دوشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۸ -
- 17 Jun 2019
12 شوال 1440 آخرین به روز رسانی : ساعت ۱۴:۱۷ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
پیوند قدرت با حافظه تاریخی
به انضمامِ حافظه تاریخی و تاریخ ولتر؛  و سوگواری در حافظه تاریخی  


توضیح: پیش از این بخش نخست این نوشته با عنوانِ جدال حافظه با آگاهی تاریخی منتشر شد. اینک بخش دوم و نهایی آن انتشار می یابد.

پاره چهارم: سوگواری در حافظه تاریخی
از آغاز میلاد تا کنون چنین به نظر می آمد که تاریخ هیچ تجانسی با سوگواری ندارد. در سوگ نشستن و مویه کردن عملی احساسی است برای تخلیه رنج از دست دادن نزدیکان و خارج شدن از لابیرنت تشویش و افسردگی؛ حال آنکه امروز تاریخ و روان کاوی ادعا دارند که سوگواری گوهر و هویتی علمی (Cognitive) نیز دارد. سوگواری دینی نظر به حادثه ای دردناک دارد که در گذشته ای دور رخ داده است. تا کنون چنین پنداشته می شد که هرگونه تمایز بین سوگواری و تاریخ، گمراه کننده است. تاریخ و سوگواری در یک نقطه اشتراک دارند: هر دو محصول "حافظه" هستند و هر دو پایبند به منطق ایجاد حس در این حافظه اند. در اینجا حافظه صرفاً یک عنصر ساده نیست؛ سوگواری نیز در اصطلاح فرویدی یک شیوه بازیابی خویش است به سبب از دست دادن انسانی (بویژه اگر مانند عیسای مریم، چهره ای مکرّم و کاریزماتیک باشد) و یادآوری سالانه آن ضایعه اسف بار. نباید فراموش کرد که در حافظه تاریخی، انسان مرده همچنان زنده است و چه حرکتی بهتر از سوگواری می تواند زنده ی سوگوار را آرام کند. به بیان دیگر، آن که از این جهان رخت بر بسته است در ذهن سوگوار همواره حاضر است.

هرگز حدیث حاضر غایب شنیده ای
من در میان جمع و دلم جای دگر است.

هر سال در جمعه پاک با انجام مناسک سوگوری، زخم فاجعه صلیب دوباره سر باز می کند و عزاداران در شام غریبان مسیح مریم در ماتم مادر او شریک می شوند. در این باره تئوری پرداز آلمانی، یورن روسن (Jurn Rusen) بر این باور است در حالی که تاریخ به مثابه یک رشته علمی (دیسیپلین) نقش سوگواری در پیوند با حافظه جمعی را کاملاً نادیده گرفته است ولی در مقابل، ماوراء تاریخ (فراتاریخ) همواره این نقش را در پیوند با حافظه تاریخی بسیار برجسته ساخته است.

بابت مثال ضایعه هولناک از دست دادن فرزند برای مادر و ماتم او بر داغ این ضایعه را نباید صرفاً در دو هویت جدا از هم دید. به بیانی، فرزند مُرده که دیگر نمی گرید، بلکه مادر است که در غم باختن پاره ای از این هویت (مادری) شیون می کند. مادر ممکن است بر اثر محنت و ماتم سنگین به مالیخولیا نیز دچار شود و آنقدر سوگواری می کند تا سرانجام بتواند این نفس (Ego) را از این فاجعه اسفناک رها کند تا شاید شبی آسوده شود. بنابراین برگزاری مراسم سوگواری به نشانه آن است که انسان درگذشته به جهان اجداد و پیشینیان می رود و حیاتی نامرئی دارد و از طریق عناصر متعالی پیوند با او ممکن می شود. آیین سوگواری نشان می دهد که پیوند مردگان و زندگان بسیار قدرتمند است؛ اشک ریختن و مویه کردن نیز شیوه ای برای رها شدن نفس از این ماتم هولناک است.

برای روشن شدن تشابه سوگواری و تاریخ بجاست از مسیحیان صدر میلاد، روایتی کوچک بیاورم که تا نشان دهم رفتگان و مرد گان در آگاهی و حافظه تاریخی پیروان هنوز زنده اند و پیوند با آنها به شیوه استعلایی برقرار می شود. مراسم "جمعه نیک" در چارچوپ کلان روایت (ژان فرانسوا لیوتار) را از آن روی انتخاب کردم که اصولاً مسیحیت یک دین فراتاریخی است و گذشته در این دیانت بسیار اهمیت دارد. به بیانی، این گذشته است که حال را می سازد و به آینده پیوند می دهد.

در این دیانت، گذشته صرفاً به این معنا نیست که سایه ای از مسیح در این جهان باشد بلکه حضور او در همه شئون زندگی پیروان این دیانت محسوس است تا نشان داده شود که مسیح و گذشته فقط در تاریخ نیستند بلکه در حال و آینده نیز هستند. به باور ترسایان، پرودگارشان با فرستادن عیسای مریم در میان قوم یهود، وارد تاریخ می شود. در این دیانت جدید صحنه صلیب خونین در آدینه نیک، فاجعه ای عظیم است که تاریخ ساز و بحران ساز می شود و باید که در مناسک سالانه این بحران صلیبی یادآوری شود.

