شنبه ۰۹ اردیبهشت ۱۳۹۶ -
- 29 Apr 2017
02 شعبان 1438 آخرین به روز رسانی : ساعت ۱۸:۱۷ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
من سکوت را برگزيده ام
من به برد و باخت و شهرت و اين امور باور ندارم. مهم کشف آفاق تازه در شعر است، نه ثبتِ غنيمت به اسم خود. 


هادي عيار- دروغ چرا؟ وقتي پشت بوق‌هاي منقطع نشسته بودم تا تلفنش را جواب بدهد، چيزي شبيه اضطراب در من وجود داشت.همانطور که از شعرهايش مي‌نماياند چند تکه از آنها را با خودم زمزمه مي‌کردم، گويي با خودم به «گفتار» در آمده ام. صداي محکم ولي در عين حال گرمش را که شنيدم، گويي چيزي از اين اضطراب کاسته شد. بين بعضي از دوستان « آقاي کلمه» خطاب مي‌شود. برخي از نزديکانش نيز «سيدعلي» صدايش مي‌زنند. به درخواستم براي ديدارش «چرا که نه» مي‌گويد و با او در بعد از ظهري گرم در کارگاهش قرار ملاقات مي‌گذاريم. اولين چيزي که در چهره‌اش رخ مي‌نماياند، ابروهايي هستند که بر سر چشمان خسته ولي پر از شوق و شور و شعرش خيمه زده اند. موهاي يکدست سپيدِ موّاجش بر پيراهن يکدست سپيدش نشسته است و همراه با سبيل‌هايي به همين رنگ من را ياد«گات‌هاي اوستا»يش و مردان آن دوره مي‌اندازد. مردي يکدست سپيد، همچون شعرش،لبخندش، کارنامه ي روزگاري که پسِ پشت نهاده و همچون کوهستان‌هاي زاگرسي که در آن باليده است. با سيد علي صالحي از آنچه پشت سر نهاده، امروزش، نگاهش به فردا، و جشنواره ي شعر فجر سخن مي‌گوييم. آنچه مي‌خوانيد کلمات بر کاغذ آمده ي اين گفت و گو است با «آقاي کلمه»:


شما از بنيان گذاران موج ناب در دهه ي پنجاه و واضع شعر گفتار در دهه ي شصت بوديد که از جريان‌هاي مطرح در شعر معاصر است. در طول زندگي نيز بارها شغل عوض کرده ايد. اين بي قراري در آفرينش و تغيير مداوم،خصلتِ ذاتي شماست يا شرايط اجتماعي شما را اين همه فعال نگه داشته است؟
هم کنشِ شخصي است، هم واکنشي در برابر شرايط است. کنشِ شخصي با اين تعبير که باور دارم«کار و خلاقيت و توليد» تنها سلاح من است در برابر زوال،در برابر فراموشي،در برابر مرگ! اين تکاپو در تأليف،جنسِ حيات من است. پا به هر کار ديگري هم مي‌گذاشتم، باز با همين قدرت غير قابل مهار کار مي‌کردم. اما واکنش اجتماعي من در برابر شرايط به اين معناست که هيچ قدرتِ بازدارنده اي حق ندارد انسانِ خلاق را به بندِ نوميدي،سکوت وکم کاري بکشد. من اگر در يک جامعه ي مرفه و قانونمند که همه -به صورت نسبي- مُحِبِّ حکمت و آزادي اند،زندگي مي‌کردم،بسا مي‌رفتم پي حال و احوال شخصي خود،و کاري به کارِ کلمه -از اين نوع که هستم - نداشتم.


شما که سال ۵۶ براي هميشه به تهران آمديد...
من سال ۵۸ به قصد ماندن پا به تهران گذاشتم. درست ۲۱ ارديبهشت۵۸، که درست ۲۱ بهمن ۹۲ روزنامه ي کيهان بعد از کلي محبت،با تأکيد گفته بود که صالحي سال ۵۶ در تهران اقامت گزيد. من سال ۵۶ و ۵۷ در شرکتِ ساختماني پرسيزيون - در مسجد سليمان- مشغول کار بودم.معاون حسابداري بودم. چقدر جعل خبر و تاريخ، غم انگيز است. من چهار روز در سال ۵۶ به تهران آمدم و بازگشتم.


