یکشنبه ۰۴ تیر ۱۳۹۶ -
- 25 Jun 2017
30 رمضان 1438 آخرین به روز رسانی : ساعت ۱۸:۱۷ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
آتاویسم سیاسی و ستون ششم دشمن
بر این باورم آینده ایران، گذشته روسیه است و به لحاظ فرهنگی و معنوی ما به دنبال روس‌ها می رویم تا به دنبال غربی ها.


هگل فیلسوف نام ­آور آلمان که از آلمان تا آسمان نوشته است و از برلین تا خدا سخن گفته است، فراز شگفتی درباره جنگ و تراژدی دارد: "تراژدی واقعی، جنگ حق علیه باطل نیست بلکه جنگ حق علیه حق است." اندیشمند آلمانی با این فراز ایهامی هرگز اجازه نمی دهد برای درک جهان بویژه آنچه امروز در خاورمیانه می گذرد، هر "ترهات" ارزان قیمتی را بخریم. هگل می داند که حق نمی تواند دو باشد و به لحاظ منطقی یک است ولی بااین حال با رندی آلمانی، جنگ حق علیه حق را یک تراژدی اصیل می نامد تا هشدار دهد تلفات بسیار هولناک در پیکار حق علیه حق را نباید نادیده گرفت. به زعم هگل کدام ساده لوحی را می توان یافت که بداند طرف متخاصم در یک جنگ خونین، حق را با طرف دیگر می داند و نه با خویش؟ اگر ترهات یک­سویه بنام تحلیل حوادث خاورمیانه را کنار بگذاریم و بپذیریم که بیان حقیقت در گزارش حوادث همان است که گوهر یا "روح" تاریخ نامیده می شود (نه روح تاریخ هگلی) آنگاه به نسل آینده این منطقه تراژیک چگونه نشان دهیم حق با که بود؟


دویست سال پیش شاید هگل با این فراز شگفت به جنگ فرانسه و روسیه تزاری اشاره داشت که در اکتبر ۱۸۱۲ میلادی مسکو و کرملین به اشغال ناپلئون درآمدند. گرچه هگل برادرش را به این جنگ در سپاه امپراطور تشویق کرد ولی مرگ او در یخبندان مسکو باعث شد که هگل نیز مانند اکثر اندیشمندان آلمان، نه تنها از انقلاب کبیر فرانسه و ناپلئون بیزار شود بلکه از تحسین فتوحات بی‌سرانجام وی در اروپا و افریقا نیز دور شود. طُرفه اینکه ارتش نیمه جان بناپارت هنوز کاملاً از خاک روسیه خارج نشده بود که یک تیپ قزاق در مرزهای جنوبی کشور تزاری (در جنگ گلستان) توانست ایران از ایران جدا کند. هگل که بی­گمان از اخبار این پیکار معاصر بی‌خبر نبود البته به این پرسش پاسخ نداد: جنگ ایران و روس نیز یک جنگ حق علیه حق است که تراژدی خوانده شود؟


در اینجا اشاره به تراژدی هگل و گلستان به این سبب است که به باورم برای درک تحولاتی که اینجا و آنجا رخ می دهد، ما نیازمند مطالعه پیشینه این فجایع یا همان آگاهی تاریخی هستیم؛ البته نه آن تاریخی که هگل می پنداشت به این دلیل تاریخ را می خوانیم که از آن هیچ نیاموزیم. اینک می توان از فیلسوف سیاسی آلمان و بیهودگی تاریخ او عبور کرد و این گونه پنداشت که مطالعه تاریخ صرفاً آگاهی از حوادث و احوال گذشتگان نیست بلکه "معیار" معتبر در درک حوادث زمان حال ما است. به بیانی، در خاورمیانه آنجا که مکان بیمار گشته و زمان هم بیمار است، دیگر قرار نیست تاریخ را به خاطر تاریخ بخوانیم. حال اگر برخی باور هگلی از مطالعه تاریخ دارند مانند آن است که در رصد حوادث خاور خون می خواهند ظهور بربریسم مدرن (داعش) را از عدسی گشاد تلسکوپ تماشا کنند. آنان پنداری در عصر تلسکوپ نیز هم­چنان اسطرلاب را ابزار مطلوب رصد می پندارند.


همه من، من همه هستم!

