سه‌شنبه ۰۸ بهمن ۱۳۹۸ -
- 28 Jan 2020
02 جمادى الثانية 1441 آخرین به روز رسانی : ساعت ۱۴:۱۷ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
بی خانه گاهی شرقی غربی
بازماندگان، عملگرایان دیروزی اند که زمانی همه چیز را سهل می انگاشتند و پس از مواجهه با «واقعیت»، لباس روشنفکر، استاد دانشگاه، متفکر و... پوشیدند.


تعداد زیادی از ما در این سو و آن سوی جهان، ایرانی یا غیر ایرانی در حال تجربۀ وضعیتی هستیم که می توان آن را وضعیت بازماندگی نامید؛ وضعیت تبعیدیان دائمی، طردشدگان ابدی و به تعبیر فانون، دوزخیان روی زمین. این وضعیت تنها سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی نیست؛ بلکه معرفتی وجودی هم هست. این نوشته تنها تلاشی - شاید مذبوحانه -  است دستکم برای شناخت آن؛ وضعیتی که دیگر تنها به یک گروه از افراد محدود نمی شود، بلکه فراگیر شده است و در تاروپود حیات فردی و اجتماعی مان نفوذ کرده است.


***


وضعیت با موضع متفاوت است؛ هر چند بسیاری از ما آن دو را با هم خلط می کنیم. گمانمان بر این است که با تغییر موضع، وضعیت نیز تغییر می کند. از اینرو عدۀ زیادی از ما، برای فرار از گرفتاری‌های شخصی، مشکلات اقتصادی، بی‌آیندگی، وضعیت ناخوشایند دانشگاه و نظایر آن، گمان می بریم که راه برون رفت از این وضعیت، تغییر موضع است: چشمانت را بشوی تا طور دیگری ببینی؛ جایت را تغییر بده، از ایران برو، به ایران برگرد، شغلت را عوض کن، بر کلاس‌های عرفان، شعر بخوان، به هنر رو بیاور، و نظایر آنها.

اما با تغییر موضع، لزوماً تغییری در وضعیت پدید نخواهد آمد. شاهد آن خیل بی‌شمار کسانی اند که در آرزوی دستیابی به دانش «ناب»، سطح بالا، یا زیست و معیشت انسانی تر، ایران را ترک کرده یا در آرزوی ترک آن اند. اما با قرار گرفتن در موضع جدید، مسائل دیگری را تجربه می کنند که به لحاظ تلخی و دشواری دست کمی از موضع قبلی نداشت. می خواهند گسستی در معرفت، در آگاهی، در شخصیت و در ذهنیتشان ایجاد کنند، اما غالباً ناکام می مانند. مثال ملموسی بزنم: دهه‌های ۶۰ و ۷۰ شمسی در ایران که با خیل مهاجرت بخش‌های وسیعی از ناراضیان سیاسی و غیر سیاسی روبرو بود، بر درودیوار بسیاری از شهرهای بزرگ و کوچک آگهی‌های مختلفی به چشم می خورد حاکی از حراج وسایل خانگی. وقتی به برخی از آنها سر می زدی، می دیدی حتی بسیاری از وسایل شخصی را نیز به حراج گذاشته اند؛ گویا برای آنکه بتوانند سبکبارتر از ایران بروند و از این وضع خلاص شوند. اما در میان آن والذاریات آمد و رفت آدم‌ها و فروش وسایل و چک و چانه بر سر قیمت، که در میانشان بوی کهنگی، زوال، از دست شدگی و خواست شروع مجدد، پشت سر گذاشتن، کندن، و رفتن همراه با بوی نوید آینده‌ای بهتر به هم می آمیخت، چیز دیگری هم بود که هرچند به صورت نامرئی، به حراج گذاشته می شد: خاطره و گذشته. آن مسافران که بسیاری‌شان به دنبال «خوشبختی» از اینجا رفتند و بسیاری‌شان هرگز باز نگشتند، می خواستند گذشته و خاطره‌های ناخوشایند را بر جای بگذارند وبروند. خودشان را نیز جا بگذارند؛ آن خود رنج دیده و خسته و ذله را که می خواست آدم دیگری باشد. بنا داشتند با تغییر موضع، وضعیت را نیز تغییر دهند. اما بسیاری از آنها پس از مدتی اقامت در سرزمین رؤیاها با واقعیت تلخی مواجه می شدند: دلتنگی برای جهان از دست رفته، هجوم خاطره، زوال پیوندهای انسانی و بار سنگین آن خودی که به واقع از دست رفته بود و به حراج گذاشته شده بود. این ماجرای مهاجرت و دل کندن حدیثی مفصل است. یک سر آن را مهاجران و مسافرانی تشکیل می دهد که برخی‌شان به قول روزبه پارسی به «زائران سرگردان» مبدل شدند. سرگذشت آن مهاجرین و بی‌جا شدگان خود حدیثی مفصل است. اما یک سر آن سرگذشت آن اشیاء است. آن وسایل چه شدند؟ به دست چه کسانی رسیدند؟ آن اشیاء اکنون در کجایند؟ آلبوم‌های عکس، صفحات گرامافون هایده و مهستی، سنجاق‌های سر، دستمال ها، چراغ ها، لاله ها، سفره هایی که بوی پلاستیک و غذاهای صرف شدۀ سالیان در آنها به هم می آمیخت، پوتین‌های سربازی، مدال ها، کیف‌ها و کفش‌های زوار در رفتۀ قرمز و آبی مجلسی، لباس‌های دکولتۀ عهد عتیق که پس از انقلاب، دیگر در کمتر میهمانی‌ای می شد آنها را پوشید، ریش تراش‌های کهنه، صندلی‌های لهستانی، میزهای غذاخوری رنگ و رو رفته، مبل‌های با پوشش مخملی سبز و زرد، ظروف چینی، کتاب هایی با عناوین قدیمی مارکسیستی و اسلامی، به همراه بوی کاغذهای کاهی که مرور زمان رنگشان را تغییر داده و بر روی آنها نشان لکه‌های آب و چین و چرک نشانده بود و از سرگذشت صاحبان، خوانندگانش و نویسندگانش حکایت داشت...

