شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۸ -
- 21 Sep 2019
21 محرم 1441 آخرین به روز رسانی : ساعت ۱۴:۱۷ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
نخبه گرایان عامه پسند
نود و دومین فرزاد گلپایگانی؛ هنرطنزپردازی جلال نورانی؛ سه لبخند دلنشین؛ عماد زمخت و سیمای از یاد رفته یک زن    


ایرانشهـــر
(۱۲)

*************


نخبه گرایان عامه پسند

کتاب سالن شش من که منتشر شد، به مدتی طولانی پشت سر هم چاپ شد، بطوری که سهمیه خودم را هم نمی توانستم از نشرنی بگیرم، آن هم از نشرنی که یک روز حساب و کتابش دیروزود نمی شود. از یکی از کتابفروشی‌های زیرپل کریمخان پرسیدم: « چه کسانی سالن شش را می خرند؟» گفت: « البته کسانی که اهل کتاب خواندن هستند و کارهای تو را دوست دارند، می خرند، ولی گاهی یکی از جنوب شهر می آید و اسم کتاب را هم نمی داند و بخاطر اصطلاحات زندان که آخر کتاب گذاشته‌ای یک دفعه چهار پنج نسخه می خرد.» داستان گاهی اینجوری است. یعنی کتاب می رسد به دست همان که می خواهی در کتابت بشناسی اش. همان زندانی‌ها و چاقوکش‌ها که هیکل‌شان کتاب شعر است و زیرورو می کشند و دائم پوز همدیگر را می زنند.


اولین بار با حضرت چارلز بوکفسکی در خانه آرش سبحانی آشناشدم که رفته بود کنسرت و خانه خوشگلش در منهتن و کتاب " هزارپیشه"‌اش با ترجمه وازریک درساهاکیان آنجا بود و متنش بدون سانسور خواندنی بود. راستش تا آن زمان اطلاعی از ادبیات داستانی کالیفرنیا نداشتم. کتاب درست و حسابی در هر صفحه دو تا مشت می زد توی چانه آدم و حال آدم را جا می آورد. هم ترجمه خوب بود و هم کار تمیز. تجربه‌های فراوان ولگردی در آمریکا و کارهای ساده هم ادبیاتی غنی و هم دنیایی خواندنی را در بوکفسکی ایجاد کرده که در « عامه پسند» ش که با ترجمه پیمان حاکسار منتشر شده می توان خواند. فرم داستان مرا به یاد داستان فیلم « جذابیت پنهان بورژوازی» بونوئل می اندازد. انگار فیلمساز( بونوئل) و داستان نویس( بوکوفسکی) خواننده و بیننده را مسخره کرده اند. مسخره کردن هم دارد. این آشغال‌ها چیست که می بینید و می خوانید؟


طرح کلی رمان که بهترین کار بوکوفسکی شناخته شده است، یک طرح پلیسی است که هیچ چیزش به هیچ چیزش نمی خورد. کارگاه بلان که باید آدمی ورزیده و باهوش باشد، یک پیزوری پپه است، مشتری‌اش خانم مرگ که نماد مرگ است به جای اینکه یک اسکلت سیاهپوش باشد یک زن خوشگل و خوش لباس و سکسی است. و موضوع جستجوی کارآگاه لوئی فردینان سلین نویسنده متوفای فرانسوی است که علیرغم اصرار کارآگاه مبنی بر مرگ او، بانوی مرگ مطمئن است که سلین را حوالی هالیوود دیده اند. کارآگاه که هیچ کاری را پیش نمی برد، دائم خوش شانسی می آورد و موفق می شود در همه سفارشاتی که گرفته به شکلی تصادفی و الکی موفق شود. ما با یک رمان کامل روبرو هستیم که همه عناصر آن درست است، ولی مثل بناهای موریس اشر می ماند، همه ستون‌ها محکم است ولی به هیچ جا بند نیست. یک بی‌معنایی کامل در اثر وجود دارد.


