سه‌شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۶ -
- 22 Aug 2017
29 ذو القعدة 1438 آخرین به روز رسانی : ساعت ۱۸:۱۷ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
جنبش سبز در زبان شناسی
شهروند ایرانی با ظهور یک جنبش مدرن و نوپدید، به یک باره با چالش و گسستی نامنتظر در «حوزه گفتار و عمل اجتماعی» روبرو شده است 


مقدمه
: طی پنج سال گذشته، جنبش سبز از منظرهای گونه گون تفسیر شده است. برخی از پژوهشگران آن را به عنوان پدیده‌ای مشخص در شبکه ی وسیعی از جبرها، اختیارها و ممنوعیت هایی که زبان، تاریخ، سیاست و شریعت ایجاد کرده اند توضیح داده اند؛ برخی دیگر آن را جنبشی انتخاباتی یا فرایندی اجتماعی در پهنه ی «مناسبات قدرت و سیاست ایران» دیده اند که همچون سلف خود، از محدوده «گفتمان»، فراتر می رود و به ناگزیر در مناسبات طبقاتی، عینی و نیز در روابط متقابل (هم افقی میان خود، و هم عمودی با نظام حاکم)، قرار می گیرد؛ روانکاوان اجتماعی نیز آن را واکنش لایه‌های ژرفِ روان جمعی ایرانیان به ناراستی ها، تبعیض ها، ناامیدی از آینده، و سرکوب آرزوها دانسته اند در عین حال که فرآیند محتوم دگرگونی «انتظارات نسلی»(فاصله گرفتن نسل سوم از آرمانشهرهای ایدئولوژیک و بلندپروازی‌های نسل اول انقلاب) را هم فراموش نکرده اند... همه ی این تفسیرها و فرضیه‌ها برای فهم ابعاد و لایه‌های گوناگون این جنبش، می تواند طرح شود و تا کنون نیز بسیاری از صاحبان اندیشه به این مسایل تعیین کننده ـ که نوع سازماندهی، نقش رهبری، استراتژی و تاکتیک‌ها را نیز شامل می شود ـ پرداخته اند. اما مقاله حاضر سعی دارد به پاره‌ای کوچک و فرعی تر از این واقعه بپردازد و تأثیر گفتمان‌های سیاسی برآمده از بن مایه‌های «زبان فارسی» را بر این جنبش مطالبه محور، جستجو کند؛ چرا که پیش فرض نگارنده مقاله این است که میان عمل مسالمت جوی کارگزاران جنبش سبز با زبان آرمانشهری شان، «گسست» و دوگانگی وجود دارد. این گسست احتمالا بر سرنوشت آتی این جنبش، و در بلندمدت بر عموم جنبش‌های جامعه مدنی کشور، تأثیرگذار خواهد بود. یکی از تبعات بلافصل این گسست، ایجاد «تصوری کلامی» از چشم اندازهای بلندپروازانه و اغراق آمیز برای جنبش‌های مدنی سرزمین ما است. اگر این فرضیه، به واقعیت نزدیک باشد آنگاه این پرسش پیش می آید که ترسیم افق فراواقعی برای جنبش‌های مدنی آیا انتظارهای حداکثری را به طور تصاعدی افزایش نمی دهد تا جایی که سرآخر، سیاه چاله ی نومیدی در روح و روان حساس کنشگران مدنی بوجود آید؟ این مقاله مختصر، در جستجوی پاسخ به همین پرسش کلیدی، سامان گرفته است. نگارنده مقاله بر این گمان است که عامل شتاب دهنده ی این گسست، در وجه غالب، زورمندی کهن بنیادهای «حافظه جمعی و تاریخی» ما ایرانیان، و نیز عملکرد فعال بُن مایه‌های «زبان فارسی» است.

