پنج‌شنبه ۰۲ شهریور ۱۳۹۶ -
- 24 Aug 2017
30 ذو القعدة 1438 آخرین به روز رسانی : ساعت ۱۸:۱۷ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
داوری اردکانی و پایبندی‌های او
انتقاد موجه منتقدان داوری این است که او در ساختار نظامی جا گرفته است که امنیت و آزادی و توزیع منابع میان اقشار و اندیشه‌های مختلف برابر نیست.  


فصلنامه مهرنامه در سی و یکمین شماره خود گفت‌وگوی مفصلی را با رضا داوری اردکانی انجام داده است و به زندگینامه و وجوهی از اندیشه او پرداخته است.
در این گفت‌وگو داوری برای نخستین بار خاطراتی از زندگی خود، پاسخ به نقدهای وارده بر خود، و نکاتی را با وضوح بیشتری بیان داشته که جای تامل دارد.
رضا داوری استاد فلسفه ایست که مباحث فکری اش مناقشه‌آمیز بوده و بدون تردید نمی‌توان تاثیر افکار او را بر چند دهه از تاریخ فکری ایران نادیده گرفت.
داوری که برخی او را فیلسوف فرهنگ نام نهاده‌اند، امسال هشتاد ساله شد، و به همین مناسبت بزرگداشت‌هایی برای او گرفته‌اند و جایزه یونسکو را به او داده‌اند.

دغدغه‌های داوری
دغدغه‌ها، پرسش‌ها و جایگاه رضا داوری، مهم است و نمی‌توان بی‌اعتنا از کنار آنها گذشت. فکر داوری، صدای بخشی از ایرانیان است.
او در گفت‌ و گوی خود با مهرنامه به مسائلی اشاره کرده است که شاید پیش از این کمتر از او شنیده شده یا مجالی برای بیان نبود، به عنوان مثال از ارادت خود به محمد مصدق می‌گوید و اینکه در دوران جوانی بر حسب اتفاق با خواهرزاده او در یک مسافرخانه به سر برده است و خاطراتی را به نقل از خواهرزاده او نقل می‌کند یا اینکه همه آثار هدایت را خوانده و در دوره جوانی ده‌ها مجلد از کتاب‌های مارکسیستی را خوانده است و با اینکه «هیچ وقت مارکسیست نبوده...اما مارکسیسم را مهم» می‌دانسته است.
اما دغدغه اصلی داوری که همیشه در آثارش حفظ شده است، پرسش از تفکر ایرانی است و در کتاب «وضع کنونی تفکر در ایران» که در نیمه دوم دهه پنجاه نوشته، این پرسش به روشنی دیده می‌شود.
رساله دکترای داوری «تاثیر آرای سیاسی افلاطون و ارسطو بر سیاست فارابی» بود. فکر و سیاست یا نظر و عمل همیشه جزو لاینفک تلاش‌های فکری داوری بوده است.

جایگاه سیاست در فکر داوری
اما سیاست چه وزنی در اندیشه داوری داشته است؟ او خود معترف است: "سیاست به معنای بنیان‌گذاری تمدن و مقام تفکر و فلسفه در تاریخ برایم مهم بوده است....من با هیچ چیز به اندازه فلسفه نظری محض و علم عملی محض مخالف نیستم، فلسفه را سیاسی و سیاست را جزو لازم فلسفه می‌دانم. سیاست و فکر از هم جدا نیستند... از علاقه‌ای که به سیاست داشتم، می‌خواستم بدانم ما با سیاست یونانی چه می‌توانستیم بکنیم و اگر فلسفه از سیاست و اخلاق جدا می‌شد، چه مسیری پیش می‌گرفت و مقامی پیدا می‌کرد. پرسش من که در رساله‌ای هم به آن پرداختم این بود که فلسفه در عالم اسلامی ما چه مقامی پیدا کرد؟ من هرگز معتقد نبوده‌ام که فلسفه تفنن و اشرافیت فکری است و با تاریخ و زندگی نسبتی ندارد. فلسفه اگر فارغ از علائق به عمل ناظر نباشد چه می‌تواند باشد."
اما داوری فیلسوفی نیست که تنها متافیزیک، مایه دلمشغولی او باشد، او رمان زیاد خوانده، درباره فوتبال نظر داده و مسائل زندگی را همواره از جهت پرسش‌های خود مطرح کرده است، شعر را از دریچه فلسفه نگاه کرده و کتاب «شاعران در زمانه عسرت» موید این نکته است و به مهدی اخوان ثالث به طور خاص پرداخته است.