سال ۵۶ در تهران به شما پيشنهاد کار در روزنامه‌ها و راديو وتلويزيون داده شد. جايزه ي فروغ را گرفته بوديد. از امتيازات اين جايزه، ورود بدون کنکور به دانشگاه بود. چرا همه ي اين فرصت‌ها را نپذيرفتيد و به مسجد سليمان بازگشتيد؟
تصميمي آگاهانه نبود. نوعي غريزه،نوعي دستور دروني،شکلي از شهود بود. ميگفت: قبول نکن! تني چند از شاعران نامدار آن روزگار به من ايراد گرفتند که: ((بچه... اين همه امکان را مي‌گذاري مي‌روي ده کوره ي مسجد سليمان چه کني!؟)) با تکلف هم مي‌گفتند. من معمولا جواب نمي‌دهم. ساده آمدم، ساده هم برگشتم.


در آن زمان بيست و دو ساله بوديد. چند سال پيش از اين جايزه،کار چاپ آثارتان را شروع کرده بوديد؟
اولين بار سال ۵۱ شعر من در مطبوعات منعکس شد.


آن روزها فکر مي‌کرديد شاعران و غول‌هاي دهه ي چهل از شعر شما استقبال کنند و اينکه روزي خودتان جانشين آنها بشويد؟
در حوزه ي شعر، من براي لحظه به لحظه ي زندگي‌ام برنامه داشته و دارم. دورخيزِ خارق العاده اي بود براي يک بچه ي مسجد سليماني. در اين زمينه هميشه پر اميد بوده ام، با اعتمادي تباهي ناپذير. طبيعي بود که بايد«هدف گذاري»‌ها را انجام بدهم.


شما از ايل بختياري برآمده ايد. همانطور که در کارنامه ي زندگيتان ديده مي‌شود همواره حامي دو طيف بوده ايد؛ قوميت‌ها و جوانان. در اين راه رسالتي براي خود قائل هستيد؟
ابداً. يک عشق است، دگر دوستي است. من همانقدر که زبان فارسي را که زبان شعري من است دوست دارم زبان تک تک اقوام و فرهنگ‌هاي ايراني را نيز دوست دارم.همانقدر که پيش کسوت‌ها را عزيز مي‌دارم، براي نسل‌هاي بعد از خودم نيز احترام قائل ام.


در کارگاه شعر شما، جوانان و شاعران بسياري بوده اند که بعضي هاشان جوايزي همچون جايزه کارنامه را دريافت کرده اند. بسياري از آثار آنها نيز به دست ناشران مختلف همچون مرواريد و چشمه چاپ شده است. کمي درباره ي کارگاه و شيوه ي تدريس خود بگوييد؟
ياد گرفته‌ام که نمي‌شود شاعر تربيت کرد، اما مي‌شود شعر را تربيت کرد، از ميدان منزه شعر، تمرين شاعري آغاز مي‌شود. ما همه با هم ياد مي‌گيريم،همه چيز در اين جهان شعر است. مگر که عکس آن ثابت شود.


به عنوان يک کرد به شما ميگويم. شما در اقليم کردستان عراق بسيار محبوب هستيد. آثارتان بارها به زبان کردي ترجمه شده است، دوست نزديک بزرگترين شاعر کرد زبان، شيرکو بي کس بوده ايد، در ترجمه ي اشعار کردي و معرفي فرهنگ آن سامان - در زبان فارسي - فعاليت‌هاي بسياري داشته ايد. اين علاقه ي دو سويه را در چه چيز مي‌دانيد؟
ما همه يکي هستيم! ياد شيرکو گرامي باد!


حدود هفت سال پيش برنده ي جايزه ي جشنواره ي گلاويژ - در اقليم کردستان – شديد. پس از آن نيز بارها به کردستان عراق دعوت شده ايد اما نرفته ايد. چرا؟
دعوت‌هاي ديگر ملل نيز بوده است، بيماري‌ها امانم را بريده است.


