سه‌شنبه ۰۱ مرداد ۱۳۹۸ -
- 23 Jul 2019
20 ذو القعدة 1440 آخرین به روز رسانی : ساعت ۱۴:۱۷ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
مشروطه و کودتا ؛ محافظه کاران در برابر لیبرال ها
رضا شاه راه آهن می سازد؛ پل می سازد؛ اما مجلس و مطبوعات  را بر نمی تابد!


۱- زمانیکه دو سال پیش در چنین روز هایی یاداشت "محافظه کاران در برابر لیبرال‌ها " را برای درج در یک روزنامه دیواری به علیرضا رجایی سپردم ، گمان نمی کردم که تنها پس از احیای نوستالژیک گفتار سیاسی حمایت کننده از رضا شاه تا وسط یک رسانه فارسی زبان ، اهمیت بهره گیری از روش تحلیل گفتمان در رابطه با رخداد‌های حد فاصل میان انقلاب مشروطه  تا کودتای ۲۸ مرداد را دو چندان کند.

اما اکنون این اتفاق افتاده است و در عصر ارتباطات و فراگیر گردیدن رسانه در جهان اجتماعی ایرانیان، فرایندی که از دهه ۸۰ در حال در هم نوردیدن مرز‌های فرنگی این کشور است ، دگر بار گفتمان تجدد خواهی آمرانه به مثابه سخنی مناقشه آمیز به میانه آگورای روشنفکری ایرانی پای نهاده، بلکه مباحثه‌ای بعضا شور انگیز در سطح افکار عمومی ، بویژه در چهار چوب‌های مجازی آن رقم زده است.

از همین روی پرسش هایی مانند "مشروطه چه می خواست و چه می گفت؟ " اهمیتی در خور یک مباحثه روشنفکرانه یافته است و اهمیتی که می تواند روشنفکری ایرانی را در برابر پرسان تجدد و گذار با جوانب و پاسخ‌های جدیدی مواج کند.
 

۲- روش تحلیل گفتمان یکی از برجسته‌ترین نتایج نقادی پوزیتیویستی قرن ۲۰ و انقلاب متدولوژیک پسا پوزیتیویستی است. تحلیل گفتمان نخست "آگاهی" (consciousness) را از صورت بندی استعلایی، خودبنیاد و داعیه دار بی‌طرفی علمی و متکی بر سوژه بی‌طرف و منفعل شناسا خارج می سازد؛ آنگاه می گوید که آگاهی نه در نسبت با حقیقت بلکه در نسبت با توضیح دهندگی ، پذیرش ،جامعه شناسی معرفت و در واقع با قدرت همه جا گستر (aminopresent) قرار دارد.

تحلیل گفتمان از dis-course یا گفتارهای فیصله بخش و غالب سخن میگوید. گفتارهایی که در نسبت با قدرت خود را بر جوامع بشری و زیست جهان مسلط می سازند و course ها را چه در معنای دوره زمانی و چه در معنای مباحثه و مجادله به پایان میرساند. در این معنا dis-courseبه شدت با مفهوم پارادایم در علوم تجربی در معنایی که توماس کوهن از آن مستفاد میکند، نزدیک میشود.

در روش تحلیل گفتمان پس از فروکاستن معرفت بشری به گفتمان، امر زبانی و دلالت وارد صحنه میشود تا یک تحلیل گر گفتمان بتواند به تاویل برسازندگان آن گفتار پی ببرد و با کاربست جامعه شناسی معرفت و جامعه شناسی قدرت در فهمی تبارشناسانه نسبت گفتمان با پادگفتمان همنشین و جانشین را تبیین نماید.

پس dis-course نهایتا سخن غالب و مسلطی است که در زمانه جریان می یابد؛ نسبتی با قدرت برقرار می نماید؛ رخدادهایی را توضیح می دهد و "باید" هایی را حمایت می نماید. بایدهایی که توسط آن سخن غالب موجه گردیده، اعتبار می یابند.
 

۳- پرسش تجدد در جهان ایرانی ، پرسشی انفعال انگیز بود. هم در موقعیت انفعال ایرانیان طرح گردید و هم بدان جهت که برآمده از تجارب زیست شده و دارایی معرفتی ایرانیان و در واقع توانبود فلسفی یا تکنیکی ایشان نبود! پرسش تجدد از همین روی پاسخ هایی نزد ایرانیان یافت که نه برآمده از توانبود (facticity) ایشان بلکه وارداتی و برآمده از همان جغرافیایی بود که پرسمان تجدد را برساخته بود. بدین سان در جهان ایرانی پنج پاسخ به این پرسش داده شد.