 
دوگانه ی «پذیرش و پرهیز» در زبان فارسی

 از اواخر قرن هفتم تا آستانه انقلاب مشروطیت ـ هفتصد سال ـ نظام سخن و گفتمان‌های کلان در ایران، برای تولید معنا و تبدیل شدن به «گفتمانی برتر»، به تدریج ساختن کدواژه ها، رمزها و جمله هایی در فراسوی واقعیت را آغاز کردند. این نگاه رو به بالا ـ به عوالم شهود و اشراق ـ که در فضای سیاسی‌اجتماعی بعد از حمله مغولان، پشتیبانی می شد طبعاَ ساختار ویژه‌ای (ساختار دوقطبی) را با خود حمل می کرد که به یاری درونمایه ی تهاجمی اش، می توانست بسیاری از گفتمان هایی را که در بافت تو در توی این زبان شاعرانه، ساخته می شد به راحتی مدیریت کند. این رویکرد گفتمانی/معرفتی، عمدتاَ از اواخر دوره سلجوقیان به بعد، در ساختارهای فرهنگ و زبان سرزمینی مان (زبان فارسی)، جایگاه هژمونیک کسب کرد در نتیجه، اغلبِ گفتمان‌های کلان در سده‌های اخیر با توجه به «خاستگاه اشراقی و اسطوره‌ای شان»، ناگزیر شدند انسجام معنایی و هویت خود را غالباَ بر محور دو قطبِ مثبت و منفی: «قطب مثبت: ما ایرانیان مسلمان / قطب منفی: آن کافران بیگانه» سامان دهند. این معادله دوبُنی (تقابل دوتاییِ) که طی چند هزاره در گستره ی اسطوره‌های ایرانی بازآفرینی می شد در واقع یکی از عوامل و دستمایه هایی بوده است که در طول سده‌های متمادی بویژه طی هفت سده ی اخیر، به رهبران ما امکان داده تا «حقانیت» نظام قدرت خود را به مخاطب (سوژه) اثبات نمایند. زیرا می دانیم که یکی از جنبه‌های رازآلودِ تداوم تاریخی گفتمان‌های بلندپروازانه و آخرالزمانی، تبلیغ و ترویج مداوم اسطوره ی «خیر مطلق» (سیاوش) در مقابل «شر مطلق» (افراسیاب) بوده است. طبعاَ یکی از نتایج غیرمستقیم و قصدناشده ی تداوم «شکل‌های مختلفِ» این اسطوره پردازی، سرکوب بی‌رحمانه ی رقبا، تفاوت‌ها و دگراندیشی‌ها بوده است. به اعتبار نفوذ این گفتمان دوقطبی، رهبران ما خیلی آسان تر بر مخاطب‌شان اثر می گذاشته اند و ذهن او را با ارزش‌های دوبُنی پردازش می کرده اند. از معبر این پردازش موفقیت آمیز است که آنها به چیرگی و تحکیم «رژیم حقیقت» مورد نظرشان بر کیان جامعه، یاری می رسانده اند. در واقع هر نظام قدرتی به گفته ی بوردیو، تلاش می کند که عرصه «زبان» را به کنترل در آورد و از این طریق، گردش معنا در پهنه جامعه را مدیریت کند. به این اعتبار، یکی از رموز کسب حق اهلیت و مشروعیت برای حکومت ها، استفاده از ـ و اتکا به ـ نظامی زبان شناختی است.

 
اما از سوی دیگر، قطبی شدن ذهن و زبان مخاطب ایرانی، به نوبه خود، نه تنها شکاف عمیق تاریخی میان «ملت / دولت» را به موضوعی طبیعی و عادت شده، تبدیل کرده بلکه به تصلّب ساختارهای قطبی شده ی زبان فارسی و گفتمان‌های سیاسی برآمده از آن نیز کمک شایانی کرده است. برخی پژوهشگران نیز معتقدند که بخش قابل ملاحظه‌ای از تاریخ حیات و تکاپوی «زبان فارسی» در حوزه نوشتاری و شنیداری (ذخیره شده در حافظه جمعی ایرانیان)، تا پیش از انقلاب مشروطه ـ به شکل سنتی تر ـ و حتا بعد از مشروطه (در فرم‌های غیرسنتی)، غالباَ زبانی «قطبی»، غایت گرا و دشمن ساز بوده است. اگر چنین باوری واقعیت داشته باشد پس احتمالا فهم این موضوع نیز سهل تر خواهد شد که چرا این مسیر انهدامی و تقابلی، در سال‌های دهه ۱۳۶۰شمسی به اوج خود می رسد... انگار هرچه از دوران میانه به دوران معاصر (مدرن) نزدیک تر شده ایم بن مایه‌های انهدامی و تهاجمی گفتمان‌های هژمونیک، وسعت و شتاب بیشتری پیدا کرده اند.[۱]

