سه‌شنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۸ -
- 18 Jun 2019
14 شوال 1440 آخرین به روز رسانی : ساعت ۱۴:۱۷ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
رفتن، کمی مردن است
 فقط قتلهای زنجیره‌ای نبود که روشنفکران را حذف کرد، مشکل فقط وزارت اطلاعات و حذف نبود و نیست...


یک: در اولین روز ماه آذر داریوش فروهر و همسرش در خانه‌شان کشته شدند، با فاصله‌ای اندک محمد مختاری و محمد جعفر پوینده به قتل رسیدند. آقای خاتمی به عنوان رئیس جمهور در این پروژه پافشاری کرد و وزارت اطلاعات را وادار کرد که با صدور اطلاعیه‌ای مسئولیت عمل را به عهده بگیرد، این اطلاعیه صادر شد و پس از آن قتل پنهانی روشنفکران که به مدت ده سال در کنار چند پروژه دیگر صورت می گرفت، متوقف شد. اما این رشته سری دراز داشت و سالها بود که چنین اتفاقاتی در کشور رخ می داد. حتی پس از صدور بیانیه وزارت اطلاعات فشار بر روشنفکران به شکل دیگری ادامه یافت.


دو: آنچه از آقای عین میم روحانی منزوی که سالها به اتهامی نه چندان مقبول و معقول به دور از جامعه مشغول کار خودش بود و در جریان افشای قتلهای زنجیره‌ای به دفتر روزنامه نشاط آمده بود، گفته شد و این گفته در یک رویارویی دو نفره نزد من امانت ماند این بود که پس از برسر کار آمدن رهبری اعضای مهمی از وزارت اطلاعات برای سامان دادن بیت جدید رهبری به آنجا رفتند، رفتند تا آن مجموعه را به سازمانی موازی دولت تبدیل کنند. وزارت اطلاعات و دادستانی تصمیم گرفته بودند که هر کسی را که می تواند به عنوان عامل خطر یا تهدید بشمار بیاید حذف کنند. این گروه در چهار بخش تعریف شدند. نخست روشنفکرانی که منتقد دولت و حکومت بودند، دوم سیاستمدارانی که به نقد قدرت می پرداختند، سوم ثروتمندانی که با جابجا کردن سرمایه‌شان می توانستند به حکومت لطمه بزنند و چهارم « گنده لات» هایی که می توانستند مناطق مختلف شهرهای بزرگ را به آشوب بکشند.


سه: پروژه چهارم نام « سگ کشی» گرفت. وزارت اطلاعات از اواخر دهه هفتاد یک به یک در شهرهای بزرگ و معمولا مهم این افراد را شناسایی کرد و یک به یک از میان برد. معمولا هم این اراذل و اوباش توسط افرادی نظیر خود از بین رفتند و قاتلین نیز بعدا مقتول شدند. گفته شد که این پروژه برای امن کردن جامعه است. در عمل معلوم شد که هر سال بر تعداد این افراد افزوده می شود. در دوره احمدی نژاد از همین افراد برای سرکوب جنبش سبز استفاده شد و حتی در جریان قتلهای زنجیره‌ای نیز بنا بود از همانها استفاده شود تا عده‌ای قتلهای روشنفکران را برعهده بگیرند و تمام بشود و دیگر بدنامی برای اطلاعات باقی نماند که این پروژه با مخالفت جدی خاتمی مواجه شد و عملا منجر به همان بیانیه معروف شد. کشتن افرادی که به عنوان باجگیر یا شرور یا اراذل و اوباش نامیده می شدند، در دهه هشتاد باعث تشکیل باندهای قدرتمند جرم و جنایت شد. برخی از این باندها در مناطق مرزی تا حد مجادله با حکومت هم رفتند، برخی دیگر به همدستی با پلیس فاسد پرداختند. معتقدم به دلایل جامعه شناختی جنبشی از لمپن‌ها از طریق دولت لمپن احمدی نژاد وارد سیستم پلیسی و مالی او شد که به گمانم هنوز آثار آنها در سیستم پلیسی باقی است.


