یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۸ -
- 21 Jul 2019
18 ذو القعدة 1440 آخرین به روز رسانی : ساعت ۱۴:۱۷ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
اکبر خوشکوشک یا اکبر خوش تیپ؟
کلاه پهلوی بر سر هاشمی؛ کلاه‌شان را بگذارند کمی بالاتر؛ انجمن طنزفارسی را تشکیل دادیم؛ " مانع" از پاول وژینف و ادبیات بلغارستان  


ایرانشهـــر
(۱۲)
************



کلاه پهلوی بر سر هاشمی

 

یادش بخیر آن روزها که احمدی نژاد تازه رئیس جمهور شده بود و هنوز معلوم نبود چه کلاه گشادی سر مردم رفته است و « ممه را هم لولو نبرده بود» تا یکی دو ماه هر وقت میل باکس مان را باز می کردیم پر بود از جوک هایی که ملت برای احمدی نژاد ساخته بودند. یکی از اولین جوک‌ها همین بود که از هاشمی رفسنجانی درباره احداث اتوبان تهران به ساری می پرسند که قرار است نامش را چه بگذارید؟ می گوید « اتوبان شهید احمدی نژاد» نامش آمد، خبرش را هم بگویم که این هفته اولین جلسه دادگاه محمود احمدی نژاد تشکیل شد و او به دادگاه نرفت، گفته می شود که اگر دفعه دیگر هم نرود ممکن است از همین اتوبان به دادگاه برده شود.

 


البته همزمان با همین اتفاق آقای ضیاء الدین دری که علاقه خاصی به هاشمی رفسنجانی دارد ولی فکر نمی کنم اتوبانی به نامش ساخته شود، گفته است که « شخصیت هاشمی رفسنجانی بسیار محترم است و حتی من قصد دارم مجموعه‌ای درباره ایشان بسازم» و البته کسی برایش توضیح نداد که هنوز جای کسی که قبلا می خواست درباره هاشمی سریالی بسازد درد می کند یا نه؟ آقای ضیاء الدین دری از دوستان آقای ابوالقاسم طالبی است که البته خود ابوالقاسم طالبی چندان آدم مهمی نیست. فقط ضیاء الدین دری قبلا سریالی ساخته به نام کلاه پهلوی که ظاهرا کلاه مذکور خیلی هم اندازه سرش نبوده. بالاخره کلاه و سر همین مشکلات را دارد، گاهی اندازه می شود و گاهی نمی شود. ضیاءالدین دری کارگردان سریال کلاه پهلوی طی سخنانی در نشست نقد و بررسی سریال کلاه خطاب به صادق زیباکلام و مختاباد گفت: « زیباکلام تحصیل کرده انگلیس است و طبیعی است که باید خلاف مختصات انقلاب سخن بگوید.» حالا اگر کسی ربطی بین تحصیل در انگلیس و کیف انگلیسی و کلاه پهلوی پیدا کرد، برای ما هم بگوید ببینیم کوچه شهید ضیاء الدین دری کی افتتاح می شود؟

 


کلاه‌شان را بگذارند کمی بالاتر

 

به نظرم با این تبلیغات تلویزیونی و سیاست‌های اجتماعی دولت سابق که هفته گذشته بخش هایی از واقعیات آن را آقای روحانی مچکریم از صدا و سیما گفت، باید پیشنهاد بدهیم مسئولان صدا و سیما، سازمان بهزیستی به انضمام آقای قاضی مرتضوی و بابک زنجانی عضو ثابت و دائم و غیرقابل تغییر سازمان مذکور و آقای احمدی نژاد، کلاه‌شان را کمی بالاتر بگذارند، نه.... خیلی بالاتر از کلاه پهلوی. اصلا با این اندازه‌ها جور نمی شود. مدير كل دفتر امور آسيب ديدگان اجتماعي سازمان بهزيستي گفت: « بر اساس آمار به دست آمده از دختران فراري در شهر تهران، ميانگين سن دختران فراري نه تا هفده سال است.» دکتر قرایی رئیس انجمن جامعه شناسی کشور هم اعلام کرد که سن روسپیگری نسبت به هفت سال گذشته بین هشت تا ده سال کاهش یافته و از بیست تا سی سال به دوازده تا هجده سال رسیده است.