 
احتمالا با همین پیشینه بوده است که شهروند ایرانی با ظهور جنبش مدرن و نوپدید موسوم به جنبش سبز، به یک باره با چالش و گسستی نامنتظر در «حوزه گفتار و عمل اجتماعی» روبرو شده است. یعنی: زبان و گفتارهایی تاریخی مملو از کدواژه‌های آخرالزمانی، اسطوره مزاج و «تفاوت هراسی»، در مقابل عمل اجتماعی نوپدیدی آمیخته به ارزش‌های همبستگی و پذیرش تفاوت ها.[۲] به همین قیاس شاید بتوان عامل این گسست را با احتیاط و تسامح، در این صورت بندی هم عرضه کرد که: ایرانیان به محض برآمدن این جنبش مدرنِ غیرانقلابی، بویژه هنگامی که این جنبش نورسیده در تنگنای حذف قرار گرفت ناگهان خود را به طور عاجل، محتاج نظام واژگان نو و متناسب با سرشت خشونت پرهیز این جنبش یافتند و در نتیجه، به جستجو پرداختند تا شاید از این رهگذر بتوانند در شرایط پُرفشار سیاسی، از چرخش زبان خشونت پرهیز به سمت زبان رسمی و مرسوم (خشونت گرا و دوقطبی)، جلوگیری به عمل آورند. اما به دلایلی، این کندوکاو مسئولانه، ناکام ماند.

 
برخی دلایل ناکامی

 از میان انبوه دلیل هایی که در ناکام ماندن این جستجوی حیاتی، می توانسته دخیل و مؤثر باشد، یکی هم، محدودیت آگاهی از مقاومت و ظرفیت‌های تغییر زبان فارسی و گفتمان‌های برآمده از آن است زیرا اگر قواعد گرامری عمیق ناظر بر ساختار زبان فارسی را بررسی کنیم احتمالا متوجه می شویم که تغییر قوانین، کُدها و ژرف ساخت‌های رمزآلود زبان سرزمینی مان، طبعاَ در یک بازه زمانی کوتاه (حتا بیست ساله)، هرگز امکانپذیر نیست زیرا این الگوها و قواعد کهنسال از «ناخودآگاهِ جمعی و تاریخی» خود ما ایرانیان ریشه می گیرد و بالعکس! به خصوص اگر به این نکته هم توجه کنیم که از اواخر قرن هفتم تا دوران معاصر (حدود هفتصدسال) بافت اساطیری، عاطفی و شهودی «زبان فارسی» معمولا تصویرهای کدگذاری شده ی جهان اسطوره‌ها را در اذهان ما بازآفرینی کرده است. یعنی بازآفرینی گفتمان هایی که همچنان ریشه‌های استوار در جهان سنت دارد و ضامن پایایی و پویش دستگاه اسطوره سازی ما ایرانیان است؛ گفتمان هایی که به گوهر، شهودی و فراتاریخی اند و سرشارند از رازپردازی‌ها و خیال واره‌های جذاب و جازم در کارزار مقدس «محو کامل دنیای ظالم». این ارزش‌ها و گفتمان‌ها از منظر نشانه شناسی آرزوهای اینجهانی طبعاَ با زندگی روزمره مان فاصله معناداری دارد: زندگی و واقعیتی که رو به سوی عینی گرایی، تجدد، عصر اطلاعات، تکثر و رفاه هرچه بیشتر دارد؛ و زبان و ذهنیتی که در ژرفا و بن مایه‌های خود، در فراسوی واقعیت سیر می کند. این معادله طبعاَ می تواند از زمره ی مهم‌ترین دلیل‌های بوجود آمدن گسست بین «جهان ذهنی» ما ایرانیان با «واقعیتِ زندگیِ» معاصرمان تلقی شود.

