دوشنبه ۰۵ تیر ۱۳۹۶ -
- 26 Jun 2017
01 شوال 1438 آخرین به روز رسانی : ساعت ۱۸:۱۷ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
بهار و عشق و امید
بهار می گویم و همیشه خوشحالم که نیاکان ما در تقسیم زمان و فصل و ماه، زیباترین شکل آغاز و پایان سال را برگزیدند و برای ما به میراث گذاشتند 


بهار می گویم و همیشه خوشحالم که نیاکان ما در تقسیم زمان و فصل و ماه، زیباترین شکل آغاز و پایان سال را برگزیدند و برای ما به میراث گذاشتند. همین که نخستین روز سال ایرانی نخستین روز بهار است و همین که عید ما روزی است که طبیعت نیز مانند ما زندگی تازه‌اش را آغاز می کند. چه فرقی می کند کجای زمان و کجای جهان باشی، مهم این است که فروردین که می شود نفس من و جهان، ما و درختان و زمین تازه می شود و سرما می رود و تاریکی و سیاهی می رود و جهان رختی نو به بر می کند، بانویی که شکوفه بر دامنش نشسته و چشم‌هایش سبز سبز است.


شب‌های آتش در دل نیستان

پدرم اعتقاد عجیبی به حفظ سنت‌های ایرانی داشت، اصلا شوخی هم سرش نمی شد. تقلبی‌اش را هم قبول نمی کرد. ممکن بود یک سال پول داشته باشد و همه چیز رو به راه باشد و سفره مان پر و پیمان، اما وقتی هم که معلوم بود شرمنده مادر و بچه هاست و با هزار زور و مشکل اوضاع را رو به راه می کند باز هم از هیچ چیز کوتاه نمی آمد. چهارشنبه سوری برایش روشن کردن بته بود. بته که چه عرض کنم، آتشی که حداقل دو ساعتی دودش توی چشم همه مان می رفت.


آن سال در جیرفت بودیم و پدر مثل اینکه ماهی بیرون از آب است، بیقرار و بی‌تاب بود. در تمام آن شهر که چیزی میان شهر و روستا بود و انگار به آن گوشه جنوب غربی استان کرمان چسبیده بود و درسال ۱۳۴۸ باید هشت ساعت از وسط گردنه‌ها و کوهها رد می شدی تا از کرمان به جیرفت برسی، کلا یک رفیق همشهری پیدا کرده بود. یک ترک همولایتی که پدر می توانست با او ترکی حرف بزند. یک کارمند پزشکی ژاندارمری که به گمانم سی ساله بود و با همسرش که تازه هم ازدواج کرده بودند به ماموریت آمده بود و در جیرفت زندگی می کردند.


عصر که شد پدر ما را سوار جیپ آهوی خودش کرد و رفتیم خیابان که بته بخرد. یکی دو جا که رفت و از کاسب‌های شهر که سئوال کرد فهمید که اصلا از این خبرها نیست. در جیرفت فقیر سال ۱۳۴۸ که روزی دو ساعت برق داشت، کسی پول بته خریدن نداشت. اما پدرم باید ثابت می کرد ریشه دارد و زیر بته عمل نیامده. ما را برداشت رفتیم به بیابان‌های اطراف جیرفت یا همان سبزواران و بته‌ها را چیدیم و بار زدیم عقب ماشین. هی می رفتیم بته می چیدیم و می آوردیم می گذاشتیم عقب ماشین، پدر هم می آمد نگاهش می کرد و می دید که نه، هنوز نشده، هنوز کم است.


یک ساعتی که پشت ماشین را پرکردیم برگشتیم خانه. خانه هم که خودش چیزی شبیه باغ بود. ولی پدر که راضی نمی شد که توی خانه آتش روشن کند. انگار عهد بسته بود با جمشید شاه و کورش و داریوش و زرتشت که حتما وسط جمعیت کوچه و خیابان آتش روشن کند. وسط کوچه خاکی بته‌ها را باید می چیدیم. روشن باید می شد و از روی آن می پریدیم. از این سوسول بازی‌های سرخی من و زردی تو و این چیزها هم نبود. اما همین طوری که نمی شد از روی آتش پرید، حتما باید لباس‌های نو را می پوشیدیم و موهای مان را آب شانه می کردیم و صورت مان را می شستیم و با لباس تازه می آمدیم و می پریدیم.


