطلاع مهم را در اختیار ایرانیان می‌گذارد: 

 

« آقای بهبهانی به من گفتند: فلان کس! شما می‌دانید شاه از مملکت رفته بیرون؟ گفتم: بله من شنیدم. گفتند: می‌دانید که صحبت جمهوری است؟ گفتم: این هم گه گاه به گوشم خورده است. گفتند: من از شما یک خواهش دارم. آن این است که من استدعا می‌کنم شما همین امروز صبح بروید به قم... پیش آقای بروجردی و از طرف من بگویید که آقا، مملکت در شرف اضمحلال است. در شرف از بین رفتن است، برای اینکه صحبت جمهوری این مملکت شده است.

 

شاه رفته بیرون و همین امروز و فرداست که اصلا تمام اوضاع و احوال مملکت به هم بخورد. اصلا مملکت دیگر می‌افتد آن طرف پرده آهنین. دیگر نه اصلا اسمی از دین خواهد بود و، نه اسمی از ایشان، نه اسمی از مرجعیت، نه اسمی اصلا از اصل دین.اصلا کمونیستی می‌شود. مملکت می‌رود پی کارش... باید ایشان هرچه زودتر یک فکری بکنند... یک حکمی صادر بکنند که بالاخره مردم آگاه بشوند از این حقیقت. بیایند جلوی توده‌ای‌ها را بگیرند. خلاصه نگذارند که مملکت کمونیست بشود.» " (19)

 

رهبر نهضت ملی ایران و تدوین‌گر اصول راهنمای استقلال، آزادی و عدالت اجتماعی، بنابر تجربه‌ی جمهوری‌خواهی رضا خان و پیمانی که در زیرزمین خانه‌ی مرحوم سلیمان میرزای اسکندری بسته بودند می‌دانست که نه تنها تغییر رژیم موجب ترقی ملت نمی‌شود که طرح چنین شعارهایی نتیجه‌ای جز خشونت که در اشکال هرج و مرج یا دیکتاتوری متجلی می‌شود، نخواهد داشت. اتفاقی که هم در انقلاب مشروطه تجربه شده بود و هم در کودتای رضا شاه، یک بار دیگر و این بار علیه دولت ملی مصدق تکرار و تجربه شد و یکی دیگر به تجارب ناکامی مردم ایران برای گذار به دموکراسی و گریز از خشونت افزوده شد. و بنابر این تجارب است که رهبر نهضت ملی، حتا بعد از کودتا و در حبس و تبعید با رادیکالیسم مخالفت می‌کند و بیان می‌دارد: " من نه با جمهوری دموکراتیک، بلکه با هر رقم دیگر آن هم موافق نبودم، چونکه تغییر رژیم موجب ترقی ملت نمی‌شود و تا ملتی دانا و رجالی توانا نباشد کار مملکت به همین منوال خواهد گذشت. چه بسیار ممالکی که سلطنت مشروطه دارند و از آزادی و استقلال کامل بهره‌مندند."(20)

 