 
با توجه به این میراث تاریخی، و تأثیر انکارناپذیر آن بر ناخودآگاه جمعی مان، احتمالا برای برخی صاحب نظران قابل پیش بینی بوده که «فضای استعاری» انتخابات ریاست جمهوری که چندماه به درازا کشید (تا روز رأی گیری ۲۲ خرداد ۱۳۸۸) پایدار نخواهد ماند. در آن چندماه شاهد بودیم که خرده گفتمان‌های غیر رسمی در فضایی بانشاط ، با گفتمان رسمی، رقابتی مسالمت آمیز داشتند، طبعاَ این فضای استعاری، خواهی نخواهی می بایست به روال عادی و موقعیت سابق‌اش باز می گشت، که بالاخره هم بازگشت؛ در نتیجه، مواجهه گفتمان رسمی با پاره گفتارهای خشونت پرهیز، به گونه‌ای دیگر رقم خورد. به این ترتیب که: با چرخش فضای سیاسی جامعه، خرده گفتارهای مسالمت جو، ناگهان با بخش سخت افزاری گفتمان مسلط، روبرو شدند. جوانان تحول خواه ـ بدنه ی جنبش سبز ـ نیز که در مبارزات به دور از خشونت سال ۱۳۸۸ و با نخستین راهپیمایی میلیونی مردم در ۲۵ خرداد ـ معروف به «راهپیمایی سکوت» ـ فعال شده بودند به یک باره خود را مقابل قدرت برهنه ی گفتمان رسمی دیدند و در تنگنای موانع سیاسی گرفتار آمدند. در شرایطی چنین نامنتظر، و در فرصتی چنین اندک و پُر التهاب، احتمالا این نیروها امید و ظرفیت چندانی برای دگرگونی و اصلاح پیکربندی تاریخی گفتمان‌ها را در قلمرو امکانات خود نیافتند.[۳]

 
دلیل دوم: دومین دلیل ناکامی، شاید وجود «اراده گرایی» ناخواسته در رفتار بدنه ی جنبش سبز (بویژه دانشجویان و جوانان) باشد. در ماه‌های پایانی سال ۱۳۸۸ اغلب جوانانی که با آنها صحبت می شد به این مسئله خطیر واقعاَ کم بها می دادند که: آنچه به ذائقه و ذهن آرزومند عامه مردم، معنا و جهت داده، لزوماَ شعارها و پاره گفتارهای تازه یابِ جنبش سبز و نیز منشورها و بیانیه‌های فکرشده ی رهبران این جنبش نیست؛ حتا گفتارهای خشونت پرهیز اصلاح طلبان (که حضور جدی این گفتارها در عرصه سیاست حداکثر از «دو دهه» تجاوز نمی کند) هم به سادگی نمی تواند مبنای استواری برای نوشدنِ حافظه تاریخی توده‌های آرزومند به حساب آید بلکه آرزوی رهایی و خیالات آرمانشهری (مدنیه فاضله/ مدنیةالنبی) ریشه‌اش همان قدرت بازتولیدیِ پنهان در ژرف ساخت‌های از پیش موجودِ فرهنگی (زبانی، نمادین، و...) در سرزمین ما است؛ زیرا چیرگی بلندمدت نظام نمادین و گفتمان‌های کلان مقیاس حاکم بر ایران، عصاره تاریخ بسیار طولانی است که مشخصاَ در زیربنای پُرلایه ی زبان فارسی، رسوب کرده و طی قرنها، به ناخودآگاه جمعی ما تبدیل شده است؛ بنابراین نمی توان یک شبه و صرفاَ به یاری «اراده ی معطوف به تغییرِ گروهی از تحول طلبان»، آن را زیر و زبر کرد.