تاریخ در نظر مسیحیان، پاسخ به این بحران تصلیب است و در نظر قوم یهود نیز تاریخ، یعنی یافتن پاسخی بر بحران تخریب اورشلیم و اسارت قوم بنی اسرائیل. تاریخ برای مسیحیان همانا یادآوری این زخم خونین می شود که هر سال در ایام عید پاک سر باز می کند؛ در سالگشت عِشای ربّانی پیروان افسرده می شوند و به سوگ می نشینند و اشک می ریزند. باید نوشت که در تقابل و ستیز مسیح با قیصر، کسانی پیروز و زنده اند که برای او سوگواری کنند و اشک ریزند. برای حفظ این روایت دردناک مذهبی، حافظه تاریخی می کوشد که اطلاعات این فاجعه را به یاری هنر و هنرمند به شکلی زیبا ارائه دهد تا حس همدردی و رنج و محنت از وقوع این حادثه را به تصویر کشد و احساس "کاتارسیس" یا همان تخلیه و تزکیه عاطفی از شنیدن رنج و محنت مسیح بر بالای صلیب را در ضمیر پیروان برانگیزد.

به همین سبب "تصلیب" مسیح مریم را نباید برابر نوعی تراژدی از ژانر یونانی دانست چرا که در آنجا قهرمان حکایت ناآگاهانه به سوی سرنوشت خونین پیش می رود، حال آنکه بنا به روایت انجیل مقدس، عیسای مریم از سرنوشت خویش کاملاً آگاه است. پیداست که این روایات و مرثیه ها به مثابه نوعی "ژانر ادبی" پدیدار می شوند که جدا از ژانرهای دیگر در حوزه هنر هستند. فراموش نکنیم که در دیانت مسیحی (بویژه فرقه ارتدُکسی)، مرد گان در حافظه تاریخی همواره زنده اند.

حادثه دلخراش صلیب جمعه و بحرانی که در دیانت مسیحی آفریده است، به یاری ژانر ادبی و سوگواری که هرسال برگزار می شود، پطروس، یوحنّا، مریم، یحیی و مسیح را همواره زنده می بینند. این چهره های مقدّس، صرفاً وجود (تاریخی) ندارند و به گذشته های دور تعلّقی ندارند بلکه هم اکنون و در همین نزدیکی مثل خدای سهراب (سپهری) حضور دارند. به بیانی، آنجا که عقل از اندیشیدن پیرامون این فاجعه باز می ماند، روزنه شهود در هنر (استتیک) دینی به روی شاعر و مداح و نقاش باز می شود تا به زیباترین شکل، احساس رنج و محنت و ماتم از این حادثه تلخ را نشان دهد.

بنابراین در شامگاه آدینه سیاه و در اوج آیین مرثیه خوانی و سوگواری که در کوی و برزن، صدها شمایل و تمثال و بیرق نمایان می شوند و سازها به نوا می آیند و صلیب ها بر دوش کشیده می شوند و مریم های نالان و گریان در پی صلیب می شتابند، پیروان مسیحی صرفاً تماشگر این ضجّه ها و صحنه های رقّت انگیز نیستند، بلکه در حقیقت آنان خود را پاره ای از این حادثه هولناک می -پندارند .

تعریف بسیار ساده سنّت، زیستن گذشته در زمان حال است و مسیحیان با پاس داری سنّت، گذشته را به حال پیوند می دهند. آنان در آدینه سیاه، همسنگ حواریون می شوند و در کنار آنها به دنبال صلیب ناله می کنند و فریاد می کشند و اشک می ریزند. به همین علت آیین یادبود این جمعه شوم را نباید به نمایش های تراژیک یونانی تشبیه کرد. به گونه ای که اشاره رفت، نگارنده این جستار در بیان حادثه دلخراش جمعه نیک، ترم "تراژیک" را شایسته مسیح نمی داند.

در هر نمایش تراژیک، قهرمان حماسه از سرنوشت شوم خویش بی خبر است و ارتکاب یک خطای آشکار از سوی او، پایان دردناک و ناخواسته وی را قلم می زند. قهرمان حماسه تراژیک هر چه بیشتر می کوشد که از سرنوشت شوم خویش بگریزد، بیشتر به سوی این سرنوشت ناخواسته کشیده می شود. تماشاگران یک نمایش تراژیک (بنا بر تعریف ارسطو) در پایان روایت دراماتیک، تزکیه نفسانی (Catharsis) می شوند و به تعادل بین جسم و جان می رسند.