نظری که در سال 57 به تجربه گذاشته شد و تایید کننده‌ی مصدق بزرگ شد. آری در سال 57 ملت ایران رژیمی را دگرگونه کرد و سلطنت را به جمهوری تبدیل نمود اما کمترین تحول و ترقی‌ای در مسیر استقلال و آزادی انجام نگرفت و چه بسا عقب گرد هم داشته‌ایم. افسوس که هر بار بعد از وقوع و تجربه است که به آه و فغان می‌آییم که ای کاش از تجارب پیشین برای گذر از رویدادهای در جریان استفاده می‌کردیم. این آه و افسوس بعد از وقوع است که یکی از برجسته‌ترین رهبران حزب توده – حزبی که خود هیچ گاه از تجارب درس نگرفت و حزب بعد از عمل نام گرفت - را ترغیب می‌کند تا بر زبان آورد : " متاسفانه از درس‌های انقلاب مشروطه، نه جنبش سال‌های 20 در شمال و نه بعدها جنبش توده‌ای و نه جنبش ملی کردن نفت و نه جنبش معاصر مردم ایران نتیجه‌گیری‌های لازم را نکرده‌اند و اشتباهات کلاسیک مانند تفرقه ، ذهنی‌گری، رقابت بر سر مقام، تسلیم طلبی و سازشگری، تاکتیک‌های عجولانه و حادثه جویانه و امثال آن، به علت رشد کند نسج اجتماعی که گناه آن به گردن امپریالیسم و ارتجاع است، باز و باز تکرار شده و دشمن با همان شیوه‌های همیشگی گلیم خود را از طوفان بحران‌های سخت بیرون کشید و بر گرده‌ی خلق به سواری خود ادامه می‌دهد.ولی این تکامل کند نسج اجتماعی و عقب ماندگی اقتصادی و فرهنگی علیرغم ارتجاع و امپریالیسم، سرانجام در کار فروکش است. یعنی سرانجام محمل‌های واقعی تحول بنیادی جامعه ما در کار فراهم آمدن است." (21)

 

در سال 32 بنابر این دانش و تجارب است که کسانی چون خلیل ملکی حزب توده و تندروی‌های آن را بزرگ‌ترین خطر نهضت ملی می‌دانند.

 

اگر ماه‌ها پیش از کودتا، زنده یاد خلیل ملکی، حزب توده را خطری بزرگ برای نهضت ملی شدن نفت می‌داند نه از آن روست که با این حزب دشمنی ذاتی دارد، بلکه بدین خاطر است که اول، این حزب و رهبری وابسته‌ی آن را بهتر از هر کس می‌شناخت و دوم اینکه ملکی مفهوم عمل سیاسی و رابطه‌ی استراتژی و تاکتیک در مبارزه‌ی سیاسی را خوب می‌شناخت و می‌دانست که کدام استراتژی برای چه زمانی مناسب است و کدام تاکتیک‌ها بهترین‌اند برای به عمل آوردن استراتژی مورد نظر و سوم اینکه، ملکی‌ای که همواره خود را دانشجوی علوم اجتماعی می‌خواند، جامعه‌ی ایرانی و بلایایی که در رهگذر رادیکالیسم بر این ملت آوار شده است را خوب می‌شناخت و همواره از آغاز پختگی سیاسی‌اش، از رادیکالیسم و عمل بر پایه احساسات پرهیز می‌کرد و دوری می‌جست. و همین امر و ویژگی باعث شده است که امروز هم عمل و نظر او در مقام یک استراتژیست توانا و آشنا به تاریخ ایران راهگشای جنبش سبز باشد. راهگشا بدین منظور که عمل جنبش را متناسب با عقلانیت گرداند و اسیر و گرفتار افراط و تفریط نشود و تا می تواند از خشونت پرهیز کند که خشونت، خشونت می‌آورد و ویرانگر آزادی و دموکراسی است.

 

4: خلیل ملکی، پس از این، یک بار دیگر روش عقلانیت را در عمل سیاسی، وجه عمل خویش قرار داد و سعی کرد تا جماعت سیاسیون ایرانی که خیلی زود جوگیر می‌شوند را از اعمال روش‌ها و شعارهای رادیکال بر حذر دارد و بنابر همان تشخیص صحیح استراتژی و تاکتیک‌های عمل، رهبران مبارزات سیاسی را به اتخاذ بهترین روش و عمل سیاسی دعوت کند. اما افسوس که کو گوش شنوا؟

 

اینبار اما خلیل ملکی و سوسیالیست‌های گرداگردش تنها نبودند و مردی دیگر از تبار «عملگرایان سیاسی بنابر موازین عقلانی» به همراه دوستانش با آنها همراه شده بودند.

