شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۸ -
- 21 Sep 2019
21 محرم 1441 آخرین به روز رسانی : ساعت ۱۴:۱۷ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
اشتباهاتِ گذرا یا خشونت های  ناموجه
هفدهمین ویژه نامه ی جرس ، اختصاص به اعدام‌های ۶۷ و خشونت‌های دهه ی ۶۰ دارد. گفتگو با عبدالعلی بازرگان، یوسفی اشکوری، مستوره احمدزاده و رضا معینی به همراه گزارشی به روایت بازماندگان و یادداشت‌های اختصاصی جرس را در این ویژه نامه بخوانید


گزارش

اعدام‌های ۶۷ از زبان بازماندگان / فیروزه رمضانزاده
هیات مرگ در تابستان ۶۷؛ نامهایی که با فاجعه پیوند خورد /رضا حقیقت نژاد


گفتگو

 پرونده اعدامهای ۶۷ بسته نمی‌شود / گفتگو با رضا معینی 
 حساسیت به اعدام‌های ۶۷ جلوی تکرار آن را می‌گیرد /گفتگو با یوسفی اشکوری
اگر ادب دوستي داريم، ادب دشمني و انتقام هم داريم /گفتگو با عبدالعلی بازرگان
 رسیدگی به اعدام‌های ۶۷ نیازمند اراده ملی است / گفتگو با مستوره احمدزاده


یادداشت


کشتار ۶۷، مرتکبان دیروزو متهمان امروز /علی ایزدی
ایران فردا و تونل وحشت دهه ۶۰ / مرتضی کاظمیان
گذشته را نمی شود جبران کرد! / طاهاپارسا
کشتار شصت و هفت در جامعه مجازی / سیدابراهیم نبوی 


-------------------------------------------------------------------------------


اعدام‌های ۶۷ از زبان بازماندگان /فیروزه رمضانزاده

جرس: در جریان اعدام‌های سال ۱۳۶۷که هم چنان ابعاد بسیاری از آن فاجعه حقوق بشری پر از ابهام و رازهای پیچیده است، شمار بسیاری از اعضای گروه‌های مخالف جمهوری اسلامی به ویژه گروه‌های چپ به جوخه‌های اعدام سپرده شدند. روند این اعدام‌ها از پنجم مردادماه ۱۳۶۷ آغاز و تا روزهای پایانی شهریور‌‌ همان سال ادامه داشت.آیت الله حسینعلی منتظری که در آن زمان نسبت به اجرای این اعدام‌ها اعتراض کرده بود در کتاب خاطرات خود، تعداد اعدام شدگان را رقمی بین ۲۸۰۰ یا ۳۸۰۰ تن برآورد کرده و تایید کرده بود که رقم دقیق را به‌خاطر ندارد، اما مدافعان حقوق بشر این رقم را نزدیک به پنج هزار تن اعلام کرده‌اند.


بنابرآنچه مسئولان حکومتی ادعا می‌کنند، حکم اعدام این زندانیان که بخشی از آن‌ها از اعضای سازمان مجاهدین خلق بودند و بخشی از اعضای دیگر تشکل‌های مذهبی یا چپ بودند به دلیل انجام عملیات مسلحانه سازمان مجاهدین خلق برای سرنگونی جمهوری اسلامی و احتمال تبانی و شورش در زندان به قصد پیوستن به عملیات اجرا شد.


افرادی که بیشتر آن‌ها در زمان اعدام یا در حال گذراندن حکم حبس خود بودند و یا با وجود سپری شدن دوران محکومیتشان هنوز در زندان به سر می‌بردند.


جرس با هدف ریشه یابی وارزیابی این رویداد تاریخی با برخی از بازماندگان این فاجعه تاریخی گفت‌و‌گو کرده است. هرچند، هنوز بسیاری از زوایای مبهم این واقعه ازجمله، ارزیابی دقیق از شمار قربانیان، انگیزه‌ها و دلایل این اعدام‌ها همچنان برای همگان واضح و روشن نشده است.


شیوا محبوبی، سخنگوى کمیته مبارزه براى آزادى زندانیان سیاسی که خود از سال ١٣۶٣ تا١٣۶۶ تجربه زندان را داشته است می‌گوید: «در زمان دستگیری حدود ١۶ سال داشتم. بسیارى از همکلاسی هاى من در دهه شصت و مشخصاً در سال ١٣۶١ و ۶٢ دستگیر و تعدادى اعدام شدند.»


وی در ادامه می‌افزاید: «در آن زمان خانواده‌ها اطلاع نداشتند که فرزندانشان اعدام می‌شوند. معمولاً زمانى که در مقابل زندان بودند و منتظر ملاقات فرزندانشان بودند به آن‌ها گفته می‌شد فرزندشان اعدام شده و یا در برخى موارد به در خانه آن‌ها رفته و به آن‌ها خبر می‌دادند.»


این زندانی سابق سیاسی تاکید می‌کند: «براى مثال وحیده وحیدى، دوست صمیمى و هم مدرسه‌ایم که دختر بزرگ خانواده‌اش بود در سال ١٣۶٢ تقریباً بعد از یک سال در حالى که حدود ١۵ یا ١۶ ساله بود اعدام شد. تا جایى که من شنیده‌ام پاسدارى با یک جعبه شیرینى به در خانه آن‌ها آمده بود و به مادرش گفته بود که دخترش را قبل از اعدام به عقد وی در آورده‌اند چرا که باکره بوده است و این چنین خبر اعدام وحیده را به مادرش دادند. جسد وحیده را طبعاً به او تحویل ندادند. چه در آن موقع و چه تا به حال. هرگز جرات نکردم از مادر وحیده بپرسم که چگونه خبرمرگ دخترش را به او داده‌اند. البته همراه با وحیده وحیدى تعداد بیشترى در‌‌ همان سال دستگیر شدند، گفته شده است که ١۶ دختر همزمان به اعدام محکوم شدند.»


مهدی رضوی یکی دیگر از بازماندگان جان باختگان دهه شصت نیز می‌گوید: «در سال شصت بار‌ها و بار‌ها از طرف سپاه و دیگر نهاد‌های مربوطه بامنزل پدر من در وقت‌های مختلف و از جمله نیمه‌های شب تماس می‌گرفتند و می‌گفتند که پسرتان را کشته‌ایم بیایید جنازه‌اش را تحویل بگیرید. تا اینکه این واقعه در نیمه دوم مهر شصت اتفاق افتاد که شرحش بماند. وقتی که این بار خبر داده شد هیچ کس باور نکرد و او را که حدود بیست و پنج سال داشت پس از یک روز از خبر نا‌پیدایی‌اش کشته و بی‌خبر دفن کردند. در پی اعتراض پدرم او را هم دستگیر کرده و با گرفتن تعهد حرف نزدن در این مورد آزاد کردند و او خاموش شد و کمتر از سه ماه بعد با ایست قلبی  درگذشت. پدرم موقع مرگ فقط پنجاه و هفت سال داشت.»


امیر نیلو، فعال حقوق بشر و زندانی سیاسی سال‌های دهه شصت است که سپتامبر ۲۰۱۳ در نشست جانبی کارزار افشای نقض حقوق بشر در بیست و چهارمین اجلاس حقوق بشر در ژنو با موضوع «دقایق قبل از اعدام» سخنرانی کرد.


این فعال حقوق بشر نیز دراین زمینه می‌گوید: «نحوه اطلاع رسانی خبر اعدام به خانواده‌ها در آن زمان متفاوت بود. به نظرم اطلاع رسانی‌ها به نوعی کینه توزانه بود. نحوه اطلاع رسانی به خانواده‌ها به دور از روحیات انسانی بود. برای نمونه مادر یک زندانی برای ملاقات به زندان مراجعه می‌کرد به او می‌گفتند ملاقات ندارد چون اعدامش کرده‌ایم. یا به صورت تلفنی به خانواده فرد اعدام شده زنگ می‌زدند و به عمد سوال می‌کردند که شما چه نسبتی با این فرد دارید؟ بعد به او می‌گفتند که دختر، پسر یا همسرتان اعدام شده است. آنچه در دهه شصت اتفاق افتاد شبیه سال‌های کودتا درترکیه است که به سال‌های خاکستری معروف شده بود.
وی تاکید می کند:« پس از شنیدن خبر اعدام هم خانواده‌ها از حق عزاداری که حق طبیعی هر خانواده‌ای به شمار می‌رود محروم بودند. به جز تعداد انگشت شماری از نزدیکانی که خطر حضور در مراسم عزاداری را به جان می‌خریدند بسیاری از بستگان خانواده عزادار از ترس اینکه مبادا برای خودشان گرفتاری ایجاد شود در مراسم عزاداری فرد اعدام شده شرکت نمی‌کردند. از سوی دیگر در بسیاری از موارد به ویژه در شهرستان‌های کوچک اجازه خاک سپاری افراد اعدام شده صادر نمی‌شد از این رو خانواده‌ها مجبور می‌شدند عزیزان خود را در حیاط و باغ خانه خودشان دفن کنند.»


مینا زرین، فعال سیاسی و جنبش زنان و از زندانیان سیاسی دهه شصت نیز می‌گوید: «بعد از کشتار تابستان ۶۷، خانواده‌ها در اولین ملاقات‌ها در مهر و آبان‌‌ همان سال به ما در بند سه آسایشگاه زنان طبقه سوم زندان اوین، خبر اعدام را دادند. خانواده‌ها با حالتی مشوش و با اضطراب و همدل با خانواده‌های اعدامی خبر را به ما انتقال دادند و نگران شدید وضعیت همگی ما بودند. ما زنان سالن از طریق ملاقات‌ها خبردار شدیم.


این فعال سیاسی می‌افزاید: «بعد از آزادی در سال ۶۹ به خاوران رفتم در آنجا خانواده های بسیاری بودند که دو سال از اعدام فرزندانشان می‌گذشت چند قبر در آنجا بود و زمینی بی‌آب و علف که به هیچ قبرستانی شبیه نبود. در آنجا با خانواده‌ها به سخن می‌نشستم، آنان می‌گفتند که آنان را به کمیته‌های مختلف تقسیم کرده بودند و در آن کمیته‌ها فقط به یک نفر وسایل و ساک اعدامی را می‌دادند، یا به بعضی‌ها فقط زنگ زده بودند که فرد زندانی اعدام شده است.»


به گفته این زندانی سابق سیاسی، «در سال ۶۹ که به خاوران می‌رفتم مادران و همسران در ناباوری سنگی یا کلوخی را در گوشه‌ای از خاک خاوران گذاشته و آن را سجده می‌کردند. آن مادران در پی جسد فرزندانشان بودند و‌گاه گریه می‌کردند و‌گاه ناسزا به رژیم می‌گفتند و ‌گاه درخت کاج را در یک خاک می‌کاشتند تا آبادی و سبزی را به خاک بیاورد و به آن زمین بی‌آب و علف نگاه می‌کردند که در کدامین قسمتش فرزندشان را به خاک سپرده‌اند. آنان با بغض و کینه حرف می‌زدند و ما نظاره گر بودیم. من گل روی مزارهای بی‌نام و نشان می‌گذاشتم و ترس خانواده‌ها این بود که بروید شما را دوباره می‌گیرند ولی من دلم می‌خواست آن مادران را ببینم و در کنار آنان و قبرهای بی‌نام نشان بمانم.»


ایرج مصداقی که از هواداران پیشین سازمان مجاهدین خلق است به مدت ده سال یعنی از ۱۳۶۰ تا ۱۳۷۰، حبس در زندان‌های قزلحصار، اوین و گوهر دشت را تحمل کرده است. او در سال ۱۳۷۳ پس از خروج اجباری از ایران چندین کتاب درباره وضعیت زندان‌های جمهوری اسلامی منتشرکرد ازجمله کتاب «تمشک‌های ناآرام» او از مجموعه چهار جلدی « نه زیستن نه مرگ » حاوی اسناد و تحلیلهایی درباره اعدام‌های دسته جمعی سال ۱۳۶۷ است.


او نیز در این زمینه می‌گوید: «بر اساس آنچه به نقل از دیگران شنیده‌ام هنگام ملاقات‌ها، زمانی که هنوز خانواده‌ها از اعدام‌ها اطلاعی نداشتند بسیاری از خانواده‌ها که فرزندانشان اعدام شده بودند پشت در زندان منتظر بودند مسئولان زندان به دروغ با عنوان کمک خرجی زندانی از برخی از آن‌ها پول می‌گرفتند در حالی که آن فرد زندانی پیش‌تر اعدام شده بود. یا بعضاً مسئولان زندان در مقابل مادر یا همسر یا فرزند زندانی اعدام شده خبر اعدام را اعلام می‌کردند. وقتی با ناراحتی و شیون خانواده‌ها روبرو می‌شدند با پرخاش تهدید می‌کردند که او «منافق» و «ضد انقلاب» بوده باید خوشحال باشید که به «جهنم» واصل شده است.»


وی از به فردی به نام ابراهیم‌پور یاد کرد و گفت: «جنازه این زندانی سیاسی را در عمق سطحی جنگل دفن کردند همین مساله باعث شد که بخشی از بدن وی توسط حیوانات جنگل دریده شود. به ناچار، خانواده وی جنازه را از خاک درآوردند و در جای دیگری دفن کردند.»


 ***

هیات مرگ در تابستان ۶۷؛ نامهایی که با فاجعه پیوند خورد /رضا حقیقت نژاد


جرس
: « اول محرم شد، من آقای نیری که قاضی شرع اوین و آقای اشراقی که دادستان بود و آقای رئیسی معاون دادستان و آقای پورمحمدی که نماینده وزارت اطلاعات بود را خواستم و گفتم الآن محرم است حداقل در محرم از اعدام‌ها دست نگه دارید، آقای نیری گفت ما تا الآن هفتصدوپنجاه نفر را در تهران اعدام کرده‌ایم، دویست نفر را هم به عنوان سر موضع از بقیه جدا کرده‌ایم کلک این‌ها را هم بکنیم...» (خاطرات آیت الله منتظری، صفحه 635)

آنگونه که از متن خاطرات مرحوم آیت الله منتظری بر می‌آید، در ماجرای اعدام‌های سال ۶۷، هیاتی ۴ نفره دست اندرکار بوده‌اند: سید ابراهیم رئیسی (معاون دادستان) مرتضی اشراقی (دادستان تهران و حاکم شرع دادگاه ویژه روحانیت)، حسینعلی نیری (قاضی) و مصطفی پورمحمدی (نماینده وزارت اطلاعات).

با این حال در همه سال‌های گذشته، نام هیات سه نفره معمول شده است. شاید ریشه آن به نامه مورخ ۶ مرداد ۶۷، آیت الله خمینی باز می‌گردد: «کسانی که در زندان‌های سراسر کشور بر سر موضع نفاق خود پافشاری کرده و می‌کنند، محارب و محکوم به اعدام می‌باشند و تشخیص موضوع نیز در تهران با رای اکثریت آقایان حجت الاسلام نیری دامت افاضاته (قاضی شرع) و جناب آقای اشراقی (دادستان تهران) و نماینده‌ای از وزارت اطلاعات می‌باشد... آقایانی که تشخیص موضوع به عهده آنان است، وسوسه و شک و تردید نکنند و سعی کنند اشدا علی الکفار باشند...» این توصیه آخر را هیات سه نفره به جان خریدند: «در همین قم یکی از مسئولین قضایی آمد پیش من و از مسئول اطلاعات قم گله می‌‎کرد که می‌‎گوید تندتند این‌ها را بکشیم از شرشان راحت شویم.» (خاطرات آیت الله منتظری، صفحه ۶۲۸) «یکی از قضات خوزستان آمد پیش من خیلی ناراحت بود می‌‎گفت:» در آنجا تند تند دارند اعدام می‌‎کنند »(ه‌مان، صفحه ۶۳۲)

 

اشراقی، مامور گمنام


مرتضی اشراقی، گمنام‌ترین عضو هیات سه نفره مرگ است. رضا تاجداری، معاون اداری دانشگاه جندی شاپور اهواز که روزگاری معلم جغرافیای مرتضی اشراقی بوده، او را چنین توصیف کرده است: «شاگرد من در دانشسرای عالی گلپایگان بود، واقعش تیپ معتقد به مبانی دین و اخلاق نیکو، نبود، در درس هم بسیار بی‌استعداد و پخمه بود، اما می‌شنوم در خیلی چیز‌ها که از شأن آدمی به دور است بسیار خوش استعداد هستند، خیلی محافظه کار و ترسو هم تشریف داشتند، ایشان حالا خدا را هم بنده نیستند و با حُجَج اسلام و از ما بهتران فالوده می‌خورند.» اشراقی متولد گلپایگان بود. او تحصیلات حقوقش را که در دانشگاه تمام کرد، جذب دستگاه قضایی شد و خیلی زود هم مراتب عالی را طی کرد. نخستین سمت عالی ش را در اصفهان گرفت و دادستان شد. اندکی بعد راهی جای علی رازینی را گرفت در دادستانی تهرانی و سپس سمت‌هایی چون ریاست مجتمع قضایی نیروهای مسلح و حاکم شرعی دادگاه ویژه روحانیت شد. او اگرچه حقوق خوانده و از خانواده‌ای حوزوی نبود ولی با بسیاری از روحانیون همنشینی و نزدیکی داشت. چهره‌هایی چون علی رازینی و ابراهیم رئیسی، از جمله همکاران اشراقی در قوه قضائیه آن دوران بوده‌اند.

برخی عقیده دارند او رئیس هیات سه نفره بوده است. با این حال شکی نیست او در اجرای دستور آیت الله خمینی به شدت قاطع بود. ایرج مصداقی یکی از بازماندگان اعدام‌های ۶۷ می‌نویسد: «روزهای متوالی در راهرو مرگ زندان گوهردشت شاهد بودم که وی شخصا در مراسم اعدام زندانیان نیز شرکت می‌کرد. به بیماران قطع‌نخاعی و فلج مادرزاد نیز رحم نکرد.» او همچنین به نقل از اشراقی درباره علت اجرای قاطع چنین دستوری، نوشته است: «من مأمور و معذور بودم و دل شیر می‌خواست ایستادن در برابر حکم امام، بزرگترهاش هم جیک نزدند.» از سرنوشت اشراقی، در ایام پس از اعدام‌های ۶۷ گزارش دقیقی منتشر نشده است. مدتی در یکی از شعب دیوان عالی کشور مشغول به کار شده و پس از بازنشستگی از دستگاه قضایی، دفتر وکالت راه انداخته است.