در سال ۹۲ چندين مجموعه شعر از شما منتشر شد. سال پُرباري داشته ايد انگار؟
متأسفانه سال ۹۱ يک دفتر و سال ۹۲ نيز دفتر ديگري از شعرهايم، ممنوع الچاپ شدند. دليل اينکه سال ۹۲ يک دفعه سه،چهار دفتر شعر من منتشر شد، اين نبوده که من ناگهان به جهان کتاب يورش آورده باشم. دوستاني هم به من گفتند بايد به مخاطبين خود فرصت بدهيد! من به هيچ گلايه و سوالي جواب ندادم. دوستان خبر ندارند که اين سه،چهار دفترِ ناگهاني، از سال ۹۱،۹۰،۸۹ تا ۹۲ براي کسبِ مجوز در وزارت ارشاد خاک مي‌خورده اند. ناگهان اجازه دادند، طبيعي است که ناگهان نيز - با هم - منتشر شوند.


شما در اواخر دهه ي شصت در مصاحبه اي گفتيد که شعر گفتار و در نتيجه نه شعر ساده،بلکه زبان ساده طي دهه‌هاي بعد جريان غالب خواهد شد. در مقام تحقيق در زمينه ي زبان اين پيش بيني درست بوده است.الان براي شعر آينده و آينده ي شعر چه پيش بيني مي‌کنيد؟
سرعت در نو شدن به حدي بالا خواهد گرفت. که تو گويي شعر دهه چهل تا هفتاد، هم چهل هزار سال پيش مي‌زيسته است. البته گردوغبار هم بسيار خواهد بود، منتها اين گرد و غبار و بحران و هياهو، خود نشان از سواران و آسواران بزرگ مي‌دهد که فعلا کمتر ديده مي‌شوند. البته اين سرعت در نو شدن، هزينه‌ها و پيچ‌هاي تندي خواهد داشت.


بنا به ذکر تاريخ و ثبتِ مقاله و مصاحبه، شما اواخر دهه ي شصت از جريانِ «شعر زبان» ياد کرده ايد. اين ترکيبِ نو، و نقض تقطيع کلاسيک شعر نو، و باز کردن بحث«اتفاق زبان» و «زبان اتفاق» مسير تازه اي را در شعر پيشنهاد داده ايد، بعدها کساني مدعي شدند(اواخر دهه ي هفتاد) که بايد سمت افق‌هاي تازه رفت، در حالي که شما پيش از آن اعلام موضع کرده بوديد. چرا همواره در قبال اين مسائل سکوت مي‌کنيد؟ شما در دهه ي پنجاه هم بيشترين تاثير را در موج ناب داشته ايد، اما باز سکوت کرديد. اين شيوه ي شما تدبير است استراتژي؟
شما با دقت مسيرِ کارنامه ي مرا دنبال کرده ايد. ممنونم! فکر کنم براي من«متن موضوع» مهم است. نمي‌خواهم آدم حاشيه‌ها باشم. صد البته اين رفتار، شکلي از شخصيت و ميراث آدم هاست. چرا که معتقدم نه تدبير بوده، نه سياست، به اين دليل که در زندگي جمعي کودکان در روستا،(پيش از هفت سالگي) باز در برابر رفتار بچه ها، همين خصلت را داشتم. خوب يادم هست براي اولين بار با هم سن و سالان خود در کودکي، و در دره‌هاي ولايت وقت غروب، يکي از دختر‌ها فرياد زد:«جن...جن!» همه گريختند، اما من ماندم چون دلم مي‌خواست با جن ملاقات کنم. به شدت تحت تاثير اوهام بزرگترها بوديم. بچه بوديم و خوش باور. يکبار بر سر بازي، نوجواني مرا سيلي زد، به همان روزگار، بيست سال بعد به او گفتم: «ظلم کردي، چون من کودک بودم و تو قُلدُر! جايزه ي من قند بود، تو قند مرا ربودي و...».
در باب پرسش شما به اين سال و قرن بايد عرض کنم، من به برد و باخت و شهرت و اين امور باور ندارم. مهم کشف آفاق تازه در شعر است، نه ثبتِ غنيمت به اسم خود.
ببينيد تا سال شصت و دو که من «تقطيعِ مدرن» را در مؤخره ي کتاب«مثلثات و اشراق ها» کنار گذاشتم و تقطيع هموار و سطربندي درست در شعر سپيد را مطرح کردم. کلاً همه شعر خود را مثل خوشه اي پاره پاره مي‌نوشتند که سروته نداشت، حتي خود شاملو هم اشتباه مي‌کرد. اما آرام آرام تقطيع پيشنهادي من جا افتاد، قبول افتاد، گسترش يافت و به رسمي مخفي در مديريت سطور شعر سپيد تبديل شد.
براي نمونه، شعرهاي امروز در رسانه‌هاي چاپي را با شعرهاي پيش از سال شصت و دو مقايسه کنيد، خواهيد ديد چه تغيير مهمي در صورتِ شعر سپيد رخ داده است. همه ي نسل‌هاي زنده، اين شيوه ي نو در معماري صوري شعر را پذيرفتند، اما بي انکه يک نفر به صورتي آشکار متوجه اين دگرگوني شود. اين قصه را گفتم که بگويم تا امروز من در اين باب سکوت کرده ام، الان هم قصدِ حرف نداشتم، سؤال کرديد، جواب دادم. ممنونم از شما.


