چهارشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۸ -
- 19 Feb 2020
23 جمادى الثانية 1441 آخرین به روز رسانی : ساعت ۱۴:۱۷ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
برگ‌هایی از تاریخ و جوانه‌های امید
نامه یکی از رهبران جامعه بهایی ایران که به بیست سال حبس محکوم و اکنون در زندان رجایی شهر محبوس است  به فرزندش

 

پسر عزیزم، صمیم

به خوبی می‌دانی که اینک شش سال از دوران محکومیت‌ام گذشته است و چند روز دیگر در ۲۵ اردیبهشت وارد هفتمین سال خواهم شد و خوب می‌دانم که در این شش سال چگونه توانسته‌ای در نبود من بسیاری از مسائل و مشکلاتی که با آنها رو‌در رو شده‌ای گاه به تنهایی و گاه با کمک دیگران حل نمایی و امروز تصمیم گرفته‌ام برگ‌هایی از تاریخ زندگی‌ام که مملو از تجارب تلخ و شیرین است را برایت بازگو کنم و مروری داشته باشم بر ۳۲ سال گذشته.

سالیان قبل که نه سال بیشتر نداشتم دو یورش صبحگاهی مامورین امنیتی به منزلمان پس از ساعت‌ها تفحص و بررسی اتاق‌ها و کمدها و کتاب‌ها، پدرم را که چهل و دو سال بیشتر نداشت دستگیر و با خود بردند. پس از حدود ۸ ماه که در زندان ارومیه به طور هفتگی به دیدارش می‌رفتیم، در یکی از آخرین ملاقات‌ها پدرم خطاب به مادرم گفت که اگر اراده الهی برآن قرار گرفت که من جان خویش را در دراه عقیده و آرمانم فدا کنم به من قول می‌دهی که از فرزندانمان مراقبت کنی و آنها را طبق آنچه آرزویم بوده تربیت نمایی و افراد شریفی به جامعه تحویل دهی؟

مادرم در پاسخ در حالی که از این سوال بسیار متاثر بود، گفت: بله! من قول می‌دهم و تو با خیال راحت بر عقیده و راهت استوار بمان.

و نهایتا در چنین روزهایی از اردیبهشت ۱۳۶۱ در زندان ارومیه در پشت کابین ملاقات هرچقدر صبر کردیم تا بار دیگر چهره مهربان پدرم را در آن سوی کابین ملاقات، مشاهده کنیم، خبری نشد. در حالی که من و خواهرانم و برادر کوچک ۳ ساله‌ام با نگرانی تمام منتظر پاسخ زندان‌بان بودیم، تا اینکه به ما گفتند که زندانی شما اینجا نیست و به محل دیگری منتقل شده است و نهایتا مایوس و ناامید از زندان خارج شده و به خانه برگشتیم. پس از دو روز جستجو و دوندگی و سوال از مراجع مختلف اداری و قضایی نهایتا پاسخ روشنی وجود نداشت و ناامید به تنها جایی که پناه بردیم سردخانه دادگستری ارومیه بود. شاید پدرم را آنجا بیابیم. مامور این سردخانه می‌گوید که هر روز چندین جسد برای ما آورده می‌شود و از نام و نشان آنها اطلاع دقیقی ندارد و با اصرار مامور مربوطه می‌گوید جسدی با نشانه‌هایی که ما می‌گوییم آنجا هست و جای ۳ گلوله بر جسدش دیده می‌شود.

من در آن سال‌ها مملو از سوال بودم و مملو از ابهام! چرا باید پدرم که فردی مومن و فداکار و صادق و خدوم بود که جز خدمت به هم‌وطنان خودش به عنوان دبیر اداره آموزش و پرورش و نیز خدمت به جامعه بهایی محل زندگی خود، جرم دیگری مرتکب نشده بود، هدف جوخه اعدام قرار گیرد؟ آیا کسانی که به این اقدام شنیع مبادرت کرده بودند با خود اندیشیده بودند که این گلوله‌ها به سمت چه کسی شلیک می‌شود و چرا؟در لحظه اجرای حکم اعدام آیا آمرین و عاملین آن لحظه‌ تامل کرده بودند که این فرد چه جرمی مرتکب شده و چه گناهی دارد که باید این چنین ناجوانمردانه بدون امکان دفاع از خود و نداشتن وکیل فقط و فقط به خاطر عنوان مجرمانه کذایی که هیچ وقت و هیچ کجا سند و مدرکی ارایه نگردید و نهایتا به دلیل آنکه از دین خود علی‌رغم تهدید و تطمیع، تبری نجست و بر آن محکم و استوار ماند، کشته شود؟

