دوشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۵ -
- 16 Jan 2017
17 ربيع الثاني 1438 آخرین به روز رسانی : ساعت ۱۸:۱۷ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
ترور و توهین؛ به نام دین و آزادی
جرس: سی و هفتمین ویژه نامه جرس، تریبون اسلام رحمانی علیه خشونت و ترور است؛  خشونت و ترور به نام اسلام و به کام دشمنان انسانیت، از اصفهان  و عراق  تا  نیجریه  و پاریس. نویسندگان ویژه نامه از خشونت مقدس، دلایل و انگیزه های آن گفته اند و نوشته اند.


--------------------------------------------------


دفاع جنايت آميز از پيامبر رحمت! / بیاینه شش نواندیش دینی در محکومیت ترور شارلی ابدو 

 


گزارش

خشونت به نام دین؛ بنیادگراها قوی‌تر از گذشته شده‌اند / نیلوفر زارع


گفتگو 

قوانین ایران مروج خشونت در جامعه است / گفتگو با شیرین عبادی
کودک خشونت‌دیده در آینده بازتولید خشونت می‌کند / گفتگو با سعید پیوندی
کالبدشکافی تبعیض و خشونت در جمهوری اسلامی / گفتگو با حسن یوسفی اشکوری

یادداشت

تروریسم داعش و جامعه بین المللی / جمیله کدیور 
راهکار مناسب در مواجهه با توهین به باور‌های مقدس اسلام / علی افشاری 
مسلمان تروریست؛ ساده سازی یک ترور / طاها پارسا
اسلام‌هراسی در غیاب بازرگان / عبدالرضا تاجیک
عالمان ومفتیان دین باید محکوم کنند / محمدتقی فاضل میبدی
اهانت به مقدسات، مدارا و روشنفکری دینی / فرشاد مزدرانی
چرخه ی خشونت / محمد برقعی
آنچه بر نفس خویش نپسندی / سروش دباغ
توهین به پیامبر اسلام؛ رمز دموکراسی؟! / احسان ابراهیمی
 

اندیشه

هله بر خیز که اندیشه دگر باید کرد / عبدالکریم سروش
در این بازی کدام هویت پیروز است؟ / خالد توکلی 
 قرآن، اهانت و « دیگری» / سروش دباغ
اسلام فقاهتی و روشنفکران مسلمان / تقی رحمانی
 

--------------------------------------------------------------------


دفاع جنايت آميز از پيامبر رحمت! / بیاینه شش نواندیش دینی 


ميلاد پيام آور رحمت و بيداربخش بشريت، امسال شوربختانه با جنايتي قرين گشت كه جاهلاني بي خبر از اخلاق و مداراي آن رسول با مخالفان، به بهانه دفاع از حريم نبوت، بزرگترين ضربه را به آئينش وارد كردند.


تَمسخر و توهين به شخصيت هاي محبوب هر ملت و آئيني، البته كاري نا بخردانه و عملي غيراخلاقي است. وقتي در جوامع غربي، حتي زير سؤال بردن رقم قربانيان "هولوكاست" تحقير نژادي تلقي مي شود و تعقيب كيفري دارد، توهين به اقليت‌هاي مذهبي، كه مشمول تبعيضات ديگري نيز هستند، شايسته وبه مصلحت امنيت و آرامش و حسن همجواري شهروندان نيست.


اما برخورد خشن و خونين با توهين كنندگان، بدون رجوع به داگاه صالحه با حضور هیات منصفه و امکان دفاع متهم یا وکیل مدافع وی، اقدامی جاهلانه، خلاف شرع و اخلاق و به مراتب مذموم تر و محكوم تر از اصل توهین است. برحسب آموزه هاي قرآني كشتن يك فرد، معادل كشتن تمام انسانها و زنده كردن يك فرد معادل زنده كردن همه آنهاست (مائده ۳۲). حتی اگر قاعده قصاص شرعی هم معیار باشد، پاسخ كاریكاتور را با كاریكاتور باید داد، در هر صورت اعدام خودسرانه چیزی جز ترور و جنایت نیست.


توصيه قرآن و سنت پيامبر اسلام در مقابل استهزاء كنندگان، گذشت كريمانه، گفتارآشتي جويانه و صبر و تحمل در برابر دشنام‌ها و تمسخرها می باشد. وظيفه ديني مسلمانان، قيام براي عدالت و الگوي عملي ارزشهاي خدائي بودن، حتي عليه خود، والدين و خويشاوندان خود است (نساء۱۳۵)، چنين توصيه اي در شرايط حاضر، دفاع از حقوق كساني است كه ناجوانمردانه توسط متعصبان به نام دين كشته مي شوند. مدافع حقوق موافقان بودن هنري نيست، براي جبران نقض حقوق مخالفان توسط متعصبان، بايد به دفاع ازحق مخالفت با دين در دنياي امروز برخاست و از آن استقبال و از آزادي مخالف كه موجب رشد و كمال است دفاع كرد به عبارت دیگر انتقاد از باورهای دینی از جمله باورهای اسلامی بدون هر قید و شرطی از ضروریات آزادی بیان است و ما جدّا از آن دفاع می کنیم. اما آزادی انتقاد تلازمی با آزادی توهین و تمسخر ندارد. همچنان که توهین و تمسخر اشخاص، نژادها، جنسیت‌ها و رنگها در قوانین بسیاری کشورهای غربی جرم شناخته شده، لازم است توهین و تمسخر باورهای دینی نیز در قوانین این کشورها جرم شناخته شود تا امکان رسیدگی در دادگاه صالحه در حضور هیأت منصفه با امکان دفاع متهمان و وکلای ایشان فراهم شود تا شاهد این‌گونه فجایع نباشیم.


خداوند به آدمي موهبت "اختيار" بخشيده و لازمه اختيار، آزادي انتخاب مي باشد، بنابراين مخالفان دين، حتي درون جوامع اسلامي، چه رسد به جوامع غیراسلامی، مادام كه دست به اسلحه نبرده و قصد جان و آواره ساختن مومنين را نداشته باشند، از آزادي مطلق عقيده، ابراز و تبليغ آن، حتي عليه دينداران، برخوردارند. كساني كه به آفريننده انسانها و پديدآورنده جهان هستي باور دارند، بايد از آنچنان استحكام و صبر و ثبات ايماني برخوردار باشند كه به راحتي و روي باز سخن مخالفان را بشنوند و تحمل كنند و در صورت لزوم و احتمال تأثیر، بنا بر توصیه قرآنی «جدال احسن» (نحل ۱۲۵) به نقدها و ایرادها پاسخ های مناسب و درخور بدهند.


عمليات تروريستي گروه هائي افراطي تحت نام: طالبان، القاعده، داعش، بوكوحرام و امثالهم ، كه اقليت بسيار ناچيزي از مسلمانان هستند، را به حساب اين آئين گذاشتن، داوري معقول و سنجيده اي نيست، روح اسلام از عملكرد افراطي اقليتي كه درواكنش جاهلانه به برخي سياست هاي مداخله گرانه و تجاوزکارانه پديدآمده وپرورش يافته و فاقد بصيرت ديني اند، بيزارو مبري است، اسلام خود قرباني تروريسم بوده و سه تن از چهار خليفه نخستين آن با تروراز دنيا رفته اند.


ما گروهی از مسلمانان ايرانی با استناد به ارزشهاي رحماني قرآن و سنت پيامبر و موازین مسلم شریعت اسلامی، جنايت تروريستي پاريس را به شدت محكوم كرده، مراتب تاسف و تاثر عمیق خود را به خانواده های قربانیان، ملت فرانسه و جامعه‌ی انسانی ابراز می‌کنیم.


ما به خوبي درك مي كنيم ملتي كه در گذشته "مهد آزادي" شمرده شده و با قيام رنسانس در برابر ارتجاع ديني ايستاده و با پيشينيه اي كه از سلب آزادي ارباب كليسا در قرون وسطي داشته، تحمل تكرار چنان شيوه هائي را ندارد، با اين‌حال اميدواريم انديشمندان اين ملت بزرگ براي جلوگيري از تحريك عواطف مردم، با مرزبندی بین انتقاد و توهین و استهزاء، زمینه‌ی عینی آزادی بیان را بیشتر فراهم کنند.

عبدالعلی بازرگان، حسن فرشتیان، محسن کدیور، مهدی ممکن، صديقه وسمقي، حسن یوسفی اشکوری
۲۴ دی ۱۳۹۳

 

Defending the Compassionate Prophet by a Criminal Act! 
January 16, 2015

Regretfully, this year the birthday of the bearer of the message of compassion that awakens humanity’s conscience, coincided with a horrendous crime perpetrated by a gang of ignorant criminals in Paris, France on January 7, 2015. This gang of amoral criminals were utterly oblivious to the high standards of morals and tolerance that the Prophet exuded, and acted under an illusion of protecting the sanctity of his prophethood by inflicting a devastating blow to the very message his religion exemplifies. 
Of course, it is neither prudent nor moral to insult and ridicule the beloved personalities or religion of any nation. Whereas in western nations even questioning the number of people murdered in the Holocaust is considered an overt act of wanton racism punishable by law, denigrating religious minorities already subjected to other forms of discrimination does not promote peace nor foster community building, and certainly it is not befitting of a civil society.
However, resorting to violence and barbarity to exact justice on the critics of religion are ignorant and immoral acts that are diametrically opposed to Islamic precepts, and are deemed far more abominable and maleficent than the offense itself. It is through a legal and judicial process and in the presence of a judge, jury and defense attorney that such a case could be addressed. 
The Qur’an in 5:32 unequivocally stipulates that for anyone who kills a human being it is as if he has killed all mankind, and for anyone who saves a life it is as if he has saved all mankind. Moreover, even if criterion for a just retribution is based on Sharia law, the proportionate and proper response to an offending caricature is another caricature but certainly not willfully committing murder. The fact of the matter is that this criminal act is nothing but sheer terrorism.
The Qur’an and the Sunnah (tradition) of the Prophet advise that in the face of derision the proper response is to be generously forgiving, patient, forbearing, and conciliatory. It is a Muslim’s religious duty to be a role model by taking the moral high ground and standing for justice even if that requires testifying against himself, his parents or his family (4:135). Such an admonition, under the current state of affairs, is to defend the rights of those who are being slaughtered in the name of religion, so inhumanly by religious fanatics.
In order to pay homage to critics of religion whose rights are trampled by religious zealots, we must honor and defend the right of people to censure religion. It is embracing and defending the freedom to express different views that propel growth and perfection in a society. This is what honoring justice means; it is not just defending the right of those whose views are congruent with ours. In other words, we resolutely defend people’s right to criticize the religious beliefs of any faith tradition, including Islam, without any restrictions or limitations. This is the quintessential cornerstone of freedom of speech. However, freedom to denigrate, insult and ridicule and freedom to criticize are not correlative.
In many western countries, there are laws to protect human dignity from defamation of character based on sex, color, and race. We believe it is important that these laws be extended to protect people’s beliefs from becoming objects of insult and ignominy. It is then that such matters can be discussed and resolved in the court of law and human tragedies such as the one that occurred in France may be prevented.
God has bestowed the gift of “free will” on humanity and this necessitates the freedom to choose. Therefore, it is the absolute right of citizens of any society, Islamic or non-Islamic, to express their opposing views on religious matters freely and without impunity, as long as they do not resort to violence, threaten the safety and security of believers, and do not force them from their homes. Furthermore, they have the right to propagate their views even if they are against believers. Those who believe in God as the Creator of the human race and all that exists in the universe should be deeply steadfast in their faith to such a degree that they are empowered to easily listen, embrace and tolerate critics’ views. On the occasion where it is necessary or if there is danger of being persuaded by a critic’s view then they should reply to the criticism, based on the Islamic principle of “debate in the most excellent and gracious manner” (16:125), with appropriate and proportionate responses.
It is neither reasonable nor judicious to blame the religion of Islam because of the violent deeds of extremist fringe groups such as the Taliban, Al Qaeda, IsIs, or Boko Haram who represent only a tiny minority within the global Muslim community. The spirit of Islam is disgusted with and exonerated from the heinous atrocities of a tiny extremist minority who lack the necessary religious insight and is product of an ignorant reaction to and is nurtured by certain interventionist and aggressive policies. Islam has been the victim of terrorism from its onset and three of the first four Caliphs were victims of terrorism and died by assassination. 
We, a group of Muslim Iranians, invoke the Divine moral excellence of the Qur’an, the Sunnah of the Prophet, and Islamic Sharia’s precepts to condemn the criminal terroristic tragedy that occurred in Paris, in the strongest possible term. It is with deep sadness that we extend our condolences to the family of the victims, the nation of France, and the human family. 
We thoroughly understand that a nation that was once considered “the cradle of freedom,” has stood up to religious forces that rejected modernity, and bears the history of witnessing her freedom being stripped away by the magisterium during medieval times, cannot tolerate such behavior once again. However, it is hoped that the critical thinkers of this great nation would draw a line of demarcation between criticism, and insult and ridicule. We believe this would prevent inciting people’s sentiment while creating fertile ground to further the cause of freedom. 

Abdolali Bazargan, Hasan Farshtian, Mohsen Kadivar, Mehdi Momken, Sedighe Vasmaghi, and Hasan Yusefi Ashkevari


***

خشونت به نام دین؛ بنیادگراها قوی‌تر از گذشته شده‌اند / نیلوفر زارع 


جرس: فقط همین مانده بود که در چرخه خشونت افسارگسیخته‌ای که بنیادگراهای دولت اسلامی به راه انداخته‌اند تصاویر زنده سوزانده شدن یک انسان در قفسی آهنی به نمایش گذاشته شود. 

کاری که آنها با معاذ الکساسبه خلبان گروگان گرفته شده اردنی کردند یک بار دیگر جهان را در شوک فروبرد.

جهادی‌ها در همه جا

توجیه خشونت به نام دین که امروز بارزترین چهره‌ آن را گروه دولت اسلامی نمایندگی می‌کند یک اتفاق تازه محسوب نمی‌شود هر چند که از جهت فرم٬ این شکل کنونی٬ عریان‌ترین و وقیحانه‌ترین صورت خشونت است که با افتخار به نمایش گذاشته می‌شود. بنیادگرایی در گروه‌های جهادی از پاکستان و افغانستان و سوریه گرفته تا عراق و یمن و مصر و نیجریه چتر خود را باز کرده‌ است. ورود به کلاس‌های مدرسه‌ای در پاکستان و تیر خلاص زدن به شاگردان، ربودن دختر مدرسه‌ای‌های نیجریه ای و تجاوزهای جنسی روزمره به آنان ، تجاوز به هزاران زن ایزدی در عراق و فروش آن به عنوان برده و گردن زدن اسیران در عراق و سوریه تنها بخشی از کارنامه‌ای است که جهادگران تحت لوای اسلام در همین یک سال اخیر از خود به جا گذاشته‌اند. حمله تروریستی به نشریه‌ «شارلی ابدو» در پاریس به بهانه کشیده شدن کاریکاتور پیامبر اسلام توسط این نشریه نیز نشان داد که تروریست‌ها حالا در قلب شهرهای آرام اروپا هم حضور دارند و خطرشان یک خطر صرفا خاورمیانه‌ای نیست. یک خطر و بحران جهانی است. اگر هدف آمریکایی‌ها و متحدانش در طول ۱۴ سال گذشته این بود که با گروه‌های بنیادگرا در سرزمین‌های خودشان بجنگند حالا این هدف کاملا به شکست کشیده شده است. بنیادگراهای اسلامی چند شاخه‌تر و قوی‌تر از گذشته‌اند. علاوه بر ادعاهای ایدئولوژیک اکنون ادعاهای سرزمینی هم دارند و خطری واقعی‌تر به حساب می‌‌‌ایند.

 
بهار کوتاه خاورمیانه

تقریبا همه کسانی که در زمستان سال ۲۰۱۱ به امدن بهار عربی در سرزمین‌های استبداد زده خاورمیانه دل خوش کرده بودند حالا ناامید و پریشان احوالند. دوره‌ای تازه از خشونت و بی‌ثباتی آغاز شده که می‌تواند سالهای سال به طول بیانجامد. برخی قدرت‌های منطقه‌ای به عنوان آتش بیار این معرکه تازه در معرض اتهام قرار گرفته‌اند. دولت‌هایی که به تامین مالی و لجستیک گروه‌های جهادی‌ متهم‌اند ولی در ظاهر با اقدام‌های آنها مخالفت می‌کنند. یک جنگ منطقه‌ای وسیع شروع شده است که در آن ارتش‌های رسمی کشورها حضور ندارند ولی جنگ٬ واقعی و ملموس است. تصویر عمومی این جنگ با نام دین گره خورده است. تصاویر سر بریدن افراد توسط گروه دولت اسلامی با آیه‌هایی از قران همراه است و عبارت « لا اله الا الله »ر بر پرچم این گروه هک شده است. این آن چیزی است که رسانه‌ها امروز از تاثیرات اسلام در خاورمیانه به جهان مخابره می‌کنند.

