پنج‌شنبه ۰۶ تیر ۱۳۹۸ -
- 27 Jun 2019
23 شوال 1440 آخرین به روز رسانی : ساعت ۱۴:۱۷ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
جدال حافظه با آگاهی تاریخی
تاریخ، شکل ماهرانه ای از حافظه است. نمی توان از هویت سخن گفت در حالی که از حافظه بهره ای نداشت


پاره اول: جدال حافظه با آگاهی تاریخی

این نوشتار کوتاه به جولان و کشمکش ویرانگر دو مفهوم نسبتاً جوان در تاریخ می پردازد. در جوامع گوناگون، تقابل دو ویژگی از تاریخ (آگاهی و حافظه) همواره غلبه هژمونیک یکی را بر دیگری در پی آورده است. در اینجا پیکار این دو مفهوم از منظر فرهنگی نیز دیده می شود. حافظه و آگاهی تاریخی درون یک فرآیند تخمیر فرهنگی به جدال برخاستند؛ همان فرآیندی که از مشروطه تا هنوز هر بار می شکند. در پیکار بی امان این دو شورشگر که زندگان را به جهان مردگان می کشند، شاید که این بار آنها مردگان را به جهان زندگان کشند تا در درجه آنتروپی سیستم فرهنگی ما متعادل شود.

در دنیای امروز بسیاری معتقدند که تاریخ، شکل ماهرانه ای از حافظه است، به بیانی دیگر، تاریخ آن حافظه ای است که ماهرانه بر محور دین یا ایدئولوژی و یا حتی اسطوره ساخته می شود. حافظه ای که از گذشته آغاز می شود و با عبور از زمان حال به آینده می رسد. خاطره ای که از رفتگان به ما آمدگان می رسد و از ما نیز به آیندگان می رسد. آمه و کِلک بیان این حافظه مشترک تاریخی نیز به شدت رتوریک است و دکتر شریعتی را می توان پیشتاز بیان استتیک این حافظه جمعی در ایران دهه 1340 دانست. این حافظه تاریخی یا خاطره می تواند در همین نزدیکی (ایدئولوژی) و یا آنکه در گذشته بسیار دور (دین) متجلی شود.

حافظه ی تاریخی همواره گرایش به تصور و خیال پردازی دارد. این حافظه می تواند به یاری هنر فاجعه ای که در گذشته رخ داده را بسیار تراژیک و آگراندیسمان بیان می کند. حال آنکه آگاهی تاریخی پیوسته به شناخت علمی (Cognitive) و آنالیز منطقی همان فاجعه یا حادثه ای که در گذشته رخ داده می پردازد. حافظه تاریخی همواره نگاهش به گذشته است و حادثه یا رویدادی که در زمان پیشین رخ داده را به یاد می آورد؛ در حالی که هشیاری یا آگاهی تاریخی، رابطه ی بین زمان گذشته و زمان حال را بیان می کند، بدون آنکه از هنر یاری بخواهد.

در سلسله ی بازخوانی و عنایت به تاریخ، شایسته است که آثار هگل و نیچه نیز منظور شوند. در این شرائط "حقیقت شکن" که پست مدرن می نامند، هرگونه گفتمان فرهنگی و یا تاریخی بدون اشاره به هگل و نیچه در واقع اعتبار آن گفتمان را کاهش می دهد. سالهاست در این باورم که ما در حوزه فرهنگ و تاریخ، هرآنچه را که اکنون به آن می اندیشیم، آلمانی ها پیش تر به آن اندیشیده اند. شگفتا! در همین دوحوزه هرآنچه را نیز که ما به آن نیاندیشیده ایم، آنها اکنون به آن می اندیشند.

باید هشدار داد که آگاهی یا حسّ تاریخی هرگز گوهر خیال پردازی و عنصر بزرگ نمایی را وارد تحلیل علمی و منطقی از وقایع گذشته نمی کند. افزون بر این، معمولاً شدّت و ضعف حافظه تاریخی یک ملت بستگی به عمق یک حادثه هولناک و یا عظمت یک رویداد مهم در گذشته همان ملت دارد. بااین حال می توان دامنه آثار همان فاجعه را در "حافظه جمعی" ملل دیگر نیز (به همان میزان شدت و ضعف) جستجو کرد.

