با گذشت حدود هفت ماه از جنبش سبز، یکی از پرسشهایی که برای بسیاری اعم از فعالان سیاسی و مردم درگیر جنبش و دانشجویان و تحلیلگران و خبرنگاران و سیاسیون داخل و خارج و ... مطرح شده، آینده جنبش است و اینکه در نهایت این جنبش به کجا ره میبرد.
در پاسخ بدین پرسش هر کس از منظری وارد میشود و بنابر مجموعه دلایل و آرزوهای خود ممکن است چشماندازی را برای جنبش متصور شده و سعی کند آن را با ادله و مستنداتی، مستدل کند.
اما آنچه در پیشبینی رویدادهای اجتماعی، آدمی را به صبر و تامل وامیدارد، پیشبینی ناپذیر بودن آنهاست که به واسطهی آیتمها و دلایل متعدد و متفاوت و بعضا متناقض، پیشبینیهای متعدد و متناقضی میتوان داد که هر کدام از این پیشبینیها علیرغم تناقضشان دلایل و مستندات برابر دارند و این چشماندازهای پیشبینی شده را به واقع نزدیک میکند.
بنابر همین واقعیت، در این نوشتار سعی شده است، چشماندازهای احتمالیای که برای جنبش سبز متصور است را ذکر کرده و دلایل و مستندات لازم برای هر یک از این احتمالات را اقامه کنیم. اگر چه می توان دلایلی بیش از آنچه آمده است را له و علیه هر یک از این احتمالات، آورد، لیکن توان محدود نگارنده فرصتی افزون بر این نتوانست فراهم آورد لذا مفید خواهد بود اگر خوانندگان دلایلی را له یا علیه هر یک از احتمالات اقامه کنند و یا احتمالی را به این احتمالات بیافزایند.
جنبشی که پس از تخلف و تقلب بزرگ انتخاباتی 22 خرداد در گسترهای وسیع به جریان افتاد و خیابانی شد، با گذشت شش ماه هنوز دوام و قوام خویش را حفظ کرده است و از دیگر سو حاکمیت زور و قهر با انواع قوای قهریه سعی در سرکوب و انفعال جنبش داشته و با سماجت تمام در مقابل خواست و مطالبهی جنبش کمترین عقبنشینیای نداشته و همچنان بر موضع اعمال خشونت خود پا میفشارد.
این سماجت و ایستادگی دو جانبه را بخصوص در روز 16 آذر و پس از آن شاهد بودیم که جنبش سبز در گسترهای وسیع در سطح دانشگاهها ادامه یافت و حتا شدت و وسعت مطالباتش هم بیشتر شده بود و حاکمیت نیز با سخنان محسنی اژهای و لاریجانی رئیس قوهی قضایی بر موضع خشونت و ارعاب خویش تاکید کرد.
شرایط مذکور ترجمان این واقعیت است که تا به امروز جنبش و حکومت توان پس زدن و عقب راندن یکدیگر را نداشته و همچنان بر سر مواضع خود ایستادهاند.
البته برخی تغییرات هم در جنبش و هم در حاکمیت مشهود است اما در کل هر یک از طرفین بر مواضع خود ایستادهاند و گویی قصد عقب نشینی ندارند.
اما با توجه به این واقعیات و نیز روزهای پیش رو، چند چشمانداز را برای این جنبش می توان تصور کرد:
1- جنبش سبز رادیکال شده و ره به انقلاب میبرد.2- جنبش سبز با برخوردهای حاکمیت دچار فرسایش شده و نهایتا به انفعال میرسد.3- جنبش سبز در یک پروسهی کوتاه مدت ( مثلا یک ساله) پیروز شده و حاکمیت را مجبور به پذیرفتن خواستها و مطالبات خود میکند.4- جنبش سبز با حاکمیت وارد یک توازن قوای جدی شده و در یک پروسهی میان مدت یا بلند مدت (مثلا 3 تا 5 ساله) حاکمیت را به عقب نشینی واداشته و گذار به دموکراسی را به طور جدی تسهیل میکند.
گزارههای فوق چشماندازهای احتمالی جنبش سبزاند که دلایل و مستنداتی برای امکان هر کدام وجود دارد و به قرار ذیل می توان آنها را ذکر کرد.
1: جنبش سبز رادیکال شده و ره به انقلاب میبرد.
1-1: بنابر تجربهی تاریخیای که از جنبشهای ایرانی وجود دارد این جنبش نیز به سان انبوه جنبشهای پیشین به خشونت و هرج و مرج ره میبرد.