می گوید: « روز بعد باز دوباره برگشتم بودم دفتر. احساس بیهودگی می‌کردم و اگر بخواهم رک حرف بزنم حالم از همه چیز به هم می‌خورد. نه من قرار بود به جایی برسم نه کل دنیا. همه‌ی ما فقط ول می‌گشتیم. و منتظر مرگ بودیم. در این فاصله هم کارهای کوچک می‌کردیم تا فضای‌های خالی را پر کنیم. بعضی از ما حتا این کارهای کوچک هم نمی‌کردیم. ما جزء نباتات بودیم. من هم همین‌طور. فقط نمی‌دانم چه جور گیاهی بودم. احساس می‌کردم که یک شلغمم. تلفن زنگ خورد. برش داشتم.»


بوکوفسکی آدمی است پر کار، اشعار فراوانی دارد، صد داستان کوتاه و چند رمان. زندگی‌اش کمابیش به اثرش مانند است. از قضا او نیز مانند سلین که ضدیهودی بود، به ضد سیاه بودن متهم شد. بوکوفسکی در نامه‌ای به هانس ون دِن بروکِ روزنامه‌نگار، در واکنش به حذف کردن کتاب بوکوفسکی با نام "داستان‌هایی از دیوانه‌بازی‌های پیشِ پا افتاده" از کتابخانه‌ی عمومی نیمخن در سال ۱۹۸۵ با توجیه بسیار سادیستیک، تا حدی فاشیستی و تبعیض آمیز در مقابل گروه‌هایی مشخص( از جمله هم‌جنسگرایان) نوشت:

« متشکرم از تو برای نامه‌ات که دارد به من، از حذف یکی از کتاب‌هام از کتابخانه‌ی نیمخن می‌گوید و این‌که این کتاب به رفتار تبعیض آمیز در مقابل سیاه پوستان، هم‌جنس‌بازها و زنان محکوم شده است. و این‌که این کتاب سادیستیک هست؛ خوب، بله، هست.چیزهایی که می‌ترسم با آن‌ها تبعیض آمیز برخورد کنم، صداقت و شوخ‌طبعی است. اگر من، جورِ بدی از سیاه پوست‌ها، هم‌جنس‌بازها و زنان می‌نویسم به خاطر این است که من با ناجورهای‌شان نشست و برخاست کرده‌ام. چیزهای "بد" زیادی توی این دنیا هست؛ مثلاً سگ‌های بد، سانسورچی‌های بد. باورکن مردهای سفید پوست بد هم وجود دارند. جالب است که وقتی تو درباره‌ی مردهای "بد" سفید پوست می‌نویسی، آنها آن را ناجور تفسیر نمی‌کنند. واقعاً نیازی هست که من در نوشته‌هایم توضیح دهم که سیاه‌های "خوب"، هم‌جنس‌بازهای "خوب" و زن‌های "خوب" هم هستند؟ من به عنوان نویسنده، چیزهایی را که دیده‌ام، با کلمات به تصویر می‌کشم. اگر از "سادیسم" می‌نویسم، دلیل‌اش این است که وجود دارد، من آن را از خودم در نیاورده‌ام و اگر اتفاقاتِ حال بهم‌زنی در کارهایم دیده می‌شود به این خاطر است که چند برابر همین چیزها در زندگی‌های‌مان وجود دارد. خودِ من طرفدارِ شَر نیستم. اگرچه بیشتر چیزها به همان سمت می‌رود. من همیشه موافق اتفاقاتی که در آثارم می‌افتند نیستم؛ نه، علاقه‌ای ندارم که کثافت را تا این حد کش بدهم. عجیب است؛ مردمی که در مورد آثار من موضع‌گیری