 خشونت‌گراها در ایران

بنیادگرایی اسلامی بیشتر یک گرایش سنی و سلفی است و گروه‌های جهادی که امروز در پهنه وسیعی از خاورمیانه و شمال آفریقا سلاح به دست گرفته و می‌جنگند هم خود را سنی می‌دانند اما این بدین معنا نیست که بنیادگرایی شیعی وجود ندارد. جمهوری اسلامی ایران به عنوان بزرگترین قدرت شیعی در طول ۳۶ سال حیات‌اش به کسانی بال و پر داده که آزادانه تفکرات بنیادگرایانه را تبلیغ و خشونت به نام اسلام را ترویج می‌کنند. شاید نام هیچ کس در این میان به اندازه « محمد تقی مصباح یزدی » برجسته نباشد. او از سوی منتقدانش به عنوان « تئوریسین خشونت » شناخته می‌شود و در پیشبرد تفکراتش تنها نیست بلکه رهبر معنوی بخشی از محافظه‌کاران ایران است که در نهادهای قدرت پایگاه مهمی دارند. جبهه پایداری که توسط مصباح یزدی رهبری می‌شود طرفدار تسلط یک الگوی بنیادگرایانه در ایران است. طرح اخیر تهیه شده توسط آنها در مجلس درباره امر به معروف و نهی از منکر نشان می‌دهد که این گروه هیچ حقی برای شهروندان در انتخاب سبک زندگی‌شان قائل نیستند. 
بنیادگرایی شیعی به ویژه در سالهای نخست پس از پیروزی انقلاب اسلامی ریشه‌های خود را در ایران محکم کرد. فضای انقلابی هم مهلت را می‌داد که بنیادگراها در شهرهای کوچک و بزرگ راه بیفتند و زنان به زعم خود بی‌حجاب را ضرب و شتم کنند٬بساط سنگسار٬ اعدام‌های علنی و شلاق زدن در شکل کاملا رسمی آن توسط قوه قضاییه انجام شد اما بنیادگراها در بزنگاه‌هایی که احساس خطر بیشتری کردند از راه‌اندازی گروه‌هایی به ظاهر خودسر و انجام ترور هم ابایی نداشتند.  شلیک به سعید حجاریان تئوریسین اصلاح‌طلب و قتل دگراندیشان در سال ۱۳۷۷ نمونه‌هایی بود که از آن چه که آنها به پشتوانه فتواهای دینی انجام دادند. رعب و وحشت حاکم بر اصفهان در پاییز سال ۱۳۹۳ به واسطه اسدپاشی بر چهره گروهی از زنان این نگرانی را ایجاد کرد که بنیادگراها دوباره فعال شده‌اند. زنجیره اسیدپاشی‌ها گرچه بعد از واکنش‌های شدید افکار عمومی ادامه پیدا نکرد اما هنوز هم نهادهای امنیتی و پلیس ایران متهم‌اند که با قاطعیت به دنبال تعقیب اسیدپاش‌ها نرفته‌اند. خشونتی که ایرانی‌ها در طول این سالیان با آن رشد کرده و بزرگ شده‌اند در فرهنگ عمومی کشور بی تاثیر نبوده است. مردم‌شناسان در ایران مدام هشدار می‌دهند که فرهنگ مدارا و همزیستی در این کشور بسیار کمرنگ است. هر‌چند نمی‌شود همه مشکل را هم از چشم حکومت دید اما وقتی در طول چند دهه رویه ثابت یک حکومت در قبال شهروندانش استفاده از اهرم‌های تهدیدآمیز و اعمال خشونت آشکار بوده است باید انتظار داشت که این خشونت همچون یک بیماری واگیردار به جامعه نیز سرایت کند و شهروندان را درگیر سازد.  


***
کالبدشکافی تبعیض و خشونت در جمهوری اسلامی / گفتگو با حسن یوسفی اشکوری

 

حسن یوسفی‌اشکوری٬ روشنفکر دینی و نماینده دوره اول مجلس در گفت‌وگو با جرس از نسبت قانون و فقه رایج در جمهوری اسلامی با تبعیض و خشونت می‌گوید.

متن کامل گفتگو را بخوانید:

برای شروع بحث نظرتان را درباره‌ی خشونت‌زا بودن قانون اساسی می‌خواهم بپرسم. آیا به نظر شما قانون اساسی جمهوری اسلامی زمینه نقض حقوق‌اقشار مختلف جامعه را فراهم می‌اورد؟

ببنیید قانون اساسی ما بر اساس نابرابری حقوقی نوشته است. در زمان مشروطه٬ شیخ‌فضل‌الله نوری در پاسخ به مشروطه‌خواهانی که از مساوات و برابری صحبت می‌کردند٬ گفت که اساس اسلام بر نابرابری‌ست. در ادامه هم نمونه‌هایی برای نابرابری برشمرده بود مانند تمایز بین مسلمان و غیر مسلمان٬ اهل کتاب و غیر اهل‌کتاب٬ زن و مرد٬ سید و غیر سید، کافر حربی و غیر حربی. در انقلاب ایران هم اگرچه وعده داده بودند که قرار است برابری حقوقی وجود داشته باشد اما در قانون اساسی جمهوری اسلامی عملا همان معیار و مبنای شیخ فضل‌الله نوری به کار گرفته شد. هرچند در بخش‌هایی هم برابری تصریح شده اما این‌ها اصول متناقض در قانون اساسی‌ست. در این قانون در یک اصل حقی به مردم داده شده و در اصلی دیگر با قید و شرط٬ آن اصل را به شکلی پس گرفته و یا کم اثر کرده اند. با توجه به واقعیت، تبعیض و نابربری‌ست و نقض حقوق شهروندی و انسانی نیز در آن اجتناب‌ناپذیر است.


قانون اساسی جمهوری اسلامی شاید پرتناقض‌ترین قانون اساسی دنیا باشد. این تناقض‌ها٬ تفسیرهای متنوع٬ شگفت‌انگیز و دل‌‌به‌خواهی را باعث می‌شود که به نقض حقوق شهروندی افراد مختلف کمک می‌کند. به ویژه‌این‌که مفسران قانون اساسی یعنی شورای نگهبان که بر اساس خود این قانون تعیین شده‌اند٬ تفکرشان در این تفسیرهای متناقض اثر می‌گذارد. در حالی‌که حقوق اساسی دنیای مدرن بر بنیان برابری ذاتی آدم‌هاست. در اصول اول و دوم اعلامیه‌ی جهانی حقوق‌بشر ذکر شده که انسان‌ها بدون هیچ‌تمایزی دارای حقوق برابر و شهروندی هستند. حقوق مدرن به معنای رهایی از تبعیض‌هایی مانند جنسیتی٬ عقیدتی٬ نژادی و اقتصادی و اجتماعی‌ست اما قانون اساسی جمهوری اسلامی نه بر اساس برابری بلکه بر اساس تبعیض نهاده شده است.


به طور مثال این قانون حقوق ویژه‌ای برای شیعه قایل شده. رهبر و رییس‌جمهو باید شیعه باشند. عملا فرد سنی حتی نمی‌تواند وزیر٬ معاون وزیر و رییس مجلس شود. در مجلس ششم نمایندگان اصلاح‌طلب می‌خواستند برای اولین بار یکی از اهل سنت را به هیأت رئیسه مجلس بیاورند اما مخالفت‌ها و فشارهای علمای قم باعث شد که این کار انجام نشود. غیرمذهبی‌ها نیز مانند مارکسیست‌ها و کمونیست‌ها و کسانی که به شکل متعارف مسلمان و مذهبی شناخته نمی‌شوند٬ ابدا حق شهروندی ندارند. به طور خاص زنان هم که تقریبا در تمامی امور مورد تبعیض قرار دارند. ریشه‌ی تمام این‌ها در قانون اساسی‌ست؛ چراکه این قانون را فقیهان بر اساس فقه رایج و سنتی شیعه نوشته اند. فقه شیعه نیز بر اساس تبعیض و نابرابری‌ست. 
 

تبعیض و خشونت در دیگر قوانین جمهوری اسلامی نیز به چشم می‌خورد. قوانین شهروندی٬ مدنی٬ مجازات اسلامی و … . آیا این قوانین صرفا به دلیل برگرفته شدن از قانون اساسی٬ خشونت‌زا هستند؟

 

 این نوع خشونت ها و تبعیض ها به دو عامل بر می گردد. عامل اول قانون اساسی است. در ایران هم مانند همه‌جای دنیا قوانین عادی نمی‌توانند خارج از چارچوب قانون اساسی کشور باشند. وقتی در قانون اساسی در اصول مختلف به صراحت تبعیض وجود دارد٬ در قوانین عادی هم این تبعیض ها خواه‌ناخواه وجود خواهد داشت.


اما عامل دوم این تبعیض ها و نابرابری ها این است که با گذشت ۳۶ سال از انقلاب ۵۷ می‌بینیم که تفکر شریعت‌مدارانه با جزمیت فقهی٬ روز به روز گسترش پیدا کرده و بر بخشی از اصول مترقی قانون اساسی و وعده‌های آقای خمینی در پاریس و ایران مسلط و چیره شده است. از این رو اصول مترقی و حاوی برابری و عدالت نیز عملا یا نقض می‌شود و یا به اجرا در نمی‌آید. شریعت‌مداران با افزایش قدرت‌شان تمام مصادر حکومت را به اختیار خود درآوردند؛ از مجلس تا قوه‌ی قضاییه٬ نهادهای دیگر و به ویژه شورای نگهبان. در چنین شورایی طبیعی‌ست قانونی که توسط مجلس تصویب شده٬ نه فقط در چارچوب قانون اساسی بلکه باید در چارچوب تفکر آقای شیخ احمد جنتی و هم‌فکرانش‌اش نیز باشد. در واقع هرچه را که خلاف آن باشد٬ خلاف شرع و خلاف قانون اساسی می‌دانند.


به خاطر دارم که در مجلس ششم٬ شورای نگهبان نتوانست برای رد یک قانون نه به قانون اساسی و نه حتی به شرع استناد کند. در نتیجه آن را به «منویات رهبری» مستند کرد. در تفسیر آقای جنتی و هم‌فکران‌اش در شورای نگهبان٬ منویات رهبری خود عین شرع است. بنابراین شورای نگهبان گلوی نظام و قانون اساسی را گرفته و روز به روز بیشتر می‌فشرد. اساس این تفکر تبعیض است و نمی‌تواند برابری را بپذیرد. پذیرفتن کنوانسیون رفع کلیه اشکال تبعیض علیه زنان٬ مورد دیگری بود که مجلس ششم تصویب کرد اما شورای نگهبان در نهایت آن را مغایر با شرع دانست و رد کرد. 
ما در عین حال نهاد دیگری هم داریم به اسم مجمع تشخیص مصلحت نظام که چون قانون‌گذار نیست٬ هرچه را که تصویب می‌کند باید در نهایت به تأیید رهبری برسد. مجمع تشخیص مصلحت نظام٬ نیز، مجلس مشورتی رهبری‌ست و از خود استقلال ندارد. تفکر رهبر جمهوری‌اسلامی نیز بیش و کم همان تفکر شیخ احمد جنتی و تفکر فقهی فقهاست. 
نمونه‌ی اخیر تناقض در قانون اساسی٬ اظهارات اخیر آقای موسوی‌بجنوردی‌ست. او از یک طرف با طرح فرمان ۸ ماده‌ای امام٬ حقوق شهروندی را مطرح می‌کند که از قوانین آمریکا و انگلیس جلوتر است اما از طرف دیگر می‌گوید که بهاییان نه تنها حق تحصیل ندارند بلکه اساسا حق شهروندی هم ندارند. این نظر تئوریسین و فقیه جمهوری اسلامی‌ست. تازه موسوی ‌بجنوردی٬ فقیهی نوگرا و خوش‌فکر است که گاهی حرف‌های مترقی هم بیان می‌کند. زمانی که ایشان چنین نظری دارد٬ مشخص است که علمای قم چطور فکر می‌کنند.


با توجه به برخوردهایی که با بازجویان٬ دادگاه و قضات طی چهار سال زندان داشتم٬ باورم این است که آقایان زعمای جمهوری اسلامی اساسا به قانون به مفهوم مدرن آن اعتقادی ندارند. بلکه آن زمان که آقای خمینی در دوره‌ی پیش از انقلاب و اوایل آن از قانون صحبت می‌کرد٬ منظورش بیشتر قانون اسلام و شرع بود و یا حداکثر قوانینی که مورد تأیید فقها باشد. در حالی‌که قانون به معنای قوانین موضوعه است. یعنی نمایندگان مجلس که مشروعیت خود را از ملت گرفته‌اند٬ از طرف ملت بدون هیچ پیش‌شرط و قیدی٬ قانون می‌گذارند و این قوانین توسط دولت و قوه‌ی قضاییه به اجرا درمی‌‌آید. در هرحال قانون مدرن بر اساس برابری است و اسلام فقاهتی بر اساس تبعیض است.


با وجود چنین تناقضاتی٬ آقایان باید تکلیف خود را روشن کنند. می‌توانند مانند طالبان باشند٬ اعلام کنند که جمهوری اسلامی بی‌معناست. همان‌طور که طالبان می‌گفت امارت اسلامی افغانستان. یا مانند داعش که از قانون اساسی٬ دموکراسی و جمهوری استفاده نمی‌کند و این عناوین و مفاهیم را غربی و کفر می شمارد، بلکه می‌گوید ما هستیم و شریعت اسلام. شریعت اسلام هم می‌گوید که در جنگ با کفار٬ غنایم جنگی می‌گیریم و زن‌ها هم بر ما حلال هستند. اکنون داعش هم بدون خجالت٬ و با افتخار این قوانین را اجرا می‌کند. به هر حال رهبران جمهوری اسلامی باید انتخاب کنند؛ یا زنگی زنگی٬ یا رومی روم.

قبل‌تر گفتید که در تدوین قانون اساسی «معیار و مبنای شیخ فضل‌الله نوری به کار گرفته شده». شما چطور به فقه شیعه نگاه می‌کنید و به نظرتان چه نسبتی بین آن و مفهوم خشونت برقرار است؟ 

اگرچه به لحاظ فلسفی ذات‌گرا نیستم اما می‌توانم بگویم که فقه به این معنا که امروز در میان فقهای ما مطرح است٬ در حوزه‌های علمیه تدریس می‌شود٬ عمومیت دارد و فقها از آن دفاع می‌کنند٬ در طبیعت خود تنش آفرین و خشونت‌زاست. دلیل آن‌هم تبعیض‌هایی‌ست که در فقه ما وجود دارد.


این فقه میراث تحولات تاریخی قرن دوم و سوم به بعد است که هماهنگ با زمان ما نیست و مربوط به دوران ماقبل جمهوری و دنیای مدرن است. طی صد سال اخیر٬ برخی از فقها تلاش کردند که فقه را با دنیای امروز و تجارب مدرن مانند حقوق‌بشر و دموکراسی هماهنگ کنند. موفقیت‌هایی هم داشتند و فتواهای نویی هم داده اند. مانند آیت‌الله منتظری٬ صانعی یا همین آقای موسوی بجنوردی. خود آقای خمینی هم فتواهای مترقی داشت. اما با این وجود ساختار این فقه بر اساس تبعیض و طبعا خشونت‌زاست.


زمانی که بخواهید بر جامعه‌ای متنوع و متکثر٬ نابرابری را حاکم کنید٬ طبعا افرادی که مورد تبعیض٬ ظلم و نابرابری قرار گرفته‌اند٬ اعتراض می‌کنند. شما هم مجبورید او را او را سرکوب کنید. مثلا شما وقتی میلیونها سنی را از حقوق مدنی و ملی محروم می کنید، طبعا آنها به اعتراض بر می خیزند و شما مجبور می شوید آنها را متهم به ضدیت با دین و شریعت کنید و سرکوب کنید. همین گونه است تبعیض علیه زنان و یا اقلیت های قومی و مذهبی. خصوصا زمانی‌که خود را نماینده‌ی خدا٬ رسول خدا و سخن‌گوی ۱۲۴ هزار پیغمبر بدانید٬ برای خود مشروعیتی مذهبی و الهی برای سرکوب مخالفان و منتقدان قایل هستید. همان اتفاقی که در همه‌ی حکومت‌های مذهبی از جمله جمهوری اسلامی افتاده. 
اما در عین‌حال فراموش نکنیم که خشونت در یک جامعه فقط جنبه‌ی نظری و فکری ندارد بلکه به علل مختلفی بستگی دارد. به شرایط روانی و اقتصادی و اجتماعی جامعه هم باز می‌گردد.  

در مورد فتواهای «مترقی» که به آن اشاره کردید می‌توان برای نمونه‌ی از فتوای آقای خمینی درباره‌ی عمل تغییر جنسیت یا برداشتن حرمت از شطرنج مثال آورد. چرا این نگاه نوگرایانه جلو نرفت و به دیگر مسایل تسری پیدا نکرد. چه تفاوتی میان احکام و اصول مختلف وجود دارد؟

 

 اصول و احکام از لحاظ اهمیت و موقعیت برابر نیستند. از طرفی صدور فتوا به روان‌شناسی فتوادهنده هم برمی‌گردد. خصوصیات آیت الله خمینی باعث شد که در جاهایی اهل تساهل و مدارا باشد و در برخی مسایل برعکس. مقاطع مختلف زندگی افراد نیز در این امر تأثیرگذار است. زمانی‌که ما در موضع محکومیت و اپوزیسیون قرار می‌گیریم ممکن است که عدالت‌خواه و برابری‌خواه باشیم اما وقتی به قدرت می‌رسیم٬ فراموش می‌کنیم که قدرت٬ مخالف هم پدید می‌آورد و مخالف را مزاحم تلقی و سرکوب‌اش می‌کنیم. در حالی‌که در گذشته زمانی‌که در موضع مخالف بودیم٬ فریاد وا آزادیا سر می‌دادیم. نمونه‌ی روشن این مثال٬ آقای خمینی‌ست.


زمانی‌که در سال ۵۷ زنان کنار مردان در خیابان‌ها حضور داشتند٬ سنتی‌ها فشار می‌آوردند که زن نباید از خانه خارج شود یا صدای‌اش را نباید نامحرم بشنود. زن‌ها هم مشت گره کرده بودند و شعار می‌دادند. آقای خمینی اما به دلیل هوشمندی‌اش مقابل این فشارها ایستاد. او می‌دانست که حضور زنان در تظاهرات روح‌تازه‌ای به آن می‌دهد. از آن‌جایی‌که اهل عرفان هم بود٬ کمی آزاداندیشی از خود نشان می‌داد. یا ایشان پس از انقلاب زنان را به خانه هایشان نفرستاد و حداقل اجازه داد در جامعه و در ادارات دولتی کار کنند و از نظر سیاسی هم بتوانند نماینده مجلس بشوند و در برخی پست های مدیریتی بمانند. در حالی‌که در سال ۴۲ اعتراض همین آقای خمینی به شاه این بود که چرا زن‌ها می‌توانند رأی بدهند. او بعد از انقلاب اما در مقابل فشار فقها که تلاش می‌کردند زنان به درون خانه هایشان بازگردند و مخصوصا به سیاست وارد نشوند٬ اجازه داد که زنان هم رای بدهند و هم انتخاب شوند. یا در مورد موسیقی خیلی سختگیری نکرد و بالاخره اجازه داد موسیقی از رادیو تلویزیون دولتی پخش شود.هنوز هم اکثریت مطلق فقها شنیده شدن صدای زن توسط نامحرم را حرام می‌دانند اما چون دیگر تثبیت شده جرأت تکرار این نظرات را ندارند. تفکر مصباح‌یزدی هم همین است. ولی از آن‌جایی که با ولایت پیوند دارد٬ نمی‌تواند سخنی در مخالفت با آقای خامنه‌ای بیان کند. زمانی‌هم که خانم بی‌نظیر بوتو برای اولین‌بار نخست‌وزیر پاکستان شد٬ هزار نفر از علمای این کشور طوماری نوشتند مبنی بر این‌که یک زن حق نخست‌وزیر شدن ندارد.