چهار: شاید عجیب‌ترین و پیچیده‌ترین بخش این پروژه حذف در مورد میلیاردرها بود. وزارت اطلاعات با تاسیس بخش اقتصادی عملا تصمیم گرفت با این ثروتمندان شریک شود و با سیستمی شبه کوبایی یا شبه چینی هر ثروتمندی را به نوعی درگیر سیستم امنیتی کند تا بخش خصوصی نتواند به اثرگذاری در حوزه فرهنگ و سیاست بپردازد. این شیوه زمانی آغاز شد که در حقیقت بخش خصوصی بخاطر سیاست‌های اقتصادی دوران آیت الله هاشمی داشت شکل می گرفت. فعالیت‌های مختلفی در حوزه خدمات و ساخت و ساز و تولید ایجاد شده بود که گروه فراوانی درگیر آن بودند. گفته می شود وزارت اطلاعات در این دوره فهرستی از این افراد را تهیه کرد و آنان را دچار مشکل کرد. من در زندان بخشی از قربانیان این پروژه از جمله محمد سعیدی مدیرعامل ایران مارین سرویسز و محمد قدیمی و برادران افراشته و خیلی‌های دیگر را دیدم که با آنان نه به عنوان مجرم مالی بلکه به عنوان براندازان مالی برخورد شده بود. این جریان تا همین سالهای آخر هم ادامه داشت و هنوز هم به شکلی ادامه دارد. در مواردی مانند رمضانی این پروژه موجب فرار او از کشور شد و در موارد دیگری حتی موجب کشته شدن برخی نیز شد.