می‌کنند، فقط به برخی از مسائل توجه نشان می‌دهند. به نظر می‌رسد، بخش‌هایی که شاملِ لذت و عشق و امید و یک سری چیزهای دیگر است را نادیده می‌گیرند. روزهای من، سال‌های عمرم و کل زندگی‌ام بین روشنایی و تاریکی بالا و پائین می‌شود. اگر من دائماً از امید و روشنایی بنویسم و هرگز به چیزهای دیگر اشاره نکنم، یک هنرمند دروغگو بیشتر نیستم. سانسور ابزاری است برای آن‌ها که نیاز دارند، حقیقت را از خودشان و دیگران پنهان کنند. ترس آن‌ها از ناتوانی‌شان برای رو در رو شدن با مسائل حقیقی دنیا ناشی می‌شود و من نمی‌توانم عصبانیت‌ام را سرِ آنها خالی کنم. من از این بابت واقعاً غمگین می‌شوم. یک جایی توی زندگی این آدم‌ها، مثلاً هنگامِ تعلیم و تربیت‌شان در دورانِ کودکی، بسیاری از واقعیت‌های زندگی را از چشمِ آنها مخفی کرده‌اند تا با این روش ازآنان محافظت کنند. به آنها این طوری آموزش داده شده که فقط یک راهِ راست را در زندگی دنبال کنند؛ در حالی‌که هزاران مسیر دیگر هم وجود دارد. من ناراحت نیستم که مثل یک شکارچی به یکی از کتاب‌های من حمله کرده‌اند و از قفسه‌های کتابخانه‌ی عمومی پرت‌اش کرده‌اند بیرون. تا حدی هم افتخار می‌کنم که چیزی نوشته‌ام که چُرتِ آن‌هایی که توی تفکرات سطحی خودشان دست و پا می‌زنند را پَرانده است. اما من عصبی‌ام، بله، وقتی کتابِ کَسِ دیگری هم سانسور شود، برای سرنوشتِ آن کتابِ کذایی هم اعصاب‌ام به هم می‌ریزد. برای این که معمولاً این جور کتاب‌ها، آثار بزرگی هستند و در تمامِ این سال‌ها که آثار تولید شده به نوعی روش کلاسیک متمایل بوده‌اند؛ تعداد کمی از این مدل کتاب‌های خاص وجود دارد. چیزی که اکنون لازم است در دانشگاه‌های ما خوانده شود آثاری است که زیادی اخلاقی و مطابق با عرفِ جامعه نباشد. آثاری که برای یک بار هم که شده، ذهن و فکرِ خواننده را به هم بریزد. من نمی‌گویم که کتابِ من یکی از آن‌هاست؛ من می‌گویم که در زمانه‌ی ما –در این فرصتِ کوتاهِ زندگی که هر لحظه‌اش ممکن است برای بسیاری از ما، آخرین لحظه باشد – در این خشم لعنتی و اندوه تمام نشدنی، وحشتناک است که هنوز در میانِ ما آدم‌های تلخ و کوتوله‌ای وجود دارند، شکارچی‌هایی که نویسندگان را به خاطرِ اعتقادات‌شان مجازات می‌کنند و سخنورانی که بر علیه حقیقت، وراجی می‌کنند. هنوز آنها (منظور سیاه پوستان و هم‌جنس‌بازان است) متعلق به جامعه‌ی ما هستند. آنها بخشی از یک کل را تشکیل می‌دهند و من اگر درموردشان ننوشته بودم، شاید مجبور می‌شدم که دوباره درگیرشان شوم. ولی برای من همین کافی است.»