قدرت واقعی حافظه ی تاریخی در آن است که گذشته را همواره زنده و تازه نگه می دارد؛ گذشته آن زمانی که "تاریخ" شود، نخست شکسته و پوسیده و بی اعتبار می شود، سپس آن تاریخ از لوح حافظه جمعی یک ملت پاک خواهد شد و به درون کتاب ها می رود. آیا عموم ایرانیان تفاوت دو فاجعه تاریخی یا دو جنگ خونین و دو معاهده ننگین گلستان و ترکمنچای را می دانند؟ در گفتمان فرهنگی که در ایران رایج نیست، حافظه و "هویت" پیوندی تنگاتنگ دارند؛ نمی توان از هویت سخن گفت در حالی که از حافظه بهره ای نداشت. به این سیاق، نگون بخت او نیست که احساس کند هویتش شکسته است، بلکه اوست که احساس کند هیچ هویتی ندارد.

حافظه و آگاهی تاریخی نقش مهمی در قبض و بسط (به بیان دکتر سروش) یا همان شدت و ضعف هویت ما دارند. این هویت به نوبه خویش پاره ای از هویت فرهنگی ماست. بی گمان هویت انسان (من) هر چه که باشد در پیوند با انسان دیگر (تو) است که وزن و اعتبار پیدا می کند. انسانی که تنها در بیابان یا جنگل زندگی می کند چه هویتی می تواند داشته باشد؟ اگر می خواهیم به او هویت دهیم پس باید این بخشش از دولت شهر و روستایی باشد که ما در آن شناوریم. به نظر می رسد ما ایرانیان هنوز از دروازه تاریخ عبور نکرده ایم تا وارد تاریخ شویم. آرتور شوپنهاور راه عبور آلمان از حافظه تاریخی به حس یا هشیاری تاریخی را نشان داد. در ایران کیست که "آرتور" شود و این راه را نشان دهد؟

درحالی که تاریخ و تاریخ نویسی یعنی آنچه که امروز به آگاهی یا دانش تاریخ مشهور است، ریشه در یونان باستان دارد، اما حافظه یا خاطره تاریخی ریشه در دین، ایدئولوژی و اسطوره دارد. به ما گفتند که هرودوت یونانی پدر تاریخ است، اما به ما نگفتند این تاریخی که او نوشت هیچ بار معنایی و ارزشی ندارد. به بیان بهتر، ادیان گوناگون و بویژه ادیان توحیدی آمدند تا با آفرینش "تاریخ" به آن معنا و ارزش و هویت بخشند. به این سیاق، مفهوم روایی از خلقت را نباید مدیون فیلسوفان و نظریه پردازان تاریخ (حتی هگل و نیچه) باشیم، بلکه باید آنرا محصول طبیعی دین و روایت دینی بدانیم یا آنکه آن را محصول طبیعی اسطوره و روایت اسطوره ای بدانیم.
در میان جهان بینی ها و ادیان گوناگون بویژه در دیانت کلیمی، سرچشمه ی تاریخ روایی با هبوط آدم و حوّا به این خاک آغاز می شود. تقابل پارادُکسال بین اراده آسمانی که خالق و قادر مطلق است با اراده آدم که مخلوق اوست، در جاده ای به نام "تاریخ" تجلّی پیدا می کند؛ یک دیالکتیک بسیار فشرده از تسلیم و اطاعت و خوف مخلوق در یک سوی روایت و سپس سرکشی همان مخلوق از اراده الهی و امید و رجاء از سوی دیگر.

بنابراین تاریخ روایی آفرینش از دو آرشه تیپ (آدم و حوّا) در باغ عدن آغاز می شود ولی با رانده شدن آن دو انسان نخستین از آنجا، این تاریخ به تاریخ واقعی یا "زمانی" دگرگون می شود؛ در نتیجه آنگاه مفهوم "زمان" پیدا می شود و از آن پس این واژه (زمان) تعریف پذیر می گردد. راه بازگشت آدم به این بهشت نیز برای همیشه بسته می شود، به این سبب که اصطلاحاً زمان اسطوره ای به زمان تاریخی تغییر ماهیت داده است. بی دلیل نیست که در حکایت روایی آفرینش، طول عُمر آدم و مدت زمانی که در عدن می زیست نیازمند تأویل می شود.

اینک برای آنکه این تاریخ دارای حافظه نیز شود، مفهوم عبری "ذکر" یا همان فرمان "به یاد آر" از یهوه خدای بنی اسرائیل در سراسر تورات دیده می شود تا این حافظه ی تاریخی به تدریج شکل گیرد.

برای نمونه در تورات، سفر خروج، سوره سوم، آیات شانزده تا بیست و دو آمده است:
"ای موسی! برو و پدران و پیران اسرائیل را دور هم جمع کن و به ایشان بگو: یَهوه، خدای پدران شما، خدای ابراهیم، اسحاق و یعقوب بر من ظاهر شد و گفت: به درستی که من شما را فراموش نکرده ام... من پروردگار شما هستم؛ همان که شما را از بردگی فرعون آزاد ساخت و از سرزمین مصر خارج کرد."