حال آنکه هر سال مسیحیان این زخم صلیبی را می گشودند و پس از برگزاری سوگواری از قوم یهود (به عنوان قاتلان مسیح) طلب مافات می کردند. آیین سوگواری صرفاً برای کاتارسیس و تزکیه نفسانی نبود. قتل عام و سرکوب یهودیان در سرزمین های مسیحی هیچ سنخیتی با نمایش های تراژیک یونانی ندارد. شهروندان آتن پس از تماشای نمایش تراژیک از هیچ قومی و دیانتی جبران خسارت یا طلب مافات نمی کردند. از سوی دیگر، به باور مسیحیان، عیسای پیامبر هرگز خطای هولناکی مرتکب نشده بود که بخواهد ناخواسته به چنین عقوبتی دردناک دچار شود. افزون بر این، در تراژدی، زمان هویت اسطوره ای دارد یعنی که حماسه در بی زمانی رخ می دهد و برای نسل های آمدگان و آیندگان نیز آن حادثه همواره به همان شکل رخ می دهد؛ حال آنکه در دیانت ترسایان، زمان و مسیح هر دو، هویت ابژکتیو تاریخی دارند و نه اسطوره ای.

از آدینه نیک تا کنون پاسخ به این بحران، اجتناب ناپذیر است و باید که تفسیر می شد. به بیانی، با عبور مسیح مریم از دروازه اورشلیم، تاریخ از آن پس معنا پیدا می کند و با ارزش می شود. تاریخ مسیحیت پس از آنکه آدم و حوا از بهشت رانده شدند و هابیل کشته شد، آغاز نمی شود بلکه از جمعه خونین تاریخ آغاز می شود تا "هویت" مسیحی را در تقابل با هویت یهودی به تثبیت برساند.

به این نکته می توان نظر داشت که در دیانت یهودی با خروج آدم و حوّا از بهشت، زمان اسطوره ای به زمان زمینی دگرگون می شود تا بدین وسیله تاریخ هدفمند کلیمیان آغاز شود. مسیحیان هویت خویش و هدفدار بودن تاریخ هر دو را از برکت آن رسول می بینند که بدستور حاکم رومی اورشلیم (پیلاتوس) در واپسین لحظات رسالت، صلیب رومیان را بر دوش می کشد و تاجی از خار نیز بر سر دارد.

آنگاه این زمان عادی که برای پیروان ارزشی ندارد به زمان "تاریخی" دگرگون می شود یا به عبارتی در گذشته های بسیار دور، زمان و تاریخ برای پیروان یک دیانت معنایی و ارزشی نداشت. هنگامی که فاجعه ای عظیم رُخ داد، این زمان دیگر زمان نیست، بلکه تاریخ است. به باور پیروان مسیحیت، این پیامبر ناصری با عبور اُفتان و خیزان خویش از دروازه اورشلیم سرانجام بر سر آن صلیب آرام می گیرد تا نخستین بحران و فاجعه خونین در زمان تاریخی شده این دیانت ثبت شود. از آن پس، این حافظه تاریخی است که هر سال در بزر گداشت آن واقعه دلخراش (trauma) آدینه تلخ مسیحیان را با شنبه ی شیرین کلیمیان به هم می آمیزد.

برپایه ارزش حقوق شهروندی در امپراطوری روم، کسی به آسانی به صلیب کشیده نمی شد مگر فرومایگان که مرتکب معصیتی زشت شده باشند. برای مجازات محکوم، نخست حق شهروندی رُم از او ستانده می شد و سپس بر صلیب میخکوب می گشت. آنگاه با پُتک بر ساق پای آن نگون بخت می کوفتند و استخوان می شکستند تا شاید او بر سر صلیب زودتر جان سپارد و بیش از این رنج نبرد. به همین سبب است که هر سال مسیحیان در هنگام سوگواری در مراسم "عشای ربّانی" آن سرباز رومی را نیز که در برابر چشمان گریان مادونا (مریم مادر) با سرنیزه پهلوی مسیح شکافت را می ستایند.

در روایت مربوط به جمعه نیک و شام آخر (مسیح و حواریّون) آمده است که کاسیوس گالینیوس بجای آنکه با پُتک ساق پای پیامبر رحمت را بشکند (به تصور آنکه او بر بالای صلیب هنوز جان به جان آفرین تسلیم نکرده است) سرنیزه را بر پهلوی او فرو می کند تا وی زودتر جان بازد. آنگاه پیکر رسول پیش از شامگاه باید پایین آورده شود و در غار مردگان نهاده شود تا در شنبه ی شیرین، همه یهودیان در پایان فتنه ی مسیح، با یادآوری رهایی از بردگی و اسارت مصر فرعونی به ذکر و نیایش پردازند. حال این پارادُکس را که به چه سبب کاسیوس رومی، پهلوی مسیح را می شکافد و این عمل، مقدس نیز جلوه داده می شود را باید متکلمین و الهیون مسیحی پاسخ گویند. من پیکر آن پیامبر را بر بالای صلیب، نشانه ی استیلای "حافظه" تاریخی و نشانه ی شکست آگاهی تاریخی می بینم.

پرسش ابدی آن است که در اورشلیم، فاجعه تصلیب مسیح و زنده شدن او پس از سه روز آیا به راستی رخ داده است یا نه؟ به نظر می رسد، پاک ترین پاسخ را جنگ صد ساله صلیبی داده است. این پیکار تاریخی نشان داد که مسیحیان هر بار با شیون و ماتم بر این فاجعه می خواهند پیام دهند که صرفاً یافتن یک پاسخ صحیح یا یک پاسخ اشتباه برای آن حادثه ی شوم، غم آنها نیست. پس مهم تر آن است که بدانیم این ضایعه اسفناک (حتی اگر افسانه پردازی باشد) به چه میزان در هویت و حافظه جمعی و در دنیا و آخرت پیروان نقش دارد.