جمعه بازار تهران، سمساری ها، اِسقاط فروشی و عتیقه فروش‌ها تا حدی از سرگذشت آن اشیاء و صاحبانشان خبر می دهند. کسانی که خودِ اینجایی را جا گذاشتند. در این اشیاء هنوز هم می توان ردی از آن گذشتۀ حسرتبار، ته ماندۀ آن بو، آن اراده برای گسست، آن ویرانه را بازجست. سرگذشت آن اشیاء، آن کتاب‌های خوانده نشده یا فراموش شده، حکایت از وضعیت بازماندگی دارد؛ اشیائی که نه جایی در مغازه‌های لوکس فروشی دارند؛ نه به تمامی دور انداخته شده اند، و آدم هایی که در حسرت راه یافتن به لوکس فروشی‌های «امپراطوری»، همه چیز را گذاشتند و رفتند. خواستند نو شوند؛ انسانی دیگر؛ اما در نهایت به اقلیت مهاجری تبدیل شدند که کم یا بیش، بسته به درجۀ موفقیت و سرمایۀ فرهنگی و اقتصادی، و محکوم به زیستن در حاشیه، به بیان غرغرهای ناشی از دلتنگی‌ها و نارضایتی‌های خود بسنده کردند. موضع تغییر کرد؛ اما وضعیت عوض نشد، تنها برخی چیزها با برخی دیگر جا به جا شدند. بسیاری از آنها تلاش کردند تا با همرنگ شدن با اکثریت غالب بر بازماندگی غلبه کنند، اما همچنان جا مانده اند. برخی‌شان معتقدند که مسأله به هویت باز می گردد. اما مسأله به هویت و کیستی یا وضع اینجایی و آنجایی مربوط نیست. به وضعیتی مربوط است که هر روز ابعاد دیگری به خود می گیرد و به صور مختلف تجربه می شود.

حکایت این وضعیت قصۀ آن جوان آرزوهای بزرگ دیکنز است: کسی که در آرزوی آن بود که یکباره پولدارشود. چنین هم شد، اما بر خلاف تصورش، یک جنایتکار او را تأمین مالی می کرد. او که نمی خواست حقیقت را باور کند، در این توهم به سر می برد که پیرزنی بزرگوار به خانم هاویشام، حامی او است. در نهایت حقیقت برملا شد. بازماندگی، وضعیت آرزوهای بزرگی است که با دستیابی به آنها هاویه‌ای هولناک دهان می گشاید.