 
مدارک و اسنادی هم در دسترس نیست که نشان دهد جوانان دموکراسی خواه حتا به عملکرد معاصر گفتمان‌های هژمونیک (معادلات قدرت) و نحوه آرایش این نظم گفتمانی در کشورشان عنایت چندانی نشان داده باشند و مثلا این تجربه معاصر را دیده باشند که حتا در میراث «نقد ادبی» و گفتمان‌های چپ «انقلابی» ایران (چپ اسلامی و مارکسیستی)، پاره گفتارهای رفرم و اعتدال، نفوذ و اعتبار چندانی نداشته و طی هشتاد سال اخیر، به هزار و یک دلیل، گفتمان اعتدالی و خشونت پرهیز، هرگز نتوانسته در این نظم گفتمانی، حق اهلیت کسب کند و در صدر نشیند. هم از این روست که به نظر می رسد نتیجه ی عملی کم توجهی نیروهای بدنه ی جنبش سبز به این موارد، نهایتاَ باعث شد که نیروهای قدرتمندِ«جاذبه/دافعه»ی نهفته در گفتمان‌های تاریخی حاکم (با تکیه بر دستگاه اسطوره سازی ما و بهره گیری از آن)، به محض خاتمه فضای ناپایدار و استعاری چندماهه تا برگزاری انتخابات، دست به کار شدند و به شکلی مطمئن، و با بهره گیری از مشروعیت قهر دولتی، گفتمان‌های مدنی را به حوزه مقاومت راندند و آنها را حاشیه‌ای کردند.

 
حاشیه نشینی اجباری و تنگنای بوجود آمده، (که البته دلایلی فراتر از حوزه گفتمانی هم دارد) نهایتاَ به آن جا سوق یافت که مجموعه ی پاره گفتارهای نوپدید پرهیز از خشونت، برای صیانت از نفس و حفظ بقاء، به جای توسل به آینده، به گذشته رجوع کند و از آن یاری بطلبد. یعنی به گذشته‌ای رجعت کرد که اتفاقاَ می بایست از آن فاصله می گرفت. به هر حال سبزها به دلیل در تنگنا قرار گرفتن، ناگزیر شدند به بنیادهای اسطوره ای‌حماسی زبان فارسی (بویژه به گفتمان‌های دوقطبی صدر انقلاب اسلامی) باز گردند. این رجعت اما به حدی پُرشتاب و بی‌مهابا بود که حتا شعارهای قهرآمیز سال ۱۳۵۷ نیز بار دیگر ـ این بار توسط سبزها ـ بر عرصه عمومی مسلط شد: «مرگ بر...»، یا «می کشم، می کشم، آن که برادرم کشت»،... و فراوان شعارها، نقدها و برخوردهای نمونه وار از این دست، که به لحاظ ارزشی و سوگیری تاریخی، با شعارها و گفتمان‌های رسمی، تطابق داشت؛ در واقع از این مقطع به بعد بود که پاره گفتارهای خشونت پرهیز (بویژه در کفِ خیابان ها)، ناخواسته در بافت گفتمان‌های اسطوره‌ای و رسمی قرار گرفتند و لذا سبزها مجبور شدند که در زمین بازی آنها، فعالیت‌شان را ادامه دهند. گفتمان‌های رسمی نیز از این «فرصت طلایی» کمال استفاده را بردند زیرا چرخش قصدناشده در مسیر گفتارهای خشونت پرهیز، مشروعیت نسبی برای توجیه و پذیرش خشونت ورزی گفتمان‌های رسمی را در بخش هایی از جامعه و سیستم سیاسی، فراهم آورد.

 
در خلال این بررسی که صرفاَ در چهارچوب تنگ حوزه ی گفتمان (دیسکورس)، محاط است، شاید توجه به سازوکارهای تأثیر متقابل گفتمان رسمی با ذهنیت نسل بعد از انقلاب نیز راهگشا باشد زیرا که سازوکار بازتولیدی گفتمان سیاسی‌انقلابی حاکم به وسیله صداسیما و دیگر رسانه‌های دولتی، نسل‌های بعد از انقلاب را مدام با گفتارهای انقلابی و آخرالزمانی تغذیه و سیراب کرده بود تا جایی که شاید بتوان ادعا کرد این نظام گفتمانی و نمادین، تا مقطعی که جنبش سبز به منصه ظهور رسید بیش و کم به «جزو لاینفک ضمیر ناخودآگاه بخش عمده‌ای از نسل جوان» تبدیل شده بود بنابراین چه بسا همین عملکرد ضمیر ناخودآگاه، سرانجام باعث شده باشد که هنگام بروز خشونت و قهر دولتی، کوشندگان بدنه ی جنبش سبز ـ بویژه نیروهای کفِ خیابان ـ اغلب به طور «قصدناشده»، شعارهای مبتنی بر تقابل آخرالزمانی و رفتارهای انقلابی سال ۱۳۵۷ را بازآفرینی کنند.