پدر رفت و به همسایه‌ها گفت که بیایند، ولی همسایه‌ها که اصلا این کاره نبودند. بالاخره دو سه نفری در تمام آن محل آمدند و همراه ما از روی آتش پریدند و پدر خیالش راحت شد، تازه اول داستان بود. بعدا یک بار مرا برد به مراسم سده در کرمان، با آتشی که در بته عظیمی به اندازه یک اتوبوس دوطبقه افتاده بود و مردان سپیدپوشی که دعا می خواندند و آتشی که تا دل ابرها می رفت، تازه فهمیدم بته و آتش یعنی چه. پدر تا تک تک بچه‌ها را از روی آتش نمی پراند راضی نمی شد.


لباس‌های تازه در بازار گنجعلیخان

آن سال سخت گذشت، پدر در کهنوج بخشدار بود و ما را هم با خودش نبرده بود. ما مانده بودیم در کرمان و گاهی که می آمد با خودش از کهنوج انبه و موز می آورد، انگار از آفریقا آمده باشد، به هر کسی می گفتیم پدرم از محلی در ایران برایمان موز و انبه آورده تعجب می کرد. مدتی هم سوغاتی‌اش برای ما شکلات هایی بود که همیشه به آن میلک می گفتیم، شکلات‌های سفیدی با گاوی که از همان سالهای دهه پنجاه روی بسته بندی سفید و آبی میلک می چرید. یک هفته‌ای به عید مانده تصمیم گرفت ما را برای خرید لباس عید ببرد.


پچ پچ هایی که با مادر می کرد به نظرم نشان می داد که اوضاع خوب نیست، ولی خوب و بد اوضاع مهم نبود. و حتی مهم نبود که سرو ته لباسی که می خرید یک شلوار و یک پیراهن و یک جوراب و اگر همه چیز جور بود یک کفش می شد، ولی حتما باید سال نو را با لباس تازه شروع می کردیم. من و برادرم که سه سانت یا دو سال با هم اختلاف داشتیم همراه پدر و مادر و بقیه لشگریان آمدیم برای خرید. اشرف خواهرم از این کارها بدش می آمد و اصلا هم زور کسی نمی رسید قانعش کند. مادر باید اندازه‌اش را می گرفت و از آنجا که با همه چیزهای تازه دشمن بود، بلافاصله جای نوار متر را از روی تنش پاک می کرد.


رفتیم به بازار کرمان و چهارسوقی که بوی زیره و نعنا خشک و گل گاو زبان و عطاری‌های کرمان تا زیر سقف‌های گنبدی بازار می رفت، نزدیک حمام گنجعلیخان، برای من و جواد دو تا شلوار خاکستری خریدند و دو تا ژاکت تریکو که مال او صورتی بود و مال من آبی. جوراب را هم خریدیم. هنوز به آن دورانی که می شد به پدر بگوئی برایم کفش بخرید نرسیده بودیم. اصولا قرار نبود ما چنین حرف هایی بزنیم. لابد اگر لازم بود می خریدند. آن سال پنج روزی به کفش نو فکر می کردم. آخرش یک روز مانده به عید پدر من و جواد را سوار ماشینش کرد و رفتیم کفش فروشی، دو تا کفش ته سبز خرید. فکر کنم هر کدام را به هشت تومان. ته دلم به یک کفش سیاه براق فکر کرده بودم، اما همان کفش‌های ته سبز که وقتی تازه بود بوی لاستیک می داد هم برایمان غنیمت بود. کسی نفهمید، مادر اصلا خوشش نمی آمد، ولی با هر بدبختی بود کفش را گذاشتم نزدیک بالش و وقتی مطمئن شدم هست خوابیدم.


نخودبریزی ماشاء الله ایرانمنش

اینکه بگویم ماشاء الله ایرانمنش برای کسی که در کرمان زندگی می کند مشکلی را حل نمی کند، نصف مردم کرمان اسم‌شان ماشاء الله بود و فامیل‌شان ایرانمنش. یک نخود بریزی هم داشت درست روبروی ورودی جنوبی بازار کرمان که نزدیک ته باغ لله بود. به آن مغازه‌ها می گفتند نخودبریزی، جایی که در تنورهای مختلف آجیل بو می دادند. شاید فقط همان جا بود که پدر وقتی آجیل می خرید چشمهایش بطور ویژه‌ای برق می زد.