جنگ های صلیبی نشان می دهند که میزان تأثیر داشتن و یا نداشتن یک فاجعه در ضمیر جمعی پیروان است که پاسخ مثبت و یا منفی را تعیین می کند؛ نه آنکه الهیون و متکلمین ادیان دیگر درباره حقیقی یا افسانه بودن آن حادثه دلخراش حتی با ذکر براهین سازگار منطقی، چنین استنباط نمایند که آن فاجعه در تاریخ رخ نداده است. در نتیجه، آن سردار کُرد اسلام (صلاح الدین ایّوبی) در شامگاه عید فطیر در اورشلیم بیهوده در پی آن آتش مقدّس می گشت. در باور فرقه ارتدُکسی، جبرئیل هر سال به هنگام تصلیب مسیح مریم، از آسمان به زمین و مرقد وی، آتشی مقدس نازل می کند تا حیات مسیحیان عالم از نو آغاز شود.

چنانچه سالی فرشته مقرّب آن آتش مقدس را از آسمان بر زمین نیاورد، بنابراین قیامت آغاز می شود و زمین و زمان سرنگون می شوند که اگر تا کنون چنین نشده است به علت نزول آن آتش قدسی است. بنابراین در پیوند با حافظه تاریخی، پرسش نباید بر محور درستی یا نادرستی وقوع یک فاجعه هولناک باشد، بلکه پرسش باید بر میزان تأثیر آن حادثه بر ایمان، هویت و حافظه جمعی مسیحیان و طلب مافات پیروان آن دیانت از قوم یهود باشد.

یونانیان تنها ملتی در جهان باستان بودند که آموختند پس از هر پیکار با دشمن، چگونه حافظه تاریخی را از ذهن خویش پاک کنند تا ناچار نشوند طلب مافات کنند. میلیاردها بودایی و مسلمان در نسل های گوناگون صدها جلد کتاب بر نادرستی حادثه صلیب خونین عیسای مریم نگاشتند و زنده شدن دوباره روح الله را غیر منطقی و خلاف شرع دانستند. اما در موسم عید پاک در غرب، بویژه در روسیه ارتدوکسی (نه با تقویم میلادی بلکه با گاه شمار گریگوری) مراسم و نیایش هر سال برقرار است. سوگواری جمعه نیک آن چنان در ضمیر جمعی پیروان رسوب کرده است که حتی جنگ صلیبی و فتح اورشلیم و قسطنطنیه و تبدیل کلیسا و کنیسه به مسجد و معبد (بودایی) نیز نتوانست پیروان مسیحی و یهودی را از ادامه آیین شکرگزاری و سوگواری بازدارد.

جامی بکش تا جم شوی، با اهل دل محرم شوی
خضر مسیحا دم شوی، انفاست انسان پرورد (فروغی بسطامی)

در پیوند با حافظه تاریخ و تصلیب، فریدریش نیچه فیلسوف آلمانی شاید مهلک ترین ضربه را بر تاریخ دینی وارد کرده باشد. نیچه در جوانی برای دفاع از مسیح، در نقدی آتشین بر کتابی که نویسنده پیر آلمانی (داوید اشتراوس) علیه فرزند مریم نگاشته شده بود، او را رذل و فرومایه می خواند؛ اما همان نیچه در میانسالی با رمز "چنین گفت زرتشت" به پیکار با همان مسیح می رود که در جوانی از وی دفاع کرده بود. در این کتاب، نیچه این بار پیامبر رحمت را سیاست می کند و او را می کشد و اعلامیه سوگواری او را می نویسد به آن گناه که تاریخ عیسیای مریم، تاریخ فروما یگان است و دین مسیح نیز دین بردگان!

نیچه ی فیلولوگ سپس در کتاب "دجّال Antichrist" که با رویکردی روان شناسانه آن را نگاشته است، بر این تز تأکید دارد که حواریون مسیح اصولاً تاریخ را از مسیر طبیعی، منحرف ساختند. به بیان دیگر، او کلاً "مسیحیت" را یک انحراف تاریخی می شناسد. نیچه دیانت ترسایی را مانع بازگشت دوره دیونیزوس (عصر تراژیک پیش سقراطی) از این انحراف تاریخی می داند. این فیلولوگ برجسته آن فاجعه صلیبی در ایّام عید "فطیر" را همانند تیغ زهرآگینی می پندارد که خون تاریخ را مسموم ساخته است.

به باور نیچه، فاجعه کوبیدن مسیح بر صلیب و برگزاری آیین سوگواری، هم دیانت مسیحی را با بحران روبرو کرد و هم تاریخ اروپا را بحرانی ساخت. به این سیاق، رسنتیمان و انزجار شدید از مصلوب شدن فرزند خدا که در ضمیر جمعی مسیحیان انباشته شده است به جای آنکه به بیرون (علیه امپراطوری روم) هدایت شود، در درون ضمیر پیروان مسیح باقی می ماند. از سوی دیگر، احساس عجز و شرمندگی بر اثر گناه "آدم" در بهشت، تاریخ و اخلاق و فرهنگ اروپا را به مالیخولیا دچار ساخت.

