سه‌شنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۸ -
- 19 Nov 2019
21 ربيع الأول 1441 آخرین به روز رسانی : ساعت ۱۴:۱۷ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
بطلان خلاف علم در قرآن
برخی با ادعای موافقت قرآن با علم و حتی ادعای اعجاز علمی در قرآن بر این باور شده اند که خلاف علم باطل است و لذا در قرآن خلاف علم وجود ندارد  


درآمد - پیش تر مطلبی با عنوان «گزافه گویی، ریشه دین گریزی» منتشر شد و یک بخش از آن که در زمینه بطلان خلاف علم در قرآن بود، بیش تر مورد نقد واقع شد و باعث گردید که مطلب دیگری را با عنوان «شبهه بطلان خلاف علم در قرآن» منتشر نمایم. این مطلب نیز انتقاداتی را برانگیخت که من مفصل‌ترین آنها را به تفصیل پاسخ دادم که اینک در دو بخش طرح «نمونه‌ای از آیات خلاف علم» و «پاسخ به سئوالات ناقدان» می آید.

گفتنی است، برخی با ادعای موافقت قرآن با علم و حتی ادعای اعجاز علمی در قرآن بر این باور شده اند که خلاف علم باطل است و لذا در قرآن خلاف علم وجود ندارد و به این وسیله موجب شده اند، وقتی دانشجویان ما به آیاتی بر می خورند که بر خلاف علم است، ایمان خود را به حقانیت قرآن از دست بدهند. این در حالی است که اگر به دانشجویان گفته می شد، در قرآن نگاه ظاهری بازتاب یافته است و این نگاه حق است، بسا ایمان آنان به قرآن حفظ می شد.


۱. نمونه‌ای از آیات خلاف علم

چنان که گفته شد، در قرآن متناسب با سطح فهم عرب عصر پیامبر(ص) طبق فهم و نگاه ظاهری از جهان سخن گفته شده است که البته حتی همین فهم و نگاه ظاهری در دوره معاصر هم وجود دارد؛ نظیر این که خورشید از مشرق بر می آید و در مغرب فرو می رود و در نتیجه به دور زمین می چرخد یا ماه در پی خورشید حرکت می کند: وقتی که خورشید غروب کند، ماه طلوع می کند و در همان مسیری که خورشید رفته است، می رود. مواردی از آیات قرآن که بر این معنا دلالت دارد، از این قرار است:


۱. ۱. غروب در چشمه سیاه

فَأَتْبَعَ سَبَباً * حَتَّى إِذا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَها تَغْرُبُ في‏ عَيْنٍ حَمِئَةٍ وَ وَجَدَ عِنْدَها قَوْماً قُلْنا يا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِمَّا أَنْ تُعَذِّبَ وَ إِمَّا أَنْ تَتَّخِذَ فيهِمْ حُسْناً (کهف، ۸۵-۸۶)؛ (ذوالقرنین) تا راهى را دنبال كرد. تا آن گاه كه به غروبگاه خورشيد رسيد، یافت كه [خورشيد] در چشمه‏اى سياه غروب مى‏كند، و نزديك آن طايفه‏اى را يافت. فرموديم: «اى ذو القرنين، [اختيار با توست‏] يا عذاب مى‏كنى يا در ميانشان [روش‏] نيكويى پيش مى‏گيرى.»

در این آیات به وضوح سخن از حرکت ظاهری خورشید است که در چشمه‌ای سیاه غروب می کند و گرنه به لحاظ علمی و بیرون از نگاه ظاهری ما نه طلوع و غروبی معنا دارد و نه خورشید در چشمه‌ای غروب می کند.


۱. ۲. برآوردن خورشید از مشرق

قالَ إِبْراهيمُ فَإِنَّ اللَّهَ يَأْتي‏ بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِب‏ (بقره، ۲۵۸)؛ ابراهيم گفت: «خدا [ىِ من‏] خورشيد را از خاور برمى‏آورد، تو آن را از باختر برآور.»

تردیدی نیست که در این آیه سخن از حرکت ظاهری خورشید است و گرنه به لحاظ علمی این زمین است که به دور خودش می چرخد و از رهگذر آن مشرق و مغرب و روز و شب پدید می آید.


۱. ۳. آمدن ماه از پی خورشید

وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها * وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها *‌ وَ النَّهارِ إِذا جَلاَّها * وَ اللَّيْلِ إِذا يَغْشاها (شمس، ۱-۴)؛ سوگند به خورشيد و تابندگى‏اش، سوگند به ماه چون پى [خورشيد] رَوَد. سوگند به روز چون [زمين را] روشن گرداند، سوگند به شب چو پرده بر آن پوشد.

در اینجا به دلایلی چند مراد همان حرکت ظاهری ماه در پی خورشید است که وقتی خورشید غروب کند، ماه از پی آن در می آید و به همان مسیری می رود که خورشید رفته بود.

اولاً، در این آیات، سخن از پدید آمدن شب و روز است و شب و روز با حرکت‌های ظاهری ماه و خورشید پدید می آید؛‌ نه حرکت‌های واقعی آنها که علم جدید از آنها سخن می گوید. طبق علم جدید مدار حرکت ماه به دور زمین است و مدار حرکت خورشید در کهکشان راه شیری است و هرگز مدار این دو بر هم منطبق نیست که یکی در پی دیگری روان باشد.

ثانیاً، آیات مذکور در صدر سوره شمس قرار دارد که در مکه و خطاب به مشرکان قریش نازل شده و با این آیات، این حقیقت مورد تأکید قرار گرفته است که بر اثر تزکیه نفس به رستگاری اخروی نایل می شوند.

در آیه مذکور به ماه که در پی خورشید روان است، سوگند یاد شده است و سوگند به چیزی یاد می شود که نزد مخاطبان شناخته شده باشد؛ نه به چیزی که برای آنان شناخته شده نیست؛ زیرا به واقع آنچه به آن سوگند یاد می شود، به منزله مقدمه احتجاج است تا با سوگند به آن، یک امری که مجهول یا مورد تردید است، اثبات شود. برای مثال، هرگز معقول نیست، کسی به «بیز» که مهمل است، سوگند یاد کند. حال اگر فرض شود، مراد از «وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها» حرکت ظاهری ماه در پی خورشید نباشد؛ بلکه حرکت‌های دیگری باشد که مشرکان مکه که مخاطبان سوره مربوط بوده اند، نمی شناختند، در این صورت، بی‌تردید چنین سوگندی برای آنان بی‌معنا و عبث بود.


۱. ۴. نرسیدن خورشید به ماه

وَ آيَةٌ لَهُمُ اللَّيْلُ نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهارَ فَإِذا هُمْ مُظْلِمُونَ * وَ الشَّمْسُ تَجْري لِمُسْتَقَرٍّ لَها ذلِكَ تَقْديرُ الْعَزيزِ الْعَليمِ * وَ الْقَمَرَ قَدَّرْناهُ مَنازِلَ حَتَّى عادَ كَالْعُرْجُونِ الْقَديمِ * لاَ الشَّمْسُ يَنْبَغي‏ لَها أَنْ تُدْرِكَ الْقَمَرَ وَ لاَ اللَّيْلُ سابِقُ النَّهارِ وَ كُلٌّ في‏ فَلَكٍ يَسْبَحُونَ (یس، ۳۷-۴۰)؛ و نشانه‏اى [ديگر] براى آنها شب است كه روز را [مانند پوست‏] از آن برمى‏كنيم و بناگاه آنان در تاريكى فرو مى‏روند. و خورشيد به [سوى‏] قرارگاه ويژه خود (مغرب) روان است. تقديرِ آن عزيز دانا اين است. و براى ماه منزل هايى معين كرده ‏ايم، تا چون شاخكِ خشكِ خوشه خرما برگردد. نه خورشيد را سِزَد كه به ماه رسد، و نه شب بر روز پيشى جويد، و هر كدام در سپهرى شناورند.

در این آیات نیز بی‌تردید سخن از حرکت ظاهری خورشید و ماه است. قرائنی که بر این نظر دلالت دارد، این است که:

اولاً، سوره «یس» در مکه و در میان مشرکان مکه نازل شده است.

ثانیاً، ضمیر «هم» در عبارت «وَ آيَةٌ لَهُمُ اللَّيْلُ» و «فَإِذا هُمْ مُظْلِمُونَ» به مشرکان مکه بر می گردد. همان کسانی که در آغاز همین سوره کسانی برشمرده شده اند که پیامبری برایشان نیامده بود و صاحب کتاب آسمانی نبودند:

وَ الْقُرْآنِ الْحَكيمِ * إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلينَ * عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقيمٍ * تَنْزيلَ الْعَزيزِ الرَّحيمِ * لِتُنْذِرَ قَوْماً ما أُنْذِرَ آباؤُهُمْ فَهُمْ غافِلُونَ * لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ عَلى‏ أَكْثَرِهِمْ فَهُمْ لا يُؤْمِنُون‏ (یس، ۲-۷)؛ سوگند به قرآن حكمت‏آموز، كه قطعاً تو از [جمله‏] پيامبرانى، بر راهى راست. [و كتابت‏] از جانب آن عزيزِ مهربان نازل شده است، تا قومى را كه پدرانشان بيم‏داده نشدند و در غفلت ماندند، بيم دهى. آرى، گفته [خدا] در باره بيشترشان محقّق گرديده است، در نتيجه آنها نخواهند گرويد.

بی تردید اگر بخواهد حرکت هایی از خورشید و ماه برای مشرکان مکه نشانه قدرت خدا باشد، همان حرکت ظاهری آنها باید باشد و گرنه به حرکت‌های دیگر آشنایی نداشتند و نمی توانست، برای آنان نشانه قدرت خدا باشد.

آشکار است که خداوند موجود نادیدنی و مجرد است و لذا درک ذات او برای بشر امکان ندارد؛ از این رو، ناگزیر بشر باید برای پی بردن به او و قدرتش به آثار و نشانه‌های او که قابل درک توجه کند. به این ترتیب، آثار و نشانه‌های خدا و قدرتش باید برای بشر قابل درک باشد و گرنه شناخت خدا و قدرتش میسور نمی گردد.

آثار و نشانه‌های خدا و قدرتش به منزله مقدمات استدلال است که اگر معلوم نباشد، استدلال منتج نخواهد بود. در استدلال از معلوم به مجهول سیر می شود و لذا معنای ندارد، خداوند مشرکان مکه را به آثار و نشانه هایی توجه دهد که آنها نمی توانستند درک کنند.

بر این اساس، هرگز نمی توان مراد از حرکت خورشید را در آیات مذکور عبارت از همان حرکت هایی دانست که امروزه بشر کشف کرده است؛ نظیر حرکت خورشید در کهکشان راه شیری، حرکت خورشید به دور خودش، حرکت انفجاری درونش و نظایر اینها؛ چون مشرکان مکه زمان پیامبر(ص) هرگز به این حرکت‌ها آشنا نبودند و لذا نمی توانستند، از رهگذر توجه به آنها به خدا و قدرتش پی ببرند.

ثالثاً، در سیاق این آیات از پدید آمدن شب و روز سخن رفته است و بی‌تردید شب و روز از رهگذر حرکت ظاهری خورشید پدید می آید؛ نه از حرکت هایی که امروزه بشر از خورشید کشف کرده است.

رابعاً، این که خورشید حرکت می کند تا این که در قرارگاهی استقرار پیدا کند(وَ الشَّمْسُ تَجْري لِمُسْتَقَرٍّ لَها)، طبق نگاه ظاهری است که خورشید در مغرب فرو می رود و گویا شب را در استراحت به سر می برد و صبحگاهان طلوع می نماید و گرنه به لحاظ علمی برای خورشید قرارگاه مفهومی ندارد.

در این آیه «ل» در « لِمُسْتَقَرٍّ» به معنای «الی» است؛ چنان که در جایی آمده است: «وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ کلٌّ يَجْريِ لأَجَلٍ مُسَمًّى» (زمر، ۵) و در جای دیگر آمده است:‌ « وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ کلٌّ يَجْري إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى»(لقمان، ۲۹) و بی‌تردید مراد از هر دو یکی است و آن پایان حرکت خورشید را حکایت می کند.

خامساً، این که قرص ماه از بدر کامل تا هلال نازک تغییر می کند، بر حسب نگاه ظاهری است و گرنه به لحاظ علمی اندازه واقعی ماه هیچ تغییری پیدا نمی کند و ثابت است. نیز این که در آسمان منازلی است که ماه در آنها قرار می گیرد، به لحاظ نگاه ظاهری است و گرنه به لحاظ علمی، آنها ستارگانی هستند که میلیون‌ها سال نوری از هم فاصله دارند.

سادساً، خورشید در مسیری که حرکت می کند، نمی تواند به ماه برسد، به لحاظ حرکت ظاهری است که یکی در پی دیگری حرکت می کند و گرنه به لحاظ علمی، هرگز ماه در پی خورشید یا خورشید در پی ماه حرکت نمی کند و هر کدام مداری جداگانه دارند.


۲. پاسخ به دو سئوال

در خصوص این نظریه و آیات مورد استشهاد سئوالات چندی مطرح است که اینک به دو تا از آنها پرداخته می شود:


۲. ۱. بیان نحوه دید مخاطب؛ نه بیان واقع

برخی گفته اند، این که آمده، ذوالقرنین دید که خورشید در چشمه سیاهی غروب می کند، در مقام بیان نحوه دید اوست؛ نه این که به حسب واقع چنین باشد یا این که آمده، حضرت ابراهیم به نمرود گفت: خدای من کسی است که خورشید را از مشرق بر می آورد، در مقام احتجاج است و نحوه دید نمرود را درباره خورشید می گوید، نه این که خورشید به حسب واقع نیز از مشرق بر می آید؛ اما این که آمده، خورشید تا قرارگاهش حرکت می کند، در مقام بیان حرکت‌های واقعی خورشید است؛ نظیر حرکت به دور خودش یا حرکت در کهکشان راه شیری و لذا این آیه موافق علم است و بلکه دارای اعجاز علمی است و در چهارده قرن پیش که عرب عصر پیامبر(ص) از این حرکت‌های خورشید آگاه نبوده، از آنها سخن گفته است.

اما این سخن به دلایل چندی مردود است:

اولاً، چنان که ذکر شد، سوره یس که آیه مورد بحث در آن قرار داد، در مکه و خطاب به مشرکان مکه نازل شده و آنان از حرکت خورشید جز همان حرکت ظاهری خورشید را نمی توانستند درک کنند و نیز در سیاق آیه نیز قرائنی وجود دارد که نشان می دهد، ناظر به حرکت ظاهری خورشید و ماه است.

ثانیاً، ما فقط با عبارت «وَ الشَّمْسُ تَجْري» به طور مطلق و گسیخته از صدر و ذیل مواجه نیستیم تا برای ما این مجال وجود داشته باشد که آن را بر تمام حرکت‌های شناخته شده خورشید تاکنون، حمل کنیم. قیود صدر و ذیل این عبارت، مجال را برای ورود معانی دیگری جز همان معنای ظاهری بسته است.

ثالثاً، اگر چنین بود که خود این آیات بر حرکت هایی دلالت دارد که امروزه علم برای خورشید شناخته و ثابت کرده است، چرا مفسران پیش از کشف این حرکت‌ها از سوی دانشمندان معاصر به بیان آنها نپرداخته بودند؟

این که معنایی از دلالت لفظی آیات قرآن قابل استنباط نبوده و مفسران آن را قبل از کشف علوم بیان نکرده اند و تنها پس از کشف علوم، به آیات قرآن نسبت داده می شود، بهترین قرینه است بر این که چنان معنایی ربطی به آیات قرآن ندارد و بر قرآن تحمیل شده است.

رابعاً، اگر حضرت ابراهیم که گفت، خدای من کسی است که خورشید را از مشرق بر می آورد، در مقام احجاج گفته و در مقام احتجاج رواست که به باورهای مخاطب استناد شود، آیه سوره یس نیز که در آن از حرکت خورشید سخن گفته شده است، در مقام احتجاج است و لذا باید به باورهای مخاطب استناد گردد.

چنان که گفته شد، طی این آیه خطاب به مشرکان مکه گفته شده است، به حرکت خورشید به عنوان نشانه‌های قدرت خدا نگاه کنید و از رهگذر آن به قدرت خدا پی ببرید و به واقع حرکت خورشید به منزله مقدمه احتجاج است و اگر مقدمه احتجاج معلوم نباشد، احتجاج نتیجه بخش نخواهد بود.

حاصل آن که در تمامی این آیات، با تکیه بر نحوه دید مخاطبان قرآن یعنی عرب عصر پیامبر(ص) که همان نگاه ظاهری است، سخن گفته شده؛ نه نحوه دید مردمان معاصر که با نگاه علمی به حرکت‌های خورشید و ماه می نگرند.


۲. ۲. راه یافتن باطل در قرآن

می گویند، آیا اگر معتقد باشیم، در قرآن بر خلاف علم سخن گفته شده، این مستلزم راه یافتن باطل در قرآن نیست. آیا جز این است که باطل عبارت از گزاره‌های خلاف واقع است؟

پاسخ این است که در قرآن طبق نگاه ظاهری سخن گفته شده است و نگاه ظاهری ولو خلاف علم باشد، هرگز باطل نیست. باطل گزاره‌ای است که خلاف واقع چنان که ما درک می کنیم، باشد؛ نه خلاف واقع آن چنان که هست. باطل یعنی دروغ. باطل آن است که ما چیزی را بگوییم که خلاف درک ما باشد؛ زیرا:

اولاً، درک ما از جهان محدود است و ما هرچه از جهان درک می کنیم، در حد امکانات و وسایلی است که در اختیار داریم. در گذشته فقط از حواس ظاهری برخوردار بودیم و چیزهایی را که اکنون با وسایلی چون تلکسوپ و میکروسکوپ و مانند آنها می بینیم، نمی دیدیم و بسا در آینده نیز امکاناتی را پیدا کنیم که چیزهای جدیدی را کشف نماییم. قرآن در زمانی نازل شد که بشر فقط با حواس ظاهری قادر به درک جهان بود.

ثانیاً، شرط بلاغت این است که متناسب با سطح فهم مخاطبان سخن گفته شود و سطح فهم مخاطبان در عصر پیامبر در حد حواس ظاهری بوده است. بنابراین اقتضای بلاغت قرآن این بوده است که در حد همین حواس ظاهری با مخاطبان سخن بگوید.

در قرآن هرگز خلاف آنچه که با حواس ظاهری درک می شده، سخن گفته نشده و لذا باطل در قرآن راه نیافته است.


۳. نقد و پاسخ

یکی از فضلای حوزوی به نقد مطلب بالا پرداخته است که اینک نقد او قسمت به قسمت آورده و پاسخ داده می شود. مشار الیه مقدمه نقد خود را با عبارت ذیل شروع کرده است:

نويسنده خود را با شبهه‌ای مواجه ديده و در صدد حل آن بر آمده است. شبهه اين است که در قرآن حکايت از اموری تکوينی به ميان امده است که خلاف علم است. در نتيجه قرآن کتابی غير علمی است، کذب است و نمی تواند نشانه اعجاز الهی تلقی گردد و تالی فاسد‌های بسياری بر اين سخن باطل بار خواهد شد که حاصل و لبّ آن‌ها ابطال اسلام است.

قضاوت درباره این سخن ایشان را به پاسخ تفصیلی به نقد ایشان می سپارم و تنها به اجمال یادآور می شوم که به تصور من، لازمه نظریه مشهور تالی فاسدهای بسیاری دارد که حاصل و لب آن‌ها ابطال اسلام است.

من اینک آن بخشی از مطلب ایشان را که در نقد مطلب اینجانب است، قسمت به قسمت، بدون حذف هیچ قسمتی از آن، می آورم و پاسخ می دهم.