 

زنده یاد مهندس مهدی بازرگان بود که اینبار در قامت یک رهبر سیاسی پیرو اصول راهنمای عمل مصدق، با ملکی کهنه‌کار هم داستان شده بود.

 

اینبار اما نه ملکی و نه بازرگان، حزب توده و شعار جمهوری علیه سلطنت را بزرگترین خطر برای نهضت ملی نمی‌دانستند، بلکه خود جبهه‌ی ملی دوم و عملکرد غیر عقلانی و رادیکال آن را در مواجه با دولت امینی خطر اصلی می‌دانستند.

 

در هنگامه‌ی نخست‌وزیری امینی بود که جبهه‌ی ملی تمام نیروی خود را گذارده بود تا با طرح شعارهایی علیه امینی و دولت و برنامه‌هایش، رادیکالیسمی دیگر را در تاریخ سیاسی ایران علیه استقلال و آزادی رقم بزنند.

 

پیرو اعتصاب معلمان به رهبری محمد درخشش و کشته شدن آموزگاری جوان به ضرب گلوله‌ی پلیس در میدان بهارستان، شاه از علی امینی خواست که دولت خویش را تشکیل دهد.  بار دیگر ایران شاهد حاکمیت دو گانه در عرصه‌ی سیاست بود که در آن سهم قدرت امینی دو سه ماهی پس از آغاز کارش به سرعت رو به کاهش گذاشت و این امر تا حدود زیادی به یمن سیاست جبهه‌ی ملی دوم برای حمله به او با تمام قوا رخ داد ( و در واقع هم به سود شاه تمام شد )....  امینی در ابتدا تلاش کرد تا دل جبهه را به دست بیاورد....(در خرداد 40) به جبهه اجازه داد تا نخستین تظاهرات قانونی نهضت ملی پس از مرداد 32 را در فضای باز، در میدان اسبدوانی جلالیه برگزار کند. میتینگی که بسیار با شکوه برگزار شد.

 

اما برخی رهبران جبهه ملی، همچنان امینی را دشمن نخستین می دانستند و در مواجهه‌ی مستقیم علیه او بودند.

 

در این زمان جامعه‌ی سوسیالیست‌های نهضت ملی به رهبری خلیل ملکی نسبت به شرایط موجود و شخص امینی و دولتش چنین تحلیلی داشتند:

 

" امینی نماینده‌ی جناح اصلاح‌طلب رژیم است که با شاه در تضاد قرار گرفته است. مجدانه در پی اجرای سیاست اصلاحات ارضی است و حاضر است در تقابل با شاه و زمینداران آزادی بیشتری به نهضت ملی بدهد. از طرف دیگر، شاه از او هراس دارد و طبقه‌ی زمینداران هم با او دشمن شده‌اند.بنابراین جبهه‌ی ملی باید از وضعیت جدید سود جوید و با تبلیغ برنامه‌ای پیشروتر از امینی، شامل سیاست بهتری برای اصلاحات ارضی، تعدیل منافع نفت ایران، سیاست خارجی مبتنی بر عدم تعهد، و تشکیل دولتی دموکراتیک تبدیل به دولتی جانشین شود...." (22)

 

نهضت آزادی و مهندس بازرگان هم بر این باور بودند که باید به امینی فرصت داد و کارهای او را ارزیابی کرد. بدون تردید شاه با نخست وزیری امینی موافق نبود، شکست سیاسی و اقتصادی رژیم و نا رضائی عموم در نتیجه عملکرد چهار نخست وزیر پس از کودتا، شاه را ناچار به قبول نخست وزیری او کرده بود... اقدامات دولت امینی از جمله انتشار برنامه اصلاحات ارضی، اعلام مبارزه با فساد، دستگیری چند تن از امرای ارتش به اتهام فساد، انتقاد از روش دولت‌های کودتا، وعده و وعید آزادی مطبوعات و اجتماعات، توجه مردم را بخود جلب کرده بود و باید از او در مقابل شاه حمایت کرد. چه کوبیدن امینی به دست نیروهای نهضت ملی حاصلی جز جانشین کردن یکی از نزدیکان شخصی شاه مثل اسدالله علم ندارد و بالاخره هم چنین شد.