من مسلمان و شیعه هستم
نگاه داوری به جهان، یا به طور مشخص‌تر به غرب، نگاهی است که از چارچوب خاص او تراوش می‌کند.
داوری متفکریست که غرب را همچون فردید «مسئله» می‌دید. و پرسش او از غرب به عنوان «نفسانیت» است. یکی از سوءتفاهماتی که ایجاد کرد، متصف کردن غرب به نفسانیت بود که خود در توضیحات بعدی منظور خود را از نفسانیت، سوبژکتیویته دانست، به عبارتی تمدن معاصر غرب را محصول جدا شدن سوژه انسان از حالت اساطیری خود و محوریت یافتن انسان تعبیر می‌کرد.
داوری معتقد است چون مسلمان و شیعه ایرانی است، بنابراین پرسش او باید از جایگاه چنین عقیده‌ای از جهان باشد، به این اعتبار او را متفکر «هویت اندیش» یا «هویت‌گرا» دانسته‌اند.
پرسش داوری از ابتدا این بوده است که "ما نمی‌توانیم نسبت به تاریخ فکر و فرهنگ کشور خودمان بی‌اعتنا باشیم...آگوست کنت هم معتقد بود که:مرده‌ها بر زنده‌ها حکومت می‌کنند.... ما پیوسته با گذشته و در گذشته زندگی می‌کنیم. آینده نیز دوام زمان حال است."
مفهوم غربزدگی که از دهه چهل باب شد و فردید مبدع آن بود و آل احمد (به درست یا نادرست) از آن بهره برد، مورد توجه داوری بوده است.
اما به گفته داوری، "فردید غربزدگی را به طور کلی دو قسم می‌دانست و می‌گفت ما غرب‌زده مضاعفیم و غرب‌زدگی جهان توسعه یافته صورت بسیط غرب‌زدگی است. به عبارت دیگر، هم غرب‌زده فعال داریم و هم غرب‌زده منفعل. این غرب‌زدگی تقدیر قهری ما است."
دیدگاه داوری نسبت به غرب و توسعه در قیاس با قبل و بعد از انقلاب فرق کرده است، "شما اگر از من می‌پرسیدید نظرم در مورد توسعه چیست، فکر می‌کنید چه پاسخی می‌دادم. من بعد از وقوع انقلاب تصور می‌کردم نظمی در عالم پدید می‌آید که در آن توسعه اگر وجهی داشته باشد، مسئله اصلی و تمام مسئله نیست. ولی اکنون در نظم تجدد یا تجددمابی کسی را یارای این نیست که بگوید به توسعه چه کار داریم."
با مرور کتاب "وضع کنونی تفکر در ایران" می‌بینیم که داوری ناگزیر از آن قهریت غرب حرف می‌زند. ملت‌ها باید وارد آن شوند. آیا بدیلی برای آن می‌شود تصور کرد؟
قبل از انقلاب داوری جوابی ندارد، هنگام وقوع انقلاب، او انقلاب را (شاید همانند بسیاری) بدیل تقدیر قهری غربی شدن می‌دانسته است. او انقلاب را رهاشدن از سرگردانی میان قدیم و تجدد می‌دانست.
اما به نظر می‌آید که امروزه با وجود اینکه همان خطوط کلی پرسش اصلی را می‌خواهد حفظ کند اما تبعات نظامی که در ساختار فکری-سیاسیش جای دارد، او را به تجدیدنظرهایی واداشته است. «تجدیدستیزی بی‌وجه است. چیزی نیست که بتوان با آن ستیز کرد، به آن و در آن باید اندیشید.»
برخی داوری را فیلسوف جمهوری اسلامی می‌دانند از جهتی حق با آنهاست اما در عین حال چه بسا، داوری نقدهایی به جمهوری اسلامی داشته است که صریحا به زبان نمی‌آورد، به‌ویژه در چند سال اخیر، اما او در برابر این سوالِ پرسشگران که بهتر نیست متفکر «راه اسپینوزایی» را برود تا «لایبنیتسی»، به عبارتی بهتر نمی‌بود که داوری همان فکر و اندیشه سیاسی خود را بیرون از چارچوب رسمی جمهوری اسلامی پی می‌گرفت، پاسخ می‌دهد که درست است اما او مزاج اسپینوزایی ندارد.
و بعد اضافه می‌کند «من اپوزیسیون نیستم و کشور را متعلق به یک طیف یا جناح خاص نمی‌دانم. در مقام ریاست فرهنگستان علوم، فارغ از ملاحظات سیاسی عمل کرده‌ام...نکته دوم اینکه لایبنیتس هر که بود و هرچه بوده، در تاریخ فلسفه صاحب کتاب منطق و متدولوژی است و خلقیات و ضعف‌ها و قوت‌های ورحی و اخلاقیش هر چه بوده، با او به گور رفته است. در مورد فیلسوف و شاعر با نظر به آثارش باید حکم کرد.»
داوری عضویت در شواری عالی انقلاب فرهنگی را شغل سیاسی و کار اجرایی نمی‌داند چون به نظر او عضو این شورا مسئولیت ندارد.

