دوشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۶ -
- 11 Dec 2017
22 ربيع الأول 1439 آخرین به روز رسانی : ساعت ۱۸:۱۷ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
اسدالله لاجوردی را خود وزارت اطلاعات ترور کرد
یک اطلاعاتی آمد و مِنّ و منی کرد و گفت: من یک چیز به تو می گویم و تو این یک چیز را در لابلای نوشته هایت گم کن. جوری بنویس که رد مرا پیدا نکنند

یک: مادرم مرا قسم داده که کارِ سیاسی نکنم و داخل هیچ جریانی نشوم. من هم به این قسم پای بندم. گفتم: کار خوبی می کنی پسرم. مادران حق بزرگی به گردنِ هریک از ما دارند. جوان، خوش بر و رو بود و متوازن و کمی حتی فربه. که در نگاه نخست خواستنی می نمود و با هر سخن خواستنی تر می شد. جوان جلو که آمد با این پرسش باب گفتگو را گشود: مرا می شناسید؟ به جمال مبارکش زل زدم. بله، ما همدیگر را دیده ایم. کجا؟ در حافظیه ی شیراز. من به مأموریت رفته بودم که دانستم به شیراز می آیید و به حافظیه. گفت: من هر روز از این مسیر رد می شوم و شما را می بینم. الآن هم داشتم با تاکسی از اینجا رد می شدم که دیدم در این هوای گرم اینجایید و دارید قدم می زنید. بخود گفتم برو و خودی نشان بده. از او بابت غیرت مندی اش سپاس گفتم.

دو: از فتوای تازه ی آقای سیستانی خبر داری؟ نه خبر ندارم. برو بخوان ببین بین علما چه دارد رخ می دهد. حالا چه هست این فتوا؟ دوست قدیمی ام گفت: فتوا داده که مرد، نمی تواند همسرش را ملزم به حفظ حجاب کند. در باره ی دخترانش که هرگز. پدر تنها می تواند امر به معروف کند و نهی از منکر کند. گفتم: این آقایان نه که در قعرِ نمی دانم کجاهای تاریخ سیر می کنند، نخست با فتاوای شِداد و غلاظ خود اجازه می دهند پدر مردم و پدر جامعه و پدر تعلقات مردم به مقوله ی دین در آید، بعد که ملاج ها به دیوار سنگیِ واقعیتی به اسم عقل برخورد، دست به اصلاح فتاوای خویش می برند. مثل چی؟ مثل تحریم ماهواره. و قبلش: تحریم دستگاه های ویدئو. و قبل ترش: تحریم یکهزار و چهارصد ساله ی شطرنج و نرد و موسیقی و اینجور قضایای خنده دار.
گفتم: از همین فتوا می توان نتیجه گرفت که حاکمان نیز اجازه ندارند بانوان یک جامعه را به رعایت حجاب ملزم کنند. و گفتم: اما شما بیا و شماره کن فجایع روحی و عاطفی و خسارت های ملی و بین المللی را در باب همین حجاب اجباری و حکومتی که به هر کجا ختم شده الا اشتیاق بانوان به حفظ حجاب. دوست قدیمی ام پیشنهاد داد ساعت حضورت را در قدمگاه یک ساعت عقب بکش. بخاطر گرمای هوا. گفت: اکنون ساعت چهار اینجایی، بیا و پنج بیا. گفتم: درست می گویی. منتها هر وقت خواستم این تغییر ساعت را عملی کنم قبلش مرتب خبر می دهم.