برای درمان این مالیخولیا، نیچه نسخه "نیهیلیستی" می پیچد. او می کوشد با نگارش دو رساله (تبارشناسی اخلاق و دجّال) حافظه ی تاریخی مسیحیان را از سوگواری جمعه نیک و صلیب خونین پاک کند. حافظه ای که به باور او زیبنده برد گان و فرومایگان تاریخ است و نه شایسته فرامایگان و آزادگان تاریخ.

فریدریش نیچه پیکر پیامبر خدا بر بالای آن صلیب را واپسین و نخستین مسیحی تاریخ می شناسد. طرفه آنکه وی در ستیز با مسیحیت از پای نمی نشیند و تیری در کمان "نیهیلیسم" می گذارد و در رساله "سپیده دمان" به سوی اُسوه عشق پرتاب می کند. اگر تیر آرش تا جیحون می رسد که ایران زنده ماند، تیر نیچه اما تا جلیله می رسد که "زرتشت" زنده ماند!

پاره پنجم: پیوند قدرت با حافظه تاریخی
شرائط پست مدرن هیچ نمی کوشد که یک متد و یا یک مدل علمی را وارد تاریخ کند. کارشناس تاریخ در این شرائط برای آنکه ثابت کند آگاهی تاریخی را با حافظه تاریخی یکسان نمی بیند، باید نشان دهد تاریخ عینی (ابژکتیو) وجود ندارد. در این دوره، شرح تاریخ به شیوه یک فرآیند علّی ا ست و وظیفه مورخ نیز نشستن بر کُرسی داوری تاریخ نیست، بلکه وظیفه اوست که علاوه بر متعّین ساختن حوادث تاریخی، این فجایع را در درون یک سیستم "علّیت" تبیین کند؛ گرچه می دانیم تاریخ نگاری و تفسیر یک فاجعه تاریخی بدون پارامتر احساس، کاری بس ستُرگ و دشوار است. تفسیر منطقی تاریخ نیز از همان الگوی عقلانی و براهین سازگار منطقی در علوم تجربی گرفته شده است:

الف - روش علمی تابع استنتاج منطقی است و علم همواره یک نتیجه گیری عقلانی دارد، حال آنکه تاریخ فقط تابع تاریخ نیست، بلکه پایبند اسطوره ها، افسانه ها، روایات و تفسیرهای گوناگون و بعضاً متناقض از حوادث گذشته نیز هست.
ب – قوانین علمی منطقی و پا برجا هستند و غیر قابل تغییرند؛ اما تاریخ اگر هم قوانین داشته باشد، قابل اثبات نیستند.
ج – علم پایبند و متعهد به قانون و نیز نظام مند است و جاودانی .
د – گفتمان علم چنانچه حتی به گفتمان "غالب" تغییر یابد و با نهاد "قدرت" عجین شود همچنان ماهیت علمی دارد و ارتباطی با این نهاد ندارد؛ حال آن که گفتمان تاریخ هنگامی به گفتمان غالب، مهندسی می شود که مستقیماً در رابطه با قدرت متمرکز شده نزد شخص ساورین باشد. در آن حال این تاریخ دیگر ماهیت تاریخی ندارد بلکه به ماوراء تاریخ دگرگون شده است. به این سیاق، آیا حق با دکارت نبود که اصولاً تاریخ را به مثابه یک "علم" به رسمیت نمی شناخت؟

می دانیم که رنه دکارت مخالف تاریخ گرایی و تاریخ نگاری بود. شاید نیز حق با ژنرال ضیاءالحق پاکستانی (رئیس جمهور مقتول) باشد که در واکنش به نظریه دکارت در علمی نبودن تاریخ، با صدور فرمانی در این کشور نشان داد که ژنرال اصولاً علم را به مثابه یک علم به رسمیت نمی-شناسد! در آن زمان بنابر حکم این ساورین پاکستانی در کتاب های علوم مدارس، عبارت شرطی "اِن شاء الله" یا فقط اگر خدا بخواهد در مقابل قوانین علمی فیزیک، شیمی و ریاضی اضافه شد.

مثال یکم: نقطه جوش آب در فشار یک آتمسفر (کنار دریا) فقط اگر خدا بخواهد، برابر صد درجه سانتی گراد است.
مثال دوم: در هر مثلث اندازه یک زاویه خارجی، اِن شاء الّله با مجموع دو زاویه غیر جانبی برابر می شود.

فراتاریخ با الهیات و متافیزیک همسایه است؛ در تبیین هدفمند بودن تاریخ برپایه مفهوم ماوراء تاریخ (Metageschichte) برای نمونه می توان به یک اثر کلاسیک از آگوستین قدّیس به نام "شهر خدا" اشاره کرد. در شهر خدا (که او در برابر شهر شیطان نوشت) آگوستین می کوشد که برای علت سقوط رُم و واتیکان توسط وندال ها (قبایل آلمانی) توجیه عقلانی فراهم کند تا این فاجعه ی تراژیک و بحران مشروعیت واتیکان را در ضمیر جمعی ایتالیا و پیروان مسیح تحمل پذیر کند.