پنج: اما مهم‌ترین بخش این پروژه که شامل دو گروه سیاستمداران مخالف و منتقد و روشنفکران بود، در حقیقت در دو حوزه داخلی و خارجی صورت گرفت. برخی معتقدند قتل مشکوک دکتر سامی در سال ۱۳۶۷ و قتل مشکوک تر قاتل او که چندی بعد صورت گرفت، اولین نشانه این پروژه بود. به نظر من اساس این پروژه همان بود که وزارت اطلاعات بعد از اطمینان از اینکه کلیه تشکل‌های مخالف را از میان برده، تصمیم گرفت که افرادی که می توانستند هر تشکل براندازی را سامان دهند حذف کرد. از همین رو شاید قتل عام سال ۱۳۶۷ در این پروژه تعریف می شود. یعنی پر بیراه نیست اگر گمان کنیم که جمهوری اسلامی پیش از حمله نظامی مجاهدین زیر پوشش نظامیان عراق وسوسه از میان بردن زندانیان سیاسی را داشت. جمهوری اسلامی اصولا نمی خواست زندانی سیاسی داشته باشد. این فرضیه را دلایل چندی تائید می کند؛ نخست اینکه مقتولین کشتار ۶۷ تنها از مجاهدین نبودند و از سوی دیگر قتل آنان با برنامه صورت گرفت. گوئی که دستورالعملی وجود داشت که اگر توابین زندانی واکنش الف را نشان بدهند، باید حکم اعدام‌شان اجرا شود. البته این موضوع موجب نمی شود که تفکر سیاه و سفیدی که گروههای پیگیر کشتار ۶۷ در ذهن دارند موجه جلوه کند. اما بهتر است اصلا در این قالب چندان وارد نشویم. اگر فرض کنیم که مجازات مرگ کاری غیرانسانی و برخلاف حقوق انسانی است، دیگر سیاسی بودن یا نوع سیاسی بودن و شکل دادگاه مهم نخواهد بود، ولی اگر با چنین فرضی حرکت نکنیم، در آن صورت موضوع شکلی دیگری می گیرد که فعلا درباره‌اش سخنی نمی گوئیم. البته اگر با فرض دوم حرکت کنیم. طبیعی است که پاسخ اعدام در مقابل جنایتکار جنگی یک مقابله به مثل است. بخصوص اینکه خود مجاهدین خلق به عنوان اصلی‌ترین افرادی که پرچم خونخواهی ۶۷ را در دست دارند می دانند که توابانی که به دروغ چهره تغییر داده اند، توسط حکومتی استبدادی کشته می شوند. به هر حال و در هر شکل، با هیچ منطقی کشتن اسیر توجیه اخلاقی و قانونی ندارد. البته از یاد نمی بریم که اعدام‌های سال ۶۷ در هر حال تنها رفتارهای خشنی نبود که در ده سال ۵۷ تا ۶۷ رخ داد. تنها در فاصله انقلاب بهمن ۵۷ تا شهریور ۵۸ صدها نفر به اتهاماتی مانند وابستگی به رژیم سابق، پاسبانی برای حکومت سابق، عضویت در حکومت سابق، لواط، زنا، مصرف مشروبات الکلی، داشتن اسلحه و برخی صرفا به دلایل موهوم بدون هیچ دادگاهی و در شرایطی کمابیش بدتر یا مشابه سال ۶۷ کشته شدند و اتفاقا اغلب سازمانهایی که قربانی کشتار ۶۷ شدند غالبا به قتل آنان اعتراضی نکردند و چه بسا که مانند مجاهدین خلق از تعداد کم کشتن نظامیان تامین گرفته حکومت پهلوی، ابراز ناخرسندی می کردند. نه سازمان مجاهدین خلق، نه چریکهای فدائی و نه حزب توده ایران و نه آقایانی همچون بنی صدر نمی توانند ادعا کنند که بخاطر حقوق بشر مخالف اعدام بوده اند. تقریبا جز شخص بازرگان یا معدودی چون او هیچ کس به خبرهای روزانه روزنامه هایی که فهرست کشتگان هر روز را منتشر می کردند اعتراضی نمی کردند. مجاهدین شاباش مرگ می دادند و برخی ملی مذهبی‌ها و چپ‌ها اعدامی بیشتری طلب می کردند.


شش: اما گفته می شود از اوایل دهه هفتاد در دو جریان خارج از کشور و داخل کشور، وزارت اطلاعات درگیر حذف مخالفان بود. هم سیاسیونی مانند داریوش فروهر و افرادی نظیر او یا مرحوم بختیار در بیرون ایران و هم روشنفکرانی نظیر احمد میرعلائی، غفار حسینی، تفضلی، سعیدی سیرجانی، مختاری و پوینده کشته شدند. فهرست‌ها نشان می دهد که جمعی در حدود ۱۵۰ نفر در داخل و خارج کشور بدین ترتیب کشته شده اند. شاید اگر با احتیاط سخن بگوئیم، جمعی در حدود صد نفر در بیرون و داخل به قتل رسیدند تا جریان منتقد و مخالف به نقد حکومت نپردازد.


