دوشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۶ -
- 21 Aug 2017
28 ذو القعدة 1438 آخرین به روز رسانی : ساعت ۱۸:۱۷ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
دل نوشته ای برای بهمن
 
 
 
بهمن احمدی امویی را از نوشته‌ های پراکنده ‌ای که از او خوانده بودم می‌شناختم؛ بعدها که ژیلا بنی یعقوب را بهتر و بیشتر شناختم،‌ به وبلاگ بهمن بیشتر سر می زدم و وقتی برادرش در غربت درگذشت، قلبم به درد آمد شاید چون طعم غربت را چشیده بودم و فراق را هم.

بازداشت غیرقانونی ‌اش مثل همه‌ بازداشت‌ها بار امانت را بر باور و قلم ما سنگین تر کرد و گم شدن پرونده اش و خبرهای ضد و نقیض درباره سرنوشت او، نشانه ای دیگر از بیداد حاکم بر دادگاه ما شد.

خبررسانی کمترین کاری بود که می‌شد برای او کرد و نه تنها برای او که برای تک‌تک عزیزان در بندمان.
به روایت آنها که او را می شناسند بهمن دوست "همه" است و هر کس سری در روزنامه‌نگاری دارد ساعتی با این مرد خوشدل جنوبی گذرانده و قصه‌ای از محبت و سادگی‌اش دارد.

مردی که تا امروز در کنار یکی از زنان شجاع‌ ایرانی ایستاده و برای احقاق حق مظلومان و زنان ایستادگی کرده است.

بهمن، روزنامه‌ نگاری آزاد و مستقل است که بهای آزادگی اش‌ را می پردازد.

اما حکم دادگاه او، در تاریخ روزنامه‌نگاران حکم غریبی است.

دیگر قصه، همان قصه‌ تکرار شکنجه و ظلم و شهادت نیست؛ در حکم او، قصه‌، قصه‌ توهین به من است، توهین به تو، و به تک ‌تک اهل قلم است؛ از کسانی مثل من که تازه پا در این وادی نهاده اند تا آنها که مو در این راه سپید کرده ‌اند.

هفت سال و چهار ماه حبس تعزیری، قصه تازه ای نیست اما‌ 34 ضربه شلاق؟!جز به این گمان که تحقیرت کنند؟!

آری! اینجا حکم به جرم کرده و نکرده نمی‌دهند، این‌جا هرکس که آزاده‌تر است محکوم تر است، اینجا هر آن که برای مظلومی دادخواهی کند گناهکارتر است، این جا آنهایی که تلاشی برای احقاق حقی می‌کنند این روزها ساکت‌ترند.

من امروز به ژیلا فکر می‌کنم، اویی که شب‌ها تا ساعت 3 صبح روی خط است و به بی‌قراری‌های امثال من قرار می‌دهد، کسی که خستگی جسم را فراموش کرده و به فکر شیواها و عاطفه‌هاست، آنکه با ایستادگی اش به جایزه ای که دریافت کرده اعتبار می بخشد و در تنهایی این روزها به دیدن خانواده‌ های زندانیان و شهدا می‌رود.

من به امیدهایی فکر میکنم که ناامید نمی‌شوند اما می‌شکنند.

من به شلاق هایی می اندیشم که امروز بر روح همه‌ی آن‌ها که ایستاده‌اند، خون دل خورده‌اند و با هر تنی که بر زمین افتاده به زمین افتاده‌اند و تنها پناهشان خداست محکوم شده‌اند؛ شلاق هایی که بر روح تک‌تک ما فرود می آید تا ما را استوارتر و صبورتر و مصمم‌تر کند.

می‌گفت: "هروقت حاکمان ظالم،‌ اسمت را آوردند، محکومت کردند، روحت را آزردند بدان که در جای درستی ایستاده‌ای".

ما امروز بیش از دیروز مطمئن شدیم که در کنار مردم بر زمینی محکم ایستاده‌ایم و دغدغه‌ی ما نه تنها رهایی زنان بلکه آزادگی انسان است.
ما امروز ایمان آوردیم که آنچه شلاق به دستان را بیشتر می‌آزارد "حق" است. حق خدا،‌ حق مردم.

بهمن عزیز!

ما لحظه لحظه با تو ایستاده ‌ایم، با تویی که حسرت یک آه را بر دل تشنگان قدرت گذارده‌ای. روح ما با تو تازیانه می‌خورد، با تو حبس می‌کشد، با تو درد می‌ چشد، با تو به ژیلا فکر می کند.

ما با تو با خدایمان حرف می‌زنیم و با تو و به تو افتخار می‌کنیم اما با تو تا هفت سال و چهار ماه صبر نمی کنیم.

جنبش سبز جشن استقبالت را بسیار زودتر از آنچه زندانبانان حقیر تو تصور کنند برگزار خواهد کرد.

بگذار حاکمان به جای التزام و احترام به قرآن، کتاب خدا را آتش بزنند تا ما را مجازات کنند؛ بگذار گوش‌هایشان کر باشد از صدای "الله اکبر"؛‌ اما هم تو و هم ما می‌دانیم که:
 آهِ کسی که جز او پناهی ندارد سخت می سوزاند.

این وعده خداست و دست خدا بالاتر از دست های آلوده آنها تو را آزاد خواهد کرد.
 
 
ارسال به :


نظرات
ارسال نظر
مشخصات فردی من را به خاطر داشته باش

*نظرات حاوی کلمات و عبارات رکیک و غیر اخلاقی و همچنین توهین و افترا منتشر نخواهد شد .
**از نوشتن نظر خود به صورت فینگلیش خودداری نمایید.
***از اینجا فینگلیش را به فارسی تبدیل کنید.