پاسخهایی که نخست در در اروپا برساخته و آراسته گردید و آنگاه راهی ایران شد و در فضای روشنفکری جامعه مقصد نضج و بسط یافت. پاسخ نخست که برآمده از انقلاب کبیر فرانسه و آراء روشنگران و اصحاب دایره المعارف بود، و در ایران گفتمان لیبرال ناسیونالیسم را آفرید؛ مفاهیمی چون ملت، دولت ملی، آزادی، قانون، پارلمان، تفکیک قوا و عدالتخانه (دادگستری قانونی و عرفی) را برای ایرانیان به ارمغان آورد.

این سخن غالب در ایران قرن ۱۹ بویژه در بعد خرد ابزاری و ابزارساز ایرانیان مجموعه‌ای به درازای دارالفنون تا وقایع اتفاقیه و چاپخانه را رقم زد.

و البته ناسیونالیسم و مفهوم دولت‌ملت به مثابه "تجدد سیاسی" را سوغاتی سفر خویش از پاریس تا تبریز دارالسلطنه و تهران دارالخلافه نمود و نهایتا پس از قریب به ۸۰ سال (از سال ۱۸۲۸ پایان دوره دوم جنگهای ایران‌روس و انعقاد قرارداد ترکمنچای تا سال انقلاب مشروطه در ۱۹۰۶) موفق گردید تا قدرت سیاسی را نیز از پس یک انقلاب و برانداختن نهاد سلطنت مطلقه به دست گیرد.

در این گفتار چنانکه در گفتار دومین ناسیونالیسم به سان تجددخواهی و اینهمان با آن بکار رفته، سویه‌های تجددخواهی ناسیونالیسم ایرانی در روایتی لیبرالیستی برجسته میشود.

اندیشه قانون، فردیت، دموکراسی پارلمانی و قانونی، پارلمان، تمرکز زدایی از قدرت سیاسی و تفکیک قوا و از همه مهمتر شکل گیری مفهوم شهروند به سان درکی خوشبینانه نسبت به انسان ایرانی در این گفتار خویشتن می نمایاند.

این گفتار در کنار خرد ابزاری تجدد به خرد فرهنگی آن نیز توجه دارد و بویژه "انسان ایرانی" را "لایق" خرد فرهنگی تجدد و دموکراسی به مثابه صورتبندی سیاسی‌فرهنگی تجدد میداند. از این روی است که دست به ترجمه آثار اصحاب دایره المعارف می زند و مشروط و محدود شدن قدرت سیاسی به "اراده جمهور ایرانیان" را می طلبد.

این گفتار هم به انسان خوشبین است؛ هم به انسان ایرانی و هم به جمهور انسان ایرانی!

و از همین روی است که در بنیان های آگاهی نخستین روشنفکری ایرانی بیش از هر چیز خوش بینی به انسان و فهم خیر پندارانه نسبت به او و البته فهم شر پندارانه نسبت به دولت پیداست.

روشنفکران نسل اول لیبرال هایی هستند که به مالکیت احترام میگذارند؛ معتقدند ایرانیان آمادگی پذیرش تجدد را دارند و اتفاقا این نهاد دولت است که باید عاملیت، مداخله و اثرگذاری‌اش در زیست اجتماعی ایرانیان را کاهش یابد تا انسان ایرانی به نحوی خودانگیخته به سوی آرمان ترقی و تجدد گام بردارد.

گفتار دوم روشنفکری ایرانی که نگارنده از آن به ناسیونالیسم محافظه کار و آمریت گرا تعبیر تواند نمود، اما بیش از هر چیز حاصل پیدایش دولت ملی در آلمان دهه ۱۸۹۰ توسط صدراعظم بیسمارک از سویی و شرق شناسی متقدم آلمانی از دیگر سوی است. در این گفتار که با دولت پهلوی اول به ثمر می نشیند؛ است که کلان وازگان تجدد، دولت گرایی، اقتدار، سنت زدایی، ایران باستان، غرب گرایی و بدبینی نسبت به سرشت انسان ایرانی برجسته می شود.