این تفکر٬ تفکری سنتی‌ست. در عین‌حال تمام خشونت‌های رایج در جمهوری اسلامی به فقه بر نمی‌گردد بلکه به مجریان و روان‌شناسی افراد و شرایط اجتماعی هم مربوط است.


تحلیل من این است که آیت الله خمینی در کنار خصوصیات فردی و شخصی اش، به دو دلیل معرفتی نسبت به زن و موسیقی تساهل نشان داد: یکی، فلسفی بودن ایشان و دیگر، مشرب عرفانی اش. همین احوالات ایشان در برخی امور دیگر، مانند حلیت شطرنج و یا تغییر جنسیت و برخی امور دیگر، مؤثر بوده است. 
 

این قوانین نیستند که دست مجریان را برای خشونت باز می‌گذارند؟

 

چنان که قبلا گفته شد، قطعا قوانین تبعیض‌آمیز دست مجریان را برای اعمال ستم و تبعیض و زور و خشونت باز می‌گذارند اما در عین‌حال خصوصیات شخصی و افکار مجریان هم در عمل مهم است. همه‌چیز را نمی‌توان به قانون نسبت داد. به ویژه در کشورهای مانند کشور ما که هنوز نهادهای مدرن قدرت‌مند نشده‌اند. به طور مثال فرض بگیریم که بعد از آقای خمینی٬ آقای منتظری رهبر می‌شد٬ قانون اساسی همین بود اما او بخش‌های مترقی‌تر آن قانون را تقویت می‌کرد٬ برخی از اصولی را که باب طبعش نبود و مشکل‌زا بود٬ منتفی تلقی می‌کرد همان‌طور که شورای نگهبان و آقای جنتی بخش مترقی قانون اساسی را نادیده گرفته‌اند. حتی اگر جلوتر برویم و فرض بگیریم که به جای آقای خامنه‌ای٬ آقای خاتمی قرار داشت که او را دموکرات‌تر از دیگران می‌شناسیم٬ تردید ندارم که وضعیت چنین نبود. حتی اگر هاشمی رفسنجانی هم رهبر می‌شد، قطعا اوضاع متفاوت می‌شد. چرا که افکار و روحیات و حداقل سلایق رهبران و مجریان قانون نقش‌آفرین هستند. این بدان معنا نیست که نظام حقوقی زن و مرد یا قانون اساسی زیر و رو می‌شد بلکه روند به سوی کاهش درگیری‌ها و خشونت‌ها پیش می‌رفت تا به تعادل اجتماعی برسیم. حتما میان اوباما و بوش فرق وجود دارد. اوباما مجری قانون است اما در عین‌حال حق وتو دارد. او در طول ۸ سال ریاست جمهوری٬ در هیچ جنگی شرکت نکرد. بخشی از این مساله به سرشت وی برمی‌گردد. در نظام‌های دموکراتیک هم طبیعت آدم‌ها در مقام اجرا٬ موثر است تا چه رسد به کشورهایی چون ایران. 
آقای خامنه‌ای بعد از انقلاب سخن‌گوی حزب جمهوری اسلامی از جناح راست و از جمله محافظه‌کاران بود و طبعا در مقام رهبری مطلقه همان افکار و روش خود را پیش می‌برد.

  به نظر شما راه برون رفت از این وضعیت متناقض چیست؟

ببینید تناقض به طور کلی از افکار و زندگی فردی و به ویژه زیست اجتماعی بشر خارج شدنی نیست. مخصوصا جامعه ایرانی و جمهوری اسلامی نیز به دلایلی انباشته از تناقض و تبعیض است. اما به نظر می رسد که راه حل اصلاحات تدریجی در ساختار حقوقی و حقیقی جمهوری اسلامی است.


در ساختار حقوقی اولا باید اصول فراموش قانون اساسی (به طور خاص فصل سوم) اجرا شود و ثانیا اصول متناقض به سود اصول دموکراتیک و مدنی تر متحول و اصلاح شود. همین طور لازم است که در بینش و اجتهاد فقهی تجدید نظر جدی صورت بگیرد. زیرا فقه و اجتهاد در قانون گذاری جمهوری اسلامی، نقش فائقه دارد.


مثلا در باب خشونت و تبعیض، که مورد بحث ماست، ظواهر برخی آیات قرآن و یا روایات و احکام فقهی سنتی مستعد تبعیض اند و مولد خشونت. بگذریم که اصولا هر نوع خشونتی لزوما مذموم نیست چنان که اجرای عدالت به وسیله مراجع قانونی دولتی و نیز جهاد دفاعی از مصادیق خشونت مثبت و به همین دلیل معمولا از خشونت مذموم و خشونت ممدوح یاد می شود.اما مهم این است که امروز چطور با این متون برخورد می‌کنیم. می‌توانیم تفسیری ارایه دهیم مانند تفسیر القاعده٬ طالبان٬ بوکوحرام و داعش. یعنی می‌توانیم بدون درنظر گرفتن شرایط زمانی نزول قران و شأن نزول آیات آنها را تفسیر و بر اساس آن اجتهاد کنیم. در این صورت، برخی آیات و یا احکام جوازی‌ست برای خشونت‌های بی‌پایان: پدر به فرزند٬ مرد به زن٬ حکومت به رعیت٬ مسلمان به غیرمسلمان، شیعه به سنی و یا برعکس. یا آن‌که اسلام و قرآن را تاریخی ببینیم. در صورتی‌که به رفتار پیامبر در حجاز و در میان قبایل عرب و متون خشن عربی تاریخی نگاه کنیم٬ می‌توانیم از چنگال این نوع خشونت‌افرینی رها شویم یا حداقل آن را کاهش دهیم.


به طور مثال در فقه بحثی داریم به اسم جهاد که باید از نو تفسیر شود. اگر ما جهاد را ابتدایی بدانیم٬ بدان معناست که هر وقت مسلمانان قدرت داشته باشند٬ باید از غیرمسلمان‌ها (که به نظر برخی حتی این جهاد را شامل اهل کتاب هم می شود) بخواهند که به دین اسلام روی آورند و اگر چنین نشد باید با آن‌ها بجنگند. این نوع از جهاد٬ جنگ عقیدتی‌ست. یعنی یا اسلام یا شمشیر. همین الان که گفت‌وگو می‌کنیم٬ اکثریت فقهای اسلام٬ چه شیعه و چه سنی معتقد به این نوع جهاد هستند. 
از عالمی پرسیدم که اگر شما این‌چنین فکر می‌کنید چرا به دنیا اعلام جهاد نمی‌کنید؟ پاسخ داد به این دلیل که زور این کار را نداریم. یعنی اگر زورش را داشت به روی مردم دنیا شمشیر می‌کشید. همین تفکر در مورد امام زمان هم منعکس شده. مشهور است که امام زمان می‌آید و با شمشیر و در امواج خون دنیا را مسلمان می‌کند. با وجود چنین تفکرها و تفسیرهایی٬ قرآن و جنگ‌های صدر اسلام نه تنها مولد خشونت هستند٬ بلکه عین خشونت‌اند.


اما اگر نگاهی تاریخی داشته باشیم یعنی به جهاد ابتدایی معتقد نبوده و تنها جهاد دفاعی را قبول داشته باشیم٬ بخشی از این خشونت‌ها از بین می‌رود. یا تبعیض میان زن و مرد را مکانی٬ زمانی بدانیم. درست است که در قران هم حقوق زن و مرد برابر نیست اما اگر به زمان آن و مقتضیات‌اش توجه کنیم می‌بینیم که در آن زمان چند قدم در راستای بهبود وضعیت زنان برداشته شده اما این بدان معنا نیست که این قواعد تا روز قیامت منطبق با عدالت است.


اما جز تحول در فقه و قانون، لازم است در ساختار حقیقی جمهوری اسلامی هم تغییراتی صورت گیرد. شاید این تغییرات شرط تغییرات در ساختار حقوقی باشد چرا که اینان اند که می توانند قانون را متحول کنند. مثلا اگر قرار است رهبر جدید تعیین شود، در حد ممکن میانه روتر و مدرن تر و قانون گراتر باشد. رئیس جمهور، به عنوان مقام دوم کشور، مهم است و طبعا این که این مقام در اختیار چه کسی و با چه تفکر و سیاستی باشد، بسیار اثرگذار است. همین طور مجلس و قوای دیگر. متأسفانه تبعیض و خشونت در جامعه ما نهادینه شده و ما برای کاهش آن راه درازی در پیش داریم.

 


***
کودک خشونت‌دیده در آینده بازتولید خشونت می‌کند / گفتگو با سعید پیوندی

معضلی که رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی نیز در گسترش اخبار آن نقش داشته و مسولان را وادار به اعلام موضع کرده است. 
اعمال خشونت فیزیکی علیه دانش‌آموزان اما از سوی برخی از خانواده‌ها نیز پذیرفته شده است. به طوری‌که کودکان٬ خانواده و مدرسه را در مقابل خود فرض می‌کنند. 
تنبیه‌بدنی دانش‌آموزان اگرچه مساله‌ی تازه‌ای در نظام آموزشی ایران نیست٬ اما چه عواملی باعث باقی ماندن این روش شده؟ خانواده‌ها و فرهنگ جامعه چه نقشی در ابقای آن ایفا می‌کنند؟ 
برای بررسی خشونت علیه کودکان در نظام آموزشی و پاسخ به سوال نقش فرهنگی جامعه در این امر با سعید پیوندی٬ جامعه شناس و کارشناس آموزش گفت‌وگویی داشتیم. او معتقد است که تنبیه‌بدنی بخشی از فرهنگ ایران است که در ادبیات و اشعار شعرا نیز به چشم می‌خورد. به باور او برای داشتن نظامی آموزشی که در آن خشونت علیه دانش‌آموزان وجود نداشته باشد٬ ابتدا باید بپذیریم که «کودک مانند یک انسان بزرگ٬ حقوقی طبیعی دارد که باید به آن احترام گذاشت».

در ادامه متن کامل این گفت‌وگو را می‌خوانید:

آقای پیوندی! چطور تنبیه بدنی از سوی برخی از خانواده‌های دانش‌آموزان پذیرفته‌شده است؟ تنبیه بدنی دانش‌آموزان مساله‌ی جدیدی نیست اما با وجود مخالفت‌های بسیار با این رفتار و وجود قانون ممنوعیت آن٬ هنوز هم دیده می‌شود که برخی از خانواده این روش تربیتی را در سیستم آموزشی پذیرفته‌اند. در حالی‌که بعضی اوقات تنبیه فیزیکی دانش‌آموزان منجر به آسیب‌های جبران‌ناپذیر و حتی مرگ دانش‌آموزان هم شده است.

 

 

در گذشته‌های دور٬ تنبیه بچه‌ها نه فقط در ایران بلکه در خیلی جاهای دنیا همواره وسیله‌ای مطلوب برای تربیت آن‌ها به شمار می‌رفت. رفتاری که چه برای بزرگان خانواده و چه برای کسانی که به نحوی در تربیت بچه‌ شرکت داشتند٬ مانند معلمان مشروع بود.

 

در اروپا نیز تنبیه بچه در افکار عمومی٬ بازنماهای افراد و وجدان عمومی مساله‌ای مشروع و پذیرفته‌شده بود. برخی جوامع روی این موضوع کار کرده‌اند که چرا از نظر روان‌شناسی و جامعه‌شناسی٬ تنبیه بچه‌ها باعث نمی‌شود که نتیجه‌ی مطلوب مورد نظر به دست آید. در این جوامع کم‌کم وجدان جدیدی شکل گرفت و خانواده‌ها٬ معلمان و کسانی که در تربیت بچه نقش‌ دارند به این نتیجه رسیدند که تنبیه بدنی عواقب سنگینی دارد و رفتاری ضد تربیتی‌ است.


در حالی‌که ما در ایران شاهد تنبیه بدنی دانش‌آموزان در مدرسه‌ها هستیم که در گذشته از نظر قانونی جلو بودیم. در سال ۱۲۹۰ یعنی صد و سه سال پیش در اولین قانون تعلیمات عمومی ایران که توسط مجلس دوم تصویب‌شده٬ تنبیه بدنی ممنوع شد. این اولین باری بود که نهادهای عمومی تصمیم گرفتند که با چنین پدیده‌ای برخوردی قانونی کنند. اما ادامه‌ی استفاده از آن در زمان کنونی٬ نشان‌دهنده‌ی آن است که یک قرن هم برای جامعه‌ی ما کافی نبوده یا به اندازه‌ی کافی روی وجدان عمومی با روش‌های تربیتی ما کار نشده است.

 

نه فقط در اشعار بلکه در ضرب‌المثل‌ها و کتاب‌ها نیز وجود دارد. به طور مثال ضرب‌المثلی داریم که می‌گوید «چوب معلم گله هرکی نخوره خله» یا مثلا در برخی کتاب‌های تربیتی به صراحت عنوان شده که نمی‌توان بدون کتک‌زدن٬ بچه‌ها را کنترل کرد.



در ادبیات ما٬ آثاری وجود دارد که این نوع خشونت را تایید می‌کند. مانند این مصرع که «جور استاد به ز مهر پدر». تکیه بر این رفتار در آثار سعدی نیز به چشم می‌خورد. حتی معلمی را که از تنبیه بچه‌ها استفاده نمی‌کند٬ تقبیح می‌کنند و او را ناتوان می‌دانند. خانواده‌ها هم بر این تصورند که تنبیه به هرحال بهتر از خوب درس نخواندن یا عدم احترام به هنجارهای اجتماعی از سوی بچه است.

 


می‌توان گفت که این مساله هنوز در افکار عمومی جامعه‌ی ما٬ جایگاه محکمی دارد. تنها گروه‌هایی محدودی از جامعه آگاه شده و با این موضوع برخورد می‌کنند. هنوز هم هستند پدر و مادرهایی که از روش‌های خشونت‌آمیز استفاده می‌کنند و به معلم نیز اجازه می‌دهند که از همین روش استفاده کند. فیلم معروف "مشق شب" عباس کیارستمی٬ بخشی از این فرهنگ را در خانه و مدرسه ترسیم می‌‌کند.

 

مساله‌ی جالب‌توجه دیگر در زمینه‌ی تنبیه بدنی دانش‌آموزان و کودکان٬ برتری‌ است که کودک کتک‌خورده در جمع دوستان‌اش پیدا می‌کند. به طور مثال در برخی موارد بچه‌ای که در خانه یا مدرسه کتک می‌خورد٬ بچه‌‌ای را که از تنبیه بدنی دور بوده مورد تمسخر قرار می‌دهد و او را در گفتار عامیانه «لوس» یا «بچه‌ننه» می‌خواند. در واقع تنبیه بدنی به نوعی فضیلت‌انگاری می‌شود.


کاملا درست است. در بازتولید این فرهنگ٬ به نوعی به خود فرهنگ نیز مشروعیت بخشیده می‌شود. یعنی وقتی بچه‌ای کتک خورده٬ بچه‌ای به حساب می‌آید که آب‌دیده‌تر و در مقابل سختی‌ها مقاوم‌تر است٬ تنبیه بدنی در چشم بچه و در نگاه عاملان خشونت مشروع و لازم جلوه می‌کند. در حالی‌که تمام تحقیقات جامعه‌شناسی و روان‌شناسی نشان می‌دهد که تنبیه بدنی تاثیرات مخربی روی بچه دارد. به طور مثال روی حافظه‌ی او تاثیر منفی می‌گذارد. باعث فرار و بیزاری بچه از مدرسه می‌شود و او را دروغ‌گو می‌کند؛ چراکه بچه باید راه‌حل‌هایی برای مقابله با این خشونت پیدا کند. راحت‌ترین راه‌حل هم دروغ‌گویی و پنهان‌کاری‌ است که در بازتولید خشونت در جامعه نقش مهمی ایفا می‌کند.


تحقیقات جالبی در فرانسه روی کسانی که به زندان رفته‌اند٬ انجام شده که نشان می‌دهد اکثر بزهکاران٬ در کودکی از سوی پدر٬ مادر یا محیط‌های آموزشی مورد تنبیه بدنی قرار گرفته‌اند یا با اشکال مختلف خشونت مانند تحقیر مواجه شده‌اند. نتیجه‌ی این تحقیق به این معنا نیست که همه‌ی این بچه‌ها به خشونت کشیده می‌شوند اما بخت و شانس این عده از کودکان برای کشیده شدن به بزه٬ بیشتر است. ضمن آن‌که خود این کودکان بعدها در بازتولید این فرهنگ٬ بازتولید خشونت و مشروع شناساندن آن به عنوان همسر٬ معلم٬ پدر٬ مادر یا شهروند اجتماعی نقش دارند.


زمانی‌که خشونت در یک جامعه به امری منفی و نامطلوب تبدیل نشده و علت آن نیز مشخص نیست٬ ما هم ناآگاه باقی می‌مانیم و فضیلت آن برای ما امری بدیهی و ثابت شده تقلی می‌شود. بنابراین هیچ‌گاه دچار احساس گناه و شرم در این رابطه نمی‌شویم. در بدترین حالت وقتی بچه‌ای در اثر خشونتی که بر وی اعمال شده به بیمارستان منتقل می‌شود٬ اظهار تاسف می‌کنیم و رفتار معلم را مورد تقبیح قرار می‌دهیم بدون آن‌که کل خشونت را نفی کنیم.