پدر عزیزم به دلیل داشتن عقیده‌ای متفاوت از عقاید صاحبان قدرت و فقدان نهادهای مستقل و منصف داوری و قضایی و بر اثر تصمیم فرد یا افرادی خودسر و کج‌اندیش، جان عزیز خود را برای اثبات این حقیقت که «آرمان‌‌اش وحدت و اتحاد بین همه‌ی انسان‌ها و هدف‌اش تعالی و پیشرفت ایران و ایرانیان و روش‌‌اش محبت و خدمت به جمیع کسانی که می‌شناخت»است فدا نمود و به راستی او بین تعلقات این دنیای مادی و لذائذش و و زنده ماندن و حقیرانه زیستن و انکار عقیده در یک طرف و استقامت و ثبات بر باورهایش و انفاق جان شیرینش، دومی را برگزید و با وجود محبت و عشق فراوان به فرزندان و همسرش و خواهرانش که نشانه بارز آن اینکه عکس فرزند ۳ ساله‌اش هوشمند در هنگام شهادت در مشت گره کرده‌اش بوده است، عشق به محبوب و معبود خویش را فریاد زد و همه ما را ترک گفت.

 

صمیم عزیزم

فرزند دلبندم، اینک تاریخ به شکل دیگر و سال‌ها بعد تکرار می‌گردد و اینک من در زندان رجایی‌شهر کرج در حال گذراندن یکی از سنگین‌ترین محکومیت‌های زندانیان عقیده در ایران هستم یعنی ۲۰ سال حبس تعزیری در تبعید!

در این شش سال که ماه‌ها در سلول انفرادی ۲۰۹ بودم و وصف آن برای فرصتی دیگر بماند، و ماه‌ها در سلول‌های جمعی این بازداشتگاه مخوف که بین زندانیان به سیاه‌چال زندان‌های ایران مشهور است، زیسته‌ام. سلول‌هایی که مساحت آن حدود ده متر مربع برای ۵ نفر بوده است و البته اکنون سه سال و نیم است که زندان رجایی‌شهر یکی از امنیتی‌ترین زندان‌های ایران مسکن و ماوی من شده است و اکثر زندانیان این زندان به جز معدودی زندانیان سیاسی و عقیدتی زندانیان خطرناک به حساب می‌آیند و زیر حکم اهدام هستند. من پس از دستگیری و پس از حدود ۲۰ ماه بازداشت موقت توانستم ملاقات نیم ساعته‌ای تحت شرایط امنیتی و نظارتی با وکیل خود داشته باشم و بس!

یادم هست یکی از زندانیان سیاسی در بازداشتگاه اوین که حدود دو سال قبل اعدام شد به من می‌گفت: بسیار اوضاع مملکت تغییر کرده که علی‌رغم آن که پدرت دسترسی به وکیل نداشته ولی تو اکنون وکیل داری و در دوره آینده که فرزندت بزرگ شود خواهد توانست از همه حقوق قانونی خود به عنوان زندانی برخوردار شود!

فرزند عزیزم من پس از شهادت پدرم، با اهتمام تمام درس می‌خواندم و با وجود آنکه در طول تحصیلات راهنمایی و دبیرستان بارها از طرف برخی معلمان و یا همکلاسی‌های خود مورد تبعیض و توهین قرار می‌گرفتم ولی اکثری از آنها حامی من بودند و از حقوق من به عنوان یک محصل بهایی دفاع می‌نمودند، بعد از طی دوره دبیرستان از ورود به دانشگاه دولتی منع شدم و به ناچار تحصیلاتم را در دانشگاه مکاتبه‌ای و مجازی بهایی ادامه دادم و این فقط شامل حال من نمی‌شد بلکه هزاران جوان بهایی در طی این سال‌ها از ادامه تحصیل در دانشگاه‌های کشور علی‌رغم غیرقانونی بودن این «ممنوعیت» و برخلاف قانون اساسی بالاخص «فصل حقوق ملت» منع شدند و اکثر این جوانان با پشتکار و همت فراوان چنین بحرانی را به پیروزی تبدیل کرده و با مشقت و سختی تمام و به صورت مکاتبه‌ای در دانشگاهی که در حقیقت پاسخی به یک بحران بود، ادامه تحصیل دادند. پس از ۱۹ سال که از شهادت پدرم می‌گذشت با دستور مقامات حکومتی در سال ۱۳۸۱ قبرستان بهاییان ارومیه تخریب گردید و ما اجبارا قبر پدرم را به مکان دیگری منتقل نمودیم و این تمام خاطرات تلخ گذشته را برای ما مجداا زنده نمود.