تاریخ جنبشها و قیامهای ایران از قیام گئومات یا بردیای دروغین تا انقلاب مشروطه و از مشروطه بدین سو علیرغم تفاوتهای جدیای که با هم داشتهاند، در یک چیز با هم مشترک بودهاند و آن خشونت و رادیکالیزم بوده است. به گونهای که این رادیکالیزم به ویژگی عمدهی جنبشهای ایرانی تبدیل شده است.
در تاریخ ایران تا پیش از انقلاب مشروطه تمام جنبشهای اجتماعی رادیکال بوده و به منظور برانداختن حاکم ظالم و نشاندن حاکم عادل شکل میگرفتهاند.
در مجموعهی این جنبشها عمدهترین واصلیترین خواست و مطالبهی مردم عدالتخواهی بوده که در بیان قدرت معنا مییافته است. در این بینش عدالت و قدرت در رابطه با یکدیگر تعریف شده و رابطهای دیالکتیکی با هم دارند. بدین منظور که عدالت و قدرت علت وجودی یکدیگرند و عدم هر یک موجبات نابودی دیگری را فراهم میکند.
در این بینش ایرانی است که پادشاه به عنوان نماد قدرت با عدالت رابطهی مستقیم دارد و هر پادشاهی که عادل نباشد فره ایزدیاش باطل میشود و نمیتواند قدرت داشته باشد و باید از سریر قدرت فرو افتد. و نیز پادشاهی میتواند عادل باشد که قدرت داشته باشد و به واسطهی قدرت بتواند بسط عدالت کند. پادشاه سایهی خدا در روی زمین است و باید که تجلی بخش عدالت خدا باشد و اگر جزء این باشد، دیگر سایهی خدا نبوده و قدرت خدادادیاش از او ستانده و به دیگری داده میشود.
در این فرایند جابهجایی پادشاهان است که جنبشهای ایرانی غالبا جنبشهای براندازانه بودهاند. و جنبش با قیام علیه پادشاه ظالم آغاز و به نشاندن پادشاه جدید ختم میشده و هرکس به سراغ کار و زندگی خود میرفته است. گویی که همه وظیفهی خود را انجام دادهاند و دیگر کاری ندارند و با تفویض تمام اختیارات و حقوق به پادشاه جدید وظیفهی بسط و گستردن عدالت را به او واگذاردهاند و این پادشاه مستبد است که با قوهی استبدادی و قهر و قدرت پادشاهی باید در میان رعیت و بندگان به عدالت رفتار کند.
این ویژگی جنبشهای ایرانی اما در آغاز انقلاب مشروطه دگرگونه میشود و انقلابیون به هیچ وجه قصد تغییر پادشاه یا رژیم را ندارند و بنابر اصول دموکراسی آموخته از غرب بر آنند که تنها رژیم یا حاکم را محدود و مشروط در حدود مقرر در قانون اساسی کنند و فعالمایشائیاش را از او بگیرند و تنها به سلطنتش وادارند و نه به حکومت.
اما این نیز در نهایت امر منجر به تبعید محمدعلی شاه و در نهایت تغییر نظام پادشاهی از قاجار به پهلوی شد و پس از آن نیز با انقلاب 57 تغییر رژیم سلطنتی به جمهوری. این تغییر حاکمان و رژیمها بعد از مشروطه ترجمان این واقعیت است که مردم ایران در پس ذهن خویش هنوز تغییر حاکم یا رژیم را عامل اصلی تغییر شرایط میدانند و میپندارند که اگر رژیم یا حاکمیت تغییر کند همه چیز به یکباره و معجزهآسا تغییر میکند.
در رابطه با جنبش سبز نیز صحبتها و بیانیههای برخی افراد و گروهها مبین این است که تغییر رژیم را بهترین راهحل برای نجات از این شرایط میدانند.
این ویژگی تاریخی ایرانی از مشروطه بدین سو موجب شده است که دولتهای اصلاحیای چون دولت مصدق، امینی یا حتا خاتمی در نهایت با قهر و عدم همراهی مردم مواجه شوند و نتایج کوتاه مدت و ملموسی را در مولفهی سیاسی بر جای نگذارند و کسانی که به قصد اصلاح و انجام پروژههای بلند مدت به میدان آمدهاند، پذیرششان از جانب مردم دوام نیاورد. اگر چه دولت مصدق و خاتمی در دراز مدت تاثیرات جدیای خصوصا در روند دموکراسی در ایران داشتهاند. ولی آنها که با شعارهای رادیکال و انقلابی پا به میدان گذاردهاند خصوصا اگر این رادیکالیزم ریشه در تاریخ و فرهنگ و مذهب ایرانیان هم داشته باشد، به شدت مورد پذیرش مردم واقع شده و رهبرانی اساطیری میشوند.
تجربهی انقلاب مشروطه و 57 در ایران و نقش رهبران رادیکال در این انقلابات مبین این روحیهی ایرانی است که به شدت میل به تندروی و انقلابیگری دارد.