 

نیری، مامور مشهور


حسین‌علی نیری را باید مشهور‌ترین مامور ۶۷ دانست. او در آن زمان ۳۲ ساله بود، جوانی نزدیک به آیت الله محمدی گیلانی که خود دستی بر تنور اعدام مخالفان داشت. نیری ۵ سال از اجرای دستور قتل عام ۶۷، به عنوان قاضی شرع زندان اوین منصوب شد و به گفته خودش همکاری و دوستی نزدیکش با اسدالله لاجوردی آغاز شد. خصومت نیری نسبت به مجاهدین خلق نیز در همین دوران، پرورانده شد: «من در جریان پرونده‌های منافقین و چپی‌ها بودم و این را عرض می‌کنم که منافقین بسیار بد‌تر از چپی‌ها بودند. لاجوردی این‌ها را عوامل دست نشانده بیگانگان می‌دانست و می‌گفت این‌ها وابسته به جای دیگری هستند و اصلاح پذیر نیستند و اگر هم ظاهرا توبه کنند، اما در اصل نقشه دیگری دارند. »با همین ذهنیت، در ماجرای اعدام‌های ۶۷ به روایت برخی مورخان و بازماندگان این قتل عام، چهره اصلی بود. به نوشته ایرج مصداقی، «ریاست هیئت قتل‌عام با نیری بود و هرگاه که به هر دلیل نمی‌توانست در دادگاه شرکت کند، مبشری جایگزین او می‌شد. هیچ‌گاه این دو در یک دادگاه با هم ظاهر نمی‌شدند. درست مانند آن است که دو آخوند در آن واحد بر یک منبر بنشینند. »

مهدی اصلانی از جمله بازندماندگان ۶۷ می‌گوید: «اسم هیأت بر جلسات گذاشته بودند، نه دادگاه، حق دادن حکم اصلی با آقای نیری بود ولی به هر صورت دو نفر دیگر هم مؤثر بودند. این هیئت مدام بین اوین و گوهردشت در تردد بود.» وی درباره نحوه محاکمه‌اش هم گفته است: «نوبت من شد و من را به داخل اتاق بردند، چشمبندم را برداشتند و آقای نیری از من پرسید: مسلمانی یا مارکسیستی؟ این کلیدی‌ترین سؤالی بود که از چپ گرا‌ها پرسیده می‌شد. سرنوشت کسانی که می‌گفتند مارکسیستند از قبل مشخص شده بود و حاج آقا نیری با دست می‌گفت ببریدش به چپ، به همین سادگی [این دستور نیری به معنای اعدام بوده است]. اما کسانی که در مقابل این سؤال، گفت‌و‌گویی آغاز می‌کردند و پاسخ‌های متفاوتی می‌دادند، سرنوشتهای متفاوتی در انتظارشان بود... گفتم که مسلمانم ولی نماز نمی‌خوانم، چون هنوز این باور در من جای نیفتاده بود که دارند زندانی‌ها را می‌کشند و فکر می‌کردم مرا هم با کابل خواهند زد. وقتی گفتم نماز نمی‌خوانم آقای نیری گفت که مرا به سمت چپ ببرند، آقای اشراقی که دادستان بود گفت: «حاج آقا، غلط می‌کند نخواند! می‌خواند، ببرین سرش را بتراشید، فرم را بدهید امضا کند، نماز هم می‌خواند.» او پس از اجرای حکم اعدام‌ها ارتقاء مقام یافت و دی ماه ۶۷، در کنار یار غار خویش یعنی ابراهیم رئیسی از آیت الله خمینی حکم تازه‌ای دریافت کرد تا براساس آن «فارغ از پیچ و خم‌های اداری» به برخورد جدی با مسائل در شهرهای سمنان، سیرجان، اسلام آباد و درود رسیدگی کند.

در همین ماه، آیت الله خمینی بار دیگر به این دو نفر دستور می‌دهد «طبق آنچه تشخیص می‌دهند» به باقیمانده پرونده‌های مربوط به مخالفان نظام در شورای عالی قضایی رسیدگی و احکام خدا از جمله حدود و قصاص رسیدگی کند. آنچه از نامه نگاری‌های نیمه دوم سال ۶۷ بر می‌آید، آیت الله خمینی اعتماد ویژه‌ای به وی داشته و در بسیاری از موارد با نادیده گرفتن استقلال و اختیارات دستگاه قضایی، نیری را مسئول رسیدگی به پرونده‌های قضایی کرده است. به عنوان نمونه در بهمن ۶۷، وی در دستوری به آیت الله موسوی اردبیلی، رئیس وقت قوه قضائیه می‌نویسد: «در تنکابن اعمال خلاف عفتی رخ داده است... یکی از افراد قاطع قوه قضاییه، چون آقای نیری را به آن شهر فرستاده تا سریعا حکم خدا را جاری نمایند.» سه ماه بعد نیری مسئولیت رسیدگی و در واقع مصادره سریع‌تر باقیمانده اموال وابستگان رژیم پهلوی را دریافت می‌کند. شهریور ۶۸، آیت الله خامنه‌ای با اشاره به اعتماد ویژه آیت الله خمینی به نیری ماموریت ویژه او در رسیدگی به اموال وابستگان رژیم پهلوی که به اموال ولی فقیه مشهور شده بودند را تمدید تا روزبروز بر دایره اموال ستاد فرمان اجرایی امام بیفزاید. وی علاوه بر این مسئولیت‌ها، به عنوان معاون قضایی دیوان و قائم مقام دیوان عالی کشور منصوب و این سمت را تا شهریور امسال بر عهده داشت. او دو هفته پیش با حکم صادق لاریجانی، رئیس دستگاه قضایی، به جای کاظم صدیقی به عنوان رئیس دادگاه انتظامی قضات منصوب شد.


پورمحمدی، مامور مرموز


به‌‌ همان اندازه که در دستگاه قضایی، رئیسی و نیری رفیق و شفیق بوده‌اند، پورمحمدی هم یار غار علی رازینی بوده و ماموریتشان برای حذف مخالفان را حتی زود‌تر از آن زوج دیگر شروع کرده بودند. رضا فانی یزدی، یکی از بازماندگان اعدام‌های ۶۷ درباره او نوشته است: «یادم از اعدام‌های دهه شصت افتاد. از اولین روز دیدن او که در سلول انفرادی به سراغم آمد و ملاقات‌های بعدی با او. یادم افتاد از روزهایی که در بند ۱ و ۲ و قرنطینه و سلول‌های انفرادی زندان وکیل آباد او را دیده بودم و هربار او از مرگ و اعدام گفته بود و تهدید به اعدام‌ام کرده بود. یادم افتاد که او برای غلام حسین اهرابی که در بازداشتگاه‌های سپاه با هم آشنا شده بودیم تقاضای حکم اعدام کرد و رازینی، رفیق و همکار و هم مدرسه‌ای‌پور محمدی، حسین را که تازه فرزندش به دنیا آمده بود به اعدام محکوم کرد و او را در ناباوری تمام به دار زدند. یادم افتاد که اولین اعدام سیاسی در ملاء عام توسط جرثقیل در محل نماز جمعه در صحن موزه امام رضا را رازینی و پورمحمدی عملی کردند.»

با وجود چنین کارنامه‌ای، نام او زمانی مشهور شد که در مقام نماینده وزارت اطلاعات، عضو هیات سه نفره مرگ شد. علت انتخاب وی نیز معلوم بود. وی تا سال ۶۵ به عنوان قاضی در دستگاه قضایی مشغول به خدمت بود و به تازگی وارد دستگاه امنیتی شده بود. عضویت در چنین هیاتی البته تنها اتهامش نبوده است. او به مشارکت در ترور مخالفان ایران در خارج از کشور و قتل‌های زنجیره‌ای سال ۷۷ هم متهم شده که تاکنون دو بار نقش خود در این ماجرا‌ها را تکذیب کرده ولی هرگز اعدام‌های ۶۷ سخن نگفته است. پورمحمدی هم مانند نیری پس از سال ۶۷، ترفیع مقام گرفت، هم در دستگاه امنیتی و هم در نهادهای سیاسی و قضایی. رییس اطلاعات خارجی و جانشین وزیر اطلاعات، وزیر کشور دولت احمدی‌نژاد، رئیس امور سیاسی – اجتماعی دفتر آیت الله خامنه‌ای، رئیس سازمان بازرسی کل کشور از دوران هاشمی شاهرودی و وزیر دادگستری دولت روحانی، مهم‌ترین سمت‌هایی هستند که او در ۱۵ سال گذشته دریافت کرده است. ماه گذشته پس از معرفی وی به عنوان وزیر پیشنهادی دادگستری، سازمان‌های دیدبان حقوق بشر، گزارشگران بدون مرز و کمپین بین‌المللی حقوق بشر در ایران در بیانیه‌ای با تأکید بر «نقض حقوق بشر» از سوی پورمحمدی، روحانی خواستند فرد دیگری به جای او معرفی شود. این درخواست نادیده گرفته شد و برخی بر نقش وی در تسهیل شرایط زندانیان انتخاب ۸۸ تاکید دارند. این رویه تازه در کنار ماجراهای او و احمدی‌نژاد در دوران وزارت کشور و ریاستش بر سازمان بازرسی کل کشور، سبب شده که زندگی او همچنان در پرده‌ای از ابهام و سوال باقی بماند. او همچنان مرموز‌ترین عضو هیات سه نفره مرگ است، هیاتی که جان هزاران تن را در مدتی کوتاه گرفت تا شاید آتش انتقام و خشم رهبر خویش را فرو بنشانند.


***


رضا معینی؛ پرونده اعدامهای ۶۷ بسته نمی‌شود /مژگان مدرس علوم


جرس: رضا معینی مسوول بخش فارسی سازمان گزارشگران بدون مرز که برادر و سه تن دیگر از بستگانش را در جریان اعدام‌های جمعی سال ۱۳۶۷ از دست داده است، با تاکید بر اینکه شناسایی حق قربانیان یک مسئولیت اخلاقی و وظیفه سیاسی یک دولت است می‌گوید: «تا مسئله اعدامهای دسته جمعی ۶۷ حل نشود جامعه ایران در معرض خطرهای جدی قرار دارد و آزادی، دموکراسی و بسیاری از ایده آل‌های بشری بدون شناسایی حق قربانیان و مسئله دادخواهی آن‌ها غیرقابل حل است.»

متن کامل گفتگوی «جرس» با رضا معینی از بازماندگان اعدامهای دهه شصت در پی می‌آید:


قریب به یک ربع قرن از اعدامهای دهه شصت می‌گذرد. در ابتدا بفرمایید پیگیری‌ها و روند رسیدگی به شکایات بازماندگان قربانیان چگونه بوده است؟

واقعیت این است که در دی ماه ۱۳۶۷ خانواده‌های قربانیان در‌‌ همان روز‌ها که ابعاد این جنایات مشخص شده بود، نامه‌ای به دادگستری ایران که در آن زمان حسن حبیبی سرپرست آن وزارتخانه بود، ارائه دادند. در آن نامه خواسته‌های مشخصی را طرح کرده بودند و می‌توان گفت آن نخستین شکواییه خانواده‌ها بود که تا امروز هیچیک از دولت‌های جمهوری اسلامی با توجه به مسئولیت‌هایی که داشتند، پاسخگوی این نامه نبودند.


می‌توانید اشاره‌ای به مطالبات خانواده‌ها در آن نامه داشته باشید؟

خانواده‌ها به طور مشخص خواهان اعلام تعداد اعدام‌ها، محل دفن اعدام شدگان، چرایی این اعدام‌ها و پس دادن وسایل اعدام شدگان بودند. این نامه سه بار دیگر تکرار شد. دوبار برای سید محمد خاتمی در زمان ریاست دولتشان ارسال شد که متاسفانه به هیچکدام از آن‌ها پاسخی داده نشد. اما دادخواهی در مورد نقض فاحش حقوق بشر و آنچه که در ادبیات حقوق بین المللی نسبت به اینگونه جنایات مانند اعدامهای دسته جمعی ۱۳۶۷ که مصداق بارز جنایت علیه بشریت بود شامل مرور زمان نخواهد شد. این دادخواهی به شکل عملی آن، در هیچ دستگاه قضایی مورد پیگیری قرار نگرفته است اما همچنان پرونده باز و مفتوحی است.


بازماندگان از این دادخواهی چه اهدافی را دنبال می‌کنند؟

این مسئله تنها از دیدگاه قضایی طرح نمی‌شود و بدون شک محاکمه عاملان و آمران این جنایت باید انجام شود، اما درکنار آن هدف این است که دیگر چنین مباد و چنین فجایعی بر کشورمان نرود و نخستین مسئله حق دانستن و حق آگاه شدن از جنایت و هولناک بودن آن برای جامعه ماست که امروز گامهای بسیار بلندی در این رابطه برداشته شده است. به هر حال می‌توان گفت که در جامعه ما مسئله اعدامهای ۱۳۶۷ نه به صورت همگانی، اما دستکم در بسیاری موارد طرح شده و کم و بیش مردم از آن باخبر هستند.


به این اعدام‌ها از زوایه نقض حقوق بشر اشاره کردید. در نامه مشترکی هم که به احمد شهید نوشتید نسبت به سکوت او در قبال قتل‌های دهه شصت انتقاد داشتید. با توجه به اینکه بازماندگان اسناد و مدارکی را هم در اختیار نهادهای بین المللی قرر داده‌اند این نهادهای چه اقداماتی را می‌بایست در این زمینه انجام دهند؟

نامه مشترک من و آقای جعفر بهکیش در اعتراض به عدم ارائه گزارشی در این باره در گزارشهای آقای احمد شهید بود. بسیاری به این مسئله به غلط دست می‌گذارند که وظیفه آقای احمد شهید صرفا در رابطه با گزارش دهی در مورد سالهای اخیر و مدت ماموریت ایشان است، در حالیکه اینگونه نیست؛ چراکه این جنایت به نوعی تاریخ را تحت تاثیر خود قرار داده است. این جنایت همچنان ادامه دارد زیرا خانواده قربانیان تحت فشار هستند. در همین سال جاری تعدادی از آن‌ها مجددا احضار شدند و مورد بازجویی قرار گرفتند، حتی به برخی از آن‌ها حکم زندان دادند بدین ترتیب عملا پایان یافته نیست. آنچه که آقای احمد شهید در این مورد بی‌پاسخ گذاشته‌اند این است که به هر روی یکی از پایه‌های نقض حقوق بشر در ایران مصونیت از مجازات است. این مصونیت از مجازات از زوایای مختلف مورد بررسی قرار گرفته و یک امر بین المللی است که در گوشه به گوشه نقض حقوق بشر در ایران با آن مواجه هستیم، چه در رابطه با زندان یا حقوق زنان و کودکان و چه در رابطه با دیگر مسائلی که با حقوق بشر سر و کار دارد. در این مورد خاص هم یکی از اصلیترین مسائلی که جامعه ما با آن رودرروست پاسخگویی به خواست خانواده‌ها و در اصل قربانیان است مبنی بر اینکه چرا این اعدام‌ها انجام شد؟ بر همین اساس آقای احمد شهید (اگرچه اشاره‌ای در یکی از گزارشات خود به این مسئله کرده بودند) باید در این باره به طور دقیق تری گزارش تهیه کند و این مسئله را طرح کند و خواهان پاسخ مشخص از مسئولین جمهوری اسلامی باشد. ضمن آنکه بطور مشخص امروز ما با اعمال فشار بر خانواده‌ها روبرو هستیم و پرداختن به این موضوع هم از وظایف آقای احمد شهید است که علی رغم انجام وظیفه خوبشان در این مورد، باید بیشتر تلاش کنند.


نظر شما در مورد سکوت روشنفکران و مخالفان این جنایات در بخشی از بدنه حاکمیت چیست؟

خطری که در جوامع متعدد مسئله دادخواهی را در این مورد تهدید کرده و می‌کند (مواردی مانند شیلی، آرژانتین، آفریقای جنوبی و ده‌ها مورد دیگر) سکوت و به فراموشی سپردن آن است. این سکوت نه تنها دردی را درمان نمی‌کند، بلکه عملا باعث و بانی تکرار این فاجعه می‌شود. به اعتقاد من بدون شک هدف دادخواهی عدم تکرار این جنایت است. به عبارت دیگر جامعه را به آنجا برساند که بتواند به شکل مشخص نگذارد فجایعی مانند سال ۶۷ و ۸۸ و کشتارهای اینگونه و نقض گسترده حقوق بشر تکرار شود. اگر این مسئله مورد نظر ما باشد‌‌ همان تاکید بر مسئله حق دانستن است. ما وقتی که می‌دانیم، می‌توانیم در مقابل اینگونه جنایات بایستیم و در واقع پیشگیری کنیم. در سال ۶۷ اگر جامعه ما که برآمده از انقلاب اسلامی بود می‌توانست به این مسئله به گونه‌ای دیگر نگاه کند یعنی نه تنها به عنوان مسئله اعدام چندهزار نفر بلکه به عنوان کشتار در جامعه با آن روبرو شود ما امروز بسیاری از مشکلات در زمینه حقوق بشر را نداشتیم.. البته من شرایط سرکوب، سانسور و اعمال فشار‌ها را در نظر می‌گیرم اما یک واقعیت است که در‌‌ همان زمان ما دیدیم که کسانی بودند که مصلحت اندیشی و سیاست و نوعی سیاست ورزی را نپذیرفتند و در مقابل این جنایت ایستادند. نمونه بارز آنکه در تاریخ ما کم سابقه است، آیت الله منتظری بودند که توانستند به مسئولیت تاریخی و روشنفکری تاریخی خود عمل کنند. ایشان به قدرت نه گفتند و به جامعه این فاجعه را اعلام کردند و در مقابل آن هزینه هم پرداختند. وظیفه روشنفکران‌‌ همان کاری بود که آیت الله منتظری کردند و در این رابطه باید او را الگو قرار می‌دادند، نه اینکه بعد‌ها این جنایات را محکوم کنند.

امروز محکوم کردن آن جنایات شاید آسان‌تر باشد و از همین رو در‌‌ همان زمان باید سکوت نمی‌شد ضمن آنکه شما به بخشی از حاکمیت اشاره کردید که مخالف این قضیه بودند و به همین دلیل مسئولیت داشتند. یعنی کسانی که می‌دانستند و می‌دانند باید واقعیات را بگویند و در قبال آن مسئول هستند. اینگونه نیست که همه مسئولین این حکومت در این جنایت دست داشتند. تعدادی بی‌اطلاع بودند اما واقعیت این است که به عنوان حاکمیت مسئولیت دارند. در مورد این مسئولیت اگر بخواهم مثال بزنم اینکه وقایعی که در بسیاری از کشورهای دیگر اتفاق افتاده یا در کشورهای دیگر مرتکب شده‌اند مامورین یا دولت بعد از سال‌ها، پنجاه و شصت سال عذرخواهی می‌کنند و مسئولیت را قبول می‌کنند و حتی حاضر می‌شوند که در مقابل دادگاه پاسخگو باشند. وقتی آقای ژاک شیراک می‌گوید ما در رابطه با هولوکاست و تحویل دادن یهودیان فرانسه به نازی‌ها متاسف هستیم این اظهارات برای شناسایی حق قربانیان است و قربانیان می‌توانند شکایت کنند و این پذیرش مسئولیت یک مسئولیت اخلاقی و وظیفه سیاسی یک دولت است که انجام می‌دهد اما متاسفانه این تاکنون در کشور ما انجام نشده است.


امیدوار هستید در دولت جدید این مسئله بطور جدی مورد واکاوی و رسیدگی قرار گیرد؟

متاسفانه بخشی از وزاری دولت جدید از آمران و عاملان مستقیم این جنایت بودند. آقای پورمحمدی متهم است که دست اندرکار اصلی این جنایت بوده، یعنی پای اعدام و کشتار بسیاری از جوانان این کشور امضاء گذاشته است و مسئولیت داشته است. اگرچه گمان نمی‌کنم پیگیری شود اما امیدوارم که این دولت یا هر دولت دیگری فارغ از آنکه در جمهوری اسلامی در این جناح یا آن جناح باشد به این مسئله فکر کند. تا این مسئله حل نشود جامعه ایران در معرض خطرهای جدی قرار گرفته و آزادی و دموکراسی و بسیاری از ایده آل‌های بشری بدون شناسایی حق قربانیان و مسئله دادخواهی آن‌ها غیرقابل حل است.
 