 


وی البته این كاهش سن را مربوط به افزایش برخی آسیب‌های اجتماعی نظیر افزایش طلاق، تنوع طلبی مرد ها، عدم امكان ازدواج،اعتیاد ،بیكاری و بطور خلاصه محمود احمدی نژاد دانست .يک كارشناس آسيب‌های اجتماعي نیز آمار مراكز فحشا در سطح شهر تهران را هشت هزار باند اعلام كرده است. اين كارشناس مسائل اجتماعي تصريح كرده:" بين سیصد تا ششصد هزار زن خودفروش در جامعه ما قابل رديابي هستند و بسياري از دانش آموزان دبيرستاني اين معضل اجتماعي را به طور رسمی مي پذيرند." به گفته وی بر اساس آمارهاي مراكز بازپروري سازمان بهزيستي ده تا دوازده درصد زنان خياباني متاهل هستند و اغلب آنان در سنين ابتداي جواني بیست تا ۲۹ سال قرار دارند. بنا بر اظهارات مجید ابهری، آسیب شناس و متخصص علوم رفتاری، در موارد نادري نيز زن متأهل با اختيار كامل، چنين فعلي را انجام مي‏دهد و همسرش هم مطلع است و تشويق مي‏كند. حالا صدا و سیما می خواهد سریال کلاه پهلوی را مجددا پخش کند یا سریال کلاه احمدی را بسازد، فعلا وضعیت نامعلوم است.

 


اکبر خوشکوشک یا اکبر خوش تیپ؟

 

به گزارش پایگاه اینترنتی پارسینه، آقای اکبرخوشکوشک که از عوامل مهم قتلهای زنجیره‌ای بود و اخیرا نامه‌ای به علیرضا نوری زاده نوشته که به ما هیچ ربطی ندارد، یک صفحه در فیسبوک خودش دائر کرده و با پایگاه خبری پارسینه مصاحبه سرگشاده‌ای انجام داده است. او در توصیف خودش و در پاسخ به این سئوال که « فکر می کنید چرا این‌قدر مورد حمله ضدانقلاب هستید و هر از چندگاهی برای شما شایعه می‌سازند؟» گفته است: « بالاخره اگر یک نفر خادم این نظام باشد و بخاطرش ده‌ها بار مورد ترور و چندین بار مجروح جنگ را تجربه کرده باشد، دو برادرم بعد از جانبازی هردو‌شان شهید شده باشند، همشیره‌ام سی سال سپاهی بود و زحماتی کشیده، پدر بسیجی‌ام که دو بار رفت به جهبه و مجروح شده، با همه اینها، همیشه پا ی انقلاب و رهبری ایستاده ام، خیلی‌ها به من ظلم کردند از خارجی‌ها نباید خرده گرفت، بلکه مشکل بعضی احمق‌های خودی است که تازه به دوران رسیده اند و در مبارزات نبودند، نه خودشان نه اربابانشان.»

 


اکبر آقا در پاسخ به سئوال بعدی که « چرا وارد شبکه‌های اجتماعی شدید و در فیس‌بوک از عکس واقعی خودتان استفاده نمی‌کنید؟» گفت: « در این کشور آزادی هست، هرکس می تواند از حقوق شهروندی استفاده کند، چون من خوشگل نیستم، هر کس عکسم را ببیند حالش بهم می‌خورد من هم رعایت حال دوستان را کردم و عکس استاد شهیدم (حاج داوود کریمی) را گذاشتم.» البته برخی آگاهان در مورد قیافه ایشان نظر دیگری داده و گفته اند که « حاج آقا شکسته نفسی می فرمایند، نگاهش کنید می بینید چیه»

 


انجمن طنزفارسی را تشکیل دادیم

 

به حول و قوه الهی من و محمود فرجامی که سالهاست کار طنز را جدی گرفته و یماناشر یکمنش از طنزنویسان مهم افغانستان انجمن بین المللی طنز فارسی را راه انداختیم. این انجمن یک انجمن علمی و فرهنگی است که طنز فارسی را در سه حوزه جغرافیایی ایران و افغانستان و تاجیکستان معرفی می کند و سعی می کند طنز این سه کشور را در هر سه کشور مطرح کند، از طرفی طنز فارسی را به جهان و طنز جهان را هم به کشورهای فارسی زبان معرفی کند.

 


یعنی بطور خلاصه قضیه همین می شود که « انجمن طنز فارسی» بیش از هر چیز کارش در حوزه پژوهش طنز و مسائل علمی طنز است. بطور کلی جنبه سیاسی که اصلا ندارد، جنبه اقتصادی هم که مطلقا ندارد، جنبه علمی هم دارد. مثلا اگر فردا یک کنفرانس طنز معتبر در کشوری تشکیل شد نمایندگان این انجمن به آن کشور می روند و درباره طنز فارسی حرف می زنند.

 


این انجمن بطور کلی دولتی نیست و هیچ کار انتفاعی هم نمی کند و سعی می کند درجهت منافع صنفی اعضای خودش که پژوهشگران طنز، طنزنویسان، کاریکاتوریست ها، کمدین‌ها و برگزار کنندگان استندآپ کمدی که مولف هستند، و تولید کنندگان آثار طنز که مولف باشند، تلاش می کند.