۳. ۱. ابواب احتجاج

ناقد محترم فرموده اند:

يک) اين که در مقام احتجاج و جدل مي توان مطابق حرف طرف خطاب صحبت کرد صحيح است. اما غرض از احتجاج اين است که با توجه به سخنان مخاطب، مطلبي اثبات شود که او منکر است؛ مثل احتجاج حضرت ابراهيم عليه السلام با ستاره پرستان که از تظاهر به ستاره پرستي در نهايت به توحيد رسيد. اما براي هدايت و اشاره به آيات الهي آيا لازم است مطابق دانش ظاهري و غلط طرف مثابل صحبت شود؟ آيا نمي توان آيات را به نحوي تفسير کرد که نه به اين مطلب ملتزم شويم و نه خلاف هدايت باشد؟ در آينده اين شيوه را مورد بحث قرار خواهيم داد.

پاسخ من به ايشان اين است که شما گويا فرموده ايد که سخن حضرت ابراهيم که فرمود «فَإِنَّ اللَّهَ يَأْتي‏ بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِق‏» (بقره، ۲۵۸) از باب جدل و احتجاج است و در آن هيچ اشکالي ندارد که مطابق باور طرف سخن گفته شود؛ اما در آيات سوره هاي يس و شمس از باب احتجاج نيست.

ولي من با اين تلقي موافق نيستم. به نظر من در آيات سوره هاي يس و شمس نيز احتجاج صورت گرفته و در آنها خداوند با مشرکان قريش احتجاج کرده است. در آيه يس، از باب اين که به ذکر نشانه هاي الهي مبادرت شده و در آيه شمس از جهت اين که سوگند ياد شده، با مشرکان مکه احتجاج صورت گرفته است که شرح آن در پي مي آيد.


۳. ۱. ۱. از باب احتجاج بودن ذکر نشانه هاي الهي

دليل من بر اين که در آيه ۳۷ سوره يس با مشرکان مکه احتجاج صورت گرفته، عبارت «وَ آيَةٌ لَهُم‏» (نشانه اي براي مشرکان مکه است) است؛ يعني پديد آمدن شب و روز و حرکت خورشيد و ماه از نشانه هاي قدرت الهي براي مشرکان مکه است که از رهگذر آن به قدرت الهي پي ببرند. آشکار است که ذکر نشانه هاي حسي براي پي بردن به حقيقت مجرد الهي نوعي احتجاج است. در اين احتجاج که بر مشرکان مکه شده، يک امر معلوم نزد آنان يعني پديد آمدن شب و روز و حرکت هاي خورشيد و ماه ذکر شده و با آن يک امر مجهول يعني قدرت الهي ثابت گرديده است. احتجاج هم چيزي غير از اين نيست که از يک امر معلوم يا مسلّم يه يک امر مجهول و غير مسلّم سير شود.

مروري به تمام آياتي که از نشانه هاي الهي سخن گفته شده، نشان مي دهد که همه اين نشانه‌ها حسي و قابل مشاهده با چشم غير مسلح است و حق نيز همين است که بايد آنچه مي خواهد براي مشرکان مکه نشانه قدرت خدا باشد، براي آنان محسوس و مشهود باشد. براي مثال در همين سوره يس قبل از آيات مورد بحث بعد از تعبير «وَ آيَةٌ لَهُمْ» از رويش گياهان که براي مشرکان مکه محسوس و مشهود بوده، سخن گفته شده و چنين آمده است:

وَ آيَةٌ لَهُمُ الْأَرْضُ الْمَيْتَةُ أَحْيَيْناها وَ أَخْرَجْنا مِنْها حَبًّا فَمِنْهُ يَأْكُلُونَ * وَ جَعَلْنا فيها جَنَّاتٍ مِنْ نَخيلٍ وَ أَعْنابٍ وَ فَجَّرْنا فيها مِنَ الْعُيُونِ * لِيَأْكُلُوا مِنْ ثَمَرِهِ وَ ما عَمِلَتْهُ أَيْديهِمْ أَ فَلا يَشْكُرُونَ (يس، ۳۳-۳۵)؛ و زمين مرده، نشانه اي است براى ايشان، كه آن را زنده گردانيديم و دانه از آن برآورديم كه از آن مى‏خورند. و در آن [زمين‏] باغهايى از درختان خرما و تاك قرار داديم و چشمه ‏ها در آن روان كرديم. تا از ميوه آن و [از] كاركردِ دستهاىِ خودشان بخورند، آيا باز [هم‏] سپاس نمى‏ گزارند؟

يا در ادامه در آياتي که پس از آيات مورد بحث آمده و طي آنها باز بعد از تعبير «وَ آيَةٌ لَهُمْ» نشانه هاي قدرت الهي ذکر شده، از کشتي راني که براي مشرکان مکه محسوس و مشهود بوده، سخن گفته شده و چنين آمده است:

وَ آيَةٌ لَهُمْ أَنَّا حَمَلْنا ذُرِّيَّتَهُمْ فِي الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ * وَ خَلَقْنا لَهُمْ مِنْ مِثْلِهِ ما يَرْكَبُونَ * وَ إِنْ نَشَأْ نُغْرِقْهُمْ فَلا صَريخَ لَهُمْ وَ لا هُمْ يُنْقَذُونَ * إِلاَّ رَحْمَةً مِنَّا وَ مَتاعاً إِلى‏ حينٍ (يس، ۴۱-۴۴)؛ و نشانه‏ اى [ديگر] براى آنان اينكه: ما نياكانشان را در كشتىِ انباشته، سوار كرديم. و مانند آن براى ايشان مركوبها [ى ديگرى‏] خلق كرديم. و اگر بخواهيم غرقشان مى‏كنيم و هيچ فريادرسى نمى ‏يابند و روىِ نجات نمى‏ بينند. مگر رحمتى از جانب ما [شامل آنها گردد] و تا چندى [آنها را] برخوردار سازيم.


۳. ۱. ۲. از باب احتجاج بودن سوگندهاي الهي

دليل من بر اين که در آيه ۲ سوره شمس با مشرکان مکه به نوعي احتجاج شده، قسم بودن اين آيه است. ترديدي نيست که سوگند براي تأکيد و اثبات يک معنايي است که مورد ترديد يا انکار مخاطبان است و شخصي که سوگند ياد مي کند، مي خواهد از رهگذر سوگندي که ياد مي کند، يک مطلبي را که مورد ترديد يا انکار است، مورد تأکيد و اثبات قرار دهد؛ لذا به آنچه که نزد مخاطبان شناخته شده و مقدس است، سوگند ياد مي کند تا از رهگذر آن، مورد سوگند خود را تأکيد و اثبات کند. در آيات صدر سوره شمس نيز چنين است. آن آيات چنين است:

وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها *‌ وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها * وَ النَّهارِ إِذا جَلاَّها * وَ اللَّيْلِ إِذا يَغْشاها * وَ السَّماءِ وَ ما بَناها * وَ الْأَرْضِ وَ ما طَحاها * وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها * فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها * قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاها * وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها (شمس، ۱-۱۰)؛ سوگند به خورشيد و تابندگى ‏اش، سوگند به ماه چون پى [خورشيد] رَوَد. سوگند به روز چون آن را روشن گرداند، سوگند به شب چو پرده بر آن پوشد، سوگند به آسمان و آن كس كه آن را برافراشت، سوگند به زمين و آن كس كه آن را گسترد، سوگند به نَفْس و آن كس كه آن را درست كرد سپس پليدكارى و پرهيزگارى ‏اش را به آن الهام كرد، كه هر كس آن را پاك گردانيد، قطعاً رستگار شد، و هر كه آلوده ‏اش ساخت، قطعاً درباخت.

در اين آيات، جواب سوگند عبارت از دو آيه اخير است و از رهگذر آن سوگندها اين حقيقت مورد تأکيد قرار گرفته که هرکه نفس را تزکيه کرد، رستگار شد و هر که آن را آلوده ساخت، باخته است.

چنان که پيش تر گفته شد، هرگز موجه نيست، به چيزي سوگند ياد شود که نزد مخاطب ناشناخته است و براي مثال گفته شود، به «بيز» سوگند؛ چرا که به واقع آنچه به آن سوگند ياد مي شود، به منزله مقدمه احتجاج است و مقدمه احتجاج نيز بايد معلوم باشد تا احتجاج نتيجه بخش باشد.

حاصل مطلب آن که اگر ما بخواهيم، عبارت «وَ الشَّمْسُ تَجْري لِمُسْتَقَرٍّ لَها»(يس، ۳۸) يا عبارت «وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها»(شمس، ۲) را معنا کنيم، بايد معنايي را بيان کنيم که براي مشرکان مکه معلوم باشد و گرنه احتجاجات الهي در اين آيات با مشرکان مکه عبث و بي فايده خواهد بود.

به علاوه، بيافزايم که اگر شما مي پذيريد که حضرت ابراهيم با نمرود با تکيه بر علم ظاهري او از حرکت خورشيد از مشرق به مغرب با او احتجاج کرده، بايد بپذيريد که خدا نيز با تکيه بر علم ظاهري مشرکان مکه از حرکت خورشيد با آنان احتجاج کرده است؛ زيرا وجهي ندارد، در نحوه احتجاج خدا با پيامبر فرق نهاده شود؛ علاوه بر اين که اساساً مشرکان باور نداشتند که پيامبر اسلام(ص) از سوي خدا آمده است و لذا قرآن را سخن خود پيامبر تلقي مي کردند و بنابراين، حضرت ابراهيم(ع) يک پيامبر بوده و حضرت محمد(ص) هم پيامبري ديگر، و جهي ندارد، نحوه احتجاج يک پيامبر با پيامبر ديگر فرق داشته باشد.


۳. ۲. لزوم معلوم بودن مقدمات احتجاج

ناقد گرامي مرقوم داشته اند:

دو) اين که نويسنده محترم بارها اشاره کرده اند که در استدلال معنا ندارد به چيزي اشاره شود که قابل درک براي طرف مقابل نيست معنايش چيست؟ در استدلال بايد از معلوم به مجهول رسيد. حال اگر مقدمات معلوم نزد مخاطب معلوم نيست بايد آن‌ها را هم معلوم کرد. اين مطلب صحيح است و استدلال اقتضا دارد که مبتني بر واقع باشد. اما اين که استدلال مبتني باشد بر مطلبي که نزد مخاطب معلوم باشد، درست نيست. لطفا دقت بشود: صحت استدلال غير از قانع شدن مخاطب يا قانع نشدن او به خاطر نقصان درک او است. صحت استدلال يک واقعيت است و قانع نشدن مطلب ديگر. شرط صحت استدلال اين است که مقدمات برهاني، صادق و حق باشد؛ اما ممکن است طرف مقابل صدق آن را درک نکند و قانع نشود؛ درست مانند پاره اي از راه حل هاي مستدل در رياضيات و هندسه. در اين جا صحت استدلال زير سئوال نمي رود، اگر چه مخاطب آن را نپذيرد. آن چه متوقف بر باور و اذعان مخاطب است جدل است، نه برهان و استدلال.

من در نقد آنچه آمد، چند نکته عرض مي کنم:

اولاً، اين براي اولين بار است که مي شنوم، در استدلال لزومي ندارد، مقدمات استدلال نزد مخاطب معلوم باشد و اگر براي او مجهول هم باشد، استدلال صحيح است. اين سخن مرا ياد خاطره اي قريب به اين مضمون انداخت که يکي از دوستان نقل کرد، کسي پيش او آمده و از او پرسيده بود: «نصب امام علي(ع) به خلافت از سوي پيامبر(ص) هيچ ضرورتي نداشته است. اگر ضرورتي داشته، دليلش چه بوده است؟» او پاسخش را نمي دانست و در عين حال نمي خواست بگويد که من دليلش را نمي دانم؛ لذا يک حقه اي زد و گفت: «يک قاعده فلسفي است، به نام «الواحد» و بيان آن چنين است که "الواحد لا يصدر عنه الا الواحد". طبق اين قاعده، اشکال شما از اصل باطل است». آن سائل بينوا نيز چنان شرمنده شد و پيش خود گفت: يا رب من چه خبط بزرگي کردم که سئوالم از اصل باطل است و راهش را کشيد و رفت. او نپرسيد که اساساً معناي اين قاعده اي که مي گويي، چيست و چه ربطي به سئوال من دارد؟

حتي، اگر فرض را بر اين بگذاريم که خداوند از رهگذر استدلال قصد هدايت ندارد، باز مثل خاطره مذکور توجيه پذير نيست که خدا مخاطبانش را چنين دست به سر کند.

ثانياً، قياس کردن قرآن که خطاب به توده مردم نازل شده، با هندسه و رياضيات که براي محصلان آنها قرار داده شده، مع الفارق و باطل است. اگر استدلال هاي رياضي را توده مردم يا حتي محصلان مبتدي نفهمند، هيچ ايرادي ندارد؛ اما وقتي براي توده مردم استدلال مي شود، نفهميدن استدلال و معلوم نبودن مقدمات براي آنان، استدلال را عبث و بي فايده مي سازد. استدلال کردن براي مردمي که آن را نمي فهمند و مقدمات استدلال براي آنان معلوم نيست، عبث است و فعل عبث از خداي حکيم صادر نمي شود.

ثالثاً، گويا شما مي فرماييد، استدلال هاي قرآن را نه تنها مشرکان مکه که مخاطبان قرآن بودند، نفهميدند يا اشتباه فهميدند، بلکه چهارده قرن گذشت و تمام مردم طي اين چهارده قرن موفق به فهم استدلال هاي قرآن نشدند يا در فهم آنها به خطا رفتند و اکنون در دوره معاصر پس از رشد علمي قادر به درک استدلال هاي قرآن گرديدند.

شما ممکن است، بفرماييد، نظر به اين که قرآن کتابي جاوداني و براي همه نسل هاست، خداوند به عمد آياتي را در قرآن تعبيه کرده است که مراد از آنها را در آينده بفهمند؛ اما اين سخن مردود است؛ چون به استناد کدام دليل و شاهد گفته مي شود که چنان آياتي براي عرب عصر پيامبر نبوده و براي عصر کنوني است؟ آيا عرب عصر پيامبر دريافته بودند که چنين آياتي براي آنان نيست و براي مردمان آينده است؟ اگر مي دانستند، به چه طريق مي دانستند؟ آيا الفاظ و تعابير آن آيات را خداوند از عالم فرشتگان يا اجنه آورده بود و عرب عصر پيامبر(ص) با آنها بيگانه بودند؟ و يا همان الفاظ و تعابير عرب بوده و خداوند از آنها معاني را اراده کرده است که آنان در زبانشان به آن معاني به کار نمي بردند؟ در اين صورت بايد گفت: استعمال الفاظ و تعابير قرآن در معاني متفاوت از معهودات اهل زبان دو صورت دارد: يا با قرينه به کار رفته است و يا بدون قرينه. اين در حالي است که در علوم بلاغي گفته شده است که اگر لفظ بدون قرينه بر معنايي به کار رود، دروغ ناميده مي شود و دروغ هم در کلام الهي نمي تواند راه داشته باشد و اگر با قرينه باشد، مجاز خوانده مي شود و معناي مجاز را هم اهل زبان با کمک قرينه مي فهمند و لذا وجهي ندارد که گفته شود، خداوند در قرآن سخني گفته است که عرب عصر پيامبر معناي آن را درک نکردند و مردم عصر کنوني پس از چهارده به درک معناي آن موفق شدند.

رابعاً، شما پذيرفتيد که از باب جدل مي توان به باور و اذعان مخاطب استدلال کرد. در اين صورت، به چه دليل، حرکت خورشيد را در آيه يس از باب جدل محسوب نمي کنيد؟ اساساً فرض کنيد که حرکت ظاهري خورشيد باطل است. چرا نگوييم،‌ خدا از باب جدل به يک باور باطل استدلال کرده است؟ و آن را اينچنين تقرير نکنيم که «اي مشرکان قريش، شمايي که باور داريد، خورشيد از مشرق به مغرب حرکت مي کند، چه کسي آن را از مشرق بر مي آورد و در مغرب فرو مي برد؟ آيا او کسي جز خداي ناديدني است؟» چنان که استدلال حضرت ابراهيم هم همين گونه تقرير مي شود که «اي نمرود، تويي که باور داري، خورشيد از مشرق بر مي آيد و در مغرب فرو مي رود، خداي من کسي است که خورشيد را از مشرق بر مي آورد، اگر تو خدايي، آن را از مغرب بر آور!»


۳. ۳. قابل درک بودن آیات صفات بر مخاطبان قرآن

ناقد محترم نوشته اند:

در قرآن کريم بارها از اثبات وجود خدا سخن گفته شده و عالي ترين حقايق توحيدي بيان شده است؛ در حالي که ميزان فهم بشر آن عصر از خدا، موجودي در حد جسم بود و نگاه توحيدي به نحوي که قران فرموده است: "لا تدرکه الابصار و هو يدرک الابصار"، "ليس کمثله شئ" براي آن‌ها قابل فهم نبود. لابد نويسنده محترم آياتي مثل "و هو السميع البصير" يا "بل يداه مبسوطتان" را هم به اين دليل که بشر آن عصر سمع به غير آلت و بصر به غير آلت و غير جسمي را نمي فهميد، حمل بر همين معنا مي کنيد. سبحان الله! در اين صورت يا بايد محکماتي مثل "لا تدکه الابصار..." و "ليس کمثله شئ" و ... را نفي کنيد و يا اگر آن‌ها را مي پذيريد، بپذيريد که مي توان مفاهيمي را القا کرد که در عين حق بودن، مخالف فهم و برداشت سطحي شنونده باشد و فهم سطحي شنونده قرينه بر معنا و مقيد آن نشود.

پاسخ من به اين سخن، به شرحي است که در پي مي آيد:


۳. ۳. ۱. جسم نبودن خدا در باور مشرکان عرب

اين سخن که مشرکان عرب، خدا را جسماني مي دانستند، خلاف واقع است؛ زيرا:

اولاً، مشرکان عرب به خدا به همان معنايي که در ميان مسلمانان شناخته شده است، باور داشتند؛ منتها براي او شريک قائل بودند. در قرآن آمده است:

قُلْ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ أَمَّنْ يَمْلِكُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ مَنْ يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ يُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ وَ مَنْ يُدَبِّرُ الْأَمْرَ فَسَيَقُولُونَ اللَّهُ فَقُلْ أَ فَلا تَتَّقُونَ (يونس، ۳۱)؛ بگو: «كيست كه از آسمان و زمين به شما روزى مى‏بخشد؟ يا كيست كه حاكم بر گوشها و ديدگان است؟ و كيست كه زنده را از مرده بيرون مى ‏آورد و مرده را از زنده خارج مى ‏سازد؟ و كيست كه كارها را تدبير مى ‏كند؟» خواهند گفت: «خدا» پس بگو: «آيا پروا نمى‏كنيد؟»

يا آمده است:

قُلْ مَنْ يُنَجِّيكُمْ مِنْ ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ تَدْعُونَهُ تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً لَئِنْ أَنْجانا مِنْ هذِهِ لَنَكُونَنَّ مِنَ الشَّاكِرينَ *‌ قُلِ اللَّهُ يُنَجِّيكُمْ مِنْها وَ مِنْ كُلِّ كَرْبٍ ثُمَّ أَنْتُمْ تُشْرِكُونَ (انعام، ۶۳-۶۴)؛ بگو: «چه كسى شما را از تاريكي هاى خشكى و دريا مى‏ رهاند؟ در حالى كه او را به زارى و در نهان مى ‏خوانيد: كه اگر ما را از اين [مهلكه‏] برهاند، البته از سپاسگزاران خواهيم بود.» بگو: «خداست كه شما را از آن [تاريكي ها] و از هر اندوهى مى‏ رهاند، باز شما شرك مى‏ ورزيد.»