پنداری آگوستین کاتولیک به نوعی از مالیخولیای آنارشیستی دچار می شود و همواره در توجیه عقلانی برای آنچه که غیرعقلانی ا ست می نویسد. او خوش بینانه آگاهی تاریخی را با حافظه تاریخی در هم می آمیزد تا به زعم خویش، مرهمی برای زخم کلیسای پریشان و رُم سرنگون فراهم کند. هفتصد سال پس از آگوستین نوبت به یواخیم فیوره می رسد تا به بهانه ی بشارت دوره آخرالزمان و حتی ذکر سال بازگشت مسیح (1240میلادی) بذر تاریخ را بر دل های پیروان این دیانت بپاشد. چنین بنظر می رسد فرآیند تخمیر فرهنگی که یواخیم در سده سیزدهم میلادی آغاز کرد را هگل آلمانی در دوران مدرن به انجام می رساند.

قلمرو دین در زمان یواخیم آنقدر گسترده شد که "فرهنگ" را به درون خویش بلعید. در زمان هگل (بُرهه رمانتیسم آلمان) و در تضاد با دوره اسکولاستیک، حوزه نفوذ دین چنان کوچک می شود که آرام آرام در زیر مجموعه فرهنگ مدرن اروپا قرار می گیرد. به بیانی، در زمان یواخیم که دین نه تنها به آسانی تعریف پذیر نبود بلکه همه پدیده ها را با عنایت به معرفت دینی تعریف می کردند، هر مفهومی از شمار تاریخ، اخلاق، آزادی، حقوق انسان،معنویت، می بایستی درون معرفت دینی تفسیر و تعریف شود.

اینک امّا هرآنچه که قابل تعریف و تبیین است می بایستی با رویکرد "فرهنگی" تفسیر و تبیین شود. بنابراین تخمیر فرهنگی آن فرایندی است که معرفت دینی را به معرفت فرهنگی دگرگون می کند؛ فرایندی که در دوران مدرن می کوشد با کاستن از ارزش و اعتبار فراتاریخ، وزن و اعتبار "تاریخ" و حسّ (آگاهی) تاریخی را افزایش دهد.
درک پارادایم فرهنگی در جامعه ای که همچنان زیست کیمیایی و دینی دارد، اگر ناممکن نباشد، پس دشوار است به آن سبب که اصولاً معرفت دینی هر مفهومی را که خارج از مرزهای فرهنگ دینی تعریف شود نامشروع و "پروفان" می شناسد. بنابراین پرسش اساسی آن است که در تاریخ یک ملت تا زمانی که شیفت یا تغییر پارادایم فرهنگی صورت نگرفته باشد، چگونه ممکن است تبیین فرهنگ مدرن و مختصات آن قابل درک و یا حتی نقد از سوی روشنگران باشد؟

در فرهنگ دینی، مفاهیمی از شمار آزادی، عدالت، سعادت، تاریخ و اخلاق، شهروندی، با توجه به حافظه جمعی تاریخی توجیه و تفسیر می شوند؛ حافظه ای که بر محور یک فاجعه (Trauma) مقدّس تاریخی که منطبق بر مشیّت الهی ا ست، می چرخد و تفسیر می شود. فاجعه ای که همواره با یک بحران یا مصیبت عُظمی همراه است. بنابراین آن حادثه مقدس و بحران برآمده از آن، هر دو از عناصر بنیادی در حافظه تاریخی به شمار می روند.

در فرهنگ دینی، فاجعه ی دردآوری مانند جمعه ی نیک که عیسای مریم بر صلیب کوبیده می شود و یا ویرانی معبد اورشلیم (سال 586 پیش از میلاد) در هاله درخشان قُدسی تفسیر می شوند. هر سال با برگزاری مراسم و نیایش ها، زخم خونین آن فاجعه هولناک دوباره باز می شود و ممکن است با طلب مافات از قوم قاتلان مسیح همراه باشد. از سوی دیگر، برگزاری این مراسم صرفاً یادبود یک حادثه دلخراش در تاریخ نیست، بلکه همچنین بیانگر حس همسانی (Sameness) در هویت جمعی یک فرقه نیز هست. به عبارت دیگر، این حسّ همسانی زمانی هویت "من" را برجسته و تثبیت می کند که در تقابل با این "من" یک هویت دیگر (تو) با حافظه تاریخی دیگر و دیانت دیگر قرار داشته باشد.

بدین ترتیب، در دوران اسکولاستیک و رنسانس هر سال با باز شدن این زخم، حسّ همسان در تقابل با حسّ دگرسان (Otherness) قرار می گرفت و نه در تعامل با آن. اگر هر دیانت یک فاجعه هولناک در حافظه جمعی نداشته باشد، پس آن دین همواره نسبت به گذر زمان بی اعتناست و تاریخ نیز ندارد. چنانچه دیانتی تاریخ نداشته باشد، لزوماً زیر مجموعه آن (حافظه تاریخی) را هم ندارد؛ در نتیجه هویت همسانی آن می تواند متقارن با دگرسانان باشد و ضریب تولرانس و پلورالیسم در جامعه مدرن شاید افزایش یابد.