همواره در این باورم آینده ایران، گذشته روسیه است و به لحاظ فرهنگی و معنوی ما به دنبال روس‌ها می رویم تا به دنبال غربی ها. با وجودی که روسیه در اروپاست ولی لزوماً نه اروپایی است و نه در شمار کشورهای غربی طبقه بندی می شود. گشتاور فرهنگ روسیه و غرب که یکسان نیست. به بیانی، فرهنگی که غرب بر محور آن می چرخد همان فرهنگی نیست که روسیه دور آن محور در گردش است. ساختار سیاسی روسیه هم بر محور "ساورنتی" و شخص ساورین استوار است؛ به عبارتی عمود خیمه روسیه شخص مقتدر ساورین است. البته در پانصد سال گذشته از تاریخ روسیه (حتی در دوره اتحاد جماهیر شوروی نیز) این شنل اقتدار را تزار یا استالین و یا پوتین بر دوش می اندازند. اصولاً ساختار ژئوپلتیکی و سیاسی روسیه بر محور "ممالک محروسه" طراحی شده است؛ به نظر می رسد روس­ها برای حفظ این ساختار چاره‌ای ندارند به جز تن دادن به یک نظام ساورنتی و فدرالی.


روسیه نهادهای فرهنگی، سیاسی، اجتماعی و کلاً هر پدیده غربی را هنگامی که وارد این سرزمین پهناور می شود بدون آنکه نخست در "قرنطینه" ارزیابی شود بلافاصله بومی سازی می کنند. روس­ها تبحر شگفتی در فرآیند بومی سازی دارند و حتی دموکراسی و جامعه مدنی را هم به سرعت بومی ساخته­ اند. بی‌سبب نیست که در سازمان ملل متحد نام جمهوری فدراتیو روسیه دارای پسوند "ساورین" است. سرچشمه این مفهوم ساورین را باید در اقتدار تزاری جست که تفصیل آن از حوصله این نوشتار خارج است. افزون بر این، "مشروعیت" اقتدار مطلق یا ساورنتی را نیز باید در حافظه تاریخی کیش ارتدوکسی روسیه یافت که از زمان نخستین تزار تا آخرین تزار و اکنون نیز در دوره ریاست جمهوری ولادیمیر پوتین این مشروعیت هم­چنان از آنجا سرچشمه می گیرد.


معاون رئیس دفتر کرملین بنام "واچسلاو وُلدین" هفته پیش در آغاز یازدهمین کنفرانس بین المللی در شهر والدای روسیه اشاره شگفتی درباره مفهوم ساورین دارد: "تا زمانی که پوتین باشد پس روسیه هم هست، اگر [قرار باشد] پوتین نباشد پس روسیه هم نخواهد بود." این فراز شگفت نشان می دهد که طرح تاریخی هگل در جهت تشکیل دولت - ملت و برای متحد ساختن آلمان واحد (فولک به معنای خلق) چگونه توسط روشنگران روسی یا همان طبقه اینتلی­گنسیا که در دانشگاه برلین تحصیل می کردند به روسیه وارد می شود. این شعار فیلسوف آلمانی "همه من، من همه" در دانشگاه برلین به آسانی در روسیه تزاری زمان الکساندر اول به "همه من، من همه هستم" دگرگون یا بومی می شود. هفته پیش در کنفرانس والدای به همه کارشناسان خارجی و داخلی این فراز روسی شده هگل دوباره اعلام می شود که پوتین یعنی روسیه و روسیه یعنی پوتین. حال می توان از روس­ها پرسید: این نظام ساورین روسی آیا منطبق بر معیارهای نظام دموکراتیک در اتحادیه اروپا است؟ اگر بخواهیم محبوبیت ملی گرایی هشتاد درصدی پوتین را بخاطر آوریم، آیا آن مرد ناسیونال سوسیالیست نیز از آرای هشتاد درصدی "فولک" و محبوبیت خلقی در آلمان برخوردار نبود؟ در اینجا هرگز اراده مقایسه پوتین با آن مالیخولیای آلمان نازی را ندارم بلکه صرفاً اشاره تطبیقی دارم به میزان محبوبیت آن دو.


در روسیه به نظر می رسد ضریب تولرانس نسبت به جناح مخالف بسیار پایین آمده است و اتاق فکر کرملین همواره مفاهیم و اصطلاحات فرسوده را از آرشیو شوروی استخراج کرده و در "گفتمان" سیاسی علیه جناح رقیب خویش در بازار رسانه‌ها ارزان می فروشد. یکی از این اصطلاحات مهجور و شگفتی ساز همان "ستون ششم" است که اینک روس­ها باید پس از ستون پنجم با این ستون ششم آشنا شوند. یکی از با نفوذترین تئوری پردازان کرملین در گفتگوی تلوزیونی با مجری برنامه مخصوص یک شنبه شب ها، درباره اصطلاح ستون ششم می گوید: "فقط نباید نگران ستون پنجم دشمن باشیم بلکه باید هم­زمان نگران ستون ششم هم باشیم که به موازات هم حرکت می کنند و ستون ششم خطرناک تر از ستون پنجم است. ستون ششم همان نیروهایی در بدنه میانی حاکمیت (مدیران کل، نمایندگان پارلمان، استانداران) هستند که دلشان چندان با کرملین نیست. پنداری زیاده طلبان حاکمیت از مکنون قلبی بوروکرات روسی آگاه هستند که برای حذف حریف، این چنین در آرشیو شوروی به استخراج ستون ششم و هفتم دشمن می پردازند.