يا آمده است:

قُلْ لِمَنِ الْأَرْضُ وَ مَنْ فيها إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ *‌ سَيَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ أَ فَلا تَذَكَّرُونَ * قُلْ مَنْ رَبُّ السَّماواتِ السَّبْعِ وَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظيمِ * سَيَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ أَ فَلا تَتَّقُونَ *‌ قُلْ مَنْ بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ هُوَ يُجيرُ وَ لا يُجارُ عَلَيْهِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ * سَيَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ فَأَنَّى تُسْحَرُونَ *‌ بَلْ أَتَيْناهُمْ بِالْحَقِّ وَ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ * مَا اتَّخَذَ اللَّهُ مِنْ وَلَدٍ وَ ما كانَ مَعَهُ مِنْ إِلهٍ إِذاً لَذَهَبَ كُلُّ إِلهٍ بِما خَلَقَ وَ لَعَلا بَعْضُهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ (مؤمنون، ۸۴-۹۱)؛‌ بگو: «اگر مى‏ دانيد [بگوييد] زمين و هر كه در آن است به چه كسى تعلق دارد؟» خواهند گفت: «به خدا.» بگو: «پس آيا عبرت نمى‏ گيريد؟» بگو: «پروردگار آسمان هاى هفتگانه و پروردگار عرش بزرگ كيست؟» خواهند گفت: «خدا.» بگو: «آيا پرهيزگارى نمى ‏كنيد؟» بگو: «فرمانروايى هر چيزى به دست كيست؟ و اگر مى‏ دانيد [كيست آن كه‏] او پناه مى‏ دهد و در پناه كسى نمى‏ رود؟» خواهند گفت: «خدا.» بگو: «پس چگونه دستخوش افسون شده‏ ايد؟» [نه!] بلكه حقيقت را برايشان آورديم، و قطعاً آنان دروغگويند. خدا فرزندى اختيار نكرده و با او معبودى [ديگر] نيست، و اگر جز اين بود، قطعاً هر خدايى آنچه را آفريده [بود] با خود مى‏ برد، و حتماً بعضى از آنان بر بعضى ديگر تفوّق مى ‏جستند. منزه است خدا از آنچه وصف مى‏ كنند.

ثانياً، اگر چنين بود که مشرکان عرب خدا را جسماني مي دانستند، بايد همچنان که در قرآن در نفي شرک آيات بسياري هست، در نفي جسماني بودن خدا نيز آيات بسياري بوده باشد. حال آن که چنين نيست.

ثانياً، مشرکان عرب براي خدا هيچ بتي نداشتند و اين نشان مي دهد که خدا را جسماني نمي دانستند.

ثالثاً، از ظاهر پاره اي از آيات چنان دانسته مي شود که روي آوري عرب به شرک و پرستش فرشتگان براي اين بوده است که اساساً، خدا را مجرد و دور از دسترس مي انگاشتند و فرشتگان را براي اين مي پرستيدند تا واسطه هايي ميان آنان و خدا باشند؛ چنان که آمده است:

أَلا لِلَّهِ الدِّينُ الْخالِصُ وَ الَّذينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ ما نَعْبُدُهُمْ إِلاَّ لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللَّهِ زُلْفى‏ إِنَّ اللَّهَ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ في‏ ما هُمْ فيهِ يَخْتَلِفُونَ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدي مَنْ هُوَ كاذِبٌ (زمر، ۳): آگاه باشيد: آيينِ پاك از آنِ خداست، و كسانى كه به جاى او دوستانى براى خود گرفته ‏اند [به اين بهانه كه:] ما آنها را جز براى اينكه ما را هر چه بيشتر به خدا نزديك گردانند، نمى‏ پرستيم، البتّه خدا ميان آنان در باره آنچه كه بر سر آن اختلاف دارند، داورى خواهد كرد. در حقيقت، خدا آن كسى را كه دروغ ‏پردازِ ناسپاس است هدايت نمى‏كند.

رابعاً، بي ترديد اگر مشرکان عرب، فرشتگان را دختران خدا مي انگاشتند، هرگز بر اين باور نبودند که خدا بسان يک پدر جسماني با يک همسر جسماني ازدواج کرده و از اين رهگذر فرشتگان را پديد آورده است. بنابراين، آنان هرگز فرشتگان را به معناي حقيقي دختران خدا نمي انگاشتند؛ بلکه از آن معنايي مجازي اراده کرده بودند؛ به همين روي، چنان که از آيه ذيل دانسته مي شود، آنان هرگز همسري براي خدا قائل نبودند و در قرآن با تکيه بر همين باور که خدا همسر ندارد، فرزند داشتن خدا را رد کرده است:

بَديعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنَّى يَكُونُ لَهُ وَلَدٌ وَ لَمْ تَكُنْ لَهُ صاحِبَةٌ وَ خَلَقَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَليمٌ (انعام، ۱۰۱)؛ پديدآورنده آسمانها و زمين است. چگونه او را فرزندى باشد، در صورتى كه براى او همسرى نبوده، و هر چيزى را آفريده، و اوست كه به هر چيزى داناست.


۳. ۲. قابل فهم بودن آيات براي مشرکان عرب

اين ادعا که عرب، آيات «"لا تدرکه الابصار و هو يدرک الابصار"، "ليس کمثله شئ" براي آن‌ها قابل فهم نبود» يا اين که آياتي مثل "و هو السميع البصير" يا "بل يداه مبسوطتان" را با آلت جسماني مي فهميدند، بي دليل و ناصواب است؛ زيرا اين آيات خطاب به آنان نازل شده و چگونه خداوند آنان را در حالي مخاطب ساخته است که مراد او را نفهميده اند. ترديدي نيست، در اين که خطاب کردن به کساني که مراد از خطاب را نمي فهمند، عبث است و فعل عبث از خداي حکيم سر نمي زند.

به علاوه، مشکل از کجاست که مشرکان عرب، مراد الهي را نفهميدند؟ آيا خدا به ذهن عرب اشراف نداشته، يا آيا به زبان عرب اشراف نداشته که دريابد آنان با چه الفاظ و تعابيري مراد الهي را مي فهمند و يا آيا قصد القاي مقصود و هدايت نداشته است؟ همه اين فرض‌ها که باطل است؛ پس چه وجهي داشته است که عرب عصر پيامبر(ص) مراد الهي را نفهمند؟ اگر گفته مي شود که سطح فهم عرب پايين بوده، در اين صورت لازم بوده است، خداوند سطح فهم آنان را رعايت کند و متناسب با سطح فهم آنان سخن بگويد؛ نه اين که به گونه اي سخن بگويد که آنان مرادش را نفهمند. شرط بلاغت کلام، ايراد کلام به اقتضاي سطح فهم مخاطب است.


۳. ۲. ۱. آيه «لاتدرکه الابصار»

آيه «لاتدرکه الابصار» در سوره انعام است که در مکه و خطاب به مشرکان قريش نازل شده است. ملاحظه سياق سوره و حتي سياق همين آيه به وضوح نشان مي دهد که مشرکان قريش مخاطب اين آيات اند. آيه ۱۰۱ سوره انعام در بالا ذکر شد و دو آيه بعدش که آيه مورد بحث هم در آن است، چنين است:

ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ خالِقُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ فَاعْبُدُوهُ وَ هُوَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَكيلٌ * لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطيفُ الْخَبيرُ (انعام، ۱۰۲-۱۰۳)؛ اين است خدا، پروردگار شما: هيچ معبودى جز او نيست، آفريننده هر چيزى است. پس او را بپرستيد، و او بر هر چيزى نگهبان است. چشم‌ها او را درنمى‏ يابند و اوست كه چشم‌ها را درمى ‏يابد، و او مهربان آگاه است.

در خصوص اين آيات بايد بگويم که:

اولاً، مگر اين آيات چه پيچيدگي دارد که مشرکان عرب، مقصود از آنها را درک نکرده اند؟ آيا فهم اين که «خدا چشم دارها را مي بيند؛ اما چشم دارها خدا را نمي بينند»، معناي پيچيده اي دارد؟

ثانياً، طبق نظر مشهور، آيه مذکور از آيات محکم برشمرده شده است؛ يعني معناي آن را روشن تلقي مي کنند و اظهار مي دارند که حتي بايد آيات ديگر را که متشابه مي خوانند، به آين آيه ارجاع داد تا به کمک آن، تشابه را از آن آيات زدود و معناي صحيح آنها را فهميد؛ حال چگونه ادعا مي شود که خود اين آيه نيز روشن و قابل فهم نبوده و به عبارت ديگر از متشابهات بر شمرده مي شود؟


۳. ۲. ۲. آيه «ليس کمثله شيء»

آيه «ليس کمثله شيء» نيز در سوره شوري قرار دارد که يک سوره مکي و خطاب به مشرکان قريش نازل شده است. تمام اين آيه چنين است:

فاطِرُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً وَ مِنَ الْأَنْعامِ أَزْواجاً يَذْرَؤُكُمْ فيهِ لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ءٌ وَ هُوَ السَّميعُ الْبَصيرُ (شوري، ۱۱)؛ پديدآورنده آسمانها و زمين است. از خودتان براى شما جفتهايى قرار داد، و از دامها [نيز] نر و ماده [قرار داد]. بدين وسيله شما را بسيار مى ‏گرداند. چيزى مانند او نيست و اوست شنواى بينا.

در زمينه اين آيه نيز بايد بگويم:

اولاً، در اين آيه اين معنا که «چيزي مانند خدا نيست» يا «خدا شنوا و بيناست»، چه پيچيدگي دارد که مشرکان عرب از درک آن عاجز بوده اند؟

ثانياً، ترديدي نيست که وقتي مشرکان قريش به خداي ناديدني معتقد باشند، هرگز از «سميع» و «بصير» بودن او چشم و گوش داشتن او به ذهنشان متبادر نمي شده است؛ بلکه همان معناي مجازي که امروزه به ذهن مسلمانان متبادر مي شود، به ذهن آنان نيز تبادر مي جسته است.

ثالثاً، طبق نظر مشهور، جمله «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ءٌ» از محکمات قرآن است و بايد مرجع آيات متشابه قرآن قرار بگيرد و با ارجاع آيات متشابه به آن، معناي صحيح آيات متشابه را فهميد، حال چگونه ادعا مي شود، فهم اين آيه براي مشرکان عرب دشوار بوده است؟

رابعاً، با فرض اين که جمله «وَ هُوَ السَّميعُ الْبَصيرُ» طبق نظر مشهور، از متشابهات قرآن بوده باشد، وقتي در صدر آن، جمله محکم «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ءٌ» آمده و به واقع اين جمله قرينه فهم آن به شمار مي رود، چرا گفته شود، مشرکان عرب در فهم آن ناتوان بودند؟ وقتي قرينه فهم آن در صدرش آمده، خود اين قرينه معناي سميع و بصير بودن را براي مشرکان عرب آشکار مي سازد.


۳. ۲. ۳. آيه «بل يداه مبسوطتان»

آيه «بل يداه مبسوطتان» در سوره مائده است که در اواخر دوره مدني و ناظر به يهوديان مدينه نازل شده است. ادعاي اين که جمله مذکور نامفهوم است، صحيح نيست. سياق آيه مربوط چنين ادعايي را رد مي کند. آن آيه چنين است:

وَ قالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَيْديهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ يُنْفِقُ كَيْفَ يَشاء (مائده، ۶۴)؛ و يهود گفتند: «دست خدا بسته است.» دستهاى خودشان بسته باد. و به [سزاى‏] آنچه گفتند، از رحمت خدا دور شوند. بلكه هر دو دست او گشاده است، هر گونه بخواهد مى‏ بخشد.

به دلايلي چند، مراد اين آيه براي مردم مدينه و از جمله يهوديان مدينه آشکار بوده است:

اولاً، جمله «بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ» در رد مدعاي يهوديان گفته شده است که مي گفتند: «يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ» و «دست خدا بسته است»، در زبان عرب ضرب المثل است و مراد از آن اين است که «خدا خسيس است»؛ نظير ضرب المثل فارسي که مي گويند: «فلاني ناخن خشک است»؛ بنابراين در آن هرگز معناي حقيقي «يد» و «مغلول»(بسته) بودن آن اراده نشده است تا گفته شود، در «بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ» نيز «يد» و «مبسوط»(باز) بودن آن به معناي حقيقي دست و باز بودن آن به کار رفته است. چنين تعابيري در ميان خود عرب رواج داشته و اين گونه نيست که در قرآن براي اولين بار آمده باشد و به اين جهت، عرب در فهم مراد از آنها عاجز باشد. در آيه مذکور به صراحت مي گويد که «يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ» سخن يهوديان است و يهوديان چنين سخني را مي گويند؛ حال چگونه خود يهويان سخن خودشان را نمي فهمند؟

ثانياً، حتي اگر فرض را بر اين بگذاريم که جمله «بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ» براي عرب قابل فهم نبوده است،‌ در ادامه آيه عبارت «يُنْفِقُ كَيْفَ يَشاء»(هرگونه که بخواهد مي بخشد) خود قرينه اي است که مراد آن عبارت را روشن مي سازد و با وجود اين قرينه چگونه ادعا مي شود که عرب، مراد آيه را نفهميده است؟


۳. ۳. عارضي بودن متشابهات

قرآن وقتي که نازل شده، ذاتاً هيچ ابهام و تشابهي نداشته است. ابهام و تشابه بر اثر گذشت زمان و فقد قرائن و پيدايش آراء کلامي و فقهي و فلسفي و علمي پديد آمده است. اساساً که اين انديشه که در قرآني آياتي به نام «متشابهات» است که فهميدن آنها جز با ارجاع به محکمات دانسته نمي شود، باطل است؛ زيرا:

اولاً، اين انديشه خلاف نص قرآن است که قرآن را عربي مبين و روشن و هدايت بخش معرفي مي کند؛ چنان که آمده است:

وَ لَوْ جَعَلْناهُ قُرْآناً أَعْجَمِيًّا لَقالُوا لَوْ لا فُصِّلَتْ آياتُهُ ءَ أَعْجَمِيٌّ وَ عَرَبِيٌّ قُلْ هُوَ لِلَّذينَ آمَنُوا هُدىً وَ شِفاءٌ وَ الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ في‏ آذانِهِمْ وَقْرٌ وَ هُوَ عَلَيْهِمْ عَمًى أُولئِكَ يُنادَوْنَ مِنْ مَكانٍ بَعيدٍ (فصلت، ۴۴)؛ و اگر [اين كتاب را] قرآنى غير عربى گردانيده بوديم، قطعاً مى‏ گفتند: «چرا آيه‏ هاى آن روشن بيان نشده؟ كتابى غير عربى و [مخاطبِ آن‏] عرب زبان؟» بگو: «اين [كتاب‏] براى كسانى كه ايمان آورده‏اند رهنمود و درمانى است، و كسانى كه ايمان نمى‏آورند در گوشهايشان سنگينى است و قرآن بر ايشان نامفهوم است، و [گويى‏] آنان را از جايى دور ندا مى‏ دهند!

مراد همه آيات قرآن براي مخاطبانش که عرب حجاز عصر پيامبر(ص) بودند، آشکار بوده و براي فهم هيچ آيه اي حاجت نبوده است، به آيه ديگري مراجعه کنند. اساساً اگر کلام به گونه اي باشد که فهم مراد آن، نيازمند درنگ و پرسش و مراجعه باشد، از فصاحت و بلاغت تهي است و در اين صورت چگونه مي توان ادعا کرد که قرآن در اوج فصاحت و بلاغت است؟ کلام فصيح و بليغ را در علوم بلاغي کلامي دانسته اند که در آن الفاظ غريبي مثل تکأکأتم نباشد و از تعقيد معنوي خالي باشد و به تناسب مقتضاي حال مخاطب ايراد شده باشد.

ثانياً، اين که در آيه هفت سوره آل عمران، قرآن به محکم و متشابه تقسيم شده، هرگز متشابه در آن به اين معنا نيست که مراد آنها قابل فهم نيست. چنان که سياق اين آيه نشان مي دهد، مراد از متشابهات در اين آيه عبارت از آيات معاد است که در آن، حقايق اخروي براي تقريب به ذهن به حقايق دنيوي تشبيه شده است. در اين آيه آمده است که تأويل يعني حقيقت خارجي آيات قيامت را کسي جز خدا نمي داند؛ نه مراد عرفي اين آيات را. تفصيل اين نظريه را در مقاله «تفسير معناشناسانه آيه محکم و متشابه» ملاحظه فرماييد.

ثالثاً، اين متکلمان بوده اند که در آيات صفات اختلاف کردند و آنها را از جمله آيات متشابه بر شمردند و گرنه هيچ يک از آيات صفات هرگز ميان عرب عصر نزول، محل اختلاف نبوده؛ بلکه معناي روشني داشته است. تفصيل آن را به فرصت ديگري موکول مي کنم.


۳. ۴. عدم ذکر حرکت ظاهری خورشید در قرآن

ناقد گرامی در ادامه به بیان دیدگاه خود درباره آیات خلاف علم پرداخته و چنین آغاز سخن کرده است:

سه) اما برداشت سومی هم از آيات می توان مطرح کرد. با ذکر چند نکته در مورد آيه اين برداشت را توضيح خواهم داد:

اين که نويسنده فرموده است " در قرآن بی‌ترديد سخن از حرکت ظاهری خورشيد و ماه است" و مراد نويسنده همان حرکت خورشيد گرد زمين می باشد و جملاتی مشابه، بايد دانست که در قران سخنی از اين حرکت ظاهری گفته نشده است.

در این قسمت، مشار الیه مدعی شده که هرگز در قرآن سخنی از حرکت ظاهری خورشید گفته نشده و تلاش کرده است، شواهدی را که من آورده بودم، به گونه‌ای که حاکی از حرکت ظاهری خورشید نباشد، تأویل کند؛ اما من در پاسخ خود نشان داده‌ام که این تلاش ره به جایی نمی برد.


۳. ۴. ۱. آیه «تغرب فی عین حمئه»

مرقوم کرده اند:

اما در سوره کهف سخن از اين آمده که خورشيد غروب می کند در چشمه‌ای با خصوصيات ويژه: " تغرب فی عين حمئه". در اين جا سخن از غروب خورشيد است؛ نه حرکت ظاهری خورشيد به مغرب يا حرکت واقعی خورشيد به مغرب. "غروب" يعنی پنهان شدن از ديد. آری قرآن می فرمايد خورشيد غروب می کند و از ديد ما پنهان می شود. اشراق هم يعنی ظهور و آشکاری بعد از خفاء. اگر بشر جاهلی از روی جهالت گمان می کرد، خورشيد حرکت می کند و پنهان می شود، آيا بايد اين را به کلام خدا هم نسبت داد؟ بشر منشاء غروب را حرکت می داند. خداوند فرموده است طلوع و غروب خورشيد از آيات او است يا....... اما آيا سبب غروب را هم تاييد کرده که حرکت ظاهری است؟ اين جز تحميل به آيه چيز ديگری نيست. در مفردات راغب آمده است: "الغرب: غيبوبه الشمس" نه حرکت خورشيد به سمت مغرب.

مشرق و مغرب هم اسم مکان هستند و به معنای محل پنهان شدن، يا آشکار شدن هستند؛ نه منتهای حرکت.

در داستان ذو القرنين است که: "حتی اذا بلغ مغرب الشمس وجدها تغرب فی عين حمئه". معنای بلوغ هم رسيدن است به معنای "رسيدن" نه "حرکت". "رسيدن" يک معنای حقيقی دارد و مصداق هايي نيز دارد. يک مصداق رسيدن، آن است که شيئ با حرکت برسد. در قرآن آنچه را که به خورشيد نسبت داده، رسيدن به مغرب است و اين يعنی همان وصول. ديگر نفرموده که خورشيد حرکت هم می کرد.

