دوشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۶ -
- 11 Dec 2017
22 ربيع الأول 1439 آخرین به روز رسانی : ساعت ۱۸:۱۷ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
نخبگان رفتند!
جوان دانشجو که شیطنت از سرو رویش می بارید آمد و پرسید: چرا فیلم سردار جعفری را کامل پخش نکردید؟ گفتم:


یک: شاید ده دقیقه ای از حضورم در قدمگاه نمی گذشت که هفت نفر – به فاصله ی کمی از هم - سر رسیدند. نخستین شان دوست قدیمی ام بود. که مرا به سایه ی خانه ی مرد ویلیچری کشاند که مدتهاست از این مرد ویلیچری سراغی ندارم. بحث سرِ این در گرفت که اگر اطلاعات به فرض محال اموالت را با اجاره بهایش پس داد کجا خواهی رفت؟ گفتم: دمِ درِ سازمان اطلاعات سپاه مقابل دفتر حجة الاسلام والمسلمین طائب. کجا هست حالا این؟ نمی دانم. شما که باز نشسته ی سپاهی نمی دانی، من بدانم؟ البته وقتی به سرعت ساختمان بلند وزارت جهاد کشاورزی در بلوار کشاورزِ تهران را خالی کردند و به دست سپاه سپردند، قرار بود آنجا را به جناب طائب بسپرند برای استقرار سازمان اطلاعات سپاه. و شاید همین اکنون در همانجا دایر است و صدایش را در نمی آورند. مگر کسی تابلویی از هزار پیکر سپاه دیده که من دومی اش باشم؟ وقتی سپاه از کامیون گرفته تا لوازم آرایش وارد یا قاچاق می کند مگر این کارهایش تابلو دارد تا ما بدانیم با چه تشکیلاتی مواجهیم؟

کمی بعد جوان موبور شنبه ای آمد با دو بطری آب. همو که هر شنبه به دیدنم می آید. هفته ی گذشته اطلاعاتی ها به دست هایش دستبند زدند و مثلاً تنش را لرزاندند اما کمی بعد رهایش کردند. این بار احتمالاً آمده بود تا بخودش ثابت کند که می ترسد یا نمی ترسد. نیامده اما زود رفت. بند جعبه ی سه تاری نیز به دوش داشت.


نفر سوم یک مرد سی و هفت هشت ساله ی کت و شلواری بود با طعمی از لهجه ی مردمان کاشان. کارمند بانک بود و به مأموریت آمده بود تهران. گفت: مدت ها بود که دلم می خواست بیایم قدمگاه دیدنتان. هفته ی گذشته تا گفتند برو تهران دوره ببین، انگار که گفته باشند برو تهران قدمگاه فلانی را ببین سر از پا نشناخته خیز برداشتم طرف شما. دوست قدیمی ام سرِ شوخی را باز کرد. این که چرا می گویند نه قم خوبه نه کاشون؟ مرد کاشانی به دفاع از کاشانی ها چیزی گفت. من مکدر می شوم از ورود به اینجور لطیفه های قومی. مرد کاشانی گفت: در قم همین دیروز به یک نوشته ی خیلی بزرگ از رهبر برخوردم که گفته بود: هرچه برای قم خرج شود انگار برای کل کشور خرج شده است. به خود گفتم ببین در پس همین یک جمله چه بخور بخورها و چه بالا کشیدن های حریصانه ای دست به دست هم داده اند.


نفر چهارم یک جوان قد بلند و برومند و زیبا روی بود. نشانی داد که من از آشنایان مسعودم. مسعود را که می شناسید؟ کدام مسعود؟ همکلاسی شما بوده در دانشگاه علم و صنعت سی و پنج شش سال پیش. من یکی دو تا مسعود می شناسم اما.... جوان برومند که دید من در یاد آوریِ مسعودِ مورد نظرش به تردید افتاده ام رشته ی مسعود یابی اش را برید و گفت: از مسعود بگذریم، من به شوق خود شما آمده ام اینجا.


نفر پنجم مرد کت و شلوار سرمه ای چهل ساله ای بود که در همان حوالی پرسه می زد و با خود در جدال بود که آیا جلو بروم یا نروم. مرد جدالی سر آخر بر ترس و تردید خود فائق آمد و جلو آمد. بعد از این که در جمع قرار گرفت سر ضرب پرسید: شما چگونه بر ترس خود چیره شدید؟ گفتم: اوج این چیرگی به کمی پیش از زندان مربوط است در وسطِ حادثه های سال هشتاد و هشت. آنجا که به چشم دیدم با مردم چه می کنند. و اوج برترش به ایام زندان مربوط است. که دانستم این اطلاعاتی ها و سپاهی ها هستند که بیش از ما در هراس و ترس اند. و داستانِ روز نخست قدمگاه را برای جمع تعریف کردم که با اتومبیلِ خود یک راست آمدم و از درِ ورودی رفتم داخل و به سربازانِ کلاه قرمز گفتم: من فلانی هستم آمده ام وزیر اطلاعات را ببینم. همین یک جمله، رییس حفاظت فیزیکی و چند نفری از کارمندانش را بیرون کشاند و بعدش هی برو کلانتری و دادگاه و باقی ماجرا.