***

اگر ادب دوستي داريم، ادب دشمني و انتقام هم داريم /گفتگو با عبدالعلی بازرگان


جرس: گفتگو با عبدالعالی بازرگان روشنفکر دینی و عضو نهضت آزادی ایران قرار بود درباره اعدام‌های سال ۱۳۶۷ در ایران انجام شود اما موضوع خشونت به عنوان مساله محوری در رابطه حکومت و شهروندان امر عام تری است که محدود به زمان و مکان خاصی هم نیست. در عوض نفی خشونت هم خواسته‌ای است که طرفداران حقوق بشر به عنوان سرمنشا صلح از آن یاد می‌کنند. بر همین اساس گفتگو با این روشنفکر دینی که سابقه فعالیت سیاسی و پژوهش دینی‌اش به نزدیک نیم قرن می‌رسد، دامنه وسیع تری از موضوع اعدام‌های سال ۶۷ پیدا کرد و متوجه ریشه‌های خشونت و انتقام کشی سیاسی و مذهبی شد. متن کامل گفتگو را بخوانید. 


اين روزها موج خشونت و انتقام در گوشه و كنار دنياي اسلام بيداد مي كند؛ از حمله انتقامي اخير گروه "الشباب" به فروشگاهي وابسته به اسرائيل در نايروبي گرفته كه حداقل ۷۲ كشته و حدود سه برابر آن زخمي به جاي گذاشت، تا فاجعه برادركشي در سوريه و استفاده ازبمب شيميائي عليه يكديگر كه تاكنون جان بيش از ۱۴۰ هزار نفر را گرفته است، همچنين بمب گذاري هاي دو گروه سني و شيعه عليه يكديگرو خشونت هاي بي پايان چند سال اخير در عراق كه تلفات آن بيش از تلفات اشغال آن كشور توسط آمريكائيان بوده است و بالاخره خشونت و ترور در پاكستان و عراق و مصر و بسياري ازكشورهاي منطقه.


به ايران خودمان هم كه نگاه مي كنيم، چندان مصون از اين برادركشي ها وخشونت هاي سياسي ديني بر سر قدرت نبوده ايم؛ نمونه اخيرش همين شبيخون به پايگاه اشرف در عراق كه منجر به كشته شدن ۳۵ پناهنده غير مسلح و اسارت ۷ نفر ديگر شد و اخيرا هم صحبت از سالگرد كشتار زندانيان مجاهد و چپ در سال ۱۳۶۷ بود كه هزاران خانواده هموطن را عزادار كرد. به نظر شما چه بايد كرد تا چنين تلافي جوئي هاي تصاعدي مهار شود؟

ببينيد هر چيزي ادب و آدابي دارد كه بايد رعايت كرد، تنها ادب پدر و مادر و معلم نيست كه بايد رعايت شود، ادب دعا كردن هم داريم، اگر ادب دوستي داريم، ادب دشمني هم داريم، ادب انتقام هم داريم! يعني چه؟ يعني چراغ قرمزهائي در برابرماشين فرمان و ترمز بريده ما وجود دارد، وگرنه همين مي شود كه شده!... يعني اگر طرف مقابل شما كافر حربي و منكر خدا هم باشد، نه اصلا قاتل پدر شما هم باشد، بالاخره چون يك انسان است و انسان به صِرف انسان بودن حق و حقوقي دارد ، نمي توان در مورد او همه اصول انساني را زير پاگذاشت. درقرآن آمده: "لقد كرمنا بني آدم" ، يعني ما به بني آدم كرامت داديم، همين كه آدم است، صرفنظر از عقايد و اعمالش، يك سلسله كرامت هائي دارد كه بايد رعايت كرد. آخرآنهائي كه مثل آب خوردن حكم اعدام مي دهند، مگر در منابرشب هاي قدر و شهادت حضرت علي، يك عمربه ما نگفته بودند كه آن امام پس از ضربه خودن از ابن ملجم به بازماندگانش و بقيه مسلمانان وصيت كرد، "مبادا به بهانه كشته شدن من به جان مردم بيفتيد وبگوئيد اميرالمومنين كشته شد، اميرالمومنين كشته شد! ، مبادا قاتل را مُثله كنيد كه من از پيامبرتان شنيدم كه فرمود: از مثله كردن بپرهيزيد، حتي نسبت به سگ درنده، او يك ضربه زده ، فقط حق داريد يك ضربه بزنيد، اگر هم عفو كنيد به نفع خودتان و موجب رضاي خداست"، . مگرصدها بار براي ما نگفته بودند حتي شير يا طعامي را هم كه براي او تهيه كرده بودند، به ضارب داد كه شايد گرسنه ترباشد؟ اين ها را مي گويند ادب دشمني، ادب انتقام، يعني چراغ انتقام هميشه سبز نيست، شما اين حرف را نشنيده ايد؟


چرا من هم بارها در شب هاي ضربت خوردن و شهادت شنيده ام، اما بالاخره "قصاص" هم در قرآن داريم، مگر نداريم؟ خب، اگر در قرآن آمده كه براي شما در قصاص حيات است، پس حيات جامعه به قصاص بستگي دارد و اگر ظاهرش قتل است، باطنش حيات است. اينجور نيست؟

بله حكم قصاص در قرآن آمده است، اما اولا معناي قصاص، نه الزاما كيفر دادن، بلكه اكتفا كردن به كيفر مساوي و پرهيز از زياده روي و تجاوز از حد است، يعني همان دندان دربرابر دندان، چشم در برابر چشم و... كه در تورات هم آمده است، حكم قصاص براي كنترل و متوقف ساختن كشتارهاي افزايشي و انتقامي و اكتفا به اندازه ظلم آمده است، نه تشويق به اجراي آن، ثانيا در هر دو آيه اي كه قرآن اين حكم را مطرح ساخته، يعني آيه ۱۷۸ سوره بقره، وآيه ۴۵ سوره مائده، تاكيد كرده اگر عفوكنيد و بگذريد به نفع خودتان و موجب رضاي خداست. در واقع قرآن اجازه قصاص را داده است تا مجرمين فكر نكنند عقوبتي دركار نيست و صاحبان دم هم، اگر قدرت بخشش ندارند، تشفي خاطر بيابند.


 در تبليغات رسانه هاي داخلي وابسته به حاكميت آمده بود كه حمله كنندگان به پايگاه اشرف در عراق فرزندان كساني بودند كه پدرانشان توسط صدام با همكاري مجاهدين كشته شده بودند و در واقع آنان انتقام پدرانشان را از شركاي اين جنايت گرفتند و به حكم قصاص عمل كردند. با استناد به گفته خودتان، گرچه از نظر قرآني بهتر بود عفو مي كردند، اما بالاخره حق داشتند قصاص كنند و ايرادي به آنان وارد نيست.

بگذاريد قبل از پاسخ من اول موضع خودم را روشن كنم تا فكر نكنيد مي خواهم از گروهي دفاع كنم؛ در اين ۳۵ سال گذشته حتي يكروز هم مواضع سياسي ما، منظورم نهضت آزادي است، با مواضع سياسي مجاهدين موافق نبوده ، يك روز هم نبوده كه ما آنها را تاييد، يا آنها ما را تاييد كرده باشند. اين مسئله آنقدر بديهي است كه نيازي به شرح ندارد، حرف بنده بازگشت به اصول مشتركي است كه طرفين ادعاي انتساب به آن را دارند، يعني اسلام و قرآن. وقتي در قرآن (سوره مائده ۸) آمده است كه: "اي مومنان، همواره ايستاده براي خدا و الگوي عدالت باشيد و مبادا دشمني با گروهي شما را به بي عدالتي وادارد، عدالت كنيد كه به تقوا نزديك تراست"، خب، اين هشدارها براي چه موردي آمده است؟ مگر غير از اين است كه بيشترين موارد كاربرد تقوا در قرآن، يا در مورد طلاق است، و يا در ارتباط با مخالفين و دشمنان! با دوستان و همفكران كه نياز به ترمز و تقوائي نداريم. پس دشمني هم ادب و آدابي دارد و دشمن هم حق برخورداري از ادب دارد. وقتي حضرت علي به رهبر دشمنان خود معاويه مي نويسد: " ما را به دنيا آورده اند تا بيازمايند، خدا مرا در رفتار با تو مي آزمايد و تو را با من، و يكي از ما را حجت ديگري قرار داده"(نامه ۵۵) معلوم مي شود، ما در رفتار با دشمنان خود هم در حال امتحان هستيم.

اما در مورد حادثه حمله به پايگاه اشرف، واقعيت اين است كه خبرموثقي از اين ماجرا در دست نيست و طرفين هم ادعاهاي متناقضي مي كنند. حداقل من ازسابقه اين ماجرا در دوران صدام اطلاع موثقي ندارم، اما فرض كنيم همه ادعاهاي حاكميت، صد در صد هم درست باشد ومهاجمان به مقر اشرف، كاملا بي گناه و مظلوم، و ساكنان آن پناهگاه هم صد در صد گناهكار، تروريست و توطئه گر و منافق محارب هم بوده باشند، فرض كه اشكالي ندارد، درست؟ اگر اين فرض صادق هم باشد، بازبه استناد آيه ۹۰ سوره نساء شبيخون زدن و كشتن سي چهل نفرپناهنده غير مسلح زن و مرد و اسير گرفتن تعدادي ديگر با ضوابط قرآني انطباق ندارد.

در اين آيه، دو استثنا براي عمليات انتقامي گذاشته است؛ اول اينكه اگر آنها به قومي پناهنده شدند كه شما ميثاقي با آنها داريد، يعني اگر روابط سياسي بين دو قبيله يا دو كشور، به معناي امروزي، وجود داشته باشد، نمي توان به آنها تعرض كرد، چرا كه حسن روابط ميان دو كشورو احترام گذاشتن به قوانين آنها، به مراتب سودمند تر از انتقام گيري از تعدادي شهروند محكوم خودي است، خودتان برويد اين آيه را بخوانيد تا ببينيد اين هست يا نيست؟ واگر ديديد بله چنين چراغ قرمزي وجود دارد، آنوقت قضاوت كنيد اعزام گروه هاي تروريستي در سال هاي پيش براي اعدام انقلابي باقيماندگان ازگروه هاي برانداز يا مخالفان و مبلغان معاند كه به كشورهاي اروپائي پناهنده شده بودند( شبيه آنچه در رستوران ميكونوس آلمان اتفاق افتاد، و دهها مشابه آن)، كه روابط سياسي جمهوري اسلامي با كشورهاي تحت پيمان را مدتها تيره ساخت و دودش به چشم كل ملت ما رفت، قابل توجيه است يا خير؟ در جريان حمله به پايگاه اشرف هم همين مسئله صدق ميكند، مجاهدين اگر يزيد وابن ملجم و شمرذي الجوشن هم بوده باشند، تبعيت از رفتارامام علي(ع) و امام حسين(ع) پيشكش! بالاخره از نظر قوانين بين المللي و دولت عراق پناهنده محسوب مي شدند و چند بار هم توسط دولت عراق خلع سلاح شده بودند. خب، نقض و ناديده گرفتن اين پيمان ها كه طرفين به آن تعهد سپرده و امضايش كرده اند، با كدام معيار قابل توجيه است؟


شما مي دانيد كه جمهوری اسلامی ایران و سازمان مجاهدین خلق ایران از سال ۱۳۶۰ در تخاصم کامل بوده اند. در این جنگ تمام عیار، دو طرف رسما چند هزار نفر از همدیگر را کشته اند. سازمان از بمب گذاری و ترور مسئولان جمهوری اسلامی هیچ ابایی نداشته، بدتر از آن، هم پیمان دولت عراق در جنگ علیه ایران و بعد از آن هم بوده است. پس از آن هم، به گفته مقامات جمهوري اسلامي، به جاسوسی به نفع دول امریکا و اسرائیل، به ویژه در امور هسته ای و ترور متخصصان هسته ای ايران نقش داشته است. 
تا جائي كه من به خاطر دارم، دو طرف هرگز پیمان ترک مخاصمه یا آتش بسي امضا نکرده اند و سازمان بعد از سقوط صدام به ناچار تسلیم آمریکا و ظاهرا خلع سلاح شد، ادامه جاسوسی و برخی شواهد دیگر. مثل بی خبرنگاه داشتن مطلق اعضای سازمان مقیم عراق هم به این امر دامن می زند.با توجه به اين واقعيت ها، حمله ایران یا هم پیمانان عراقیش به پادگان اشرف، که قرار بوده ماهها پیش تحویل دولت عراق شود و قرار نبوده برخي سران سازمان همچنان مقیم آن باشند، حمله دو رقیب متخاصم به یکدیگر است و می باید بر اساس قوانین زمان جنگ و گروههای متخاصم ارزیابی شود، نه قوانین زمان صلح افرادغیرنظامی. آيا فكر نمي كنيد تصویري كه شما از حمله غافلگیرانه به افراد غیرنظامی غیرمسلح مطرح كرديد، منطبق با واقعيت نباشد؟

اين تصوير را من مطرح نمي كنم؛ اين صريح آيه ۹۰ سوره نساء و حكم الهي است و به وضوح نشان مي دهد كه مسئله پناهندگي به گروه ثالث، مربوط به قوانين زمان جنگ با گروه هاي متخاصم مسلح است، نه قوانين زمان صلح با افراد غير نظامي. ما آنقدر دلمان مالامال از احساسات و خاطرات خونين ۳۵ سال گذشته است كه ناخودآگاه نمي خواهيم اين استثنائي را كه خداي بخشنده مهربان براي خاتمه دادن به برادركشي ها به ما هشدار داده اصلا بخوانيم!
بله، آيات قبل و بعد آن در مورد كساني كه نه دست از كشتن شما بر مي دارند و نه حاضر مي شوند صلح كنند، البته بسيار شداد و غلاظ و قاطعانه است، بحث من فقط روي شرط پناهندگي بود.

ببينيد ممكن است نفس ما هزاران توجيه شرعي و عرفي براي ريختن خون مخالفين پيدا كند و هر اما و اگري را هم نديده بگيرد، ولي اگر يك لحظه فكر كنيم كه روزي بايد پاسخگوي گرفتن جاني كه خدا داده باشيم، حداقل در تسليم به نفس خود تامل مي كنيم. بگذاريد اين مطلب را هم اضافه كنم كه تهديدآميز ترين آيه اي كه من در قرآن ديده ام، اتفاقا در ارتباط با همين كشتن هاي عمدي مخالفين، بدون انطباق با موازين الهي است. تهديدي به جهنم ابدي، غضب خدا، لعنت او و عذاب عظيم!! آيه ۹۴ نساء را خودتان بخوانيد


اما مهاجمان، به ادعاي سپاه پاسداران ايران، جوانان شيعه عراقي بوده اند و مسئله پناهندگي به كشور ثالث در ميان نبوده است وبرحسب آنچه گفته شده، در كشور خودشان خواسته اند انتقام خون پدرانشان را بگيرند، چگونه ممكن است اين آيه شامل آنها هم بشود؟

ببينيد، از دو حال خارج نيست؛ يا سرنخ دست سپاه بوده، كه دخالت درقوانين كشورديگري محسوب مي شود كه پناهندگي را پذيرفته، يا خير، آنها اصلا خبري هم از ماجرا نداشته اند و اين عمليات صد درصد كار گروه هاي خودسر عراقي بوده است، دراينصورت هم مهاجمين به پيماني كه كشورشان بسته خيانت كرده اند و خودسرانه خلاف تعهدات دولتشان عمل كرده اند. شبيه همان كارهاي خودسرانه اي كه برخي گروه هاي لجام گسيخته در كشورخودمان از ابتداي انقلاب تاكنون، حتي در مواردي عليرغم موافقت ومصالح دولت كرده ومي كنند. صرفنظر از استدلال هاي فقهي كه بالاخره استنباط بشري و بعضا متاثر از حب و بغض هاي تاريخي است، در هرحال اگر از زاويه قرآني به مسئله نگاه كنيد، هيچ توجيهي براي آن نمي يابيد.

اين آقاياني كه به فتواي آنها، جوانان خام و بي تجربه دست به كشتارپناهندگان مي زنند، اگر ادعاي ولايت دارند، بايد بدانند كه امام علي(ع) در عهدنامه معروف به مالك اشتر، به شدت كارگزار خود را از خيانت در عهد و پيمان با دشمن ونقض پناه وذمه هشدار داده است. بگذاريد من عينا خلاصه اي ازترجمه اين سخن را كه در نامه ۵۳ نهج البلاغه آمده است، براي شما بخوانم:
"اگر با دشمن عهد و پيماني بستي يا او را اماني دادي، به عهد خود همه جانبه وفا كن و با رعايت آن، حتي جان خود را سپرتعهدي كه سپرده اي قرار ده، زيرا در ميان مردم، با وجود اختلاف آراء و تفاوت عقايدي كه دارند، هيچيك از فرائض خداوندي به اندازه وفاي به عهد و پيمان مورد توافق نبوده و عظيم شمرده نشده است، مشركين نيزچون عواقب عهد شكني و فريب را به تجربه دريافته بودند، وفاي به عهد را ميان خود لازم مي شمردند، پس در پناه دادن به دشمن خيانت مكن، پيمان خويش مشكن ودشمنت را فريب مده كه جز نادان شقي در برابر خدا دليري نكند، زير خدا پيمان و پناه دادن (زينهار) خود را به سبب رحمتي كه بربندگان خود دارد امنيتي قرار داده تا در سايه آن زندگي و در جوارش پناه آورند..."


در استناد به آيه ۹۰ سوره نساء، به استثناي دومي هم اشاره كرديد، اما هيچ توضيحي درباره آن نداديد. آن استثنا كدام است؟

استثاي دوم اينست كه اگرآنها موضعي بي طرفي اتخاذ كردند و از مبارزه دست كشيدند، يعني به اصطلاح بريدند و خواستند به زندگي عادي برگردند، نمي توان پذيرش آزادي شان را مشروط به مبارزه با همسنگران سابقشان كرد و يا شبيه آنچه در محاكمات دو چند دقيقه اي سال ۶۷ اتفاق افتاد، قبولي توبه را مشروط به همكاري با اطلاعات وشركت در اعدام محكومان كرد. ، مگر خدا به پيامبرش نگفته به منكران مسلح بگو:" اگر دست ازجنگ بردارند ، گذشته ها پاك مي شود (انفال ۳۸)؟ مگر در سنت پيامبر اسلام و سخنان امام علي نيامده كه در جنگ فراري را تعقيب نكنيد، مجروح را نكشيد، متعرض زنان نشويد، حتي اگربه رهبرانتان دشنام گفتند و آبرويتان ريختند؟ اگر اينها هست، كه هست، پس بالاخره بايد جلوي اين برادركشي ميان يك ملت را به گونه اي گرفت.


پس شما به راه حل ببخش و فراموش كن معتقد هستيد، در حالي كه دو طرف قضيه مصرا بر انتقام پافشاري مي كنند، هم حاكميت قصد قصاص و قلع و قمع همه مجاهدين را دارد و هم آنها معتقدند آمران و عاملان كشتارها، از جمله كشتار سال ۶۷ در زندانها بايد محاكمه و مجازات شوند.