من اپوزیسیون نیستم
«حرف آخر را صریح بزنم: اگر خود را نه نقاد بلکه در زمره اپوزیسیون می‌دانستم نه به شورا می‌رفتم و نه در ریاست فرهنگستان علوم می‌ماندم...[اما] اگردوباره زندگی را از سر می‌گرفتم، باز هم فلسفه می‌خواندم و شغل معلمی اختیار می‌کردم اما شاید لااقل برای برکناری ماندن از ملامت‌ها هیچ سمت و عنوان رسمی غیرعلمی را نمی‌پذیرفتم و مخصوصا در نزاع و جدال بیهوده با دیگران وارد نمی‌شدم.»
انتقاد موجه منتقدان داوری این است که او در ساختار نظامی جا گرفته است که امنیت و آزادی و توزیع منابع میان اقشار و اندیشه‌های مختلف برابر نیست. و داوری در قبال این نابرابری نقد صریحی وارد نمی‎کند. هر چند خود او معتقد است که او به شیوه خود نقد می‌کند.
طبیعی است اگر از منظر افرادی که سال‌هاست به خاطر مخالفت و انتقاد صریح با جمهوری اسلامی حقوقشان قطع شده، یا نشر آثارشان به مشکل برخورد کرده است، یا تحصیل و تدریس بازماندند یا بهترین سال‌هایی را که می‌توانستند به آفرینش آثار خود بپردازند و حال در سن و سال داوری، برای آنها بزرگداشت گرفته می‌شد، جایگاه داوری زیر ذره‌بین نقد است.
در حقیقت، از منظر قربانیانی مانند محمد مختاری، محمد جعفر پوینده یا مجید شریف و بسیاری دیگر که اهل فکر و فرهنگ بودند و مانند داوری می‌توانستند منشا تاثیراتی در عرصه فکر شوند، ضمن اینکه از بسیاری حقوق اولیه محروم شدند و سپس توسط وزارت اطلاعات به قتل رسیدند، حضور رسمی در چنین ساختار پذیرفتنی نیست.
داوری در این گفت‌وگوی خود وقتی با این سوال مواجه می‌شود که جریان امنیتی تجددستیز متاثر از دیدگاه شما و فردید است و حتی سعید امامی با آنها مراوده داشته، می‌گوید «شما نگران یک مجله که صاحبانش به نظر من عده‌ای جوان کتابخوان و با ذوق و صاحب حس نیت هستند، نباشید...فلسفه بحث آزاد است اما ایدئولوژی دستور عمل سیاسی است. اگر کسانی در پی ایدئولوژی باشند و در عین حال به یک حوزه فلسفی تعلق داشته باشند، در فلسفه جایی نمی‌رسند و در سیاست هم نتیجه نمی‌گیرند.»
حرف معتبریست که فلسفه از ایدئولوژی منفک است اما چطور می‌شود نگران نبود؟ متاسفانه تجربه بارها ثابت کرده است که آمیختن ایدئولوژی با مقاصد فاسد سیاسی نتایج وخیم در پی داشته است.
