جمعه ۰۱ آذر ۱۳۹۸ -
- 22 Nov 2019
23 ربيع الأول 1441 آخرین به روز رسانی : ساعت ۱۴:۱۷ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
مظلوم می خواهی؟ من مظلوم
گفتم:حاج آقا روضه اگر می خواهی بخوانی بیا اینجا که کربلا همینجاست. شمر و خولی همینجایند. مظلوم می خواهی؟ من مظلوم. 


یک: هوا کمی گرم بود و تن پوش پلاستیکیِ من، به نسیمِ گذرا اجازه ی ورود نمی داد. بانوی سپید پوش، سخت برآشفته بود از این که مرا تنها می دید. این بانو، سه بار دیگر نیز به اینجا آمده بود و در هر بار مرا شرمنده ی متانت و ادب و همدلی اش ساخته بود. یک بارش را نیک به یاد دارم. شلاقِ برفی ریز به سر و روی رهگذران می خورد و من کلاه کاپشن را تا ابروهایم پایین کشیده بودم. این بانو برایم دسته گلی سپید و سرخ آورده بود در آن بوران و سرمای سخت. اکنون اما هوا گرم بود. و برای من که تن پوشی پلاستیکی به تن داشتم، داغ. بفکر اینم که هر چه زودتر تعویضش کنم با یک تن پوش پارچه ای و عکسی از بانو رهنورد و میرحسین و کروبی. زیر عکس شان بنویسم: به کدامین گناه زندانی اند؟ و در خط بعدی بنویسم: جان مادرتان اموال مرا پس بدهید!

به بانوی سپید پوش گفتم: من تا این اواخر تصورم بر این بود که ترس، تنها در خانه ی دل مردم است اما اکنون بر این باورم که این حاکمیت است که از هر تلنگری بخود می لرزد و وحشت می کند. و چون خود به شدت از فروپاشی اش می هراسد، به هر سرِ برآمده، و به هر صدای بر جهیده، و به هر "چرا " ی چرخنده با مشت و لگد و زنجیر و زندان پاسخ می دهد. پس مردم را نباید شماتت کرد. بانوی سپید پوش به مخالفت در آمد که نخیر، من می توانستم با یک کامنت، با یک پیامک، با یک ایمیل حال شما را جویا شوم و ابراز ارادت کنم و خیال کنم که وظیفه ام را انجام داده ام، اما بخود گفتم باید برخیزم و بیایم اینجا تا شما مبادا از خلوتِ اطرافِ خود سرد شوید.
بانوی سپید پوش به عکس مادر ستار بهشتی اشاره کرد و گفت: نشاندنِ این عکس بر این تن پوش، به عیب جویان می فهماند که نوری زاد تنها در پی اموال خویش نیست.

و گفت: جماعتی مرتب از این می گویند که چرا شما را نمی گیرند و چرا شما را نمی کشند؟ این افراد، سهم خدا را در این میان نادیده می گیرند. گاه، همه ی استعداد بشر دست به دست می شود تا کاری صورت پذیرد اما نمی شود. نیز بالعکس، همه ی استعداد بشر دست به دست می شود تا کاری صورت نپذیرد اما می شود. با این سخنِ بانو، چیزی در ذهنِ من پیچید که چرا استعمار انگلیس گاندی را نکشت و به قائله اش پایان نداد در همان ابتدای بر آمدنش؟ و یا همین امام خمینیِ خودمان را چرا نزدند و نکشتند؟ مگر کاری داشت کشتنش برای فرانسه و آمریکا و اسراییل؟ یا چرا رژیم آپارتایدِ حاکم بر آفریقای جنوبی، با علم به این که نفوذ ماندلا روز به روز بیشتر می شد، چرا در همان زندان ترتیبش را نداد و هیاهوی وی را فرو نکشت؟


دو: مردی نفس زنان از پل عابر به زیر آمد و گفت: اتومبیلم را در آنسوی بزرگراه پارک کرده ام و به پلیس گفته ام اگر جریمه هم می کنی بکن اما چشمت به ماشین من باشد. و نفسی گرفت و گفت: بی خیال جریمه. و ادامه داد: آمده ام بگویم کاری که شما با خودت کرده ای و پرده های درونت را پس زده ای، بسیار بسیار شجاعانه تر از این قدم زدن هایت جلوی اطلاعات است. این قدم زدن ها شاید از هزار نفر دیگر هم برآید اما کمتر کسی پیدا می شود یقه ی خودش را بگیرد و از خودش حساب کشی کند. گفت: همه ی اینهایی که به شما ایراد می گیرند فلانجا چرا بهمان نکردی، خودشان در هزار جا خطا کرده اند چه جور. ما مردم درمقام نقد که قرار می گیریم خودمان را پاک و منزه نشان می دهیم و طرف را در متن اشتباه و پلیدی. گفت: راز این که نوری زاد به دل ها نشسته نه در شجاعت ظاهری اش، که در همان شجاعت باطنی اش است. و گفت: من یکی که مردش نیستم در این پرده دریِ درونی.