همین اشاره یهوه خدای ابراهیم کلیم کافی است تا قوم بنی اسرائیل از آنچه در حق آنها انجام شد را به یاد آورند و ذکر گویند و شکرگزار خدایشان باشند. به این سبب، حافظه همواره نقش حیاتی در فرهنگ دینی پیدا می کند. در تورات به تناوب آمده است که شما قومی بَرده بودید و به سبب نجات از بردگی در همه جا و در همه حال و در همه زمان باید این خدای ابراهیم را در مناسک گوناگون همواره شاکر باشید.

در واقع این دعوت به ذکر (ای ملت! ای قوم بنی اسرائیل! همواره به یاد آورید!) هویت جمعی و حافظه ی جمعی را به یک دیگر پیوند می دهد. با شکستن ذکر، این حافظه می شکند و با شکستن حافظه، آن هویت می شکند؛ با شکستن هویت نیز سنّت می شکند. در پی شکست سنت، فرهنگ هم می شکند. سرانجام آنکه با شکستن همه آنها، کشور اسرائیل خواهد شکست. بی سبب نیست که حتی علیرغم حادثه ی هولوکاست، یهودیان همچنان به انجام آیین ذکر و نیایش و ستایش یهوه خدای ابراهیم پای بندند. به عبارتی، یهودیت "دیانتی" بود که به یک ملت یا قوم تبدیل شد، نه آنکه یهودیت ملتی بود که به یک دین تبدیل شد.

فرهنگ قوم یهود نیز مانند فرهنگ هندوها در هندوستان با تاریخ، ناسازگار است و همواره برای هویت یابی، حافظه تاریخی را بر آگاهی تاریخی ترجیح می دهد. ستیز ویرانگر بین حافظه و تاریخ بیش از سه هزار سال است که در میان قوم بنی اسرائیل جریان دارد. بنابراین اسرائیل تا کنون هویت تاریخی نداشته و آنچه را نیز که ما به اشتباه، تاریخ این قوم می شناسیم آنها برخلاف ما آن را سراسر حافظه یا خاطره جمعی می شناسند. برگزاری سالانه جشن ها و آیین های ذکر خوانی و نیایش یهوه در واقع تکرار میثاق تاریخی این ملت با خدای خویش است. سال ها که در پی هم می آیند و می روند، برای این قوم حس یا آگاهی تاریخی ایجاد نمی کنند؛ به درستی که آنان در حافظه تاریخی غوطه ورند.

نیایش، ذکر و خاطره جمعی را که یهوه خدای ابراهیم به این قوم بخشیده است، اینک چگونه می توان از آنان گرفت؟ به عبارت رَساتر، دیانتی که ارمغان آن یک ملت، یک هویت، یک تاریخ و یک فرهنگ سه هزار ساله است، تنها در صورتی ناپدید می شود که در یک فرآیند "خدا زدائی" همانند اروپای پس از رنسانس گرفتارشان کنیم. آنگاه با این یهوه خدای بنی اسرائیل چه باید کرد؟ این اشاره لازم است که "خدا زدائی" در پاره های گوناگون این جستار لزوماً به معنای فرآیند سکولاریزه و یا لائیسیته نیست.

وگر به خشم روی صدهزار سال ز من
به عاقبت به من آیی که منتهات منم (مولانا)


پاره دوم : بحران در حافظه تاریخی 

اگر ما بنا داریم جلوه ای از حادثه تاریخی را درک کنیم، پس ناچار باید در جستجوی "بحرانی" در آن تاریخ باشیم یا آنکه به دوره ای تاریخی مراجعه کنیم که فاجعه ا ی دردناک (Trauma) در آن دوره رخ داده و آن بحران را آفریده است. آنگاه متکلمان و الهیون می توانند در اطراف آن حادثه دردناک و بحرانی که ایجاد کرده است قلم فرسایی کنند. به بیانی، بحران همواره آگاهی تاریخی را می آفریند و نه آنکه آگاهی تاریخی همواره بحران آفرین باشد. پیداست که در برخی فرهنگ ها یک "بحران" بجای آنکه آگاهی تاریخی بیافریند، حافظه تاریخی را برجسته ساخته است.