پاسخ من این است که مطالب ناقد محترم مخدوش است؛ زیرا:

اولاً، ظاهر لفظ «تغرب»(غروب می کند) به معنای حرکت خورشید به سوی مغرب دلالت دارد؛ چنان که در آیه «ان الله یأتی بالشمس من المشرق»(خدا خورشید را از مشرق بر می آورد)، نیز سخن از «اتیان»(آوردن) خورشید است و این لفظ به وضوح بر حرکت خورشید دلالت دارد.

ثانیاً، حتی اگر فرض کنیم، که خورشید ثابت است و به سوی مغرب حرکت نمی کند و غروب را به معنای پنهان شدن بگیریم، باز این غیر علمی است؛ چون به لحاظ علمی، این خورشید نیست که پنهان می شود؛ بلکه این زمین است که می چرخد و ما را از مقابل خورشید می برد و از نظر ما دور می سازد.

ثالثاً، این که گفته شده است، مغرب، محل غروب خورشید است، باز غیر علمی است؛ چون خورشید به لحاظ علمی، محلی برای پنهان شدن ندارد و این نگاه ظاهری ماست که خورشید را در حال پنهان شدن می یابد.

رابعاً، این که «بلوغ» به معنای رسیدن گرفته شود، باز مشکلی را حل نمی کند؛ چون رسیدن متضمن معنای حرکت کردن است؛ زیرا تا حرکت نشود، رسیدنی محقق نمی شود. به علاوه، خورشید محل ثابتی برای غروب کردن ندارد. غروب خورشید نسبت به ماست و چنین نیست که ما هر چه به سوی مغرب حرکت کنیم، بتوانیم، محل مشخصی را برای غروب خورشید پیدا کنیم. خود این تعبیر که ذوالقرنین به مغرب رسید، غیر علمی است. هر کس هر چه به سوی مغرب حرکت کند، هرگز نمی تواند جای واحد و مشخصی را برای غروب خورشید پیدا کند. ما وقتی در جای ثابتی زندگی می کنیم، چنین می یابیم که خورشید در جایی غروب می کند.

خامساً، وقتی تعبیر «غروب خورشید» یا «برآوردن خورشید از مشرق» در آیات قرآن است، باید گفت که این تعبیر در کلام الهی است و انتساب آن به کلام الهی مستلزم هیچ نقصی بر کلام الهی نیست. بشر با نگاه ظاهری این گونه درک می کند که خورشید از مشرق به مغرب حرکت می کند و خداوند متناسب نگاه ظاهری بشر با او سخن گفته است.

پیامبر اسلام فرمود:

نحن معاشر الانبیاء امرنا ان نکلم الناس علی قدر عقولهم؛ ما گروه پیامبران فرمان داده شدیم که با مردم به اندازه عقل‌هایشان سخن بگوییم.

وقتی خداوند به پیامبران چنین فرمان داده است، بی‌تردید خودش هم وقتی می خواهد با مردم سخن بگوید، به اندازه عقل‌هایشان سخن می گوید. وقتی علم مردم ظاهری باشد، خداوند طبق علم ظاهری با آنان سخن می گوید.

نوشته اند:

با نگاه نويسنده محترم، هر جا خداوند می فرمايد: "قال" حتما بايد گفتار با زبان گوشتی يا گفتار با صوت باشد. در آيه فرموده: "اذ قال ربک للملائکه..." آيا ملائکه برای شنيدن نياز به گوش دارند؟ لابد چون بشر آن عصر همين را می فهميده پس قرآن می خواسته بگويد خدا زبان دارد و ملائکه گوش دارند و لابد اين‌ها همه نيز حکايت اعتقاد آن‌ها است!!

من درنیافتم، ناقد محترم چنین سخنی را به چه مناسبت فرمودند؛ اما عرض کنم که من هرگز در هیچ جایی «قال» را در عبارت «اذ قال ربک للملائکة» به معنای سخن گفتن با پاره گوشت نگرفته‌ام و هیچ سخنی از من با چنین معنای ملازمه ندارد. الفاظ زبان در عالم ماده ایجاد می شود و آنها عبارت از اصواتی است که افراد بشر از دهان خود خارج می کنند تا با آنها، مقاصد خود را به همدیگر القاء کنند. این در حالی است که عالم غیب که خدا و فرشتگان با هم گفتگو کردند، مادی نیست و لذا سخن گفتن خدا و فرشتگان نیز با الفاظ نمی تواند باشد. شکی نیست که کاربرد لفظ «قال» و مانند آنها درباره خدا و فرشتگان هرگز نمی تواند معنای حقیقی خودش که حسی است و با پاره گوشتی صورت می گیرد، داشته باشد؛ بلکه معنایی مجازی القاء می کند که چندان برای ما روشن نیست و شاید بتوان آن از قبیل ارتباط ارواح نظیر تله پاتی برشمرد.


۳. ۴. ۲. آیه «یأتی بالشمس من المشرق»

مرقوم کرده اند:

خداوند فرموده است: "ان الله يأتی بالشمس من المشرق فأت بها من المغرب". آری خداوند به سهولت خورشيد را از مشرق می آورد و برای ما آشکار می کند.

آنچه حضرت ابراهيم به خدا نسبت داده، جز اين نيست که مبداء ظهور خورشيد به اذن خداوند از مشرق است و اگر تو خدا و دارای ربوبيت هستی، آن را از مغرب آشکار کن.

در نقد این سخن عرض می کنم:

اولاً، «خورشید را از مشرق می آورد»، یعنی حرکت خورشید از مشرق به مغرب. بنابراین باز سخن از حرکت ظاهری خورشید از مشرق به مغرب است.

ثانیاً، حتی اگر مشرق را به معنای محل آشکار شدن خورشید بگیریم، نه برآمدن خورشید، باز غیر علمی است؛ چون خورشید هرگز به لحاظ علمی محلی برای خود ندارد و این ما هستیم که با نگاه ظاهری محلی را برای آشکار شدن خورشید در نظر می گیریم.

مرقوم کرده اند:

اگر قرار باشد مدلول کلام، بيش از آوردن و آشکار کردن بعد از خفاء باشد و شامل حرکت دادن شيئ و آوردن باشد (تا لازمه‌اش سخن بر طبق فهم مردم عصر نزول باشد) بايد در ساير موارد نيز به همين لازمه ملتزم شويد و مثلا آن جا که می فرمايد: "و جاء ربک" بگوييد مراد اين است که خداوند حرکت می کند؛ لکن در حد فهم مردم گفته چون مجئ و آمدن بدون حرکت برايشان متصور نبوده است! آيا اين درس توحيد است يا تثبيت ولو نا خواسته کفر و شرک در دل مردم؟ آيا قرآن می خواهد خرافات را بزدايد و حقايق را بازگو کند تا مردم با تدبر و تأمل و تعمق کم کم ذهنيات باطل را کنار بگذارند و به حقيقتی جديد برسند؟ يا آن که می خواهد قدرت خود و حضور خود را به همان نحوی که مُدرَک مردم است (ولو درک آلوده به شرک) اثبات نمايد؟

پاسخ این است که:

اولاً،‌ آمدن خورشید بسان آمدن خدا نیست؛ زیرا خورشید یک موجود حسی و مادی است؛ اما خدا غیر حسی و غیر مادی است. ما همچنان که سمیع بودن انسان را با سمیع بودن خدا به یک معنا نمی گیریم، آمدن خورشید را نیز نباید بسان آمدن خدا بگیریم. مشرکان عرب نیز چنان که در پست قبلی توضیح داده شد، به خدای نادیدنی معتقد بودند. الفاظ شنیدن و آمدن و مانند آنها را بشر برای عالم حسی و مادی خود جعل کرده و به کار برده است و لذا وقتی برای خدا و فرشتگان به کار می برد، هرگز به معنای حقیقی نیست؛ بلکه به معنای مجازی است و مراد از آمدن خدا که در عالم قیامت محقق می شود، به معنای ظهور عظمت خدا برای بشر است؛ نه آمدن با پا.

ثانیاً، قیاس «جاء ربک» به «والشمس تجری» و مانند آن مع الفارق و باطل است؛ زیرا «جاء ربک» مربوط به وجود غیبی خداوند است و مشرکان به غیبی بودن خدا هم باور داشتند و لذا معنای مجازی دارد و مراد از آن، ظاهر و آشکار شدن عظمت خداوند در قیامت برای انسان هاست؛ حال ان که حرکت خورشید مربوط به یک حقیقت حسی و مادی است و معنای حقیقی و حسی دارد و هیچ قرینه‌ای در سیاق آیه وجود ندارد که نشان دهد، به معنایی مجازی به کار رفته است. حمل هر لفظی بر معنای مجازی بدون قرینه جایز نیست.

آیه مذکور خطاب به عرب حجاز عصر پیامبر(ص) نازل شده است. آنان با کدام قرینه بفهمند که مراد از «جری شمس» و مانند آن حرکت هایی است که امروزه درباره خورشید کشف کرده است؟ اگر از آن مردم پرسیده می شد، «جری شمس» و مانند آن به چه معناست،‌ آیا پاسخ نمی دادند که مگر کوری و نمی بینی که خورشید را از مشرق به مغرب حرکت می کند؟ آیا می توان گفت که آن مردم و حتی مردمان چهارده قرن بعد چنین آیه‌ای را اشتباه فهمیدند و خداوند به گونه‌ای سخن گفته است که مرادش را چهارده قرن اشتباه بفهمند؟ آیا ادعای نظریه‌ای که مستلزم انتساب اباطیلی به خداوند است، صحیح است؟ آیا شایسته است، درباره قرآن چندان اغراق گویی کنیم که لازم بیاید، خداوند را گمراه کننده انسان‌ها طی چهارده قرن بشماریم؟

ثالثاً، آمدن یا آوردن یا حرکت کردن خورشید و مانند آنها هرگز خرافه و باطل نیست. ما با نگاه ظاهر و با چشم سر می بینیم که خورشید از مشرق به سوی مغرب حرکت می کند و هرکسی که بگوید، خورشید بالا آمد یا فرو رفت یا از مشرق به مغرب حرکت می کند، هرگز به او نمی توانیم بگوییم که سخن تو باطل است؛ چون او طبق نگاه ظاهری سخن می گوید؛ نه نگاه علمی تا باطل به شمار آید. باطل یعنی دروغ. این که گفته شود، طبق نگاه ظاهری خورشید از مشرق به مغرب حرکت می کند، باطل نیست. باطل این است که گفته شود، خورشید از مغرب به مشرق حرکت می کند.

رابعاً، قرآن به تصریح خودش کتاب تذکر و موعظه و هدایت است و لذا باید از قرآن چنان که شأن و غرض آن است،‌ انتظار داشت. باید از قرآن انتظار داشت، خرافه‌های مربوط هدایت معنوی و اخلاقی را بزداید؛ نه این که باورهای نجومی و زیست شناختی و مانند آنها را اصلاح نماید. اگر قرآن به اصلاح آنچه در شأن و غرضش نیست، بپردازد، محل اشکال است؛ چنان که اگر در یک کتاب پزشکی یکی از مباحث نجومی مطرح شود، محل ایراد است.

خامساً، «بن باز» یکی از علمای سعودی در دوره معاصر فتوا داده است که هر که بگوید، خورشید ثابت است و زمین به دورش حرکت می کند، مرتد و قتلش واجب است؛ چرا که خلاف نص قرآن است و افزوده است: «به علاوه، من آن زمان که کور نبودم، به چشم خودم می دیدم که زمین ثابت است و خورشید حرکت می کند. اگر زمین حرکت کند، ساختمان‌ها ویران می شود». وقتی در دوره معاصر کسانی مثل بن باز نمی پذیرند که خورشید ثابت باشد و زمین حرکت کند، حال چگونه ما توقع داریم، در چهارده قرن پیش، قرآن بیان علمی داشته باشد و از حرکت زمین به دور خودش یا به دور خورشید سخن بگوید؟ آیا این توقع بی‌جا نیست؟ به خصوص از قرآنی که غرض از نزولش تذکر و موعظه و هدایت است؛ نه پرداختن به موضوعات علمی.

سادساً، چرا باید گفت که نگاه ظاهری به پدیده‌های طبیعی باطل و خرافه است تا از آن لازم بیاید که در قرآن باطل و خرافه راه یافته است؟ راه یافتن باطل و خرافه در قرآن نتیجه نظریه مشهور است؛ نه نظریه اینجانب که نگاه ظاهری را حق می شمارد. حتی در دوره کنونی نیز وقتی گفته می شود، خورشید از مشرق بر می آید و در مغرب غروب می کند، کسی آن را باطل و خرافه نمی شمارد؛ چه رسد به قرآن که چهارده قرن پیش نازل شد که هرگز از حرکت زمین به دور خودش خبر نداشتند و مشرق و مغرب را بر اثر حرکت آن نمی دانستند.

سابعاً، حتی اگر حرکت ظاهری خورشید را باطل و خرافه بدانیم، هرگز به حقانیت قرآن خللی وارد نمی سازد؛ زیرا قرآن در آیه مربوط در مقام احتجاج با مشرکان مکه است که می خواهد آنان را از رهگذر توجه دادن به نشانه‌های قدرت خداوند، به عبادت او دعوت کند. در مقام احتجاج نیز هیچ اشکالی ندارد که از مقدماتی که نزد مخاطب صحیح است، بهره برداری شود.

ثامناً، شرط بلاغت کلام این است که سطح درک مخاطبان مورد توجه قرار بگیرد و سخنی فراتر از درک آنان گفته نشود. مشرکان مکه که مخاطبان آیات مورد بحث بودند، هرگز قادر به درک حرکت هایی که امروزه از خورشید دریافته اند، نبودند و لذا ذکر آنها در قرآن خلاف بلاغت دانسته می شود و خود یک عیب و ایراد برای آن برشمرده می شود.


۳. ۴. ۳. آیه «والقمر اذا تلاها»

مرقوم کرده اند:

خداوند فرموده است: "و القمر اذا تلاها" کسی که از کلمه "تلاها" حرکت ماه و خورشيد را درک کرده، به لغت عرب آشنا نيست و يا اگر آشنا است به اين توصيه قرآن که می فرمايد: "افلا يتدبرون القرآن" عمل نکرده است.

آن چه در آيه به قمر نسبت داده شده همان است که با مفهوم "تلا" حکايت می شود و آن متابعت و تبعيت است. آری قرآن، ماه را تابع خورشيد دانسته است. اما آيا اين به معنای حرکت ماه به سمت خورشيد است؟

اگر بشر از روی تصور غلط خيال می کرده که ماه به سمت خورشيد در حرکت است دليل نمی شود که خداوند از کلام، همين را اراده کرده باشد.

ماه از جهت نور هم تابع خورشيد است و از جهت ظهور در نزد ديدگان ما هم تابع خورشيد است به اين معنا که وقتی خورشيد می آيد ديده نمی شود و وقتی خورشيد می رود ديده می شود. پس می توان گفت ماه طفيلی خورشيد است هم از اين جهت که نورش از اوست و هم از اين جهت که با تلالوء خورشيد ديده نمی شود و رؤيتش پس از غروب خورشيد و خفای نور او ممکن است. آيه به هيچ وجه بر حرکت ماه دلالت ندارد و اين معنا که ماه لااقل در مقام رؤيت، از جهت نور، طفيلی و تابع خورشيد است، هم برای بشر جاهلی غير قابل درک نبوده است تا سد باب مفاهمه گردد.

در پاسخ چند نکته ذیل را عرض می کنم:

۱. معنای لغت عرب را باید از استعمالات خود عرب کشف کرد؛ نه این که ما از پیش خود برای لغت عرب معناتراشی کنیم. این که گفته شود، معنای «تلا یتلو» به معنای تبعیت است و در آیه «وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها»(شمس، ۲) به معنای تبعیت ماه از خورشید در نور یعنی نورگیری ماه از خورشید است، خلاف استعمالات عرب است؛ زیرا:

اولاً، «تلا یتلو» در زبان عربی به معنای «چیزی در پی چیزی دیگر حرکت کردن» است؛ چنان که در لسان العرب آمده است:

و تَلا إذا اتَّبع، فهو تالٍ أَي تابعٌ. ابن الأَعرابي: تَلا اتَّبَع، و تَلا إذا تخلَّف، و تَلا إذا اشْتَرى تِلْواً، و هو وَلد البَغْل. و يقال لولد البغل تِلْو؛ تلا وقتی گفته می شود که کسی از کس دیگر پی روی کند. ابن اعرابی گوید: تلا به معنای پی روی کرد، است. تلا وقتی گفته می شود که کسی پش کس دیگری برود. نیز تلا وقتی گفته می شود که تِلو یعنی بچه استری بخرد و به بچه استر از این جهت «تِلو» می گویند که در پی مادرش می رود.

بنابراین به حسب لغت، مراد از آیه «وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها»(شمس،‌۲) این است که ماه در پی خورشید حرکت می کند؛ نه این که ماه نورش را از خورشید می گیرد.

ثانیاً، تمام مفسران از آغاز تا دوره معاصر، آیه مذکور را به همین معنا گرفته اند که ماه در پی خورشید حرکت می کند. برای مثال مقاتل بن سلیمان می گوید:

وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها يعنى إذا تبعها يسير من خلفها؛ هرگاه ماه از خورشید پی روی کند، از پشت آن حرکت می کند. (تفسیر مقاتل،‌ ذیل آیه)

هیچ دلیلی ندارد که بگوییم، تمام مفسران، این آیه را طی چهارده قرن اشتباه فهمیدند و در دوره معاصر کسانی مثل ناقد محترم به تفسیر صحیح این آیه دست یافته اند. آن هم تفسیری که نه ظاهر الفاظ آیه و نه سیاق آیه و نه آیات مشابه بر آن دلالت ندارند و تنها سببی که باعث می شود، به چنان تفسیری روی بیاورند، این است که مخالف بودن آیه را با دستاوردهای علمی جدید توجیه کنند؛ به گمان این که اگر در قرآن خلاف علم جدید وجود داشته باشد، خللی در حقانیت قرآن وارد می شود.

ثالثاً، این که گفته شود، مراد از «تلاها» این است که ماه در نورگرفتن پیرو خورشید است و نورش را از خورشید می گیرد، خلاف فصاحت و بلاغت است؛ زیرا در فصاحت و بلاغت شرط است که رساترین لفظ برای یک معنا در کلام به کار برده شود.

اگر ما ادعا می کنیم، کلام خدا در اوج فصاحت و بلاغت است، رساترین لفظی که بر نورگیری دلالت دارد، «اقتباس» است؛ چنان که درباره وضعیت منافقان در آخرت آمده است:

يَوْمَ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ لِلَّذينَ آمَنُوا انْظُرُونا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِكُمْ قيلَ ارْجِعُوا وَراءَكُمْ فَالْتَمِسُوا نُوراً فَضُرِبَ بَيْنَهُمْ بِسُورٍ لَهُ بابٌ باطِنُهُ فيهِ الرَّحْمَةُ وَ ظاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ الْعَذابُ (حدید، ۱۳)؛ آن روز، مردان و زنان منافق به كسانى كه ايمان آورده‏اند مى‏گويند: «ما را مهلت دهيد تا از نورتان [اندكى‏] برگيريم.» گفته مى‏شود: «بازپس برگرديد و نورى درخواست كنيد.» آن گاه ميان آنها ديوارى زده مى‏شود كه آن را دروازه‏اى است: باطنش رحمت است و ظاهرش روى به عذاب دارد. ‌

رابعاً، چنان که پیش تر ذکر شد، آیه مذکور در سوره شمس است که مکی است و خطاب به مشرکان قریش نازل شده و این آیه مشتمل بر سوگند است و در سوگند هم به چیزی سوگند یاد می شود که نزد مخاطبان معلوم بوده باشد. این در حالی است که مشرکان مکه هرگز نمی توانستند، دریابند که نور ماه از خورشید است تا موجه باشد، خدا به آن سوگند یاد کند.