سه: راننده ی چهل ساله ی یک پژو 405 ، اتومبیلش را کنار کشاند و در کنار من توقف کرد و سرش را جلو آورد و پرسید: آقا شفاف سازی می کنی داستان از چه قرار است؟ و دستش را به طرف من دراز کرد. رفتم جلو و دست دادم. دیدم در کنارش یک جوان سی ساله ی تر و تمیز نشسته و این جوان لباس آخوندی به تن دارد. به صندلی عقب که نگاه کردم دیدم عبا و عمامه اش آنجاست. گفتم: دوست من، شفاف سازی را از این دوست روحانی بپرس که لباس کار پوشیده اما کاری انجام نمی دهد. گفتم: این آقایان دم فرو بسته اند و یک منبر آزاد ندارند و حتی مجبورشان کرده اند به مجیز گویی. راننده که توقفِ بیجا را مانعِ کسب می دید، دست به دنده برد. به روحانیِ جوان گفتم: مگر نه این که: اذا سمع مسلماَ ینادی یا للمسلمین فلم یُجبهُ فلیس بمسلم؟ اگر کسی شنید که یک مسلمان داد می زند: آهای ای مسلمانان به داد من برسید، و به او اعتنایی نکرد، مسلمان نیست.

به روحانی جوان گفتم: حاج آقا به اعتبار همین حدیث پایین بیایید و با من اینجا قدم بزنید. اینها چهار سال و نیم است که اموال مرا برده اند و نمی دهند. راننده به راه افتاد و روحانی جوان را با خود برد. یکی دو قدمی با اتومبیل همراه شدم و به روحانی جوان گفتم: حاج آقا کجا می خواهی بروی روضه بخوانی؟ نرو. روضه اگر می خواهی بخوانی بیا اینجا که کربلا همینجاست. شمر و خولی همینجایند. مظلوم می خواهی؟ من مظلوم.


چهار: پشت بندش یک پراید آمد و راننده ی لاغرش که پنجاه ساله می نمود پرسید: مرگ من می گویی چرا تو را نمی کشند؟ دو نفر مسافر داشت. جلو رفتم و گفتم: بخاطر شما. با تعجب دست به سینه اش نهاد و گفت: من؟ گفتم: بله، شما اگر مرا تنها نمی گذاشتید، مرا اکنون کشته بودند و شما خیالت راحت شده بود. و گفتم: رازش در تنهاییِ من است. و این که جمعیتی و حزبی با من نیست. اگر مشتاق کشته شدن من اید، در اطراف من جمع شوید. خندید و گفت: من اگر بیایم کنار شما، سه سوته مرا می کشند. و گفت: شما را اگر نمی کشند بخاطر این است که همه ی دنیا می شناسندت. و به خود اشاره کرد: مرا چه؟


پنج: مرد جوانی آمد که پیش تر نیز یک چند باری آمده بود. همو که روی موسیقیِ زیر زمینی کار می کند و برای جوانانش دل می سوزاند. همو که سری نترس دارد و بی واهمه و بیش از همه پیش من می ماند و اعتنایی به رفت و آمد اطلاعاتی ها ندارد. جوان آگاهی به نظر می رسد. به او پیشنهاد کردم به دیدن جناب امیر انتظام برود. عجبا که امیر انتظام را نمی شناخت. حتی اسمش هم به گوشش نخورده بود. گفتم: مهندس عباس امیر انتظام، نلسون ماندلای ایران است با بیست و هشت سال زندان در تلخ ترین روزها و سالهای هردمبیل. و این که وی هم اکنون نیز زندانی است اما در مرخصی. و این که هرچه تقلا کرده اند تا او پوزشی بخواهد و تخفیفی بگیرد موفق نشده اند.


شش: پیرمرد آمد. با بند سبزی که به مچ دارد. لاغر و ناز و ساکت. بی آنکه سخنی بگوید، دست برد و از کیفش تکه ریواسی بیرون آورد و گفت: امروز برایتان سیب نیاورده ام ریواس آورده ام. هوا گرم است. پوست کنده ام آماده است.


هفت: یک جوان درشت اندام آمد با تی شرت زرد و آستین کوتاهی که به تن داشت. یک بطری آب پرتقال به دستم داد و پرسید: شما یک وقتی هفت پرسش از آقای خاتمی پرسیده بودید، اما نگفتید جواب داد آیا یا نداد؟ گفتم: جواب نداد. پرسید: چرا؟ گفتم: آقای خاتمی بقول خودش یزدی است و چیزهایی را مراعات می کند که خیلی ها مراعات نمی کنند. و گفتم: یک بار که پیشش بودم، تکه کاغذی از جیب قبایش در آورد و نشانم داد و گفت: دارم یک نوشته ای برای شما آماده می کنم که بعداً به شما خواهم داد اما حالا ناقص است. که البته بعداً نیز هیچ خبری نشد از آن کاغذ و پاسخِ آن پرسش ها.