اصولا پدرم نوروز که می شد و لشگر بچه‌هایش که ما بودیم و نه نفر هم بودیم وقتی می خواست جشن بگیرد، انگار نوروز اختراع خودش است. چنان تقیدی به همه اصول داشت که اصلا کوتاه آمدن از چیزی معنا نمی داد. نخودبریزی‌ها کارشان درست کردن آجیل بود. یعنی در ظرف هایی که سی چهل کیلو تخمه یا فندق یا پسته یا بادام یا نخود جا می شد، تک تک این موجودات محترم را بو می دادند. بوی خوش بو دادن تخمه و بادام که نمکین شده بود در فضای آنجا می پیچید. بعد هم می گذاشتند سرد بشود و می ریختند توی کیسه‌های پنجاه کیلویی که ردیف چیده شده بود توی مغازه.


پدر اول از سرطاس‌های صاحب مغازه که هم به کراوات پدرم احترام ویژه می گذاشت و هم از اینکه او می خواهد خرید مفصلی بکند خوشحال بود، یکی یکی تخمه و بادام و فندق و پسته را می خورد و انتخابش را می کرد. بعد یکی یکی سفارش داد، این یک کیلو، آن یکی نیم کیلو و همه را ریخت آقا ماشاء الله توی پاکت‌های قهوه‌ای که برای احترام پدر از آن استفاده می کرد. وگرنه اگر ما می خواستیم دو ریال تخمه بخریم که یا می ریخت توی پاکت‌های قیفی که همان موقع می پیچید یا پاکت هایی که خودمان با کاغذهای روزنامه و سریش درست می کردیم، صد تا پاکت درست می کردیم دو ریال پولش را می داد. آجیل‌ها را دو سه نفری برداشتیم و پیاده تا خانه که نزدیک بود رفتیم.


مثل شکستن یخ ها

مثل اینکه دریاچه یخ بسته باشد و روی لایه نازکش گام برداری. ناگاه به هر دلیلی که نمی دانی و پیش بینی‌اش را نمی توانی، زیرپایت خالی می شود و از آن فضای دلچسب و زیبا فرومی روی در آب سرد دریاچه. بعد دیگر هیچ چیز مثل سابق نیست. نوروز بود که پدر بیمار بود. رفتم خانه شان، قرار بود همان روز با همسرم و دخترم برویم شهری دیگر برای گذراندن نوروز و شرکت در یک عروسی، خانه هم بوی نوروز و سنبل و هفت سین می داد و هم بوی تردید و شک و نگرانی. با پدر که زیر اکسیژن ریه‌های بیمارش قرار گرفته بود خداحافظی کردیم و رفتیم. هنوز چهار پنج ساعتی نگذشته بود که فریده خواهرم تلفن زد. بغض‌اش زودتر از آنچه می خواست ترکید و خبر را به من رساند. سریع به خانه پدری بازگشتم، همه غمگین و افسرده بودند. جمال برادر کوچکتر که با پدر و مادرم زندگی می کرد و تازه بیست ساله شده بود غمگین تر از همه. شش هفت سال گذشته بود و چهارشنبه سوری بود.


مادر برای ما فقط یک مادر نبود. شاید در آن روزهایی که بیمار شده بود و چشمها و پاهایش درد می کشید، در آن روزهایی که هر روز خبر یک بیماری تازه را می داد. مادر عامل وصل شدن مجموعه وسیعی از آدمها بود، از خواهرها و برادرها تا همه فامیل، وقتی بود بچه‌های خاله و عمه و عمو و دائی به خانه می آمدند و همه‌شان بودند. شب چهارشنبه سوری وقت هنرنمایی او بود. از خودش آئین هایی را کشف کرده بود که معلوم نبود چرا آنقدر برایش مقدس است. شب عید « لونگی» آستارایی درست می کرد که مرغی بود که شکمش پرشده بود از پیاز سرخ شده، گردوی ساییده و رب انار، رب انار را بعدها ما استفاده می کردیم، اما مامان معتقد بود حتما باید رب ازگیل جنگلی باشد. رب ازگیل جنگلی را هم فقط یک مغازه در شهر آستارا می فروخت که نمی دانم الآن هم باقی مانده یا تبدیل به پاساژی شده که همه چیزهایی را که همه می فروشند می فروشد. مغازه‌ای بود که فقط رب و ترشی می فروخت. از بالا تا پائین دیوار قفسه هایی با انواع رب و ترشی بود، از سیرترشی و پیاز ترشی و خوج و امرود و هرچه که در جنگل می چیدند و مردم دوست داشتند.