 

 برخی از کتاب‌های راهنمای تربیت دینی که در اختیار عموم قرار می‌گیرد به موضوعاتی اشاره دارد که در آن تنبیه بدنی کودکان مورد تشویق قرار گرفته است. نقش برخی بارهای مذهبی را تا چه اندازه در جا افتادن این فرهنگ موثر می‌دانید؟


مذهب به هر حال بخشی از فرهنگ تربیتی ماست. راه‌حل‌ها و روش‌های پیشنهادی آن اما جدا از زمانی که در آن زندگی می‌کرده نیست. میان اشکال مختلف تربیتی که در گذشته‌های دور در همه‌جای دنیا وجود داشت و نوع تلقی مذاهب تا حدود زیادی٬ نزدیکی وجود دارد اما آن‌چه امروز اهمیت دارد٬ نحوه‌ی طرح مذهب برای مردم است. راه این است که یا مذهب را با نیازهای امروز٬ وجدان و ذهنیت جامعه منطبق کنیم یا آن‌قدر نگاه‌مان به مذهب٬ سنتی‌ست که روش‌های پیشنهادی آن را در همه‌ی زمان‌ها و مکان‌ها معتبر و امری قدسی بدانیم که نمی‌توان از آن صرف‌نظر کرد.


بیشتر از آن‌که نقش مذهب را در خود آموزش ببینم٬ در روش‌هایی می‌بینم که در کل جامعه مورد استفاده قرار می‌گیرد. مثل روش‌هایی که در مجازات به کار برده می‌شود. یعنی نوعی انتقام‌گیری و مشروعیت بخشیدن به خشونت در آن کاملا مشهود است. این مساله باعث می‌شود که بزرگ‌سالان و معلمان هم وقتی در چنین جامعه‌ای زندگی ‌می‌کنند٬ در عمل به خود اجازه می‌دهند که به نام مصلحت بچه یا مصلحت جامعه خشونت به کار گیرند. در واقع به نام مذهب٬ حتی امری قدسی اتفاق افتاده است.
مساله‌ی دیگری هم در مذهب هست که راه را برای نگاه هویتی به آدم‌ها باز می‌کند. وقتی فضیلت٬ مومن بودن افراد و پرهیزکاری آن‌ها عنوان می‌شود و غیر از آن٬ ضد فضیلت یا غیرقابل پذیرش است جامعه به سمت عدم تحمل می‌رود و متفاوت بودن را نفی می‌کند. مصداق آن در حوزه‌ی آموزشی انتظار از دانش‌اموزان است که درس‌خوان٬ مومن و نمازخوان باشند و هر دانش‌آموزی که این معیارها را ندارد٬ برای ما آدمی غیر است و باعث می‌شود که اشکال مختلف خشونت در مورد بچه‌ها از این راه توجیه شود. من از این جهت مذهب را مقصر می‌ دانم؛ چراکه در جوامعی که گفتمان خود را تغییر داده و تلاش کرده‌اند که بیشتر به جنبه‌های اخلاقی بپردازند و بخش‌های منفی‌تر تربیت سنتی را حذف کنند٬ توانسته‌اند راه را پیدا کنند در حالی‌که در جامعه‌ی ما نه مذهب این راه‌حل را خواسته و نه این‌که شرایط اجتماعی ما به مذهب فشار آورده که چنین نقشی را در جامعه ایفا کند.

 

فکر می‌کنید به رسمیت نشناختن حقوق فردی کودکان نیز در تثبیت این فرهنگ نقش دارد؟ به طور مثال در برنامه‌ی «ماه عسل» تلویزیون ایران٬ مجری برنامه به خانواده‌ای که فرزندخوانده‌ی خود را از دست داده بود٬ کودکی را به عنوان هدیه٬ تقدیم‌شان کرد. این نگاه ابزاری به کودکان چه نقشی در تداوم این فرهنگ ایفا می‌کند؟


چند دهه‌ی پیش شاهد یکی از تحولات مهم در جامعه‌ی بشری بودیم که از طریق میثاق‌هایی که همه از جمله ایران هم امضا کرده‌اند٬ پذیرفته شد که کودک به عنوان یک انسان دارای حقوق طبیعی و بنیادین است. حقوقی که خانواده٬ جامعه٬ مدرسه و نهادهای رسمی باید به آن احترام بگذارند. این بدان معناست که کودک به عنوان یک انسان مستقل «وجود» دارد و این وجود واقعی‌ است. بسیاری بر این باورند که کودک٬ انسان کوچکی‌ست که توانایی تشخیص ندارد و به همین دلیل بزرگ‌سال صاحب اوست. در نتیجه فکر می‌کنند که هر روشی را می‌توانند روی بچه اعمال کنند و همان‌گونه که خود می‌دانند٬ او را تربیت کنند. از جمله تشخیص این مساله که کودک به اندازه‌ی کافی مطیع نیست و به تنبیه بدنی احتیاج دارد. در حالی‌که دلیل توجه به استقلال کودکان٬ روان‌شناسی‌هایی‌ است که روی آن‌ها انجام شده است. این تحقیقات نشان می‌دهد که کودکان دنیای خود را دارند که ضرورتا نمی‌توانند از طریق معیارها٬ متر و عینک ما به دنیا نگاه کنند. بخشی از سرپیچی و طغیان آن‌ها به دلیل مقاومتی‌ست که برای مقابله با بزرگ‌سالان در آن‌ها ایجاد شده. کودکان نمی‌توانند برای خود توجیه کنند که چرا باید یک‌سری از رفتارها را به خواست بزرگ‌سالان انجام دهند.


جامعه‌‌ی ما هنوز عادت نکرده به کودک به عنوان انسانی مستقل نگاه کند و او را به رسمیت بشناسد. این جامعه هنوز قادر نیست که اجازه دهد بچه کماکان با دنیای خود زندگی کند. در نتیجه سعی می‌کند که با اشکال مختلف دنیای خود را به او تحمیل کند. این شکاف خیلی مهمی‌ است که میان جامعه‌ای که نگاه‌اش به بچه انسانی‌ست با جامعه‌ای که به بچه٬ سنتی می‌نگرد٬ وجود دارد.


در حقیقت ما برای آن‌که به جامعه‌ای برسیم که در آن اشکال مختلف خشونت علیه بچه‌ها وجود نداشته باشد٬ پیش از هر چیزی باید بپذیریم که کودک مانند یک انسان بزرگ٬ حقوقی طبیعی دارد که باید به آن احترام گذاشت. درباره‌ی این حقوق نمی‌توان چون و چرا آورد. مانند حق یادگیری زبان مادری‌٬ حق آموزش٬ بهداشت و موارد دیگری که از حقوق اولیه کودک به شمار می‌آیند. تمام حقوقی که برای کودک در میثاق‌های بین‌المللی مشخص شده٬ ترجمان این است که او یک انسان کامل به معنای حقوقی کلمه است؛ حتی اگر از نظر طبیعی هنوز زمان دارد که مانند یک انسان ۲۵ ساله٬ دنیا را درک کند.

 

اگر به سیستم آموزشی بازگردیم٬ دانش‌آموزان در مدارس به طرق مختلف مورد خشونت قرار می‌گیرند. پیش‌تر کودکان را فلک می‌کردند٬ امروز هم اخبار بسیاری از تنبیه بدنی کودکان در شهرها و روستاهای مختلف منتشر می‌شود. در عین‌حال محدودیت‌های بسیاری نیز برای دانش‌آموزان از سوی مدارس تعیین می‌شود. خاستگاه برخورد پادگانی با دانش‌آموزان در سیستم آموزشی ایران چیست؟


به نظر من خاستگاه چنین فرهنگ و الگوی آموزشی در این است که فکر می‌کنیم کودکان در حقیقت لوح سفیدی هستند که هرچه بخواهیم٬ می‌توانیم روی آن‌ها بنویسیم و می‌توانیم آن‌ها را همان‌طور که می‌خواهیم٬ تربیت کنیم. در نتیجه تربیتی داریم که از یک طرف آن را مشروع و ضروری می‌دانیم٬ چه مذهبی و چه غیرمذهبی آن را توجیه می‌کنیم و هم‌زمان فکر می‌کنیم که بچه سهمی در تربیت و آموزش خود ندارد. به همین دلیل وقتی مقاومت می‌کند٬ با او برخورد می‌کنیم. این نگاه به نوعی به تلقین ایدئولوژی می‌ماند. مانند آن‌که بخواهیم نگاهی آموزشی مبتنی بر تبلیغ یک کالا داشته باشیم. در این حالت تنها جنبه‌هایی را بیان می‌کنیم که طرف مقابل را راضی می‌کند اما هیچ‌وقت اطلاعات دقیقی نمی‌دهیم. چون کار تبلیغات اغوای طرف مقابل است بدون آن‌که دغدغه‌ی یادگیری داشته باشد.

 


در نظام‌های آموزشی که دغدغه‌ی یاد دادن دارند٬ می‌خواهند کودکان به عنوان یادگیرنده‌ای که می‌تواند فکر کند٬ اندیشه‌ی انتقادی داشته باشند و مستقل بودن را یاد بگیرند٬ در حالی‌که ما می‌خواهیم آموزشی را به کودک منتقل کنیم که همه چیز آن از قبل تعیین شده است. این نوع نگاه یعنی در نظر نگرفتن هیچ‌گونه نقشی برای کودکان. در ادامه هم تصمیم می‌گیریم آموزش تنبیهی داشته باشیم. آموزش را بیشتر به عنوان انتقالی ساده و شست‌وشوی فکری در نظر می‌گیریم تا یک رابطه‌ی خلاق و زنده با امر یادگیری. ما به دنبال آموزشی نیستیم که بچه مستقلا با داده‌های علمی ارتباط برقرار کند. در واقع ما به دنبال آموزشی پادگانی هستیم.


در این نوع آموزش از یک طرف از قبل تصمیم گرفته شده که چه چیز برای یک کودک درست یا غلط است و همان‌ تقدیم او می‌شود و از طرف دیگر روندهای آموزشی را یک‌سویه از بالا بر بچه‌ها اعمال می‌کنیم. آموزش برعکس تصور برخی٬ نه یک انتقال ساده‌ی علم٬ بلکه روندی پیچیده است که در آن یادگیری ساخته و پرداخته می‌شود. اهمیت انتخاب روش آموزش در آن است که باعث می‌شود بچه‌ها از علم متنفر و بی‌تفاوت شوند یا به آن علاقه پیدا کنند.

 

 

مساله‌ی دیگری نیز در سیستم آموزشی ما جدا از تنبیه بدنی وجود دارد؛ نوعی خشونت پنهان که به کودکان آموزش داده می‌شود. به طور مثال در مدارس تنها اهل کتاب به رسمیت شناخته می‌شوند و خصوصیاتی برای دختر و پسر تعیین می‌شود که به نوعی آموزش‌دهنده‌ی تبعیض است. مساله‌ای که در مورد اقلیت‌های مذهبی٬ جنسی و … نیز بیان می‌شود. آیا این رفتار برآمده از فرهنگ است یا نظام سیاسی در آن دخالت دارد؟

 

 

فکر می‌کنم جوامع ابراهیمی تا حدودی از این تجربه‌ی تاریخی عبور کرده‌اند که در آن هویت مذهبی فرد٬ اصلی‌ترین شناسه‌ی او بود و همه‌چیز بر اساس آن تعریف می‌شد. یا در دیگر مثال زن یا مرد بودن. از زمانی‌که کشورها به شکل دولت و ملت درآمدند٬ هویت مذهبی٬ مساله‌ای ثانوی شده و به جای آن هویت شهروندی به وجود آمده که صرف‌نظر از دیگر هویت‌ها٬ اصل برابری‌ست که در نظر گرفته می‌شود. اما تحولی اساسی در دنیا اتفاق افتاده که در همه‌ی جوامع یک‌سان پیش نرفته است. جوامعی داریم که این تفاوت‌ها و غیرخودی بودن را پذیرفته و بخشی از آموزش٬ فرهنگ و وجدان عمومی‌شان شده. بچه‌ها در این جوامع یاد می‌گیرند که غیرخودی را از نظر هویت دینی٬ نژادی و وضعیت اجتماعی پیش‌ از هر چیز به عنوان یک انسان ببینند. می‌توانیم چنین آموزشی داشته باشیم که جامعه‌ای ایجاد کند که تبعیض در آن منفی تلقی شود و در مقابل می‌توانیم جامعه‌ای داشته باشیم که هویتی را بر دیگری برتری می‌دهد. در چنین حالتی پیامدهایی ایجاد می‌شود که باید پذیرفت. به طور مثال وقتی شما هویت مذهبی را عنوان هوایت اصلی افراد می‌دانید٬ تفاوت زن و مرد هم بخشی از این هویت مذهبی می‌شود.


در واقع کسانی که دین ندارند یا روایت‌شان از دین متفاوت است٬ مشمول تبعیض می‌شوند. عامل اصلی که باعث تبعیض می‌شود در نوع تعریفی‌ست که ما از جامعه‌مان داریم. نظام آموزشی نیز به شدت از این امر تاثیر می‌گیرد. ما می‌توانیم نظام آموزشی داشته باشیم که کاملا در خدمت کم‌رنگ کردن تبعیض‌ها باشد و همزیستی تمام هویت‌ها و افراد متفاوت از نظر بیولوژیک یا نژادی را یاد می‌دهد یا نظام آموزشی داشته باشیم که هویت و مذهب خاصی را فضیلت می‌داند که در عمل٬ جامعه را به پاره‌های مختلفی تقسیم می‌کند که در حقیقت تبعیض مرزهای آصلی آن است. افراد جامعه را از هم جدا کرده و به انسان‌های متفاوت تبدیل می‌کند که گاهی می‌تواند تاثیرات بسیار منفی داشته باشد. مثل بهایی بودن در جامعه‌ی ایران که در حد نجس بودن از آن‌ها صحبت می‌شود. یک زن کرد بهایی را تصور کنیم: این انسان در عمل سه نوع تبعیض را هم‌زمان زندگی کرده. هم زن است و هم بهایی و هم کرد.


این مساله عواقب و پیامدهای شوم و منفی نظامی‌ست که به جای آن‌که برابری کامل انسان را تبلیغ کرده و آن را بخشی از اهداف و فلسفه آموزش خود قرار دهد٬ برعکس تفاوت میان آن‌ها را بر اساس تعریف هویتی٬ اصل بنیادین خود می‌داند که باعث می‌شود انسان‌ها٬ مدارس و محیط‌های آموزشی٬ مکان‌های پاره‌پاره‌ای شوند که هویت‌های مختلف٬ نتوانند همدیگر را تحمل کنند. این جنگ هویتی آشکار و پنهان٬ بخشی از زندگی اجتماعی و تنش عمومی‌ست که همه‌ی ما آن را زندگی می‌کنیم.  


***
 قوانین ایران مروج خشونت در جامعه است /شیرین عبادی

جرس: در ماه‌‌های اخیر وقایعی چون اسیدپاشی در اصفهان و حمله با چاقو به زنان در جهرم و همزمانی آن با مطرح شدن طرح‌هایی چون «حجاب و عفاف» یا «حمایت از آمران به معروف و ناهیان از منکر» این تصویر را ایجاد کرد که قانون‌گذاران جمهوری اسلامی به جای مبارزه با خشونت٬ در پی صیانت از باورها و طرح‌های خود هستند. اما وضع چنین قوانینی که نمونه‌های دیگر آن از پیش‌تر وجود داشته٬ آیا می‌تواند باعث ترویج خشونت شود؟  

 

در همین خصوص و برای بررسی قانونی شدن خشونت در جمهوری اسلامی گفت‌وگویی با شیرین عبادی٬ حقوق‌دان و برنده‌ی جایزه صلح نوبل داشتیم. عبادی معتقد است که قوانین جمهوری اسلامی «اساسا مروج خشونت هستند» و باعث ترس و نگرانی ایجاد شده در قشرهایی از مردم بابت وقایع ماه‌های اخیر «عدم مجازات» مجرمان توسط حکومت است.

آن‌چه در ادامه می‌خوانید٬ متن کامل این گفت‌وگوست:


جمهوری اسلامی خصوصا در سال‌های اخیر قوانینی را وضع کرد که محدودیت‌ و تبعیض‌های بیشتر را برای گروه‌های مختلف جامعه از جمله زنان به همراه داشت. در ماه‌های اخیر اما طرح‌ها و لوایحی برای تصویب در مجلس شورای اسلامی مطرح شده که برخی معتقدند می‌تواند عاملی برای افزایش خشونت در سطح جامعه باشد: طرح‌هایی چون «حجاب و عفاف» یا «حمایت از آمران به معروف و ناهیان از منکر». در حالی‌که قانون قرار است که موجب کاهش خشونت٬ هرج و مرج و جرم شود٬ تصویب چنین قوانینی چه سرانجامی دارد؟


قانون‌گذاران موظف‌اند که قانون را به نحوی تنظیم کنند که حق و حقوق هرکس مشخص باشد و مانع از تعدی ماموران دولتی و سواستفاده از قدرت‌شان شود اما به طور مثال در طرح‌هایی که نام برده شد٬ چنین ویژگی‌هایی دیده نمی‌شود. خصوصا که ابهامات فراوانی نیز در این مساله وجود دارد که زمینه‌ی سواستفاده از قانون و رواج هرج و مرج را فراهم می‌کند. از سوی دیگر به افرادی که هیچ‌گونه سمتی ندارند اجازه می‌دهد که با استناد به این قانون و تحت عنوان امر به معروف٬ دست به خشونت بزنند. به همین دلیل که قانون اجازه داده که مردم عادی به جای ماموران پلیس و ماموران رسمی دولت٬ در زندگی یکدیگر دخالت کنند. مواردی بوده که به ضرب و جرح و حتی قتل نفس منجر شده است. این بدترین نوع قانونی‌ست که نوشته شده یعنی قانونی که خود مروج هرج و مرج است. دلیل مخالفت جدی جامعه‌ی مدنی ایران با این طرح‌ها نیز همین است.

در ماه‌های اخیر اخبار مربوط به خشونت‌ در رسانه‌ها بیش از پیش انعکاس داشته است. وزیر بهداشت نیز به تازگی عنوان کرده که خشونت در جامعه‌ی ایران بیشتر شده و ریشه‌ی آن را «فرهنگی» و «روانی» دانسته است. به نظر شما که از سال‌ها پیش با پرونده‌های بسیاری سر و کار داشتید٬ آیا خشونت‌هایی مانند اسیدپاشی یا چاقوکشی و دیگر انواع آن مساله‌ی جدیدی در جامعه‌ی ایران است؟ شما ریشه‌ی خشونت را کجا می‌دانید؟


متاسفانه خشونت همیشه در جامعه‌ی ایران وجود داشته. اگر قتل‌های سریالی که در مشهد و کرمان اتفاق افتاد را به یاد آوریم٬ متوجه می‌شویم که این نوع خشونت‌ها همیشه بوده است در حالی‌که ریشه‌ی خشونت٬ مساله است.