 

اما گوش رهبران جبهه‌ی ملی دوم به این تحلیل‌ها بدهکار نبود و همچنان بر طبل انتقاد خود از امینی می‌کوبیدند و اینبار اینان بودند که نقش حزب توده را در مقابل دولت مصدق بازی ‌کردند. اگر چه خوب می دانیم نه امینی در قد و قواره‌ی مصدق بود و نه رهبران جبهه ملی دوم، به سان رهبران حزب توده.

 

رهبرانی چون صالح و سنجابی و صدیقی و حسیبی و دیگران بسیار پاک‌تر و مستقل‌تر و مردمی‌تر از آن بودند که بتوان آنها را با رهبران حزب توده مقایسه کرد. اما در آن برهه‌ی حساس تاریخ سیاسی ایران تاکتیک‌هایی را برگزیده بودند که پیش از آن، حزب توده در زمان مصدق برگزیده بود. اشتباهی که توده‌ای‌ها با رادیکالیسم ضد مصدقی و علیه جبهه‌ی ملی مرتکب شده بودند، این بار توسط جبهه‌ی ملی و علیه امینی تکرار ‌شد. جبهه ملی این عمل را به نام سیاست واقع بینانه انجام می‌داد. اما جبه‌ای که بسیار از رادیکالیسم و حرکت قهرآمیز دوری می‌گزید و دیگران را به اتهام تندروی محکوم می‌کرد. آیا به راستی در مقابل دولت امینی هم با واقع‌بینی و دور از تندروی عمل کرد؟

 

ابوالحسن بنی‌صدر که آن زمان در جریان مستقیم و دائم فعالیت‌های جبهه ملی بوده معتقد است:

" جبهه ملی نباید خودش را با قدرت حاکم و در رابطه با آن ارزیابی می‌کرد، باید روش می‌سنجید و هدف معین می‌کرد و می باید در رابطه با مردم کار می‌کرد. در حالیکه، دقیقا رفته بود روی آن یکی....[و] در رابطه با قدرت خودش را تعریف می‌کرد. و این عیب اصلی قضیه بود. در نتیجه، با این شیوه، اتصالی با جامعه پیدا نمی‌کرد.... اینها، کسری‌های جبهه ملی آن روز بود. اما، این چیزهایی که من امروز می‌گویم، آن روز هم قابل دیدن بود و دیده هم می‌شد. منتها ایرادی که بر آنها وارد بود، این بود که در تصمیم‌گیری‌ها و راه و رسم جویی‌ها، واقعیات روز جامعه کمتر دخالت می‌کرد و بیشتر نظرهایی را در ذهنشان داشتند که بر اساس آن عمل می‌کردند."(23)

 

همین عدم دخالت واقعیات در تصمیم‌گیری‌ها یا به عبارتی در اتخاذ استراتژی‌ها و تاکتیک‌ها باعث شده بود که دیکتاتوری و استبداد، در این مقطع از این جبهه و عملکردش برای پیشبرد مقاصد خود بهره‌برداری کند.

 

در زمانی که جبهه ملی قصد آن کرده بود تا به یاد بود 30 تیر تجمعی برگزار کند، امینی به طور خصوصی به آنها هشدار داده بود که شاه با چنین یادبودی مخالف است و حاضر نیست چنین تظاهراتی را در این روز خاص تحمل کند و پیشنهاد کرد که برنامه‌شان را به یک روز پس و پیش از این روز خاص یعنی 30 تیر موکول کنند. و قول داد در پاسخ به این عمل جبهه ملی، نگذارد که شاه جشن و تجمع هر ساله‌ای که به مناسبت کودتای 28 مرداد و با نام قیام ملی انجام می‌دهد را برگزار کند. اما جبهه ملی این را نپذیرفت و فرصت آزادی‌ که به واسطه‌ی دوگانگی حاکمیت برای فعالان سیاسی خلق شده بود را به خاطر سماجت در برگزار کردن مراسم در همان روز خاص، می‌رفت که از دست بدهد. دولت امینی تظاهرات را غیر قانونی اعلام و سران جبهه را هم به مدت 24 ساعت بازداشت کرد.