سه: مردی آمد با قد و وزنی متوسط در محدوده ی چهل و پنج سالگی. موهای شقیقه اش به سپیدی می زد. یک کارگاه کوچک تولیدی داشت با یک کارگر. که سابقاً همین کارگاه، دوازده کارگر داشته است. کارش؟ تولید لوازم بسته بندی. گفت: کارخانه های بالا دستی که تعطیل یا نیمه تعطیل شده اند، سفارشِ کار نیز به ماها که خرده پا هستیم، کم و کمتر می شود. گفت: گاه در یک ماه، ده روز دستگاه ها را روشن می کنیم. راضی بود اما. به این که: ظلم بالسّویه عدل است. مرد، بسیار شایسته و با ادب و فهیم می نمود. گفت: کارخانه های بزرگی را دیده ام کلاً تعطیل که انگار گردِ مرگ بر سرشان پاشیده اند. گفتم: یک تشکیلات تریلیاردی نیز من سراغ دارم که نمی شود آهن آلات تریلیاردی اش را حتی فروخت به این وانت های بلند گودارِ قراضه بخر. کجا؟ تأسیسات هسته ای نطنز و قم و اصفهان و اراک که ده بیست متر زیر زمین ساخته شده اند و اکنون همگی پلمب اند و به کارِ گل کوچیک نگهبانان هم نمی آیند.
گفت: یک تقاضا بکنم؟ گفتم: بفرما. گفت: ندیده ام از دولت آقای روحانی حمایت بکنید. و البته ندیده ام به پر و پایش نیز بپیچید. تقاضای همراهی داشت با دولت. گفتم: نگاه من به دولت آقای روحانی، همان نگاهی است که دوست دارم در آینده ی کشورمان جاری باشد. چه؟ این که خطاهای یک دولت را و درستی هایش را توأمان دیدن. و من این را بارها بر زبان و قلم آورده ام پیش از این. و گفتم: چشم، از این پس نیز خواهم نوشت و خواهم گفت.

چهار: یک مرد جوان که دو چرخه ی کوهستانش را به دوش گرفته بود از قله ی پلِ عابر به زیر آمد و دست داد و سلام همسرش را به من رساند و گفت: من و همسرم همیشه نوشته های شما را پی می گیریم. گفت: من هر بار که از اینجا رد می شوم و شما را می بینم، در خانه به همسرم خبر می دهم و او را در شادی خودم سهیم می کنم. گفتم: شما نیز سلام مرا به همسر خوبتان برسانید و به وی بگویید خودش را برای روزهای خوب مهیا کند. مردِ کوهستانی اشاره ای به انتشار عکس های آقای امیر انتظام و همسرش - که من در بیمارستان به دیدارشان رفته بودم - کرد و گفت: در صورتشان شادابی و زندگی موج می زد. اصلاً نه انگار که مرد بیست و هشت سال در زندان بوده و زن بیست و هشت سال آواره و سرگردان.

پنج: یک اطلاعاتی آمد و مِنّ و منی کرد و گفت: من یک چیز به تو می گویم و تو این یک چیز را در لابلای نوشته هایت گم کن. جوری بنویس که رد مرا پیدا نکنند. گفت: لاجوردی را خودِ اطلاعات زد و ترتیبش را داد. گفت: سید اسدالله لاجوردی، وقتی از کار برکنار شد، همینجور که راه می رفت، یک انبار یا بهتر بگویم یک سوله ی بزرگ پُر از پرونده و خبرهای طبقه بندی شده را با خودش جابجا می کرد انگار. کافی بود بدزدندش. کافی بود یک جوری به آن سوله ی ذهنی اش راه پیدا می کردند. که در آنصورت چیزی برای نظام و گنده های نظام باقی نمی ماند.
گفت: آن منافقی که زد لاجوردی را کشت، بی آنکه خود بداند عامل اطلاعات بود. یعنی در جایی از پازل اطلاعات جا گرفته بود که خودش فکر می کرد دارد یک کار سازمانی می کند. درست مثل کشتنِ سه کشیش مسیحی در شیراز توسط منافقینی که از زندان بیرون رفته بودند و خودِ اطلاعات اینها را در ترکیه به اسم سازمان توجیه شان کرده بود و آنها در تله ی اطلاعات کاری را کردند که بچه های وزارت تعلیمشان داده بودند. مثل منفجر شدنِ بسته ی انفجاری در حرم امام رضا که باز کار اطلاعات بود در تقابل با سنی ها.