آلمانی‌ها یک اسطوره نژادی و همچنین یک ایران درخشان باستانی که طلایه دار تمدن و پیشرفتگی و چیرگی نظامی با ابتناء بر نژاد اصیل آریایی بوده است را برای جامعه بداحوال، مایوس از انقلاب مشروطه و منفعل در برابر قدرت فائقه خارجی به ارمغان می آورند.

از هم گسیختگی جامعه و یاس از مشروطه روشنفکران نسل دوم را بدین صرافت می اندازد که گویی ایرانیان به نحوی ذاتی با امتناع تجدد مواجه بوده، به نحوی خودانگیخته به سوی تجدد پیش نتوانند رفت و از همین روی است که کارگزاری تجدد باید از جامعه مدنی و روشنفکران ستانده و به نهاد دولت واگذار گردد. دولت نیز با سوگیری اقتدارگرایانه، تجددی آمرانه را در جهان اجتماعی ایرانیان پیش ببرد و با انقطاع از سنت ، یکسره آن را به کناری نهد. و البته تناقض این گفتار در آن است که به نحوی سرشتی ایرانیان را لایق تجدد نمیداند و نتیجتا با هسته تجددخواهی خویش لاجرم نسبت به غرب سیاسی نیز به دیده تمکین می نگرد و اساسا وابستگی به غرب سیاسی را در عرصه گفتاری خویش موجه و قابل دفاع می داند.

گفتار سوم اما عمیقا تحت تاثیر انقلاب بلشویکی روسیه است و اساسا وازه نهایی خود را نه از تجدد بلکه از "برابری" میگیرد. تجددستیزی ذیل عنوان سرمایه داری ستیزی را دنبال می کند و به دنبال تسخیر نهاد دولت و سایه افکن نمودن آن بر تمامی شئون جامعه مدنی و پیشبرد پروژه برابری از طریق نهاد دولت با توجه به سویه‌های روسی و لنینیستی‌اش می باشد. به همان سان که از تجددخواهی عبور کرده، از ناسیونالیسم نیز عبور نموده؛ پروژه برابری را حتی از طریق خرده جمهوریهای قومی و محلی نیز دنبال می نماید که از مهمترین‌شان میتوان به جمهوری شوروی گیلان و دولت فرقه دموکرات آذربایجان و جمهوری مهاباد قاضی محمد اشاره کرد.

گفتار چهارم نیز عمدتا یک سنتز و پیوندو زایش مفهومی – واژگانی میان گفتار سوم و مذهب تشیع است و با معجزه‌ای شکل می گیرد که آل احمد و بویژه علی شریعتی از سویی و مجاهدین بنیان گذار از دیگر سوی آن را برمی سازند. این گفتار که ۳۰ خرداد ۶۰ با انهدام و البته و البته انحطاط مواجه می شود، واژگانی چون مستضعف، استکبار، خلق، شیطان، غرب به مثابه شر، تجدد ستیزی به مثابه اسلامگرایی و از همه مهمتر "اندیشه بازگشت" را برای ایرانیان به ارمغان می آورد.

پنجمین آگاهی روشنفکرانه ایرانیان اما حاصل فروپاشی اتحاد شوروی و روند جهانی شدن تجدد و سرمایه از دیگر سوی است و گفتاری را سامان می دهد که از آن به لیبرالیسم جهان گرا میتوان تعبیر نمود. در این نوشتار نگارنده تنها با دو گفتار نخستین سروکار داشته، حد فاصل انقلاب مشروطه تا ۲۸ مرداد ، این دو گفتار و دو پروژه تجددخواهانه را مورد تحلیل قرار خواهد داد تا تفاوتهایی به فراخنای ملکم خان ناظم الدوله و یوسف خان مستشارالدوله و صد البته طالبوف تا سید حسن تقی زاده و فروغی و رضازاده شفق توضیح داده شود ؛ تا بدین سان چیستی و چرایی اختلاف دو جایگاهی که در یک سوی پهلوی پدر و پسر و در سوی دیگر محمد مصدق ایستاده است ، آشکار گردد!
 

