سه‌شنبه ۰۲ خرداد ۱۳۹۶ -
- 23 May 2017
26 شعبان 1438 آخرین به روز رسانی : ساعت ۱۸:۱۷ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
وحی اشارتی بود نه آوازی
در کتاب «زادالمسافرین» ناصر خسرو به نظریه‌ای دربارۀ قرآن برخوردم که بخش هایی از آن شباهت زیادی با نظریه قرائت نبوی از جهان دارد


یکسال پس از انتشار مقالۀ قرائت نبوی از جهان در فصلنامه مدرسه (۱۳۸۶ش، شماره ۶) در کتاب «زادالمسافرین» ناصر خسرو به نظریه‌ای دربارۀ قرآن برخوردم که بخش هایی از آن شباهت زیادی با نظریه قرائت نبوی از جهان دارد که صاحب این قلم پیش از آن با تأملات خود بدان رسیده بود و در سلسله مقالات قرائت نبوی از جهان به تقریر آن پرداخته است. در درسگفتار ۵۸ یا ۵۹ از سلسلۀ درس‌های خدا راز جهان (که در همین سایت منتشر شده است) نظریه ناصر خسرو را توضیح داده‌ام. مدتی در این فکر بودم که بخش‌های اصلی سخن ناصر خسرو را در این وبسایت نیز بیاورم تا خوانندگان آن سلسله مقالات از آن نظریه نیز آگاه شوند. اینک خوانندگان گرامی می‌توانند سخن ناصر خسرو را که از کتاب زاد المسافرین (ناشر کتابفروشی محمودی ،تهران، بی‌تا) انتخاب شده در زیر از نظر بگذرانند:


اندر بیان قول و کتاب حق سبحانه وتعالی

پس گوئیم که جاهلان امت گویند جبرئیل بآواز و حروف با رسول خدا سخن گفت وگویند هر کس را بروز قیامت نامه بدهند از پوست پیراسته که مر آن را رق گویند و اندر آن کرداهای او نوشته باشد و گویند که آیة الکرسی بر گرد عرش خدا نوشته است و عرش هزار بار بیش از چندین جهانست و جز مر جسم را چیزی دیگر همی نشناسند و جوهر معنی کتاب خدایرا از خزینه داران علم حقیقت نشنوند و منابع دیوان گشتند و بر ظاهر قول بایستادند از علم حق دور ماندند و هر که روی سوی فصل و رحمت خدای کند سلطان شیطان از او معزول شود (زاد المسافرین، ص۱۹۸)

 


و چون بر هر مردمی واجبست که سخن خدای بشنود واجب آید که نوشتۀ خدایتعالی همیشه اندر عالم حاضر باشد لاجرم این نوشته که سخن خدایست پیش از آمدن مردم اندر این عالم حاصل و حاضر بوده است اندرین عالم ... (زاد المسافرین، ص۲۰۴-۲۰۵)

 


و گوئیم چون لازم کردیم بحکم عقل سخن گفتن آفریدگار با مردم از راه کتابت و معلوم گردانیدیم مر خردمند را که مردم را فایده شنودن این سخن و کار کردن بر آن سپس از گذشتن زمان فانی او حاصل آید که واجبست کز نوع جانور سخن گوی یکتن باشد که او بخواندن کتاب خدایتعالی مخصوص باشد تا مر نوشته او را بر اُمیّان خلق خواند، و قول آن یکتن قول خدای باشد از بهر آنکه خواننده نوشته، کسی را از آن نویسنده گوید آنچه گوید تا اُمیّان مر آن گفته را بشنوند و مر نوشته را ببینند (زاد المسافرین، ص۲۰۶)

 