اگر گفته شود که آنان به نورگیری ماه از خورشید آگاهی نداشتند و بشر امروزه بر اثر رشد علمی به آن آگاه شده است، نتیجه این خواهد شد که خداوند برای مشرکان مکه به امر مجهولی برای تأکید یا اثبات یک امر مجهول دیگر سوگند یاد کرده است. این در حالی است که هرگز سوگند به چیزی که مجهول است، موجه نیست؛ زیرا آنچه به آن سوگند یاد می شود، به منزله مقدمه احتجاج است و مقدمه احتجاج باید معلوم بوده باشد. فرایند سوگند چنین است که به یک امر معلوم و مقدس سوگند یاد می شود تا یک امر مورد انکار یا مورد تردید، تأکید یا اثبات شود.

خامساً، همین معنای حرکت ماه و خورشید در پی هم در سوره یس هم آمده است:

لاَ الشَّمْسُ يَنْبَغي‏ لَها أَنْ تُدْرِكَ الْقَمَرَ وَ لاَ اللَّيْلُ سابِقُ النَّهارِ وَ كُلٌّ في‏ فَلَكٍ يَسْبَحُونَ (یس، ۴۰)؛ نه خورشيد را سِزَد كه به ماه رسد، و نه شب بر روز پيشى جويد، و هر كدام در سپهرى شناورند.

ابن قتیبه در تفسیر آیه چنین نوشته است:

لَا الشَّمْسُ يَنْبَغِي لَها أَنْ تُدْرِكَ الْقَمَرَ فيجتمعا؛ نه خورشید سزد که به ماه رسد و با هم جمع شوند.

۲. در خصوص تعبیر «أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ» نیز گفتنی است که:

اولاً، این تعبیر هرگز به این معنا نیست که فهم قرآن دشوار است و تا تدبر در قرآن نشود، امکان فهم آن وجود ندارد.

این تعبیر «أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ » در دو موضع از قرآن آمده است. یکی در سوره نساء که آمده است:

أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فيهِ اخْتِلافاً كَثيراً (نساء، ۸۲)؛ آيا در قرآن نمى‏انديشند؟ اگر از جانب غير خدا بود قطعاً در آن اختلاف بسيارى مى‏يافتند.

دیگری در سوره محمد که آمده است:

أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلى‏ قُلُوبٍ أَقْفالُها (محمد، ۲۴)؛ آيا در قرآن نمى‏انديشند؟ يا [مگر] بر دلهايشان قفل هايى نهاده شده است؟

در سیاق هیچ یک از دو آیه قرینه‌ای وجود ندارد که نشان بدهد، فهم آیات قرآن جز از راه تدبر امکان ندارد. خود این دو آیه هیچ پیچیدگی معنایی ندارند و فهم آنها هرگز نیازمند تدبر نیست و در آیات قبل از آن نیز هیچ مطلب پیچیده‌ای گفته نشده است که فهم آنها نیازمند تدبر باشد.

چنان که از ظاهر این آیات و سیاق آنها دانسته می شود، مراد از این تعبیر که چرا در قرآن تدبر نمی کنید، این است که چرا در بیان روشن الهی تدبر نمی کنید و به حقانیت آن باور پیدا نمی کنید. چرا چنان با قرآن برخورد می کنید که گویا بر دل‌هایتان قفل زده شده و چرا از مواعظ قرآن متذکر و متنبه نمی شوید؟ بنابراین، خود آیات قرآن روشن است و امر به تدبر برای فهم مقاصد الهی نیست؛ بلکه برای فهم حقانیت پیام‌های روشن الهی است.

ثانیاً، در علوم بلاغی، اگر فهم کلامی برای مخاطبانش جز از راه تدبر و درنگ دانسته نشود، آن کلام، خالی از فصاحت و بلاغت شمرده می شود؛ چون شرط فصاحت و بلاغت کلام این است که مرا از آن را مخاطبان آن بدون درنگ و نیز بدون پرسش از دیگری و همچنین بدون جستجو بفهمند و حال اگر ادعا شود، قرآن جز با تدبر فهمیده نمی شود، این مستلزم این است که قائل شویم، قرآن خالی از فصاحت و بلاغت است. حال آن که این باطل است.

۳. این که ادعا شود، خداوند به گونه‌ای سخن گفته است که عرب عصر پیامبر(ع) و حتی نسل‌های بعدی سخنش را اشتباه بفهمند، مستلزم اثبات نقص برای خداست. چرا خداوند به گونه‌ای سخن گفته باشد که آنان مرادش را اشتباه بفهمند؟

آیا خدا به ذهن عرب حجاز عصر پیامبر(ص) واقف نبوده است؟ و آیا خدا به زبان آنان آگاه نبوده است؟ و نیز آیا خدا از رهگذر سخن خود نمی خواسته است، به القای مقصود خود به آنان بپردازد؟

این در حالی است که پاسخ هر سه سئوال منفی است. به این ترتیب، آشکار می شود، ادعای این که خداوند به گونه‌ای سخن گفته است که عرب حجاز عصر پیامبر(ص) و حتی مردمان اعصار بعدی در فهم مقصود او به اشتباه بیافتند، مستلزم یکی از گزاره‌های باطل ذیل است:

یا مستلزم این است که بگوییم، خدا به ذهن عرب عصر پیامبر(ص) آگاه نبوده است یا مستلزم این است که بگوییم، خدا به زبان آنان آگاهی نداشته است و یا مستلزم این است که بگوییم، خداوند قصد القای مقصود به آنان نداشته و نمی خواسته است، هدایت یابند؛ بلکه می خواسته است، آنان به ضلالت و اشتباه بیافتد.

این در حالی است که همه این لوازم باطل است و هر نظریه‌ای که لوازم باطل داشته باشد، خود نظریه هم باطل به شمار می رود.

مرقوم کرده اند:

اگر نويسنده محترم برای برداشت خود به قرائن تمسک می کند، در مقابل قرائنی بر همين معنايي که ذکر شد وجود دارد و آن اين است که در آيه قبل، سخن از نور خورشيد است: "و الشمس و ضحاها" و در آيه بعد هم سخن از روشنی و تاريکی شب و روز است: "و النهار اذا جلاها- و الليل اذا يغشاها". پس مراد از تبعيت ماه از خورشيد که در اين ميان ذکر شد، تبعيت و طفيلی بودن و تحت تأثير بودن از جهت کسب نور و ظهور آن در چشم مردم است. پس نبايد بيش از معنای برداشت شده را به قرآن تحميل کرد.

در پاسخ عرض کنم:

اولاً، این قرائنی که ذکر شد، نظیر تابش خورشید و روشنی روز و تاریکی شب، هرگز ملازمه ندارد با این که معنای «تلا» در « وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها» به معنای تبعیت ماه از خورشید در نور باشد؛ زیرا بر اثر حرکت ظاهری خورشید است که روشنایی روز و تاریکی شب پدید می آید. هرگز این گونه نیست که خورشید بسان یک چراغ ثابت، خاموش و روشن شود و آن زمان که روشن می شود، روز پدید آید و آن زمان که خاموش می شود، شب پدید آید.

ثانیاً، باز ظاهر همین آیات، با علم جدید مخالفت دارد؛ زیرا در این آیات، شب و روز دارای ذاتی مستقل از نور خورشید معرفی شده است:

وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها * وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها *‌ وَ النَّهارِ إِذا جَلاَّها * وَ اللَّيْلِ إِذا يَغْشاها (شمس، ۱-۴)؛ سوگند به خورشيد و تابندگى‏اش، سوگند به ماه چون پى [خورشيد] رَوَد. سوگند به روز چون آن (خورشید) روشن گرداند، سوگند به شب چو آن(خورشید) می پوشاند.

در این آیات گفته شده است که روز خورشید را روشن می گرداند و شب خورشید را می پوشاند؛ حال آن که به لحاظ علمی، بخشی از زمین که مقابل خورشید قرار بگیرد، روز را تشکیل می دهد و بخشی از زمین که پشت به خورشید قرار می گیرد، شب را می سازد.

مرقوم داشته اند:

بله اگر چيزی از لوازم معنا باشد، به طوری که معنا بدون آن محقق نمی شود، آن را به گوينده می توان نسبت داد. اما اين نسبت را چه کسی می دهد؟ لطفا به اين نکته توجه شود که کسی که می پندارد حرکت از لوازم غروب و طلوع خورشيد است، اين معنا را به قرآن نسبت می دهد. اما آيا پس از علم ما به بطلان اين لازمه، باز هم بايد همين معنا را نسبت دهيم؟ خير! پس از کشف خطا می گوييم ما مراد خداوند را اشتباه فهميديم و خداوند تنها سخن از خفاء خورشيد گفته بود نه خفاء ناشی از حرکت. روش صحيح هم همين است که لازمه غلط را از گوينده نفی کنيم؛ نه اين که پس از کشف خطا باز بگوييم همان را اراده کرد. منتها می خواست به درک ظاهری مردم اشاره کند.!!!!

در پاسخ عرض کنم:

اولاً، آشکار است که طلوع و غروب خورشید هرگز به معنای روشن و خاموش شدن خورشید نیست؛ بلکه به معنای برآمدن از مشرق و فرو رفتن در مغرب است و این معنای حرکت خورشید از مشرق به مغرب را القاء می کند.

ثانیاً، باز تأکید می کنم، این تلقی که ما بعد از چهارده قرن می فهمیم، معنای کلام الهی را اشتباه فهمیدیم، مستلزم این است که برای کلام الهی نقص ثابت کنیم و بگوییم، کلام الهی فصاحت و بلاغت نداشته و موجب شده است، مردم طی چهارده قرن به اشتباه بیافتند؛ اما این لازم باطل است؛ چون مخاطبان سوره شمس، مشرکان مکه بودند و خدا نیز هم به ذهن آنان و هم به زبان آنان اشراف داشته و هم قصد هدایت آنان را داشته است؛ لذا معنا ندارد، کلام خدا چنان باشد که مقصود خدا را آنان نفهمیده باشند.

ثالثاً، معنای کلام تابع استعمال اهل زبان است؛ نه تابع ذهن ما. ما برای فهم معنای کلامی الهی باید بررسی کنیم، الفاظ و عبارات قرآن در میان اهل زبان که عرب حجاز عصر پیامبر بودند، به چه معنایی بوده است؛ نه معنایی را که ما امروزه با استفاده از علوم جدید به دست می آوریم، به کلام الهی نسبت بدهیم. چنین کاری تحمیل آرای علمی بر کلام الهی است و این چیزی جز تفسیر به رأی خوانده نمی شود و تفسیر به رأی هم امری حرام و ممنوع به شمار می رود.

ما برای این که بدانیم، آیا «تلا» «وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها» به معنای حرکت ماه در پی خورشید است یا به معنای نور گرفتن ماه از خورشید، باید به فهم عرب صدر اسلام مراجعه کنیم؛ نه فهم ما در عصر حاضر. فهم عرب صدر اسلام نیز چنان که نقل کردیم، از آیه مذکور این است که ماه در پی خورشید حرکت می کند و هرگز هیچ مفسری در صدر اسلام و حتی قرن‌های بعد، آیه مذکور را به معنای نورگیری ماه از خورشید نگرفته اند.

رابعاً، چنان که نقل شد، معنای مطابقی لفظ «تلا» به معنای حرکت ماه در پشت خورشید است؛ نه معنای لازمی آن.

نوشته اند:

در قضيه صلح حديبيه وقتی پيامبر صلی الله عليه و آله صلح کردند، بعضی اعتراض کردند و گفتند مگر شما نفرموديد ما وارد مسجد الحرام می شويم؟ حضرت فرمودند: آيا من گفتم امسال وارد می شويم؟ روشن است که در اين قضيه گوينده سخن می خواهد به اين نکته اشاره کند که دقيقا به محتوای کلام توجه کنيد. "ورود مسلمانان به مسجد الحرام" وعده بود و من خلف وعده نکرده‌ام و تصورات خودتان را که "ورود امسال است" به من نسبت ندهيد. اين‌ها اضافات بشر است و از ساحت کلام خدا و رسول به دور است.

در پاسخ عرض می کنم، قیاس آیه مورد بحث به مثال مذکور، مع الفارق و باطل است؛ زیرا:

اولاً چنان که گفته شد، معنای مطابقی «تلا» حرکت یکی در پشت دیگری است؛ نه معنایی لازمی آن.

ثانیاً، در مثال مذکور، گزاره «مسلمانان به مسجد الحرام وارد خواهند شد»، هیچ ملازمه‌ای با وارد شدن مسلمانان به مسجد الحرام در زمان خاصی نیست و لذا هرگز با زمان خاصی برای ورود به مسجد الحرام، ملازمه ندارد. بنابراین زمان ورود از لوازم گزاره مذکور نیست و بیان این مثال برای لوازم کلام، نابجا به نظر می رسد.

مرقوم کرده اند:

به راستي اگر قرار باشد آيات قرآن را که مردم را به آيات الهی راهنمايي کرده اند، مقيد به فهم مردم عصر نزول بگيريم و بگوييم خدا خواسته است همان چيزی را به عنوان آيات الهی معرفی کند که مردم فهميده اند، در اين صورت آيا اين آيات برای مردم عصر ما مفيد خواهد بود؟ مثلا آيه‌های مورد اشاره در سوره ياسين برای مردم عصر ما قابل احتجاج خواهد بود؟ پاسخ، منفی است. ديگر دانشمندان و حتی مردم عادی خواهند گفت ما از اين آيات چيزی نمی فهميم و خدا به چيزی اشاره کرده که مطابق گمان باطل مردم آن عصر بوده است و خواسته آن‌ها را هدايت کند. اما ما که حقيقت را در پرتو علم فهميده ايم ديگر از اين آيات سودی نمی بريم.

پاسخ این است که:

اولاً، اگر ما از قرآن انتظار داشته باشیم که به ما گزاره‌های علمی القاء کند، انتظار بی‌جایی است و قرآن حتی در عصر نزولش، هرگز متعرض بیان هیچ گزاره علمی که برای مخاطبانش ناآشنا بوده، نشده است؛ چه رسد به عصر حاضر.

ثانیاً، قرآن کتاب تذکر و موعظه و هدایت معنوی و اخلاقی است و در موعظه و بیان اخلاقی هیچ اشکالی ندارد که به همان معهودات مخاطبان حاضر در زمان و مکان خطاب تکیه شود و لو معهودات مخاطبان خلاف علم جدید باشد.

ثالثاً، چرا باید نگاه ظاهری را باطل بشماریم؟ چرا وقتی ما با نگاه ظاهری و چشم سر می بینیم که ماه در پی خورشید حرکت می کند، بگوییم، حقیقت نمی بینیم و باطل می بینیم تا ناگزیر شویم،‌ تأویلات تکلف آمیز روی بیاوریم؟

رابعاً، چنان که پیش تر بیان شد، حتی اگر حرکت ماه در پی خورشید را باطل بشماریم، هرگز خللی به حقانیت قرآن وارد نمی سازد؛ چون آیه «وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها» مشتمل بر قَسَم است و قَسَم نوعی احتجاج دانسته می شود و در احتجاج هیچ اشکالی ندارد که به گزاره باطل احتجاج شود.

خامساً، اقتضای فهم هر متنی اعم از قرآن و غیر قرآن این است که الفاظ و تعابیر آن، همان طور که در زمان و مکان پیدایش فهمیده می شده، فهمید. قرآن به زبان فرشتگان یا اجنه نازل نشده است که روش فهم جداگانه‌ای داشته باشد؛ بلکه به زبان عربی عصر حجاز عصر رسول خدا(ص) نازل شده و از مقتضیات این زبان پیروی می کند.

نوشته اند:

قرآن می فرمايد: "و فی الارض آيات للموقنين و فی انفسکم افلا تبصرون"(ذاریات، ۲۰-۲۱).

نتيجه سخن نويسنده محترم اين است که آيه فوق به همان اموری اشاره می کند که کفار در باره زمين کشف کرده بودند يا همان اموری که در مورد خود می دانستند و ديگر به درد روزگار ما که کشفيات جديدی در باره زمين و نفس انسانی صورت می پذيرد نمی شود و به حقايق علمی جديد ربط پيدا نمی کند.!!

خير مطلب از اين قرار نيست؛ قرآن به وجود آيات در زمين اشاره می کند و ما را به انديشه دعوت می کند. حال اگر چيزی را اشتباه در مورد خودشان يا زمين فهميده بودند از آيات نيست وآن‌ها اشتباه می کردند. خدا بشر عصر نزول را به آيات دعوت کرده، نه به آن چه خود می پنداشتند و اتفاقا رمز تازگی و ماندگاری قرآن همين است که حقايق را در قالبی بيان می کند که به درد هر عصری بخورد و وقتی بشر کامل می شود و به خطای خود پی می برد، ساحت قران را از خطا دور می بيند و می فهمد قرآن حقيقتی والاتر را گفته بود که بشر با علم آن روز نمی فهميد، نه اين که خداوند حرف بشر آن روز را می زند!

در پاسخ عرض کنم:

اولاًً، سوره ذاریات مکی و خطاب به مشرکان مکه است و لذا باید مراد از «آیات» نشانه هایی از قدرت الهی باشد که برای آنان قابل فهم است و گرنه چگونه با نشانه هایی که قابل فهم آنان نیست، به قدرت الهی پی ببرند.

چنان که پیش تر گفتم، ارجاع به آیات(نشانه ها) به واقع احتجاج به مقدمات معلوم برای شناخت امری مجهول است و در احتجاج باید مقدمات معلوم باشد تا احتجاج نتیجه بخش باشد.

ثانیاً، تمام آنچه که در قرآن از آیات(نشانه های) الهی برشمرده شده، برای مشرکان مکه محسوس و مشهود بوده است؛ لذا وجهی ندارد، مراد از «آیات»(نشانه ها) در آیه مذکور نیز چیزی جز امور محسوس و مشهود بوده باشد.

ثالثاً، چنان که کرارا گفته شد، ادعای این که مردم طی قرن‌ها در فهم کلام الهی اشتباه کردند، لوازم باطل متعددی دارد که از آن جمله فصاحت و بلاغت نداشتن قرآن و عدم هدایت کنندگی آن و انتساب فعل قبیح گمراه سازی به خداست. ادعایی که لوازم باطل داشته باشد، بی‌شک باطل خواهد بود.

رابعاً، عرفی و ظاهری بودن بیان قرآن، هرگز ملازمه ندارد با این که برای مردمان اعصار دیگر هدایت کنندگی نداشته باشد. منتها باید توجه داشت که قرآن به زبان عرفی و از دریچه نگاه ظاهری عرب حجاز عصر پیامبر سخن گفته است.

خامساً، هیچ زبانی ظرفیت آن را ندارد که از طریق آن به گونه‌ای سخن گفته شود که متناسب اهل زبان در تمام اعصار باشد؛ زیرا الفاظ و تعابیر زبان تطور معنایی پیدا می کند و نیز در هر کلامی به خصوص کلام شفاهی، علاوه بر قرائن مقالی، قرائن مقامی نیز هست که بر اثر گذشت زمان، مورد غفلت واقع می شود؛ لذا این که ما توقع داشته باشیم، در چهارده قرن پیش به زبانی سخن گفته شده باشد که متناسب تمام اعصار باشد، توقعی بیجاست. این نقص در خدا نیست؛ بلکه در زبان است. به عبارت دیگر، در فاعلیت فاعل که خدای قادر علیم باشد، هیچ نقصی نیست؛ بلکه در قابلیت قابل که زبان بشری عرب حجاز عصر پیامبر باشد، نقص وجود دارد.