جولان آتاویسم در جهان

رایج است که حوزه‌های مختلف علم (بیولوژی، روان­شناسی)، دین، هنر و فلسفه مفاهیم را به یکدیگر وام می دهند. یکی از این واژه‌ها که دلالت بر بیزاری و انزجار شدید (رسنتمان) از سبک زیستن در جامعه شهروندی، قانون­مدار و سکولار غرب دارد، واژه لاتین آتاویسم است که به معنای تحت اللفظی یادکردن آباء و اجدادیست. امروز اما این مفهوم به گروه و کسانی اطلاق می شود که از این "مکانیسم دفاعی" برای فرار از ارزش­های ماتریالیستی و مظاهر ضد دینی در زیر چتر آن پناه گرفته ­اند. این مکانیسم دفاعی نه پروای اقتصاد دارد و نه پروای آزادی؛ از سوی دیگر، الگوی رفتاری یک گروه آواتیست به گونه ­ای است که هیچ دغدغه شهروندی و قانون­مداری ندارد و با پلورالیسم و حق حیات برای آته ­ایست‌ها در زیر سقف یک شهر به شدت مخالف است.


فیلسوف مجنون آلمانی فریدریش نیچه را نخستین آتاویست دوران مدرن می شناسم. او بود که به یاری دانش وسیع خویش از فقه ­اللغه (فیلولوژی) لاتین و یونانی توانست علیه فرهنگ غرب و ارزش­ های هنر وُلگاریزه شده آن عصیان کند و خروش خدا کشتم کشد. نیچه آتاویست اینک به زعم خویش دوباره زنده گشته و شاهد است که تیغ تیز اراده (معطوف!) به قدرت او امروز در خاورمیانه خون خلق می ریزد به نام همان خدایی که او می پنداشت در قرن نوزده کشته است. خشونت و رسنتیمان نیچه­ ای امروز در همه جای جهان مشهود است؛ خشونت در روابط بین ­الملل، خشونت در خانواده، اِعمال زور در روابط عاطفی و خصوصی، خشونت در دادگاه و محاکم حقوقی، خشونت در روابط قومی و قبیله ­ای، خشم و خروش نسبت به مهاجران و بی ­پناهان و سرانجام خشونت در مجالس و پارلمان­ها.


اگر این خشونت نتیجه سال­ها سرکوب و بی‌اعتنایی به بُعد معنوی در روابط بین انسان­ها نیست پس برآمده از چیست؟ به نظر می رسد که شتاب تغییر گشتاور فرهنگ و سیاست در خاورمیانه و روسیه بسیار هولناک است. در فرآیند سرسام­آور جهانی­شدن لازم است غرب بپذیرد که این مناطق برای تغییر در نگرش به نظام ارزشی و بازبینی در ساختار آن همانند اروپا احتیاج به زمان بیشتر دارند. بی­دلیل نیست که امروز نیچه در خاورمیانه و بویژه ایران در قامت "فارقلیط" ظاهر می­شود و همنشین شیخ سرخ و شبستر می­گردد، اما در غرب او هم­چنان همان فیلسوف مجنون باقی مانده است.


آتاویسم فرهنگی تنها یک ویژگی قبیله­ ای و عشیره ­ای نیست که برای فرار از زندگی غربی به درون چادر بخزیم و زنان و دختران بی­گناه و نجیب را درو کنیم، بلکه آتاویسم یک عارضه سیاسی هم هست که همه نیروهای دلسوز و متعهد را به زیر چتر ستون پنجم و ششم جمع کنیم تا به زعم خویش با غرب مبارزه کرده باشیم که مبادا ستون هفتم هم در راه باشد. اگر دیروز آتاویسم در قامت قلیل "طالبان" ظاهر شد و امروز در هیبت هولناک داعش خودنمایی می­کند، مطمئن باشیم که آتاویسم فردا گریبان این و آن کشور را هم خواهد گرفت.

 

نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.


ارسال به :


نظرات
ارسال نظر
مشخصات فردی من را به خاطر داشته باش

*نظرات حاوی کلمات و عبارات رکیک و غیر اخلاقی و همچنین توهین و افترا منتشر نخواهد شد .
**از نوشتن نظر خود به صورت فینگلیش خودداری نمایید.
***از اینجا فینگلیش را به فارسی تبدیل کنید.