بسیار نابجاست که بحران تاریخی را یک واقعه بی معنا و بی اعتبار بدانیم؛ به همین سبب، در دوران اسکولاستیک فرقه های گوناگون با برگزاری آیین های سوگواری، این بحران "تصلیب" مسیح را در حافظه تاریخی خویش پیوسته پردازش می کردند. از سوی دیگر آنان برای پایان بخشیدن به آن دوره تاریخی، همیشه منتظر ظهور همان منجی در آخرالزمان بودند تا از قوم یهود بابت این ظلم، طلب مافات کنند.

برای نمونه پس از سقوط امپراطوری بیزانس، این باور آخرالزمانی در روسیه بویژه در دوران حکومت تزار ایوان چهارم (مشهور به ایوان مخوف) به آن سبب دچار لرزش می شود که مسیح مریم این بار ظهور نمی کند و از دجّال نیز خبری نمی رسد. از آن پس، اعتماد روس ها به تاریخ (به مثابه پاسخی به بحران تصلیب و طلب مافات) از بین می رود و حافظه و تاریخ بر روی یک دیگر می لغزند و هر دو آنها حالت بی شکل و سیّال می گیرند.

از آن زمان روس های ارتدُکس، خویشتن را همچنان ملتی صاحب منجی می شناسند و باور دارند که رسالت هدایت و رهبری سراسر جهان همواره بر دوش آنهاست! بدین وسیله روس ها مرز دو حوزه آگاهی تاریخی و حافظه تاریخی را می شکنند. مهم ترین عنصر لازم برای ساختن حافظه تاریخی همانا وقوع یک فاجعه تلخ (بردگی ملت اسرائیل، تثلیب مسیح مریم و...) یا آنکه رخدادی شیرین و نجات از مصیبتی عظیم (خروج قوم یهود از مصر فرعونی) است که بتواند زمان بی اعتبار را به زمان بااعتبار یا همان تاریخ تغییر دهد؛ چرا که پس از آن حادثه عظیم، هنگامی که از گذشته یاد می کنیم، این گذشته دیگر همان گذشته ماوراء باستانی (Primeval) نیست بلکه گذشته تاریخی است که همواره باید در حافظه جمعی کلیمیان باقی بماند.

آگوستین قدّیس، متکلّم نام آور کاتولیک را می توان پیشتاز فیلسوفان تاریخ دانست که می پنداشت نخست باید از این تاریخ پروفان و نامشروع یونانی (ارسطویی!) دور شویم تا آنگاه سزاوار تاریخ شویم. در دوران اسکولاستیک که آگوستین در آن می نوشت، تنها یک تفسیر مشروع از تاریخ مجاز بود و آن نیز تاریخ انجیلی و هدف دار. بنا بر اصول هندسه اقلیدُسی، کوتاه ترین فاصله بین دو نقطه همانا خط مستقیم (دین) است که به عقیده آگوستین با آفرینش آدم آغاز می شود و با ظهور مجدد مسیح مریم به مقصد و هدف می رسد و پایان می یابد. در جهان مسیحی مردم هیچ آشنایی با تاریخ یونان یا به باور آگوستین، تاریخ پروفان و نامشروع یونان و روم باستان نداشتند.
گفتمان غالب درون تاریخی در واقع همان گفتمان انجیلی بود که ارتباط تنگاتنگ با مفهوم آسمانی ساورین (Sovereign) یا اقتدار مطلق داشت. این اقتدار الهی است که او را ساورین می سازد. آنگاه این خدای ساورین در آسمان و زمین، پاره ای از این اقتدار خویش را به پاپ (رُم کاتولیک) و پاتریارک (مسکو ارتدوکس) می بخشد و پاره ای دیگر را به سزار در رم و تزار در مسکو. از این پس اوست که ساورین امپراطوری کاتولیک است. پس از سقوط امپراطوری بیزانس، نوبت به تزار می رسد که در روسیه ساورین باشد. جالب است که بنا بر پیشنهاد اتاق فکر کرملین، شکل رسمی حکومت این کشور نیز دموکراسی ساورین است.
برخی نیز یواخیم فیوره (1130/1202) را نخستین اندیشمند و تئوری پرداز "تثلیث" در تاریخ می شناسند. او که در ایران عموماً ناشناخته است، رساله ای سه جلدی درباره پایان تاریخ می نویسد و روش هرمنوتیکی رایج در دوره اسکولاستیک را بکار می برد. یواخیم تاریخ را به سه دوره (پدر، پسر، روح القدوس) تقسیم می کند و نخستین حماسه ی آخرالزمان را با بازگشت عیسای مصلوب در سال 1260 میلادی پیش بینی می کند.