شش: یک موتوری، که هم موتورش هم کلاه ایمنی و سرو وضعش خیلی شیک و تر و تمیز بود، آمد و توقف کرد و با همان کلاهی که به سر داشت و با دستکش های نیمه ای که به دست داشت، دست داد و بوسه داد و بوسه گرفت مثلا. به خود گفتم: مهم، رودِ محبتی است که به هر شکل وبه هر قیافه خودش را به تو می رساند. در این رود، آداب و ترتیبی مجوی که مهر را نمی توان بسته بندی کرد و چارچوبی برایش تراشید و در قالبی جایش داد.

هفت: پیرمردی آمد و از کنارم رد شد و نیم قدمی پا به پا شد و گفت: این خوراکی هایی را که برایت می آورند، نخور. گفتم: چشم. گفت: چشمت بی بلا. گفتم: چشم خودتان بی بلا. راه افتاد و گفت: بروم. گفتم: سپاس. بشوخی گفت: خودت سپاس.

هشت: یک بانو، اتومبیلش را در مسیرِ قدم زدن های من متوقف کرد. جلو رفتم و سلامش گفتم. پسرکی چهار ساله در صندلی عقب داشت چه شیطان بقول مادرش. بانوی جوان، به بنیاد زینب و کلاس های درس آقای دکتر مهدوی اشاره کرد. و این که: یک چند باری شما را آنجا دیده ام. گفت: به سهم خودم و خانواده ام از شما تشکر می کنم. گفت: شما برای ما زحمت می کشید بی آنکه چشم داشتی از ماها داشته باشید. گفتم: من برای گرفتن اموالم اینجایم. همین که اموالم را با اجاره بهایش بگیرم، می روم جلوی سپاه. که سپاه نیز تعدادی از اقلامِ حرفه ای مرا بارکرده و برده و خدا می داند چه که نکرده با آن اقلام حرفه ای. گفتم: این بی انصاف ها مرتب حرف از اسلام و حق الناس می زنند اما در روز روشن اموال مرا بالا کشیده اند و نمی دهند و باز همچنان با پر رویی سخن از حق الناس می گویند بر منبرها.

نه: شما هشتاد و هفت روز اینجا قدم زده اید. برای من سئوال است در این مدت، یک مسئول، یک آدمی که سرش به تنش بیارزد، خودِ علوی، از اینجا رد نشده ترمز کند بپرسد خرت به چند من؟ گفت: من سی و شش ساله ام. یک سئوال از خود شما دارم. این که: مشکلی که با بر آمدن جمهوری اسلامی در این کشور بالا گرفته آیا به ذات اسلام و شیعه برمی گردد یا به آدمهایش؟ گفتم: با اسلام و تشیع، آنقدر خرافه و جهل آمیخته که جدا سازیِ این خرافات و جهالت ها شاید ممکن نباشد تا قرن ها بعد.
گفتم: در طول تاریخ، فرسودگی های اسلام و شیعه، باید مرتب ترمیم می شد و با هر فراز و فرودش به درون مسلمانان و شیعیان پای می نهاد و در همانجا جا می گرفت و هرگز خیال حکومت به سرش نمی زد هرگز. گفتم: شما وقتی به دین خود حق می دهی که حکومت کند، به دین دیگران نیز باید همین امکان را بدهی. گفتم: جنگ هفتاد و دو ملت، هماره بخاطرِ تفوقِ یک دین بر ادیان دیگر بوده است. و تا این حماقت تفوق طلبی هست، جهالت هست و تا جهالت هست، بشر روی سعادت را آنگونه که باید باشد، نخواهد دید. نمی شود شما هر روز صبح زیارت عاشورا بخوانید و نعره بزنید و به بزرگان سنّی و اصحاب پیامبر ناسزا بگویید و همزمان شعار وحدت سر بدهید فریبکارانه.
گفتم: در یک قلم، علامه مرتضی عسگری مطلب محققانه ای نوشت و در آن مطلب ثابت کرد " حدیث شریف کساء " قلابی است و مقبولیت و سندیت ندارد. دکانداران، آنچنان ضجه بر آوردند و نعره ها بر کشیدند و حتی آنچنان وی را تهدید کردند که علامه ی بی نوا سخن محققانه اش را پس گرفت. مرد سی و شش ساله گفت: این نظام تنها یک فرصت داشت برای مقبولیتِ گام به گامش که همان دولت بازرگان بود. گفت: جمهوری اسلامی بعد از بازرگان، مرد و پوسید و خاک شد و رفت به چشم مردم.