افرادی که به این نوع خشونت‌ها اقدام کرده‌اند٬ همگی در دادگاه٬ مسایل شرعی را مورد استناد قرار داده‌اند. به هر حال یا واقعا به آن‌چه گفته‌اند ایمان داشته‌اند یا برای فرار از مجازات این مساله را بیان کرده‌اند. در حالی‌که قوانین ما به جای آن‌که مانع از خشونت شوند٬ گاهی از اوقات مروج خشونت نیز هستند و البته شرایط ناپایدار اجتماعی و عدم اطمینان از آینده٬ فقر اقتصادی و بیکاری نیز عواملی‌ هستند که به خشونت دامن می‌زنند. به طور مثال کارگری که ۶ ماه حقوق دریافت نکرده٬ خشمگین است و از آن‌جایی‌که دستگاه‌های حکومتی نمی‌توانند به داد او برسند٬ کوچک‌ترین مساله‌ای مانند کشیده شدن چاشنی یک بمب٬ باعث انفجار او می‌شود. افزایش خشونت‌های خانگی نیز ناشی از مشکلات اجتماعی‌ست. اگرچه وظیفه‌ی حکومت بوده که این مشکلات را از بین ببرد ولی چون نتوانسته بر آن‌ها غلبه کند٬ باعث شده که مردم امید به آینده را در شرایط فعلی از دست بدهند. با چنین توضیحی می‌توان گفت که اثرات روانی باعث ازدیاد خشونت شده است.


اساسا قوانین ما مروج خشونت هستند. در قانون مجازات اسلامی که بعد از انقلاب ۵۷ به تصویب رسید قید شده که اگر کسی دیگری را با ادعای این‌که مهدورالدم است٬ بکشد هیچ مجازاتی در پی ندارد. تصور کنید که وقتی قاتل دستگیر می‌شود٬ در دادگاه ادعا می‌کند که مقتول مهدورالدم است به این دلیل که کلمات توهین‌آمیزی نسبت به پیامبر گفته یا تغییر دین داده است. او از مجازات رها می‌شود و مقتول نیز زنده نیست که از خودش دفاع کند. اگر شخصی که این ادعا را کرده نتواند ثابت کند که مقتول مهدور‌الدم بوده٬ باز هم قصاص نمی‌شود. به شرط آن‌که به دادگاه ثابت کند که چنین تصوری داشته است. این بدان معناست که هرکسی می‌تواند به تصور آن‌که دیگری مهدور‌الدم است٬ دست به قتل بزند و از قصاص معاف شود. فقط بایستی مبلغی پول به عنوان دیه پرداخت کند. قانون قید کرده که اگر کسی نتواند دیه را بپردازد٬ به هر حال بعد از مدتی می‌تواند با کمک دولت از زندان خارج شود.


در مثالی دیگر در قانون ذکر شده که اگر مردی٬ زن خود را به همراه دیگری در بستر ببیند٬ حق دارد هر دو نفر را بکشد و از مجازات هم معاف است. من به هیچ‌وجه مشوق زنا نیستم و آن را نیز قبول ندارم اما مساله این است که وقتی ما به شوهر اجازه بدهیم که هم در نقش شاکی٬ هم در نقش قاضی و هم در نقش اجرا٬ مامور اجرای حکم شود٬ خلاف عدل و انصاف است. در عمل نیز از این ماده‌ی قانونی سواستفاده می‌شود.


این قوانین به گونه‌ای نوشته شده که به راحتی ‌می‌تواند مورد سواستفاده قرار گیرد. بزرگ‌ترین اشتباه یک قانون‌گذار آن است که راه را برای سواستفاده‌چی‌ها باز کند.

اگر بخواهیم صرفا درباره‌ی انواع خشونت علیه زنان صحبت کنیم٬ قوانین جمهوری اسلامی را چطور توصیف می‌کنید؟ قوانینی‌ مانند «تمکین» که زن را مجبور به پذیرفتن ارتباط زناشویی در هر زمان و هر مکانی می‌کند. این در حالی‌ست که مساله‌ی «تجاوز» در رابطه‌ی زناشویی نیز هنوز در سطح عموم شناخته شده نیست.

قوانین ما با توجه به قوانینی که در دنیای پیشرفته‌ی حقوق وجود دارد٬ تفاوت زیادی دارد. از جمله در بسیاری از کشورهای پیشرفته‌تر از ما در زمینه‌ی حقوق بشر٬ زن مجبور به تمکین جنسی از همسر قانونی‌اش نیست و اگر شوهر بدون رضایت زن‌اش با او هم‌بستر شود٬ این تجاوز به عنف به حساب می‌آید و قابل مجازات است. این مساله در قانون ما پذیرفته نشده. بلکه برعکس٬ زن به عنوان تمکین خاص مجبور است که هر زمان که شوهر اراده کند در اختیار او باشد. قوانین٬ زن را در ایران به صورت کالا می‌بینند و صاحب این کالا حق دارد هر زمان که بخواهد٬ از کالای خود استفاده کند. نتیجه‌ی عدم تکین هم محرومیت از نفقه است. به این ترتیب می‌بینیم که خشونت علیه زنان از رختخواب و قانون شروع می‌شود عوامل زیادی به آن دامن می‌زنند. از جمله چند همسری در قانون ما. مرد می‌توان بدون عذر موجه ولو با مراجعه به دادگاه٬ هر زمان که خواست همسر خود را طلاق بدهد اما طلاق گرفتن برای زن بسیار محدود و دشوار است. او بایستی ثابت کند که در منزل‌اش چه می‌گذرد که دچار عسر و حرج است.


از سوی دیگر این قوانین حتی منطبق با شریعت هم نیست. به طور مثال طبق فقه اسلامی در طلاق خلع و مبارات٬ اگر زن از شوهرش کراهت داشته باشد٬ می‌تواند با بخشیدن مهریه‌ی خود٬ طلاق بگیرد و احتیاج به اجازه‌ی شوهر ندارد. اما تفسیر غلطی که برخی از علمای وقت ایران ارایه داده‌اند وارد قانون مدنی شده: در طلاق خلع و مبارات موافقت شوهر هم شرط است.


بنابراین اگر بخواهیم عدم برابری زن و مرد را از بین ببریم حداقل آن است که به آن‌چه در فقه گفته شده٬ گوش کنیم و آن را اجرا کنیم. در برخی از موارد هم که قانون از زنان در مقابل خشونت خانگی حمایت کرده٬ مسایل جانبی مانع از اجرای عدالت می‌شود. به عنوان مثال مردی را تصور کنید که زن خود را کتک می‌زند. اگر زن بتواند این مساله را ثابت کند قانون مرد را مورد مجازات قرار میدهد اما مجازات این مرد٬ یعنی به زندان انداختن او باعث میشود که زنی که استقلال اقتصادی ندارد٬ نان‌آور خانواده را هم از دست بدهد. با توجه به این‌که متاسفانه در ایران خانه‌های امن به صورتی که در کشورهای غربی تاسیس شده٬ وجود ندارد اگر زنی از شوهر خود کتک بخورد٬ بعد از شکایت هم مجبور است یا در خانه‌ی همان مرد بخوابد یا در پارک. بنابراین مسایل جانبی گاهی مانع از ارای عدالت می‌شود؛ آن زمانی‌که زن استقلال اقتصادی برای اداره‌ زندگی خود و فرزندان‌اش را نداشته باشد.


پس از اسیدپاشی‌های اخیر در اصفهان و انتشار وسیع این خبر٬ جمهوری اسلامی رسانه‌ها را متهم کرد که عامل ترس و نگرانی در سطح عموم هستند. افرادی هم بودند که تا مدتی پس از این واقعه٬ از منزل‌های خود خارج نشدند. شما عامل این نگرانی‌ها را چه می‌دانید؟ آیا انتشار اخبار مربوط به خشونت می‌تواند باعث «تشویش اذهان عمومی» شود؟


من با سانسور اخبار به این دلیل که مبادا باعث ترس و تشویش اذهان عمومی شود٬ مخالف‌ام. محدود کردن رسانه‌ها به این بهانه٬ درست نیست. اما آن‌چه باعث تشویش اذهان و ترس مردم شده٬ انتشار اخبار نیست. عدم اجرای قانون توسط حکومت است که باعث ترس مردم می‌شود. اگر اسیدپاش‌های اصفهان را دستگیر کرده بودند٬ اگر کسی که در جهرم به زن‌ها حمله کرده بود٬ فرزند یک بسیجی نبود٬ خود را بسیجی معرفی نمی‌کرد و نمی‌گفت که برای انجام این کار تحت تعلیمات یک روحانی قرار گرفته٬ مردم نمی‌ترسیدند. مردم زمانی می‌ترسند که جنایتی اتفاق بیافتد و حکومت نخواهد که مجرم را مجازات کند یا به نوعی از مجرم حمایت کند. حکومت با اجرا نکردن قانون به مردم و زنان ثابت می‌کند که خیابان برای آن‌ها امن نیست. نباید به خیابان بیایند. 
من فرار از مجازات افرادی که مرتکب خشونت می‌شوند را مسبب ترس مردم می‌دانم. 

****

تروریسم داعش و جامعه بین المللی / جمیله کدیور 

عالم سیاست، عالم کوچک نمایی و بزرگ نمایی‌های غیر واقع بینانه است؛ کوچک نمایی دشمن و بزرگ نمایی قدرت خود. هرچند چنین رویکردهایی می توانند کاربردهای داخلی قابل توجه داشته باشند، ولی اگر منجر به تاثیرگذاری بر تصمیم گیریهای سیاسی، نظامی، امنیتی و.... هرکشوری شود، یا تصمیم گیرندگان دچار توهم ناشی از این کوچک انگاری‌های دشمن و بزرگ نمایی‌های خودی شوند، بیشترین ضربه را به خود و واقعیات موجود زده اند.

داعش، یکی از واقعیات جهان امروز است. اگرچه دست پرورده و نتیجه سیاست‌های غلط برخی کشورهای منطقه و کشورهای غربی در سوریه و عراق است، ولی امروز مانند غول چراغ جادو از شیشه خارج شده است و برای حامیان سیاسی- مالی گذشته و کشورهایی که با سیاست‌های غلط خود زمینه ساز تقویت داعش شدند، دیگر کوچکترین اعتبار و ارزشی قایل نیست. 

کوچک انگاشتن داعش یا بزرگ نمایی قدرت مخالفان داعش هرچند در کوتاه مدت ممکن است از جهاتی برای مردمی که زیر سلطه داعش روز و شب خود را طی می کنند، یا نیروهای محلی که در مقابل داعش مقاومت می کنند، مفید و موثر باشد، ولی در درازمدت به عادی شدن اوضاع و تثبیت بیشتر این گروه تروریستی منجر خواهد شد. 

داعش، در رویای خلافت گسترده خود در یک سال گذشته گام‌های مهمی برداشته است. گام هایی که در عرف سیاسی و روابط بین المللی می توانند علامت ونشانه یک کشور و یا زمینه ساز تشکیل کشور باشند. دقیقا مشابه اسراییل که در صدد تشکیل کشوری یهودی در مرزهای مشخصی  برآمد و با حمایت کشورهای غربی و سازمان ملل به رویای تاریخی خود دست یافت؛  داعش امروز، بدون حمایت ظاهری سازمان ملل و یا کشورهای غربی، درحال گسترش مرزهای خود تحت ریاست خلافت خودخوانده ابوبکر بغدادی است و در گوشه و کنارجهان برای خلیفه خودخوانده بیعت می گیرد و نیروهای محلی را جذب می کند.

داعش امروز بر سرزمینی بزرگتر، و با جمعیتی بیشتر از بسیاری از کشورهای جهان در مرزهای جغرافیایی مشخص که از سوریه و عراق تصرف کرده و با بهره گیری از ارتش مجهز به سلاح‌های پیشرفته، سازمان مالی، تشکیلات حکومتی، و توانایی تبلیغاتی مدرن حکومت می کند. و این ویژگی ها - سرزمین، جمعیت، حکومت، استقلال از کشورهای اصلی- واقعیتی است که دنیای امروز با بی‌توجهی از آن عبور کرده است. مقابله با این پدیده شوم، با کوچک انگاری داعش و نادیده گرفتن قدرت نمایی هایی که در سایه قساوت و وحشی گری و ارعاب با شیوه‌های بربریت قرون وسطایی و با کمک رسانه‌های مدرن بطور مشخص توییتر و یوتیوب درصدد جلب توجه افکارعمومی جهان و جذب نیروی بیشتر از اقصی نقاط دنیا است، امکان پذیر نیست. 

داعش، گام به گام درحال تغییرمرزها، دولت سازی به سبکی جدید، و متفاوت از نرم‌های پیشین بین المللی مبتنی بر توافقنامه سایکس پیکو است، و سوگمندانه باید گفت که در این اقدام خود موفق عمل کرده است. گروهی تروریستی که توانسته در مدتی کوتاه دولت سازی کند و خلیفه‌ای در برد جهانی اعلام کند و ظاهرا همه دنیا را هم به چالش گرفته است.

دولت سازی داعش با تقویت بنیه مالی و به یمن رسانه‌های اجتماعی در حال تثبیت و گسترش است. تقویت مالی که پس از حمله به موصل ودستبرد و غارت بانک‌ها و موسسه‌های مالی این منطقه بدست آورد، و از قبل فروش نفت قاچاق، گروگانگیری، کمک‌های پیدا و پنهان حامیان سیاسی و اقتصادی، عتیقه فروشی، جزیه و انواع و اقسام مالیات و فدیه و... درصدد بی‌نیاز شدن از پشتوانه‌های مالی پیشین خود است.


بعلاوه، داعش به یمن شبکه‌های اجتماعی، با تبلیغات و جنگ روانی گستره خود و با توحش بی‌سابقه‌ای که نمونه اخیرش را با سوزاندن خلبان اردنی به نام خود ثبت کرد، طی یک سال گذشته همواره جزو مهمترین اخبار رسانه‌های اصلی جهانی بوده است. واقعیت آن است که داعش غده‌ای بدخیم در منطقه است که با شیوه‌های پیش پا افتاده و تصور کارامد بودن چند بمباران هوایی توسط نیروهای ائتلاف، نمی توان به مقابله با آن پرداخت. تاخیر در شناخت نحوه مقابله با این پدیده، فقط و فقط به گسترش و همه گیر شدن این غده در منطقه می انجامد. 

 
***

مسلمان تروریست؛ ساده سازی یک ترور / طاها پارسا 

بزرگنمایی و تاکید بیش از حد بر مسلمان بودن عاملان فاجعه تروریستی در دفتر نشریه ی شارلی ابدو فرانسه، ساده سازی یک معادله ی ده‌ها مجهولی، به یک معادله و یک مجهول است.   واضح است که  این  ساده سازی -هر چند خیلی زود به حل معادله و گرفتن جواب می انجامد-  اگر «مغرضانه»  یا «ابلهانه» نباشد، یک اشتباه بنیادی است که نمی تواند منجر به  حل مسئله و پیدا کردن مجهولات و ریشه یابی معضلات ناشی از آن بشود.

 
این اشتباه بنیادی، البته بارها و بارها در سالیان اخیر تکرار شده است. همین ماه گذشته بود که اکثر قریب به اتفاق رسانه‌های غربی، اکیداً اصرار داشتند که گروگانگیر استرالیایی‌ایرانی، را فقط ایرانی بنامند، تا با پیوند "هویت ایرانی" و "سیاست‌های جاری جمهوری اسلامی ایران " راه حل ساده تر و سریعتری برای ریشه‌های گروگانگیری پیدا کنند.

 
این ساده سازی، عارضه‌های جانبی هم دارد و اهداف دیگری را هم تامین می کند. وقتی تعداد مجهول‌ها به یکی تقلیل یافت، دوگانه سازی خیر مطلق و شر مطلق، حول آن شکل می گیرد. معادله که حل شد ، شیطان را به راحتی می شود یافت و تاوان همه ی مشکلات و انحرافات را از او گرفت.

 
و طرفه آنکه، دست بردن به اسلحه، برای نابودی شر مطلق، محصول همین ساده سازی هاست. جوانی که در دهه‌های دوم و سوم زندگی خود به سر می برد، همین که معادله را حل کرد و ابلیس را دید، عجولانه خود را در یک قدمی بهشت می بیند و در آن صورت چرا کوتاهی کند؟ چرا کلاشینکوف را بر ندارد و به دفتر شارلی ابدو نرود و سهمش را برای از بین بردن شر مطلق ادا نکند؟

 
***

خواننده ی سه پاراگراف بالا می تواند دریابد، چگونه کسانی که تروریست را در اسلام و مسلمانی خلاصه می کنند و کسانی که برای ادای وظیفه ی مسلمانی دست به اسلحه می برند، دو روی یک سکه اند و در یک جبهه علیه انسانیت و تمدن ایستاده اند. نگارنده در پاراگراف اول ازکسانی می گوید که ترور را به اسلام و مسلمانی خلاصه کرده اند و بدون آنکه سیر منطقی خود را وانهد، در کوتاهترین زمان و در پاراگراف سوم، به کسانی می رسد که ترور امروز پاریس را رقم زدند، تو گویی جای قاتل و مقتول عوض شده است.

 
رفتار دو یا سه جوان فرانسوی ( با اصل و نصب الجزایری) که ترور را رقم زدند، در ذات خود تفاوتی با فلان جوان نروژی ندارند که چند سال پیش دهها نفر را در ساحل به گلوله بست. چه بسا اگر مطالعاتی دقیق در تربیت خانوادگی، دوره‌های آموزشی، مشکلات فرهنگی و ادغام اجتماعی ، شکست‌های فردی، شرایط روانی و مشکلات روحی و دهها پارامتر دیگر از جمله ایدئولوژی کاذبی که این افراد بر اساس آن‌ها دست به کشتار آدم‌های بی‌گناه زده اند، انجام شود تا تعداد معادلات و مجهولات به تناسبی منطقی برسند، بخشی از شباهت‌ها و تفاوت‌های واقعی این گروه از اشخاص جامعه ستیز شناسایی خواهد شد.