بسیاری از انسان‌های در حاشیه هم در ایران و هم در دیگر نقاط جهان در این وضعیت به سر می برند. کسانی که به امید آینده‌ای بهتر سرزمین، خانواده، گذشته، شهر و حتی خودها و خاطره‌ها و گذشته‌هایشان را جا می گذارند و از «جهنم جهان سومی» فرار می کنند، اما به رغم تغییر وضع، وضعیت با آنها می ماند. بازماندگی، وضعیت برجای ماندگانی است که به امید بهبود زندگی، هر زمان کوله بارشان را از نو می بندند، زحمت می کشند، کار می کنند، انگیزه جمع می کنند، اما با آمدن و رفتن یک نفر یا یک گروه، زندگی‌شان از این رو به آن رو می شود و آنها می مانند ومصیبت هایی که نمی دانند با آنها چه کنند. بازماندگی، وضعیت میلیون‌ها انسان است که هر بار امیدهای نداشته‌شان را روی هم می گذارند، اما هر بار شکست خورده تر از قبل بر جای می مانند. وضعیت آوارگان و مهاجرین عینی یا ذهنیِ ایرانی، افغانی، سوری، کرد، عرب، بلوچ و ترک است که میان جنگ و ستیزه‌ای بی‌معنا و بیهوده بر سر قدرت و ثروت به سر می برند: از یکسو متعصبین افراطی متوهم که شعار بازگشت به «اسلام راستین»، «سنت»، «هویت» و «گذشتۀ» از دست رفته را سر می دهند و با خشن‌ترین شیوه‌ها و با کشتار و سرکوب و ارعاب و شکنجه در پی بازگرداندن زنان و مردان به «هویت اصیل» اند و از سوی دیگر قدرت امپراطوری. از یکسو شستشوی مغزی برای راه آمدن با ایدئولوژی‌های سرگردان و بی‌سرو تهی که بنا دارند راه و رسم «ایرانی بودن»، «مسلمان بودن» و «شرقی بودنِ» و «بودن»‌های «اصیل» و «راستین» دیگر را بیاموزد و از سوی دیگر شستشوی مغزی برای پذیرش هنجارهای زیستن در آن سوی جهان. اولی از ما می خواهد تا بپذیریم که آزادی توطئۀ غرب است و حقوق انسانی، به کار ما نمی آید، چون انسان ایرانی و افغانی و عرب و آفریقایی «ذاتاً» با «غربی» متفاوت است و دومی از ما می خواهد که بپذیریم که فقط امپراطوری مهد آزادی و انسانیت و تمدن است و مابقی در توحش به سر می برند و لذا باید از آن تبعیت کنند و هنجارهایش را بپذیرند. اولی به زور زنان را در برقع می کند، و همزمان آنها را به جرم تخطی از «مذهب» مجازات می کند، و دومی با این دستاویز که باید زنان را از یوغ ستم این موجودات «عقب مانده» رهاند، با تهاجم نظامی و لشگر کشی با هدف بسط سلطه و قدرت، وضع را از قبل بدتر می کند.