اکنون نیز، جنبش سبز بنابر همین روحیهی تاریخی مردم ایران سمت و سوی رادیکالیزم به خود گرفته و این امر در شعارها به وضوح هویداست.
جنبشی که در ابتدا با شعار "رای ما رو پس بدین" آغاز شد امروز به شعار مرگ بر این و آن رسیده و برخی نیز فریاد استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی را به جای جمهوری اسلامی سر میدهند. اگر چه ممکن است باشند کسانی که این شعار و شعارهایی رادیکالتر از این را خواست عموم ندانسته و حساب این افراد را از اکثر جامعهی معترض جدا کنند. اما فراموش نکنیم که در انقلاب 57 هم نخست شعار مرگ بر شاه از زبان تعدادی محدود شنیده میشد و بعد از مدتی به تنها شعار و خواست اولیهی مردم تبدیل شد.
2-1: به قول مرحوم بازرگان مردم ایران ، مردمیاند که اهل زود و زوراند. شعار زود و زور موجب بالیدن دو خصلت 1: با زمان و مدت کار نکردن و 2: چیزی جز زور را موثر نشناختن، در روحیهی ایرانیان شده است.
جریان این روحیه در جنبشهای اجتماعی موجب رادیکالیزم شده و مردم چون میخواهند خواست و مطالباتشان را به سرعت و بدون طی زمان و سیر منطقی و طبیعی وقایع کسب کنند لاجرم به حربهی زور متوسل میشوند و این زور در نهایت به ساختار شکنی و درانداختن طرحی نو منتج میشود. این خصلت اما در ایران امروز به واسطهی جمعیت بالای 70 درصد جوانی که دارد شاید بیش از هر زمان حاکم باشد.
جمعیت جوانی که بالای 70 درصد جمعیت ایران را تشکیل میدهند، بی شک از روحیه ریسک پذیری بسیار بالایی برخوردار است که خاص جوانان است. این روحیهی ریسک پذیری در حوزهی عمل سیاسی – اجتماعی تبدیل به گونههای متعدد و متفاوت رادیکالیزم میشود. لذا این جنبش آمادهترین بستر سر برآوردن رادیکالیزم را دارا میباشد و شعارها و عملکردی چون پاره کردن عکس رهبری جمهوری اسلامی در روز 13 آبان و 16 آذر مبین این واقعیت است که جنبش سمت و سوی رادیکالیزه شدن به خود گرفته و در آینده نیز این امر شدت خواهد یافت.
3-1: خصلت زود و زور را مقاومت حاکمیت در مقابل خواست جنبش و سرکوب جنبش به بدترین شکل ممکن، تکمیل و تشدید میکند.
جنبشهای اجتماعی بنابر ماهیتشان عموما جنبشهاییاند اصلاحی و قصد تغییر رژیم و ساختارشکنی ندارند. اين جنبشها برآنند تا در چارچوب نظام موجود برخی اصلاحات اساسی را که متناسب با خواست و منظور عموم است انجام دهند اما وقتی که نظام موجود در مقابل این خواست عمومی مقاومت نشان میدهد این جنبش اصلاحی تبدیل به یک جنبش انقلابی میشود. و مردم را به براندازی ترغیب میکند.
جنبشی که منجر به انقلاب 57 شد اساسا قصد تغییر رژیم را نداشت و تنها شعارش این بود که" شاه باید سلطنت کند و نه حکومت"، اما سماجت و حماقت شاه در مقابل این خواست منطقی و قانونی مردم به جایی رسید که وقتی بختیار را به عنوان نخستوزیر معرفی کرد شعار مردم دیگر شده بود "ما میگیم شاه نمیخوایم نخستوزیر عوض میشه". در واقع این زود و زورخواهی ایرانی را همیشه سماجت حاکمیت در مقابل خواست مردم تکمیل و تشدید کرده و نتیجهاش شده است ساختارشکنی و رادیکالیزم و براندازی.
امروز هم مقاومت حاکمیت در مقابل خواست مردم مبنی بر " رای ما رو پس بدید" جنبش را به سمت رادیکالیزمی سوق داده است که شعارش "مرگ بر ..." شده است. برخی از درون حاکمیت میپندارند که با رادیکال کردن شعارها میتوانند فرصت سرکوب را فراهم کنند اما غافل از ایناند که محمدعلی شاه ، رضا شاه و محمدرضا شاه هم با این پندار در مقابل خواست مردم مقاومت کردند تا آن آمد بر سرشان که در تاریخ ثبت است.