 
همزمان باید ریشه ناامنی‌های اقتصادی و سیاسی، نقش مافیا وکارتل‌های قاچاق انسان و مواد مخدر، سود و زیان کارخانه‌های اسلحه سازی، تاثیرات قیمت نفت و جایگاه استراتژیک خاورمیانه ی مسلمان در اقتصاد جهانی، تاریخ استثمار و استعمار ملت ها، و دهها عامل جغرافیایی و تاریخی و اقتصادی ریز و درشت دیگر در کنار تاریخ ادیان و استعداد متون دینی برای آرمان سازی و خشونت پروری مورد مطالعه‌های جدی و بی‌طرفانه قرار گیرد. آن گاه است که شايد بتوان ادعا کرد که ریشه‌های اتفاق تروریستی پاریس و اتفاق‌های مشابه شناسایی شده است.

 
صد البته، پنهان نباید کرد که دین اسلام دینی است که به لحاظ سابقه تاریخی از بسیاری از ادیان دیگر جوانتر است و امروزه استعداد بیشتری برای سوء استفاده‌های عام و خاص دارد. بسیاری از مسلمانان نیز در تطبیق خود با مظاهر جهان جدید کندتر از سایر ادیان عمل کرده اند و در دفاع از بنیادهای متعال دین خود ناتوان ترند و به همین خاطر است که این روزها اسمش را در کنار اتفاق‌های تروریستی و گروههای تندرو بیشتر می توان شنید.
 

 پی نوشت : کمپینی در شبکه های اجتماعی راه افتاده است به اسم "من احمد هستم". اشاره این کمپین به اسم یکی از پلیس های کشته شده  در ترور هفته نامه شارلی ابدو است که از اسم او پیداست مسلمان بوده است. عوامل راه اندازی این کمپین احتمالا این نیت خیر را داشته اند تا نشان دهند که مسلمانان و  اسلام،  نه تنها عامل ترور نیستند بلکه جانشان را در راه حق ازادی بیان افراد غیر مسلمان هم می دهند. بر این باورم  که اینگونه تاکید ها بر هویت های غیرانسانی قاتل و مقتول، باز هم به دوگانه سازی خیر و شر می انجامد و محصول همان ساده سازی ماجراست.  

 

***
عالمان ومفتیان دین باید محکوم کنند / محمدتقی فاضل میبدی

 
من قتل الناس فکانما قتل الناس جمیعا

حادثه تلخ و ناگوار تروریستی که در حمله به مجله «شارلی ابدو» در پاریس اتفاق افتاد و منجر به قتل عده‌ای روزنامه‌نگار شد، بدون شک در هر مذهب و آیینی و در نزد هر انسان عاقلی، محکوم و تنفرآفرین است. هر مسلمان آگاهی می‌داند یکی از مسایلی که اسلام، ممنوع دانسته و آن را حرام شمرده است، قتل انسان‌ها از راه ترور و حمله و کشتن ناگهانی است. پیامبر(ص) فرمودند: «ان الاسلام قید الفتک» یا «الایمان قیدالفتک»؛ یعنی اسلام و ایمان ترور را ممنوع دانسته است. (کافی، ج٧، ص٣٧٥) کسانی که ترور و کشتن ناگهانی را به اسلام یا سیره پیامبر(ص) نسبت می‌دهند، باید بدانند این نسبت‌ها نه با قرآن می‌سازد و نه با سیره پیامبر سازگار است و اگر روایتی در این باب موجود است، از جهت سند و دلالت کاملا مخدوش است؛ (بنگرید به کتاب حکومت دینی و حقوق انسان، آیت‌الله منتظری، ص٧٤). 

اگر صاحبان نشریه یا کاریکاتوریست‌های مجله، قبلا کاریکاتوری از پیامبر(ص) کشیده باشند- هرچند این کار سوءاستفاده از آزادی و در فقه اسلامی جرم است- ولی راه مجازات آن، ترور چند روزنامه‌نگار نیست. اگر این نوع برخوردها از طریق فتاوای عالمان مذاهب مهار نشود، ممکن است در هر جایی این اتفاق ناگوار بیفتد و از هر جایی فتوای ترور صادر شود. 

این برخوردهای خشنی که در گوشه‌وکنار دنیا شاهد هستیم و برخوردهای تنفرآمیزی که امثال داعش، بوکوحرام، القاعده، طالبان و گروه‌های افراطی دیگر انجام می‌دهند، اگر توسط عالمان دین مهار نشود، سرانجام تلخی برای اسلام و مسلمین در دنیا خواهد داشت.

از آن‌سو باید مرز آزادی در حمله به باورهای دینی مردم نیز مشخص شود. دولت‌ها و محاکم قضایی و قانونگذاران باید میان نقدکردن و استهزای مقدسات دینی مردم در عرصه مطبوعات فرق بگذارند. جنگ‌های مذهبی و برخوردهای اعتقادی، خسارات بزرگی بر بشر وارد کرده است. پیامبر اسلام(ص) در مدینه، مذاهب موجود را به‌رسمیت شناخت و همه را به زندگی مسالمت‌آمیز دعوت کرد. علمای ادیان در این روزگار وظیفه بس بزرگی برای مبارزه با خشونت دارند. در برخی رسانه‌ها و شبکه‌های ماهواره‌ای جاهلانه یا مغرضانه این حرکت‌های تروریستی را به حساب اسلام و سیره پیشوایان دین می‌گذارند. تاکید می‌کنم که در اسلام هیچ مجازاتی از طریق ترور، مشروع نیست. عدالتی که قرآن بر آن تاکید کرده است؛ یعنی نسبت به هیچ‌کسی ظلم نشود. کسی که نتواند از خود دفاع کند، هر حمله‌ای که به او صورت گیرد مصداق ظلم است. اگر در عرصه مطبوعات جرمی صورت گرفت، باید این جرم در دادگاه صالح و با حضور هیات‌منصفه ثابت شود. در غیر این صورت جامعه گرفتار آنارشیسم یا فاشیسم می‌شود. جا دارد علمای اسلام از هر فرقه و مذهب این نوع خشونت‌ها و ترورها را محکوم کنند و حرمت آن را اعلام دارند؛ زیرا قرآن فرموده است: «کشتن یک نفر معادل کشتن آدمیان است» و نیز خطاب به همه انسان‌ها فرموده است: «والله یدعوا الی دارالسلام: و خداوند بندگانش را به سوی ‌دار امنیت و سلامت دعوت می‌کند».

 ***


اهانت به مقدسات، مدارا و روشنفکری دینی / فرشاد مزدرانی


آیا کسی که فکر می‌کند به «مقدساتش» توهین شده است، حق دارد نارضایتی‌اش را به‌صورت مدنی ابراز و به چنان کنشی اعتراض کند؟ اگر این حق را مفروض بدانیم، آنگاه طرف مقابل در برابر این اعتراض چه پاسخی خواهد داشت؟


یک پاسخ می‌تواند این باشد که به موجب حق آزادی بیان، آزادیم هر آنچه را می‌اندیشیم بیان کنیم. به عبارت دیگر، آزادی بیان قید بردار نیست و حدی نمی‌خورد. به نظرم این دیدگاه غیراخلاقی است، چون «دیگری» را به رسمیت نمی‌شناسد و بجا نمی‌آورد؛ و اخلاق، اساساً، با بجا آوردن و به رسمیت شناختن «دیگری» آغاز می‌شود. حتی اگر حق آزادی بیان را متضمن به رسمیت شناختن حق ناحق بودن بدانیم، باز این به آن معنا نیست که نمی‌توان به محتوای بیان اعتراض کرد و آن را از منظر اخلاقی بررسی نکرد. به این ترتیب، حق آزادی بیان هم مقید به قیود اخلاقی خواهد بود و نباید آزادی بیان را با آزادی اهانت خلط کرد.


پاسخ دیگر می تواند این باشد که اساساً توهینی صورت نگرفته است؛ یا آنچه در طرفی مصداق توهین تلقی میشود، نزد طرف دیگر توهین به حساب نمی آید. از منظر اخلاقی، این دیدگاه آشکارا نسبی‌انگارانه است و، به نظرم، قائلان به آن نیز باید از همین منظر، پاسخ‌ها و واکنش‌های مختلفی را که با توهین‌آمیز تلقی کردن کنش آنها در شرایط فرهنگی مختلف متناسب‌اند، به لحاظ اخلاقی، روا بدانند؛ ولی واضح است که با روا دانستن این نوع نسبی‌انگاری اخلاقی و، در قدم بعد، عمل به آن، دیگر سنگ روی سنگ بند نخواهد شد.


اما اگر نارضایتی به شیوه‌ای غیرمدنی و خشونت‌بار ابراز شود، ممکن است گفته شود تناسب نداشتن واکنش با کنش (در نگاه ما) ناشی از فقدان عنصر مدارا در آن جامعۀ خاص است.


اخیراً دیده‌ام برخی در برخورد با ماجرای تروریستی پاریس، در ضمن این پاسخ اخیر به دینداران مسلمان، به کاریکاتورها، نقاشی‌ها، فیلم‌ها، و رمان‌هایی اشاره کرده‌اند که عیسی (ع) در آنها قدسیتی ندارد و حتی چهره‌ای از او به نمایش درآمده که مستعد تلقی توهین‌آمیز است؛ در ادامه نیز متذکر شده‌اند که با وجود نشر چنین آثاری، در جوامع مسیحی هرگز شاهد چنین برخوردهای خشونت آمیزی نبوده‌ایم.


شکی نیست که مدارا، ایدۀ حقی است و امروز بیش از پیش به آن نیازمندیم. مدارا نتیجۀ برخورد معرفتی و منطقی با پدیده‌هاست، نه برخورد صرفاً هویتی و روانشناختی. به این ترتیب، مدارای دینی در دنیای مدرنِ امروز حاصل برخورد معرفتی مدرنِ دینداران با پدیده‌های مدرن است.


مسئلۀ اصلی جوامع مسلمان این است که مظاهر مدرنیت بسیار پیشتر از فکر و اندیشۀ مدرن در آنها راه یافته‌اند و، از طرف دیگر، سنت هزار و چند صد ساله هنوز نقشی اساسی در این جوامع ایفا می کند. جوامع مسلمانِ امروز ظاهری مدرن دارند اما فکر مدرن هنوز در آنها به بلوغ نرسیده و دوران اولیۀ رشد و بالندگی خود را می‌گذراند. به همین دلیل است که بعضاً چنین جوامعی را «در حال گذار» می نامیم. به این ترتیب، برخورد معرفتی مدرن با سنت و نقد سنت و همچنین نقد معرفتی و مدارامحور پدیده‌های مدرن نیز در این جوامع هنوز در مراحل آغازین است و فراگیر نشده است.


به این ترتیب، میخواهم در اینجا به چند نکته اشاره کنم:

۱- مصادیق «امر توهین‌آمیز» در فرهنگ‌های متفاوت مختلف است. نزد کثیری از مسلمانان امر «الف» توهین‌آمیز است، ولو اینکه در اروپا عده‌ای آن را موهن قلمداد نکنند. نکته اینجاست که این امر مانع از آن نمی‌شود که دغدغه‌های مسلمانان از منظر اخلاقی در نظر گرفته نشوند. فکر میکنم عنصر «مدارا» از همین‌جا در بحث مدخلیت پیدا می‌کند.
متأسفانه امروز تبلیغات (پروپاگاندا) و، به تبع آن، برخی مُدهای زمانه چنان‌اند که مسئولیت اخلاقی را در برخورد مداراگرایانه صرفاً متوجه مسلمانان می‌داند. گویا پیشفرض غیردینداران مدرن این است که دینداران مسلمان باید مسلمات آنان را پیشاپیش پذیرفته باشند. با توجه به دلایل پیش‌گفته، چنین چیزی عملاً ناممکن به نظر می‌رسد. در عین حال که باور دارم دینداران مسلمان باید در مواجهه با غیردینداران و محصولات نگاه غیردیندارانه به مدارا رفتار کنند، اما معتقدم غیردیندارانی که خود را بهره‌مند از ثمرات معرفتی اندیشه و دنیای مدرن می‌دانند نیز در برخورد مداراگرایانه با دینداران مسلمان، مسئولیت اخلاقی دارند.


۲- به گمانم، در ما نحن فیه، مقایسۀ جوامع اسلامی با جوامع مدرن غربی (و از جمله مسیحی) اساساً ناموجه است. به دلایلی که پیشتر ذکر شد، باید توجه داشته باشیم که در جوامع اسلامی «هویت اسلامی» هنوز عامل مهم و تأثیرگذاری در عمل مسلمانان است و مادامی که اندیشۀ مدرن و نقد معرفتی سنت در این جوامع به بلوغ و بالندگی نرسیده است نمی‌توان عامل «هویت» را در محاسبات اجتماعی لحاظ نکرد.

در بخش غالب جهان اسلام هنوز نه رنسانسی اتفاق افتاده، نه نهاد قدرت مستقر دینی به واتیکان محدود شده، و نه «روشنگری» پدید آمده است. به لحاظ تاریخی هم که بنگریم، جهان تمدنی اسلام قریب به هفتصد سال کمتر از جهان مسیحی تجربۀ زیسته دارد. البته مرادم این نیست که جوامع اسلامی نیز باید تجربیات اروپا و جهان مسیحی را طابق النعل بالنعل تکرار کنند. به نظرم حداقل لازم این است که در استفاده از ثمرات معرفتی جهان مدرن، در نقد معرفتی سنت خود بکوشیم و به بهانه‌های مختلف این پروژه را کنار نگذاریم و از آن عبور نکنیم.


۳- در حال حاضر، جریان روشنفکری دینی عهده‌دار همین مسئولیت است؛ و به نظرم فعلاً تنها جریانی است که می‌تواند در میان دینداران مسلمان منشاء آثار نیک اجتماعی، فرهنگی، و معرفتی باشد. فکر می‌کنم اگر دینداری معیشت‌اندیش در جوامع اسلامی تنها یک متولی سنتی داشته باشد، نتیجه‌ای که باید انتظارش را بکشیم جز خرافه و خشونت نخواهد بود. روشنفکران دینی مجتهدان در اصول‌اند که کاستی‌های دین معیشت‌اندیش را رفو خواهند کرد. روشنفکری دینی می‌تواند در این عرصه قدم‌های بلند و مفیدی بردارد؛ کما اینکه تا کنون نیز برداشته است.


۴- به باور من، عبور از جریان روشنفکری دینی بیش از آنکه محصول برخورد معرفتی با پدیدۀ دین باشد، برآمده از کمرنگ شدن دغدغه‌های دینی و فرهنگی و اجتماعی قائلان به این عبور است. در برخورد معرفتی با دین، سرانجام ممکن است این نتیجه حاصل شود که نمی‌توان از بسیاری از گزاره‌های دینی دفاع عقلانی کرد، یا بسیاری از گزاره‌های دینی به لحاظ عقلی موجه نیستند. 
اما آیا صرف این نتیجه برای روشنفکری که در کنار دلمشغولی‌های معرفتی، دغدغه‌های اجتماعی و فرهنگی هم دارد کافیست تا دست از پروژه‌اش بکشد و از آن عبور کند؟ (از این هم بگذریم که کسی مثل تامس نیگل، در عین خداناباوری، معتقد بود ادلۀ خداباوران و خداناباوران در نهایت کفو هم‌اند و هیچ یک بر دیگری رجحان معرفتی ندارند).
دین، با همۀ ضعف‌هایش، پدیده‌ای است که در دنیای واقعی حضور دارد و احکام و گزاره‌هایش مبنای عمل دینداران است. از آن بالاتر، هرچند معتقدیم که اخلاق مقدم بر دین است، بیشتر دینداران اخلاقشان را از دین کسب می‌کنند. از طرف دیگر، دیندارانی که صرفاً به دلایل معرفتی از دینشان دست بکشند اندک‌شمارند. 
در این صورت، این نوع بحث‌های معرفتی منحصر می‌شوند به آکادمی و علاقه‌مندان به آن مباحث تخصصی آکادمیک؛ و به این شکل، از حوزۀ نفوذ و تأثیرگذاری این بحث‌ها در جامعه کاسته خواهد شد. 
به ‌نظرم آنچه سبب میشود تا نتایج این نوع بحث‌های معرفتی در میان جوامع دینی به بار بنشیند، همان دغدغه‌های اجتماعی و فرهنگی است. متفکر جامعۀ دینی که واجد این دغدغه‌هاست ناگزیر به نقد و اصلاح تفکر دینی می‌پردازد. 

ما چه بخواهیم و چه نخواهیم، دین امری واقعی است که در دنیای واقعی حضور دارد و در آن منشاء اثر است. در متن و سنت دینی، هم عناصری وجود دارند که امکان برداشت و قرائت رحمانی و دموکراتیک از دین را فراهم می‌آورند، و هم بعضاً عناصری موجودند که می توانند سبب‌ساز رفتارهای خشونت‌آمیز شوند. یکی از مهمترین کارهای روشنفکری دینی این بوده که نشان داده است می‌توان در عین دیندار بودن، به قواعد و هنجارهای دموکراسی پایبند بود و جان را برتر از عقیده دانست. وقتی با پدیده‌هایی مثل ترور روزنامه‌نگاران فرانسوی با انگیزۀ دفاع از دین مواجه می‌شویم، بیش از پیش به ضرورت تطبیق باورهای دینی با آموزه‌های دموکراتیک پی‌می‌بریم. 

به همین دلیل، فکر می‌کنم در جوامع دینی، گریز و گزیری از تقویت جریان روشنفکری دینی نداریم؛ چه در غیر این صورت، دینداران در مواجهه با جهان مدرن به دو دستۀ خشونت طلب، یا مرتجعان غیرخشونت طلب تقسیم خواهند شد. اما دستۀ دوم نیز به دلیل نداشتن ذهنیت دموکراتیک، در شرایط خاص، برای پاسداری از دین مستعد توسل به خشونت‌اند.

پس می توان به قائلان به عبور از جریان روشنفکری دینی گفت مادامی که دین (بگوییم برخی قرائت‌ها از دین) مستعد تولید خشونت انسان‌ستیزانه است، جریان روشنفکری دینی به دلیل قرائت اومانیستی از دین، در خدمت کاهش خشونت و تحقق مدارا در جوامع دینی، و پاسداری از انسان بما هو انسان است. بنابراین در جوامع دینی، عبور از روشنفکری دینی امر سودمندی به نظر نمی‌رسد.