وضعیت بازماندگی دیگر تنها به پناهندگان، ساکنان اردوگاه ها، بی‌خانمان ها، فقرا، و اسیران محدود نیست و تنها به مهاجرین- زائران سرگردان- اختصاص ندارد. اکنون وضعیت بسیاری ازآدم‌ها است؛ همۀ کسانی که راهی به جایی ندارند؛ کسانی که محکوم به زیستن در حاشیه‌های جهان اند. آدم‌های تنها و در هم شکسته‌ای که یا به دلیل فقر مضاعف یا طردشدگی، خواه در قلب امپراطوری باشند یا در جهان سوم آشوب زده، به حساب نمی آیند. وضعیت بازماندگی، وضعیت دائمی شدۀ آوارگان جنگی‌ای است که نه با این اند و نه با آن؛ اما هم از این می خورند و هم از آن؛ هم از این خسته اند و هم از آن. بازماندگان همۀ کسانی اند که در تلاش مذبوحانه برای جای گیری در یکی از قالب‌های اینجایی یا آنجایی اند، اما همیشه جا می مانند و پس از هر دور تلاش سیزیف وار، دلشکسته تر و غمگین تر و مستأصل تر از قبل بر جای می مانند. سنگ به ته دره می رود و هر بار باید با خستگی بیشتر، آن را از نو به بالا هل بدهند. بازماندگان کسانی اند که لای چرخ دنده‌های ماشین جهانی «توسعه» له و نابود شده اند؛ قربانیان وعده‌های دروغین رستگاری‌های شرقی و غربی؛ جاماندگان از بلیط‌های پروازهای مستقیم به بهشت؛ ایدئولوژی‌های غربی و چینی و ژاپنی و عرب و روس و اسلامی که در واقع نسخه‌های محترمانه تر و «متمدنانۀ» جنایت، تقلب، فساد اخلاقی و اقتصادی و راهزنی اند و تنها ماحصلشان فقر روزافزون مردم و فرار مغزها و سرمایه‌ها است.

بازماندگی وضعیت کسانی است که خواه بدانند یا ندانند، دیگر اسطوره‌ای ندارند؛ توهمی ندارند؛ اتوپیایی ندارند؛ خانه‌ای ندارند؛ گاهی ندارند. پیشترها خانه گاه (خانقاه) جایی بود برای یافتن خانه و گاه؛ مکانزمانی برای گریز از بیخانمانی و بیگاهی. اما در عصر نسخه‌های زودبازده، خانه گاه‌ها را بسته اند. اکنون، سراسیمگی و سرعت بی‌معنا، ازدحام و هیاهو در دفاع از شرارت، و دوندگی برای بردگی بیشتر بیداد می کند. روزها بیگاه می شوند و انباشته از غم، فسردگی، ناامیدی و تلاش‌های مذبوحانه و مکرر برای برون رفت از وضعیت. بازماندگان همۀ کسانی اند که همه چیزشان به سرقت رفته؛ از گذشته و حال و آینده گرفته تا اسطوره ، قدرت تخیل، و حقیقت‌های فردی و جمعی.

بازماندگی، وضعیتی عینی و در عین حال ذهنی است و لذا همانقدر وجودی و معرفتی است که سیاسی و اجتماعی و اقتصادی. از اینرو هم در زندگی روزمره ومناسبات انسانی تجربه می شود و هم در عرصه‌های دیگر. همۀ آدم هایی که درگیر آن اند، آن را به طرق مختلف تجربه می کنند: قلمرو سیاسی به تسخیر مناسبات قدرت در آمده و به تیول کسانی بدل شده که غالباً دغدغه‌ای جز له کردن آدمها و انباشت قدرت و ثروت در کارزاری به هولناکی قیامت ندارند. به همین سان، مناسبات انسانی نیز به اعلی درجه به تسخیر این وضعیت در آمده است. همه در وضعیتی کم و بیش مشابه به سر می برند، اما همه به صورتی فردی در صدد گریز از آن اند.

عرصۀ آگاهی و معرفت نیز از آن مصون نمانده است. کافی است به سازوکارهای «روشنفکری» در ایران امروز یا آگاهی هایی که در دانشگاه و حوزه به عنوان بنگاه‌های صنعت فرهنگ تولید می شوند و عناوینی همچون «علوم انسانی» یا «اسلامی» را یدک می کشند، نظر بیفکنیم. این «معارف» غالباً یا بازتاب فرهنگ امپراطوری اند که قصد دارد مناسبات قدرت امپریالیستی را از رهگذر «لولیتاخوانی» و بزم‌های «انقلاب جنسی» تزریق کند، یا ایدئولوژی هایی برای تولیدِ انبوهِ شبه انسانِ «ایرانی‌اسلامیِ» مطیعی که به قدرت‌های فرداست گوش بسپارد و تمکین کند. جالب اینکه این هر دو ایدئولوژی در بیشتر اوقات در قالب نشریه‌های زرد «روشنفکری» این روزها به هماهنگی و سازشی کامل دست می یابند؛ مؤید آن که به رغم تفاوت ظاهری و البته کیفی و کمی، در واقع خویشاوند نزدیک یکدیگر اند. این هماهنگی تام در عین حال یادآور جملۀ درخشان شاهرخ مسکوب است در وصف غربزدگی آل احمد که خطاب به خود او به زبان آورد: «خیلی غربزده است!»