ترکيب و نهاد و شيوه ي «بازسرايي» را هم شما وارد فرهنگ شعر کرديد،درست است؟
بله، زمان ثبت و ارائه ي نمونه ي آن به سال شصت و يک بر مي‌گردد، کتاب«گات‌هاي اوستا» چاپ اول آن به انتشارات پيشگام تعلق داشت. البته اصل کار سال پنجاه و شش انجام شده بود، کم تجربه بودم، دورش ريختم، دوباره سال ۶۰ و ۶۱، بازسرايي مجدد شد. تنها کسي که بر حضور پديده ي «بازسرايي» و سپس «شعر گفتار» تأکيد و يادآوري کرد...، شادروان محمد حقوقي بود،يادش را گرامي مي‌دارم. استاد من در دانشکده ي هنرهاي زيبا بود و بعد هم که دوست شديم. اواسط دهه ي هفتاد، در فرهنگسرايي در غرب تهران، ودر بزرگداشت من(از سوي دانشجويان) به اين مسئله پرداختند.


برويم سر بحث جشنواره ي شعر فجر. خبر درز کرده که از جنابعالي دعوت شده که در اين جشنواره و در مقام داور، شرکت کنيد. جواب شما چه بوده است؟
اگر خبر اين دعوت بيرون آمده، خب جواب هم مخفي نمانده است.


از خودتان بشنويم!
کار من تمام است، چندين بيماريِ بي شرف، دارند از درون نابودم مي‌کنند. همين قدر که بتوانم شعرهايم را پاکنويس کنم، خود فتح الابوابِ جهان است.


جشنواره ي شعر فجر در اين دوره به بحثي دامن زد که گويا باعث اختلاف بين مسئولين و شاعران و آزردگي خاطرِ داوران شد، خبر داريد؟
نه، بي خبرم!


کارگزاران اين جشنواره حتي از دکتر يدالله رؤيايي نيز دعوت کرده اند که براي همدلي با اين روند، به ايران بيايد.نظر شما چيست؟
در جامعه،تبِ تکذيب و جوشِ تصديق آنقدر بالاست که آدمي نمي‌داند به چه کسي اعتماد کند. يکي دوبار در حاشيه، خبرهايي شنيدم(نخواندم) در اين باب. درباره ي شنيده‌ها اعتماد ندارم.


ما هم شنيديم که يکي از مسئولينِ مهم اين جشنواره با شما نيز تماس گرفته و دعوت شده ايد؟
عرض کردم که شنيده‌ها قابل اعتماد نيستند. هر حرفي بايد مستند باشد.


ولي خيلي‌ها مطمئن هستند که از شما دعوت شده است. از زبان خودتان بهتر است!
آقاي عبدالجبار کاکائي توسط دوستي از شاعران با من تماس گرفت. اول آن دوست تماس گرفت، گفتم: «نه،من نيستم.» بار دوم آقاي کاکائي - البته با انگشت گذاشتن بر نقطه ضعف من- (يعني برخورد عاطفي و پر لطف که خصلت همه ي شاعران است.) خواستند من هم باشم. گفتم: «شاعران جدي و نامدارو پرتکاپو در اين مملکت بسيارند. من در بيماري‌هاي گوناگون غرق شده ام.(من هم بايد از انزوا سهمي داشته باشم).. بار سوم مجدداً آن دوستِ دوره ي جواني تماس گرفت. باز عذرخواهي کردم. گفت: «دوستان خواسته اند...» گفتم: «شما زنده باشيد، ما به همين حاشيه راضي هستيم!»