من حرفي از بخشيدن و فراموش كردن نزدم، بالاخره طرفين بر اصولي كه دارند پايبندند، من معتقد به تغيير شيوه هستم. تاكي مي توان آزموده را آزمود؟ نه راه حل براندازي مسلحانه تاكنون جواب داده و در دنياي امروز جواب مي دهد، و نه ناديده گرفتن جمعيتي چند هزار نفري از هموطنان و قصد نابودي آنان جواب داده و مي دهد. ببينيد تاكنون چند صد هزارنفر در بمب گذاري و خشونت هاي ميان شيعه و سني در عراق و پاكستان و بحرين و يمن و سوريه و جاهاي ديگر كشته شده اند؟ آيا شخصيت هاي ۱۴ قرن پيش كه اين برادركشي ها به نام آنها انجام مي شود، هرگز راضي به ريختن خوني به نام خود بوده اند؟ حرف من كوتاه كردن دامنه اين اختلافات و پرداختن به درد مشترك و مسائل مبتلابه ملت ها در دنياي امروزاست.

شما از محاكمه و مجازات آمران و عاملان كشتار ۶۷ در زندانها سخن مي گوئيد؛ آمر اصلي كه از دنيا رفته، عاملان هم فعلا در مسند قدرت اند. پس مادام كه اوضاع اين چنين است، اين انتظار عملي نيست. چنين رسيدگي هائي هم، مثل اسنادي كه سازمانهاي اطلاعاتي در دهه هاي بعد رو مي كنند، هميشه در عصرها و نسل هاي بعدامكان پيدا مي كند. هرچند عملكرد را هميشه مي توان و بايد هم محكوم كرد و خاطره اش را زنده نگه داشت تا تكرار نگردد. به خصوص اين فاجعه هولناك و باورنكردني را، كه از بس خلاف وجدان و فطرت آدمي بود، همه عاملان و باخبرانش آنرا مخفي كردند و هيچ كس جز مرحوم منتظري جرات نكرد آنرا برملا كند! چرا اگر كاري حق و قانوني است، بايد پنهان نگه داشته شود؟

به هرحال از آنجائي كه دو طرف ادعا مي كنند به حكم قرآن پايبندند، آيه ۸ سوره حجرات راه حل اين مورد را پيش بيني كرده است، مي گويد: "اگردو گروه از مومنان به جان هم افتادند، ميانشان آشتي دهيد، اگر يكي به ديگري تجاوز كرد، با او بجنگيد تا به حكم خدا، يعني آتش بس رضايت دهد، آنگاه (در آرامش) براساس عدالت ميانشان داوري كنيد" يعني در آتش بس است كه معلوم مي شود هركدام در اين اختلاف چقدر موثر يا مقصر بوده اند.


آيا فكر مي نكنيد راه حلي براي تسلي خاطر قربانيان كشتار سال ۶۷ وجود دارد؟ هرچه باشد، خانواده هاي داغديده قربانيان زندان كه گناهي نداشته اند.

منصفانه آنست كه فراموش نكنيم اين يك درگيري و نزاع خانوادگي دو جانبه بوده و طرفين هزاران نفر از يكديگر را به اعتراف خودشان، بلكه با افتخار كشته اند و خانواده هاي بي گناه دو طرف داغديده اند. به نظر بنده هر گونه يكسونگري بي انصافي است، براي شستن اين كينه ها، هيچ راهي جز آنكه طرفين به سهم خود در اين برادركشي ها اعتراف كنند وجود ندارد، بازماندگان بمباران اتمي ناكازاكي و هيروشيما هم بعد از جنگ راه حل ديگري براي انتقام از عاملان آن جنايت پيدا كردند، ماشين هايشان رانمي بينيد كه بازارهاي آمريكا را قبضه كرده؟


 بگذايد در انتهاي مصاحبه، با اشاره به كشتار گروه الشباب از مسيحيان مشغول خريد در نايروبي، به انتقام كشتار وسيعي كه دولتشان قبلا از اين گروه كرده بود سئوالي را مطرح سازم، اين كار يادآور همان مثال: "گنه كرد در بلخ آهنگري، به سيستان زدند گردن مسگري" است، آيا از نظر قرآني مي توان انتقام بخشي از يك ملت را از بخشي ديگر گرفت؟

سئوال بسيار مهمي است و تنها به حادثه نايروبي هم خلاصه نمي شود، مگر جريان حمله ۱۲ سال پيش به برج هاي تجارتي نيويورك كه حدود سه هزار كشته به جاي گذاشت، مبتني براستدلالي غير از اين بود؟ آنها هم مي گفتند آمريكائي ها و اسرائيلي ها هزاران هزارهموطن و همدين هاي ما را كشته و آواره كرده اند، حالا كه دستمان به عاملين آن جنايت ها نمي رسد، همشهريان آنها را كه برخوردار از منافع غارت هاي آنها هستند نابود مي كنيم!

اگر در نظامات قبيله اي سابق كه هويت فرد در هويت قبيله گم مي شد و قبيله حكم يك واحد را پيدا مي كرد، چنين انتقام گيري هائي قابل توجيه بود، در جوامع مدني امروزبا استقلال آراء افراد ومفهوم شهروندي نوين، اصلا چنين منطقي مقبول نمي نمايد. مگر چند درصد ملت ما با عملكرد رهبران جمهوري اسلامي موافق هستند كه بايد مجازات دنياي غرب و تنگناهاي اقتصادي موجود را بخاطر عملكردهاي نسنجيده آنها تحمل كنند؟ اگر اين مجازات ها را منصفانه نمي دانيم، چرا همين حكم را نبايد به ملت هاي ديگرتعميم دهيم؟ شما فكر مي كنيد چند درصد ملت آمريكا يا نايروبي با سياست هاي حاكمان خود موافق باشند؟ آيا مطمئن هستيد آن سه هزار نفري كه در برج هاي تجارتي نيويورك كشته شدند، همگي موافق سياست هاي دولتشان بودند؟

اما از نظر قرآني، آيات ۲۴ تا ۲۵ سوره فتح، باطل بودن چنين استدلالي را به وضوح نشان مي دهد؛ در اين آيه از مشيت خدا براي ممانعت از جنگي كه ممكن بود مسلمانان در اوج قدرت خود، ندانسته خون عده اي زن و مرد بي گناه در جبهه دشمن را پايمال كنند ياد كرده است، وقتي در موضع قدرت، تر و خشك را نمي توان باهم سوزاند، در موضع ضعف كه نه مجاز است و نه مصلحت، چرا كه چوبش را چند برابر مي خوريم.

 ***

یوسفی اشکوری؛ حساسیت به اعدام‌های ۶۷ جلوی تکرار آن را می‌گیرد /مژگان مدرس علوم

جرس: امروز به طور خاص کشتار زندانیان سیاسی سال ۶۷ یک پروندة ملی است. حوادث دهه شصت و بعد از آن هرگز مشمول مرور زمان نمی‌شود و تا زمانی که به لحاظ قانونی و سیاسی مورد رسیدگی قرار نگرفته باشد، کهنه نخواهد شد و به عنوان یک اصل اخلاقی و یک ضرورت سیاسی و یک نیاز ملی باید به افشای حقیقت و برای مبارزه با دروغ و تحریف همت کرد و با تمام توان کوشید و یکی از مصادیق این پویش و کوشش‌‌ همان افشای جنایت ۶۷ است. باید همه در این راه بکوشند

.
روایت حسن یوسفی اشکوری، روشنفکر و پژوهشگر دینی در زمینه حوادث دهه شصت در گفتگو با «جرس» را با هم می‌خوانیم:


پس از گذشت بیش از دو دهه ازاعدام‌های گسترده زندانیان سیاسی در دهه شصت هنوز این مبحث نزد افکار عمومی حل نشده باقی مانده است و روایت‌های مختلفی از آن می‌شود، روایت شما از اعدامهای دهه شصت چیست؟

البته این فقط رخداد اعدام‌های دهه شصت نیست که در افکار عمومی حل نشده، بلکه بسیاری از رخدادهای صدر انقلاب و حوادث دهه شصت تاکنون حداقل به درستی روشن نشده و از این رو ابهامات زیادی در این موارد وجود دارد. از مسئلة گروگان گیری در سفارت آمریکا (که هنوز هم عنوان رسمی و حکومتی آن «لانه جاسوسی» است) بگیرید تا داستان بزرگ جنگ هشت ساله (چرایی و چگونگی آغاز و ادامه و پایان آن) تا زنذان‌ها و شکنجه‌ها و اعدام‌ها. دلیل اصلی این ابهام‌ها و ناروشنی‌ها نیز این است که هیچگاه در بارة این رخداد‌ها امکان تحقیق بی‌طرفانه و منصفانه وجود نداشته است. علت این امر نیز آن بوده که تاکنون حکومت نه اجازة حرف زدن به مخالفان و منتقدان را داده و نه منابع کافی و اسناد لازم دراین زمینه‌ها وجود داشته و دارد و نه مقامات رسمی و مسئول خود توضیحات لازم را ارائه داده و می‌دهند. در چنین فضای بسته و مه آلودی حاکمان یا سکوت می‌کنند و یا حرفهای غالبا یک سویه و چه بسا دروغ و محرف و تکراری ملال آور خود را از رخداد‌ها و حوادث ملی بیان می‌کنند و مخالفان و منتقدان نیز همین گونه روایات و گزارشهای خود را از مسائل و حوادث ارائه می‌نمایند. در این میان چه بسا این حقیقت است که قربانی و یا مخدوش می‌شود.

خشونت‌های دهه شصت و زندان‌ها و اعدام‌ها و شکنجه‌ها نیز یکی از این داستهای تلخ و تراژیک است که هنوز چگونگی و چرایی و اجزا و ابعاد آن کاملا در پردة ابهام است. حکومت تاکنون در این مورد یا سخن کاملا یک سویه و غالبا تحریف شدة خود را گفته و یا در سالیان اخیر بیشتر ترجیح داده سکوت کند، بدان امید که آن همه داستانهای تلخ و خونین مشمول مرور زمان شود و قربانیان و بازماندگانشان و شاهدان فجایع نیز در داخل به سکوت اجباری تن داده‌اند و در خارج از کشور غالبا سخن می‌گویند و البته آنان نیز غالبا روایت خود را یک سویه و‌ای بسا همراه با تغییر و تحریف بیان می‌کنند و چنان که گفته شد در این زمینه تحقیقات بی‌طرفانه و همه جانبه‌ای کمتر صورت گرفته است. امیدواریم که در آینده چنین امکانی فراهم گردد.

اما روایت من به اجمال این است که در طول هشت سال (شصت تا شصت هشت) هزاران انسان و غالبا جوان و‌گاه نوجوان از مخالفان سیاسی جمهوری اسلامی از گروههای مختلف یا رسما اعدام شده‌اند و یا در زیر شکنجه جان باخته‌اند و عموما در زندان البته با عنوان اغواگر «تعزیر» شکنجه شده‌اند. این امری است مسلم. اما بررسی زمینه‌های این رخداد‌ها در اینجا ممکن نیست؛ چرا که محتاج طرح مسائل مختلف و پیچیده از دوران پیش از انقلاب تا سالیان نخستین پس از آن است و دست کم باید به افکار و عملکرد دو سوی منازعه (حاکمیت و مخالفان) منصفانه توجه شود. اما به کوتاهی می‌توانم بگویم به گمان من، گرچه مخالفان به ویژه جریانهایی که دست به سلاح برده و دست به ترور و انفجار زده و استراتژی مقاومت مسلحانه را به قصد براندازی نظام برگزیده‌اند، در این منازعه مسئول و مقصرند و باید پاسخگویی رفتار خود باشند، اما طبق اطلاع و تشخیص من، بیشترین مسئولیت متوجه نظام سیاسی حاکم و رهبران آن است و فجایع رخ داده در زندان‌ها و اعدام‌ها و به طور کلی سرکوبی‌های دهه شصت با هیچ معیاری نه قابل توجیه است و نه قابل دفاع.


خود شما در آن زمان چه موضعی داشتید؟ آیا اصولا اطلاعی از این حوادث داشتید؟

بی‌اطلاع نبودم. چرا که از ۳۰ خرداد شصت به بعد روزانه شمار اعدامهای تهران و برخی شهرهای بزرگ‌گاه با نام افراد در مطبوعات منتشر می‌شد، لذا من هم مانند همه مردم از آن‌ها با خبر می‌شدم. از سوی دیگر من در‌‌ همان زمان نمایندة مجلس بودم و تا حدودی از مردمان دیگر از اوضاع زندان‌ها اطلاع بیشتری پیدا می‌کردم. افزون بر آن‌ها، شماری از دوستان من، که عموما جوانان فعال و انقلابی پیش از انقلاب در شهرهای مختلف و همرزم من بودند، نیز در شمار اعدام شدگان بودند. پس نمی‌توانستم بی‌خبر مانده باشم. با این همه بعد‌ها از ابعاد فاجعه و کمیت و کیفیت داستان اطلاع پیدا کردم. روشن‌تر بگویم تا زمانی که به خارج از کشور نیامده بودم و با زندانیان سابق و یا برخی خانواده‌های قربانیان آشنا نشده بودم و به ویژه خاطرات زندان برخی از رهاشدگان و جان به در بردگان را نخوانده بودم، هرگز از عمق فاجعه و شکنجه‌ها و تعداد کشته شدگان و قربانیان اطلاع نداشتم. هنوز هم با خواندن هر خاطره و یا گزارشی از زندانهای جمهوری اسلامی در دهه شصت واقعیت‌های بیشتری بر من عیان می‌شود که برایم واقعا هم شگفت آور است و هم شوک آور و هم مایه شرمساری.

اما در‌‌ همان زمان من، به رغم اینکه دیدگاه‌هایم با امروز تفاوت اساسی داشته است، با این برخورد‌ها و به ویژه اعدام‌ها و مهم‌تر شکنجه‌ها مخالف بودم. یعنی با اینکه به حقانیت انقلاب و مشروعیت نظام و به ویژه رهبری آن باور داشتم، اما در عین حال در حد فهم و دانشم از دین، عدالت، آزادی، قانون و التزام اخلاقی‌ام، چنین رفتارهایی را درست و قابل دفاع نمی‌دیدم و منتقد آن بودم. اما در آن زمان، در حد توان و امکان و تشخیص، به طور محدود واکنش نشان داده و مخالفت خود را اظهار کرده‌ام. این واکنش‌ها در قالب‌های مختلف و ممکن آن روزگار بوده است. یکی از آن‌ها در نطق‌های پیش از دستور و یا نطق‌های دیگر در صحنه علنی مجلس بوده که‌گاه به تصریح و‌گاه به تلویح به مسائل زندان اشاره کرده‌ام و آن‌ها در صورت مذاکرات مجلس ضبط است. اما بیشتر در قالب دیدارهای خصوصی با مسئولان مملکتی (مانند رئیس مجلس، رئیس جمهور، نخست وزیر، مسئولان قضایی و...) و یا ارسال نامه‌های مختلف و پیاپی به آنان انجام می‌شده است و من الان حداقل شماری از این نامه‌ها را در اختیار دارم. با این همه عدم تحرک لازم من (و احتمالا معترضانی چون من) در آن روزگار، به سه دلیل بود. یکی بی‌اطلاعی کامل از عمق فاجعه، و دیگر، ملاحظات ضروری سیاسی و ملی و باور به گذرا بودن اشتباهات و البته همراه با امید به بهبود اوضاع و حتی جبران مافات، و سوم، ترس و عدم شجاعت کافی.


شما از اعدام زندانیان سیاسی ۶۷ چه زمانی و چگونه اطلاع یافتید؟

از مرداد و شهریور این زمزمه پیچیده بود که تعدادی از زندانیان سیاسی را در تهران و شهرستان‌ها اعدام کرده‌اند، اما هیچ نمی‌دانستیم که کمیت و کیفیت آن چگونه است. مدتی بعد شنیدم که برخی خانواده‌ها را احضار کرده و وسایل شخصی عزیزانشان را به آنان داده‌اند و این خود مؤید اخبار قبلی بود. در عین حال هیچ خبری موثقی نداشتم. تا اینکه در مهرماه و شاید هم در آبان ماه بود که نامه‌های آیت الله منتظری به دستم رسید و با خواندن آن نامه‌ها هم صحت اخبار پیشین کاملا تأیید شد و هم جدی بودن و هم تا حدودی عمق فاجعه عیان شد. با این همه تا زمانی که به خارج از کشور نیامده بودم (یعنی ازسال ۷۵ خورشیدی به بعد) و به ویژه تا انتشار خاطرات زنده یاد آیت الله منتظری، عرض و طول این جنایت بزرگ و ضد دینی و ضد بشری بر من آشکار نشده بود. گرچه هنوز هم تمام ابعاد آن دقیقا روشن نیست.


بسیاری از چهره‌های منتقد حاکمیت بر این باورند که مسئله دهه شصت مربوط به گذشته است و طرح آن در این مقطع به مصلحت نیست. به نظر شما اهمیت پرداختن و رسیدگی به این موضوع پس از گذشت ۲۵ سال در چیست؟

-گرچه با این نظر مخالفم اما در عین حال نیازی به توضیح دارد. واقعیت این است که ما در خلاء زندگی نمی‌کنیم و سیاست ورزی و مبارزات اجتماعی الزاما یک سلسله ملاحظات را بر ما تحمیل می‌کند و بالاخره قاعدة اهم و مهم یک اصل عقلایی است و در جای خود لازم و البته این اصل می‌تواند موجب توجیهات ناموجه و زمینه ساز انواع منفعت طلبی‌های شخصی و یا پوششی برای بزدلی هم بشود، ولی در هرحال تشخیص آن با خود شخص است و گذشت زمان نیز استفاده درست، به جا و نادرست، نا‌به جا از این قاعده را آشکار می‌کند. اما امروز به عنوان یک اصل اخلاقی و یک ضرورت سیاسی و یک نیاز ملی باید به افشای حقیقت و برای مبارزه با دروغ و تحریف همت کرد و با تمام توان کوشید و یکی از مصادیق این پویش و کوشش‌‌ همان افشای جنایت ۶۷ است. باید همه در این راه بکوشند. به ویژه کسانی که دیگر در حکومت نیستند و ملاحظات به جا و نا‌به جا را ندارند و از اسرار مگو با خبرند، بیش از دیگران وظیفه و مسئولیت دارند. حوادث دهه شصت و بعد از آن هرگز مشمول مرور زمان نمی‌شود و تا زمانی که به لحاظ قانونی و سیاسی مورد رسیدگی قرار نگرفته باشد، کهنه نخواهد شد. امروز به طور خاص کشتار زندانیان سیاسی سال ۶۷ یک پروندة ملی است و اختصاص به یک گروه و جریان سیاسی خاص ندارد. به ویژه افشای آن به دست یکی از معماران انقلاب و نظام یعنی آیت الله منتظری، هم بر همه حجت تمام کرده و هم بدان ابعاد ملی و فراموش نشدنی داده است.