سادساً، تازگی و ماندگاری قرآن به این نیست که قرآن را موافق علم بخوانیم و هرگاه که برای ما مسلم شد، آیاتی خلاف علم است، دست به توجیه و تأویل ببریم و ادعا کنیم، مراد کلام الهی را قرن‌ها اشتباه فهمیدیم؛ بلکه به این است که قرآن را همان گونه که خود معرفی کرده است، یعنی کتاب تذکر و موعظه و هدایت معنوی و اخلاقی معرفی کنیم و از آن انتظار گزاره‌های علمی نداشته باشیم.

سابعاً، شرط تازگی و ماندگاری قرآن این است که آن را ترجمه فرهنگی کنیم و آن را به زبان و فرهنگ امروز بازتولید نماییم. ما هرگز سزوار نیست، با همان ادبیات عرب حجاز عصر پیامبر(ص) با نسل امروز سخن بگوییم.

امروزه هرگز روا نیست، به مردم بگوییم، قدرت خدا را نگاه کن که چگونه خورشید را از مشرق بر می آورد و به مغرب فرو می برد و آنگاه که خورشید غروب کند، ماه را از پی آن می آورد و این ماه و خورشید چنان در پی هم حرکت می کنند که یکی به دیگری اصابت نمی کند.

بلکه امروزه باید به مردم بگوییم، قدرت خدا را نگاه کن که چگونه با چرخش زمین به دور خودش در برابر خورشید شب و روز را پدید می آورد و ماه را سیاره‌ای قرار داده است که به دور زمین بچرخد و به هنگامی که ما در مقابل خورشید قرار نگرفته ایم، نور خورشید را به ما بازتاب دهد و نیز ملاحظه کنید که چگونه خداوند با نیروی جاذبه‌ای که میان کرات قرار داده است، هر کدام در مدار خود حرکت می کنند و ذره‌ای از مدار خود منحرف نمی شوند و این جاذبه منجر می شود که کرات به هم اصابت نکنند.

تردیدی نیست که چنین گفتمانی در عصر حاضر رایج و معهود و صحیح است؛ اما هرگز در عصر نزول قرآن نمی توانست، قابل فهم و قابل قبول باشد. برای مثال، آیا پیامبر(ص) می توانست، به مشرکان مکه بفرماید، خورشید ثابت است و زمین به دور خودش می چرخد و شب و روز از چرخش زمین به دور خودش پدید می آید؟ آیا چنین سخنی را از ایشان دلیل بر سفاهت و جنون آن حضرت نمی گرفتند؟ و آیا غرض از بعثت او این بوده است که باورهای علمی مردم زمان خودش را تصحیح کند؟ چرا باید ما فهم و تفسیر قرآن را بر پیش فرض هایی مبتنی کنیم که ناگزیر شویم، به لوازم باطلی ملتزم شویم و به تأویلات تکلف آمیزی روی بیاوریم؟


۳. ۴. ۴. آیه «والشمس تجری لمستقر لها»

الف. معنای فلک: ناقد محترم مرقوم کرده اند:

در مورد ماه و خورشيد هم فرموده است: "کل فی فلک یسبحون". بشر آن روز به فرض که کهکشان راه شيری را نمی شناخت، اما فلک را می دانست که چيست. فلک يعنی آسمان و فضا. بشر آن روز می فهميد که معنای فلک چيست و به فرض که نمی دانست خورشيد در فلک شناور و در حال حرکت است، خداوند اين حقيقت علمی را برای او آشکار کرد که خورشيد و ماه در فضا در حرکتند؛ اما نگفت که ماه به سمت خورشيد در حال حرکت است و مدار او را قطع می کند تا گفته شود اين فهم برای آن عصر بوده و از نظر علمی مردود است. وقتی به صراحت نمی فرمايد که حرکت خورشيد به نحوی که شما می پندايد، رخ می دهد، چرا اين قيد را به قرآن تحميل می کنيم؟

در پاسخ عرض می کنم:

چنان که اهل لغت گفته اند، فلک از «فُلکه» به معنای دوک نخ ریسی گرفته شده که مدور است و لذا به اعتبار این که آسمان به شکل گنبدی است و خورشید و ماه به دور زمین می چرخد، در قرآن گفته شده است که هر کدام در فلکی می گردند. فخر رازی در این زمینه نوشته است:

فلک جسم دائره‌ای یا سطح دائره‌ای یا دائره است؛ زیرا لغویوان اتفاق نظر دارند که دوک نخ ریسی از آن رو، «فلکه» نامیده شده است که مدور است و چوب مسطح دائره‌ای را که در سر ستون قرار داده می شود تا چادر پاره نشود، از آن جهت «فلکه» گفته اند که یک صفحه دائره‌ای است. آسمان را هم که «فلک» گفته اند، به جهت دائره‌ای بودنش است. (مفاتيح الغيب، ج‏۲۶، ص۲۸۰)

بنابراین خود همین لفظ «فلک» دلالت دارد که در قرآن طبق نگاه ظاهری سخن گفته شده است؛ نه نگاه علمی.

ب. معنای مستقر: ناقد گرامی نوشته اند:

قرآن می فرمايد: خورشيد" مستقر" و محل قرار و آرامگاه دارد. حال نويسنده محترم چگونه ادعا می کند که اين حرف از نظر علمی مردود است؟ خورشيد در فضا در حال حرکت است و اِخبار می شويم که روزی از حرکت می ايستد. آيا علم ثابت کرده که نمی ايستد و استقرار پيدا نمی کند؟

پاسخ این است که:

اولاً، مستقر هیچ دلالت صریحی ندارد که به معنای استقرار دائمی باشد؛ لذا بسیاری از مفسران، «مستقر» را به معنای استقرار موقت گرفته اند که در غروب اتفاق می افتد.

با توجه به این که در سیاق آیه سخن از شب و روز است، باید مراد از «مستقر» همان مغرب باشد؛ چنان که ابن قتیبه گفته است:

لمستقر لها یعنی الی مستقر لها و مستقر خورشید دورترین منزل خورشید در غروب است. (بحرالعلوم، ج‏۳، ص۱۲۴)

ثانیاً، مشابه چنین مضمونی در مواضع دیگر قرآن هم آمده و حاکی است که ناظر به وضعیت جاری همین ایام دنیوی است و نه پایان دنیا؛ چنان که آمده است:

فالِقُ الْإِصْباحِ وَ جَعَلَ اللَّيْلَ سَكَناً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ حُسْباناً ذلِكَ تَقْديرُ الْعَزيزِ الْعَليمِ (انعام، ۹۶)؛ [هموست كه‏] شكافنده صبح است، و شب را براى آرامش و خورشيد و ماه را وسيله حساب قرار داده. اين اندازه‏گيرىِ آن تواناى داناست.

یا در جای دیگر آمده است:

هُوَ الَّذي جَعَلَ الشَّمْسَ ضِياءً وَ الْقَمَرَ نُوراً وَ قَدَّرَهُ مَنازِلَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنينَ وَ الْحِسابَ ما خَلَقَ اللَّهُ ذلِكَ إِلاَّ بِالْحَقِّ يُفَصِّلُ الْآياتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ (یونس، ۵)؛ اوست كسى كه خورشيد را روشنايى بخشيد و ماه را تابان كرد، و براى آن منزلهايى معين كرد تا شماره سالها و حساب را بدانيد. خدا اينها را جز به حقّ نيافريده است. نشانه‏ها [ى خود] را براى گروهى كه مى‏دانند به روشنى بيان مى‏كند.

نیز در جای دیگر آمده است:

وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ وَ النَّهارَ آيَتَيْنِ فَمَحَوْنا آيَةَ اللَّيْلِ وَ جَعَلْنا آيَةَ النَّهارِ مُبْصِرَةً لِتَبْتَغُوا فَضْلاً مِنْ رَبِّكُمْ وَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنينَ وَ الْحِسابَ وَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ فَصَّلْناهُ تَفْصيلاً (اسراء،‌۱۲)؛ و شب و روز را دو نشانه قرار داديم. نشانه شب را تيره‏گون و نشانه روز را روشنى‏بخش گردانيديم تا [در آن،] فضلى از پروردگارتان بجوييد، و تا شماره سالها و حساب [عمرها و رويدادها] را بدانيد و هر چيزى را به روشنى باز نموديم.

مرقوم کرده اند:

شما عبارت "والشمس تجری لمستقر لها" را به استقرار خورشيد در مغرب و نگاه ظاهری تفسير کرده ايد. آنچه قران فرموده است، وجود محل استقرار است. چنين مفهومی نيز از جامعيت برخوردار است و برای همه عصرها و نسل‌ها بيان شده و مفهومی وسيع است که نبايد آن را به اموری عصری مقيد کرد. عيبی ندارد که مردم يک عصر، از مستقر خورشيد، مغرب را تصور کنند. اما نبايد اين قيد را اراده و جزء مفهوم کلام قرار داد و اين خلط و اشتباه آشکار نويسنده است. بدون اين تقيد و تنها با حمل معنای مستقر به معنای"قرارگاه" هم حجت تمام است و هدايت صورت می پذيرد و با به عهده مخاطب قرار دان بارِ تطبيق، مشکلی پيش نمی آيد.

در پاسخ عرض می کنم:

اولاً، همین که ناقد محترم پذیرفته اند که مردم عصر نزول از «مستقر» معنای استقرار در مغرب را تصور می کردند، به واقع پذیرفته اند که در قرآن طبق نگاه ظاهری که از قضاء بر خلاف علم جدید است، سخن گفته شده است؛ زیرا خورشید در مغرب استقراری ندارد.

ثانیاً، ممکن است، لفظ «مستقر» به تنهایی و خارج از استعمال و جمله، جامع باشد و هر قرارگاهی را شامل شود؛ اما وقتی در جمله‌ای قرار گرفت و در چنبر قیود جمله واقع شد، هرگز نمی تواند جامعیت داشته باشد و هر قرارگاهی را شامل شود. قیود جمله به ویژه سیاق جمله، مصداق خاصی را برای آن معین می سازد. ناقد گرامی اگر پذیرفتند که در سیاق آیه سخن از پدید آمدن شب و روز و حرکت ظاهری خورشید از مشرق به مغرب است، معنای «مستقر» در چنین سیاقی فقط «مغرب» خواهد بود؛ نه جز آن.

پنهان نیست که لفظ مشترک معنوی با قرینه معینه بر مصداق خاصی انطباق پیدا می کند و این قرینه، جای را برای ورود مصداق دیگر تنگ می نماید. قرینه هایی که در سیاق آیه است، عبارت از پدید آمدن شب و روز و حرکت ظاهری خورشید و ماه است و مخاطبان آیه نیز که مشرکان مکه بودند، تنها حرکت ظاهری ماه و خورشید را می فهمیدند؛ بنابراین، مستقر در چنبر چنین قیودی فقط بر «مغرب» انظباق پذیر است.

علاوه بر این که هرگز در سیاق آیه، از پایان جهان و برپایی قیامت سخن گفته نشده است تا با استناد به آن گفته شود که مراد از «مستقر» روز قیامت است.

نوشته اند:

شبيه همين خلط در باب احکام فقهی نيز قابل تصور است. مثلا وقتی می فرمايد: "الخمر حرام" و شخصی خمر را بر اين مايع تطبيق کرده و می گويد: "خدا اين مايع را که رو به روی من است حرام کرده است" بايد بداند دچار خلط مفهوم به مصداق شده است؛ زيرا خداوند، طبيعت خمر را حرام کرده و تطبيق بر عهده ما است و نمی توان حرمت اين مايع خارجی را به خدا نسبت داد به اين معنا که قائل شد حرمت را خدا روی اين مايع خارجی قرار داده است. حرمت روی خمر رفته است که "طبيعت و ماهيت خمر" است نه افراد و مصاديق. پس اگر شخصی در تطبيق اشتباه کرد و آبی را خمر پنداشت، ايرادی به حکم خداوند وارد نيست.

پاسخ این است که قیاس آیه مورد بحث با حکم «الخمر حرام» مع الفارق و باطل است؛ چون گزاره‌های آیات مورد بحث، خارجی و ناظر به واقع است، نه حقیقی و کلی. در این آیات از واقعیات خارجی سخن گفته شده است و در آنها هیچ حکمی به طبیعت چیزی تعلق نگرفته است که عام باشد و بتوان آن را بر مصادیق متعددی انطباق داد.

مرقوم داشته اند:

حکمت اعلای الهی و هدايت بودن قرآن برای همه عصرها اقتضا دارد که کلام در عين اين که حق و صادق است، نه کاذب، موجب هدايت هم باشد و اين بدين صورت است که مفهومی به کار گرفته شود که برای شنونده در هر عصری قابل درک باشد و تطبيقات عصری و نسلی را که احيانا صحيح نيستند، از حيطه کلام و مراد استعمالی خارج نمايد. در غير اين صورت، قرآن برای ساير عصر‌ها و نسل‌ها هادی و حجت نخواهد بود و اين به منزله تعطيلی کتاب الهی است.

پاسخ این است که:

اولاً، هر کلامی محفوف به قرائن و قیود سیاق و مخاطبان و حوادث و شرایط زمان و مکان پیدایش خودش است و نادیده گرفتن آنها و بی‌در و پیکر ساختن کلام برای این که بتوان هر معنایی را از دل آن بیرون کشید، هرگز قابل دفاع نیست.

ثانیاً، هدایت بخشی قرآن و هر متن دیگر، در گرو آن است که نخست آن را به درستی، همان گونه که در زمان و مکان پیدایشش فهمیده می شد، فهمید و بعد از آن برای نسل‌های دیگر بهره برداری کرد.

ثالثاً، کذب بودن گزاره‌های غیر علمی قرآن نتیجه نظریه مشهور است؛‌ نه نتیجه نظریه اینجانب. ما می گوییم، در قرآن طبق نگاه ظاهری سخن گفته شده و نگاه ظاهری هم حق است و لذا هرگز آیاتی که حاوی گزاره‌های غیر علمی است، کاذب نیست؛ بلکه صادق است.

رابعاً، مراد استعمالی آیات همان معنایی است که در زمان و مکان نزولش استعمال می شده است؛ نه معنایی که امروزه با استناد به دستاوردهای علمی بر آیات قرآن تحمیل می کنیم.

قرآن وقتی نازل شد که «جری الشمس» را به معنای حرکت خورشید در کهکشان راه شیری و مانند آن استعمال نمی کردند؛ بلکه به معنای حرکت ظاهری خورشید از مشرق به مغرب استعمال می نمودند.

مرقوم فرموده اند:

نويسنده محترم همچنين فرموده است: "در ميان آيات الهی از پديد آمدن شب و روز سخن رفته است و بی‌ترديد شب و روز از رهگذر حرکت ظاهری خورشيد پديد می آيد؛ نه حرکت هايي که امروزه بشر از خورشيد کشف کرده است". بايد بگوييم اين سخن بر خلاف علم امروز است و صحيح نيست. شب و روز يک حقيقت تکوينی است و معلول تغيير نسبت زمين و خورشيد نسبت به يکديگر است. منشاء آن جابجايي زمين و خورشيد نسبت به هم است نه حرکت ظاهری خورشيد. اين تغيير نسبت ممکن است به سبب حرکت خورشيد و ثبات زمين باشد يا حرکت زمين و ثبات خورشيد. قرآن فقط همين را گفته است که شب و روز از آيات الهی اند. يعنی تدبر کنيد.

پس نبايد چيزی را اضافه کنيم و بگوييم قرآن به حرکت خورشيد به دور زمين اشاره کرده است تا با شبهه غير علمی بودن مواجه شويم و بعد بخواهيم جواب دهيم که اين حکايت عقيده مردم عصر نزول است تا به اشکال ديگری بر بخوريم که در اين صورت قرآن فقط به درد مردم آن عصر می خورد و اصلا برای ما حامل پيام جديدی نيست.

پاسخ این است که:

اولاً، من با تکیه بر قرائن و قیود آیات عرض کردم که مراد از «جری شمس» در آیه حرکت ظاهری خورشید از مشرق به مغرب است و تردیدی نیست که طبق نگاه ظاهری، شب و روز از رهگذر حرکت ظاهری خورشید و طلوع و غروب آن پدید می آید.

ثانیاً، این ادعا که خداوند به گزارش حقایق تکوینی آنچنان که هست، پرداخته است؛ نه آنچنان که ما می توانیم بفهمیم، خلاف واقع است؛ چون بسیاری از حقایق مثل حقایق عالم آخرت و عالم فرشتگان هرگز برای ما قابل فهم نیست و در عین حال در قرآن از آنها سخن گفته شده است. خداوند در این آیات حقایق غیبی را به حقایق دنیوی تشبیه کرده است تا برای ما که علم غیب نداریم، قابل فهم گردد.

ثالثاً، پیام‌های یک متن از رهگذر توجه به معانی استعمالی که در میان اهل زبان به کار می رود، دانسته می شود و چنان نیست که یک متن بتواند هر زمان بسان یک سخنگوی زنده پیام جدیدی را از دهانش خارج کند. چنین انتظاری از قرآن که به زبان متعارف عرب حجاز عصر پیامبر(ص) نازل شده، بی‌جاست.

دستاوردهای علمی جدید بشری هرگز قابل انتساب به آیات قرآن نیست تا آنها را پیام‌های جدید قرآن به شمار آوریم. اگر دستاوردهای علمی جدید بشر از الفاظ و عبارات قرآن قابل استنباط بود، باید قبل از کشفیات علمی جدید دانسته می شد؛‌ نه این که بعد از کشفیات جدید و تطبیقات تکلف آمیز دستاوردهای علمی از سوی ما بر آیات قرآن دانسته شود.


۳. ۴. ۵. آیه «والقمر قدرناه منازل»

ناقد گرامی مرقوم داشته اند:

نويسنده محترم فرموده اند: "خامسا اين که قرص ماه از بدر کامل تا هلال نازک تغيير می کند بر حسب نگاه ظاهری است...." آری بر حسب نگاه ظاهری است؛ اما قرآن مگر فرموده است که اندازه ماه تغيير می کند تا شما بگوييد به نگاه ظاهری مردم اشاره کرده است؟

در پاسخ عرض می کنم که آری، قرآن با عبارت «حَتَّى عادَ كَالْعُرْجُونِ الْقَديم‏؛ تا چون شاخكِ خشكِ خوشه خرما برگردد.» از تغییر قرص ماه سخن می گوید. در این عبارت هرگز گفته نشده است که آن بخشی از ماه که مقابل خورشید قرار گرفته، تغییر می کند تا حقیقت تکوینی آن را به ما گفته باشد؛ بلکه گفته شده است که ماه به اندازه شاخک خشک خوشه خرما می شود و این جز آنچه که از ماه با چشم سر ما دیده می شود، نیست.

مرقوم داشته اند:

نويسنده همچنين فرموده است: "اين که در آسمان منازلی است که ماه در آن قرار می گيرد، به لحاظ نگاه ظاهری است...." که آن نيز محل تأمل است. قرآن نفرموده است در منازل يا آسمان‌ها ستارگان يا کهکشان‌ها نيستند. صحبت اين است که ماه در هر۳۰روز يا کمتر يک بار دور زمين می گردد و به محاذات همه نقاط کره و فلک قرار می گيرد و يک سير کامل در داخل فلک دارد. وقتی می بينيم يک دايره کامل طی می شود، می توان دايره را به ۱۲ قسمت تقسيم کرد. حال اگر مراد از منازل اين معنا باشد معنايي غير علمی است؟ تقسيم دايره محيط بر زمين نه تنها با علم جديد منافات ندارد، بلکه بشر قديم هم آن را تصور کرده بود.

در پاسخ عرض می کنم:

اولاً، آشکار است که ماه در فرایند از بدر کامل تا هلال نازک شدن و به تعبیر قرآن «عرجون قدیم» شدن، هرگز در جایی فرود نمی آید تا بر فرودگاه آن، منزل صدق کند. این نگاه ظاهری است که این تلقی را به وجود می آورد که ماه هر شب در منزلی فرود می آید و شب دیگر در منزل دیگر تا این که به سر منزل مقصود برسد.