این سال در واقع آغاز سومین دوره تاریخ است که او به دوره روح القُدُس تشبیه کرده است. به باور یواخیم دوره آزادشدن یعنی آغاز فرآیند عقلانی شدن یا دنیوی شدن (Mundane) انسان مسیحی، فقط در دوره سوم یا دوره روح القدُس امکان پذیر است. از آن به بعد هگل و مارکس نیز تاریخ را به سه دوره اصلی تقسیم می کنند. یواخیم فیوره در الهیات سیاسی می کوشد اقتدار آسمانی خدای سرمدی را به زمین فرود آورد و در مقام شخص حاکم و ساورین نمایان سازد.

با این حال نباید یواخیم و آگوستین را سرزنش کرد به آن سبب که دو دکترین همسان ارائه دادند که گشتاور هر دو آنها کلامی (Apologic) است. در شرائط پست مدرن که عقلانیت افراطی هرگونه باور به "حقیقت" مطلق در تاریخ و اخلاق و فرهنگ و حتی علم را می شکند و "نسبیت" را بر پیشانی آنچه هست و آنچه نیست می چسباند، دکترین تاریخ این دو روشنگر انجیلی نیز شکسته و بی اعتبار می شود.

راستی، حقیقت را با تاریخ چه کار؟ حقیقت در تاریخ، آن حقیقتی است که در ذهن آن انسانی برجسته خواهدشد که دارای حسّ تاریخی باشد. حس تاریخی فقط به دو گروه تعلق دارد؛ به آنها که تاریخ نگارند و به آنها که تاریخ سازند. فقط این دو باید از حس تاریخی انباشته باشند. مردم عادی را با تاریخ چه کار؟ خلق ها وظیفه دارند همواره حافظه تاریخی را پاس دارد و تنها شمار اندکی از فرهیختگان باید تاریخ بخوانند.

یواخیم و آگوستین که تاریخ ساز نبودند، به یاری این حسّ (آگاهی) تاریخی هر دو تاریخ نگار شدند. آن دو می پنداشتند که تاریخ آنها دو گوهر عقلانیت و "پیشرفت" دارد؛ به بیانی، دکترین تاریخ آنها گرچه حلقوی است اما به باور خودشان، برپایه عقلانیت کلامی و ایده پیشرفت، تئوریزه شده است تا هر چه زمان به جلو می رود تاریخ نیز دارای گوهر انسانی شده و به همان اندازه پیشرفت می کند.

بااین حال شاهدیم که ایده پیشرفت در تاریخ که کانت، ولتر، هگل، فیخته، هردِر، رانکه، مارکس و نیچه آن را تئوریزه کردند با گذشت دویست سال همچنان چهره ای خونین دارد و پنداری حرکت تاریخ "سینوسی" شده است و بر مسیر مستقیم نمی تواند یا نمی خواهد حرکت کند. این حرکت سینوسی یا زاویه دار (زیک زاک) در دوران مدرن نشان از بی اعتباری نظریه پیشرفت در تاریخ است.


پاره سوم: خدا زدائی از تاریخ 

ششصد سال بعد از تاریخ اسکولاستیک، هگل از راه می رسد و ادّعا دارد که از حس (آگاهی) تاریخی انباشته است. این فیلسوف کلاسیک آلمانی گوهر و ایده آزادشدن عقل در بستر تاریخ را از یواخیم فیوره وام می گیرد و امّا آن را در ظرف "دیالکتیک" می ریزد. هگل هم همان طرح سه دوره ای تاریخ (خدا، مسیح، روح القدُس) را در فرآیند آزاد شدن تدریجی عقلانیت اروپایی تئوریزه می کند، با این تفاوت که پهلوان تاریخ عقلانی هگل همانا خدا نیست، بلکه ناپلئون بناپارت است.

خدای هگلی دیگر همان خدای ساورین یا تجلّی اقتدار مطلق نیست، بلکه فیلسوف جوان آلمانی مظهر این اقتدار را بر پیشانی ناپلئون می بیند. به بیان دیگر، آنچه را که یواخیم کوشید در حوزه الهیات سیاسی تئوریزه کند، هگل در چهره ساورین فرانسه ناپلئون بناپارت متجلّی ساخت. گرچه بعدها هگل در میانسالی از باور دوره جوانی خویش دوری جست. بااین وجود می دانیم که هگل هم مانند یواخیم در همان چارچوب ایده آلیسم باقی ماند، با این تفاوت که خدای هگل که فرسنگ ها از روح -القدُس جدا شده است دیگر خدای سرمَدی یواخیم نیست بلکه صرفاً یک خدای مونیستی (Monistic) است که پس از انقلاب کبیر فرانسه، زیبنده ی پدیده لائیسیته و سکولاریسم سده نوزدهم می شود و دیگر هیچ پیوندی با آگاهی تاریخی یا با حافظه ی تاریخی ندارد و دخالتی در امور دنیوی بندگانش ندارد بلکه تنها، راه گشای آخرت و قیامت آنان در مناسک مذهبی است.