به هر حال اعمال خشونت حاکمیت یکی از اصلیترین علل رادیکالیزه شدن جنبشهاست. اتفاقی که امروز هم شاهد آنیم. آتشی که بعد از 16 آذر آقایان اژهای و لاریجانی دوباره بر آن دمیدند.
وقتی که اعتراضات خیابانی مردم با بی اعتنایی حاکمیت روبرو شد، جمعیتی حدود سه میلیون نفر به منظور اعتراض فقط در تهران به خیابانها آمدند و در سکوت اعتراض خود را اعلام داشتند و آن گاه که این سکوت با گلوله پاسخ داده شد و در همان روز کسانی از مردم به شهادت رسیدند، سکوت مردم به خشم و خروش تبدیل شد و این خشم و خروش در شعارهای رادیکالی که علیه برخی سران و اصول و نظام جمهوری اسلامی داده میشود متجلی شده است. و متاسفانه حاکمیت به همان شیوهی پیشین بنای عمل خویش را بر اعمال خشونت و ایجاد ارعاب گذارده است. حال آنکه نگاهی گذرا به تاریخ ایران نمایان میکند که عنصر زور در مقابل جنبشی که سر برآورده است کارساز نیست و تنها وجه رادیکال آن را برجسته میکند تا جایی که جنبش جز به تغییر رژیم رضایت نمیدهد و اگر حتا جنبش به زور اسلحه و کشتار متوقف شود، توقفش موقت است و بعد از چندی دوباره سر بر میآورد ، اما پر توانتر و رادیکالتر.
4ـ1: فشارهای روزافزون اقتصادیای که از چهار سال پیش بدین سو بر گردهی نحیف زحمتکشان این جامعه آوار شده است، آنگاه کامل شد که بنابر واردات بی رویه و بی برنامهی احمدینژاد بسیاری از شرکتها و کارخانجات را ورشکسته کرده و بسیاری از افراد را بیکار.
بیکارانی که زمانی در این کشور افردی تنها و درمانده بودند که بعضا خبر خودسوزی یا خودکشی یکی را در جلوی مجلس یا منزل و محل کارشان میشنیدیم، امروز با سیاستهای احمدینژاد تبدیل به لشگر بیکاران شدهاند. پیش از این اگر بیکاران از یکدیگر خبر نداشتند و افرادی تنها بودند امروز با ورشکست شدن یک شرکت که مثلا 2000 یا 3000 کارگر داشته است لشگری 2000 یا 3000 نفری از بیکاران ایجاد میشود که هر کدام بنابر فشارهای اقتصادی آمادگی خودسوزی و خودکشی را دارند و این خودسوزی و خودکشی اگر جمعی شود تبدیل به قیام و شورش و رادیکالیزم میشود. اتفاقی که بعضا در برخی نقاط کشور و توسط کارگران برخی شرکتها رخ داده است و هر لحظه رو به فزونی دارد.
این امر را هدفمند کردن یارانهها تشدید میکند و ترس از آن است که اگر چنین خشمی جامعه را فرا گیرد جز با مرگ و کشتار آرام نگیرند و تنها خواست و مطالبهی مردم مرگ حاکمان باشد. و این همانی است که حاکمیت با تمام امکانات خود و با اعمال زور و خشونت مردم را بدان سوق میدهد.
5-1: یکی از برجستهترین روحیات جمعی مردم ایران که عموما در جنبشها بروز کرده و رخ مینماید ظلمستیزی و عدالتخواهی آنهاست.
به واسطهی قرنها تاریخ پادشاهی و توجه به عنصر عدالت در نظام پادشاهی، عدالت خواهی به یکی از اصلیترین ویژگیهای مردم ایران تبدیل شده است و چنان که پادشاهی را عادل نمیدانستهاند به هر ترتیبی کمر به برانداختنش میبستهاند.
این روحیهی عدالتخواهی پس از اسلام و در نهضت تشیع وجه ایدئولوژیک بسیار قوی هم یافت و موجب جنبشهای شیعی بسیاری در تاریخ ایران علیه حاکمان ستمگر شد. تداوم این روحیهی تاریخی در انقلاب مشروطه و انقلاب 57 هم نمایان شد و ترجمان این امر است که اساسا سرکوب و خفقان بعد از ایجاد جنبش چندان کارساز نیست و نمیتواند مردم را به سکوت وادارد.و حاکمانی که جنبش علیه آنها رادیکالیزه میشده است نمیتوانستند آن را مهار کنند.
بنابراین، جنبشی که امروز در جریان است، اگر همچنان با مقاومت و اعمال خشونت حاکمیت مواجه شود ره به رادیکالیزم برده و مهار نشدنی خواهد شد.
6-1: تجربهی ناموفق دولت خاتمی و ضعف مفرط وی در پیشبرد اهداف و برنامههای اصلاحی یکی از دلایل جدی در رادیکالیزه شدن جنبش سبز است.