***
چرخه ی خشونت / محمد برقعی 


سه تروریست در دو عملیات خونین ۱۷ نفر رادر پاریس به قتل رسانیدند . سه انسان وحشی کاملا مغز شویی شده .سه نفر متحجر که شرمی از کشتار نداشتند ، تا جایی که اگر برای این جنایت در مواردی از نظر خود توجیه توهین به مقدساتشان را داشتند ، برای قتل مشتریان یک فروشگاه آن توجیه را هم نداشتند. اما چرااینان چنین کردند ؟ همه مفسرین خبری و مقامات می گویند اینان ارزش‌های انسانی غرب را قبول ندارند ، و به دلیل انحراف فکریشان نتوانسته اند جذب جامعه پیشرفته وانسانی و سکولار فرانسه بشوند ، لذا تند رو شدند. آنان جنایت کارانی بودند که قدر کمک‌های انسان دوستانه جامعه میزبان را ندانستند. نمک را خوردندو نمکدان را شکستند.انسان‌های عقب مانده‌ای ،که در اثر تبلیغات سخنان ملایان تندرو ومتحجر، به حیواناتی وحشی تبدیل شدند. واین تازه توضیحات رسمی و علنی است ، و الا بسیاری از آنان در خلوت و فضاهای خصوصی تر، می گویند که دین اسلام خود چنین ماهیتی دارد. سخنانی از این دست راشب وروز از بلندگوی خبرگزاری‌ها می شنویم ، وکمتر سیاستمدار و مفسری سخنی متفاوت می کوید. تعصب مسیحیت و یهودیت، به علاوه احساسات ملی گرایی و برتری طلبی غربی ، هم هیزم بیار این آتش هستند . لذا هرجا که فرصتی شود ، و ملاحظات سیاسی و حقوقی مانع نشوند ،در انتخابات یا تظاهرات چند هزار نفره ، یا درکلیساها و کنیسه‌ها و مجالس حزبی ، این نظربیان می شود .. همین نظر در انتخاب سیاستمدارانی که این باورها را حمایت می کنند، نقش موثری ایفا می کند . فراگیر بودن احساسات اسلام ستیزی در فضاهای غیر رسمی چنان قوی است ، که سیاستمداران از بیم عوارض آن ، مرتب می گویند مقصود ما اسلام خشن و غیر انسانی این افراطیون است ، نه دین اسلام وعموم مسلمانان . در همان حال بسیاری از متخصصان نام آور امور سیاسی غرب ، چون هانتیگتون و برنارد لوئیس ، بر آنند که اسلام در ذاتش با دموکراسی سر سازش ندارد . دموکراسی و مدرنیته از مسیحیت جوشیده ،و با فلسفه و دستورات آن هم خوانی دارد


نقش غرب درعملیات تروریستی

اما کمتر صاحب نظری بر آن است که سیاست‌های غرب اینان راچنین کرده است و به ندرت می شنویم در ریشه یابی این جنون وتحجر، به نقش غرب در ایجاد چنین فضایی حتی اشاره شود . اشاره به عواملی چون حمله بی‌دلیل به عراق وکشتار صدها هزار مردم آن و پس از آن هم با سیاست‌های غلطی چون انحلال ارتش ، برکناری همه افراد حزب بعث از کارها ،چنان آشوبی از اختلافات قومی و دینی ایجاد کردند ،که دیگر کار از دست خودشان هم بیرون رفت . تمام اختیارات اداره مملکتی را،که به شدت ویران شده بود ، به دست دیپلمات جوانی دادند به نام پل برومر که نه تنها هیچ شناختی ازخاورمیانه نداشت ،بلکه سیاستمداری کم تجربه، خام و نا کار آمدی بود.این سهل انگاری تا به آن جا بود که ،به نقل از روزنامه واشنکتن پست ، خانم بیست و چهار ساله‌ای را که لیسانس جغرافیا داشت ، و هیچ تجربه‌ای هم از بازار بورس نداشت ، مسئول بورس کشورعراق کردند . کشوری که دهها کارشناس معتبر مالی در بانک جهانی و صندوق بین المللی پول و بازارهای بورس آمریکا واروپا داشت. برای این فاتحان مغرور، باز سازی واداره عراق ، مثل بازی کامپیوتری بچه هابود.

لیبی نیز وضعیتی بهتر از این نداشت . برخلاف مصوبات سازمان ملل متحد به لیبی حمله کردند . به امید چپاول اروپا با آمریکا همراه شد . مهاجمین همه نگران، که نکند سهمشان از این چپاول را دیگری ببرد . فرانسه چنان شتاب داشت که یک استاد قلابی را مامور ساختن داستانی برای توجیه حمله کرد. در این تجاوز غیر قانونی بیش از سی هزارنفر از مردم لیبی کشته شدند ، و حال اوضاع چنان آشفته است ،که چندماه پیش در اثر نبودن هیچ محل امنی ، نمایندگان ، مجلس را در یک کشتی که اجاره کرد ه بودند تشکیل دادند . هر گروه مسلحی برای خود اختیارات بخشی را به دست گرفته است. یکی نفت را برای خود می فروشد . دیگران انبار‌های عظیم تسلیحات لیبی به غرت می برند . با آن چپاول سلاح‌ها بود که القاعده در شاخ آفریقا و یمن وغیره یکه تاز شد . دود این تجاوز به چشم مردم سوریه هم رفت . زیرا شوروی و چین ،از بیم آن که بار دیگر رو دست نخورند ، پای قبول هیچ قطع نامه‌ای از سوی سازمان ملل، برا ی جلوگیری از سرکوب بشار اسد ، نرفتند .در نتیجه اوضاع در سوریه چنان ناامید کننده شده ،که کسی راه برای برون شدن از این مهلکه و کشتار را نمی شناسد .

سیاست حمله به افغانستان چنان شکست خورده ،که پس از این همه ویرانی و کشتار، طالبانی را که سرکوبش دلیل حمله به افغانستان بود ، حال برای مشارکت در دولت دعوت می کنند، و او ناز می کند . این سیاست تفرقه اندازی و نا آرام کردن منطقه هم چنان ادامه دارد . پول واسلحه برای جدایی طلبان آذری وبلوج وترک و عرب وکرد ارسال می شود. امید غرب ، به وِیژه آمریکا، ایجاد خاورمیانه‌ای جدید است ، که اگر یک بار در جنگ جهانی اول عملی شد ،بار دیگرهم ناممکن نیست. .اسرائیل هم که با تمام توان ، برای تکه تکه کردن کشورهای منطقه می کوشد


نقش اسرائیل

این همه کشتار وجنایت مردم مستاصل اسیر این ابرقدرت‌ها را به جان آورده است. ولی مهمتر آن است که اینان باورشان را به وجود گوش شنوایی در غرب ، از دست داده اند .از نظر آنان هرچه هست سالوس است و نیرنگ ، و نماد بارز آن اسرائیل است. بیش از شش دهه است که هر جنایتی را می کند و هرچه زمان می گذرد گستاخ تر می شود. درچند دهه پیش آمریکا قانونا "صهیونیست" را ایدئولوژی نژاد پرستانه اعلام کرده بود . اما حال اسرائیل در مقابل دیده جهانیان مردم غزه را قتل عام می کندو سران غرب نه مانع ،که مشوق آن هم می شوند . حتی آقای اوباما ، در میانه این کشتار، محموله تسلیحاتی برای یاری دولت اسرائیل می فرستد. بی‌شرمی دولت اسرائیل بدانجا کشیده شده که می گوید : اگر دولت محمود عباس طرح به رسمیت شناختن دولت فلسطین را به سازمان مللل ببرد تنبیه می شود. و بدتر از آن ،اگر به دادگاه لاهه شکایت کرده ، و تقاضای محاکمه سران اسرائیل را، به جرم جنایت کاران جنگی ، بکند، منتظر سرکوب سختی باید باشد.

این ناامیدی سالها است بر مبارزین فلسطین حاکم شده است، تا جایی که وقتی در حمله به المپیک مونیخ ،به جرج حبش مسیحی چپ ،گفتند با این عمل فلسطینیان افکار عمومی مردم جهان را از دست می دهند با پوزخندی گفت این قبول یا محکومیت چه فرقی می کند . اسرائیل در تل زعتر و دیر یاسین وغیره قتل عام کرد، به سازمان ملل شکایت کردیم ، چند سال دویدیم وآخرش آمریکا با یک وتو همه تلاش‌ها را برباد داد . تازه اگر در موارد استثنایی هم قطعنامه‌ای علیه اسرائیل صادر شود، در حد سرزنش است بدون هیچ تنبیهی. اسف بارترآن که اسرائیل هم آن را با یک پوزخند به دور می اندازد . بعد هم با در دست داشتن گزاره‌های جمعی ، فلسطینیان را مقصر جلوه می دهد که وحشی هستند و زیادت خواه . و یا دولتی که رسما عملیات تروریستی می کند، و به آن هم افتخار می کند ، دیگران را تروریست می خواند.


نگاهی دیگر

دمی گوش‌ها را بر بلندگوهای غرب ببندیم ، و از دید مردم منطقه ،نه مردم اروپا و آمریکا ، به اوضاع منطقه بنگریم. غرب نیرومند منطقه را به خاک و خون کشیده. در منطقه کسی یارای ایستادگی در برابر این ماشین جنگی عظیم را ندارد .اهرم‌های اقتصادی در دست آن است . و مهمتر تمام بلندگوهای خبری را در اختیار دارد، و هرچه را می خواهد در افکار مردم جهان جا می اندازد. از نظر غرب مهاجم و توانمند ، مردم منطقه نه انسان ، بلکه اعدادند . قربانیان عملیات تروریستی در غرب و اسرائیل خانواده دارندو زنان و فرزندانی که از این جنایات رنج عظیم می کشند،و لی مردم عراق و لیبی و افغانستان و مالی و فلسطین و..بوته‌های بی‌ریشه‌ای هستند که کشتارشان در چند رقم خلاصه می شود. ارقامی بی‌بهاتر از ارقام قطع درختان. این متجاوزین غم آن را ندارند که اگر جامعه‌ای را به هم ریختند ، و مردم آن را عاصی و خسته و ناامید کردند، آن مردم یک دیگر را می کشند. مردمی که قدرت ایستادگی در برابر متجاوز را در هیچ زمینه‌ای نداشته باشند ، به جان هم می افتند . این تجربه را بارها در تاریخ داشته ایم . از جمله بردگان سیاه ،زمانی که امید رهایی را از دست دادند، در مزارع به جان هم افتادند. این مسئله را بارها روانشناسان در مورد حیوانات آزمایش کرده اند .

زمانی که خشونت فرهنگ مردم مستاصل شد ، طبیعی است لات‌ها و جنایتکاران ،و آنان که از کشتن ابایی ندارند ، و جنگ ودعوا را دوست دارند ،فرمانده می شوند. چنین است که داعش و القاعده و طالبان و تکفیری و غیره میدان رشد می یابندو کسانی که از بی‌رحمی‌ها و ستم‌ها به جان آمده اند، و به دنبال راه نجاتی هستند، جذب اینان می شوند. غرب نمی خواهد بیندیشد که چه گونه این سه تروریست ، که چنین به آسان مردمی را کشتند، به بیان همسایگانشان،انسان‌های رئوف و مهربانی بودند که به پیران و خردسالان محل کمک می کردند . وِیا چرا همین قاتلین بی‌رحم ، به سرنشینان ماشین هایی که به زور می گرفتند ، آسیبی نمی رساندند . تا غرب متوجه نشود که چه گونه این انسان‌های آرمان خواه ، به چنین موجودات بی‌رحمی تبدیل می شوند ، و نخواهد نقش خود را درایجاد آنان نبیند ، فقط باید این شعارها را تکرارکند که آنان یک مشت وحشی آدم خوارند ، که ارزش‌های والای ما را قبول ندارند .

تظاهرات چند میلیونی پاریس ، تنها خود غربیان ، و مسلمانانی که از خشم دیوانه نشده اند ، را خوشحال یا راضی می کندو الا نه تنها اثری روی گروه‌های افراطی نمی گذارد، بلکه آنان را نا امیدتر از هر تفاهمی ، و لذا خشن تر می کند . یکی از ترفندهایی که دولت‌ها و گروه‌ها به کار می برند، تا هیچ افشاگری ای بر ذهن پیروانشان اثر نگذارد این است، که به آن جماعت بقبولانند همه دشمن شما هستند. ترفندی که در ایران واسرائیل هر دو به کار می رود. چنان که دیدیم وقتی که تمام نهادهای حقوق بشری و سازمان ملل و متفکرین به نام سراسر جهان ، کشتار مردم بی‌گناه غزه را محکوم کردند ،نزدیک به ۹۰ در صدد مردم اسرائیل آن کشتار را تایید کرده و خواستار بدترش شدند؛ مردمی که خود قربانی این گونه قتل عام‌ها بوده اند.

من میدانم که وسائل ارتباط جمعی غرب چنان بر ذهنیت همه ما حکومت کند ، که بسیاری با تمام توضیحاتم ، به آن نتیجه میرسند که من می گویم این تروریست‌ها حق داشته اند که چنین کنند ، و نمی گیرند که می گویم غرب عامل مهمی در ایجاد این دیوانگان و وحشی‌ها است ونمی خواهد بپذیرد که کسی که باد می کارد طوفان درو می کند

ویا جماعتی برداشت میکنند که من می گویم در مکتب و آموزش‌های این تروریست‌ها خشونت‌ها پایه ندارد . این بد آموزی‌ها و توجیه جنایات در هر مکتبی هست ،به ویژه که در صندوق خانه قرون نم کشیده باشد ، اما کسی که ساختمان کهنه‌ای را خراب می کند ،باید بداند مارها و افعی‌ها و حشرات موذی میدان می گیرند. واگر جامعه را با بیدادش خسته و نا امید کند ،این اندیشه‌ها و این بیرحمان را میداندار میکند ، و گناه این آشفتگی ، که قربانیان اصلیش مردم همین منطقه هستند ،بر گردن اوست .


غرب بازنده

در این ماجرا آن که بازنده اصلی است غرب است . زیرا مجبور می شود برای ایجاد امنیت بسیاری از آزادی‌ها را از بین ببرد و نوعی نظام پلیسی ایجاد کند. به ویژه که حداقل تا چند سال دیگر ، بر تعداد این حملات افزوده خواهد شد . از خاطر نبریم که بن لادن گفته بود ، این بلا را بر سر آمریکا می آورم و آورد. ثانیا غرب هنوز در مورد قدرت خودش خیال پروری می کند. امروزه ما در عصر اینترنت هستیم . دانش و حداقل دانش لازم برای ویرانگری، در انحصار غرب نیست ،بلکه گروه‌های تروریستی هم به مقدار زیادی مجهز به همان امکانات فنی هستند .دوران استعمار سپری شده است که یک سوی توپ وتانک داشته باشد و سوی دیگر قمه و شمشیر. لذا غرب به هیچ عنوان با زور و سرکوب نمی تواند منطقه وسیعی از غزب و شمال آفریقا از سومالی ومالی ویمن و لیبی و الجزیره و بحرین و... تا سوریه،عراق ، لبنان، فلسطین و ایران در خاورمیانه به علاوه پاکستان و افغانستان را مهار کند .و مهمتر از آن بر موج فزاینده تروریست‌های بومی خودش هم مسلط شود . دشمن غرب دیگر نه در دور دست‌ها که به خانه‌اش آمده است وهمین هراس است که تظاهرات در پاریس را شکل می دهد نه دفاع ازآزادی بیان . آب به زیر پی افتاده ، تا منشا آن پیدا نشود هر تلاشی برای خشک کردن آن بی‌حاصل است . با خود گفتن و خود خندیدن مشکلی حل نمی شود. غرب بجای تکیه بر بسیج نیروهای امنیتی و برپا کردن تظاهرات ، و گذاشتن جلساتی که همان حرف‌های خودشان را در آن‌ها تکرارکنند ، باید سعی کند دشمنش را بشناسد . به او گوش کند و راه گفتگو با آن را پیدا کند. دیوار چین با تمام عظمتش نتوانست برای همیشه جلوی مهاجمین محروم و وحشی را بگیرد .غرب به جای این همه شعار در تجلیل خود ، وهمه گناهان را به گردن دشمن انداختن ، واز او جانی بالفطره ساختن ، درست تر آن است که این شعر ناصر خسرو حکیم را با همه وجود بخواند

عیسی به رهی دید یکی کشته فتاده 
حیران شد و بگرفت به دندان سرانگشت

گفتا که که را کشتی تا کشته شوی زار
تا باز که او را بکشد آن که ترا کشت

انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس 
تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مشت


***

 آنچه بر نفس خویش نپسندی / سروش دباغ

حملۀ تروریستیِ اخیر به نشریۀ « شارلی ابدو» پاریس که به کشته شدن کارکنان آن نشریه انجامیده ، مباحث بسیاری را برانگیخته است. روشن است که ستاندن جان انسانها، بدین نحو دل آزار است و غیر انسانی و ضد اخلاقی. هربنی بشری که وجدان اخلاقی بیدار و حساسی دارد، از این حادثۀ نفرت انگیز برائت می جوید و آنرا قویا محکوم می کند. خصوصا، از آنجائیکه این عمل تحت لوای مسلمانی و دفاع از پیامبر اسلام انجام شده، مسلمانان باید در این میان پیشقدم شوند و از هیچ کوششی فروگذار نکنند.