۴- فلسفه سیاسی آبای کلیسا که بر فهم مسیحیت از هستی و انسان استوار بود، بر مدار دایره مفهوم "گناه نخستین" پرگار می چرخاند. در این فهم هبوط آدمی را با گناه نخستین در هم تنیده و انسان پس از گناه نخستین و هبوط دچار شر و نگون بختی گردیده است؛ شرارت و نگون بختی که تنها و تنها با خون مسیح رفع گردیده و در واقع مصائب مسیح کفاره آن گناه نخستین بوده است. از همین روی است که آگوستین قدیس در رساله شهر خدا، جامعه انسانی (شهر انسان) را از جامعه الهی جدا میکند و در واقع شهر انسان را چونان جامعه‌ای سرشار از شرارت و نگون بختی در برابر شهر خدا که جامعه‌ای مبتنی بر خیر،رستگاری و سعادت است؛ قرار می دهد. از منظر سنت آگوستین تنها پل میان شهر انسان و شهر خدا نیز "اعتراف به مثابه بازگشت از گناه نخستین" و توبه وطلب شفاعت از مسیح است.

این برجسته‌ترین آباء فلسفه مسیحی از زبان یوحنا و آنگاه مسیح می گوید: "از سیئات اعمال خود توبه کنید. زیرا که بهشت موعود، قلمرو سلطنت خدا، نزدیک است." (آگوستین، شر خدا، فصل ۱۸، بند چهل و نه)

پس از منظر فلسفه سیاسی مسیحی انسان دارای سرشتی شرارت بار است. این فهم بدبینانه و شرور پندارانه نسبت به انسان در فلسفه سیاسی مدرن و بویژه نزد نیکولو ماکیاولی و توماس هابز نیز میراث خویش را بازتولید نمود. توماس هابز ذات شرور انسان را در وضعیت نخستین جست. وضعیتی که جز بی‌نظمی، خشونت و درنده خویی آدمی رهاورد دیگری نمیتواند داشته باشد. بدبینی مسیحی به انسان تنها در هابز متوقف نشد؛ بلکه سنتی در فلسفه سیاسی روشنگری رقم زد که در تاریخ تجدد به محافظه کاری تعبیر گردید. سنتی از هابر تا ادموند بورک و از بورک تا اوکشات و کارل اشمیت در قرن بیستم ادامه یافت.

گفتار محافظه کاری واژگان نهایی (final vocabulary) چون خانواده، مذهب، فهم بدبینانه نسبت به انسان، دولت گرایی و حتی دولت خدایی، آمریت گرایی و نظم گرایی را در خود جای داده است. در چارچوب گفتار محافظه کار انسان به واسطه ذات شرور خویش بر مبنای اراده مختار خود نمی تواند به سوی خیر (happiness) حرکت کند. لذا باید قدرت فائقه‌ای با مهار اراده مختار خردگریز او ، وی را به سوی خیر سوق دهد. خیری که در جهان جدید پس از رنسانس به تجدد و قدرت فائقه ایکه از کلیسا و خدا به دولت انتقال یافته، بازتاویل گردیده بود!

در فهم متجددانه از خیر نزد ماکیاولی و پس از آن، خیر در روایت هایی این جهانی به واژگانی چون لذت، شادمانی، سود، ثروت و قدرت تغییر یافت؛ اما فهم بدبینانه نسبت به انسان باقی ماند تا در این گفتار آدمی هیچگاه نتواند بدون یاری و در واقع آمریت دولت به انسان تراز تجدد دست یازد و هرگز بدون اراده فرادستانه ، تمایلی از خود برای پذیرش مسئولیت سوژگی رها و خودبنیادی نشان نخواد داد.

بنابر این محافظه کاران تجددخواه هرگز به عقلانی بودن انسان و ورود خودبنیاد و خود خواسته انسان به "تجدد به مثابه عقلانیت" باور نداشته؛ لذا از تحولات آرام و اصلاحی و تحت کنترل دولت جهت گذار به تجدد دفاع می نمایند. از منظر محافظه کاران نظم اجتماعی مرجح‌ترین مطلوبیت آدمی است که تنها توسط دولت مقتدری که حافظ این نظم بوده باشد، امکان صیانت دارد.