«جايزه»‌ها و جشنواره‌ها ـ چه دولتي و چه غير دولتي ـ عامل تشويق اند. چرا دوري مي‌کنيد از اين مسائل؟
دوري نمي‌کنم. در جوامعي از جنس ما، هيچ پديده اي پايدار نيست. جوايز و جشنواره‌ها و بنياد‌ها به دنيا مي‌آيند با هزاران رؤيا و آرزو، اما بنا به دشواري شرايط، پا بر جا نمي‌مانند، مثل مطبوعات مستقل ما که عمري «سپنج روزه» دارند. الان در ژاپن مجله اي ادبي وجود دارد که نزديک به يک قرن، سرپاست و منتشر مي‌شود. اين امور که هيچ، برج آزادي در تهران، هنوز نيم قرن نشده، در حال ويراني است. در چنين شرايطي چطور مي‌شود به جوايز و تشويق‌ها دل بست. الان نوجوانان بي سرپرستي مي‌شناسم که حقيقتاً در شعر، کم نظيرند، در هر فرصتي به شعرهاي آنها گوش مي‌دهم. آرزو دارم براي اين نوجوانان جايزه اي شايسته پا بگيرد، اما دست ما خالي است. عبور از مارپيچ‌هاي اين روزگار سخت است! اخيراً متوجه شده‌ام که اگر امکانات باشد، تا چه پايه مي‌توان به نسل‌هاي جوان تر خدمت کرد.


در مقاطع مختلف که به شکل‌هاي مختلف از جمله تهمت و افترا به شما حمله مي‌شود، نديديم جواب بدهيد. واقعاً چرا سکوت مي‌کنيد؟
هر سنگي به سوي پيشاني من پرت مي‌کنند، پروانه مي‌شود. خدا به آنها خير دهد! من زير همين رگبارها، به شعر‌هاي خوبي رسيده ام. دعاي خير من بدرقه ي راهِ اين دشنام دهندگان بوده و هست. من بدتر از خودم در اين جهان سراغ ندارم. شايد حق با آنهاست. بمباران شدن از سوي اين دردها، آدمي را به رستگاري و رهايي نزديکتر مي‌کند.


از يک طرف روزنامه ي مهمي در ايران به شما حمله مي‌کند و آن حرف‌ها را مي‌زند، از طرفي ديگر دعوت مي‌شويد که کارگزار جشنواره يا داور جايزه ي جشنواره ي شعر دهه ي فجر شويد. ارزيابي خودتان از اين مسائل چيست؟
مي نشينم و به روزگار نگاه مي‌کنم. اگر مجبور شوم همزمان روي دو صندلي بنشينم، حتماً از يک سو سقوط خواهم کرد. به همين دليل«حاشيه» و سکوت را برگزيده ام. روي زمين مي‌نشينم براي شعر، و از جا بر مي‌خيزم به احترام مولانا و حافظ. بد نيست اشاره کنم آن روزنامه ي بسيار حرفه اي به يک جناح و اين جشنواره ي شعر به جناحي ديگر تعلق دارد. شاعري که نتواند فراجناحي عمل کند، هنوز به بلوغ عاشقانه نرسيده است.


بگذريم. ميخواهم از حال و هواي اين روزهايتان بدانم.چندين دهه کار شعر، باعث شده که مي‌گويند شما« جوهر کارِ کلمه» يا «آقاي کلمه» هستيد. اين عناوين شما را در جايگاه اجتماعي و فرهنگي خاصي قرار مي‌دهد. موقعيت خود را چگونه ارزيابي مي‌کنيد؟
داريم مي‌رويم سمت وداع با واژه؟ کدام موقعيت، چه جايگاهي؟! دور باد تعارفات بيهوده و شکسته نفسي‌هاي ابلهانه! من همان«هيچ» هم نيستم!