اما چطور است که برای این «جوانان خوب» و احیانا مومن، باید آزادی بیان و امنیت و امکانات نشر باشد، و فرضا برای مطبوعاتی مانند «آدینه» که سال‌هاست جلوی نشر آن گرفته شد، و پایبند به انتشار آزادانه عقیده‌ها هستند، هیچ امکانی نباید باشد، چون مروج تجدد هستند و احیانا خون آنها مباح است؟ این پاسخی نیست که ما باید از داوری بشنویم هر چند می‌دانیم او چه را می‌گوید و چه را نمی‌گوید.
آیا حفظ موقعیت اداری و شغلی بوده است که طی سه دهه داوری را پایبند کرده است؟ بعید است. اما این پایبندی ریشه‌دار را باید در جهت فکری داوری سراغ گرفت که باعث شده او کناره‌گیری از ساختار رسمی حکومت نکند.
باید گفت پنجاه سال شاکله فکری داوری در همان عقیده نهفته در «وضع کنونی تفکر در ایران» و « انقلاب اسلامی و وضع کنونی عالم» است.
او همواره به عالمی دیگر نهادن فکر کرده است، او همواره بر شیعی بودن تاکید کرده، و بالاخره اینکه «من همیشه به حکومتی که در عمل به معنویت، راستی و عدل پایبند باشد، فکر کرده‌ام» جمهوری اسلامی برای افرادی نوید چنین صفت‌هایی بوده است.
برای رضا داوری مشکل است که شاکله ۵۰ سال فعالیت فکری را که می‌توانست در حکومتی شکل بگیرد (هر چند او ایراداتی را به آن وارد کند)، به کناری نهد، در حالیکه چیزی برای جایگزین آن ندارد.
وانگهی آیا حکومتی متصف به ارزش‌های راستی و عدل و معنویت (که در آثار شریعتی نیز تبلور دارد) خارج از فکر بسیاری از ایرانیان است؟ شاید داوری تنها نمونه پیشاچشمی این پایبندی است، برخی ایرانیان هستند که با وجود نارضایتی‌هایی اما هنوز چنین الگویی را در دل دارند.
آنها حق دارند به چیزی پایبند باشند، اما حق ندارند مسئولیت پایبندی خود را نپذیرند. و آیا افتادن ارزشی مانند «آزادی» از میان «حکومتی که در عمل به معنویت، راستی و عدل پایبند باشد» را باید تعبیر فرویدی کرد؟
شاید دیگر برای رضا داوری پذیرش نقدها سنگین آید، اما پذیرش مسئولیت از سوی یک متفکر اصیل چطور؟ در غیر این صورت پس دیگر از چه کس می‌توان توقع داشت؟
گاه راه‌حل‌هایی که یک فکر عرضه می‌کند خسارات سنگینی در بردارد، و اینجاست که متفکری که دغدغه‌اش نظر و عمل است، باید مسئولیت‌پذیر باشد. 

منبع: بی بی سی 


نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.

ارسال به :


نظرات
ارسال نظر
مشخصات فردی من را به خاطر داشته باش

*نظرات حاوی کلمات و عبارات رکیک و غیر اخلاقی و همچنین توهین و افترا منتشر نخواهد شد .
**از نوشتن نظر خود به صورت فینگلیش خودداری نمایید.
***از اینجا فینگلیش را به فارسی تبدیل کنید.