به نظر من این نامه می تواند بهترین توصیف از حال و روز و فکر بوکوفسکی باشد. بوکوفسکی در نهم مارس ۱۹۹۴ در «سن پدرو»ی کالیفرنیا در سن ۷۳ سالگی، اندکی بعد از تمام کردن آخرین رمانش تفاله، از بیماری سرطان خون درگذشت. مراسم تدفین او بوسیلهٔ راهبان بودایی انجام شد. بر روی سنگ قبر او این عبارت خوانده می‌شود: «دن`ت تری» (تلاش نکنید) به قول «لیندا لی بوکوفسکی» منظور از سنگ نوشته قبر شوهرش چیزی شبیه به این گفته است: «اگه شما تمام وقتتان را برای تلاش کردن صرف کنید، آنگاه همه آن چیزی که انجام دادید تلاش کردن بوده. پس تلاش نکنید. فقط انجامش بدید.»



نود و دومین فرزاد گلپایگانی

فرزاد گلپایگانی یک ویدئو موسیقی از کار جدیدش به نام ۹۲ منتشر کرد. بچه هایی که با کار فرزاد آشنایی دارند، می دانند که او هم در حوزه موسیقی و هم در حوزه گرافیک کار می کند و گاهی هم در تلفیق این دو کارهایی را به علاقمندانش عرضه می کند. فرزاد گلپايگانی متولد ۱۳۵۸ در تهران و فرزند "بهزاد گلپايگانی" (نقاش و گرافيست ۱۳۶۴-۱۳۱۷) فارغ التحصیل رشته گرافیک است. او پس از یک دوره کار در ایران، چند سالی را در ترکیه زندگی کرد و اکنون در آمریکا ساکن است. فرزاد گرافيک و نقاشی را که براي او موروثی نيز هست، در دوران هنرستان به شکل جدی آغاز کرد. سبک طراحی و نقاشی‌های او به سورئاليسم و اکسپرسيونيسم بسيار نزديک است. فرزاد تا کنون چندین نمایشگاه طراحی و نقاشی برگزار کرده است.
 

او که در گرافیک میراث از پدر برده، در علاقه به موسيقی مديون برادر بزرگترش است. موسيقي را با خريد اولين ساز خود (۱۳۷۳) به شکل جدی آغاز کرد. پس از چند ماه آموزش نزد استاد، تمريناتش را به تنهايی دنبال کرد و در از ابتدا علاقه زيادی به بداهه نوازی و کسب تجربه‌های شخصی داشت تا اجرای آثار نوازندگان و گروههای ديگر. آثار فرزاد گلپایگانی به سبک " متال مترقی ایرانی" و "تلفیقی" است و از خصوصیات آهنگهای او می توان به اجرای تکنیکی گیتار الکتریک (هفت سیم) و آکوستیک، استفاده از کوکهای شرقی برای گیتار آکوستیک، استفاده و تلفیق موسیقی شرقی، ایرانی و کلاسیک با متال، تنوع فضای آهنگها در یک آلبوم و ... اشاره کرد.


فرزاد همه کارهایش را خودش می کند، این هم رمز موفقیتش. او در آلبومهایش نوشتن موسيقی، اجرا، تنظيم، صدابرداری، میکس، مستر و طراحی جلد را شخصا انجام می دهد. گیتار الکتریک و آکوستیک، گیتار باس و ویولن را می نوازد و معمولا برای سازهای کوبه‌ای و کیبورد نت نوشته و بوسيله نرم افزارهای کامپيوتری آن را اجرا می کند. البته برای اغلب کارهایش نوازنده میهمان نیز دارد. تا مدتی که در ایران بود، کم کم مجبور بود حالا که همه کارها را خودش انجام می دهد، خودش هم موسیقی را گوش کند و ببیند، ولی بعدا کارهایش را منتشر کرد و بینندگان زیادی در یوتیوب دارد.


نام آهنگهای فرزاد اعدادی است که در واقع ترتیب آهنگهای ساخته شده در ليست اوست. خودش معتقد است نام گذاشتن روی موسیقی باعث پیشداوری شنونده می شود. بطور دقیق می گوید: « دليل اين کار اهميت برداشت موسيقايی از آنها است تا برداشتی تحت تاثير نامشان.» البته فرزاد علاوه بر آلبومهای شخصی برای پیام‌های بازرگانی، بازیهای کامپیوتری، انیمیشن، فیلم کوتاه و غیره نیز موسیقی می سازد.


آلبومهای او به ترتیب شامل "يک" (۱۳۸۳)، "دو" (۱۳۸۵)، "سه" (۱۳۸۶)، "چهار" (۱۳۸۸)، "پنج" (۱۳۹۰) و "شش" (۱۳۹۱) است. اعضایی که با او در کارهایش همراهی می کنند، این افرادند: علی ثنایی( گیتار باس)، رامیل نیسان( درامز، سازهای کوبه ای)، آرش جعفری( کوزه، داربوکا و دف)، ادوارد واسنیج( درامز، داربوکا)، نعیم مسچیان( گیتار باس)، وحید ثابت قدم( دف، تبلا)، سهیل دانش اشراقی( گیتار آکوستیک، آوا)، بهرنگ بشاش( گيتار باس)، مهيار وثوقی( گيتار الکتريک، کیبورد)، مهيار پورحسابي( درامز)، رضا شفقتی( سه تار) و امير جديد الاسلام( تمبک، دف)

فرزاد گلپایگانی چه در کار گرافیکش به نمادها و تصاویر و پسزمینه‌های ایرانی نزدیک است و چه در موسیقی نیز از نواهای شرقی و نه صرفا ایرانی استفاده می کند. این کارش بسیار دیدنی و شنیدنی است. از همین جا ببینید.