اما برهان بر آنکه نوشته خدای تعالی آفرینش عالم [است] اینست که نوشته از نویسنده، اثری باشد بصنعت بیرون آورده بر خاک یا بر چیزهای خاکی و اثر از آفریدگار عالم، صورتهاست که بر اجسام عالمی پدید است و دیگر چیزی نیست جز ازین و ازین گفت خدایتعالی «وَفِي الْأَرْضِ آيَاتٌ لِلْمُوقِنِينَ وَفِي أَنْفُسِكُمْ أَفَلَا تُبْصِرُونَ» و اگر قول خدای آیتهاست پس همیگوید که آیتها اندر زمین است و اندر نفسهای شماست وهمی نیز نبینند. و چون نوشته خدای سبحانه را که بدان با خلق سخن گوید واجب آوردیم و سخن از نویسنده به اشکال باشد بر خاک چه شک مانده خردمند را اندر آنکه نوشته خدای که بدان همی با مردم سخن گوید اینست که همی بینیم از آفرینش اندر این جسم کلی و موالید او با آنکه جملگی مردم متفقند بر آنکه دلیل بر درستی صانع حکیم مرید، این صنع پر حکمت است و پر آثار مرید است و چنان است که این مصنوع عظیم نوشته خدایست سوی خلق بقولی کلی که من حکیم و مریدم (زاد المسافرین، ص ۲۰۷-۲۰۸).


و علم بمردم یا بقول رسد یا بکتابت و قول و آواز و حروف از خدایتعالی ممتنع و محالست و کتابت (از کتابت) اثری باشد نگاشته بر خاک و نگاشته خدای بر خاکست و آن این عالم محسوس است، پس لازم شد بر هر کسی که مر این نوشته الهی را برخواند (زاد المسافرین، ص۲۱۱)

 


خدای تعالی همیگوید «وَكَذَلِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ رُوحًا مِنْ أَمْرِنَا مَا كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتَابُ وَلَا الْإِيمَانُ وَلَكِنْ جَعَلْنَاهُ نُورًا نَهْدِي بِهِ مَنْ نَشَاءُ مِنْ عِبَادِنَا وَإِنَّكَ لَتَهْدِي إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ صِرَاطِ اللَّهِ الَّذِي لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ أَلَا إِلَى اللَّهِ تَصِيرُ الْأُمُورُ» صراط راه باشد و راه خدای که اشارت اندرین آیه بدان است و رسول را همیگوید تو خلق را آن راه همی نمای، این است که چیزها اندر آفرینش بر آن رونده اند از طاعت فرودینان مر برینان را (زاد المسافرین، ص۲۱۳-۲۱۴).


و اندر این آیه پیداست که وحی سوی رسول صلعم روحی بود نه جسمی و آواز از جسم آید نه از روح پس ظاهر است بحکم این آیه که وحی اشارتی بود نه آوازی و چون این گفتار بآواز نبود باشارتی بود سوی این نوشتۀ الهی که عالم است از بهر آنکه مر رسانیدن علم را بمردم جز این دو، طریق سومی نیست و نمودن آفریدگار مر آن یکتن را نوشته خویش، بروشن کردن بود مر بصیرت او را بر وحی که بدو فرستاد از امر خویش تا اندیشه کرد اندر آفرینش برشگفتی عالم، و بیدار شد بر آنچه دیگران از آن غافل و خفته بودند و بدید آنچه دیگران همی ندیدند چنانکه مانند آن بکسی رسد از واقف شدن بر چیزی که آن بیش از آن بر او پوشیده باشد باندیشه روشن که پدید آید مر کسی را بیرون از دیگران، چنانکه خدایتعالی همیگوید «خَتَمَ اللَّهُ عَلَى قُلُوبِهِمْ وَعَلَى سَمْعِهِمْ وَعَلَى أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ» و چون مر جاهلان را همی نیکوهد بدانچه بر دلها و گوشهای ایشان مهریست و بر چشمهای ایشان پرده است. این قول دلیل است بر آنکه بر دل و گوش رسول مهر نیست و بر چشم او پرده نیست و همی بیند (چیزهائی که آنها بر چشمهای ایشان پرده است همی مر آن را نبینند و فضل رسول بر خلق به علم بود پس واجب آید که بدین که بر چشم رسول پرده نبود مر او را علمی حاصل شد و علم از راه بینائی جز بخواندن نوشته حاصل نشود پس پیدا شد که رسول به بر گرفتن آن غشاوه از چشم او توانست مر این نوشته الهی را خواندن و پیش از آن که بر چشم او نیز غشاوه بود مر این نوشته را همی نتوانست خواندن، و از این کتابت امی بود چنانکه خدایتعالی گفت «هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِنْ كَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلَالٍ مُبِينٍ»