 

پسر عزیزم، صمیم

پدرت در تمام این سال‌ها وقت و انرژی خود را صرف خدمت به جامعه بهایی ایران و نیز جامعه هم‌وطنان عزیزش نموده و از هیچ اقدامی در این راه دریغ ننموده و در حقیقت گناه من و جرم من کمک و مساعدت به دیگران بوده و همت نه چیز دیگر! و البته بسیاری از این سختی‌هایی که ذکر گردید بر بسیاری از افراد بهایی در شهرها و روستاهای این مرز و بوم نیز روا داشته شده است و این خود فرصت و مجال بسیار می‌طلبد تا داستان‌های آنها نیز گفته آید!


حال جامعه ایرانی تحول یافته و می‌توان تغییرات روبه رشد فراوانی را در بین این جامعه مشاهده نمود. از جمله آنکه نفوس آزادی‌خواه و روشن فکر بسیاری از طبقات و گروه‌های مختلف از جمله روحانیون روشن ضمیر، نویسندگان آزاداندیش، روزنامه‌نگاران شجاع و وکلای مستقل و فداکار و فعالین سیاسی و اجتماعی و فرهنگی فراوانی حقیقت را دریافته‌اند و از حقوق همه هم‌‌وطنان از جمله جامعه بهایی و افرادی مانند من دفاع می‌کنند.

 

فرزند عزیزم!

اکنون می‌توان امیدوار بود که با رشد روزافزون آگاهی و ارتقاء وجدان عمومی و حساسیت بدنه جامعه ایرانی نسبت به حقوق انسانی همه هم میهنان روزهای خوبی را در آینده تجربه کنیم و تبعیض‌ها و محدودیت‌ها و مظالم نسبت به دگر اندیشان و دگرکیشان و سایر اقلیت‌های قومی و مذهبی و روشنفکران این جامعه که ظرفیت قابل توجهی برای اعتلای ایران می‌باشند، روز به روز کم‌تر و کم‌تر گردد.

من بسیار امیدوارم که نسل نوجوانان و جوانان امروز که تو یکی از آنها هستی، خواهند توانست در ایجاد آگاهی و توسعه دانش و عدالت و دادگستری و ازاله فقر و ارتقاء اخلاقی و روحانی جامعه ایران نقش به سزایی داشته باشند و با استقامت و پایداری و فداکاری در پیشرفت و ارتقاء معنوی اجتماعی و اقتصادی ایران عزیز با همکاری و همقدمی سایر هموطنانمان تلاش نمایند. احیای ایران نیازمند همکاری و مشارکت همه ایرانیان فارغ از هر طبقه و قوم و مذهبی است و من برای سعادت همه ایرانیان و ترقی کشور عزیزمان این دعا را هر شب پیش از آنکه سر بر بالین گذارم با خلوص نیت می‌خوانم: پس ای پروردگار مهربان تو پشت و پناه باش و نیروی بازو بخش تا به آرزوی خویش رسند و از کم و بیش در گذرند و آن مرز و بوم را چون نمونه جهان بالا نمایند.

پس پسر عزیزم افکار، اراده‌ و باورهای تو و سایر نوجوان‌ها و جوانان هم دورانت باید حصر در رشد روحانی و اخلاقی و انسانی فردی و نیز خدمت به هم‌نوعان و هم‌وطنان باشد که در میدان عمل با محبت و بذل وقت و توان و استعداد، به جمیع افراد پیرامونی‌ات کمک نمایی تا قابلیت‌های‌شان را افزایش داده و همراه با هم و با تجربه و یادگیری مداوم و با توسعه گفتمان‌های وحدت محور و محبت محور در تکامل روحانی و انسانی و مادی خود کوشا باشند.

شما نوجوانان و جوانان پرشور و مستعد، جوانه‌های امید و مهر هستید میان آنانی که نیاز به همراهی و مساعدت دارند و آرزوی بهتر زیستن و نیکبختی را می‌نمایند.

 

پدر تو

وحید تیزفهم

زندان رجایی‌شهر

۹۳\۲\۱۹

سالن ۱۲
 

نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.


ارسال به :


نظرات
ارسال نظر
مشخصات فردی من را به خاطر داشته باش

*نظرات حاوی کلمات و عبارات رکیک و غیر اخلاقی و همچنین توهین و افترا منتشر نخواهد شد .
**از نوشتن نظر خود به صورت فینگلیش خودداری نمایید.
***از اینجا فینگلیش را به فارسی تبدیل کنید.