نفر ششم، مرد سیب آور بود که با همان هیبت همیشگیِ " کوله ی کوچک به پشت و مچ بند سبز به دست " آمد و من معرفی اش کردم به جمع. این که: مرد سیب آور که می نویسم ایشان اند. مرد جدالی در آمد که چندان هم پیر نیستند ایشان. گفتم گاه مراد ما از پیر، به یک فرد فهیم و کارکشته و سرد و گرم روزگار چشیده پیوند می خورد.


نفر هفتم یک جوان لاغر و نسبتاً قد کوتاه و ساده پوش بود با چهره ای آرام و خواستنی. مرا در جمع که دید، اجازه گرفت و جلو آمد. پرسیدم: چه می خوانی پسرم؟ گفت: من دانشجوی دانشگاه شریفم. چهره ی گلش را نشان جمع دادم و گفتم: تمثیلی از یک جوان آرام و درس خوان و تیز هوش. گفت: من و خانواده ام طرفدار شماییم. و گفت: من خودم بیش از اندازه به حضرت علی عشق می ورزم. حضرت علی سخنی دارد با مالک که: ای مالک، هرگز خون بی گناهان مریز که خون ناحق، پایه های حکومتت را سست می کند. و ادامه داد: امیدوارم این حکومت بخاطر خون هایی که ریخته هر چه زود تر سرنگون شود. اما یک نگرانی نیز دارم. این که: با واژگون شدنِ این حکومت مبادا جماعتی بر سرِ کار آیند و این بار آنها به تلافیِ این رژیم چادر از سر مادر و خواهر و همسر من پایین بکشند. گفتم: پسرم، ما آینده را به دست عقل خواهیم سپرد و نه به مذهب و بی عقلی های متداول و مردود. و گفتم: عقل که بر جامعه ای حاکم شد، برای همگان فضا می پردازد به احترام.


درست اینجا بود که پژوی 206 اطلاعات نیز آمد و در جمع ما جا گرفت. یکی از مأموران با ادب اطلاعات که بارها مرا با احترام به کلانتری برده بود و بارها به احترام با من سخن گفته بود از آن پیاده شد و جلو آمد. به احترامش جلو رفتم و صورتش را بوسیدم. او را به جمع دوستان خود معرفی کردم و گفتم: بهتر است پراکنده شوید. مرد سیب آور دست به جیبش برد و سیبی به دستم داد. هر یک از دوستان به سمتی رفتند. مرد کاشانی اما جلو آمد و گفت: این را بگویم و بروم: من تا ده یازده سال پیش بشدت مذهبی بودم. با دیدن بعضی قضایا به چشم خودم، این غلظتِ مذهبی ترک خورد. رفتم سراغ مطالعه. اکنون به این رسیده ام که اکسیر ماندگاریِ بشر عشق است.


جلوی چشم مرد اطلاعاتی یک بانوی جوان از اتومبیلش پیاده شد و آمد و چیزی بقدر یک بند انگشت به دست من داد و گفت: در سفربودم برای شما هدیه ای آورده ام. داد و رفت. خواستم باز کنم نشان بدهم که دوستان من چه برای من هدیه می آورند که مرد اطلاعاتی گفت: بعداً بازش کنید. بعداً که بازش کردم دیدم یک چشم سفالی است با یک آهنربا در پشتش برای چسباندن به یخچال. احتمالاً برای این که من چشم زخم نخوردم و از این حرفها. سپاس بانوی خوب. با مرد اطلاعاتی مفصل راجع به دخالت های سپاه در هر حوزه ی مملکتی صحبت کردیم. چه آگاه می نمود این مرد. راستی فیلم سردار جعفری را هم دیده بود و به قضایا وقوف داشت.


دو: دوست قدیمی ام در همان حوالی ماند اما. مهدی ازلندن قرار بود زنگ بزند به تلفن او و با من یک چند کلمه ای صحبت کند. مردی آمد هم سن و سال خودم. سمنانی بود. گفت: خانه ی ما درست مجاور درمانگاه سپاه است. اینها همانجا دکلی زدند چند سال پیش و شروع کردند به ارسال پارازیت. آنقدر شدید که چراغ های خانه ی ما خود بخود خاموش و روشن می شود. همسرم بیمار شد و اکنون سرطان گرفته و داریم شیمی درمانی اش می کنیم. این مرد خیلی آرام بود در ظاهر. گفت: دوازده بار محاکمه شده ام ترسم ریخته حاضرم با شما قدم بزنم همینجا تا هروقت. از نخستین محاکمه اش گفت در سال شصت شصت و یک. که قاضی از او پرسیده بود: خمینی را قبول داری؟ و او نوشته بود: اگر انسان باشد سرباز وی ام. اما اگر بخواهد دیکتاتور باشد با او می جنگم. و قاضی، که منصف بوده و نگران، برگه ی بازجویی او را پاره کرده بود. مرد سمنانی از قطعه ی 100 بهشت زهرا گفت که آنجا دو طبقه است. و گفت: طبقه ی زیرین آنجا متعلق به جنازه های درهم کسانی است که بی گناه در سال شصت و هفت درو شدند و با کمپرسی به اینجا آورده شدند و با لودر رویشان خاک ریختند. و از من پرسید که چرا از ایران نمی روید؟ گفتم: کودکان و زنان و پیران حتی در این کشور بمانند و من بروم؟ هرگز! و گفتم: اینها جنازه ام را مگر از این کشور بیرون اندازند.