تجربهی نه چندان دوری که عملکرد کاملا ضعیف و اشتباهش منجر به قهر مردم با روند اصلاحی و حرکت در چارچوب قانون شد و نتیجهاش انتخاب احمدینژاد در سال 84 شد، امروز ممکن است تجربهای برای فاصله گرفتن روزافزون از حرکتهای اصلاحی شده و تنور رادیکالیزم را دم افزون کند.
جنبش اصلاحیای که با حرکت در چارچوب قانون اساسی قصد آن کرده بود به احمدینژاد و سیاستهایش «نه» بگوید و کسی دیگر را به جای او رئیسجمهور کند وقتی با مقاومت و سرسختی حاکمیت بر ابقا احمدینژاد مواجه میشود و هیچ نتیجهای از جنبش اصلاحی خود نمیبیند، جنبش سبز را در تداوم حرکت اصلاحطلبی دولت خاتمی میبینید و با این مقایسه و رابطه به این نتیجه میرسد که اصلاحطلبی چه از بالا و چه پایین نتیجهای ندارد و لازم است که جنبش را از حوزهی نظام جمهوری اسلامی خارج کرده و آن را به جنبشی علیه آن تبدیل کند.
اتفاقی که بعضا در گفتار و نوشتار برخی فعالان سیاسی خارج از کشور مشهود است.
2: جنبش سبز با برخوردهای حاکمیت دچار فرسایش شده و نهایتا به انفعال میرسد.
یکی از احتمالاتی که برای جنبش سبز میتوان متصور شد انفعال آن است.
1-2: بنابر خصلت زود و زور ایرانیان همان قدر که ممکن است جنبش به سمت رادیکالیزم برود ممکن هم هست که سمت و سوی انفعال گزیند. چه وقتی که جامعه در مواجهه با حاکمیت به سرعت به خواستها و مطالباتش نمیرسد و حاکمیت نیز سرسختانه و محکم در مقابل جنبش میایستد مردم ناامید شده و هر یک به خانهی خود میروند. و عمل اعتراضی مردم دوام نمیآورد.
روحیهی زود و زور ضد خصلت پیگیری و مداومت است و باعث میشود که مردم نسبت به طلب خواستههاشان خیلی زود خسته شده و دست از طلب بردارند. بنابراین اگر حاکمیت همچنان در مقابل خواست مردم مقاومت نشان دهد، جنبش سرخورده شده و دچار انفعال میشود. البته این امر زمانی امکان مییابد که حاکمیت در مهار جنبش اعمال خشونت را به حد کشتار و شکنجه نکشاند. چرا که در این صورت جنبش وجه رادیکالیزم به خود خواهد گرفت. اما اگر حاکمیت عمل مهار جنبش را تنها محدود به بازداشتهای موقت و جلوگیری از تجمعات کند جنبش خسته شده و نیرو و توان خود را از دست میدهد. اتفاقی که الان حاکمیت در حال انجام آن است.
حاکمیت بعد از آخرین کشتار و اتفاقات کهریزک، حدالامکان سعی میکند که از اسلحه در پراکندن تجمعات اعتراضی استفاده نکند و بازداشت و شکنجه را تنها به احضار و بازداشتهای موقت چند روزه یا حتا چند ساعته تقلیل داده است. این عمل حاکمیت موجب میشود که جنبش با نرسیدن به کوچکترین هدف خود خسته شده و همچنین با نداشتن عللی چون کشتار و زندان و شکنجه،انگیزه برای خشم و عصیان را نداشته باشد و پس از چندی دچار انفعال شود.
2-2: عدم سازمان دهی و تنوع خواستها و همچنین عدم وجود رهبری کاریزمایی که توان بسیج عمومی را داشته باشد، موجب میشود که به مرور زمان و گذشت چند ماه انرژی عمومی جنبش تحلیل رفته و جنبش انگیزهی تحرک خویش را از دست بدهد و تا فرصتی دیگر و کسب انرژی تازه ، به طور موقت دچار انفعال شود. اخیرا و بعد از ادعای پاره شدن عکس آیتالله خمینی در 16 آذر ابتکار عمل در دست حاکمیت افتاده و این امر جنبش را به واکنش واداشته است. این واکنشی شدن عمل جنبش بیش از هر چیز جنبش را به فرسایش و انفعال وا میدارد. اگر چه امروز بیشتر شهرها و شهرستانهای ایران پتانسیل اعتراض را در خود دارند و با جرقهای ممکن است شعلهور شوند اما تا زمانی که تحت یک سازمان یا یک رهبری واحد متمرکز نشوند هیچ حرکتی نخواهند کرد و جنبشی که در تهران و برخی شهرهای بزرگ شکل گرفته است با از دست دادن ابتکار عمل به واکنش تبدیل شده و دچار انفعال میشود. فراموش نکنیم که انقلاب 57 اگر رهبری مذهبی چون آیتالله خمینی را نداشت و یا اگر آیتالله خمینی به چیزی غیر از " شاه باید برود" رضایت میداد و جنبش وجه واکنشی به خود میگرفت هرگز پیروز نمیشد و مردم به خانههاشان میرفتند و انقلاب ختم میشد. دو ویژگی کاریزمایی و رادیکالی آقای خمینی در انقلاب 57 در پیروزی آن نقشی به سزا داشتهاند. چیزی که امروز وجود ندارد.