محافظه کاری نزد توماس هابز حتی به از دست دادن تمامی اختیارات و آزادیها و در واقع حقوق بنیادین انسانها به نفع لویاتان، برای عبور از جامعه بدوی به جامعه مدنی، منتج می گردد تا جامعه مدنی تنها و تنها نزد دولت مقتدری که تعهدی به جمهور شهروندان ندارد و اساسا در فرآیند قرارداد اجتماعی، قراردادی بین او و شهروندان منعقد نمی شود؛ آرامیده باشد.

در مقابل محافظه کاران، سنت لیرالیسم که از قرن شانزدهم با شکستن بتهای آدمی توسط فرانسیس بیکن آغازیده بود؛ به شدت بر فهم خوشبینانه نسبت به انسان استوار است. برجسته‌ترین منزلگاههای لیبرالیسم در قرن ۱۷ ، ۱۸ و ۱۹ نزد جان لاک و امانوئل کانت رقم خورد. جان لاک قرارداد اجتماعی را کاملا در نقطه مقابل هابز و بر مبنای انسان خیرگرا و مختار لیبرال تعریف نمود. جان لاک گفت که انسان در وضعیت نخستین بر مبنای ذات خیر خویش در کمال تساهل، خوشبینی و شادکامی می زیسته است و تمامی افراد بشر بر مبنای فردیت و حقوق فطری فردی خویش بدون هیچگونه تعرض و تجاوزی به حقوق دیگری می زیسته اند. امری عرضی بر این زیست عارض شده است که برای حل آن آدمی متوسل به قرارداد اجتماعی بین خود شده تا دولت را شکل دهد و آنگاه با اعطای بخشی از حقوق خود به دولت و انعقاد قرارداد دوم با دولت، دولت حداقلی مدافع امنیت و آزادی شهروندان را رقم زند. دولتی که از آن به دولت شبگرد تعبیر میگردد!

امانوئل کانت در رساله "درباره روشنگری"اش پای از این فراتر نهاده و تاریخ انسان را به سه دوره بی‌سامانی (anomic)، برون سامان گری (heteronomic) و خودسامان گری و خودبسندگی (otonomic) تقسیم نمود.

از منظر کانت، انسان دوران فقدان نظم و شرارت محض و البته نظمهای بیرونی عمدتا دینی و یا تحمیلی توسط دولت را پشت سر نهاده و اکنون انسان متجدد انسان خودبسنده ایست که به نحوی خودگردان ، نظم دموکراتیک و مسئولانه و آزادانه خویش را می آفریند و به نحوی طبیعی روی به سوی خرد، آزادی و قانون دارد. انسان خودبسنده بدین سان خود عین تجدد است و در واقع پای به عرصه بلوغ و بزرگسالی نهاده و زمانه انقیاد و بندگی را پشت سر نهاده است. فهم کانت از انسان گرچه بعدا با تحدید حدود شناخت و امکان عمل او در نقادی اول و دومش از خوشبینی رساله روشنگری قدری دور شد؛ اما همواره و تا امروز از خوشبینانه‌ترین درکهای نسبت به انسان و انسان مدارانه‌ترین سامانه‌های نظری اخلاقی باقی مانده است.
 

۵- چنانکه پیشتر آمد انقلاب مشروطیت ایران در ۱۲۸۵ خ بدین معنا نخستین انقلاب به معنای قیام و ایستادگی شهروندان در برابر اراده دولت تا مرز برانداختن قدرت سیاسی مسلط، در مشرق زمین بود.

این انقلاب از دل سنتی روشنفکری درآمد که تبارش دستکم به ۵۰ سال پیش از آن و اعزام و بازگشت نخستین محصلین ایرانی به اروپا بازمی گشت. سنتی روشنفکری که تحت تاثیر انقلاب کبیر فرانسه و تفوق عصر جدید و نیروهای طبقاتی‌سیاسی متجدد بر نظم قدیم شکل گرفته و ذیل گفتار لیبرال‌ناسیونالیسم قابل توضیح و تفاهم می باشد. انقلاب مشروطه بر مبنای فهم لیبرال و خوشبینانه نسبت به انسان ایرانی و جهان اجتماعی ایرانیان و با این باور که ایرانیان به نحوی خودبسنده و خودگردان خواهان تجدد و ترقی می باشند و تنها دولت عقب مانده و تجددستیز است که با مداخله خود در برابر این گرایش مقاومت میکند و لذا باید قدرتش محدود و مشروط گردد تا جا برای اعمال اراده شهروندان تجددخواه گشوده شود؛ شکل گرفت. نسل اول روشنفکران ایرانی در پرسمان تجدد تقریبا با این آموزه زین العابدین مراغه‌ای هم نوا بودند که انسان ایرانی چون از دوران طلایی خویش و خویشتن خردگرای خود فاصله گرفته به فلاکت فعلی دچار آمده و دولت نیز مهمترین عامل این ازخود بیگانگی است؛ وگرنه ایرانیان ذاتا متمدن و متجدد هستند و تاریخ درخشانی از تمدن را پشت سر خویش نزد تاریخ به ودیعه نهاده اند.