اندر این آیه نیز پیداست که پیش از رسیدن وحی رسول نیز امّی بود و امی آن باشد که نوشته را نتواند خواندن و چون همیگوید پس از بعثت و نبوت بر خلق، آیات را خواندن گرفت و بفرمودش تا مر ایشان را کتاب و حکمت بیاموزد... این سخن دلیلست بر آنکه بدانچه پرده از چشم او برداشت از امیان جدا شد و خواننده گشت مر کتاب را تا مر ایشان را بتوانست آموختن و آن پوشش با پرده (که) بر چشم رسول پیش از وحی بود و بر چشم کافران، نه پردۀ جسمی بلکه مانند آن پوشش امروز بر چشم هر کسی که نوشته نداند هست و آن پوشش که بر چشم اميان افتاده است از چشم نویسندگان برخاسته است و پرده بر چشم امیان اندر خط بشری بدان بر خیزد که نفوس ایشان آراسته شود مر پذیرفتن علم را و پوشش از چشم آن یکتن که امی باشد از خط الهی بدان برخیزد که آراسته شود مر پذیرفتن تایید را و چون مر نوشته بشری را بشنودن آواز توان آموختن و خدایتعالی جسم نیست نوشته او جز بنمودن بچشم نتوان آموختن، از بهر آنکه مردم از راه این دو مشعر بعلم رسد کز او یکی گوش است و دیگر چشم است و چون ممکن نیست کز خدای آواز شنوند جز آنکه اندر آفرینش بنگرند و اندر آن بحق تفکر کنند مر جستن علم الهی را نیز روئی نیست چنانکه خدایتعالی همیگوید «وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلًا سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ» پس گوئیم که خلق بجملگی اندر نوشته الهی امیانند و رسول مصطفی صلعم پیش از آنکه روح القدس بدو رسید نیز از این نوشته امی بود و چون بتایید، خواننده خط الهی گشت از نوشته بشری بی‌نیاز شد و امت کز خط الهی امیانند بنوشته بشری حاجتمندندو بدان مفتخرند و معلوم است کاندر شهر امیان هر چند که دبیر کمتر باشد عزیزتر باشد پس اندر عالم که این شهر امیان است از نوشته خدای یک خواننده بیش روا نبود مر این خط ابدی را تا عزت او بیشتر باشد و چون پرده از چشم بصیرت رسول برخاست مر این نوشته الهی را برخواند و بشناخت و آنچه مر خلق را بدان حاجت بود برخواند بر خلق این نشانیها را و یکی از آن این معنیها «الهی» را بزبان تازی بمثلها و رمزها اندر پوشیده نه مشرح و مصرح چنانکه هر کسی بر ان مطلع نتوانست شدن و چنین واجب امد از حکمت و بدین معنی رسول صلعم نیز بر سنت خدایتعالی رفت و برصراط مستقیم گذشت از بهر آنکه سخن خدایرا اندر این نوشته یافت که جملگی خلق از خواندن آن عاجز بودند پس بر او واجب شد که مر این گفته را چنین گذارد که عاقلان و مطیعان و روشن بصیرتان مر آن را اندر نیافتند تا عزت علما اندر امت باقی باشد چنانکه خدای تعالی عز او را باقی کرد است.