هفت: شگفت اینکه بخش مهمی از کسانی که قربانیان قتلهای زنجیره‌ای روشنفکران شدند، چه افرادی مانند فرج سرکوهی که زنده ماندند یا مختاری که کشته شد، افرادی بودند که در دهه شصت جزو فعالان سیاسی و غالبا چپ بودند که وقتی در زندان قرار گرفتند، سیستم قضایی رفتن به سوی رفتارهای فرهنگی را برای آنان تجویز کرده بود. به عبارت دیگر، برخلاف انقلاب فرهنگی چینی یا کشتار استالینی دهه ۱۹۳۰ بنا نبود که اگر کسی مخالف فکری حکومت باشد یا منتقد هنری باشد کشته شود. به همین دلیل دادستانی انقلاب از همان آغاز دهه شصت کلاس‌های آموزش داستان نویسی و فیلمسازی و نمایش را در اوین دائر کرد تا توابان گروههای سیاسی به کار فرهنگی بپردازند. در حقیقت همین اتفاق هم افتاد. بسیاری از کسانی که همین امروز جزو گروههای هنرمند و نویسنده کشور هستند، چه شاعرانی که مدیح حکومت را می گویند یا فیلمسازان جنگی یا نویسندگان تئوریک حامی حکومت یا کاریکاتوریست‌ها یا بازیگران سینمایی که الآن ممکن است طرفدار خامنه‌ای یا خاتمی یا هاشمی باشند، روزگاری اعضای جوان همان گروههای سیاسی بودند، از رضا کیانیان و فرج سرکوهی و محمد مختاری و داریوش ارجمند و مسعود فراستی و هوشنگ اسدی و آزیتا حاجیان بگیر تا بسیاری که حتی جزو مخالفان خارج از کشوری بودند که به ایران برگشتند، بسیاری از آنان وارد حرفه هنری شدند و همانجا ماندند و هنوز هم همانجا هستند و برخی دیگر با تحولات سیاسی تغییر جهت دادند و دوباره به هویت سیاسی خودشان برگشتند. چه کسی باور می کند که شهریار زرشناس زمانی هوادار راه کارگر بوده یا مسعود فراستی همه کاره رنجبران بوده یا تیم کیهان دهها عضو تواب داشتند؟ در حقیقت حکومت یک بار در دهه شصت به این تئوری رسید که هواداران سیاسی گروهها اگر به سوی فرهنگ بروند بهتر است، و بار دوم دوباره با شک به همان هواداران اعلام کرد همین‌ها که قبلا هوادار مجاهدین و چریکها بودند، می خواهند از طریق فرهنگ بنیاد حکومت را براندازند. انگار نه انگار که این فرهنگی کارها همان هایی هستند که به سفارش خود بازجو به کار فرهنگی روی آورده اند. فاصله زمانی که دادستانی دستور داد که زندانیان به سوی فرهنگ بروند، تا زمانی که آیت الله خامنه‌ای گفت « دشمن با شبیخون فرهنگی می خواهد ما را از میان ببرد» به سه چهار سال هم نرسید. کسی هم توضیح نداد که این دشمن نبود که شبیخون فرهنگی را در برنامه‌اش گذاشت، این دوستان انقلاب بودند که چنین کردند.


هشت: قتلهای زنجیره‌ای یک سیستم منظم تعیین شده و برنامه ریزی شده برای رسیدن به هدفی روشن نبود. شاید در بادی امر پروژه‌ای تعریف شده بود که از سوی ماجراجویان کتاب جاسوسی خوانده جدی گرفته می شد، اما به دلیل تغییرات فراوانی که در شکل و ماهیت قدرت و ضد قدرت وجود داشت، مثل باقی بخش‌های حکومت ما از « شکل تراژدی به شکل کمدی» در می آمد. کسی که روز شنبه توسط بخشی از وزارت به هتل لاله احضار شده بود، روز دوشنبه کشته می شد. حتی در مورد برخی از مخالفان خارج از کشور تردید جدی وجود دارد که قتل برخی از افراد زمانی صورت گرفت که آنها با حکومت توافق کرده بودند که به کشور برگردند. یک زندانی به اتهام اصلاح طلبی زندانی می شد و بعد از چهار سال در زندان به یک برانداز کامل تبدیل می شد، یا یک تواب می توانست تبدیل به یک تروریست یا تبدیل به یک بازجو شود. هیچ قاعده‌ای در این وضع پاسخگو نبود. تغییر حکومت شاید اجازه داد که فقط در سالهای ۱۳۷۳ تا ۱۳۷۵ که تیم سعید امامی بطور کامل کنترل وزارت اطلاعات را در دست داشت کارهایی را بکند. لذا براحتی نمی توان نام پروژه سری روی آن گذاشت. به نظر من جز کلیاتی که می تواند ناشی از یک برنامه ریزی اولیه باشد و اجرای برخی از حذف ها، بقیه ساخته ذهن رویاپرداز روزنامه نگاران بود.