پس از منظر لیبرالهای ایرانی نسل اول، انسان ایرانی میتواند به نحوی دموکراتیک و با اراده جمعی خویش متجدد گردد و در واقع ایرانیان شایستگی و آمادگی تجدد را دارند و میتوانند قدرت سلطنت را به نفع قانون برآمده از اراده خود از طریق نهاد پارلمان، مشروط و محدود کنند.

روشنفکران لیبرال بدین سان مهمترین کلمه گفتار خویش را در "یک کلمه" بیان می کنند. کلمه قانون!

این گفتار مظفرالدین شاه را نهایتا در ۱۴ مرداد ۱۲۸۵ وادار به صدور فرمان مشروطیت با دلالت تاسیس نهاد قانون و قانون گذاری برآمده از مردم مینماید؛ در برابر استبداد صغیر می ایستد و در مقابل آمریت استعماری روسیه و انگلستان با آن گفتار لیبرال‌ناسیونالیستی و خوشبینانه‌اش به ایران و انسان ایرانی می ایستد و از تمامیت پارلمان و قانون به مثابه تحقق اراده ایرانیان تا سر حد جان دفاع می کند.

متاسفانه جنگ اول جهانی و ورود بازیگران بازی بزرگ آسیا (روسیه تزاری و بریتانیا) به خاک ایران انقلاب مشروطه و آن معانی لیبرال، ملی گرایانه و تجددخواهانه روشنفکران نسل اول را با مخاطره و خلل‌های جدی مواجه می سازد تا به آرامی در حلقه‌ای در استانبول و برلین نسل دیگری از روشنفکران ایرانی ریشه دواند که تجربه ناکامی تجدد دموکراتیک در قالب مشروطیت از سویی و شرق شناسی آلمانی از دیگر سوی آن را به سمت گرایشات محافظ کارانه سوق داده، گفتار تجددخواهی محافظه کار را نزد آنان شکل دهد.

در این فهم که در میان حلقه‌ای از روشنفکران و کنشگران سیاسی تجددخواه چون سید حسن تقی زاده، کاظم زاده ایرانشهر و رضازاده شفق عمدتا در شهر برلین و حول نشریه ایرانشهر شکل گرفت و با بدبینی نسبت به انسان ایرانی و فرودستی نسبت به استعمار همراه بود؛ نهایتا جهان اجتماعی ایران فاقد آمادگی برای تجدد دانسته شده و ادعا می شد که ایرانیان نه به نحوی خودبسنده بلکه با عاملیت و تحمیل تجدد توسط یک دولت مقتدر و اقتدارگرا است که از وضعیت امتناع ترقی خارج شده؛ میتوانند وارد جهان جدید شوند.

تجددخواهان محافظه کار ازهمین روی پدیده استعمار را به رسمیت شناخته؛ بجای تقابل با آن راه تعامل در پیش گرفته؛ حتی استعمار را بخشی از فرآیند متجددسازی ایرانیان قلمداد نمودند.

شرق شناسی فرانسوی و بعدا آلمانی نیز که از دهه ۱۸۸۰ به موفقیت در رازگشایی از تاریخ ایران باستان و خط میخی موفق گردید؛ تاریخ امپراتوری هخامنشی را برای ایرانیان بازنمایی نموده بود؛ در معتبرسازی دگرباره نهاد دولت در این کشور نقش اساسا ایفا میکند تا نهایتا گفتار محافظه کاران تجددخواه پس از کودتای ۳ اسفند کارگزار اعظم خویش را در جامه رضاخان بیابد.