اهمیت پرداختن به این رخداد نیز در این است که با افشای تمام ابعاد فاجعه و پرده بر گرفتن از عاملان چنین رخداد ضد انسانی، تقدس‌های کاذب و توجیهات نا‌موجه شرعی و قانونی و حتی مصلحت اندیشی‌های غلط بر آفتاب افکنده می‌شود و از امکان تکرار چنین حوادثی در آینده دور و نزدیک می‌کاهد. انکشاف واقعی فاجعه قطعا بسیاری را بی‌اعتبار می‌کند اما در برابر بر اعتبار حق و عدالت و قانون و دین و می‌افزاید و افکار عمومی را برای ایجاد هشیاری بیشتر تقویت می‌کند تا در ‌‌نهایت خود مردم و نهادهای مدنی بتوانند مانع تکرار چنین فجایعی شوند. چرا که بیداری و آگاهی عمومی و تأسیس و تقویت نهادهی مدنی است که هم از قدسیت‌های دروغین به ویژه در زیر پوشش مذهب جلو می‌گیرد و هم از یکه تازی‌ها مانع می‌شود و هم در صورت انحرافات و اشتباهات برای جبران می‌کوشد.


چرا حکومتی که خود قربانی خشونت بود، برخورد و حذف فیزیکی با مخالفان را انتخاب کرد؟

این گونه نیست که اگر کسی خود روزی شکنجه شده در مقام قدرت شکنجه نکند و به شکنجه گر تبدیل نشود. یا کسی که روزی قربانی خشونت و ستم بوده در یک شرایط دیگر دست به خشونت نزند و ستم پیشه نکند. این نقش‌های دوگانه هم در زندگی شخصی آدم‌ها فراوان دیده می‌شود و هم در نظام‌های سیاسی و حاکمان قدرتمند بسیارند. اسدالله لاجوردی یکی از این نمونه هاست. کسی که خود در رژیم شاه سخت شکنجه شده بود ولی در نظام بعدی در مقام مرد قدرتمند و مطلق العنان نظام انقلابی بعدی، به سادگی تبدیل شد به شکنجه‌گری بی‌رحم و قسی القلب که در خشونت مرزی نمی‌شناخت و نامش در بدی و قساوت جاودانه شده است. حتی خود آیت الله خمینی که پانزده سال در تبعید در دفاع از آزادی و عدالت زیبا‌ترین و بلیغ‌ترین سخنان را گفت ولی اندکی پس از پیروزی و نشستن بر اریکه قدرت بلامنازع، فرمان شکستن قلم‌ها را داد و بیش از گذشته زندان‌هایش از زند انیان و اهل قلم و فرهنک انباشته شد. این البته هم به روان‌شناسی افراد بر می‌گردد و هم به «منطق موقعیت» که الزاما به نیت و بد طینتی افراد مربوط نمی‌شود.


حذف نویسندگان و روشنفکران غیرحکومتی نیز با همین اهداف سرکوب گروههای سیاسی در آن مقطع رخ داد؟

حذف و سرکوبی دگراندیشان در واقع از سپیده دم انقلاب یعنی از دوازدهم بهمن در بهشت زهرا آغاز شد اما با شتاب گسترش پیدا کرد و در ۳۰ خرداد شصت به اوج رسید و به زودی تثبیت شد. از حذف سیاسی دگراندیشان و منتقدان در اشکال مختلف (از حذف مادر رضایی‌ها در سخنرانی رهبر انقلاب در بهشت زهرا که از قبل برنامه ریزی شده بود تا تشکیل مجلس بررسی قانون اساسی و تصویب قانون اساسی و انتخابات ریاست جمهوری و انتخابات مجلس اول و توقیف فله‌ای مطبوعات در تابستان ۵۸ و...) آغاز شد و بعد‌ها به تصفیه و حذف فیزیکی و خونین افراد و احزاب سیاسی و جریانهای متنوع دگراندیش دامن کشید و ادامه یافت که همچنان در ابعاد مختلف ادامه دارد.


آیا مصلحت اندیشی و سکوت نسبت به جنایات دهه شصت یکی از عوامل بازتولید خشونت در دهه هفتاد و هشتاد نیست؟


جدای از آنچه قبلا گفتم، باید افزود سکوت و مصلحت اندیشی نامعقول و فراموشی آن حوادث تلخ به ویژه کشتار ۶۷ و بد‌تر توجیه آن، خطر تکرار و بازتولید چنین حوادثی را افزون می‌کند. وقتی هنوز شماری از عاملان و آمران آن کشتار‌ها و شکنجه‌ها در عالیترین مقامات نظام حضور دارند و بر صدر می‌نشینند و قدر می‌بینند و مانند آقای مصطفی‌پور محمدی، که گفته می‌شود در گروه مرگ سه نفره یکی از مفتیان مرگ چند هزار زندانی در ۶۷ بوده، نه تنها وزیر می‌شود و آن هم در «کابینة اعتدال و تدبیر و امید» بلکه در تریبون مجلس با صدای بلند به گذشته خود افتخار می‌کند، زنگ خطر هنوز آشکارا در حال نواختن است. مسئله نه انتقام جویی است و نه انباشتن کینه و نفرت در ذهن و خاطره جامعه، مسئله این است که بر این فجایع ضد انسانی مهر پایانی نهاده شود و این نمی‌شود مگر اینکه از یک سو مردمان از حوادث به درستی آگاه شوند و از سوی دیگر ابعاد فاجعه روشن شود و عاملان آن افشا شوند و در ‌‌نهایت به کارشان رسیدگی شود.

***


مستوره احمدزاده:  رسیدگی به اعدام‌های ۶۷ نیازمند اراده ملی است 


جرس: 
خاطره روزهای سربی و سوزان تابستان ۱۳۶۷ تا همیشه همراه کسانی خواهد بود که عزیزانشان را در آن روزهای جهنمی برای همیشه از دست دادند. جوخه‌های اعدام گشاده دستانه یکی یکی مخالفان را در آغوش می‌کشید و انقلاب برآمده با ندای آزادی را به دره‌ای می‌رساند که در آن سزای مخالفان زندانی چیزی جز مرگ نبود.

 تابستان ۶۷ پرونده‌ای باز است و هر سال مرور می‌شود. خانواده‌های قربانیان به افکار عمومی نهیب می‌زنند که مبادا فاجعه فراموش شود. داغ بعد از یک ربع قرن هنوز تازه است و معما‌ها و سوال‌ها به قوت خود باقی است. داغی که فقط منحصر به سال ۶۷ هم نیست چرا که سایه سیاه مرگ از مدت‌ها پیش از آن بر سر مخالفان سیاسی گسترده بود. مستوره احمد‌زاده از جمله کسانی است که شاهد زندانی شدن پدرخود در دهه ۶۰ و اعدام برادرش در سال ۱۳۶۰ بوده است. با او درباره خاطره و روایت‌اش از آن زمان گفتگو کردیم.

 

خانم احمدزاده، روایت‌های زیادی از شروع اعدام‌ها در دهه شصت می‌شود به نظر شما این اعدام‌ها در چه سالی و چگونه شکل گرفت؟

این روز‌ها برای همه مبارزینی که از آن روزهای خونین جان بدر برده‌اند و خانواده‌هایی که عزیز یا عزیزانی را در این کشتار فجیع و بی‌سابقه از دست دادند، روزهای دردناکی است. اگر به سوال شما برگردم در حقیقت، سرکوب و حذف مخالفین از اواخر سال ۵۹ آغاز شده بود و از سال ۶۰ ابعاد گسترده تری یافته است. جمهوری اسلامی مصمم بود در سایه جنگ ایران و عراق که برای حکومت نعمتی تلقی می‌شد، همه مخالفین خود را از صحنه سیاسی حذف کند و این فقط به مخالفین چپ و مارکسیست محدود نمی‌شد بلکه حتی شامل آنهایی می‌شد که برداشتی از اسلام مغایر با نظر حاکم داشتند.


مانند آقای طاهر احمدزاده؟

بله، پدرم هم در خرداد سال شصت و بمناسبت ۲۹ خرداد سالگرد درگذشت دکتر علی شریعتی به تهران آمده بود که در این مراسم سخنرانی کند که مطلع شدند به مراسم حمله شده و بسیاری از مدعوین مورد ضرب و شتم قرار گرفته و دستگیر شده‌اند و بدنبال بازداشت وی هستند. لذا به مشهد برنگشتند و در منزل یکی از دوستانش و سپس یکی از اقوام، زندگی مخفی خود را آغاز کردند. روز بعد از این ماجرا یعنی سی خرداد، مجاهدین تظاهرات گسترده‌ای برگزار کردند که به درگیری‌های وسیع خیابانی میان آن‌ها و نیروهای سرکوب حکومت منجر شد و بسیاری از هواداران آن‌ها دستگیر شدند. پس از بمب گذاری در دفتر حزب جمهوری اسلامی و کشته شدن تعدادی از سران حکومت از جمله بهشتی و تعدادی از نمایندگان مجلس، کشتار دسته جمعی در زندان‌ها و اعدامهای گروهی آغاز شد و حتی گفته می‌شد در سلولهای زندان اوین، زندانیان را به گلوله بستند و این البته منحصر به مجاهدین نبود و از جمله سعید سلطان‌پور شاعر و نویسنده و از رفقای فدایی بدون محاکمه به قتل رسیدند.


واکنش ایشان به آن برخورد‌ها چه بود؟

در مدتی که پدرم زندگی مخفی داشت، تمام وقت خود را صرف تجزیه و تحلیل اوضاع و احوال ایران از مشروطیت تا انقلاب و وقایع و رویدادهای پس از انقلاب کرده بود و این نوشته‌ها به دست مامورین رژیم جمهوری اسلامی افتاد. بخشی از شکنجه‌ها نیز به مطالبی مربوط می‌شد که پدرم در انتقاد به سیاستهای حاکم و روند انقلاب مطرح کرده بود. او در این نوشته‌ها در اعتراض به سرکوب و شکنجه‌ها و اعدام‌ها، لاجوردی را با آیشمن جنایکار هیتلری مقایسه کرده بود زیرا نقش اساسی در این کشتار‌ها داشت و همچنین خطاب به خمینی نوشته بود که او به انقلاب مردم ایران خیانت کرده است. پدرم در زمان استانداری در دولت موقت به شدت از برخورد‌ها و حمله به روزنامه‌ها و دفا‌تر انتقاد داشت و به آقای خمینی گفته بود که اگر شما موافق حمله به دفا‌تر سازمان‌ها و گروههای سیاسی هستید استعفاء می‌دهم و اگر مخالف هستید چرا با عناصر حزب الله برخورد نمی‌کنید. آقای خمینی هم همواره در مقابل انتقادات ایشان سکوت می‌کرد.


در چه سالی آقای احمدزاده دستگیر شدند؟

در بهار ۶۱ پدرم در محل اقامت خود متوجه چند تلفن مشکوک شده و به همین خاطر تصمیم به جابجایی گرفت که در لحظه خروج از منزل مورد هجوم نیروهای امنیتی حکومت قرار گرفته و دستگیر و به زندان اوین منتقل شد. شش ماه تحت شدید‌ترین شکنجه‌ها قرار گرفت تا حاضر به اعترافات تلویزیونی شود.


فعالیت سیاسی و نقش ایشان در پیروزی انقلاب کاملا روشن بود. به چه چیزی باید اعتراف می‌کردند؟

او می‌بایست در این اعترافات به دروغ می‌گفت که در حین فرار از کشور دستگیر شده و دیگر اینکه می‌بایست مجاهدین و دیدگاه‌هایشان را محکوم می‌کرد. پدرم علی رغم اینکه هرگز افکار و دیدگاههای مجاهدین را قبول نداشت اما همواره مدافع فعالت همه سازمان‌ها و گروههایی بود که در انقلاب نقش داشتند، چه مذهبی و چه مارکسیست. 
پدرم سرانجام در دادگاه انقلاب به یازده سال زندان محکوم شد. کسی که چهل سال زندگی خود را صرف مبارزه با رژیم شاه کرده و سال‌ها زندان را تحمل کرده و فرزندانش در رژیم گذشته اعدام شده بودند، ضد انقلاب محسوب می‌شد!


آیا آقای احمدزاده از چگونگی و چرایی این اعدام‌ها اطلاع داشتند؟

در سال ۶۳ پدرم به زندان مشهد فرستاده شد. در سال ۶۵ هیئتی از جانب آیت الله منتظری به زندان مشهد رفت و با پدرم دیدار کرده و ضمن اظهار تاسف بر آنچه بر او گذشته، به پدرم گفته بود که با زندانیان سیاسی صحبت کند که از برخوردهای رادیکال بپرهیزند و از تلاشهای این هیئت برای آزادی زندانیان سیاسی استفاده کنند چراکه، جریانی در حکومت برنامه قتل عام زندانیان را تدارک می‌بیند. گویا این هیئت به دیدار دیگر زندان‌ها نیز رفته بود تا گزارشی از وضعیت زندانیان با آیت الله منتظری تهیه کند. با تلاشهای همین هیئت پدرم در اواخر سال ۶۵ و پس از گذراندن حدود ۵ سال در زندان سرانجام به طور مشروط آزاد شد. بنابرگفته بسیاری از زندانیان، در سال ۶۶ دسته بندی و تفکیک زندانیان مذهبی و غیرمذهبی و زندانیان محکوم بالای ده سال و ابد از زندانیان زیر ده سال آغاز شده بود. از آنجا که سران جمهوری اسلامی می‌دانستند که وضعیت جسمی آیت الله خمینی مناسب نبود و زمان زیادی برای ادامه رهبری وی باقی نمانده بود، مصمم بودند مسئله جنگ و زندانیان سیاسی در حیات وی هر چه زود‌تر حل و فصل شود و چنین بود که در سال ۶۷ و پس از پذیرش آتش بس، حمله مجاهدین از عراق به ایران را بهانه قرار دادند و برنامه قتل عام سال ۶۷ را با حکم خمینی و تشکیل هیئتهای مرگ در مرداد ماه ۶۷ با کشتار وسیع مجاهدین و در شهریور ماه با کشتار نیروهای چپ سامان دادند. البته در سال ۶۸ بتدریج تعدادی از زندانیان که محکومیتهای کمتری داشتند آزاد شدند.


در خصوص نحوه دستگیری و اعدام مجتبی صحبت بفرمایید

در تابستان شصت موج دستگیری‌ها ابعاد گسترده ایی یافت و بسیاری از فعالین سیاسی که در دوران انقلاب و پس از آن در دانشگاه‌ها شناخته شده بودند توسط دانشجویان حزب اللهی شناسائی و دستگیر می‌شدند. از جمله برادرم مجتبی در شهریور شصت دستگیر و در آبان ماه‌‌ همان سال بدون محاکمه و در بی‌خبری کامل اعدام شد. او دانشجوی دانشگاه شریف بود و از فعالین سیاسی چپ. در بهمن شصت تعدادی از رهبران سازمان ما (فدائیان اقلیت) مورد هجوم قرار گرفتند که برخی پیش از دستگیری با سیانور به زندگی خود خاتمه دادند. برخی همچون همسر من بر سر یک قرار و در یک درگیری مسلحانه به رگبار بسته شدند. جو سیاسی به گونه‌ای بود که از اوایل سال شصت اکثر سازمانهای سیاسی اجبارا به زندگی مخفی روی آورده بودند به جز سازمان اکثریت و حزب توده که مدافع سیاستهای جمهوری اسلامی بودند و نشریاتشان چاپ و پخش می‌شد.


پیکر مجتبی در خاوران دفن شد؟

جمهوری اسلامی به مثابه یک حکومت ایدئولوژیک از خرداد ۶۰ به بعد تصمیم به تفکیک گورستانهای قربانیان مسلمان و مارکسیست گرفت و قطعه‌ای از گورستان خاوران را به مارکسیست‌ها اختصاص داد که اکنون به گلزار خاوران شهرت دارد و بردارم مجتبی نیز در این مکان آرمیده است و در کشتار ۶۷ در این محل گورهای دسته جمعی برای قربانیان چپ تهیه کردند که البته خانواده‌ها پس از ماه‌ها سرگردانی سرانجام مزار عزیزانشان را در این مکان یافتند. به همت بسیاری از یاران جانباختگان هم اکنون در سایتی بنام «بیداران» اسامی، عکس‌ها و خلاصه‌ای از بیوگرافی این عزیزان بر روی اینترنت قابل دسترسی است.


به عنوان آخرین پرسش، به نظر شما چگونه باید با آمران و عاملان این کشتار‌ها برخورد شود؟

اکنون پس از ۲۵ سال ابعاد این جنایات و بویژه به یاری جان بدر بردن از این قتل عام روشن‌تر شده است و همگان از هیئت‌های مرگ و اینکه اعضای این هیئت‌ها همچنان در مقامات بالای حکومتی قرار دارند مطلع‌اند و در عین حال شهامت و شجاعت آیت الله منتظری در افشای ابعاد این جنایات ضد بشری و کشتار هولناک ستودنی است. این فاجعه زخمی عمیق را بر پیکر جامعه ایران و هزاران هزار خانواده بر جای گذاشته که التیام آن بسیار دشوار است. من شخصا بر این باورم که تا زمانی که پرونده این جنایات گشوده نشود و همگان از زوایای این جنایات آگاه نشوند و آن تفکری که زمینه ساز این فاجعه ملی بوده مورد تحقیق و بررسی قرار نگیرد، نه می‌توان به ترمیم زخم‌ها دست یافت و نه می‌توان از تکرار چنین فجایعی جلوگیری کرد. کمااینکه همین تفکر حاکم بر حکومت بعد‌ها دست به قتل‌های زنجیره‌ای زد و قتل‌های محفلی را پدید آورد و همچنان به حیات خود ادامه می‌دهد و همچنان که در جنبش سبز شاهد بودیم سرکوب و حذف مخالف بیش و کم ادامه یافته است. همچنانکه مسئله بر سر انتقام نیست و به همین نسبت فراموش کردن فجایعی که بر سر فرزندان ایران زمین آمده نیز غیرممکن است. من روش برخورد آفریقای جنوبی به جنایات صورت گرفته در آن کشور را شیوه مناسبی جهت آشتی ملی می‌دانم؛ اما بعید می‌دانم تا جمهوری اسلامی برپاست، رسیدگی به این جنایات ممکن باشد چراکه معماران این جنایات همچنان بر قدرت تکیه دارند.
 

 ***


کشتار ۶۷، مرتکبان دیروزو متهمان امروز /علی ایزدی
 


اعدام هایی که در دهه شصت صورت گرفته و اوج آن در سال ۶۷ تبدیل به جنایتی غم انگیز شد، اینک از جهاتی چند گانه قابل تأمل می باشد، کشتاری که درست یک ربع قرن پیش اتفاق افتاد و چه بسا آثار و تبعات سیاسی و روانی‌اش تا قرنی دیگر ادامه یابد .


اما فاجعه سال ۶۷ در زندان‌های کشور به دلایل ذیل عمق آن را دامنه دارترمی نماید و بر جانکاهی دردش می افزاید :
 

۱ـ مرتکبان اعدام‌ها هنوز معاف از مجازات اند ، عده‌ای از آنان طی دو دهه اخیر ناشناس ماندند و برخی به مناصب اداری وزین تری دست یافتند ، آخرین نمونه‌اش مصطفی پور محمدی است ، شاید مرموزترین فرد در هیأت سه یا چهار نفره مرگ ، او نه تنها به عنوان مسئول بخشی از آن جنایت بزرگ ، پاسخگو نشد بلکه در دوران احمدی نژاد وزارت مهم کشور واینک در زمان حسن روحانی سازمان سراسر حساس دادگستری کشور به عهده وی سپرده شده است .