 

هنرطنزپردازی جلال نورانی

اگر بخواهیم بگوئیم عزیزنسین طنزنویس شاخص ترکیه، یا کیومرث صابری برای دوره‌ای طولانی طنزنویس شاخص ایران بود، جلال نورانی که او را جیم نون یا « جیمنون» هم می گویند، شاید مهم‌ترین طنزنویس افغانستان در سی سال گذشته است. البته که ممکن است نوگرایان کارهای کاکه تیغون یا احسان الله سلام را بیشتر دوست بدارند، اما در میان کلاسیک‌ها حضرت جلال نورانی چهره‌ای برجسته و مهم است. قیوم بشیر روزنامه نگار افغان ساکن استرالیا- که سالها محل اقامت جلال نورانی بود، در مورد او چنین می گوید که « جلال نورانی انسانی است شوخ طبع که به بسیاری از لهجه‌های ساکنین کشور کماکان آشنایی داشته و می تواند صحبت نماید . او انسانی است خوی گرم و بیحد شیرین زبان ،هرگاه پای صحبت‌هایش بنشینی هرگزاحساس خستگی نخواهی کرد.» جلال نورانی در فاصله سالهای ۲۰۰۴ میلادی تا ۲۰۰۸ به انتشار مجله هنری گلبرگ در شهر ملبورن می پرداخت. وی در طی اقامتش در ملبورن علاوه بر همکاری بدون وقفه با برنامه هفتگی دری رادیو اس بی‌اس که برای یکساعت منتشر می شد، در قسمت تأسیس و تشکیل انجمن فرهنگی افغانهای مقیم ایالت ویکتوریای استرالیا نیز همراه با تعدادی از فرهنگیان و فرهنگ دوستان مقیم ملبورن یک سلسله اقداماتی را براه انداخت و تلاش زیادی بخرج داد تا این انجمن شکل گرفت.


جلال نورانی فارغ التحصیل رشته حقوق است، اما علاقه مندی وی به کار‌های مطبوعاتی و فرهنگی بمراتب بیشتر از رشته تحصیلی‌اش به نظر می رسد. به همین دلیل مدتی به ژورنالیزم روی آورد ، وی پس از کودتای ثور به خارج از کشور رفت و در سنت پترزبورگ دورهء فوق لیسانس را در رشته ژورنالیزم گذراند و هم زمان زبان روسی را فرا گرفت. همکاری مداوم جلال نورانی با رادیو و مطبوعات ، بخصوص نشریه محبوب ترجمان در کوتاه‌ترین زمان ممکن اورا به یکی از چهره‌های محبوب نگارش طنز افعانستان تبدیل کرد.


آثار بسیاری از جلال نورانی در حوزه پژوهش طنز، داستان کوتاه طنز، طنز ژورنالیستی و انواع دیگر طنز منتشر شده و شاید یکی از مهم‌ترین آثار او کتابی است به نام « هنر طنزپردازی» که در پائیز سال ۱۳۹۱ خورشیدی در ۶۸۶ صفحه منتشر شده است. مجموعه داستان کوتاه طنز او با عنوان « نزدیک بود بی‌آب شوم» از بهترین کارهای داستان کوتاه اوست، این کتاب بارها تجدید چاپ شده. شاید یکی از نکات مهم در طنز افغانستان توجه طنزنویسان افغانستان به طنز به عنوان ادبیات است، به همین خاطر هم کار با ارزش خانم منیژه باختری در بررسی طنز افغانستان و هم کار جناب جلال نورانی قابل توجه است. دو کتاب دیگر جلال نورانی با عنوان « گروتسک» و « پرودی و پرودی پردازان» نشان دهنده توجه خاص او به ریزه کاری‌ها و شیوه‌های طنزپردازی است.


البته می دانم که سالها طنز در افغانستان بخصوص در حکومت طالبان مثل هر نوع خنده و شادی و اصولا رفتار انسانی ذنب لایغفر بود، ولی خوب است که یک استاد طنزپردازی مثل خانم باختری سفیر افغانستان در نروژ است و یک استاد دیگر مانند جلال نورانی مشاور وزیر فرهنگ این کشور. کتابهای آقا جلال نورانی را بخوانید و با این بخش دلنشین طنز فارسی در افغانستان آشنا شوید.