3-2: یکی از اهرمهای فشار بر حاکمیت در جنبش های اجتماعی اعتصابات گسترده و فراگیر است.
اتفاقی که تا کنون در جنبش سبز رخ نداده و شاید رخ ندهد.
ضعف بنیهی اقتصادی مردم خصوصا در این چهار سال چنان بر سر مردم آورده است که اگر یک روز کار را رها کنند آن روز بلافاصله اخراج شده و یکی از خیل لشگر بیکاران که گرسنگی طاقت خود و خانوادهاش را بی تاب کرده است به جای آن میآید. و حال آنکه اگر کسی به جای او هم نیاید چنان لنگ خرج روزانه است که اگر یک روز اعتصاب کند و کار نکند آن روز خود و خانوادهاش گرسنه میماند، حال چه رسد به آنکه بخواهند برای فشار به دولت کودتا اعتصابی یک ماهه و دو ماهه کنند.اتفاقی که در شرایط امروز کارگران و کارکنان ممکن نیست. و چون از لحاظ اقتصادی مردم و جنبش نمی توانند به دولت و حاکمیت فشار بیاورند، حاکمیت به رابطهی فرسایشی خود با جنبش ادامه میدهد تا آن را دچار انفعال کند. چون جنبش نه از توان اقتصادی و نه از توان نظامی حاکمیت برخوردار نیست و در این توازن قوا جنبش است که شکست میخورد.
3: جنبش سبز در یک پروسهی کوتاه مدت ( مثلا یک ساله) پیروز شده و حاکمیت را مجبور به پذیرفتن خواستها و مطالبات خود میکند.
1-3: یکی از عاملهای اساسی سرکوب جنبش، قوهی قهریه است. قوهای که در ایران بنابر دلایلی از نظر تاریخی خصوصا بعد از انقلاب مشروطه یا جواب نداده و یا آنکه خیلی زود با شکست مواجه شده است. بنابر وسعت و جمعیت بالای ایران حاکمیت خیلی راحت نمی تواند از خشونت برای مهار جنبش استفاده کند. از این روش برای شورشهای کور و کوچکی که بعضا در برخی شهرستانها شکل میگیرد میتوان استفاده کرد. اما برای جنبشی در این سطح و وضع جوابگو نبوده و موجب میشود که نیروهای سرکوبگر خسته یا بریده شوند و از اعمال خشونت دستبردارند.
ادغام نیروی بسیج در نیروی زمینی سپاه خود مبین دو واقعیت است 1: فرماندههان از توان بسیج عمومی برای سرکوب مردم بازمانده اند و با پرسنلی و حقوق بگیر و جیره خوار کردن بسیج در سپاه امکان جذب نیروهای بیکار را در بسیج فراهم کرده است. و 2: از آنجا که نیروی زمینی سپاه و بدنهی سپاه از فرماندههان ردهی سوم به پایین با جنبش سبز همراهند و در سرکوب مردم دخالت چندانی نمیکنند با ادغام بسیج در سپاه قصد جبران این خلا را داشتهاند.باز با این حال هر روز توان قوهی قهریهی حاکمیت تحلیل میرود و چون از این امر به خوبی آگاه است دست به هر ترفندی میزند تا شاید این جنبش را به زودی مهار کند اما نتوانسته است. ادامهی این وضع در کوتاه مدت یعنی زمانی کمتر از یک سال تمام توان خشونت حاکمیت علیه جنبش را تحلیل برده و مجبور به پذیرفتن خواستههای جنبش میکند.
از آنجا که حاکمیت تنها روش مقابله با جنبش سبز را خشونت و قوهی قهریه قرار داده است و از آنجا که قوای قهریه حاکمیت که عبارتند از بسیج و سپاه جهت اعمال خشونت نسبت به مردم با مشکل مواجه شدهاند، این تنها توان حاکمیت روز به روز کاهش یافته و به زودی کاملا تحلیل رفته و حاکمیت مجبور به تن دادن به خواست و مطالبات جنبش میشود.