 


اعضای این انجمن یک نشریات داخلی خبری برای خودشان دارند و یک حق عضویت مختصر هم می پردازند. البته همه اعضای این انجمن ممکن است اهل افغانستان و ایران و تاجیکستان هم نباشند، مثلا فلان خانم یا آقای آلمانی یا آمریکایی یا انگلیسی که درباره طنز ایران تحقیق کرده و کتاب نوشته، هم عضو این انجمن است. فعلا انجمن ما تا همین امروز پانزده عضو دارد که امیدواریم خدا کم کم زیادشان کند. هیچ عجله‌ای هم برای هیچ کاری نداریم. البته من سخنگو و رئیس نیستم. فعلا محمود فرجامی سخنگوی انجمن است و یما خان هم مثل من عضو هیات موسسان است.

 


" مانع" از پاول وژینف و ادبیات بلغارستان

 

تا یادم می آید از ادبیات بلغارستان چیز زیادی یادم نمی آید، جز یک کتاب جیبی از بهترین داستانهای کوتاه نویسندگان بلغارستان که نام یکی از آن داستانها با عنوان « نذر درویش» سالهاست در ذهنم است. و البته که جالب است بدانید همانطور که ما اطلاعات بسیار فراوانی درباره رومن رولان نویسنده بسیار سرشناس فرانسوی داریم، در حالی که خود فرانسوی‌ها این مادرمرده( مادرش متوفی به سال ۱۹۴۲ است) را درست نمی شناسند، تقریبا کمتر نویسنده‌ای از بلغارستان در ایران شناخته شده است. در حالی که اسامی افرادی مانند واسیل لوسکی، خریستو بوتف، ساناراکوفسکی در قرن نوزدهم شناخته شده است. و اگر هیچ تعارفی نکنیم می توانیم بگوئیم که ایوان وازوف مهم‌ترین کسی است که ادبیات را به معنای امروزی و مدرن آن جدی گرفت که ما هم در ایران از او کارهای ترجمه کردیم.


رمان " مانع" که می خواهم به شما معرفی کنم از نوشته‌های پاول وژنیف از معروفترین و معتبرترین رمان نویسان بلغارستان است. البته این رمان در ایران منتشر نشده، ولی من متن فارسی آن را خوانده ام، از قضا ترجمه بسیار خوبی هم دارد که « حضرت وهریز» مترجم خوب افغانستان کتابش را با عنوان مانع ترجمه کرده و همراه با داستانی دیگر، در کتابی با همین عنوان منتشر کرده است. کتاب مانع توسط انتشارات تاک در زمستان سال ۱۳۹۱ در کابل منتشر شده و از همه دوستان افغان که نوشته مرا می خوانند می خواهم خواندن این اثر گرانقدر و خوش ترجمه و جذاب را فراموش نکنند. دوستی که کتاب را به من معرفی کرد، البته معتقد بود که این کتاب او را به یاد « صد سال تنهایی» می اندازد، ولی من با خواندن این اثر بسیار به « مرشد و مارگریتا» فکر می کردم و می کنم.

 


رمان کوتاه مانع که فقط ۱۴۰ صفحه است، داستان یک آهنگساز به نام آنتونی است که وقتی شبی به سرش می زند و بدخواب می شود، به یک بار محترم در یک هتل نسبتا مجلل می رود و گیلاسی ورموت بدمزه بالا می اندازد، بعد هم با خیاط‌اش که احتمالا دچار بدخوابی نشده بود، مواجه می شود و با این موضوع خیلی حال نمی کند، وقتی برمی گردد تا سوار ماشینش( یا بقول مترجم افغان موترش) شود، می بیند دختری جوان به نام « داروتیا» در ماشینش نشسته است. دختری که او را می شناسد، کمی ذهنش را می خواند، کمی نابغه و کمی دیوانه است. مطمئنم که انتظار ندارید من هر ۱۴۰ صفحه کتاب را برایتان اینجا بنویسم، برای همین پیشنهاد می کنم این کار کم نظیر را حتما بخوانید. شاید بد نباشد مثلا کسی از افغانستان پنجاه نسخه از کتاب را ببرد ایران و در کتابفروشی توزیع کند.