اگر چه عده‌ای این انتخاب را این گونه توجیه می کنند که هدف از این گزینش ، یا پذیرش این گزینه از سوی رئیس جمهوری جدید به این دلیل بوده که از نفوذ پورمحمدی در دستگاه قضائی استفاده کرده ، زمینه آزادی بسیاری از زندانیان سیاسی ، فراهم شود، اما اگر حتی صحت این فرض ثابت شود ، به نظر نمی رسد که با بکار گیری تئوری هدف وسیله را توجیه می کند بتوان بر سوابق سیاسی و جنائی افرادی چون پور محمدی ، ناخواسته پوششی قابل پذیرش نهاد.
 

۲ـ اعدام‌های سال ۶۷ بویژه در اوین وگوهردشت کاملا ٌ فراقضائی و خود سرانه بوده ، بنابراین جنبه جنایتکارانه آن که شباهت به نوعی نسل کشی و تصفیه حساب سیاسی دارد ، بر اندک ابعاد قضائی آن که چنانچه وجود داشته همواره چیرگی دارد و اصولا ٌ اعدام هرانسانی وبه هراتهامی بدون محاکمه در دادگاه علنی یا حداقل صالح ، خارج از عرف و حقوق انسانی است ، بویژه وقتی شواهد تاریخی مؤید آن است که به جای دادگاه یا محکمه قضائی صرفا یک کمیته مرگ بین اوین و گوهردشت در تردد بود و براحتی و جلاد گونه جان جوانان وطن را به جرم یک عقیده یا عمل سیاسی ناصواب از نظر حکومت می گرفته .
 

۳ـ بسیاری از اعدام شدگان سال ۶۷ تا زمان وقوع آن کشتار عظیم حکم زندان‌شان را سپری کرده بودند و برغم پایان دوره محکومیت خویش دوباره محکوم به مرگ شدند ، آنچه که در توجیه‌اش چیزی جز آتش انتقام جوئی و تصفیه حساب را نمی توان نسبت داد .
 

۴ـ طبق آمارهای تقریبأ رسمی حدود ۵ هزار نفر در سال ۶۷ قربانی ماشین کشتار جمعی، جمهوری اسلامی و بدستور آقای خمینی شدند و تا کنون اسامی ۴۶۷۲ نفر از آنان جمع آوری شده است ، اما ازخانواده‌های بسیاری از قربانیان ، حداقل حق برخورداری از پیکر عزیزان‌شان نیز دریغ شد و عده قابل توجهی از آنان حتی تا کنون ، سنگ قبری را که متعلق به مدفن فرزندانشان باشند ، نیافته اند ، تا کم‌ترین حد تسلای خاطرشان تأمین شود .
 

۵ـ دلیل اصلی بسیار اعدام‌ها داشتن یک نوع طرز تفکر خاص از سوی فرد محکوم و معدوم بود ، آنچه که از نظر نظام اسلامی ، نفاق یا الحاد نام می گرفت ، اما برای توجیه قربانی کردن زندانیان عنوان محارب و مفسد فی الارض انگی بود ، که به امر آقای خمینی و نهایتأ با عاملیت و تشخیص کمیته سه نفره مرگ به زندانیان زده می شد و به این ترتیب کار ماشین آدم کشی آدم تسهیل می گشت .
 

اما آنچه که در جبران بخشی ازآن ضایعه بزرگ امروز، می شود انجام داد را می توان اینگونه ترسیم نمود :
 

اولاٌ : تجمیع یک وجدان جمعی در تقبیح آن جنایت بزرگ ، چه بسا با این حرکت بتوان مرهمی بر قلوب شکسته بخشی از بازماندگان قربانیان سال ۶۷ نهاد و آنان را در جهت ترمیم و التیام زخم‌های مزمن گذشته یاری نمود ، در این راستا کمترین کاری که مسئولین نظام می توانید بکنند ، اعتراف به گناهان گذشته و طلب پوزش رسمی از بازماندگان کشته شدگان است.
 

ثانیأ : مسئولین جمهوری اسلامی باید مشخصات دقیق و کامل قربانیان را اعلام نمایند ، محل دفن اجساد آنان را در مواردی که به صورت گورستان جمعی نبوده به خانواده‌های‌شان اعلام نمایند و از حرکات غیر انسانی آنچنان که در روز ۱۰ شهریور صورت گرفت و نیروهای انتظامی از ورود خانواده‌های قربانیان به گورستان خاوران جلوگیری نمودند اکیدأ خود داری شود .
در همین راستا ، نظام قضائی و بویژه شخص پور محمدی باید سریعأ آزادی مادران خاوران و پارک لاله را از بازداشت گاه‌ها تأمین نماید ، شاید در این راستا ، وزیر جدید دادگستری بتواند اندکی به جرائم و سوابق خویش پوشش نهد !
 

ثالثأ : با سرکار آمدن دولت جدید ، تلاش جدی در تعریف جرم سیاسی صورت گیرد و واژه هایی چون محارب یا مفسد تعریف دقیق داشته باشند ، بویژه این موضوع درک شود که بین لائیک یا دین دار نبودن و ملحد یا مرتد بودن (از دین خدا خارج شده ) فاصله بسیاری است و حتی در مورد ملحدین یا مرتدین تا مادامیکه تظاهر و تبلیغ به الحاد یا ارتداد نمی کنند ، فرق قائل شد ، سرانجام آنکه در مورد حکم ملحد ، مرتد یا محارب همواره یک مرجع تشخیص لایق و دادگاه یا محکم صالح تصمیم گیری نماید .

از سوئی جمهوری اسلامی باید پذیرای این مسئولیت باشد که آنچه در سال ۶۷ در زندان‌ها رخ داد ، در واقع نوعی جنایت علیه بشریت بود، آنچه که مجامع بین المللی حقوق بشر و اسلامی نیز بر آن صحه می نهند ، بنابراین باید در جهت جبران جنایات گذشته کوشا باشد .


در این راستا آقای روحانی باید به مسائل و اتهامات مصطفی پور محمدی نیز بپردازد ، وزیر دادگستری کابینه روحانی متهم به مشارکت در ترور مخالفان دولت ایران در خارج از کشور و در قتل‌های زنجیره‌ای در سال ۷۷ است ، نهایتأ یکی از عاملان اصلی در هیآت مرگ در سال ۶۷ نیز می باشد ، پور محمدی درباره هر یک از این اتهامات بزرگ باید در محکمه‌ای علنی پاسخگو باشد ، از خود دفاع نماید و مدارک روشنی ارائه نماید که با چه مجوزی دست به آن اقدام هائی جنائی زده است .


آیت الله منتظری در صفحه ۶۳۲ خاطرا تش آورده :

" در قم یکی از مسئولین قضائی آمد پیش من و از مسئول اطلاعات قم گله می کرد که می گوید تند تند این‌ها را بکشیم و از شرشان راحت شویم ."


این شهادت مرحوم منتظری مستندی بزرگ بر عمق فاجعه است و از طرفی آنچنان که در سوابق و مدارک موجود دیده می شود، آقای خمینی در ۶ مرداد ۶۷ در نامه‌ای رسمی ، متأسفانه نقش اصلی را در امر به اعدام‌ها به عهده گرفته و حسب معمول آن را به نام عدالت اسلامی رقم زده ، آنجا که قاطعانه ازعاملین جنایت دعوت می کند که :

" کسانی که در زندان‌های سراسر کشور بر سر موضوع نفاق خود پا فشاری کرده و می کنند محارب و محکوم به اعدام می باشند و تشخیص موضوع نیز در تهران با رأی اکثریت آقایان ..... می باشد ، آَقایان که تشخیص موضوع به عهده آنان است ، وسوسه و شک و تردید نکنند و سعی کنند اشد اعلی الکفار باشند . " ( ! )


حال آقای پور محمدی و سایر دست اندر کاران که حتی غیرمستقیم در آن اعدام‌ها نقش داشتند ، باید جوابگوی این امر باشند که آیا آنان صرفأ مأمور اجرای اوامر آقای خمینی و تام الاختیار در خدمت ولی فقیه وقت بودند ؟ و آیا ناله‌ها و اعتراضات آقای منتظری در متوقف کردن ماشین مرگ نظام ، هیچ جایی از اعراب نداشت ؟ تا امثال پورمحمدی درصورت لزوم خود را صرفا مأمور و معذور معرفی ننمایند !


امیدواریم جمهوری اسلامی با بازکردن فضای سیاسی و طلب پوزش رسمی از خانواده‌های اعدام‌های سال ۶۷ بتواند اندکی در بازسازی سوابق سیاه در خاموش سازی هرحرکت اعتراضی کوشا باشد تا بدان امید که خانواده‌های قربانیان نیز این توان را داشته باشند که در جهت بخشش نظام اسلامی ، به واسطه جفاهایی که بر آنان رفته گام هایی بردارند ، تنها در این شرایط است که برخی مسئولین جمهوری اسلامی خواهند توانست ، امید عفو از درگاه الهی داشته و بیش از این در پیشگاه خانواده‌های قربانیان ۶۷ شرمنده و خجل نگردند چراکه :


گیرم که ببخشند ز خجالت چه کنم !؟  

 ***

 ایران فردا و تونل وحشت دهه ۶۰ /مرتضی کاظمیان


تونل وحشت دهه‌ی ۶۰ در تاریخ سیاسی ایران معاصر از یاد رفتنی نیست. به جرأت می‌توان گفت طبقه متوسط شهری در ایران زیر تیغ خشونت و عناد و ترور و اعدام و جنگ، نابود شد. استقرار اقتدارگرایی در جمهوری اسلامی، پایی در همین تضعیف غریب طبقه متوسط مدرن داشت. هزاران هزار تحصیل‌کرده و روشنفکر و نخبه‌ای که یا ـ همچون باکری‌ها ـ در جبهه‌های جنگ به شهادت رسیدند، یا در برابر جوخه‌های اعدام و زیر چوبه‌های دار ایستادند، یا ترور شدند، یا زندانی، یا سرکوب و منزوی و خاموش، و یا کوله‌بار مهاجرت بستند.


در کشاکش خون و آتش، صدای مهندس بازرگان گم شد و گوش شنوایی نیافت؛ آن‌که طرفین تضاد و نزاع را به مدارا و تحمل و گفت‌وگو توصیه می‌کرد، و از لزوم توجه نیروهای سیاسی رادیکال به توسعه و آبادانی کشور می‌گفت.


تونل وحشت دهه‌ی ۶۰ به اعدام‌های فله‌ای ۶۷ ختم شد اما خاطره و پیامدهای آن، پایان نیافت. پرونده‌ای گشوده شده، که تعیین تکلیف با آن، بس پیچیده و زمان‌بر است و نیازمند بردباری و دریادلی و تسامح و خردپیشگی و تدبیر تمام طرف‌ها. پرونده‌ای که طرف‌های آن، محدود به راست افراطی داخل و نیز براندازان جمهوری اسلامی نیست. کم نیستند شمار اصلاح‌طلبان و نیروهای مشهور به «خط امام»ی و علاقمندان به رهبر فقید جمهوری اسلامی که هنوز در مورد سرکوب‌ها و خشونت‌ها و اعدام‌های دهه‌ی ۶۰، به وضع خاص زمانه و شرایط جنگی ارجاع می‌دهند و ستیز مسلحانه‌ی مخالفان وقت را گواه مهمی برای حجیت مواجهه‌ی قهرآمیز حکومت می‌دانند و در مورد نقش و میزان دخالت آیت‌الله خمینی در اعدام‌ها، ملاحظاتی را مطرح می‌کنند. نیز در سوی دیگر، کم نیستند آن طیف از نیروهای سیاسی دغدغه‌دار گذار دموکراتیک و پیگیر حقوق بشر، که با وجود فاصله گرفتن از مواضع و دیدگاه‌های رادیکال خود در دهه‌های پیش، نسبت به رخداد فاجعه‌ای انسانی در دهه‌ی ۶۰ و اعدام مخالفان، به شدت معترض‌اند و دلیلی برای اعدام محکومان به حبس و زندانیان بس جوان نمی‌بینند و البته مصرّند به تعقیب پرونده تا محاکمه‌ی آمران و عاملان کشتار خویشان و بستگان خویش. مظلومانی که حتی فریاد اعتراض قائم مقام رهبری (آیت‌الله منتظری) هم نتوانست جانشان را در امان نگاه دارد.


آشکار است که رسیدگی به پرونده‌ای چنین مهم، با وجود طرف‌های متعدد و متکثر، و با پیامدهای اجتماعی ـ سیاسی معنادار، کار بس پیچیده و زمان‌بری خواهد بود. ایران فردا روی ثبات و صلح و امنیت نخواهد دید، مگر آن‌که در بستری آکنده از قانون‌مداری و مدارا و انصاف و امنیت، مدعیان و طرف‌های گوناگون پرونده امکان یابند که مستندات و استدلال‌ها و ادعاهای خود را نه فقط در دادگاه، بلکه برای داوری نهایی افکار عمومی، مطرح نمایند. قابل پیش‌بینی است که چنین وضعی، به چه سطحی از امنیت سیاسی و رواداری در جامعه و خویشتن‌داری نیاز دارد. نباید ناامید بود. ارتقاء وضع فرهنگی و سیاسی جامعه و حکومت در ایران، چندان دور از ذهن و بعید نیست. چنان‌که تغییرات در همین سه دهه، کم نبوده است.


اگر قتل ندا یا ستار، موجی از اعتراض در جامعه می‌آفریند و حساسیت افکار عمومی را درپی دارد، و اگر اعدام‌های دهه‌ی ۶۰ با نوعی سکوت و شوک و انفعال در جامعه مواجه می‌شود، مستقل از مقوله‌هایی چون انسداد و گشایش سیاسی و وضع و کیفیت رسانه، و تأثیر آن‌ها، باید به پارادایم (الگوی کلان دیدمانی و سرمشق فکری مسلط) زمانه نیز توجه داشت. همین پارادایم شیفت (تغییر الگوواره) است که بر حساسیت حقوق بشری ایرانیان افزوده، و آن رویکردهای قهرآمیز و خشونت‌محور و تضادگرای دهه‌ی ۵۰ و ۶۰ را ـ که البته متأثر از پارادایم غالب زمانه بود ـ به حاشیه برده است. چنان‌که حتی بسیاری از همراهان نهادهای امنیتی و اطلاعاتی جمهوری اسلامی در دهه‌ی ۶۰، اینک خود ازجمله دغدغه‌داران دموکراتیزاسیون در ایران محسوب می‌شوند. در سوی مقابل هم شمار کسانی که اسلحه و راهبردهای قهرآمیز را به کنار نهاده‌اند و دغدغه‌ی گذار دموکراتیک دارند، فراوان است. وضعی که یک‌سر با آنچه در برخی کشورهای منطقه (ازجمله سوریه) شاهدیم، متفاوت است. و بدیهی است که همین تغییر نگاه و فراگیر شدن گفت‌وگو و مدارا میان طیف‌های بیشتری از نیروهای سیاسی، خود یکی از عوامل فاصله گرفتن جامعه ایران از وضع اسف‌بار در لیبی و مصر محسوب می‌شود.


آن‌هایی که افزون بر کشف و تقریر حقیقت و مجازات مجرمان، دغدغه‌ی صلح و دموکراسی و رعایت حقوق بشر و تقلیل مرارت مردمان در ایران فردا نیز دارند، ناگزیرند ملاحظات مشددی را رعایت کنند. دست‌کم آن‌که تونل وحشت دهه‌ی ۶۰ چنان هولناک هست که برای دور شدن ایران فردا از آن، نیروهای سیاسی دموکراسی‌خواه و حقوق بشرطلب و وطن‌دوست، حداکثر عقلانیت و تدبیر را ـ ازجمله در پیگیری پرونده کشتار مخالفان سیاسی ـ لحاظ کنند. 

***
 

گذشته را نمی شود جبران کرد! /طاهاپارسا


 از خانه تا مدرسه، راهی نبود. روزهایی که کمی دیرتر از خانه می زدم بیرون، میتوانستم صدای ناظم را از بلندگوی مدرسه بشنوم که بچه ها را به ایستادن در صف فرامی خواند. آن روز هم داشتم کتابهایم را پیدا می کردم که صدای بلندگو را شنیدم. ساعت دیواری را نگاه کردم، هفت و پنجاه دقیقه صبح. ده دقیقه به زنگ مدرسه مانده بود و شنیدن صدای بلندگو برایم عجیب بود. با عجله کتابهایم را برداشتم و از خانه زدم بیرون. حالا صدای بلندگو را می شد واضح تر شنید، اما هنوز مفهوم نبود. برِ خیابان که رسیدم، متوجه اصل ماجرا شدم. صدای ناظم نبود. به رسم معمولِ آن سالها، دو تا بلندگوی بزرگ روی یکی از تویوتاهای شاسی بلند سپاه نصب شده بود و گوینده با لحنی حماسی مردم را به تماشای صحنه ای فرا میخواند که دیدن آن نه تنها مو را براندام سیخ میکرد بلکه خراشی بر روح و روان آدمی بجا می گذاشت که آثار آن تا آخر عمر باقی می ماند. جنازه ی هفت نفر اعدامی را عقب تویوتا انداخته بودند و احتمالاً برای عبرت دیگران! در شهر می گردانند. به وضوح می شد تشخیص داد که یکی از آنها زنی است که به طرز زننده ای یکی دیگر از اعدامی ها را روی جنازه اش انداخته بودند ...

هنوزم هم توصیف و تشریح بیشتر ماجرا آزارم می دهد... البته این نخستین باری نبود که نظاره گر این صحنه ها بودم، خشن تر و بی رحمانه ترش را هم به یاد داشتم. چند سال قبل یکی از اسرا را روی سپر عقب یکی از همان تویوتاهای سپاه نشانده بودند، در حالی که دستها و پاهایش به جایی از خودرو زنجیر شده بود. یکی از برادران! سپاهی بر بالا تنه ی عریان او شلاق می زد. او را در شهر می گرداندند و بلندگو از مردم و حتی بچه ها! می خواستند که به او سنگ بزنند. برادر سپاهی - که بعدها در دولت اصلاحات، فرماندار یکی از شهرها شد- البته به شلاق زدن بسنده نمی کرد و هر از گاهی مشتی نمک هم بر سرو روی بدن خون آلود اسیر می پاشید مبادا درد کمتری بکشد.. و این مراسم ساعت ها ادامه داشت، تا جان دادنِ کاملِ اسیر ...

شاید باور نکردنی باشد! اما من غم انگیزتر ش را هم شنیده بودم ... یکبار که در تدارک روزنامه دیواری برای دهه ی فجر بودیم، یکی از همکلاسی هایم ماجرای اعدام پدرش را برایم تعریف کرد. پدرش کارمند دولت بود و هیچگونه فعالیت سیاسی موافق و مخالف رژیم هم نداشت. یک روز هنگام صرف نهار در منزل، فرستادگانِ مرحوم خلخالی برای دستگیریِ عمویش به خانه ی آنها می ریزند. پدرش در مقابل ضرب و شم ماموران و به هم ریختن سفره لب به اعتراض گشوده بود و ... غروب همانروز، جنازه های هر دو نفز را تحویل خانواده داده بودند...