فیض روح القدُس ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد (حافظ)

آن روز که پاپ و اُسقف ها رسالات یواخیم را با انبُر می گرفتند و به آتش و آب می انداختند آیا می پنداشتند که روزی از برلین فیلسوفی برخیزد تا هم تاریخ خدایی را دیالکتیکی کند و هم خدای تاریخی را؟ خدای یواخیم که هم مبدأ تاریخ است و هم مقصد آن؛ خدایی که انسان را اشرف هستی ها و نیستی ها ساخت و به حیات و هویت او مشروعیت بخشید. آن خدای هستی بخش متعالی (Transcendendal) که انسان و تاریخ هر دو از فیض (Emanation) اوست، در سده هجدهم میلادی توسط گئورگ ویلهلم هگل (در رساله فلسفه تاریخ) آن خدا سرانجام تاریخی می شود. به بیان دیگر، یواخیم فیوره کوشید که "تاریخ" را خدایی کند حال آنکه هگل در جهشی واژگونه می کوشد که "خدا" را تاریخی کند.

بنابراین خدای فیوره (به مثابه آفریننده ی تاریخ) خدایی ساورین، ازلی و ابدی است، حال آنکه خدای هگلی فقط خدایی ازلی است و این فیلسوف آلمانی، ابدیت و اقتدار (ساورنتی) را از این خدا می -ستاند و اصطلاحاً او را خدایی مونیستی می سازد تا عاری از ولایت تکوینی و فیض اقدس باشد. یواخیم فیوره با انتخاب استعاره "روح القدُس" در سومین دوره تاریخ، دکترین ولایت "تشریعی" که نشانه آن بازگشت مسیح در سال 1240 میلادی است را تبیین می کند، ولی هگل در سده ی نوزدهم ضمن بی اعتبار دانستن دکترین جزمی (Dogmatic) بازگشت عیسای مریم در سال 1240 میلادی، در واقع ولایت تشریعی او و همچنین ولایت تکوینی را در تاریخ دیانت مسیحی منسوخ اعلام می کند.

هگل در رساله اش آن چنان تاریخ را برجسته می سازد که پنداری تاریخ "آنتی تز" است در برابر خدایی که آفریننده و آغازگر همان تاریخ است. در اندیشه هگل، پیکار بی امان تاریخ با خدا به سنتز هولناکی می رسد. خدایی که سرانجام در مدرنیته موضوع جدال آته ایست ها با سنّت گرایان می -شود. تاریخ نیز نه در تئوری آگوستین و یواخیم عقلانی شد و نه در تئوری هگل بار عقلانی داشت. به باورم زیباترین تعبیر از تغییر نگرش آدمیان نسبت به دو مفهوم بنیادین خدا و تاریخ را آرتور شوپنهاور فیلسوف معاصر هگل بیان کرده است.

شوپنهاور در رساله "جهان به مثابه اراده و نگرش" می کوشد تا نشان دهد چگونه رویکرد انسان به خدا، تاریخ و جهان همیشه پایدار نیست، بلکه در ظرف زمان به نوعی تغییر پذیر می شود . شوپنهاور کلاً نگرش انسان نسبت به آنچه پدیدار است و نیز نسبت به آنچه ناپدیدار (Noumenon) است را قابل تغییر می داند. شوپنهاور با پژوهش در تاریخ و جهان بینی الهی و بودایی، نخستین فیلسوفی است که "هستی" را منطبق بر نگرش و تصور انسان می کند. از سوی دیگر او این تصور و رویکرد را نیز منطبق بر گیتی و هستی می بیند. به بیانی، او انسان، خدا، طبیعت را در ظرف تاریخ، نسبت به یکدیگر متقارن می سازد.

چهل سال از مرگ هگل می گذرد که فریدریش نیچه آن فیلسوف شوریده نیز عبارت کلیشه ای "خدا مرده است" که هگل به شکل "خدا خودش می میرد" نگاشته بود را سه بار تکرار می کند. شگفتا! شارحان هگل در ایران عزم راسخ او در امتداد راه یواخیم فیوره یعنی تخلیه تاریخ از خدا را ندیدند و یا نخواستند خدا زدایی هگلی را ببینند که پروردگار پایان تاریخ هگلی دیگر همان پروردگار آغازین نیست. در فلسفه تاریخ هگل، تغییر خداوند سلبی (Transcendent) به خداوند ایجابی (Immanent) اجتناب ناپذیر می شود.