ظهر چهارشنبه سوری مادر به فخری خواهرم تلفن زد. این برنامه ساعت ده صبح تا دوازده ظهرش بود. با تک تک بچه‌ها تلفنی حرف می زد. فخری گفته بود که در اکباتان محل زندگی‌شان بچه‌ها چهارشنبه سوری را جشن می گیرند. بچه‌ها انفجارهای محله و جنگ و گریز اکباتان را با نیروی انتظامی دوست داشتند، مادر به فخری گفت همه را بردارید و بیایید خانه من شام درست می کنم. از قضا آن سال عید همان شب بود و شب عید و چهارشنبه سوری افتاده بود به هم. در حال حرف زدن بود که فخری گفت شاید هم چهارشنبه سوری خیلی شلوغ نشود. اینجا باران می آید. مامان گفت: « نمی دانم اینجا هم باران می آید یا نه.» بعد به جمال که توی اتاق نشسته بود گفت: « برو سر بالکن ببین باران می آید یا نه.» جمال رفت سر بالکن، کلا ده پانزده ثانیه بیشتر طول نکشید، به مامان گفت که « اینجا بارون نمی آد.» نگاه کرد و دید گوشی از دست مامان افتاده زمین. جمال گوشی را از زمین برداشت، فخری هنوز داشت با مامان حرف می زد، جمال گفت: « فخری! پاشین بیایین اینجا.» در همان چند ثانیه مامان تمام کرده بود. مثل آدمی که انگار نشسته، مثل آدمی که انگار سالها رفته است. مثل مرگی که همیشه کنار زندگی نشسته است.


وقتی مادر رفت، انگار همه آن روزها رفتند. انگار آتش بته‌های واقعی تبدیل به بمب‌های گوشخراش شدند، انگار مغازه‌های تولید انبوه سبزه و تخم مرغ رنگ کرده جایگزین عدس‌های سبز شده و گندم‌های سبز شده خوشرنگ خانگی شدند و انگار همه خویشاوندانی که در شهرنشینی و مهاجرت همدیگر را گم کرده بودند، با قطعه‌های یخ شکسته روی آب یک به یک دائم از هم دورتر و دورتر می شدند، به نظر می رسید تمام آن سنت هایی که با تقدس و زیبایی حفظ می شد و مهربانی و شادمانی و رفاقت و پاکدلی را برای ما می آورد، خودشان مهم نبودند. مهم نبود که سفره هفت سین ات حتما همان باشد که جمشید شاه چیده بود، مهم معنا و روحی بود که در پس این آئین‌ها نهفته بود. وقتی مادر، وقتی مادر‌ها رفتند، همه چیز به سوی شیئی شدن و تقدس اشیاء حرکت کرد. شمع‌های هخامنشی، هفت شین مسخره به جای هفت سین، سکه‌های عجیب و غریب سر سفره، تخم مرغ هایی که به جای اینکه رنگ خالص را با دست پذیرفته باشند، تبدیل به حوزه هنرنمایی شدند. هر سال کشفیات باستانشناسی تازه‌ای از نوروز حاصل شد و هیچ کس به روحی که در پس آن آئین و سنت بود و داشت روز به روز کمرنگ تر می شد فکر نکرد.


آخرین نوروز شهر من

سال ۱۳۸۲ بود که وقتی شب عید به ولنجک رفتم، یک دل سیر شهر را نگاه کردم. می دانستم که تا سالها شاید دیگر تهران را نبینم. تهران می گویم و مقصودم همه ایران است. مادرم گیلک و پدرم ترک بودند، در شهرهای آستارا، اردبیل، تهران، اردل، رفسنجان، جیرفت، کرمان، شیراز، اصفهان، پاریس، بروکسل حداقل سه چهار ماه و حداکثر شش هفت سال زندگی کردم. سال ۱۳۸۲ می دانستم که باید از کشور خداحافظی بکنم. نوروز را در خانه رفیقی گذراندم که بسیارش دوست داشتم. فردا شب همه افرادی که در آن میهمانی نوروزی بودند و ده نفری می شدند، در خانه من دعوت بودند. و شب بعد در خانه عبدی، شب بعد در خانه یکی دیگر و تا پانزده روز هر شب در خانه رفیقی. مثل جشن‌های قدیمی بود که هفت شب و روز می گویند مردم جشن می گرفتند. ما پانزده روز یا بهتر بگویم شب جشن گرفتیم. آن سال نوروز با تعطیلات مواجه شد، به گمانم بیستم اولین روز سال جدید بود که سازمان اداری کار می کرد. شش هفت ساعتی قبل از اینکه سازمان اداری کار کند به فرودگاه رفتم. هنوز حال و هوای نوروز در شهر بود. با تهران خداحافظی کردم. به دخترهایم دو روز قبلش گفتم که می خواهم برای همیشه بروم. و تلفنی هم با هیچکس سخن نگفتم.