2-3: عدم رادیکالیزه شدن جنبش ، تکیه و تاکید رهبران آن بر اصول انقلاب و نظام جمهوری اسلامی، تنوع و وسعت جنبش از مردم عادی تا مراجع و اختلافات جدی اکثر اصولگرایان با احمدینژاد باعث شده است که در جبههی اصولگرایی تشدد و تفرقه حاکم شود و این تضاد و تفرقه باعث شود که توان حاکمیت در مقابل جنبش به سرعت تحلیل رود. این تحلیل رفتن توان جبههی سیاسی اصولگرایی وقتی که با تحلیل رفتن توان سرکوب جنبش همراه میشود حاکمیت و دولت کودتا را در بدترین و شکنندهترین حالت ممکن قرار میدهد و هر لحظه ممکن است که جنبش پیروز شود. امروز هم اگر راس حاکمیت به شدت از احمدینژاد حمایت میکند وقتی ببیند که جنبش از خواستههایش کوتاه نمیآید و هر روز به وسعت و عمق این خواستهها افزوده میشود.و کل نظام را به خطر میاندازد به راحتی از حمایت او دست برداشته و حفظ نظام را در اولویت قرار میدهد.
پیش از این نیز در رابطه با سعید امامی حفظ نظام ترجیح داده شده بود. حال آنکه همه میدانیم که احمدینژاد نه از سعید امامی عزیزتر است و نه قابل اعتمادتر. لذا سماجت و مقاومت جنبش در مقابل حاکمیت موجب پیروزی جنبش در بازهی زمانی کوتاهی خواهد شد.
4: جنبش سبز با حاکمیت وارد یک توازن قوای جدی شده و در یک پروسهی میان مدت یا بلند مدت (مثلا 3 تا 5 ساله) حاکمیت را به عقب نشینی واداشته و گذار به دموکراسی را به طور جدی تسهیل میکند.
1-4: جنبش سبز، جنبشی است برآمده از دل طبقهی متوسط جامعه ، پس نمیخواهد و بسیار تلاش میکند تا در دام رادیکالیسم نیفتد.
این طبقه از آنجا که منافع اقتصادی و سیاسی خود را در ثبات و آرامش و تغییرات مرحلهای میداند تمام تلاش خود را مصروف این امر میکند که جنبش روند رو به ستیز و شتابی به خود نگیرد و آرام و در چارچوب نظام موجود و همچنین منافع ملی حرکت کند.
طبقهی متوسط جامعهی ایران که از بعد از جنگ وسعت بسیاری یافته است طیف بسیار وسیعی از کارآفرینان ، فعالان اقتصادی در بازار ، کارمندان اداری دولتی ، فعالان سیاسی و دانشجویان، هنرمندان و روزنامهنگاران و غیرهاند که علیرغم اختلاف سطح درآمدشان از نظر اهداف، استراتژی و تاکتیکهای سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی و ... به هم نزدیکاند و این نزدیکی و قرابت بعلاوهی وسعت و تنوع متغیرهای صنفی در این طبقه موجب میشود که با تمام تلاش از رادیکالیزه شدن جنبش جلوگیری کنند. این طبقه همان طور که با رادیکالیسم مخالف است با انفعال نیز مخالف است و سماجتی ویژهی خود نسبت به خواستهها و مطالباتش دارد.
از آنجا که خواستههای طبقهی میانه غالبا سیاسی یا فرهنگی است و کمتر معطوف به اقتصاد فردی و شخصی میشود، لذا پیگیری آنها بلند مدت و توام با صبوری خواهد بود. و همچنین، چون این طبقه خیلی زود تحت تاثیر تورم و بیکاری و مخارج سنگین روزمره و آنچه رفع آن فوتی و فوری است، قرار نمیگیرد، معمولا خواستههایش، چندان متاثر از واقعیاتی که حلشان به سرعت باید انجام شود قرار نمیگیرد و موافق با زود و زور نیست و سماجت و پیگیری تا رسیدن به خواست خود را اعمال میکنند.
این سماجت و پیگیری و دوری گزیدن از رادیکالیسم یا به دیگر سخن این دوری گزیدن از شعار زود و زور موجب تداوم جنبش و توازنش با حاکمیت شده و حاکمیت را مرحله به مرحله به عقب مینشاند.
2-4: دوری گزیدن از شعار زود و زور علتی دیگر هم دارد که آن نیز به تداوم جنبش تا گذار به دموکراسی کمک میکند.
بعد از وسعت شهرنشینی در ایران روحیات عشیرهای و کشاورزی ایرانیان که هزاران سال و نسل در نسل منتقل شده و تداوم یافته بود، دچار سایش و فرسایش شده است و مردم قدری هر چند محدود با خلق و خوی برنامهریزی ، پیگیری و زمانبری آشنا شدهاند.