 
به رغم گزاره‌های مطرح شده در بالا ـ که عمدتاَ بر تأثیرهای گفتمان قهر دولت و تنگنای سیاسی تمرکز دارد ـ پرسش اینجاست که آیا نشت شعارهای شورانگیز و قهری در بخشی از بدنه ی جنبش سبز و بازآفرینی اسطوره‌ها و تکرار گفتارهای حماسی صدر انقلاب اسلامی (که نقطه مقابل عمل خشونت پرهیز و اهداف مدنی سبزها بود)، صرفاَ نتیجه ی برخورد خشونت آمیز بخش سخت افزاریِ گفتمان‌های رسمی، و احیاناَ عکس العملی غریزی در مقابل قهر دولت بوده است؟ آیا گفتمان‌های اعتراضی و عملکرد حافظه جمعی ملت‌ها در جوامع در حال گذار، چشم انداز دیگری برای عبور از این چرخه ی تکرارشونده که عمدتاَ در «ساختار زبان» اتفاق می افتد پیش روی خود نمی بینند؟ پرسش احتمالی بعدی، این است که: آیا «ترکیب» و همزمانی قهر دولتی با «گفتمان‌های حاشیه‌ای تر» (منظور از گفتمان حاشیه‌ای تر، گفتمان اقشار حاشیه نشین شهری است که همزمان با آغاز قهر دولت، به جنبش سبز پیوستند)، باعث ظهور گفتارها و شعارهای حماسی و قهری در بخشی از بدنه جنبش سبز شده است؟... هر دلیل یا علتی که داشته باشد به هر حال این چرخش قصدناشده ی گفتمانی، آن هم در پهنه‌ای مملو از احتمال ها، تصادف‌ها و مخاطره‌های پیش بینی ناپذیر، سرآخر به چیرگی گفتارهای دو بُنی و اساطیری (افراسیاب/ سیاوش) و شعارهای شورانگیز انقلابی، کشیده شد و در نتیجه، شکاف بین «زبان» سبزها با «عمل اجتماعی»‌شان را رقم زد، و سرانجام، بخشی از آنان را به عمل در گستره ی اسطوره‌های ایرانی و فعالیت در دایره نفوذ گفتمان‌های رسمی، هدایت کرد.

 
به نظر می رسد که، حضور عوامل ذکر شده، در کنار صدها و هزارها فاکتور دیگر، در بروز و ظهور سرگشتگی در کارکردهای گفتمانی سبزها، احتمالا مؤثر بوده است. در عین حال، این فرضیه هم مطرح است که: تداوم این سرگشتگی، به نوبه خود، «زبان فارسی» را نیز به عنوان موجودی زنده، به تکاپو وا داشت و او را ناگزیر کرد که به مانند دوره‌های مشابه در تاریخ معاصر، «افق آرزوها»ی عاملان و دوستداران این جنبش (که عمدتاَ از اقشار متوسط شهری بودند) را نیز با همان آرایه ها، ترکیب ها، و کُدواژهای حماسی و «آرمانشهری» (آرزوی فرا رسیدن «روز موعود») تغذیه و پردازش کند و از همین منظر پیشامدرن، آنان را به «قضاوت» در باره این جنبش نوپدید رهنمون سازد.‌ای بسا که این شعارهای حماسی و ایثارگرانه به دلیل آن که از قبل، در ناخودآگاهِ حافظه جمعی ما ایرانیان رسوب کرده بودند بالاخره موفق شدند که خود را به نیروهای بدنه ی جنبش سبز تحمیل کنند؛ بویژه شاهد بودیم که گفتمان‌ها و ارزش‌های «تقابل آخرالزمانی» با چه سرعت شگفت آوری مورد پذیرش بخشی از «کنشگران کف خیابانی» قرار گرفتند. طبعاَ یکی از پیامدهای پذیرش این دستگاه مفهومی، شکل گرفتن خود به خودی «چشم اندازی بلندپروازانه و کل گرا» برای آینده ی این جنبش مدنی و «فراموش کردن مطالبات اصلی آن» بود.