سه لبخند دلنشین

اصلا توضیح لازم ندارد، وقتی روی جلد یکی از نشریات نیویورک تصویر احمدی نژاد گذاشته شد که زیرنویس‌اش این بود که « یک تکه کثافت» نه آنها دشمن ما بودند و نه وقتی در نشریه دیگری تصویری از لبخند دلنشین جواد ظریف و روحانی و زهرا اشراقی می نشیند، قشنگ است. خوب اگر زشت بود می گفتیم زشت است. تصویر خانم زهرا اشراقی روی جلد نشریه لاروو فرانسه منتشر شد.
 

 

عماد زمخت و سیمای از یاد رفته یک زن

آقا! به شکل عجیبی با پدیده طنز مواجه شده ام. یعنی اینقدر موجود بامزه در حال شکوفا شدن هستند که اصلا نمی توانی از یکی‌شان چشم بپوشی. سه روز قبل در صفحه فیسبوک آقای عماد رسولی مطلبی خواندم که یک نظیره نویسی از استتوس‌های آقای جواد ظریف وزیر امورخارجه با حال کشورمان بوده است. من چنین است:

 

« دوستان سلام! ساعت دو و نیم بامداد یکشنبه است. حدود یک هفته است که از شدت گرفتاری سعادت گزارش دادن نداشتم. پوزش مرا بپذیرید. سحرگاه شنبه ساعت پنج، پس از مذاکرات فشرده چند ساعته در چَت فیس بوک به رختخواب رفتم و خوابیدم تا ساعت دو ظهر. در آن هنگام با تماس‌های پی در پی مادرم از شهر شهید پرور اهواز که از ساعت ده صبح آغاز شده بود از خواب برخاستم (لازم به ذکر است که این دست تماسها از دوران رئیس جمهور محترم جناب آقای سید محمد خاتمی برقرار بوده است) و به نگرانی‌های مادر، مبنی بر گاز گرفتگی اینجانب یا کشته شدن در جریان سرقت مسلحانه پایان دادم و ایشان را مطمئن ساختم که سر کلاس بوده ام. سپس به دستشویی رفتم و با ریشهای تراشیده شده‌ام که از دوران دولت دهم در سینک دستشویی بود، مجددا مواجه شدم و به حمدالله و یاری خدا و حمایت شما دوستان سرانجام آنها را تمیز کردم و مجددا خوابیدم تا ساعت چهار. ساعت چهار بیدار شدم و به تماس از دست رفته (میس کال) پدرم رسیدگی کردم و ایشان را نیز مطمئن ساختم که سخت در حال کار شبانه روزی بر سر پروپزال پایان نامه‌ام می باشم که این حرکت هوشیارانه خدمتگزار شما، دیری نپایید که منجر به آزاد شدن بخشی از دارایی‌های اینجانب (که در حساب ایشان بود) گردید.
سپس به صرف صبحانه کاری در خودِ یخچال پرداختم و به هشدارهای یخچال مبنی بر طولانی شدن مدت مجاز باز ماندن در، که حق مسلم هر دارنده یخچال است، به حمدالله اعتنایی نکردم تا جانش از انتهای موتورش درآمد و به یاری شما دوستان، اقتدار ایران و ایرانی را به کره ی جنوبی بلاخص شرکت ال جی نشان دادم. از آن ساعت تا به الان بیکارم. البته دست آوردهایی هم داشتم که از ذکر آنها به دلیل مسائل امنیتی معذورم. خدانگهدار و به امید دیدار دوباره.»

این مطلب را بسیار پسندیدم و به نویسنده‌اش بخاطر نثر یکدست و طنز عمیق موجود در کار تبریک گفتم. عماد عزیز فیلمی را برایم فرستاد که البته هیچ ربطی به این نوشته و این کار او ندارد، فیلمی است که سالها قبل ساخته و از قضا فیلم بسیار دیدنی هم هست.

فیلم را از همین جا ببینید و اگر می توانید در واقعیت تغییری بدهید حتما این کار را بکنید.

    

نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.

ارسال به :