دوشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۸ -
- 17 Jun 2019
12 شوال 1440 آخرین به روز رسانی : ساعت ۱۴:۱۷ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
او به تنهایی یک نهاد بود
بازرگان نادره ای بود که پاداش خود از مردمی گرفت که هرگز به آنان دروغ نگفت. و مصلحت مردم را به چیزی نفروخت. 

 

درست در همین روزها مردم بریتانیا دارند پنجاهمین سالروز درگذشت وینستون چرچیل را به یاد می آورند و فیلم ها و عکس های آن روزگاران نشان می دهد به کسی که همین پارسال هم معلوم شد در نظر مردم بریتانیا هنوز بزرگ ترین شخصیت تاریخ اهالی این جزیره است چگونه خداحافظی کردند مردمی که چرچیل را در میان رنگین کمانی از شکسپیر و گراهام بل و نیوتون و فروید و جین استین، بزرگ تر دیده اند. پنجاه سال قبل برای این اشراف زاده مراسمی و تشریفاتی قایل شدند که هرگز پیش از آن جز برای شاهان و ملکه هایش برای کسی تدارک نکرده بودند.


و برای ما ایرانیان چرچیل یادآوردکتر مصدق است. هم از این رو تا خبر تدارک پنجاهمین سالروز مرگ چرچیل را شنیدم فیلی یاد هندستان کرد. به فکر آمدم که وقتی این خبر به دکتر مصدق رسید او با خود چه اندیشید. اوآخرین دشمنی بود که چرچیل دردوران حیات خود در مقابل دید، اما انگلیسی ها خود خوب می دانند و نوشته اند که درنبرد با مصدق، چرچیل برنده نبود. او از دست این حقوقدان سمج و با اراده ناگزیر شد منافع نفت ایران را در واشنگتن به حراج بگذارد و فقط به همین بسنده کند که دشمن را با خدعه موثرش به زیر بکشد.


یک زمان مهندس بازرگان در مورد چرچیل گفته بود که او از چشم ما بدخواه و مکاراست برای ملت خودش که بد نبود خدمات بسیار کرد به آن ها و قرار هم نبود نخست وزیر انگلیس باشد و به ما خدمت کند… اما یاد توامان چرچیل و دکتر مصدق – که دو سالی بعد از چرچیل از دنیا رفت – بی حسرتی از خاطر ما عبور نمی کند. مردم بریتانیا با دعوت از سران جهان برای شرکت در مراسم تشییع جنازه چرچیل، افتخارات خود را به رخ کشیدند، دریغا که در همان زمان دکتر مصدق در حصر احمد آباد بود و چه کسی می داند که با خواندن یا شنیدن مرگ چرچیل چه در خاطرش گذشت در کنج تنهایی و عزلت که با محمد و لقا خدمتکارانش تنها بود و در انتظار آخرهفته ها که همسر و فرزندانش برسند و ناهار جمعه با آنان بگذرد.


در دفترچه آبی خود نوشته ام : اما دریغ بر ما که در زمستان ۴۵ حتی گریستن و وداع با کسی که قهرمان ملی نسل هاست، از ما دریغ داشته شد. دیگر مردم جهان با گذاشتن مجسمه چنگیز و امیرتیمور و اسکندر، نو کردن خانه فلان وزیر و ریسشان، نسل ها را به هم پیوند می دهند، گذرندگان را دعوت می کنند به تماشایشان، ما ایرانیان با بزرگ ترین شخصیت قرن بیستمی خود چه کردیم. پاسخ آن است که همان که با قائم مقام فراهانی و امیرکبیر. آن دو صدر دیگر که شهید استبداد بودند و نامشان به خدمت به این ملک شهره است.


و این را یک روز زمستانی دیگر هم در دفترچه آبی خود نوشته ام و آن روز زمستانی سی سال بعد از مرگ چرچیل بود، و دو صد هزار نفر از مردم ایران پشت پیکر مهندس مهدی بازرگان آرام می گریستند. لیز دوسِت سرخبرنگار خارجی بی بی سی که آن هنگام برای گزارش حادثه در تهران بود، چندان که در بلوار میرداماد صحنه را در برابر دوربین گزارش می کرد، بنا به سابقه همان سال ها گفته بود همیشه ایرانی ها همین قدر با احترام دولتمردان خود را بدرقه کرده اند، حال آن که چنین نیست و مهندس بازرگان خوش اقبال ترین از قهرمان دولتساز تاریخ ایران بود که سرنوشت حسنک وزیر در آن جاری ترست.


امیر، مصدق و بازرگان

تاریخ دویست ساله اخیر ایران نام ها و یادها دارد از انقلابیون، رادیکال ها، جان باختگان بر سر آرمان و قدرت، به قدرت رسیدگان با احساس رسالت تاریخی، زندان کشیده های سرشاراز اطمینان به نفس و مغرورانی که پیشاپیش جای بزرگی در تاریخ برای خود پیش خرید کرده بودند،. اما نامداران مصلح و مصلحان اهل مدارا که مجالی یافته و مقامی گرفته باشند، به تعبیری، سه تن بیش تر نبوده اند: امیرکبیر، دکتر مصدق و مهندس بازرگان.


اگر سه سالی را که میرزا تقی امیرنظام در ارز روم به چالش استخوان شکنی با روس و عثمانی و بریتانیا، سه امپراتوری و قدرت بزرگ زمان مشغول بود برای حفظ حقوق ایرانیان، مرحله ای برای آشنا شدن وی با فرهنگ اروپائی بدانیم، که سخنی نه گزاف است، آن گاه می توان گفت هر سه مصلح تاریخ معاصر، شیوه عمل و رفتار خود را از غربیان آموخته بودند. در شرق، این گونه اندیشیدن نادر بود و تدریس نمی شد.