چند دفتر شعر منتشر کرده ايد؟ دفترهاي شعري که بعضي از آنها به چاپ دهم نيز رسيده است.
حسابش را ندارم. نمي‌دانم چند مجموعه دارم!


آيا کارهايي تازه در راه داريد که منتظر چاپ‌اش باشيم؟
چهار کتاب که قرار است انتشارات نگاه منتشر کند، يک مجموعه هم انتشارات چشمه! البته از دوره ي آقاي احمدي نژاد به ارشاد رفته اند اين دفترها، و هنوز جوابي نيامده است.


همچنان کار مي‌کنيد؟
پيش از تولد کارم شعر بوده، بعد از مرگ هم باز شعر و سرودن را ادامه مي‌دهم.


بيستمين سال شروع کارگاه شعر شماست. درست است؟
بله.


دو سه سال اخير، به صورتي شديدتر، سال‌هاي ترجمه اشعار و انتشار کتاب‌ها و اشعار شما در زبان‌هاي آلماني، فرانسوي، انگليسي، عربي و کردي بوده است. خودتان در اين روند نقش داشته ايد؟
بله، اين شعرها را من سروده ام، ولاغير...! کي حوصله دارد پي رابطه ومترجم و فلان برود! اگر شعر، شعر باشد خودش از «نيل» با پاي پياده عبور مي‌کند.


در اين دهه ها، ناشرهايي بوده اند که خاطر شما را مکدر کنند؟
رفتي سراغ امور خصوصي؟!


واقعا بوده؟
واقعا نبوده، از همه ي آنها ممنونم تا ابد!


اينجا هم مي‌خواهيد حرفي نزنيد؟ باشد. از آن طرف سوال مي‌پرسم. ناشرهايي که به طور خاص دوستشان مي‌داريد کدام‌ها هستند؟
همه عالي! اما بعضي دوستان من هستند، مثل انتشارات ابتکار نو،هونار(هه نار)، نشر چشمه، مرواريد، نگاه و...


شما را خسته کرديم؟
ما شاعران، خسته به دنيا مي‌آييم، اما بنا به اميد بزرگ، مرگ را به زانو در مي‌آوريم. آنجا هم که گفتم «کارم تمام است.» ربطي به نوميدي ندارد. خفه شدم از دست اين همه قرص!


ايام نوروز بعضي‌ها در رسانه‌هاي مجازي شايعه کردند که شما سکته کرده و... مي‌دانيد چرا و کار کيست؟
بعضي مايل اند به استقبال بروند.


ايام نوروز سفر نرفتيد؟ چه مي‌کرديد؟
بيماري يعني،سفر قدغن! اما خواندم و نوشتم و پاکنويس کردم و به استقبال شکوفه‌ها در باغچه ي خودم در اقليم دماوند رفتم.


اين روزها را چگونه مي‌گذرانيد؟
بدون موسيقي، تحمل جهان آسان نيست.


سال ۹۳ با موسيقي چه کسي يا گروهي...؟!
کار تازه ي همايون شجريان. آفرين دارد!


شما مثل شاملو با موسيقيِ سنتي مخالفتي نداريد؟
شاملو هم با آه و ناله و مويه و نوميدي و خاک ريختن بر سر خود مخالف بود.


بعد از چند سال غيبت، آيا امسال شما را در نمايشگاه کتاب تهران خواهيم ديد؟
آن سال‌هاي دودآلود، چون هوا سنگين بود نمي‌آمدم. مشکل قلب و ريه آزارم مي‌دهد. امسال شنيده‌ام تهويه‌ها را راه انداخته اند. مي‌شود بدون اضطراب در گلستان کتاب قدم زد. آن سال‌ها يکبار آمدم، هوا آنقدر آلوده و غيرقابل تحمل بود که زود برگشتم. دارم خسته مي‌شوم دوستِ ُردِ من. مصاحبه خيلي طولاني شد.متشکرم.


ممنونم از وقتي که براي ما گذاشتيد و اين که حتي به پرسش‌هاي خصوصي ما هم جواب داديد.
چون کرد هستيد، يادم رفت دارم مصاحبه مي‌کنم. «بِژي... و زُر سپاس!» . 

منبع: ابتکار 
 

نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.

ارسال به :