رابطه ی نامتقارن بین همسانی و دگرسانی، یا رابطه نامتناظر بین من و تو، می تواند در گفتمان فرهنگی تا اندازه ای حافظه تاریخی و هویت را بحث انگیز سازد. افزون بر این، نگون بخت او نیست که احساس کند هویتش شکسته است، بلکه اوست که بداند هیچ هویتی ندارد. غرب دویست سال است که راه شوپنهاور و تز او را در پیش گرفته است؛ چنانچه اشاره شد هویت و حافظه تاریخی منطبق بر نگرش به جهان است. به بیانی، حیات و هویت و حافظه ی من، تابعی است از باور و نگرش (متغیّر) من به آنچه هست و آنچه نیست در گذشته و حال و آینده من.

حافظه تاریخی و تاریخ ولتر
در جوامع غربی که دین نیز فرهنگی شده است، برگزاری مراسم یادبود فاجعه تصلیب مسیح صرفاً برپایه آگاهی تاریخی، تعریف و تفسیر می شوند و نه برپایه حافظه تاریخی. در نتیجه مراسم و سنّت های دینی اصولاً پروفان شده اند و در جمعه نیک، مسیحیان از یهودیان طلب مافات نمی کنند. هر سال هیچ مراسمی که نشانگر شکافتن زخم آن فاجعه باشد و یا در امتداد بازسازی حافظه تاریخی و جبران مافات باشد در آنجا انجام نمی شود. بنابراین بین فرهنگ دینی که گشتاورش دین است و دین فرهنگی که گشتاورش فرهنگ است تفاوت اگر از زمین تا آسمان نباشد پس از فرهنگ تا دین است.

امروز شاهدیم که تاریخ و تاریخ گرایی جای پای عمیقی بر سطح فرهنگ سیاسی و زبان و هویت انسان ها در شرق و غرب گیتی باقی گذاشته است. برای نمونه هنگامی که به تاریخ آلمان و گرایش تاریخی سده نوزدهم این سرزمین نظری می اندازیم، برپایه همین تاریخ گرایی افراطی هگلی (اتاتیسم آلمانی و سزاریسم روسی) شاهدیم که در سده بیستم، رایش سوم نازیسم جهان را به آتش می کشد. جنگ در اروپا شعله ور می شود ولی میلیون ها ایرانی هم در قحطی و گرسنگی، بی صدا شکنجه می شوند و جان می بازند.

اینک این فاجعه هولناک نه در آگاهی تاریخی ما ایرانیان موجود است و نه در حافظه تاریخی ما رسوب کرده است و نه هر سال، زخم این فاجعه دردناک دوباره سر باز می کند. نسل پیشین ایران حتی نمی دانست که چگونه برای میلیون ها ایرانی جان باخته قحطی و بیماری، از آلمان طلب مافات کند! در این سرزمین پُرگهر، آیا می خواهیم تاریخ گرا باشیم یا تاریخ گریز؟ اگر قرار است تاریخ گرایی چنین ایدئولوژی هولناک و چنین میوه های تلخی به بار آورد، پس باید خشنود بود که ایرانیان آگاهی تاریخی ندارند و همچنان در فراتاریخ غوطه ورند.

فلسفه تاریخ در واقع اصطلاحی ا ست برای تفسیر سیستماتیک تاریخ جهان بر مبنای اصولی که می خواهند رخدادهای گذشته را متّحد سازند و آنها را بسوی یک هدف غایی سوق دهند. ولتر فرانسوی نخستین بار مفهوم "فلسفه تاریخ" را در دوره روشنگری مطرح می سازد. فلسفه تاریخ ولتر که بشدت از آثار ژاک بوسه (1704/1627) مورخ فرانسوی الهام گرفته است، بسیار هویت مذهبی دارد و در نبرد خونین بین دو نیروی اهورایی و اهریمنی خلاصه می شود.

تاریخ ولتر به معنای پیکار بین عقل و جهل است؛ به باور او فیلسوفان و انسان مداران در ردیف عقل اهورایی ایستاده اند و کشیشان و شوالیه های بی وجدان فرانسوی (!) نیز در لشکر عوام و جهل اهریمنی صف آرایی کرده اند. ولتر تاریخ عمومی جهان دین دار را فلسفه تاریخ پنداشته است. آشکار است که فلسفه او در واقع یک فلسفه متعارف و حتی یک فلسفه نظری یا صوری (Speculative) هم نیست، بلکه صرفاً تأملاتی "سکولاری" است که این روشنفکر عصیانگر را برآن داشت که در اثر مشهورش بنام "کاندید" ستیز با کشیشان و شوالیه های بی وجدان فرانسوی را آشکارا اعلام نماید.