نه: به نظر من مهم‌ترین اتفاقی که در قتلهای زنجیره‌ای افتاد و ادامه آن همچنان و به شکلی دیگر وجود دارد، حرکت مداوم و رنجبار سرکوب و سانسور روشنفکران است. فقط قتلهای زنجیره‌ای ۷۳ تا ۷۶ نبود که روشنفکران را حذف کرد. نگاهی به فهرست روشنفکران امضا کننده بیانیه ۱۳۴ نفر با عنوان « ما نویسنده ایم» نشان می دهد که بخشی از این روشنفکران بطور کلی حذف شده و کشته شدند، بخشی از آنها از ایران بیرون رفتند و رابطه‌شان با داخل کشور دچار اختلال شد، اما بخش مهم تر آنها هرگز نتوانستند جز در دوره‌ای از عصر اصلاحات رابطه‌ای معقول با جامعه مخاطب خود داشته باشند. مشکل فقط وزارت اطلاعات و حذف نبود و نیست، فرج سرکوهی زمانی که در حال حذف و در زندان بود بیشتر با جامعه رابطه داشت تا اکنون که در آلمان یا هر جای دیگر زندگی می کند. قربانی شدن روشنفکر در فضای سیاسی باعث می شود که او هرگز مخاطب عمومی نداشته باشد. بخش اعظم روشنفکران ما در تیراژ زیر سه هزار زندگی می کنند. اگر آن ضرب المثل فرانسوی را که می گوید « رفتن کمی مردن است» بپذیریم، به این نتیجه می رسیم که « سانسور شدن کمی به قتل رسیدن است» حتی می خواهم بگویم وجود یک لایه عمیق زرد روی فضای مجازی هم نمی تواند براحتی سانسوری را که در فضای دیجیتال کم قدرت تر است از بین ببرد. شاید به همین دلیل است که روشنفکر جامعه ما ناخودآگاه به سوی فضای سیاست پوپولیستی می رود تا از آنجا با عامه مواجه شود و معمولا همانجاست که خودش هم یا باید رنگ سبکی را بپذیرد یا اینکه از میان برود. در سالهای قبل از انقلاب حاکمیت حزب توده بر بازار کتاب و گاهی فرهنگ می توانست کسی را کاملا حذف یا کاملا تحمیل کند. همین است که همه روشنفکران کشور ما رومن رولان را خوانده اند، در حالی که فرانسوی‌های همولایتی به دشواری رومن رولان را می شناسند. پس از انقلاب یا بهتر است گفته شود پس از جنبش اصلاحات در ایران فضای جدی فرهنگ و ادب به وجود آمد، سایه خدایان از سر مردم رفت و کیفیت عامل تعیین کننده‌ای شد. با این همه سیاست به شکل دیگری به جامعه هجوم آورد.