 
در پایانِ بحث، شاید بتوان به پرسشی که در مقدمه مقاله مطرح شد بازگشت و یک بار دیگر از خود پرسید که اگر فرضیه‌های مطرح شده در بالا مقرون به واقعیت باشد آیا باز هم می توان نتیجه گرفت که: از میان انبوهی عوامل تاریخی و معاصر، فقط یک عامل (بالا گرفتن شعله درگیری ها) صرفاَ آن قدر تعیین کننده بوده است که نزدیکی متقابل بن مایه‌های حماسی زبان فارسی با گفتمان سبزها را رقم بزند؟ به فرض که پاسخ به این پرسش، مثبت باشد و این نزدیکی، صرفاَ تحت تأثیر «یک عامل»، توجیه شود با این وجود باز هم می توان با احتیاط مدعی شد که چه بسا فعال شدن همین گسل و «هضم نکردن دلایل تاریخی بروز آن» توسط بدنه ی جنبش سبز، یکی از دلایل سرخوردگی برخی از کوشندگان طبقه متوسط از میزان دستاوردهای «نه چندان مورد انتظارِ» این جنبش مدنی است.

 
پانوشت ها:

۱. تشدید قطبیت و تهاجمی شدن گفتمان‌های هژمونیک فقط به ایران محدود نیست بلکه با شتاب و شدت بسیار بیشتری در کل منطقه خاورمیانه نیز در جریان است. حضور گسترش یابنده ی گفتمان دوقطبیِ سلفی ها، تکفیری‌ها و نماد کنونی آنها «داعش»، به همراه نوع تازه‌ای از آوانتوریسم انقلابی (عملیات انتحاری)، مصداق روشن این چرخش شتاب آلود به سوی قطبیت بیشتر است: چیرگی عجولانه ی گفتمان‌های قهرآمیز، حماسی و منجی گرا که به طور سیستماتیک گفتمان‌های مدنی، اصلاح طلبانه و اعتدالی را در منطقه ما، سرکوب می کند و «قهر کور انقلابی» را به لحاظ معرفتی، مشروعیت می بخشد.

 
۲. در خلال سال‌های ۸۸ و ۸۹، نوع خاصی از رفتار مسالمت آمیز فعالان جنبش سبز به منصه ظهور رسیده که در تاریخ معاصر ایران، کمتر دیده شده است از جمله، صحنه‌های متعددی توسط شهروندخبرنگارها به ثبت رسیده که نشان می دهد زنان و مردان مسالمت جوی این جنبش، حتا خود را سپر بلای مأموران ضد شورش کرده اند و شجاعانه مانع آن شدند که مأموران، مورد ضرب و شتم قرار گیرند.

 
۳. در اغلب تحلیل‌ها و تفسیرها، «گفتمان خشونت پرهیز»، معمولا «خصلت نمای جنبش سبز» معرفی شده است با این حال، ذکر این نکته بی‌مناسبت نیست که به یاد آوریم: به رغم پایبندی اغلب روشنفکران و نظریه پردازان جنبش سبز به اصل عدم خشونت و علیرغم استواری رهبران این جنبش بر راهبردهای مسالمت آمیز تحقق مطالبات (که عمدتاَ در قالب منشورها و بیانیه‌ها منعکس می شد) اما مختصات مفهومی این گفتمان نوپدید حتا در بدنه ی جنبش، آن طور که باید، شناخته شده نبود و طبعاَ مورد توافق و اجماع وسیع هم قرار نداشت چه برسد در پهنه ی تاریخی جامعه و ناخودآگاهِ حافظه جمعی ما. احتمالا به همین دلیل، خرده‌گفتارهای تازه یابِ «خشونت پرهیز»، در مدت زمانی نه چندان طولانی (و به مجرد بروز خشونت در کف خیابان) جای خود را به شعارها و گفتارهای حماسی و انقلابی، وانهادند.

 

نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.


ارسال به :


نظرات
ارسال نظر
مشخصات فردی من را به خاطر داشته باش

*نظرات حاوی کلمات و عبارات رکیک و غیر اخلاقی و همچنین توهین و افترا منتشر نخواهد شد .
**از نوشتن نظر خود به صورت فینگلیش خودداری نمایید.
***از اینجا فینگلیش را به فارسی تبدیل کنید.