بی گمان کتاب کاندید در فرایند تخمیر فرهنگی و انقلاب کبیر فرانسه بی تأثیر نبوده است. من در رمان فلسفی کاندید، قلم تیز ولتر را همانند آن سر نیزه ای می بینم که سرباز رومی کاسیوس گالینیوس بر پهلوی مسیح مریم فرو می کند تا این مصلوب خونین هرچه زودتر در شامگاه جمعه پاک، جان به جان آفرین پس دهد. ولتر که از متولیان کلیسا و دربار رنجیده است این "رسنتیمان" را در هنر و ادبیات، تخلیه می کند و نقد بی رحمانه کشیشان، سرداران و سلحشوران را در رمان پر از کنایه "کاندید" آغاز می کند.

بی سبب نیست که انقلاب کبیر فرانسه )به مثابه بزرگترین حادثه پس از رنسانس( را بر گرفته از آثار منتسکیو، ولتر و ژان ژاک روسو می دانند. انقلابی که کلیسای فرانسه آن را انفجار "کور" خواند. انقلاب کوری که اروپا و غرب را مجبور ساخت که خدا را نخواهند ببیند و اگر هم خواستند ببینند، دیگر نتوانند از پشت حجاب مدرنیته او را ببینند. گرچه فراموش نکنیم که نظام "جمهوری" با انقلاب فرانسه زاده شد و اگر این انقلاب کبیر نبود، من باور ندارم که انقلاب اکتبر بلشویکی می توانست بشارت دهنده جمهوریت باشد.

فرانسویان در فرآیند سکولاریزاسیون و لائیسیته، میثاق تاریخی خویش با خدای کلیسا را شکستند. فرانک ها پایه های نظام "جمهوری" را نه بر آموزه های کلیسا بلکه بر آثار این سه روشنفکر (منتسکیو، ولتر، روسو) بنا نهادند. به بیان دیگر در فرانسه، دو جریان لائیسیته (خصوصی سازی دین) و سکولاریزاسیون (جداسازی نهاد دین از دولت) بیش و پیش از آنکه در آن کشور نمود پیدا کنند، در ضمیر آگاه تاریخی روشنفکران فرانسوی نمایان شدند.

در اروپای سده نوزدهم بویژه در سرزمین فرانک ها، فرآیند لائیسیته و سکولاریزاسیون مهم ترین نماد مدرنیته شناخته شدند. در خاورمیانه اما گفتمان "درون دینی" چنان است که نهاد دین همانند شرکت دولتی زیان ده پنداشته نمی شود که در بازار سوداگران، خصوصی شود تا دوباره سودآور شود! در پایان باید در کوششی جمعی برای پرسش های زیر پاسخی ایرانی بیابیم:

۱- آیا باید مانند آلمان سده نوزدهم به سوی تاریخ رفت و پاسخ همه پرسش‌ها را در تاریخ جُست ؟
۲- آیا تاریخ نیز مانند دین و ایدئولوژی نسخه نجات بشر می پیچد و نوید عدالت و سعادت می دهد؟
۳- اگر دین و ایدئولوژی مانع فرآیند تکوین پدیده دولت - ملت هستند و یا آنکه مانعی بر سر راه تحقق جامعه مدنی و حقوق شهروندی و پلورالیسم هستند، آیا پذیرش آگاهی تاریخی می تواند ضامنی برای شکل گیری دولت - ملت مدرن، جامعه مدنی، حقوق شهروندی و پلورالیسم باشد؟

به یاد آوریم که آلمان با عقلانی ساختن "تاریخ" توانست دو مفهوم مدرن دولت و ملت را تبیین کند و سپس آن دو را به هم پیوند دهد. به یاری تاریخ نگاران آلمانی است که ویلهلم و بیسمارک دو تاریخ ساز آلمان می شوند. آلمان آنگاه برای عقلانی ساختن جهان به سوی ایدئولوژی می رود. اینک باید پرسید که روشنفکران و اندیشمندان آلمانی در بُرهه ای کوتاه با تولید پی در پی سه ایدئولوژی تا چه میزان در عقلانی شدن جهان نقش داشتند؟ بی گمان پرسش های آمده در این جستار تنها برای مخاطب نیست که برای نگارنده نیز هست.

تکرار این ادعا بیهوده نیست که درحوزه تاریخ هرآنچه که ما بخواهیم در آینده بیاندیشیم، آلمان ها اینک به آن می اندیشند. افزون بر این که در ایران هر چه را نیز تا کنون به آن نیاندیشیده ایم، آلمانی ها به آن اندیشیده اند. در رویکرد به نقش تاریخ و فرهنگ در این کشور، نگارنده جُستار سال ها هشدار داده است که در تاریخ معاصر سرزمین اهورایی، گذشته ی آلمان (یا به گفته فردید غرب) آینده ایران نخواهد شد، بلکه فردای ایران، دیروز روسیه است. در حالی که ما و روس ها سرشار از حافظه تاریخی شدیم، آلمان لبریز از آگاهی تاریخی شد.


نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.
 

ارسال به :


نظرات
ارسال نظر
مشخصات فردی من را به خاطر داشته باش

*نظرات حاوی کلمات و عبارات رکیک و غیر اخلاقی و همچنین توهین و افترا منتشر نخواهد شد .
**از نوشتن نظر خود به صورت فینگلیش خودداری نمایید.
***از اینجا فینگلیش را به فارسی تبدیل کنید.