باری، خاطره ها از دهه ی سیاه 60 بیشتر از اینهاست ... غرض بازگشت به گذشته نیست، هدف این است که اگر می توانیم برای دقایقی خود را به جای بازماندگان این فجایع بگذاریم و اگر ممکن نشد، دستِ کم لحظاتی در مقام شاهدان خردسال و نوجوان چنان صحنه هایی قرار بگیریم و به آثار روحی و روانیِ آنها بیندیشیم.   گذشته را نمی شود جبران کرد! حتی نمی شود تلافی هم کرد اما می شود راه را بر تکرار آن بست .

***  
 

کشتار شصت و هفت در جامعه مجازی / سید ابراهیم نبوی 



از گروهی از کاربران فیس بوک پرسیدم: از کشتار شصت وهفت چه زمانی آگاه شدید؟ از چه طریقی آگاه شدید؟ و به نظر شما اعدام شدگان آن واقعه به چه دلیل کشته شدند؟ براساس بررسی هایی که کردم اغلب پاسخگویان تحصیلات دانشگاهی دارند، از فعالان سیاسی سالهای اخیر به حساب می آیند و اکثر آنها بین ۳۰ تا ۴۰ سال دارند.


امین: از طریق اینترنت مطلع شدم، بحث پیرامون خاطرات آیت الله منتظری در سال ۸۲


ساسانی: کشتار رو نمی دونستم زیاد، هرچند که وقتی خبر دادند که پسر عمه‌ام رو اعدام کردند، از بقیه می شنیدیم که خانواده‌های زیادی این خبر رو گرفته اند. بچه بودم، ولی به نظر می اومد که پدر و مادرم از یک چیزهایی خبر داشتند.


نکیسا: بسم الله الرحمن الرحیم، من همین الان از شما شنیدم!


احسان: اینترنت، بحث پیرامون خاطرات آیت الله منتظری در سال ۸۳


شفیق: چهار سال پیش در فیس بوک خوندم.


سارا: آقای نبوی! بگذار تا عید قربان صبر کنیم ببینیم چه کسانی آزاد می شوند، بعد سوال بپرسید با خیال آسوده تر رهسپار اوین بشویم . من از جاده خاوران به مبحث اعدام ۶۷ رسیدم...گورهای خاوران


کامران: دبیرستان بودم در سال ۱۳۸۰ و از دوستان و هم کلاسی‌ها شنیدم.


سعید: تو دانشگاه از بچه‌ها شنیدم، سال ۸۷ یا ۸۸


شهاب: سال ٨٥ يكى از بچه‌ها تو دانشگاه گفت. اون موقع بحث اين بود كه اصلاح طلب‌ها از اصولگراها بدترند و بحث به اين اعدامها رسيد.


مرصاد: در بحث‌های سیاسی بی‌سروته با تخمه شکستن این مطالب را شنیدم و مدرکی نجستم.


امیر حسین: از آشنایان بودند، از دوران کودکی مطلع شدم از وقتی که خاطره‌هایم ساخته شد، حرف کسی بود که اعدام شده بود و قبر نداشت.


دخانی: سال ۱۳۷۴ شنیدم از یکی از همکلاسی‌هایم در دبیرستان.


علیرضا: در اینترنت و بحث هایی که هیچوقت هیچ منبع معتبری نداشته...همینقدر که اصل خبر را به تواتر می شود ثابت شده دانست. اما در تعداد و جزئیاتش حرف بسیار هست و اعتمادی موجود نیست.


پارسا: می تونم به جرات بگم نود درصد مردم ایران تا قبل از جریان انتخابات ازین جریان بی‌اطلاع بودند.


مریم: من هفت سالم بود. همسایه ما دو تا پسر داشت که می گفتن مجاهدن..اولی رو همون وقتی که گرفتن اعدام کردن ولی دومی زندان بود. می دیدم که این خانواده هر هفته و هر روز تو راه زندانن. مادرم اینا رو می دیدم که هر هفته دم خونه رو آب و جارو می کردن چون قرار بود پسر دوم همسایه مون آزاد بشه.. یادمه که این کار هفته‌ها تکرار می شد.. ما دو خانواده خیلی بهم نزدیک بودیم، طوری که تلفن خونه ما هم همیشه کنترل بود، حتی خود ما!... اما پسر همسایه هیچوقت برنگشت و فقط آدرس قبرش موند و داغ پسر دوم هم رو دل خانم همسایه ...از اون دوران تصویر کوچه آب خورده و انتظار ایناها تو ذهنم مونده با ترکیبی از بوی حلوایی که از یه هفته بعد همیشه تو کوچه می پیچید... اون موقع بود که فهمیدم خیلی‌ها دیگه برنگشتن...


فرهاد: رادیو اسرائیل...حدود سالهای ۷۲ - ۷۳


داوود: از وقتی که یادم می آد! یکی از آشنایان فرزندانش را در این حادثه از دست داده بود و به همین واسطه از وقتی که به خاطر دارم راجع به این موضوع می‌دونستم.


بهروز: همه می گفتن دوره ی امام راحل کلی اعدام شده، اما بصورت خاص موضوع ۶۷ بیشتر با خاطرات مرحوم منتظری عمومی شد


پرهام: همون سال ۶۷-۶۸ همان سال! اگر درست یادم باشه روی ایران به دلیل زندانیهای سیاسی خیلی فشار بود. بعد از اعدامها یادمه اعلام کردند که در ایران حتی یک زندانی سیاسی هم وجود نداره. به نظرم فکر می کردند اگر شر اوپوزیسیون را بکنند دیگر مشکلی انقلاب را تهدید نخواهد کرد، غافل از اینکه خود دست اندرکاران اعدامها یک روزی می شوند اوپوزیسیون!


ابوذر: قبل از انتخابات ۱۳۸۸


ریحانه: متولد ۶۲ هستم...ولی از سالهای ۶۷ و ۶۸ خانواده خبر داشتند. شاید نه از تعدادش ولی از این اقدامات و اینکه تعداد زیادی کشته شدند و..از زمانی که در این مورد یادم می آد به طور واضح یازده ساله بودم، می شه سال ۷۳... راجع بهش سوال می کردم و موضوع برام نا آشنا نبود...ولی از پدرم می پرسیدم.


الف: هفت هشت ساله بودم که مطلع شدم، چند ماه بعد از موشک بارون بود. خواهر همکار پدرم، توسط احمد ناطق نوری، کارش درست شد و اومد بیرون، فکر کنم خیلی‌‌ها می دونستند تو تهران. در ضمن رادیو بغداد و مسکو و بی‌ بی‌ سی‌ و حتی رادیو مجاهد رو همه می‌گرفتند. تا اونجایی که یادمه ، مردم معمولی‌، بدشون هم نمی اومد که مجاهدین اعدام بشن، ولی صحبت اصلی‌ بچه‌ها بودن، حالا شایعه یأ واقعیّت، کسانی‌ که با سنّ پایین اعدام می‌شدند،ولی اسمش " کشتار شصت و هفت " نبود، این اسم رو اولین بار تو روزنامه جامعه یأ طوس یأ نشاط نوشتن و مردم شنیدن.


سحر: پسر هم محلي مون كه در تركيه دانشجو بود اومد ايران خانواده‌اش رو ببينه. تو فرودگاه گرفتنش. چند ماه بعد هم اعدامش كردن. جرمش روزنامه خواني و حكمش ٢-٣ سال بود.


یاسر: سال ۸۰ یا ۸۱ از اینترنت متوجه شدم. پاکسازی و تمامیت خواهی نظام علت آن بود.


فرامرزی: سال ۸۴-۸۵ از طریق نامه دکتر سروش خطاب به دانشجویان. گفته بود: ... تابستان ۶۷ که زنده‌ها از مرده‌ها خجالت کشیدند و ...


داورپناه: ما همسايه اي داشتيم كه يكي از پسرانش بنام بهنام قهرماني در هفده سالگي سال ٦٠ تيرباران شد در دهدشت و ديگري كه دانشجوي پزشكي هم بود بنام بيژن قهرماني باوجودي كه خانواده‌اش مدعي بودند دوران محكوميتش هم بپايان رسيده بود، دوماه بعد در زندان اهواز اعدام شد. بیژن البته سال ۶۷ و بهنام سال شصت. از رنج همين همسايه ، كه دو فرزندش را اعدام كردند ما متوجه اين اعدام‌ها بوديم از ابتداي كودكي. من فكر مي كنم اعدامها متاثر از خشم انقلابي توده مردم بود و حاكميت كه خود را متهمي مي ديد كه از نگاه ملت مسامحه كاري مي كند و به شعارهايش پابند نيست برآن شد براي اثبات صداقت و وفاداري به شعارهايش چنين كند. مخصوصا مسائل مرتبط با جنگ كه ناهمگون با شعارهاي حاكمان بود، ايشان خود را بدهكار ملت و خون جواناني مي ديدند كه جانشان را فداي آرمانشان كردند اما خود بر اثر ناتواني‌ها رفتاري متناقض با آرمانها بروز مي دهد. شايد براي اثبات صداقتشان كه مرگ بر‌ها يي كه ملت مي گويند را شنيده اند و تلاشي بود براين ادعا كه همچنان انقلابي اند، شايد، شايد....


سپهر: همون موقع, با کلی هول و ولا که کی زنده س کی نیست


سحر جیم: تا جایی که یادم می آد اون موقع توی روزنامه اطلاعات یا کیهان اسامی اعدامی‌ها رو چاپ می کردند. هر شب که پدرم اسم آشنایی رو توی لیست می دیدند، از سر افسوس یا خشم، می زدند رو سرشون که‌ای وای! آقای فلانی که فعال سیاسی نبود. و البته وقتی پسر ۱۹ ساله‌ای که یه شب از ما حداحافظی کردند و بعد از ۱۰ روز غیبت٫ خانواده‌اش مطلع شدند که اعدام شده است. من دقیقا یادم نیست چه سالی بود. ولی فکر کنم سال ۱۳۶۲ یا ۱۳۶۳ بود. چون پدر من سال ۱۳۶۳ زندانی بودند و اون پسر ۱۹ ساله قبل از زندان رفتن پدرم٫ اعدام شدند. والبته دور و بر ما پر بود از خانواده زندانیان سیاسی و اعدامی. کم نبودیم بچه هایی که شهربازی مبداءمون بود٫ زندان اوین مقصدمون. اینهم از خاطرات بچگی‌های من.


بها: سال ۶۸ رفتم ایران ...یکی از زندانیان آزاد شده اوایل ۶۷ ترسان و لرزان برام تعریف کرد که هرکس ادعای براندازی کرده را کشته اند....تا حدود ۱۳۶۱ که از مجاهدین طرفداری می کردم. سمپاتهای احمقی مثل من را روزی سه بار چهار بار پنج بار با شوق فراوان مفت و مجانی می فرستادند کلیساهای مختلف ....یا ملاقات اساتید دانشگاهها یا روزنامه نگاران محلی که اونها را دعوت به امضای متون از پیش نوشته شده ای...که روحشان هم از یکطرفه بودن آن خبر نداشت.... اینها نمی گفتند که اعدام شدگان "سر موضع"‌ها هستند....و سوال "برانداز هستی یانه" ازشان پرسیده می شود....خدا همگی‌شان را رحمت کنه ....ولی هر دو نیروهایی بودند که قسم به نابودی مسلحانه دشمنانشان خورده بودند....بعضی از آنها توبه برگشتی هایی بودند که در خارج کشور ما اسم قهرمان بر آنها گذاشته بودیم....فقط می شه گفت آدمهایی کله شق و یک دنده ....علت این زد و خوردهای خونین طغیان احساسات جوانی...بی تجربگی سیاسی...و سواستفاده همه رهبران از جمله چریکهای فدایی خلق، مجاهدین، اتحادیه کمونیستها، حزب جمهوری اسلامی و....تا بنی صدر و ...کومله و ...پیکار ....و اشرف دهقان ....و کنفدراسیونی‌های سابق که به "لنگش کن" عادت داشتند بودند..... حوادثی که طبیعتا باید شرایط دینامیک برخورد نیروها را نگاه کرد و طبیعتا برخورد و فرایند هم حاصل کار جمعی تمامی موزائیک سیاسی ایران در آن زمان باید باشه!....


مهدی: من خودم در اوین زندانی بودم، و از معدود بازماندگان آن دوره هستم. پس از سه بار حضور در برابر هیات مرگ، کاملا شانسی زنده ماندم.


آرش: سال آخر دبیرستان بودم.یکی از هم کلاسیها غیب شد. بعد شنیدیم مجاهد بوده اعدام شده. اونقدر مردن آسون بود که کسی ناراحت نشه و مشخصا همه چی اونقدر بی‌صاحب بود که هرکی فقط فکر خودش باشه.


شهروز: .سال ۷۴ از طریق یکی از آشنایآن نزدیک که دوستش اعدام شده بود در کودکی برای اولین یار شنیدم و بعدها با مطالعه نوشتار یرواند آبراهامیان. حوادث سال ۶۷ ماحصل تقابل نیروها، انتقال اشتباه و اغراق آمیز اطلاعات به حاکم شرع. ترس از حمله مجدد مجاهدین خلق، نشان دادن دندان قدرت به آنها برای ایجاد رعب و وحشت و در نهایت تلاش برای یکدست سازی ساختار حاکمیت و جلوگیری از عرض اندام مجدد چپ ها. فهم دقیق ماجرا در سال ۸۲ برای من اتفاق افتاد.


امین رضا: البته در کل دهه ۶۰ مردم دهستان اوین آن زمان هرشب صدای گلوله‌های تیرباران را می شنیدند.


پرویز: ده ساله بودم، یادمه مادر همبازیم که یک دختر سبزه با نمک بود داشت با مادرم حرف می زد، من پشت در گوش وایستاده بودم. مادر همبازیم از داشت از دیدن جنازه خواهرش می گفت. از گردن کبودش که جای دو دست کاملا واضح بود، ولی پزشک قانونی دلیل مرگ را سکته اعلام کرده بود. خود مادر همبازیم تازه یکی دوماه بود آزاد شده بود. چادرش از هر زن چادری‌ای محکم تر بود. به مادرم می گفت که مجبور است اینجوری رفتار کند تا او را از بچه‌هایش دوباره جدا نکنند. مجبور شده بود بین آرمانها و بچه هایش، بچه‌هایش را انتخاب کند. همبازی من عکس خمینی را که در تلویزیون می دید شروع می کرد به گریه کردن که چقدر آقا را دوست دارد. مادرش می گفت که به دخترش یاد داده و گفته که اگر می خواهد مادرش دوباره به زندان نرود، باید اینطور رفتار کند. دختر ۱۰ ساله برای عکس کسی گریه می کرد که پدرش را برای همیشه از او گرفته بود و او را از دیدن مادرش در ۱۰ سال اول زندگی محروم کرده بود. بیست سال بعد مادرم از من سوال کرد که می توانم برای آن دختر همبازی کاری پیدا کنم؟ فارغ التحصیل رشته مهندسی بود ولی هنوز به خاطر پرونده پدر و مادرش مشکل داشت. شرکتهای دولتی استخدامش نمی کردند.


شاهین: دو نفر از شهر ما تو لیستش بود که ما همون موقع فهمیدیم ، ولی دو نفرعادی بود و یک اتفاق خاص محسوب نمی شد .. به طور گسترده و مفصل رو بعد از ٢ خرداد شنیدم و کاملترش رو بعد از انتشار خاطرات آیت الله منتظری... ...


سیامک: سال ۱۳۷۷ از پسر یکی از اعدام شده گان مطلع شدم .


صبری: سال ١٣٦٨ إز يك همكلاسي در دبيرستان شنيدم. باور نكردم تا ١٣٧٥ يا ١٣٧٦ كه يكي إز بازمانده‌ها برايم تعريف كرد. علت: برخي از آزاد شدها در عمليات مرصاد شركت داشتند. لذا دستور محاكمه و احراز محارب بودن صادر شد. نادمين و توابين ازاد شدند و بقيه اعدام. اما تفهيم اتهام جديد و سير قانوني انجام نشد! البته با حكم حكومتي هر كاري قانوني است!!!!!


مسعود: شوهر عمه ی من شهید سید محمد خوش نیت نیکو اعدام شد و ما با ترس و لرز رفتیم خونه شون برای مراسم ختم. پاسدارها و کمیته ای‌ها به طور مشهود تو دو ماشین کشیک می دادند. جو خیلی دلهره آوری بود. عکس آقای طالقانی (که بهش پدر طالقانی می گفتند) با دکتر شریعتی روی دیوار خانه‌شان بود. این عکس‌ها توی خونه ی ما نبود. اون حال و هوا و فضای غم و اندوه آمیخته با ترس و دلهره سوال هایی در مورد شریعتی و طالقانی در ذهن کوچک من به وجود آورد.


آزاده: یعنی من نصفه شبی همین الان چیزی از خاطراتم پریده بیرون که یه دفعه نفسم گرفت.... دوباره فردا باید بیوفتم دنبال آدمها ببینم این صحنه‌ای که من یادم اومده از بچگی چی بوده.


یوسفی: پراکنده چیزهایی شنیده بودم، اما سال ۸۸ یا ۸۹ با پیگیری بیشتر ماجرای آقای منتظری و نامه نگاری‌هایش با امام قضیه یک مقدار برای من روشن تر شد.


شعله: جنگ ایران و عراق، عملیات مرصاد، حملهٔ مجاهدین به ایران... آن روزها، خیلی‌ از مجاهدینی که سالها بود آزاد شده بودند را دوباره از خانه‌ها شون گرفتند و بردند و شبانه اعدام کردند.... بعدها فهمیدیم که آن روزها مجاهدین از خاک عراق به ایران حمله کرده بودند و خیلی‌ در خاک ایران پیشروی کرده بودند.. شوک بزرگی‌ به رژیم وارد شده بود، ولی‌ کسی‌ از عمق فاجعه خبر نداشت.... چهار پنج سال هست که دوباره در اینترنت درباره‌اش صحبت می شه.... می گم عمق فاجعه.....! چون باید بچه‌هایی که زمانی‌ همکلاسی بودن را به خاطر آورد که در مرزهای ایران به همدیگه شلیک می کردن و رادیوی ایران، آهنگ "‌ای ایران‌ای مرز پر گوهر" (که ممنوع بود) را پخش می کرد....


فرهمند: ما همان سال شصت و هفت و در همان ایام اعدامها خبردار شدیم چون یکی از اقوام دور جزو اعدامیها بود و به خانواده‌شان خبر داده بودند و آنها هم مجلس ختمی در خانه گرفتند و بقیه هم فهمیدند.


کریمی: پس از اتفاقات سال ۸۸ و شکل گیری جنبش سبز، زمانی که میرحسین در تیررس اپوزیسیون قرار گرفت و به دست داشتن در کشتار ۶۷ متهم شد، پیگیر قضیه شدم. بعدها خانم رهنورد در مصاحبه با خودنویس اذعان داشتند که استعفای مهندس موسوی در شهریور ۶۷ ، بی‌ربط با اعمال خشونت‌های جریانها و گروه‌های مختلف در تابستان ۶۷ نبوده. حتی میرحسین در یکی از بیانیه‌ها تصریح کرد که اگر مصلحت باشد، ابعادی از قضایای سال ۶۷ را می شکافد. سپس با بررسی نامه نگاری‌های مرحوم منتظری از جزئیات آن مطلع شدم .