 


اما قبل از خرید کتاب بهتر است توجه کنید که پاول وژنیف در سال ۱۹۱۴ متولد شده و از سال ۱۹۳۲ به فعالیت ادبی مشغول شد، با مجلات و روزنامه‌های مختلف از طریق با نوشتن داستان و گزارش همکاری کرد و در گیرودار انقلاب این کشور، طرفدار مردم بود. معنی‌اش همین می شود که کمونیست بود و در آثار خودش ستیز با طبقات بالا دیده می شود. خوشبختانه این اثرش رمانی تخیلی یا بقول این نویسنده‌های نامربوط که به آثار ساینس فیکشن علمی تخیلی می گویند و حال آدم را خراب می کنند، هیچ ربطی به مسائل اجتماعی ندارد. و از قضا اصلا گرایش نفرت انگیز رئالیسم سوسیالیستی در این کار دیده نمی شود. یوژینف علاوه بر داستان نویسی، سناریونویسی تواناست و کلی فیلمنامه و سریال تلویزیونی نوشته است. تقریبا اغلب نویسندگان " مانع" را که در سال ۱۹۷۷ نوشته شده و گفته می شود متاثر از مرگ همسر اول اوست، معروف‌ترین کارش می دانند. او رمانی به نام " شبهایی با اسبهای سفید" نوشت که براساس آ ن فیلم " سه سرباز ذخیره" ( ۱۹۷۱) ساخته شد.

 


پاول وژینف که مهم‌ترین و نخستین نویسنده آثار علمی تخیلی بلغارستان است، آثار دیگری هم نوشته است؛ از جمله " خیابان بدون سنگفرش"، " روزها و شبها"، "عمارت آبی"، "گروهان دوم"، " پسری با ویولون" و " به دور از کرانه" نوشته است.

 


رمان " مانع" نثری نرم و آرام دارد، به شکلی لغزنده، مانند کار آنتونی قهرمانش و اخلاق دارویتا دخترک داستان که بی‌سروصدا گام برمی دارد و بی‌آنکه توجهی جلب کند حرکت می کند. رمان چنین آغاز می شود:

 


« تنهایی؛ حسی که پیش از این برایم بیگانه و نامفهوم بود، شب‌ها مرا در خود می فشارد. این حس معمولن نیمه شب‌ها سراغم می آید؛ هنگامی که گویا تمام آنچه زنده اند، می میرند و سروصداها خاموش می شوند. در چنین لحظه هایی، از بس صدای نفس‌های نزدیک کسی را می شنوم، حس می کنم، میان آرواره‌های حیوان درنده یی گیر افتاده ام. برمی خیزم و عصبانی در سالون بزرگی که از آن به جای دفتر استفاده می کنم، قدم می زنم. راه گریزی نیست. تنهایی، حسی غلیظ و چسبناک نیست، حسی است تیز و برنده، درست مثل خنجر. ناگهان گریبانم را می گیرد و تلاش می کند مرا به دیوار کنار گلدان سبزی که به هیچ دردی نمی خورد یا گلدان کائوچو که خدمتکارم در کنج سالون گذاشته، بفشارد. نیروی گریز از چنگال نیرومند تنهایی را به دشواری در خود می یابم و در را به تندی می گشایم، بدون این که چراغ‌ها را خاموش کنم، بیرون می روم. دیوانه وار داخل لیفت( آسانسور) می شوم و از طبقه پانزدهم تا طبقه ی یکم، نفسم را در سینه حبس می کنم. می دانم اگر شب در این صندوق آهنی گیر کنم، شانس این که بمیرم به مراتب بیشتر از آن است که کسی نجاتم بدهد. سوار موترم می شوم و با شتاب سویچ را می چرخانم. روشن شدن ماشین موتر، بسا خوشایندتر از شرشر آب کوهسار است که این همه درباره‌اش شعر سروده اند. صدای ماشین آرامم می کند. بر بلاهت خود می خندم و به آرامی راه می افتم. با این همه نمی توانم از به هم خوردن دندان‌هایم جلوگیری کنم؛ انگار از یخچال بیرون شده باشم. خود را چون خارپشتی جمع می کنم و شیشه را پایین می آورم تا باد نفس‌های بویناک حیوان درنده یی را که تا ماشین دنبالم کرده بود، با خود ببرد. مرا چه شده؟ نمی فهمم، شاید پس از جنجال‌های اخیر با زنم، هنوز عصبانی ام.»

 


بعد از این رمان، داستانی کوتاه با عنوان " یک روز پائیزی در شاهراه" است که داستانی سی صفحه‌ای است. کمی بلند تر از اندازه داستان کوتاه، اما نه چنان که نشود داستان کوتاه بشمارش آورد. اصرار زیادی برای خواندن داستان دومی نمی کنم. ولی به نظرم داستان اصلی یعنی " مانع" را از دست ندهید و بعدا به جان " حضرت وهریز" مترجمش بسیار دعا کنید. البته مهم تر از دعا همین است که رمان را بخرید و خوب خوب خوب بخوانید.

 

 
 نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.

ارسال به :