ده: دو جوان دانشجو آمدند با قد و قامت و جثه ای ریز اما بلند اندیشه و بلند نظر. هر دو، جامعه شناسی می خواندند در دانشگاه علامه. می گفتند: ما جرأت نمی کنیم در رشته ی تحصیلیِ خودمان که جامعه شناسی است، راجع به جامعه ی مطلوب و جامعه ای که در آن گرفتاریم صحبت کنیم. به هر طرف که سر می چرخانیم با خط قرمزها و بن بست های حکومتی روبرو می شویم. گفتم: این داستان علوم اسلامی ای که رهبر در برابر علوم انسانیِ غربی ها باب کرد، یک حباب پف کرده ای است که هم میان تهی است و هم ظاهری زمخت و ناجور دارد.
گفتم: غربی ها پانصد سال است که روی تک تک مضامین انسانی و اجتماعی کار کرده اند بشکل تخصصی. درست در شرایطی که علمای ما تنها در احکامِ حلال است و حرام است و مجاز است و مجاز نیست مته زده اند و پیش رفته اند و امروز هیچ سخنی در خصوص علوم انسانی ندارند الاّ قلیلا. این دو جوان، کمی دور از ورودیِ وزارت اطلاعات با من عکس گرفتند. همین که رفتند و دور شدند، اطلاعاتی ها جلویشان را گرفتند و دوربین شان را خالی کردند و اسم و نشانی شان را نوشتند برای روزهای مبادا. یکی از این دو دیشب برای من نوشت: فدای سرت.

یازده: پیرمردِ لاغرِ سیب آور آمد. از محل کارش گفت که در همان نزدیکی هاست. پیرمرد به زبان روسی مسلط است و در شرکتی در همان حوالی مترجم است. به مسائل و موضوعات انسانی و مذهبی علاقه مند است. از جلسات سخنرانی آقای محمد مجتهد شبستری گفت که هر پنجشنبه ساعت یازده صبح در حسینیه ی ارشاد برگزار می شود. این پیر مرد لاغر، نه که هر بار برای من سیب یا ریواس آورده، یک بار که نمی آورد، انتظار بیهوده ای را در من می جنباند. پیرمرد این بار دست به کیفش نبرد و سیب و ریواسی به من نداد. گوارای وجودم. و سپاس از وی. که من، به تماشای جمال مبارکش، با آن تبسم نمکینی که بر لب می نشاند و از دور به من تقدیمش می کند محتاج ترم.
دوازده: داشتم می رفتم که مردی پرو پیمان و تنومند آمد و مثل رگبار شروع کرد به صحبت کردن. گفت: من از این در تعجبم که هر که بر سر ما آوار شده یکجورهایی خودش را به خدا چسبانده و خود را نماینده ی خدا دانسته. گفت: دیروز داشتم کتاب تاریخ بچه ام را ورق می زدم دیدم کوروش خود را برگزیده ی اهورمزدا معرفی کرده در آن. یا شاه پهلوی بگو که خودش را کمر بسته ی امام رضا می دانست و حتی اسم بچه هایش را در اطراف اسم امام رضا می چید.
وگفت: یا امام خمینی خودمان را بگو که خودش را از چشم مردم در ماه دید و لب به اعتراض نگشود و این بعدی که خودش را دربست نماینده ی مستقیم و بی شعبه ی امام زمان می داند. مرد تنومند دست به رگِ گردنش برد و گفت: این ها نشان می دهد که حاکمان و فقیهان، رگ تحمیق و حماقتِ این مردم را از دیر باز کشف کرده اند و این رگ را ول کن نیستند مطلقاً. مرد تنومند در یک آژانس اتومبیل کرایه کار می کرد. و عجبا که چه روشن بود. خوش به حال مسافرانش. راستی این عکس ها را خودم از خودم گرفته ام.

منبع: فیس بووک نویسنده 

 
نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.

 

ارسال به :