بازماندگان، آن انقلابیون دیروز اند که زمانی با توسل به آرمان هایی همچون، اسلام، مبارزه با امپریالیسم و استعمار، احیای سنت، بازگشت به خویش، عدالت، و آزادی پرچم مبارزه دست گرفتند، اما اکنون بی‌آرمان شده، بی‌حقیقت شده، سرافکنده و شکست خورده و سرگردان بر جای مانده اند و حال تنها به فکر تثبیت خود در این نهاد و آن نهاد، در این وزارتخانه و آن وزارتخانه، این پست و آن پست، این دانشگاه و آن دانشگاه اند تا مبادا از قافلۀ راهزنان عقب بمانند. کسانی که دیگر به جای اندیشه و عمل به «حقیقت»، «واقعگرا» شده اند و به فکر دست و پاکردن بورس تحصیلی خارج از کشور برای فرزندانشان و گرفتن اقامت کانادا و انگلیس و آمریکا و استرالیا و دیگر جاها هستند. بازماندگان، عملگرایان دیروزی اند که زمانی همه چیز را سهل و ساده می انگاشتند و پس از مواجهه با «واقعیت»، لباس روشنفکر، استاد دانشگاه، کارشناس، متخصص، متفکر و اندیشمند پوشیدند. کسانی که می خواستند دنیا را زیرورو کنند، اما امروز حتی از حل معضلات گلوگیری همچون ترافیک، آلودگی هوا، و بیکاری فزاینده عاجر مانده اند. بازماندگان، آن «روحانیون»، مقدس نمایان، و معنویت گرایان اند که گمان داشتند (و هنوزهم دارند) که حقیقت نزد آنها است، اما امروز با همه چیز و همه کسی معاشر اند، الا حقیقت و معنویت. انسان‌های دانشگاهی اند که برای پرهیز از به اصطلاح «سیاست» به کنج امن خود خزیده اند تا به زعم خود به تولید «معرفت» و «دانش» و «حقیقت» بپردازند. غافل از اینکه آن معرفت و دانشی که از دیدن این وضعیت امتناع کند، بزرگترین دروغ است...

بازماندگی وضعیت مبتلا به ما است که هر روز کسان بیشتری را گرفتار می کند. شاید حقیقت تنها زمانی رخ بنماید که چشم در چشم این مغاک بدوزیم و هولناکی و هراسش را بی‌کم و کاست به رسمیت بشناسیم. تلاش برای طفره رفتن از این وضعیت خواه با تجاهل، پناه بردن به دامن خلسه‌های رنگارنگ و اندیشه‌های آخر الزمانی، فعالیت اقتصادی برای پولدار شدن و موفقیت یک شبه، به دست آوردن منزلت اجتماعی (برای مثال استادی دانشگاه، روشنفکر، متخصص و جز اینها) یا مهاجرت ناکام می ماند. به همین سان، به نظر می آید برون رفت از این وضعیت، با اتکا بر مجاهدت‌های فردی یا پیچیدن نسخه‌های پیامبرگونۀ «روشنفکری ایرانی» که این روزها بیشتر به کارجعل مسائلی همچون «ایرانی بودن»، اکتشاف «ذهن ایرانی» و «خشونت» آن، و آموزش فرهنگ و تمدن به ملت «جاهل» و«نادان» مشغول است، در بهترین حالت به خلسه‌ای دیگر برای طفره رفتن از این وضعیت و تجاهل نسبت به آن خواهد انجامید.


نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.

ارسال به :


نظرات
ارسال نظر
مشخصات فردی من را به خاطر داشته باش

*نظرات حاوی کلمات و عبارات رکیک و غیر اخلاقی و همچنین توهین و افترا منتشر نخواهد شد .
**از نوشتن نظر خود به صورت فینگلیش خودداری نمایید.
***از اینجا فینگلیش را به فارسی تبدیل کنید.