چه عجب اگر که امیر و مصدق و بازرگان، تدبیر و درایت توام با نرمی و مدارا را که آموخته بودند در عمل پای منافع ملی گذاشتند، و عجب نیست اگر هر سه با غربی ها درگیر شدند – بیش از همه با بریتانیای استعماری و سلطه جو- .

 

و بازرگان چکیده ای همه مصلحان ایرانی بود. هم قصه پرغصه قائم مقام می دانست که روزگاری پاسخ بدکاران را به مردم تبریز چنین نوشته بود “اگر حضرات از آش و پلو سیر نشوند به جا، شما را چه افتاده است که از زهد ریائی و نهم ملائی سیر نمی شوید. کتاب جهاد نوشته شد نبوت خاصه به اثبات رسید. قیل و قال مدرسه دیگر بس است، یکچند نیز خدمت معشوق و می کنید. اگر صد یک آن چه که با اهل صلاح حرف جهاد زدید با اهل سلاح صرف جهاد شده بود امروز کافری نمی ماند که مجاهدی لازم آید”.


او هم خوانده بود که با امیر مکر استعمار و خدعه تحجر چه کردند تا میرغضبان همچنان که در ماجرای قائم مقام، نه رحمی به زاری زوجه اش از بنات سلطنت کردند، و نه رعایتی به آن همه خدمت که کرده بود. این بار رگ امیر گشودند و خون در پای سروهای فین جاری شد تا ایرانی ترین باغ مرکز ایران تا ابد سوگوار بماند.


بازرگان ماجرای نهضت ملی و مصدق را هم به چشم دیده بود. از اتحاد متحجران و رادیکال ها خبر داشت. اما پشتش به انقلابی بود که در عظمتش جهانی به شهادت آمده بود. چنین بود که کوله بار تجربه و سال ها زندان را برداشت و چنان که خود گفته است از کتاب خدا استخاره کرد و وارد میدان شد. شد اولین رییس دولت بی شاه در صدها سال تاریخ ایران. انقلاب به نفس ضدسلطه ای که داشت، غم دخالت بیگانه نداشت. پس روایت پایان کار مهندس بازرگان، تفاوت داشت با پایان قائم مقام و امیر و مصدق. دیگر سفارتی در کار نبود. و هر چه بود همان اتحاد دیرینه تحجر و رادیکالی بود.


اما دو تفاوت عمده سرنوشت بازرگان با امیر و مصدق. اول آن که بازرگان مجال یافت تا بعد از پایان دولتش بنویسد و بگوید و خطاهای خود و دیگران را گواهی دهد. و از این فرصت معلمانه بهره گرفت و انگار تکه هائی از سرنوشت را در پیچ راه گذاشت تا آنان که به دنبال می آیند راه بدانند. اما تفاوت دوم آن جا بود اگر جنازه قائم مقام در سکوت نگارستان، در گوشه باغ دفن شد، اگر تن بی خون و سرد امیرکبیر را همسر و فرزندانش مجال نیافتند غسل دهند. اگر دکتر مصدق را – وقتی نپذیرفت به خارج رود مبادا که بیرون از این خاک در بگذرد – اذن آن ندادند تا جائی که می خواست دفن شود، و در حیاط همان خانه اش در روستای احمد آباد دفن شد. اگر درگذشت و این حادثه یک سطر خبر شد در روزنامه های وطن و نه بیش. زمانی که مهندس بازرگان خرقه تهی کرد، که راهی است که همه می روند. دو صد هزار نفر، او را بدرقه کردند. و این بزرگ ترین بدرقه کسی بود که نه روحانی بود و نه سیادت داشت. آن روز داریوش فروهر با پا دردی که داشت، به اصرار، تابوت مهندس بازرگان بر دوش گرفته بود.


و در سکوت سردی که در تعظیم بر جنازه بازرگان همه را در برگرفته بود، داریوش خان گفت بازرگان نادره ای بود که پاداش خود از مردمی گرفت که هرگز به آنان دروغ نگفت. و مصلحت مردم را به چیزی نفروخت.


بدگویی عذرخواه

همین روزها هنوز چیزی نگذشته چنان که باید، همه آنان که چشم در چشمش به بدگویی او برخاستند و وقتی با کف بردهانان گفت «با این مرگ برآمریکایتان مسوولیت سنگینی بر دوش می گیرید که مربوط به سرنوشت نسل هاست، اگر راست می گویید خدای مهربان را به یاد آورید.» و نکردند و همه شان امروز از پشیمان ها و توبه کارانند. اگر خسرانی است از جیب ملتی است که تحجر سالیان دراز است که دامنش گرفته و به اسم بهشت مدام از بهشت دورش می دارد.


و این کوتاه را در آستانه بیستمین سالروز درگذشت مهندس مهدی بازرگان رقم زدم که به روزگار خود نوشته بودم او به تنهایی یک نهاد بود.
 

منبع: ندای آزادی 

نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.


ارسال به :


نظرات
ارسال نظر
مشخصات فردی من را به خاطر داشته باش

*نظرات حاوی کلمات و عبارات رکیک و غیر اخلاقی و همچنین توهین و افترا منتشر نخواهد شد .
**از نوشتن نظر خود به صورت فینگلیش خودداری نمایید.
***از اینجا فینگلیش را به فارسی تبدیل کنید.