نوشین: سال ٦٠ اعدام‌ها از طريق راديو وتلويزيون و روزنامه‌ها اعلام مي شد وبه نوعى چشم زهر گرفتن بود و هر چه ترورها بيشتر مي شد، اعدام‌ها هم شدت پيدا مي كرد و به قول حجاريان رجوى ولاجوردى نون به هم قرض مي دادند، آن يكى بسيجى ترور مي كرد وان ديگر به بهانه ترور روزنامه فروش را اعدام مي كرد ...از سال ٦١ روند اعدام‌ها زندانيان سياسى كندتر شد...اعدام هاى سال ٦٧ در بي خبرى كامل صورت گرفت و نوعى انتقام بود، حتى خانواده‌ها تا چند ماه بعد خبرى نداشتند... من سال ٦٨ از طريق يكى از هم دانشگاهي‌ها ي سابق كه شوهرش اعدام شده بود خبر دار شدم ....


سولماز: كسي رو در زندان داشتيم


مهناز: ....


هاشمی: همان زمان از طريق بى بى سى و راديو اسراييل شنيدم. ولى دو هفته بعدش شنيديم كه تعدادى از آشنايانمان در شيراز اعدام شده و بصورت دسته جمعى در كرمان مدفون شده اند.


آرش: کم کاری کردن سال ۶۷؟ چون به نظر می آید این آقایون حداقل سالی ۱۰و ۲۰ هزار نفر را اعدام کرده باشند!


ملیحه: من دوستان و هم بندی هام رو از دست دادم .و خودم هم بعد واقعه برای بازجویی بردند . و از دوستانی که جزو باز ماندگان بودند شنیدم . اقای نبوی عزیز! دوستانی را که من و ما از دست دادیم همه عاشقان زندگی بودند و مرگ بر انها تحمیل شد. شاید در آمار نتوان تعداد درست و دقیق را داد .ولی تک تک انان معنی زندگی بودند. و زندگی در آمار نمی گنجه . اغلب آنان محکومیتشان تقلیل یافته بود و منتظر آزادی بودند. اگر مایل بودید می تونم براتون بیشتر بگم .


سین الف: از نزديك مي شناسم كسايي رو كه اعدام شدن يا زنده بيرون اومدن...راحت بگم ًحتي همين هايي كه كامنت دادن نمي دونن چه نسل كشي اتفاق افتاده. چه كودكاني تو قزل حصار يا اوين دنيا اومدن و چه انديشه هايي رو حتي نه رو حساب عقيده كشته شدن.


ستایش: از خانواده خبر را شنیدم


آیرین: وقتی کتاب اعترافات سعید امامی را می خواندم اشاره شده بود . فکر کنم سال ۸۵ بود.


نصر: من یک زندانی سیاسی بوده‌ام که در سال ۶۷ از زندان آزاد شدم . در سال ۶۸ شنیدم که همه زندانیان مجاهد را در زندان اصفهان اعدام کردند. ولی سال ۸۷ که به ایران بر گشتم ۹ نفر از آن اعدام شده‌ها را زنده دیدم . به باور من تعداد اعدام شده‌ها خیلی کمتر از این تعدادی است که در رسانه‌های بیگانه گفته می شود . به باور من جریان قتل عام ۶۷ زیر ساخت یک پروژه بزرگتری است به نام ( اسلام زدائی) تا آنجائی که من اطلاع دارم اکثر زندانیان سیاسی زندان ماموریتشان بوده است .


یوسف: براى من قضيه سال ۸۸ در زمان تبليغات انتخابات و بعدترش زمان شلوغى هاى آن سال روشن شد.


ریاضی: سال ۶۷ من ۹ سالم بود. ۱۰ سالم که شد فهمیدم ریختند در خانه‌ای که اسمش تیمی بود و فاطمه و ۵ برادر و خواهر و فامیل‌هایش که دخترخاله / پسرخاله‌های زن عمویم بودند و من قبل‌ترها زیاد می‌دیدمشان و بقیه آن‌هایی که آن‌جا بودند را به رگبار بسته بودند. سال ۷۰ که سنسورهایم قوی‌تر عمل می‌کردند و گاهی یادشان می‌افتادم، از پدر پرسیدم‌ که گفت ۲-۳ سال قبلش چه بود و چه شد و حالا تمام شدند و فراری و الخ.


مسعود: سال ۱۳۶۷ وقتی همسایه‌هایمان اعدام شده بودند و مادرانشان را می‌دیدم که نمی‌توانستند حتی برای فرزندشان گریه کنند.


فرید: من تعدادش رو خبر نداشتم تا سال ۸۸ که برای استفاده علیه میرحسین از این موضوع زیاد صحبت به میون اومد! ولی در مورد اینکه این کارو کردن، چون از قوم و خویش‌های خودمون هم توش بود وقتی رفتیم خونه شون برای تسلیت گفتن مطلع بودم که چنین کاری کردن!


اصفهانی: من از طریق صحبت‌های آقای نوری زاده در سال ۷۸ متوجه ماجرا شدم.


شیرین: از سال ۶۰ برخورد حکومتی با سازمان مجاهدین خلق، چریک‌های فدایی، گروه پیکار و کلیه مخالفان مشهود بود. مدارس دیگر اجازه ی ثبت نام فعالین را نداد. فاجعه ی اعدام‌های زیر سن قانونی سینه به سینه نقل می شد، اما به دلیل محدودیت رسانه‌ها و جلوگیری از توزیع نشریات، عملا" امکان دستیابی به اطلاعات دقیق برای عامه مردم مقدور نبود، مگر برای کسی که جزو فعالان بود یا بستگان نزدیکی داشت که خبر اعدامش می رسید... با سال‌های شروع جنگ و ادامه ی آن عملن خاطره ی این کشتار‌ها رنگ باخت و همه درگیر اخبار جنگ شدند. تعداد زیادی هنوز در زندان بودند... گمان می کنم بعد از حمله ی مجاهدین از مرز عراق دوباره مبحث گروهک‌های سیاسی و قتل عام آن‌ها مطرح شد که به دلیل عملکرد مجاهدین مورد نفرت عموم هم قرار گرفتند، اما در این میان مخالفین دیگر هم قربانی این کشتار شدند. همان زمان هم شخصا" از تعداد اعدامی‌ها خبر نداشتم، چون رسانه‌ها محدود بود اما یکی از بستگان خودم که آن موقع حتی خانواده از فعالیتش خبر نداشت، توسط عده‌ای ناشناس دستگیر و عملن مفقود شد. هرگز خبر اعدام را رسما" اعلام نکردند و تنها خبر دفن در گور جمعی بود. یکی دیگر از دوستان هم برادرش با اینکه جزو مجاهدین خلق هم نبود، اعدام شد... اطلاع از آمار اعدامی‌ها به طور دقیق مقدور نبود. شخصا" به طور تقریبی از طریق دایی مرحومه شنیدم و بعدها بعد از راه اندازی شبکه‌های ماهواره ای... بستگی به میزان کنجکاوی سیاسی افراد داشت وگرنه منبع قابل دسترسی عمومی موجود نبود...


اخوان: یکی از اقوام بسیار نزدیک من از ۱۶ سالگی بجرم پخش نشریه مجاهدین سالها زندانی شد، بعد از آن مدت کوتاهی آزاد شد و سپس در همان سالهای اعدام محکوم به اعدام شد. بطرز بسیار ناخوشایندی به پدر ایشان و پدر من خبر دادند و تاکید کردند که پوشیدن لباس سیاه وعزاداری ممنوع می باشد. بعد از آن هم از نشان دادن جای دفن خودداری کردند. چند کپه خاک را بعنوان قبر نشان دادند بعد از آن گفتند که قبر ایشان در کرمانشاه ست. بعد از مدتها مشخص شد که محل دفن در کردکوی می باشد و تا سالها هم اجازه گذاشتن سنگ قبر داده نشد. من آن سالها بچه بودم ولی تک تک لحظه‌ها کاملا در یادم مونده و اثرات آن حتی در آینده هم ادامه داشت. بطوری که خواهر این مرحوم سالها با رتبه خوب دانشگاه قبول می شد ولی اورا رد می کردند که درنهایت به خارج کشور رفت و با رتبه دوم از دانشگاهی معتبر فارغ التحصیل شد.


محمد نون: من نمي دونم دقيقا کي از این اتفاق مطلع شدم، چون از بدو تولد هميشه در اطرافم از اين مسئله و مشابهاتش صحبت مي شد و اينا شده جزو ضمير ناخودآگاهم


شین: از سال۸۶به بعد،وقتي وارد دانشگاه شدم، اما اطلاعاتم از انتخابات سال ۸۸ کاملتر شد


زهرا: سه سال پیش! تو ماشین نشسته بودم داشتم میرفتم سیدخندان، راننده آهنگ "بهار من گذشته شاید" رو گذاشته بود، یه پسر جوون از راننده پرسید رادیوئه! این کیه می خونه؟ راننده گفت: شما جوونا این آهنگا رو نمی شناسید. من گفتم عماد رام.. تو آیینه منو نگاه کرد گفت: آفرین دخترم! من این آهنگها را فقط به یاد قدیم و دوستایی که از دست دادم گوش میکنم، سال ۶۷. داشتم فکر می کردم سال ۶۷ که دیگه جنگ تموم شده بود کجا کشته شدن؟ پرسیدم کجا کشته شدن؟ دیدم اشک تو چشمای اون مرده! گفت: منو آزاد کردن همشون کشتن، انگار که یه امر بدیهی رو بهم می گه: سال ۶۷ دیگه... اصلا نمی فهمیدم چی می گه؟! کی کشته؟ چرا؟ مگه الکی آدم می کشن؟ شاید منافق بودن! من در بیخبری تمام بودم..


ابوالحسن: سال ۸۷ مطلع شدم.


نیلو: سال ۷۹، خاطرات آقای منتظری به دستم رسید و از اون موقع پیگیر شدم.


رضا: سال ۷۵ بود... تو دبيرستان دوستانم مي گفتن... اون موقع باورم نشد! بعدا سال ۷۷ رفتم دانشگاه و اونجا چشم و گوشم باز شد...


مهین: من با همه پیگیریها و مطالعات سیاسی‌ام نمی دونستم چیه؟ با اینکه زیادشنیده بودم که فلانی جزو همون اعدامی هاست . در سال ۸۸ دقیقا متوجه شدم . سر اینکه میر حسین در اون مباحث دخالت داشته یا نداشته؟! علتش هم تنها دگراندیشی و آگاهی به حقوق شهروندی بوده به نظر من !!


آناهیتا: من از بچگی یادمه در مورد دوستای خانوادگی می شنیدم که اعدام شده ن یا می ترسیدن بشن ونشدن.


مجید: از سال ۱۳۷۴ ساکن اوکراین هستم. سال ۷۵ با دوستم که عموش رو سال ۶۶_۶۷ اعدام کرده بودن اشنا شدم ، دوستم برام تعریف کرد که چطور عموش رو از جبهه مستقیم به زندان اوین منتقل کردن و بعد از مدتی وسایلش رو تحویل دادن و گفتن ببخشید ایشون اشتباهی اعدام شدن، همین. اسم عموی دوستم سرهنگ بینایی بود .


صدرا: از بزرگترین مصایب جنگ این است که گوش و چشم مردم را پر می کند از صدای مرگ و تصویر آدمهای مثله شده. جوری که جامعه حساسیتش برای جان یک انسان را از دست می دهد. همانطور که خیلیها نوشتند ایران در سال ۶۷ اهمیتی به کشتار دگراندیشان نداد. هر روز دهها جنازه از رشیدترین جوانهای شهر پیش رویمان دفن می شد، و بهترین مردانی که می شناختیم مثل پاره‌ای گوشت روی بستر افتاده بودند. شاید مقایسه آن جامعه با مردمی که یک سال است تمام ارکان نظام را به سبب مرگ کارگری گمنام از رباط کریم زیر سوال برده اند، بیشتر کراهت جنگ را روشن کند.


ابراهیم: من از این طرف و اون طرف زیاد می شنیدم، اما با دیده ی شک به خیلی شون نگاه می کردم اما بعد از انتخابات ۸۸ دیگه باورم شد این اعدام‌ها رو.


ویکتوریا: اکثرا در خواب بودیم، چه بد، چه خوب. ما هم در این کشتار سهیم بودیم واین شراکت همچنان ادامه دارد، وای بر ما!


سعید: ما كه مطلع نشديم ابي جان انصافا اين قضيه هم شبيه هولوكاست شده، درسته كه به ناحق يه سري انسان رو به خاطر مسائل ايدئولوژيكي اعدام كردن، ولي به نظر مي رسه زيادي بعضي‌ها دارن بزرگش مي كنن، خصوصا به لحاظ كمي، وگرنه به لحاظ اينكه اين اتفاق افتاده و كاملا اگاهانه، هيچ كس از جمله رهبر جمهوري اسلامي تكذيبش نكرده و رسما اعلام مي كنن كه چاره اي نداشتن با توجه به شرايطي كه اونروز بر ايران حاكم بود، مشابه اين قضيه برای خيلي از سياستمداران تاريخ پيش اومد كه يكي‌اش رو الان يادم مي آد، تصميم ناپلئون بود وقتي كه به مصر لشكر كشي كرد و چندهزار اسير گرفت و تو نيم ساعت به تنهايي به اين نتيجه رسيد كه با توجه به استمرار جنگ و از ترس اينكه همين افراد اگر ازاد بشن از پشت بهش حمله نكن، دستور كشتن همه رو در بندر اسكندريه داد و نقل شده كه از ديد خودش هم يكي از بدترين تصميم هاي زندگي‌اش بوده، در عين حال كه چاره ديگه اي هم نداشت. خصوصا وقتي دريا به رنگ سرخ درمي آد تو اون ناحيه از خون اين افراد....


امیرمسعود: من در سال ۸۶ و از طریق مطالعه زندگینامه آقای منتظری مطلع شدم.


ایرج: سرباز بودم تویک گردان عملیاتی تو منطقه غرب آخر خدمتم بود که چهارماه اضافه شد به خدمتمان اعزام شدیم به باختران. مجاهدین وعراقیها حمله کرده بودند. اوضاع زیاد خوب نبود. پیش بینی امام بوقوع پیوسته بود .......


امین زاده: می دیدم و قدرت مبارزه نداشتم. مانند خیل عظیمی از مردم ایران ،بقول حافظ،هزار گونه سخن بر زبانم بود و لب خاموش .


بهرام: از دیگران شنیدم


راد: در لحظه و از طریق بچه‌های ازاد شده. اگر اطلا عات بیشتر خواستی در خدمتم


بهار: سال ۱۳۶۷ من تازه به دنیا اومدم، با خوندن تاریخ و نوشته‌ها و دیدن مستنداتی که در این باره ساخته شده بود من این موضوع رو فهمیدم، و البته یکی از دوستان که پسر عمه اون یکی از اعدام شده‌ها بود توضیحات جالبی در اینباره داشت. هر چه بوده به نظر من واقعا وحشتناک بوده


فرناز: سعید خان! قضیه کوچکترین شباهتی به این دو موردی که مثال زدید نداره... بر فرض شما درست بگی و ناپلئون چاره‌ای نداشته، خوب این چه ربطی داره به خمینی؟ مگه خمینی چاره‌ای نداشت؟ و این هم که رهبر تکذیبش نکرد و وقاحتشه که تکذیب نکرد، این خونریزی‌ها مایه فخر و مباهات شون بود. این که شما مطلع نیستی دلیل نمی شه که قضیه مثل هولوکاست بشه. گرچه من مطمئنم شما از هولوکاست هم چیزی نمی دونی.


ساناز: اواخر دهه ۷۰ يك همسايه داشتيم كه دخترش اعدام شده بود اولين بار بود كه داستان اعدام شدن هاي دهه شصت رو شنيدم. عملا هيچكس دربارشون حرف نمي زد.يك ترس عجيبي وجود داشت بين پدر و مادرهامون.


هما: يكي از برادر هايم در همان تابستان٦٧ بعد از آنكه حكم ٧ ساله‌اش در حال اتمام بود اعدام شد و جون برادر ديگه‌ام را منتظري نجات داد. برادرم در سال ٦٠ در سن هفده سالگي با يك نشريه در دست دستگير و در همين دادگا ههاي جمهوري اسلامي به ٧ سال زندان محكوم شده بود . نه جسدي به ما دادند و نه نشاني از جايي كه بدن عزيزش در آنجاي آسوده بود. و نه اجازه برگزاري مراسمي!


به این سئوالات شصت نفر پاسخ دادند. از این تعداد ۲۴ نفر در زمان وقوع اعدام‌ها تا سال ۱۳۷۰ مطلع شدند، ۱۳ نفر ده سال بعد و ۲۵ نفر بیست سال بعد خبردار شدند.


اغلب کسانی که از اعدام‌های ۶۷ مطلع شدند، این خبر را بدون واسطه از طریق پدر و مادر، خانواده، همسایه ها، یا یکی از افرادی که با یک واسطه در جریان بود شنیدند( ۲۴ نفر)، تعدادی از این افراد از کتاب آیت الله منتظری خبردار شدند( ۱۰ نفر)، گروهی در جریان جنبش سبز و از اینترنت شنیدند( ۱۰ نفر) تعدادی دیگر در گفتگوهای سیاسی در دبیرستان یا دانشگاه خبردار شدند( ۹ نفر)، سه نفر خودشان زندانی بودند و جزو نجات یافتگان هستند، سه نفر از جبهه و از نیروهای حکومتی شنیدند، و یک نفر از طریق مطالعه کتاب یرواند آبراهامیان مطلع شد.


اغلب افراد از پاسخ به این سئوال که فکر می کنید به چه دلیل این افراد اعدام شدند، هیچ نظری ارائه ندادند( ۲۹ نفر)، تعدادی این واقعه را تلخ و وحشتناک دانستند( ۱۸ نفر)، گروهی معتقدند که مجاهدین در جریان جنگ حمله کردند و یا خشونت دو طرفه عامل کشتار بود( ۸ نفر) تعدادی عامل اصلی کشتار را دگراندیشی اعدام شدگان دانسته اند( ۵ نفر)، گروهی گفته اند که دیر فهمیدند و از این موضوع متاسف اند( ۷ نفر)، تعدادی علت اعدام را خواندن یا توزیع نشریات مجاهدین دانسته اند( ۵ نفر) تعدادی هم معتقدند هیچ مدرکی برای این کشتار نیافته اند( ۴ نفر) تنها یک نفر گفته است که افرادی غیر از مجاهدین کشته شده اند. ( بعضی افراد به چند عامل اشاره کرده اند)


به نظر می رسد که هیچ چیزی بهتر از خواندن این نظرات نمی تواند گویای دانش و اطلاعات جامعه از کشتار ۶۷ باشد.  
 


 

ارسال به :


نظرات
ارسال نظر
مشخصات فردی من را به خاطر داشته باش

*نظرات حاوی کلمات و عبارات رکیک و غیر اخلاقی و همچنین توهین و افترا منتشر نخواهد شد .
**از نوشتن نظر خود به صورت فینگلیش خودداری نمایید.
***از اینجا فینگلیش را به فارسی تبدیل کنید.