 

تظاهراتی که با لجبازی و تندروی جبهه ملی دوم در مقابل امینی برگزار شد، اگر چه چندان با شکوه نبود اما سبب شد که آزادی‌هایی که دولت امینی به ملیون داده بود به شدت کاهش یابد.

 

شرایط ذهنی و روانی خاص رهبران جبهه ملی دوم نسبت به امینی، و نداشتن یک استراتژی و تاکتیک مناسب آن شرایط ، یک بار دیگر فرصت سوءاستفاده را برای دیکتاتوری فراهم نمود.

 

" در دی ماه 40 شایعه اخراج یکی از دانش‌آموزان دبیرستان دارالفنون به جرم فعالیت سیاسی دهان به دهان گشت. جبهه، به بهانه‌ی مساله‌ای به این کوچکی به دانشجویان فعال دستور داد تظاهرات بزرگی را در اعتراض به مساله در محوطه‌ی دانشگاه تدارک ببینند و روز اول بهمن روز تظاهرات اعلام شد. روز قبل از آن، شایعاتی مبنی بر توطئه واداشتن دولت به استعفا در خود دولت و در محافل نهضت ملی دهان به دهان ‌گشت. در این موقع برای نهضت آزادی، جامعه‌ی سوسیالیست‌ها و برخی از نیروهای نهضت در جبهه‌ی ملی – مثل حزب ملت ایران [شهید] فروهر – شکی نمانده بود آلت دست قرار گرفته‌اند....

 

طبق برنامه قرار بود تعدادی سرباز عادی به محوطه‌ی دانشگاه اعزام شوند تا به سوی جمعیت تظاهر کننده تیراندازی کنند، به این امید که دولت برای نشان دادن عدم دخالت خود در این کشتار و اذعان به ناتوانیش از کنترل اوضاع – حتا در تهران – استعفا کند. امینی [ تلاش بسیار کرد که رهبران جبهه ملی را از این تظاهرات منصرف کند اما] وقتی نتوانست جبهه را از برگزاری مراسم منصرف کند، توانست در آخرین ساعات شب با سران ارتش تماس بگیرد و به نیروها دستور دهد تا بیست و چهار ساعت آینده از پادگان‌ها خارج نشوند. توطئه‌گران تاکتیکشان را عوض کردند، و واحدی ویژه از کماندوهای هوانیرو، به سرکردگی خسرو داد که از سردمداران فعال کودتای 32 بود به دانشگاه اعزام کردند. به دلایلی... این افراد به سوی تظاهر کنندگان بی دفاع تیراندازی نکردند. در عوض با سرنیزه و قنداق تفنگ هر که را که به چشمشان می‌آمد... با وحشیگری بی سابقه‌ای مورد ضرب و شتم قرار دادند.... رئیس و شورای دانشگاه در استعفانامه‌ی جمعی خود نوشتند که چنین وحشیگری‌هایی « از زمان هجوم مغول » بی‌سابقه بوده است."(24)

 

و همه‌ی این اتفاقات در حالی رخ داد که پیش از آن به رهبران جبهه ملی تذکر داده‌ شده بود و آنها بی توجه به این تذکرات، مغرور به صحت و درستی ذهنیات خویش، مرکب خویش می‌راندند شاید که پوز امینی را به خاک بمالند، قصدی که دیگران از آن علیه دولت امینی سوءاستفاده کردند به این امید که این دولت استعفا دهد، حتا اگر به قیمت جان چند دانشجوی جوان تمام شود.