جوان پرسید: ما چه بکنیم در همراهی شما؟ و افسوس خورد: چرا هیچ خروشی در مردم نیست؟ گفتم: مردمِ ما آموخته اند که حتماَ یکی باشد تا پیش بیفتد و دستشان را بگیرد. و این، یک عارضه ی تاریخی است. مردم ما مستقلاً کاری انجام نمی دهند. چشم به راه خروج یک رهایی بخش اند تا بیاید و به آنها برنامه بدهد و به آنها بگوید چه بکنند. و گفتم: حاکمیت هم به این مشکلِ تاریخیِ مردم سخت واقف است و مراقبِ برآمدنِ موساهای عنقریب است و تا کنون هزاران نفر را به خاک و خون کشیده و به زندان انداخته تا مبادا تاج و تختش به یغما رود.


هشت: یک جوان ترکه ای و لاغر اما ناز و خواستنی آمد با چهره ای که همه ی اجزایش یک دم می خندیدند. گفت: من تازه ترین نوشته ی امروز شما را دیدم که بیش از دوازده هزار لایک خورده. بخود گفتم: لایک زدن که هنر نیست، بلند شو برو پیشش. این جوان از پدرش گفت که وی نیز سرا پا شوق است و نوشته های مرا تعقیب می کند. بطری آب پرتقال را تقدیم این جوان کردم.


نه: بانویی آمد حدوداً پنجاه و هفت ساله با صورتی زخمی و آسیب دیده. در اطراف من چرخی زد درحالی که مدام به من می نگریست. سرآخر بر تردید خود فائق آمد و گفت: من از هلند آمده ام آقای نوری زاد. سلامش گفتم و علت زخم ها و کبودی های صورتش را پرسیدم. تصادف کرده بود در ایران. گفتم: من از طرف همه ی عواملی که دست به دست هم دادند و این تصادف را برای شما رقم زدند از شما پوزش می خواهم. نمی توانست بخندد. گفت: آدم تصادف هم که می کند در وطنش باشد. گفت: من بیست سال در هلند زندگی کرده ام اما دلم اینجا بود در همه ی این بیست سال. گفتم: خدا نبخشاید کسانی را که هموطنان ما را از باز آمدن به سر زمین شان باز داشته اند. گفت: نوشته ای نبوده از شما که من نخوانده باشم. گفت: شما روان مردمان غربت نشین را با نوشته هایتان جلا می دهید.


ده: دوست قدیمی ام گفت: باور کن یکی از علت هایی که نمی توانند با شما تندی کنند، غوغای افکار عمومی در همین فضای مجازی است. گفت: این فضا آنچنان قدرتی دارد که می تواند آدم های کله گنده را کله پا کند. مگر می توان زیر آوار افکار عمومی ای که کم کم در ایران پا می گیرد، زیست و بدان بی اعتنا بود؟ گفت: خدا نکند مردم از هر کجا بند کنند به یک موضوع و به یک مسئله. مگر رژیم اسلامی می تواند به این هجوم مجازی که ریشه در روان و روح جامعه دارد بی اعتنا باشد؟ یک جوان را بخاطر یک نوشته ی کوتاه حتی بخاطر لایک زدن یک مطلب زندان می برند، این یعنی چه؟ یعنی وحشت از فراگیر شدنِ این فضا. و گفت: همین فضای مجازی است که برای شما مصونیت ایجاد کرده. چرا شما را از شیراز باز می گردانند؟ بخاطر این که می دانند عواقب حضور شما در همین فضای مجازی داستان های تازه علم می کند. اگر شما بُرد و حضوری در این فضا نداشتی، رهایت می کردند به امان خدا تا هر وقت که می خواهی ول بچرخی در شیراز.


یازده: امروز باید بروم دادگاه سایت صلح نیوز. برادران بالا دستی، یک قربانی را جلو انداخته اند و خود وا رهیده اند از هر اتهام. می گویم: تا زمانی که نکبت و هیاهویِ خزعبلات و خرافات اسلامی از جامعه ی ما ریشه کن نشود، ما راه بجایی نخواهیم برد و روی مبارک آزادی را رؤیت نخواهیم کرد. می گویم: آدم هایی مثل مه آفرید خسروی قربانیان همان نکبتِ پسِ پرده اند. نکبتی که یک پای محکمش در سپاه است و پای دیگرش در هرکجا بر هر قرار انسانی و قانونی لگد می زند.


دوازده: عکسی را که برای این مطلب انتخاب کرده ام، به سفر اخیرِ شیرازم مربوط است. به دیدار با آیت الله سید علی محمد دستغیب. جرقه ای که هر از گاه در ظلمت کده ی روحانیان کورسویی می پراند و بلافاصله خاموشی می گیرد تا فرصتی دیگر و جرقه ای دیگر.


منبع: فیس بووک نویسنده 

 

  نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.

ارسال به :