پنهان نیست که در گذشته تصور بر این بوده است که این مجموعه ستارگانی که در آسمان هستند، چراغ‌های شهرهای آسمان هستند و فرشتگان ساکنان آن شهرها دانسته می شدند. این تصور از قیاس چراغ‌های شهرها بوده است که در شب‌ها از دور به چشم می خورد. بشر با قیاس این چراغ‌ها به ستارگان پنداشته بودند که در آسمان نیز شهرهایی بسان شهرهای زمین قرار دارد. این در حالی است که هرگز مجموعه‌های ستارگان مشهود در آسمان مربوط به هیچ شهری نیست و آن ستارگان که چراغ‌های یک شهر پنداشته شده است، میلیون‌ها و میلیاردها سال نوری از هم فاصله دارند و آن ستارگان هرگز در مسیر حرکت ماه نیستند و فاصله ماه تا آن ستارگان میلیون‌ها و میلیاردها سال نوری است. این تصور جز با نگاه ظاهری توجیه پذیر نیست و علمی دانستن نگاه قرآن به جهان خطای فاحشی است که در دوره معاصر پیدا شده است و باید به شدت از آن پرهیز کرد؛ چرا که حقانیت قرآن را نشانه گرفته و قرآن را آماجگاه تیرهای زهرآگین دشمنان دین قرار داده ست.

ثانیاً، طبق نگاه ظاهری و تلقی کهن، منازل ماه ۱۲تا نیست؛ بلکه ۲۸تاست. سورآبادی این منازل را چنین توصیف کرده است:

منازل ماه بيست و هشت منزل است: هقعه و هنعه و ذراع و نثره و طرفه و جبهه و زبره و صرفه و عوا و سماك و غفر و زبانا و اكليل و قلب و شوله و نعايم و بلده و سعد ذابح و سعد بلع و سعد سعود و سعد خبا و فرغ دلو مقدّم و فرغ دلو مؤخّر و بطن الحوت و شرطين و بطين و ثريا و دبران، چون ماه اين منازل را بگذارد در محاق افتد حَتَّى عادَ كَالْعُرْجُونِ الْقَدِيمِ: تا گردد چون بن خوشه خورما ديرينه. (تفسير سور آبادى، ج‏۳، ص۲۰۶۸ و نک: ترجمه تفسير طبرى، ج‏۶، ص۱۵۱۲)

ناقد محترم در زمینه تفسیر آیات تکوینی قرآن پیشنهاد دیگری دارد. او نوشته است:

با توجه به آنچه گفته شد راه سوم اين است که آيات قرآن را به همان معانی و مفاهيمی حمل کنيم که الفاظ بيان کرده اند و فهم‌های عصری را از مدلول کلام خارج کنيم. در غير اين صورت اولاً، کلام برای عصرهای جديد حاوی هيچ پيامی نخواهد بود و ثانياً در رابطه با آياتی که خدا را با اوصاف غير بشری و غير قابل فهم برای بشر آن روز معرفی می کند، دچار مشکل می شويم. قرآن بازگو کننده حقيقتی است که عاری از فهم‌های عصری و نسلی است. اگر فهم مردم به آن حقيقت برسد، رسيده است و الا بشر عاجز است و قدرت درک حقيقت را پيدا نکرده است. اما مفهوم، قابل درک است و بشر بايد صبر کند تا از دل اين مفهوم حقايق جديد را کشف کند و اگر روزی بطلان بعضی از کشفياتش معلوم شد، ساحت قرآن آسيب نمی بيند؛ زيرا ناظر به حقيقتی والا بود که ما در تطبيق آن اشتباه کرده ايم.

اولاً، چنان که عرض کردیم، معانی الفاظ قرآن عبارت از همان معناهایی است که نزد عرب حجاز در عصر پیامبر(ص) معهود و رایج بوده؛ زیرا قرآن به زبان آنان نازل شده است؛ از این رو باید بررسی کرد که آنها الفاظ را در میان خود به چه معناهایی استعمال می کردند. بر این اساس، هرگز معناهایی که ما در زمان خود از الفاظ قرآن می فهمیم، در صورتی که در عصر پیامبر(ص) معهود و مأنوس نبوده و به کار نمی رفته باشد، قابل انتساب به قرآن نخواهد بود. این که کسانی بخواهند الفاظ قرآن را آنچنان معنا کنند که امروز به ذهن می رسد، به واقع، الفاظ قرآن را از معانی خود خارج ساخته و معانی برساخته خود را بر قرآن تحمیل کرده اند. این نیز چیزی جز تفسیر به رأی دانسته نمی شود که حرام و ممنوع است.

ثانیاً، پیام هر کلامی عبارت از همان چیزی است که به هنگام ایراد کلام فهمیده می شود و چنان نیست که یک کلام بتواند هر زمان پیام جدیدی داشته باشد. کلام بسان انسان زنده نیست که در زمانی بتواند پیام جدیدی از دهانش خارج سازد. معنای هر کلامی مشخص است و آن را مواضعه و استعمال اهل زبان در زمان ایراد کلام روشن می سازد؛‌ نه دستاوردهای علمی که قرن‌ها بعد از ایراد کلام حاصل می شود. قرآن از سنخ طبیعت نیست که بشر با گذر زمان بتواند در آن به کشفیات جدیدی برسد. قرآن از سنخ کلام است و کلام هم مبتنی بر مواضعه و استعمال اهل زبان در زمان ایراد کلام است.

ثالثاً، اهل زبان معمولاً هرگاه که بخواهند معنای جدیدی را از رهگذر زبان القاء کنند، از مجاز استفاده می کنند؛ یعنی الفاظ رایج میان اهل زبان را همراه با قرائنی که از آن به «قرائن صارفه» تعبیر می شود، در معانی جدید به کار می برند. بر این اساس، خداوند پیام‌های جدیدی را که از طریق قرآن القاء کرده، به همین روش القاء کرده است. برای مثال اگر فرموده است که در بهشت شراب هست، اضافه کرده است که آن عقل را زایل نمی کند و سردرد نمی آورد:

يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدانٌ مُخَلَّدُونَ *‌ بِأَكْوابٍ وَ أَباريقَ وَ كَأْسٍ مِنْ مَعينٍ * لا يُصَدَّعُونَ عَنْها وَ لا يُنْزِفُونَ (واقعه، ۱۷-۱۹)؛ بر گِردشان پسرانى جاودان [به خدمت‏] مى ‏گردند، با جامها و آبريزها و پياله[ها] يى از باده ناب روان. [كه‏] نه از آن دردسر گيرند و نه بى‏خرد گردند.

بنابراین بدون قرینه و شاهد هرگز نمی توان مدعی شد که یک کلامی حاوی پیام جدیدی است.

رابعاً، چنان که کراراً عرض شد، وجهی ندارد، وقتی خداوند خطاب به عرب عصر پیامبر(ص) و به منظور هدایت آنان سخن می گوید، به گونه‌ای سخن بگوید که آن مردم مرادش را نفهمند. چنین ادعایی لوازم باطل متعددی دارد که پیش تر ذکر شد و لذا خود ادعا باطل و مردود است.

خامساً، چنان که عرض شد، ما اگر بخواهیم ساحت قرآن با کشفیات علمی آسیب نبیند، باید درباره قرآن ادعاهای خلاف واقع و گزاف، مطرح نکنیم و انتظارات بی‌جا نیافرینیم و نگوییم که قرآن موافق علم جدید سخن گفته و گزاف تر از آن این که نگوییم، قرآن اعجاز علمی دارد؛ یعنی چهارده قرن پیش از حقایقی پرده برداشته که بشر تازه کشف کرده است.


۳. ۵. نقد تعریف حق و باطل

در این قسمت مناقشه‌ای که ناقد محترم بر تعریف اینجانب از باطل داشته است، مطرح و نقد می شود.

ناقد محترم نوشته اند:

در انتها به اين نکته اشاره می کنم که نويسنده محترم فرموده اند: "باطل گزاره‌ای است که خلاف واقع چنان که ما درک می کنيم باشد؛ نه خلاف واقع آن چنان که هست".

طبق اين تفسير، حق و باطل کاملاً نسبی خواهد بود. اگر ۱۰۰ نفر واقعه‌ای را به صد نحو تفسير کنند، در حالی که واقعيت خارجی يک جور است و فقط يک تفسير ازآن‌ها با واقعيت خارجی منطبق است، آن يک تفسير هم مطابق فرمايش فوق، باطل است. پس اصلاً حق و باطل واقعی نداريم؛ بلکه حق و باطل مفاهيمی ساخته ذهن ما و بر اساس معيار فهم ما شکل مي‌ گيرد؛ نه بر اساس انطباق با خارج. در اين صورت حتی آنان که قران را باطل می دانند، باطل واقعی نخواهد بود! آيا واقعاً نويسنده محترم به چنين امری ملتزم است؟

من پاسخ را در دو قسمت نقد تعریف مشهور از باطل و اثبات صحت تعریف خود از آن می آورم. منتها قبل از آن، یادآور می شوم که لازمه هر تعریفی از باطل آن است که ما هیچ گزاره باطلی را نمی توانیم، به لحاظ علمی و عملی مورد استناد قرار دهیم. به عبارت دیگر، گزاره باطل، علماً و عملاً حجیت ندارد و نمی تواند مورد احتجاج و استناد واقع شود.


۳. ۵. ۱. نقد تعریف مشهور از حق و باطل

طبق تعریف مشهور، باطل عبارت از گزاره‌ای است که مطابق واقع آنچنان که هست، نباشد و در مقابل، حق عبارت از گزاره‌ای است که مطابق واقع آنچنان که هست، باشد.

ایراداتی که بر این تعریف وارد است، از این قرار است که:

اولاً، تعریف مشهور از حق و باطل، به لحاظ علمی و نظری، استدلال و احتجاج را مخدوش می سازد؛ زیرا ما بسا ابتدا تصور می کنیم، به کشف واقع آنچنان که هست، دست یافته ایم؛ اما بعد کاشف به عمل می آید که به خطا رفته ایم.

برای مثال، گاهی مجتهدان تمام ادله شرعی را برای استنباط یک حکم بررسی می کنند و بعد هریک حکمی متفاوت از دیگری دست پیدا می کند. تردیدی نیست که اگر بخواهد حق عبارت از گزاره‌ای مطابق واقع آنچنان که هست، باشد، یکی از آنها حق است و بقیه باطل اند. حال آیا در خصوص فتاوی اختلافی مجتهدان می توان گفت که یکی از آن فتاوی حق و قابل عمل است و فتاوی دیگر باطل و غیر قابل عمل است؟

در چنین موردی چه باید کرد؟ آیا باید به طور کلی از استنباط حکم و صدور فتوا دست کشید؟

ثانیاً، تعریف مشهور از حق و باطل، به لحاظ عملی نیز، کار را با دشواری رو به رو می کند؛ زیرا ما بسا ابتدا تصور می کنیم، به کشف واقع آنچنان که هست، دست یافته ایم و بر مبنای آن به انجام عملی مبادرت می ورزیم؛ اما بعد کاشف به عمل می آید، اشتباه کرده ایم.

برای مثال، یک قاضی تمام مدارک و شواهد یک جرم را بررسی می کند و بعد با استناد به آنها به مجرمیت کسی حکم می دهد؛ اما بعد از گذشت سال‌ها کاشف به عمل می آید که به خطا حکم کرده و آن کسی را که مجرم دانسته، مرتکب جرم نشده است.

در چنین موردی چه باید کرد؟ آیا باید از قضاوت خودداری کرد؟

ثالثاً، لازمه تعریف مشهور این است که هیچگاه به حقانیت یک گزاره اطمینانی حاصل نشود؛ چون بسا در آینده کاشف به عمل آید که آن گزاره مطابق واقع آنچنان که هست، نبوده است. وقتی این احتمال وجود داشته باشد که بسا یک گزاره که اکنون آن را مطابق واقع آنچنان که هست، می دانیم؛ اما در آینده کاشف به عمل آید که به خطاء رفته ایم، چگونه می توانیم، اطمینان داشته باشیم که به کشف واقع نایل آمده ایم؟

رابعاً، لازمه تعریف مشهور از باطل آن است که خداوند انسان‌ها را در مواردی که قادر به کشف واقع آنچنان که هست، نیست، تکلیف مالایطاق کرده باشد. تردیدی نیست که مجتهد و مقلدان او و یا قاضیان ناگزیر از عمل اند و حال اگر حق طبق تعریف مشهور عبارت از گزاره مطابق واقع آنچنان که هست، باشد، آیا این مستلزم این نیست که خداوند انسان‌ها را تکلیف مالایطاق کرده باشد؟


۳. ۵. ۲. صحت تعریف مختار از حق و باطل

طبق تعریف مختار، حق عبارت از گزاره مطابق واقع است،‌ آنچنان که ما درک می کنیم و باطل نیز عبارت است از گزاره خلاف واقع آنچنان که ما درک می کنیم.

این تعریف به دلایل مختلف صحیح است؛ زیرا:

اولاً، معرفت علمی یک معرفت شخصی نیست؛ بلکه معرفت جمعی است. بی‌تردید اگر یک نفر به معرفتی برسد که هیچ کس به آن معرفت نرسیده باشد یا نتواند برسد، باید در صحت آن تردید کرد، مگر این که ثابت شود، او طریق خاصی برای دریافت معرفت دارد که دیگران از آن بی‌بهره اند. در این صورت نمی توان به بطلان معرفت او حکم کرد؛ اما اگر طریق دستیابی او به معرفت، در اختیار همه افراد بشر است، دیگر حکم به صحت معرفت او بی‌وجه است.

برای مثال، شناخت صحت و سقم گزاره «ماست قرمز است» طریق خاصی ندارد و با همان چشم سری حاصل شده است که در اختیار همه افراد بشر است و لذا حکم به صحت چنین گزاره‌ای نمی توان کرد و یا نمی توان اظهار داشت که فهم صحت و سقم آن از عهده دیگران بیرون است.

ثانیاً، ما در مواردی هرگز دسترسی به واقعیت آنچنان که هست، نداریم و لذا واقعیت را نمی توانیم درک کنیم تا بتوانیم تشخیص بدهیم که آیا درک ما مطابق واقعیت هست یا نیست؟ برای مثال، ما وقتی یک شیئی را در دوردست مشاهده می کنیم، نمی دانیم که آن برای مثال، یک درخت است یا حیوان است یا انسان. بسا ممکن است، تخیل کنیم که درخت است و بعد کاشف به عمل می آید که آن حیوان بوده است.

ما واقعیات را از دریچه ابزار ادراکی خود اعم از مسلح و غیر مسلح درک می کنیم و درک ما از پدیده‌های جهان نیز محدود است. بسیاری از واقعیات جهان را تاکنون کشف نکرده ایم. حال چگونه می توانیم، حق را عبارت از گزاره مطابق واقع آن چنان که هست، تعریف کنیم؟ برای مثال، هرگز در گذشته، ثابت یا متحرک بودن خورشید آنچنان که هست، قابل درک نبود. حال چگونه مردمان گذشته می توانند حق را عبارت از گزاره‌ای مطابق واقع آنچنان که هست، تعریف کنند.

حاصل بحث این که به طور کلی، حق عبارت است از گزاره مطابق واقع آنچنان که بشر درک می کند. ما که نمی توانیم، معیار حق و باطل را چیزی قرار بدهیم که قابل درک ما نیست. این که ما اکنون بعد از رشد علم و تکنولوژی دریافته ایم که بعضی از گزاره‌های ما باطل بوده است، هرگز باعث نمی شود، به طور مطلق حق را عبارت از گزاره مطابق واقع آنچنان که هست، تعریف کنیم؛‌ چون در مواردی امکان کشف واقع برای ما فراهم نشده است و تشخیص حق و باطل بودن آن برای ما ممکن نیست.

وقتی حق را مطابق واقع آنچنان که هست، تعریف کنیم، در مواردی که واقع آنچنان که هست، درک نمی شود، چه باید کرد؟ و از کجا تشخیص بدهیم که ما واقع را آنچنان که هست، درک کرده ایم. بسا پیش خود می اندیشیم که واقع را آنچنان که هست، درک کرده ایم و بعد کاشف به عمل می آید که به خطا رفته بودیم.

چنین تعریفی از حق مرا یاد این لطیفه می اندازد که گفته اند، از ملانصرالدین پرسیدند، مرکز عالم کجاست؟ پاسخ داد:‌ آنجا که میخ الاغم را بر زمین کوفته ام. پرسیدند: از کجا این را می گویی؟ پاسخ داد: اگر فکر می کنید، دروغ می گویم، بپیمایید.

ثالثاً، تمام آگاهی‌های ما از جهان نسبی است. هر آنچه که ما از جهان درک می کنیم، از دریچه درک ماست. برای مثال ما با چشم غیر مسلح تنها هفت رنگ را می بینیم و مادون قرمز و ماوراء بنفش را نمی بینیم. نیز ما با گوش طول موج‌های مشخصی را می توانیم درک کنیم، درک بالاتر از آن در تحمل ما نیست و درک پایین تر از آن نیز برای ما میسور نیست.

ما معمولاً، هر آنچه را که درک می کنیم، پایه حدس و تخیل خود قرار می دهیم، برای آنچه که آن را درک نمی کنیم و‌ای بسا آنچه را که حدس می زنیم یا تخیل می کنیم، خلاف واقع باشد.

اما در عین حال، هرگز چنین نیست که معیاری برای تشخیص حق از باطل نداشته باشیم و هر کسی بتواند بگوید که سخن من حق است.


۳. ۵. ۳. پاسخ به یک اشکال

ممکن است، گفته شود، خداوند که به شناخت واقع آنچنان که هست، دسترسی دارد؛ چرا گفته شود، در قرآن با نگاه ظاهری به جهان نگریسته شده که‌ای بسا خلاف واقع آنچنان که هست، باشد؟

پاسخ این است که درست است که خداوند به واقع آنچنان که هست، دسترسی دارد؛ اما لزومی ندارد، آن را آنچنان که هست، به مخاطبانش خبر دهد؛ زیرا:

اولاً، خداوند قصد القای مقصود دارد و لذا باید کلامش فصیح و بلیغ باشد تا القای مقصودش ممکن شود. هر گوینده‌ای هم که می خواهد فصیح و بلیغ سخن بگوید، باید سطح فهم مخاطبانش را رعایت می کند و اگر درک واقعیت برای آنان آنچنان که هست، امکان ندارد، هرگز آن را برای مخاطبانش بیان نمی کند.

ثانیاً، خداوند حکیم است و یک شخص حکیم هرگز فعل عبث انجام نمی دهد. اگر خداوند سخنی بگوید که مخاطبانش نفهمند، فعل عبث مرتکب شده است.

ثالثاً، غرض خدای حکیم از ارسال رسل و انزال کتب هدایت معنوی و اخلاقی است؛ نه تعلیم علوم و تکنولوژی؛ لذا وجهی ندارد که خداوند در قرآن از واقعیاتی سخن بگوید که هیچ نقشی در هدایت او ندارد.

حاصل آن که در فاعلیت فاعل نقصی نیست. نقص در قابلیت قابل است. علم خدا مطلق و مطابق واقع است؛ اما مخاطبان خدا قادر به درک واقعیات از دریچه درک و فهم خودشان هستند و در مواردی نمی توانند واقعیات را آنچنان که هست، درک کنند. ناگزیر خداوند واقعیات را به انسان‌ها از دریچه درک و فهمشان به آنان القاء می کند.

رابعاً، در مواردی مثل احتجاج(جدل) و تشبیه هیچ ایرادی ندارد که گزاره‌های باطل را که البته نزد مخاطبان حق است، مورد استناد و استفاده قرار داد.