به هر روی، در قرن دوازده میلادی یواخیم فیوره با نگارش رساله ای این دکترین را تئوریزه می -کند که در سومین دوره تاریخ، انسان خطای آشکار خداست. از سوی دیگر هگل در رساله اش با واژگون کردن این دکترین اسکولاستیکی (البته با احتیاط لازم در برابر واکنش شدید کلیسا) نشان می دهد که پنداری "خدا" خطای آشکار انسان است.

سرانجام فیلسوف (سابقاً) چپ فرانسوی ژان فرانسوا لیوتار در 1981 با نگارش کتاب "شرائط پست مدرن" کوشید نشان دهد که ایده آزادی و عقل در بستر تاریخ غایتمند (Teleologic) هیچ کدام سرانجام شیرینی ندارند. پیام لیوتار در شرائط پست مدرن آن است که نه خدا، خطای انسان می شود و نه انسان، خطای خدا می شود. در اینجا باید اشاره کنم شرائط پست مدرن تنها آن نیست که از تاریخ علّی فاصله بگیرد، بلکه از هدفمند بودن تاریخ نیز فاصله می گیرد.

برخی از اندیشمندان معاصر فرانسوی (لویی التوسر، فرانسوا لیوتار، آلن بدی یو، آلن دو بنووا، دومینیک ونّر) هگل را از تخت ایده آلیسم تاریخ به زیر می کشند؛ پنداری در نظر روشنفکران و منتقدان پست مدرن در فرانسه، تاریخ دیگر گوهر "تاریخی" و اصالت ندارد بلکه به یک فراتاریخ (ماوراء تاریخ) تبدیل شده است که گشتاور آن همواره حافظه تاریخی است!

تاریخ ستایی ویرانگر آلمانی آنچنان فرانسه را منزجر ساخت که ژان فرانسوا لیوتار تا آنجا پیش می رود که حتی رسالات هگل و نیچه و مارکس را نیز مصداقی از "کلان روایت" می نامد و آنها را در کنار دین و ایدئولوژی می نشاند که گویی بدین وسیله می خواهد نفرت خویش از هرآنچه این سه آلمانی در حوزه تاریخ آفریدند را نشان دهد.

تاریخ در دوره اسکولاستیک دارای سه گوهر استتیک، هد فمندی و ارزش بود که امروز عاری از آنهاست. آن زمان این تاریخ باردار در ائتلاف با دین، هویت و کیستی انسان را تعیّن می بخشید. به بیان دیگر، تاریخ گرچه همانند فرهنگ یک گشتاور دینی داشت و بر محور دین می چرخید، اما توانسته بود در ادیان الهی و جهان بینی بودایی زیستن انسان را زیبا و دارای ارزش جلوه دهد. اینکه فقط آدمیان اشرف هستی ها و نیستی ها هستند و حیات آنها از آغاز تا انجام دارای ارزش و هدف است. اینکه انسان ها بیهوده آفریده نشدند بلکه بازیگران طلایی هستند در طرحی تاریخی که برپایه مشیّت الهی تنظیم شده است، آنان را متقاعد ساخته بود که در برابر همه رنج ها، بی عدالتی ها، نابرابری ها و بلایای طبیعی و غیر طبیعی شکیبا باشند.

در شرائط پست مدرن، زیست اگزیستانسیالی انسان ها از این سه "بار" استتیک، ارزش و هدفمندی تهی گشت؛ از سوی دیگر، تشویش و نگرانی وجودی (Angst) زمینه ساز تازش لشکر روان کاوان و روان شناسان در حیات ناآرام انسان ها شدند. بنابراین پیداست که میدان برای جولان "حافظه تاریخ" و گرایش به "ماوراء تاریخ" و ماوراء سیاست (Metapolitik) به مثابه آلترناتیوهای سوداگر آماده می شود تا برای رها ساختن آدمیان از این تشویش و فراموشی وجود (تم اصلی در اندیشه هایدگر) با تئوری پردازی "چه باید کرد؟" بخت خویش را بیازمایند.

در پیوند با تاریخ، بی سبب نیست که فریدریش نیچه اصولاً نگارش تاریخ و خواندن تاریخ، هر دو را بیهوده می داند. او معتقد است که آنچه از تاریخ می آموزیم آن است که هیچ نمی آموزیم. تاریخ و فلسفه که بهره چندانی در پیشرفت کیفی حیات انسان و رهایی او از تشویش وجودی نداشته باشند، بهتر است که در همان گوشه آکادمی خوانده شوند تا مدرکی کسب شود که شاید لقمه نانی در دانشگاه به کف آید.