ده: تنها قتلهای زنجیره‌ای نبود که زندگی فرهنگی کشور را مختل کرد. حتی می توانم بگویم قتلهای زنجیره‌ای با همه تلخی و سیاهی، برای نخستین بار واژه « روشنفکر» را به شکلی محترمانه عنوان کرد. مردم برای نخستین بار در تاریخ ایران با این واقعیت تلخ مواجه شدند که بزرگترین قربانیان اجتماعی در کشور ما روشنفکران هستند. افرادی که در حکومت قاجار به عنوان « جعفر خان از فرنگ برگشته» تمسخر می شدند، در حکومت رضا شاه که تازه روشنفکران به شکل جدی حضور داشتند « ۵۳ نفر»‌شان دستگیر و زندانی شدند، بعد از روی کار آمدن مصدق، پوپولیزم ملی گرایی و توده‌ای عملا کل روشنفکران غیر توده‌ای را عامل رژیم و « برج عاج نشین» می خواندند، این در حالی بود که نخست وزیر روشنفکر کشور یعنی امیرعباس هویدا به مجله توفیق برای انتقاد از خودش چراغ سبز نشان داده بود، اما مهم‌ترین روشنفکران کشور از جمله جلال آل احمد دائم حرف از خیانت روشنفکران می زدند و شخص شاه هم روشنفکران را « ان ته لکتوئل» می خواند. حکومتی که خودش براساس آزادی و سکولاریزم شکل گرفته بود فضایی را ایجاد کرده بود که بهترین نشریات روشنفکرانه کشور کمتر از پنج هزار تیراژ و مجله دینی « مکتب اسلام» حداقل صد هزار نسخه تیراژ داشت. در جریان انقلاب ایران که آغازگر آن روشنفکران بودند، همین گروه به قربانیان اصلی تبدیل شدند. بخش مهمی از آنها پس از انقلاب گوشه نشین شدند یا از کشور رفتند و تفسیر رسمی تئوریسین هایی مانند احمد فردید و گروهش این بود که روشنفکران یعنی اومانیست و اومانیست یعنی مخالف دین. بعدها گروههای سیاسی مانند مجاهدین و چریکهای فدائی و حزب توده دشمنان روشنفکران کشور شدند و آیت الله خمینی سردمدار دشمنی با روشنفکران گشت. صدها سریال تلویزیونی و فیلم سینمایی که نشان می داد روشنفکران چقدر انسانهای پوچ و تهی هستند از صدا و سیما پخش می شد و نکته اینکه اغلب آن سریالها توسط روشنفکران نوشته می شد. شاید تا پس از برسر کار آمدن دولت اصلاحات و قتلهای زنجیره‌ای و قربانی شدن روشنفکران هرگز نامی با احترام از آنان برده نشد. مردم روشنفکران را عامل انقلابی ویرانگر و انفقلابیون روشنفکران را دشمنان انقلاب می دانستند. پس از قتلهای زنجیره‌ای یعنی از سال ۱۳۷۷ به مدت دو تا سه سال روشنفکران با کمی احترام در جامعه زندگی کردند. از سال ۱۳۸۰ روند سرکوب روشنفکران با دستگیری سیامک پورزند و بازجویی بیش از صد نفر از روشنفکران و هنرمندان توسط نیروی انتظامی روی داد. کنفرانس برلین نیز در آغاز سال ۱۳۷۹ مزید بر علت شد و بهار روشنفکران سرنرسیده دچار تندباد گشت. محافظه کاران که روشنفکران و هنرمندان را در دو جنبش اصلاحات و جنبش سبز موثر می دانستند، یک بار در سال ۱۳۸۰ و بار دیگر در سالهای پس از ۱۳۸۸ به جان روشنفکران افتادند، بسیاری از کشور رفتند و برخی به زندان افتادند، اما اتفاق مبارکی که در عصر اصلاحات افتاد ایجاد هنرمندان غیر سیاسی و روشنفکرانی فراتر از سیاست بود. همزمان با آن طلسم نقطه کور ارتباطات ایرانیان که سیصد سال بود با جهان دچار اختلال شده بود پس از عصر اینترنت آغاز شد، روزهای تازه آمدند و نوید عصر روشنفکرانی تازه را دادند.  

 

نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.