نوروز در غربت

پنج سالی بود در بروکسل زندگی می کردیم، نوروز که رسید رفتیم برای خرید هفت سین، یک بسته رنگ مخصوص رنگ کردن تخم مرغ خریدیم، عدس را از مغازه فلسطینی که دوست مان بود خریده بودیم و سبز کرده بودیم، سیب فرانسوی سبز که شیک تر بود انتخاب کرده بودیم، سنبل با برگهای سرزنده سبز و بنفش خریده بودیم، سماق و سرکه و سکه هم که داشتیم. سفره را کوچک چیدیم، نه مثل سفره ناهار مادر که تمام اتاق را پر می کرد و سر سفره هفت سین اینقدر شیرینی می خوردیم که سیر می شدیم، انگار همه چیز مینیاتوری است و اصرار عجیبی هم داشتیم که ایرانی تر باشد. حالا دیگر برخلاف پدران مان که خودشان مست می کردند ولی سر سفره قرآن می گذاشتند، ما مست نمی کنیم و سر سفره محض ارادت حافظ را می گذاریم، بعید نیست تا دو سال دیگر هم اشانتیون لوح کورش را بگذاریم. نوروز که شد، ساعت را با تهران چک کردیم، با صدای بی‌بی سی سعی کردیم نوروز را آغاز کنیم.


به نظرم می آمد انگار همه چیز شوخی است. نوعی آنیمیسم جای معرفت و معنا نشسته است. شاید نوروز مجازی مشکل ما نیست. به نظرم همان نوروز که در فیس بوک برگزار می کنیم از نوروزی که بی‌بی سی جشن می گیرد ایرانی تر است. احساس انسانی ارتباط با دوستان واقعا وجود دارد. اگر چه بو و طعم و حس پوستی در این میان گم شده است.


نوروز نیویورکی

چهارشنبه سوری را در سال گذشته در نیویورک گذراندم. مینا بانوی زرتشتی ایرانی و اون همسر یهودی آمریکایی‌اش که فارسی را بسیار دقیق و درست می نویسد و می گوید میزبان مان بودند و دهها ایرانی که به میهمانی آمده بودند. رقص و شادی و شراب و موسیقی. توی حیاط از روی آتش واقعی پریدیم و شب شام ایرانی خوردیم. نه از آن اطوارهای آریایی خبری بود و نه از غم و غصه غربتی شدن هر ساله. به نظرم آمد مینا در دلش آن آتش را که چند هزار سال است روشن نگه داشتیم، نگهبان شده و آن آتش از جنس آتشی است که پدر و مادر نگهبانش بودند. حسی عمیق به من می گفت که آن آتش فقط شعله‌ای برافروخته از سالیانی دور نیست.


می گویند سرخپوستان آتش را دارای روحی می دانستند، روحی که می تواند جز گرمای معمول هر آتشی به آدمی و موجودات جانی تازه ببخشد. حالا به نظرم دیگر مهم نیست در کجای جهانی، ممکن است در دل تهران یا تبریز یا اصفهان باشی و نوروزت اتفاقی مصنوعی و برگزاری سنتی از سر تکلیف باشد، یا آنکه در دلت آتشی باشد که به گرمای آن، و تاثیر آن در پاکدلی و نیک رفتاری و نیکوسخنی ایمان داشته باشی.


نوروز از نگاه من آئینی است که پاک‌ترین بخش‌های روح ما ایرانیان در گذری هزار ساله و تغییراتی فراوان آن را حفظ کرده و تا امروز هم مانده است. به آن ایمان دارم و از آن جان می گیرم. به پایان رسیدن زمستانی دیگر و آغاز بهاری دیگر را به همه ایرانیان تبریک می گویم و برای همه آنان که هنوز قبله نگاهشان و منزل بعدی‌شان ایران است، آرزوی بازگشتی خوش دارم و برای آنان که در هر جا که می خواهند زندگی می کنند و ایرانی می مانند، آرزو می کنم که شعله‌های آتشی که قرنها روشنش داشتیم، در دل‌شان زنده بماند. زمستان زمانه نومیدی و دوری و بی‌پناهی است و بهار فرصت  ...

 

 نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست. 

ارسال به :


نظرات
ارسال نظر
مشخصات فردی من را به خاطر داشته باش

*نظرات حاوی کلمات و عبارات رکیک و غیر اخلاقی و همچنین توهین و افترا منتشر نخواهد شد .
**از نوشتن نظر خود به صورت فینگلیش خودداری نمایید.
***از اینجا فینگلیش را به فارسی تبدیل کنید.