عشیره و ایلی که در حال کوچ است، در مسیر خود، در هر جا تنها یک یا دو شب را اتراق میکند و دوباره راهی جایی دیگر است. بنابراین به سرعت و زود، تنها برای اتراقی کوچک و رفع خستگی چادر خود را علم میکند و خیلی زود و برای حرکتی دوباره خود را جمع میکند.
این تحرک دائم و عدم ثبات و نیز سرعت عمل در اتراقهای کوتاه شبانه، پس از چند صد سال تبدیل شده است به یکی از خلق و خوهای ایرانیان و بنابر همین می خواهند که خیلی زود هر چند با زور به نتیجه برسند.
اما وسعت شهرنشینی و ملزومات آن موجب شده است که این روحیه هر چه بیشتر دچار سایش و فرسایش شود.
امروز یک کودک میداند که برای دیدن برنامهی مورد علاقهاش ساعتی خاص در روز را باید وقت گذارد و تا آن ساعت خاص نیاید، نمیتواند آن برنامه را ببیند، این کودک از همان بچهگی یاد میگیرد که برای آیندهاش باید از هم اکنون تصمیم بگیرد و برای رسیدن به اهدافش لازم است برنامهای که عبارت از تحصیل یا آموزش است را رعایت کند و بسیاری چیزهای دیگر که ملزومات زندگی شهرنشینی است و با ثبات و برنامهریزی و زمانمندی در ارتباط است.
این امر موجب شده است که ایرانیان، نسبت به گذشتگان خویش صبور بوده و با برنامه و حرکت در زمان آشنا بشوند. لذا این روحیه موجب میشود که در تغییرات سیاسی و اجتماعی نیز با صبوری و درایت عمل کرده و دچار تندروی و کندروی نشوند.تدوام جنبش در شش ماه و حیات و سر زندگی آن، مبین عدم انفعال کنشگران است و همچنین صبوری و عقلانیت آنها در مقابل اعمال خشونت حاکمیت.
در این مدت و در مجموعهی چند تجمع اعتراضی و دست نزدن به عکسالعمل خشن نشان از عقلانیت و دوری گزیدن از رادیکالیسم است.هر چند که برخی شعارها یا اعمالی رادیکال هم از برخی افراد سر زده است، اما آنها محدود بوده و تنها واکنشی احساسی و فردی در مقابل ضربات باتوم و چماق و چاقوی عمال زور بوده است و هرگز تا به این لحظه تبدیل به یک خواست یا عمل جمعی نشده است. این صبوری و عقلانیت حاکم در فرایند جنبش تا به امروز پس از این نیز ادامه خواهد یافت و ایران را وارد فاز جدید از دموکراتیزاسیون خواهد کرد.
3-4: حضور طیف وسیعی از سران نظام جمهوری اسلامی در کادر رهبری جنبش یکی از دلایلی است که جنبش را از انفعال و رادیکالیسم دور کرده و آن را در یک پروسهی کوتاه یا بلند مدت بر جناح خودکامه حاکمیت غالب میکند. حضور افرادی چون هاشمی رفسنجانی و خانوادهاش، کروبی، موسوی، خاتمی، بیت آقای خمینی، رهبران احزاب و سازمانهایی چون مشارکت و مجاهدین انقلاب اسلامی و دیگرانی که انفعال و رادیکال شدن جنبش را به ضرر خود میدانند، همهی تلاش خود را مصروف این میکنند که جنبش با عمل در چارچوب نظام جمهوری اسلامی همچنان فعال بماند و این امر موجب میشود که جنبش سمت و سوی انفعال و رادیکالیسم به خود نگیرد. هاشمی رفسنجانی تا این لحاظ نشان داده است که هم زمان با مذاکرات پشت پردهی خود از هر زمانی برای فعال نگاه داشتن و تحرک بخشیدن جنبش استفاده کرده است، مثل سخنرانیش در مشهد. موسوی و کروبی هم به هر بهانه و در هر فرصتی با یک سخنرانی یا پیام و یا بیانیه بر تنور جنبش دمیدهاند و نگذاشتهاند که به سردی گراید. لذا این افراد و شخصیتها هم بنابر نقش تاثیرگذاری که بر جنبش دارند، جنبش را از دو احتمال انفعال و رادیکال فاصله میدهند و باعث میشوند که جنبش عقلانیت و دوام خود را حفظ کند و با حفظ این موقعیت، حاکمیت را دچار فرسایش و کهولت و در نهایت شکست کرده و خواستههای خود را به آن تحمیل کند.
*ديدگاه هاي وارده در یادداشت ها لزوما ديدگاه جرس نیست.