 

یکی از دانشجویانی که آن روز در متن وقایع بوده است، راجع به تذ‌کراتی که به رهبری جبهه داده‌اند می‌گوید:

" آن شب در منزل دکتر سنجابی جلسه کمیته‌ دانشگاه بود. ما رفتیم آنجا و مطابق معمول، وقتی می‌خواستیم راجع به فردا[ یکم بهمن 1340] بحث کنیم که چه بشود و چه نشود و چه سخن بگوییم تا درباره آن تصمیم‌گیری و تصویب بشود، سنجابی گفت: « خودتون بنشینید و صحبت کنید.»آخر سر من گفتم:« پس، این حرفهایی که می‌زنند فردا خبرهایی هست، درسته دیگه؟! شما می‌خواهید حتا حرفش را هم نزنیم تا اگر بعداً چیزی پیش آمد، بگویید هیچ اطلاعی نداشتید.» به هر حال خندیدیم و او گفت:« نه آقا اینطور نیست.» گفتم:« ما همیشه اینها را اینجا بحث می‌کردیم، پس کجا بحث کنیم؟ نماینده‌ جبهه ملی شمایید و با این چیزهایی که تصویب می‌شه، باید موافقت کنید.»" (25)

 

با تمام این تذکرات، تظاهرات انجام می‌شود و دانشجویان مورد ضرب و شتم قرار می‌گیرند. اما نقشه‌ی کسانی که می‌خواستند از جبهه ملی جهت سرنگونی دولت امینی استفاده کنند موفق نشد و دولت استعفا نکرد و گناه قضایا را به گردن توطئه‌گران انداخت. ولی هیچ کس یا گروه مشخصی را به دخالت و انجام آن توطئه متهم نکرد.

 

"همین نکته این احتمال را تقویت می‌کرد که خود شاه هم در توطئه دست داشته، چون اگر خلاف این بود، او و امینی می‌توانستند بدون کوچکترین دردسری توطئه‌گران را به مجازات اعمالشان برسانند."(26)

 

در نهضت ملی هم به واسطه‌ی این عمل غیر عقلانی و لجبازانه‌ی رهبران جبهه، خشم و عصبانیت به اوج رسید و دانشجویان در جبهه ملی تقاضای کمیسیون تحقیق کردند،" کمیسیون تحقیق هم تشکیل شد ولی سمبل کرد.... در آن کنگره برخورد شدیدی با دکتر سنجابی پیش آمد و همچنین با آنهایی که با او همکاری کرده بودند، یعنی آقای خنجی و حجازی و بقیه."(27)

 

برخی احزاب مثل نهضت آزادی و جامعه‌ سوسیالیست‌ها در همان زمان طی تحلیل‌های خود از آن وقایع بر این نظر بودند که آقایان شاپور بختیار و خنجی و حجازی با توطئه‌گران همدست بوده‌اند و حتا وعده‌ی پست و مقام در کابینه‌ی بعدی - که بنا بود با سرنگونی امینی تشکیل شود – به آنها داده‌اند.(28)

 

با این حال، دولت امینی در تیرماه 41 سقوط کرد و خود امینی به حکم دادگاه در تهران تحت نظر قرار گرفت.

 

 

*ديدگاه هاي وارده در یادداشت ها لزوما ديدگاه جرس نیست.

 

 

ارسال به :
هموطنان عزیز،
نهال سبز آبیاری دائمی طلب می کند.


در شرایطی که باغبان متولی ملک ما، علف هرزه هارا حمایت می کند وخارهای گزنده پرورش می دهد، حفظ و نگهداری جوانه های مستقل سبزبرای سرفراز زیستن فرزندانمان در آینده مهم ترین وظیفه است. ادامه ...