سه: تلفن دوست قدیمی ام زنگ خورد. مهدی بود از لندن. همو که دو بار به قدمگاه آمده بود و دو بار نیز به نمایشگاه. از او بخاطر غیرت مندی اش تشکر کردم. که از لندن هفته ای دوبار به بیمارستان ایرانمهر زنگ می زند و به قول خودش با " امیر ماندلا " صحبت می کند. گفت: جناب مهندس عباس امیر انتظام یک سرمایه است برای ایران و تاریخ ما. و افسوس خورد که چرا قدر این سرمایه دانسته نمی شود.


چهار: محمد صالح خزعلی – پسر دکتر مهدی خزعلی - آمد سوار بر موتور با جوانی که بر ترکش نشانده بود. جلو رفتم و دست دادم و مختصری از هر کجا صحبت کردیم بویژه از همایش ماسک در پارک نیاوران. آن روز من به پارک نیاوران رفتم و دانستم کل پارک را اطلاعاتی ها قرق کرده اند. هنوز یک دقیقه قدم نزده بودم که به جمع پنج مرد اطلاعاتی کشانده شدم. که چرا ماسک زده ای؟ گفتم: مگر من از شما می پرسم که چرا کت پوشیده اید؟ رییس شان گفت: ما مأموریم که نگذاریم کسی ماسک بزند. گفتم: برای این کار باید حکم داشته باشید. گفت: داریم. نشان بده. داخل ماشین است. برویم سروقت ماشین.


رفتیم سروقت ماشین. که دو اتومبیل ون بود و چند سرباز و یک افسر جوان نیروی انتظامی و چند عکاس که به شکل طنزی چپ و راست از هم عکس می گرفتند اما رو به من. گفتم: پس دروغ نگویید که حکم دارید. بگویید اینجا مملکت هردمبیل است و ما بدون حکم هرچه بخواهیم می کنیم. و با ماسکی که به صورت داشتم زدم و رفتم به راه خودم. رییس اطلاعاتی ها به مردِ بازو کلفتی که همراهش بود فرمان داد که: نگذار برود. بازو کلفت آمد و دست به یقه ام بُرد. من نیز. که اصلاً در شأن من نبود. جماعتی در اطراف جمع شدند. داد زدم و به رییس اطلاعاتی ها گفتم: سر به سر من نگذارید وگرنه کاری می کنم که نتوانید جمعش کنید. با این سخن، رییس به بازو کلفت دستور داد: ولش کن.


پنج: یک جوان دانشجو که شیطنت از سرو رویش می بارید آمد و پرسید: چرا فیلم سردار جعفری را کامل پخش نکردید؟ گفتم: مگر اخبار ساعت بیست و سی، از یک سخنرانیِ یک ساعته ی یک مسئول همه اش را پخش می کند؟ گفتم: من گلِ صحبت سردار جعفری را انتخاب کرده ام. مابقی اش چیز دندان گیری نیست. و گفتم: اگر سردار جعفری نسبت به گزیده کاریِ من معترض است و احتمالاً با خود می گوید این نوری زاد با دست بردن به سخنرانی من، روح سخن مرا مخدوش کرده، بیاید و خودش کل آن را پخش کند. جوان دانشجو گفت: برای تان شعری سروده ام. بخوانم؟ و خواند: ای دل چه نشستی تو به نومیدی و فسوس/ برخیزم و اینک به قدمگاه می روم. گفتم: سپاس پسرم که زحمت کشیده ای و برای قدمگاه من شعر سروده ای اما این شعرت مشکل دارد جوان. رفت سراغ مفاعیلُ مفاعیلُ مفعلات و اینجور اوزان که نه چه مشکلی دارد؟ که گفتم: دارد، اما ممنون.


شش: مرد جدلی باز آمد و گفت: من مدتی با شرمندگی نشسته بودم و از دور شما را تماشا می کردم. و گفت: من به اینجا که آمدم دانستم چقدر کوچکم. در همین حال یک اتومبیل آمد و جلوی من توقف کرد. یک زوج جوان در آن بودند. بانوی جوان گفت: آقای نوری زاد، ما داریم از این کشور می رویم. پنجشنبه عازمیم. آمدیم از شما خداحافظی کنیم. گفتم: بروید و خوش باشید و بدانید که هرکجا باشید ما با شماییم. و گفتم: ما اینجا را مهیای ورود شمایان می کنیم. آنها که رفتند به خود گفتم: بفرما. تتمه ی نخبگان این کشور نیز می کوچند از این زندان بزرگی که ما به اسم نظام اسلامی ببار نشانده ایم.


محمد نوری زاد
هجده خرداد نود و سه - تهران 

منبع: فیس بووک نویسنده 
 

نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.


ارسال به :