ارسال به :


نظرات
علی از کانادا : ۰۹ آذر ۱۳۹۲, ساعت ۶:۱۰ قبل از ظهر
باید اعتراف کنم که پس از مدتی طولانی که از خواندن نوشته های آقای نبوی که طعم تجاری و بازاری به خود گرفته بود خودداری میکردم مقاله فعلی تا حدی باعث ترک عادتم خواهد شد چرا که بقول معروف خودش اهل بخیه بوده و در جریان مسائل بسیاری قرار داشته بهتر و زودتر از این میتوانست به بیان کامل تر حقایق بپردازد ولی در همین حد هم مغتنم است. من ایشان را با طنزهای اولیه اش شناخته بودم تا در سال 1388 و دوسه روزی پس از کنفرانس برلین و در حقیقت بعنوان یکی از سفرای فرهنگی اصلاحات و مبلغان انتخابات ریاست جمهوری دوره اول آقای خاتمی ،ایشان را در یک سخنرانی در دانشگاه سایمون فریزر کانادا( در ونکوور ) دیدم که در مقابل اصرار و تاکید و سئوالات متعدد شرکت کنندگان حاضر در جلسه ، از بیان نظر خود نسبت به آیت اله خمینی خودداری می کرد و برگشت به ایران را از جمله معذوریت های خود اعلام می نمود که با توجه به واقعیات زمانی ، تا حدودی هم برای من پذیرفتنی بود هرچند برای بسیاری نه . من شخصا با تجربه ای که از مهاجرت دارم ، قسمتی از فعالیت های فرهنگی آقای نبوی در مهاجرت را مفید و ارزشمند میدانم ولی متاسفانه در مواردی که شاید هم کم نباشند ایشان ابزار پوپولیستی فرهنگی احمدی نژادی را بکار گرفت که به نظر من جایگاه فرهنگی و ادبی ایشان راتا حدی متزلزل کرد. بهرحال اکنون که ظاهرا ایشان قصد باز گشت به ایران را دارند بنظر میرسد که با طرح چنین مقالاتی خیال بازگشت به خویشتن خویش را هم دارند که امری ستودنی و مبارک است.
بهنام : ۱۲ آذر ۱۳۹۲, ساعت ۸:۲۹ قبل از ظهر
در مورد این مقاله یک مشکلی که وجود دارد نقد روشنفکران انجام نداده که خود در مقاطعی عامل استعمار بودند البته از روشنفکران دو تعریف مشخص است 1- درس خوانده های فرنگ 2- کسانی که عملا در راستای نه پوپولیستی حرکت کرده اند بل در رسالتی جامعه از نقش باز دارنده به یک اندیشه پویا در جهت اصلاح جامعه رو کرده که آقای نبوی نقش 2 تا در اولی خلاصه کرده و آنها را سر مشق قرار داده و دومی رنگ پوپولیستی داده نقدی که بر اولی متبادر به ذهن میشود الف - خود شیفتگی به فرهنگ غرب ب- عدم ارتباط با بطن جامعه که بود و نبودش در سطح عموم بی اثر است ج- تحت قدرت حاکم به اسارت قدرت جامعه در میاید واماالبته قدرتش درمحیط آزاد تکثیر فرهنگی پویا وارتباط با قشر جوان و دور نگهداشتن از ابتذال است و نقد قسمت دوم روشنفکرانی که به رویکرد دوم رسیدند در اصلاح جامعه نقش دهده و موتور تفکر سازمانهای مثل مجاهدین خلق ویا موتور ومشاورین امنیتی که خود در ترورو سرکوب مردم نقش موثری دارند و توجیه خفقان در جامعه هم سلکان خود را از جامعه حذف میکنند
دانشجو : ۱۲ آذر ۱۳۹۲, ساعت ۷:۴۷ بعد از ظهر
با درود و سپاس به شما . كاري زيبا و عالمانه بود . اميدوارم خوب و خوش و تندرست باشيد تا بازهم كارهاي زيبايتان را بخوانيم و لذت ببريم و بياموزيم . با احترام . دانشجو
ارسال نظر
مشخصات فردی من را به خاطر داشته باش

*نظرات حاوی کلمات و عبارات رکیک و غیر اخلاقی و همچنین توهین و افترا منتشر نخواهد شد .
**از نوشتن نظر خود به صورت فینگلیش خودداری نمایید.
***از اینجا فینگلیش را به فارسی تبدیل کنید.