۳. ۵. ۴. قدرت تفسیر دو نظریه

نظریه مشهور که طبق آن، قرآن موافق علم سخن گفته و هیچ گزاره خلاف علم در قرآن نیست، از عهده تفسیر اقناع آور آیات خلاف علم هرگز بر نمی آید.

در قرآن موارد فراوانی خلاف علم که مبتنی بر تخیل مخاطبان بوده، بازتاب یافته است. برای مثال، در گذشته تصور می کردند، فرشتگان در آسمان زندگی می کنند و ستارگان چراغ‌های برج‌های شهرهای فرشتگان است و این شهاب هایی که سقوط می کند، همان ستارگان آسمان است که فرشتگان برای راندن شیاطین به سویشان می افکنند؛ اما اکنون کشف شده است که چنین نیست.

نیز در گذشته تصور می کردند، شهاب‌ها از مس(نحاس) اند؛ اما اکنون کشف کرده اند که هرگز در سنگ‌های آسمانی که به زمین سقوط می کند، مس وجود ندارد.

نیز در گذشته تصور می کردند که ابتدا زمین خلق شده و بعد آسمان یا تصور می کردند که زمین در چهار روز خلق شده، اما آسمان در دو روز و نظایر آنها؛ اما اکنون چنین تصوراتی باطل دانسته شده است.

نیز در گذشته می اندیشیدند که هفت آسمان وجود دارد و آسمان اول همان آسمان ماه است و ستارگان در آسمان اول قرار دارد؛ چرا که با چشم سر در کنار ماه مشاهده می شدند.

در قرآن همین تصورات بازتاب یافته است. حال بفرمایید، کدام نظریه می تواند از حقانیت قرآن دفاع کند؟ نظریه مشهور یا نظریه مختار؟

نظریه مشهور این است که در قرآن نه تنها مطابق علم سخن گفته شده، بلکه در قرآن اعجاز علمی وجود دارد. طرفداران این نظریه تا جایی که بتوانند بر واقعی بودن بیانات قرآنی اصرار بورزند، می گویند: آنچه که علم کشف کرده و مخالف قرآن است، در حد فرضیه و ظن است و قطعی و یقینی نیست؛ لذا باید منتظر بود تا در آینده بطلان نظریات علمی ثابت شود و مشخص گردد که سخنان قرآن مطابق واقع است و آنگاه که می یابند، دیگر کسی به مطابق واقع بودن بیانات قرآن باور ندارد، اظهار می دارند، مردم طی چهارده قرن، قرآن را اشتباه فهمیدند و قرآن همان کشفیات جدید علمی را بیان می کند و لذا باید آیات قرآن را موافق کشفیات علمی تأویل کرد.

در مقابل این نظریه، نظریه اینجانب است که قرآن کتاب علمی نیست و به زبان علمی سخن نگفته است و در صدد اصلاح باورهای غلط علمی مردمان زمان خودش بر نیامده است. قرآن کتاب تذکر و موعظه و هدایت معنوی و اخلاقی است و لذا از فرهنگ و ادبیات مردمان زمان خودش برای پیشبرد مقاصد اخلاقی و هدایتی خود بهره برداری کرده است.

در ضمن باید توجه داشت که این تصوراتی که در قرآن بازتاب یافته است، هرگز برای اولین بار در قرآن مطرح نشده تا بتوان ادعا کرد که خداوند در مقام بیان آنها بوده است. این تصورات قبل از بعثت، در فرهنگ عربی و پیش از آن در فرهنگ سامی و فرهنگ بابلی وجود داشته است و قرآن در مقام تأیید این تصورات نیست؛ بلکه با این تصورات در اموری که ربطی به اخلاق و معنویت آنان نداشته، مماشات کرده و حتی از آنها برای بیان مقاصد اخلاقی و معنوی بهره برداری نموده است.

نیز باید عنایت داشت که آیات مخالف علم، یکی دوتا نیست که بتوان با توجیه کردن آنها و حمل آیات بر معانی موافق علم از عهده حل مشکل آنها برآمد. شمار این آیات به ده‌ها و بلکه صدها آیه می رسد. بنابراین، چاره آن است که قرآن را همان طور که خود معرفی می کند، معرفی کنیم. قرآن کتاب تذکر و موعظه و هدایت معنوی و اخلاقی است؛ نه کتاب فیزیک و شیمی و زیست شناسی و نجوم و دیگر دانش‌های بشری که بعد از نزول قرآن پدید آمدند.

در یک کتاب اخلاقی و موعظه‌ای نیز هیچ اشکالی ندارد که برای پیشبرد مقاصد از تصورات غیر علمی و باطل مخاطبان که البته نزد مخاطبان مطابق واقع می نماید، بهره برداری کرد.


۴. عام بودن مخاطبان قرآن

یکی از همکاران از گروه فیزیک نوشته اند:

حقیر بعضی از آیات قرآن را می آورم تا قضاوت را آسان تر کند و انحراف مطلب فوق کاملا روشن شود:

هَذَا بَلاَغٌ لِّلنَّاسِ وَلِيُنذَرُواْ بِهِ وَلِيَعْلَمُواْ أَنَّمَا هُوَ إِلَهٌ وَاحِدٌ وَلِيَذَّكَّرَ أُوْلُواْ الأَلْبَابِ ﴿ابراهیم، ۵۲﴾؛ اين [قرآن] ابلاغى براى مردم است [تا به وسيله آن هدايت‏شوند] و بدان بيم يابند و بدانند كه او معبودى يگانه است و تا صاحبان خرد پند گيرند.

وَلَقَدْ صَرَّفْنَا فِي هَذَا الْقُرْآنِ لِلنَّاسِ مِن كُلِّ مَثَلٍ وَكَانَ الْإِنسَانُ أَكْثَرَ شَيْءٍ جَدَلًا ﴿کهف، ۵۴﴾؛ به راستى در اين قرآن براى مردم از هر گونه مثلى آورديم و[لى] انسان بيش از هر چيز سر جدال دارد.

دو نمونه فوق نشان می دهد که مخاطب قرآن همه انسانها است و مقید به زمان و مکان نیز نفرمود و به صاحبان خرد نیز قید زمانی یا مکانی نزده است.

پاسخ این است که:

اولاً، چنان که در جای خود گفته ام،‌ مخاطبان قرآن خاص است؛ اما هدایت قرآن عام است. مخاطبان قرآن، عبارت از عرب حجاز عصر پیامبر(ص) بودند و در عین حال هدایت قرآن عام است و تمام مردم در هر عصر و مصر که به قرآن مراجعه کنند، می توانند از آن،‌ هدایت بگیرند. البته این هم سخنی نیست که من برای اولین بار گفته باشم. کسانی مانند میرازی قمی هم بر همین نظر بوده است. ایشان می گفتند که قرآن خطاب به مشافهین یعنی حاضران در وقت نزول نازل شده است. از جمله در جایی فرمودند:

سخن حق آن است که عمل کردن به قرآن رواست. در صدر اسلام که مشافهان مورد مخاطبان بودند، ضرورت حکم می کند که خداوند پیامبرش را فرستاد و کتاب را بر او به زبان قومش نازل کرد؛ در حالی که مشتمل بر اوامر و نواهی و دلایل شناخت او و قصه هایی از گذشته و وعد و وعید و اخبار از آینده بود و آن جز این نبود که قومش آن را بفهمند و با آن عبرت بگیرند. آنان هم بدون بیان پیامبر(ص) مراد قطعی خدا را فهمیدند و قرآن از باب لغز و معما نسبت به آنان قرار داده نشد. علاوه بر این که لغز و معما نیز از اموری است که برای باهوشان و تأمل کنندگان از اهل زبان و کاربرد آشکار است؛ بلکه اصل دین و اثبات آن مبتنی بر آن است؛ زیرا نبوت جز با معجزه ثابت نمی شود و شکی نیست که از آشکارترین و برترین و استوارترین معجزات پیامبر ما قرآن است و حقیقت آن است که یکی از برترین و نیرومندترین وجوه اعجاز قرآن بلاغت است، نه خصوص مخالفت اسلوب قرآن با سایر کلام‌ها و پنهان نیست که بلاغت عبارت است از موافقت کلام فصیح با مقتضای مقام است و آن جز با شناخت معانی دانسته نمی شود و این سخن که عرب در فهم معانی بر بیان پیامبر متوقف بود، بدون این که خود آن را بفهمد و بلاغت را بداند، از سخنان یاوه است. (قوانين الأصول - الميرزا القمي - ص ۳۹۳ - ۳۹۴)

ثانیاً، این دو آیه‌ای که آورده شد، هرگز دلالت ندارد که مخاطبان قرآن عام است. هیچ دلیلی وجود ندارد که مراد از «الناس» در آیات مذکور و حتی دیگر آیات قرآن تمام مردم در هر عصر و مصر اند؛ بلکه به عکس قرائنی وجود دارد که نشان می دهد، مراد همان عرب حجاز عصر پیامبر(ص) است. آیه نخست در سوره ابراهیم است که در مکه نازل شده و در خود آیه قرینه‌ای هست که نشان می دهد، آیه ناظر به مشرکان مکه است؛ نه همه مردم در هر عصر و مصر. عبارت «وَ لِيَعْلَمُوا أَنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ» در آیه نشان می دهد که «الناس»(مردم) در آیه به کسانی منصرف است که به خدای واحد باور نداشتند و برای خدا شریک قائل بودند.

به علاوه، مراد از «الناس» (مردم) بستگی دارد، به این که در چه زمانی و چه مکانی و در میان چه جمعیتی اظهار بشود. به طور طبیعی وقتی قبل از هجرت و در میان مردم مکه «الناس»(مردم) گفته شود، مراد مردم مکه در آن زمان است؛ چنان که وقتی مقام معظم رهبری بعد از انتخابات ۹۲ مثلاً فرمودند: «من از مردم تشکر می کنم که در انتخابات شرکت کردند»، مرادشان مردم ایران بوده است؛ نه مردم روسیه و ترکیه و چین و دیگر کشورها و نیز مرادشان از مردم زمان ایراد سخنشان بود؛ نه مردم ایران در سال‌های قبل یا سال‌های آینده؛ همان مردمی که در انتخابات ۹۲ شرکت کردند.

سوره کهف نیز از سوره‌های مکی است و سیاق آن نشان می دهد که باز مراد از «الناس»(مردم) در آن، مشرکان مکه بودند؛ زیرا در آیه بعد از آن آمده است:

وَ ما مَنَعَ النَّاسَ أَنْ يُؤْمِنُوا إِذْ جاءَهُمُ الْهُدى‏ وَ يَسْتَغْفِرُوا رَبَّهُمْ إِلاَّ أَنْ تَأْتِيَهُمْ سُنَّةُ الْأَوَّلينَ أَوْ يَأْتِيَهُمُ الْعَذابُ قُبُلاً (کهف،‌ ۵۵)؛ و چيزى مانع مردم نشد از اينكه وقتى هدايت به سويشان آمد، ايمان بياورند، و از پروردگارشان آمرزش بخواهند، جز اينكه [مستحق شوند] تا سنت [خدا در مورد عذاب‏] پيشينيان، در باره آنان [نيز] به كار رود، يا عذاب رويارويشان بيايد.

عبارت «وَ ما مَنَعَ النَّاسَ أَنْ يُؤْمِنُوا إِذْ جاءَهُمُ الْهُدى‏» در این آیه نشان می دهد، مراد از «الناس»(مردم) کسانی بودند که ایمان به پیامبر اسلام(ص) نیاورده بودند و عبارت «إِذْ جاءَهُمُ الْهُدى‏» نشان می دهد که آن زمانی بوده است که پیامبر اسلام(ص) مبعوث به رسالت شده و «هدی» یعنی قرآن برایشان آمده بود.


 نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.


ارسال به :


نظرات
حمید بهشتی : ۲۷ آبان ۱۳۹۳, ساعت ۸:۰۹ قبل از ظهر
حاشیه ای بر «بطلان خلاف علم در قران» در جرس مورخ 25 آبانماه 1393 از جعفر نکونام
آیا قرآن کتاب نجوم است که در باره ماه و خورشید بحث میکنید تا ثابت کنید قرآن علمی است یا غیرعلمی؟
هنگامیکه بحث علم پیش می آید نگاه می کنیم به تقسیم بندی علوم، به علوم معنوی یا انسانی و علوم طبیعی. لذا اینجا یک اشتباه در هدف گیری و خلط مبحث در بین است.
مسلم است که قرآن در باره ماه و خورشید نیز صحبت کرده است. اما هدف قرآن چه بوده؟ آیا هدف مطرح نمودن یک بحث نجومی و به لحاظ علوم طبیعی بوده که جهت حرکت ماه و خورشید چگونه است؟ - قران کتاب هدایت است برای انسان بطور عام و مردم شبه جزیره عرب و مکه و مدینه در 14 قرن پیش. اگر در باره خورشید و ماه نیز صحبت کرده برای توجیه و توضیح خدایی خداوند برای آنها بوده است.
اشکال از اینجا سرچشمه گرفته است که عده ای فکر می کنند علم یعنی علم اسلام و قرآن هم اساس آن است و نهایتاً حاضراند بپذیریند که علوم دیگر را نیز در دانشگاهها تدریس و تحصیل نمایند. اما علم واقعی به نظر آنها علم اسلامی حوزوی و قرآنی است.
دستکم در روزگاری که اسید بر صورت زنها می پاشند و دعوای هسته ای آمریکا و ایران موجب فقر شدید مردم ایران گشته است، به همین دو دلیل هم که شده می باید این آقایان چشم های خویش رابگشایند و ببینند که در دنیا مسائل دیگری وجود دارد که نپرداختن به آنها، ادامه استبداد اسلامی را در ایران و حاکمیت زورگویانه قدرت های بزرگ را در جهان تداوم می دهد. حال بروند بدنبال اینکه خدا را در میان ذرات هسته ای بجویند یا علم نجوم را در قرآن.
اما در بحث علمی بودن قران یک موضوع دیگر نیز قابل توجه است. آیا مگر آقایان قبول ندارند که خدا خالق هستی است؟ مگر هستی فقط از قرآن و اسلام تشکیل شده؟ یا اینکه قبول دارند مخلوقات و طبیعت نیز جزء هستی است؟ مگر تعریف خدا این نیست که خالق هستی است؟ پس چرا برای فهم خدا و قرآن به شناخت هستی یعنی به شناخت حرکت خورشید و ماه و سایر پدیده های هستی توجه نمی کنند و حاضر نیستند بپذیرند که این ها اصل علوم است یا دستکم آن بخشی از علوم که ثابت کردن و علمی بودن آن ها قابل اطمینان است؟
حال اگر مشکل آنها فهم برداشت حقایق قرآنی در باره حرکت ماه و خورشید است باید بروند سراغ علوم طبیعی و نجوم امروزی نه اینکه تصور کنند حرکت ماه و خورشید را در قرآن می توان فهمید.
کامران : ۲۷ آبان ۱۳۹۳, ساعت ۱۱:۳۴ قبل از ظهر
مقاله بسیار مفیدی بود اما کاش جناب نکونام به یک سوال مهم دیگر هم پاسخ می دادند. فرموده اند خداوند عالم مطلق است و علمش محدود به دانش زمان پیامبر نیست و فقط از جهت رعایت سطح دانش و فهم مردم عصر پیامبر, دنیا را همانگونه توصیف کرده است که آنان می دیدند و می پنداشتند. اما لازم است به این سوال مهم هم پاسخ داده شود: سطح دانش و آگاهی شخص پیامبر در آن عصر چه میزان بوده است؟ آیا معتقد هستند که پیامبر هم علم مطلق داشته اند و آگاه بوده اند که توصیفات خورشید و ماه و غیره در قرآن صرفاْ ظاهری و مطابق درک مردم عصر ایشان است یا اینکه خود پیامبر هم سطح دانش و آگاهیشان در همان حد مردم عصر خود بوده است؟
بينا دانايي : ۲۷ آبان ۱۳۹۳, ساعت ۱۱:۵۷ قبل از ظهر
زيبا بود عزيز
چندي پيش مطلب زير در همين سايت منتشر شد :

چرايي وجود آيات علمي و تاريخي در دعوت توحيدي پيامبر
مجید : ۲۹ آبان ۱۳۹۳, ساعت ۱۰:۰۱ بعد از ظهر
با سلام و عرض تشکر از بابت این مقاله درخور و بلندبالا، سوالی به ذهنم رسید که عرض می کنم:
آیا نظریه مختار ایشان شامل "داستان آفرینش" هم می شود ؟
به دیگر سخن آنکه آیا ماجرای نقل شده در قرآن(و تورات) در مورد آفرینش انسان ، ابتدا از آدم و حوا و سپس بقیه انسانها از نسل این دو نیز باید نمادین تلقی گردد؟ در این صورت تکلیف حبوط انسان از بهشت و پیامبر بودن حضرت آدم و ماجرای هابیل و قابیل و ..... چه خواهد شد ؟!
همچنان که مشاهده می گردد اشکالات مسلسلی بروز می نماید که صد البته نیاز به پاسخ یا شاید حتی بازنگری در نظریه مختار ایشان را ایجاب نماید......
با سپاس.
پارادوکس : ۰۴ آذر ۱۳۹۳, ساعت ۱۱:۵۰ قبل از ظهر
فرض کنیم دانشمندی در کلاس درس تاریخ خود چنین جمله ای را به کار ببرد:
"من در سیری که در اروپای قرن ١٨ ام داشتم به این نتیجه رسیدم که پادشاهان فرانسه نه تنها انسانهای دیکتاتور و فاسدی نبودند بلکه بسیار عادل و آزاداندیش بودند. این مطلب را من در کتاب .... که در قرن ١٨ نوشته شده دیده ام و در کتابهای کتابخانه تاریخی ... هم قابل رویت است"!

صرف نظر از صحت این جملات، سوال من این است که برداشت افراد (شما و دیگران) از این جمله و قرائن موجود در آن چیست؟
آیا کسی هست که خلاف این برداشت را داشته باشد که "من درباره موضوع اروپای قرن ١٨ مطالعات مفصلی داشته ام و درخلال این مطالعات به این نتیجه رسیده ام که ...". ارجاع به کتاب .... و کتابهای کتابخانه تاریخی ... هم قراین (که بالاتر از قرینه سند آشکار) این مطلب است. آیا غیر از این است؟

حالا سوال من این است: چه چیزی مانع از این می شود که شما و دیگران حرف مرا اینگونه درک کنید:
"من در سفری که در زمان داشته ام به اروپای قرن ١٨ رفته ام و این مسایل را خودم دیده ام و مطالعه من میدانی بوده است"؟ ("کتابها هم یا در همان سفر یا بعدا در کتابخانه مورد مطالعه قرار گرفته باشد"). آیا غیر از این است که عدم امکان علمی سفر در زمان "مانع حرکت ذهن در این مسیر می شود و "دقیقا هیچ" قرینه ای برای اینکه این برداشت نفی شود در جمله موجود نیست؟" و ذهن ناخودآگاه در مسیری حرکت می کند و قراین را در مسیری می چیند که می تواند به درستی آن باور داشته باشد؟ درحالیکه "کاملا این امکان قابل برداشت و قابل لحاظ کردن می باشد بی آنکه حتی نیاز به تاویل و توجیه باشد ولی "هیچ کسی" حتی احتمال آن را هم نمی دهد"

آیا روشن است که این مثال به کجای بحث شما برمیگردد؟

این مطلب کاملا به "لایه لایه" بودن بیان قران بر می گردد. والسلام
ارسال نظر
مشخصات فردی من را به خاطر داشته باش

*نظرات حاوی کلمات و عبارات رکیک و غیر اخلاقی و همچنین توهین و افترا منتشر نخواهد شد .
**از نوشتن نظر خود به صورت فینگلیش خودداری نمایید.
***از اینجا فینگلیش را به فارسی تبدیل کنید.