تاریخ و مشتقات آن (فراتاریخ، فلسفه تاریخ، آگاهی تاریخی، حافظه تاریخی) رشته ای ساده در کنار جغرافی، فیزیک و شیمی نیست. آلمانی ها در سده نوزدهم با یاری از تاریخ، توانستند دیانت را از روح متافیزیکی تخلیه کنند و پیکر باقی مانده از دین را به "ایدئولوژی" دگرگون سازند. به بیانی، در آن بُرهه پُرتلاطم آلمان هرآنچه که از دین انتظار می رفت ، از ایدئولوژی نیز انتظار می رفت. دین و ایدئولوژی در آن زمان بدون تاریخ، امکان جا به جایی نداشتند.

همزیستی و تقریب دین و ایدئولوژی در تاریخ معاصر هدیه آلمان به جهان ناآرام است. گرچه تاریخ و مشتقات آن، پتانسیل دگرگون کردن دین به ایدئولوژی را داشتند، ولی آلمان و تا اندازه ای هم ایتالیا پس از تولید همان سه ایدئولوژی مشهور (فاشیسم، سوسیالیسم، نازیسم) که آینده ای روشن را نوید می داد، متوقف شدند. باید به انتظار نشست تا زمانی دیگر که آلمانی ها دوباره به نام سعادت بشر و نجات جهان از لیبرالیسم بورژوایی، مُدلی از ایدئولوژی نوین را تولید کنند. به باورم در حال حاضر هیچ ایدئولوژی و جهان بینی بدون یکی از مشتقات تاریخ، امکان ادامه حیات ندارد. تاریخ صرفاً یک "کاتالیزور" نیست که مستقیماً وارد فرآیند تکوین ایدئولوژی یا دین شود، بدون آنکه خودش دچار فعل و انفعال شود.

آگاهی راستین تاریخی درواقع برآیند ایده های روشنفکران و فیلسوفانی از شمار ولتر، توکوویل، میشله، رانکه و بوکهارت است که آغازگر یک فرآیند تخمیر فرهنگی در اروپا هستند؛ پروسه ای که در دوران روشنگری با نگرش ولتر در فلسفه تاریخ آغاز می شود. درحالی که تاریخ ولتری، فلسفه آن مکانیکی و نیوتونی ا ست اما در همسایگی سرزمین فرانک ها، فلسفه ایده آلیستی یوهان گوتفرید هردر آلمانی (1803/1744) یک ساختار ارگانیک، زنده و پویا دارد.

می توان چنین ادعّا کرد که اندیشه ورزی روشنفکران فرانسوی در تاریخ و فلسفه تاریخ به انقلاب کبیر فرانسه می انجامد، ولی تولید اندیشه و برآیند تفکر جمعی اکثر روشنفکران آلمانی به سه ایدئولوژی سوسیالیسم و نازیسم و فاشیسم می انجامد که مخرج مشترک این سه ایدئولوژی "اتاتیسم" است.

هگل فلسفه تاریخ را به موتور محرّکه "دیالکتیک" مجهز می کند تا برای تاریخ، آغاز و انجامی پیدا کند. به بیانی دیگر، هگل برای تاریخ، هدف و تکلیف تعیین می کند و بر این باور است حال که آغاز تاریخ را می دانیم پس لزوماً برپایه دیالکتیک باید پایان آن را نیز بدانیم!

در حالی که مشکل منطقی همانا تعیین کردن پایان برای تاریخ است و ما نباید مانند فرانسیس فوکویاما، جنجالی شویم و از شوق فراوان همانند ارشمیدوس برهنه در کوچه تاریخ بدویم و "پایان تاریخ" را با پیروزی لیبرالیسم بر سوسیالیسم اعلام کنیم! طُرفه آنکه هگل در فلسفه تاریخ، سه بار به سوی خدا می رود و سرانجام می نویسد که خدا خودش مرده است. شگفتا! از زمان هگل تا کنون، همواره در شرق و غرب می پندارند که به پایان یا همان ستیغ تاریخ نزدیک شده اند و چنانچه بخواهند به آن سوی تاریخ روند، به یقین در درّه ای هولناک سقوط خواهند کرد.

ادامه دارد...

 

نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.

 

ارسال به :


نظرات
ارسال نظر
مشخصات فردی من را به خاطر داشته باش

*نظرات حاوی کلمات و عبارات رکیک و غیر اخلاقی و همچنین توهین و افترا منتشر نخواهد شد .
**از نوشتن نظر خود به صورت فینگلیش خودداری نمایید.
***از اینجا فینگلیش را به فارسی تبدیل کنید.