بیان آنکه گفتار رسول خدا گفتار خداست

پس رسول صلعم بر مقتضای این نوشته سخن همی گفت و همی گفت که این که من میگویم خدای همی می‌گوید و راست گفت از بهر آنکه آنچه گفت از نوشته خدای گفت و نوشته از نویسنده گفتار او باشد و خواننده نامه آنچه از نوشته همی برخواند از گفتار نویسنده گفته باشد. پس درست کردیم که آنچه رسول صلعم از خدای گفت قول خدای بود بی‌آنکه مر خدایتعالی را آواز و کام وزبان باشد چنانکه جاهلان گفتند تا بر عجز ناستادیم که بدانیم که چگونه گفت و لیکن گوئیم که او گفت چنانکه ضعفای امت ایستاده اند بر این عجز و جهل، آنگاه گوئیم که آفریدگار عالم نویسنده است و عالم وانچه اندر اوست نوشته اوست و رسول صلعم او خواننده این نوشته است و گفتار رسول عبارتست از گفتار خدای کز راه این کتابت گفتست و روح رسول روحیست برتر از روح مردم که او بدان مخصوص است چنانکه مردم نیز از جملگی حیوان بروحی برتر از ایشان مخصوص است پس رسول صلعم که او خواننده نوشته خدای است نزدیکتر کسی است بخدای همچنانکه مر خواننده از مردم بنویسنده نزدیک باشد نردیکی آشنائی و دیگران که نوشته را نتوانند خواندن از نویسنده دور باشند دور بیگانگی و مر سخن آن نویسنده را جز از زبان آن خواننده نتوانند یافتن و مر رسول را که او مر نوشته الهی را بخواند بر همه مردم که آنرا نتوانند خواندن همان فضلست که خوانند خط بشری را بر ناخوانندگان است.


نوشته الهی را که آفرینش است کسی تمام بر نخوانده است

وگوئیم که مر این نوشته الهی را که آفرینش است کسی تمام بر نخوانده است و معانی را که اندر این نوشته است نهایت نیست و هر کسی از رسولان ازین نوشته مقداری بر خوانده اند بر اندازه تایید که یافته اند و هر که از این نوشته معنی را بیشتر یافته است و مر او را بر دیگر رسول که مر آن معنی را کمتر یافته است فضل بوداست چنانکه خدای تعالی همیگوید « وَلَقَدْ فَضَّلْنَا بَعْضَ النَّبِيِّينَ عَلَى بَعْضٍ وَآتَيْنَا دَاوُودَ زَبُورًا» و زبور نوشته باشد و از ان است که همه رسولان گفتند و اندر قرآن ثابتست که سخن خدای سپری نشود « قُلْ لَوْ كَانَ الْبَحْرُ مِدَادًا لِكَلِمَاتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ كَلِمَاتُ رَبِّي وَلَوْ جِئْنَا بِمِثْلِهِ مَدَدًا» و اگر دریاها همه مداد گردند و درختان قلم، همه تمام شود و شرح نوشته خدای نتتوان کردن و اگر کسی گوید که اندر قرآن سخنانی هست که آن اندر آفرینش نوشته نیست چون قصه‌ها و حکایتها از فرعون و موسی و جز آن جواب او آن است که گوئیم بنیاد کتاب خدای بر اَحکام است و تعلق آن بامر و نهی است و قصص و حکایات اصول دین نیست و اندر آن از احکام و طاعت و معصیت چیزی نوشته نیست و احکام که آن اصول دین است بر مقتضای آفرینش است بی‌هیچ تفاوتی و درست کند مر این دعوی را قول خدایتعالی که همی گوید « هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَات» پس اَحکام است در کتاب و حکایات (و قصص مانند اخبار) و قصص است و متابعت آن واجب نیست بلکه متابعت احکام واجبست چنانکه همیگوید « فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاءَ تَأْوِيلِهِ» (زاد المسافرین، ص۲۱۴-۲۱۹). 

منبع: وب سایت نویسنده 
 

نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.


ارسال به :