رضاخان دقیقا همان چیزی است که محافظه کاران می خواهند. نسبت به تجدد خوشبین و نسبت به انسان ایرانی بدبین است؛ استعداد شکل دادن به دولت ملی و اقتدار بخشیدن به دولت را دارد و نهایتا می تواند تجدد را به نحوی آمرانه پیش ببرد. بدین سان فراکسیون تجدد در مجلس پنجم شورای ملی رضاخان را به پادشاهی می رساند! کوششی که با مخالفت سیاستمدار لیبرال متعهد به پروژه لیبرال دموکراتیک مشروطیت – دکتر محمد مصدق- مواجه می گردد.

رضا شاه در مدت سلطنت ۱۶ ساله‌اش به راستی موفق میگردد تا تجددخواهی محافظه کارانه را پیش ببرد و بویژه وجه ابزاری و مبتنی بر عقلانیت ابزاری تجدد را با کاربست منش نظامی و اقتدارگرایانه خویش پیش راند.

او راه آهن می سازد؛ پل می سازد؛ کارخانه و فرودگاه و راه شوسه و حتی نیروی دریایی و هوایی تاسیس می کند؛ اما مجلس و مطبوعات و هر جای دیگری که محل تحقق و تبلور خرد فرهنگی تجدد میتواند باشد؛ را بر نمی تابد!

سرنگونی رضاشا در شهریور ۲۰ و تضعیف نهاد سلطنت در طول این دهه ، شرایط را برای بازگشت خرده ریگ مشروطیت فراهم می سازد تا آخرین مدافع مشروطه پیش از پرانتز تاریخی رضاشاه به عرصه سیاسی کشور بازگردد. دیری نمی پاید که دکتر مصدق گفتار لیبرال‌ناسیونالیسم را تاویل سیاسی و احیاء می نماید. از سر وجه لیبرال آن مطالبه انتخابات آزاد را مطرح می کند و با اتکاء به وجه ناسیونالیستی‌اش مطالبه ملی شدن نفت و انتقال زمام نفت ایران به ایرانیان را طلب می نماید.

مصدق بار دیگر ایرانیان تبعید شده از سیاست را به این عرصه باز میگرداند و سیاست را امری گره خورده با حیات روزمره ایشان می نماید.

عرصه عمومی ایرانی را گسترش می دهد و آنچنان فراخنایی برای کنش ارتباطی ایشان می گشاید که حتی حزب توده نیز که به سبب ترور نافرجام ۱۳۲۷ غیرقانونی اعلام شده، موفق به انتشار وسیع نشریات خویش و عضوگیری و حیات سیاسی‌اجتماعی میگردد. و این مه مرهون تجددخواهی خودبنیاد و فهم خوشبینانه لیبرالها نسبت به انسان ایرانی است.

کار تا بدانجا پیش میرود که دکتر فاطمی از مرزهای مشروطیت پای فراتر می گذارد و با خوانشی رادیکال از لیبرالیسم سخن از جمهوریت به میان می آورد.

کودتای ۲۸ مرداد اما در کنار عاملیت غیرقابل کتمان و انکار خارجی، حاصل ستیزش پادگفتار تجددخواهی محافظه کار با تجددخواهی لیبرال دکتر مصدق نیزهست.

چه؛ محافظه کاران سیاسی وابسته به دربار و البته روشنفکران محافظه کاری چون داریوش همایون و احسان نراقی در توضیح رخداد کودتا عمدتا به دلالتها و واژگان محافظه کارانه‌ای که ترجیع بند آن "بدبینی نسبت به انسان ایرانی" است؛ ارجاع میدهند!

بدین سان تجددخواهان محافظه کار با فرض انسان غربی به مثابه انسان تراز تجدد، ایرانیان و جامعه ایرانی را فاقد خودبسندگی برای زیست در جهان جدید دانسته، تجدد را به رخدادی آمرانه تبدیل می کنند که جز از طریق دولتی اقتدارگرا که حتی میتواند منتج به کاربست خشونت عریان چون کودتا شود، قابلیت پیشبرد و تحقق ندارد.

 

نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.  

 
ارسال به :


نظرات
ارسال نظر
مشخصات فردی من را به خاطر داشته باش

*نظرات حاوی کلمات و عبارات رکیک و غیر اخلاقی و همچنین توهین و افترا منتشر نخواهد شد .
**از نوشتن نظر خود به صورت فینگلیش خودداری نمایید.
***از اینجا فینگلیش را به فارسی تبدیل کنید.