 
افزون بر محکومیتِ بی‌قید و شرط این حادثه، خوب است به ابعاد دیگر این ماجرا نیز نظر افکنیم. « آزادی بیان» از دستاوردهای نیکو و گرانسنگِ انسان مدرن است که در« اعلامیه جهانی حقوق بشر» نیز گنجانده شده است. مطابق با این ایده، آدمیان حق دارند منویات درونی و ایده‌های خویش را بر آفتاب افکنند و با دیگران در میان نهند. این حقّ را کسی به انسان نداده که بتواند آنرا از او سلب کند. در واقع، این حق در زمرۀ حقوق بنیادینِ هنجاری[۱] است که بر انسان، از آن حیث که انسان است، بار می شود و به او تعلق می گیرد. اما لازمۀ این سخن این نیست که « آزادی اهانت» و « آزادی تمسخر» نیز برگرفتنی و موجه باشند. به تعبیر دیگر، آزادی بیان، به رغم تلقی برخی، امری مطلق و بی‌حد و مرز نیست. « نفرت پراکنی» و « اهانت کردن » نیز از مصادیق آزادی بیان است؛ بدین معنا که اگر مانع و رادعی در میان نباشد، انسانها می توانند به نفرت پراکنی و اهانت به دیگر همنوعان خود مبادرت ورزند. اما، شهودهای اخلاقیِ عرفی عموم انسانها، بر ناروایی اخلاقی این امور فتوا می دهد. در عین حال، از آنجائی که ارتباط وثیقی میان دیسیپلین «اخلاق» و «حقوق» برقرار است، چرا که هر دو «باید- محور»[۲] اند، پاره‌ای از این شهودهای اخلاقی صورت حقوقی و قانونی نیز به خود گرفته است. از اینرو، اگر کسی سخنی در نفی « واقعه هولوکاست» بر زبان آورد و یا در مقام ترویج نسل کشی سخن بگوید و گام بردارد، در برخی از کشورهای اروپایی تحت تعقیب قضایی قرار می گیرد، چرا که این امر مصداق نفرت پراکنی انگاشته می شود. به نزد کثیری از مسلمانان، کشیدن کاریکاتورهای پیامبر اسلام، مصداق « توهین» و « نفرت پراکنی» است. عنایت داشته باشیم که توهین، در توهین کلامی و یا ضرب و شتم فیزیکی خلاصه نمی شود، بلکه استهزاء و تخفیف نیز در زمرۀ رفتارهای اهانت آمیز قلمداد می شود. کشیدن کاریکاتور پیامبر گرامی اسلام، به نزد مسلمانانی که در جامعه‌ای مثل جامعۀ فرانسه، در زمرۀ اقلیت‌های دینی محسوب می شوند، مصداق اهانت و آزار است. از مقومات ساز و کار دموکراتیک در یک جامعه ، پاسداشت حقوق اقلیتها، اعم از اقلیتهای قومی و دینی است؛ امری که با روا انگاشتن نشرِ کاریکاتورهای پیامبر و نادیده انگاشتن حقوق مسلمانان در جامعۀ فرانسه نقض شده است. برای تبیین چرایی این امر، نباید راه دوری رفت و پای تلقی متافیزیکی از « مقدسات» را به میان آورد. پیامبر اسلام، برای کثیری از مسلمانان در حکم پدری معنوی است که هویت و دیانت و نحوۀ زیست خویش را بر اساس آموزه‌های او سامان بخشیده اند. روشن است که بی‌حرمتی و تخفیف ایشان، برای این جماعت آزار دهنده است؛ همانطور که اگر کسی به پدر من و شما اهانت کند و او را به تمسخر بگیرد، بر می آشوبیم و بهم می ریزیم.


چنانکه در جای دیگری آورده ام، جدی گرفتن و ملحوظ کردنِ مفهوم « دیگری» که از مقومات فلسفۀ اخلاق ایمانوئل لویناس است، اقتضا می کند که پروای دیگری را داشته باشیم، «دیگری»‌ای که انسانی گوشت و پوست و خوندار است و می تواند همسر، فرزند، همسایه، خویشاوند، دوست، همکار، هم کیش، هموطن و هم نوع ما باشد.[۳] سکولارهای ستیزه گر در دنیای کنونی، بالمرّه این آموزه‌های موجه و رهگشای اخلاقی را به فراموشی سپرده اند. « دگرآييني» متضمن اين امرمهم است که اخلاق از « من» آغاز نمي شود، بلکه با « ديگري» و با گشوده بودن نسبت به او و پرداختن به او تکون مي يابد. مبدأ عزيمت کنش اخلاقي در روابط انساني، «ديگري» است نه « من». در واقع، وقتي به «ديگری» توجه مي کنم و با او چهره به چهره مي شوم، رابطه «من» و «او» که مي تواند علي الاصول صرفا در حد رابطه ميان دو «موجود» باقي بماند، بدل به يک رابطه انساني اصيل « من- تو» مي شود؛ رابطه «من- تو» اي که قوام بخش مناسبات اخلاقي است.


پاسداشت حرمت و کرامت انسانی اقتضا می کند که « دیگری» را نیازاریم و آزار و اذیت نکنیم؛ چه مسلمان باشد، چه مسیحی، چه یهودی، چه بهایی و چه دین ناباور. دراین میان، باید از مسلمانان خواست تا شکیبایی پیشه کنند و هاضمه‌ای فراخ داشته باشند؛ باید میان « نقد» و «اهانت» تفکیک قائل شد و اولی را برکشید و نسبت به طرح مباحث انتقادی دربارۀ آموزه‌های دینی در جامعه گشوده بود و دومی را فرونهاد؛ باید از حقوق بنیادین دگر اندیشان و اقلیت‌های دینی و خداناباروان دفاع کرد؛ باید رفتار خشونت آمیز بنیادگرایان دینی که تحت عناوین « داعش»، « بوکوحرام»، « القاعده»... کمر به هدم دیانت و اخلاق و انسانیت بسته اند، قویا محکوم کرد؛ باید احکام اجتماعی اسلام را درتراوزی اخلاق و تلقیِ عرفی از عدالت توزین کرد و در صورت لزوم به « ترجمه فرهنگی» آنها همت گمارد....


چنانکه درمی یابم، سرّ اینکه عصبانیت و تشویش خاطر مسلمانان در این باب به خوبی فهم نمی شود، این است که کثیری از آدمیانی که خصوصا در کشورهایی مثل فرانسه و یا ممالک اسکاندیناوی زندگی می کنند، تعلّق خاطر عاطفی و معرفتی به دین ندارند؛ از اینرو نمی توانند به درستی درک کنند که تا چه میزان پیامبر برای مخاطبانِ باورمند خود، شخصیت معزز ومحترمی است. برای تقریب به ذهن، می توان از مقولاتی چون «پرچم» مدد گرفت که نماد ملی یک کشور در روزگار کنونی است.همانگونه که کثیری از فرانسوی‌ها از اهانت به پرچم کشور خود آزرده خاطر می شوند، کثیری از مسلمانان اروپایی نیز از اهانت به پیامبر اسلام آزرده می شوند.

 
بعنوان یک رفرمسیت مسلمان، بر این باورم که ستاندن جان کسی که به پیامبر گرامی اسلام اهانت کرده، کار خطایی است و اخلاقا قابل دفاع نیست، چرا که مصداقی از عدم تناسب میان خطا و مجازات در روزگار کنونی است، است هر چند کثیری از فقها چنین فتوایی دارند.[۴] در عین حال، توهین به پیامبر را اخلاقا ناروا می دانم و مصداقی از ناشکیباییِ دین ناباوران و سکولارهای ستیزه گر در برابر اعتقادات دین باوران. همانگونه که دینداران باید به اعتقادات خدا ناباوران حرمت نهند و حقوق بنیادینِ ایشان را پاس بدارند، دین ناباوران نیز نباید معتقدات و شخصیت‌های محترم و معزز به نزد دینداران را به سخره گیرند، در غیر اینصورت سنگ روی سنگ بند نمی شود وهر جماعتی کمانهای ملامت و تخفیف و توهین را به سوی جماعت دیگر روانه می کند و تلخی بی‌پایانی را رقم می زند.


افزون بر سویه‌های اخلاقی و حقوقی ماجرا، می توان ملاحظات عملی را هم در نظر آورد. جهانی آکنده از توهین و تخفیف و نفرت جای امن تر و دلپذیرتری برای زندگی است یا جهانی که در آن افراد با پیشینه‌های تربیتی و معرفتی متفاوت و گوناگون، به یکدیگر عمیقا احترام می گدارند و دلهایشان بجای کینه وانتقام، مملو ازمحبت و مدارا و شفقت است؟ اگربنای ما بر تحقق اولی است، باید به اقتضای «قاعده طلایی»، با دیگر همنوعان خود چنان رفتار کنیم که خوش داریم با ما رفتار کنند. همان که سعدی گفت:

 
من شنیدم ز پیر دانشمند

تو هم از من به یاد دار این پند

آنچه بر نفس خویش نپسندی

نیز بر نفس دیگری مپسند


-------------------------
[۱]normative

[۲] normative-based

[۳]نگاه کنید به مقاله « این است حریف‌ای دل تا باد نپیمایی» در لینک زیر:

http://www.begin.soroushdabagh.com/pdf/۱۹۵.pdf

[۴] در مقاله « غمی غمناک» نیز به مقوله « سبّ نبی» و مجازات آن پرداخته ام:

http://www.begin.soroushdabagh.com/pdf/۳۶۹.pdf

 

***
توهین به پیامبر اسلام؛ رمز دموکراسی؟! / احسان ابراهیمی

انگیزه نگارش این مختصر، پرونده سهیل عربی بود. همو که بنا به ادعای سیستم قضایی متهم به توهین به پیامبر اسلام است. هرچند نگارنده شدیداً نسبت به واقعیت این ادعا مشکوک است اما این ادعا بهانه ای شد برای پرداختن به موضوع توهین به پیامبر اسلام. اتفاق اخیر پاریس، نگرانی ها را در سطحی بین المللی مطرح کرد و به نظر لازم می رسد بار دیگر درباره این موضوع بحث و گفتگو شود و نظرات مختلف در این باب درمعرکه آرا مطرح شود تا بتوان به راهکاری پایدار دست یافت. پرسشهایی که در سطور پیش رو مطرح می شود در دو بُعد داخلی و خارجی کارکرد دارد و هر پاسخی خواهد توانست به عنوان رویکری کلی در فضای بین الملل نیز مورد توجه قرار گیرد.

بحث فلسفي درباره نسبت آزادي بيان و توهين به مقدسات گروهي از مردم بحث كهنه ايست و قصدم اتخاذ موضع و يا رد يك نظر خاص نيست. پرسش اصلي من راجع به نتايج و كاركردهاي احتمالي اتخاذ شيوه توهين به مقدسات گروهي از مردم ( عزل نظر ازینکه امر مقدس چیست و هر گروهی از مردم چه چیزی را مقدس می دانند) به مثابه راهكار يا راهبرد سياسي است. چند سال پيش سيدعلي خامنه اي در سفرش به سيستان و بلوچستان ضمن سخنراني ايي نكته درستي را مطرح كرد. كسي با توهين به عمر شيعه نشده و كسي با توهين به علي سني نشده است. (نقل به مضمون)

احتمال آنکه بسیاری از خوانندگان اين سطورمانند نگارنده  از مخالفان رهبر جمهوری اسلامی باشند کم نیست؛ اما اين بدان معنا نيست كه كلام درست او را ناديده بگيريم. مخالفت شديد ما و طايفه همفكر ما با مراسمي مانند "عمركُشان" يا "عيدالزهرا" ناظر به قبح نفس عمل از يكسو و از سوي ديگر اتخاذ آن به مثابه روشي اعتراضي است. حال در سالهاي اخير به مدد گسترش شبكه هاي مجازي، داستان توهين به پيامبر اسلام و ائمه شيعه بازتاب بيشتري يافته است. (نمي خواهم داوري كنم كه گسترش شبكه هاي اجتماعي منجر به گسترش توهين شده است بل انتشار بيشتري را باعث شده است) پرسش اصلي من اين است كه اين شيوه با چه هدفي است؟ آيا توهين كنندگان قصدشان و يا تصورشان اين است كه علاقمندان و مسلمانان به دلیل مسلمان بودن و احترام گذاشتن به پیامبر اسلام است که با مشکلات و مصائب اقتصادی، سیاسی و بین المللی روبرویند و پس از دست شستن از این باور و آیین، جمله مشكلاتشان حل خواهد شد؟! كدام تحقيق جامعه شناسيك و يا سياسي فرهنگي ثابت كرده است ارادت مردمان به محمد ابن عبدالله باعث مشكلات سياسي و اقتصادي و فرهنگي آنهاست؟ آيا مگر ارادت مردم مالزي يا تركيه يا امارات متحده به پيامبر اسلام كمتر از مردم ايران است؟ (فرض اين است كه مشكلات سياسي و اقتصادي كمتري از ايران دارند؛ هرچند كم و بيش بودن مشكلات آنها، خللي به پروبلماتيك بحث من وارد نخواهد كرد) اين نسبت مستقيم و خام و يك خطي ميان ارادت به پيامبر و يا اساساً مسلمان بودن مردم و مشكلات امروز مسلمانان و مردم ایران در سطوح مختلف بر اساس كدام نظريه جامعه شناسيكي تببين و توجيه شده است؟

وانگهي؛ بر فرض اينكه مشكلات مسلمانان و مردم ايران به دليل ارادت و باور به اسلام باشد، آيا توهين به پيامبر اسلام باعث مي شود مسلمانان دست از باور خود بردارند و دين و آيين جديدي اختيار كنند؟! يا اينكه آنها را به جزميت و تدافع بيشتر وادار و وارد مي كند؟ بر اساس كدام تئوري در روش مبارزات سياسي و يا تغييرات فرهنگي، شيوه توهين به باورهاي عده ايي از مردم مؤدي به نتيجه خواهد بود؟

ما جملگی می دانیم واقعه هولوکاست برای یهودیان امریست بسیار حساس و مخالفت با آن و یا پرسشگری از آن در بسیاری کشورهای اروپایی جرم است و برای یهودیان مایه ناراحتی و نوعی انکار جنایاتی است که بر قوم یهود رفته است. ناظران منصف بگویند انکار هولوکاست توسط رییس هتاک دولت نهم و دهم در ایران جز خدمت به تندروان دولت اسرائیل و همپیمانان نئومحافظه کار، سودی دیگر داشت؟ چرا درباره مسلمانان همین تحلیل را به کار نبندیم؟! آیا توهین به پیامبر اسلام جز ایجاد حس تنفر و فضای تندروی در میان گروههای جهادی ثمری دیگر می تواند داشته باشد؟ آیا قاطبه مسلمانان را نسبت به دستآوردهای تمدنی غرب با انکار و سرخوردگی مواجه نمی کند؟ آیا تاکید بر دموکراسی را در کشورهای مسلمان با پرسشهای بیشتر روبرو نمی کند؟ در فضای داخل ایران، توهین به مقدسات راه را برای تبلیغات حکومتی که مخالفان خود را مخالف مقدسات مردم معرفی می کند و خود را تنها حافظ دین و مقدسات مردم جا می زند، هموار نمی کند؟ 

در مقام تلخيص، اين رفتار حداقل با دو پرسش اصلي روبروست:

نخست) ميان مشكلات امروز مسلمانان و باورشان به اسلام دقيقاً چه نسبت و پيوندي برقرار است؟

دوم) بر فرض اينكه ميان مشكلات و باورهاي مردم نسبت تأثير و تأثر يا علت و معلول برقرار باشد، آيا توهين به مقدسات آنها منجر به دست كشيدن از باورها و مآلاً حل مشكلات آنها خواهد شد؟

پاسخ به هريك از اين پرسشها، قطعاً باعث خواهد شد درك بهتري داشته باشيم از دلايل انتخاب اين روش به مثابه روشي در فضای داخلی و بین المللی.
 

***
راهکار مناسب در مواجهه با توهین به باور‌های مقدس اسلام / علی افشاری

ماجرای نشریه شارلی ابدو و اصرار گردانندگان این نشریه در انتشار مطالب موهن نسبت به پیامبر گرامی اسلام بار دیگر چگونگی واکنش در برابر این اقدامات در جهان اسلام را در کانون توجه قرار داد.


برای اکثر مسلمانان دنیا توهین و انتشار مطالب هجو نسبت به حضرت محمد تابو و خط قرمز تحمل نا شدنی است. رابطه عمیق عاطفی و جایگاه محوری پیامبر در تعالیم و هویت اسلامی باعث جریحه دار شدن احساسات مسلمانان می شود. همچنین در مقایسه با ادیان مسیحیت و یهود این کار در اسلام قبح و جنبه آزار دهنده بیشتری دارد.


اما برخورد خشونت آمیز و سلب حق حیات آمران و عاملان جدا از اینکه عملی جنایت بار و در خور محکومیت بدون قید و شرط است ،با روح تعالیم اسلامی و معنای عدالت و حریت در زیست زمانه نیز مغایرت دارد.این برخورد‌ها نتیجه‌ای کاملا منفی برای اسلام به بار می آورد . تبعات منفی آن بسیار بیشتر از کاریکاتور‌های توهین آمیز است و تنور اسلام ستیزی و اسلام هراسی را گرم می سازد.


حال این سئوال پیش می آید که مسلمانان چه کار باید بکنند؟ طبیعی است که نمی توان اننظار داشت مسلمانان در قبال تعرض به ارزش‌های‌شان واکنشی نداشته باشند . در این راستا چه بسا افزایش مدارا و شکیبایی و استناد به گفتمان مدرنیته کار گشا به نظر برسد. اما صرفنظر از جنبه مهم این ظرفیت که بیشتر در چارچوب سرمشق نو گرایی دینی می گنجد و بر راهکار مواجه مدنی استوار است ظرفیت‌ها و منابعی در سنت نیز می توان یافت که کمک می کند تا برخورد‌های خشونت بار و مروج اسلام هراسی منتفی گردد.

 

 

البته لازم به ذکر است جریان هایی که به واکنش‌های افراطی و مغایر با حقوق بشر می پردازند بیشتر در قلمرو بنیاد گرایی قرار داشته و معادلات قدرت- مذهب انگیزه عمل آنان را تشکیل می دهد اگر چه وجود احکامی چون ساب النبی به لحاظ نظری و اعتقادی راه را برای آنها هموار می سازد.


اگر فقط جنبه اعتقادی در نظر گرفته شود و وجه سیاسی قضیه نادیده گرفته شود آنگاه می توان عناصری را در نظر گرفت که مواجه مدنی و موثر را تقویت نماید.


باید توجه داشت که حامیان هجو و تمسخر باور‌های عقیدتی و از جمله مقدسات اسلامی می کوشند از این طریق بر افکار عمومی تاثیر گذاری کرده و با حساسیت زدائی گفتمان‌های مورد نظر خود را به پیش ببرند. حال اگر بتوان شیوه هایی را بکار گرفت که موازنه قوا در افکار عمومی به ضرر آنها جریان یابد آنگاه بازدارندگی قوی در برابر آنها ایجاد می شود.


راه انداختن کمپین و تلاش نظری و فرهنگی در نفی و مذمت تمسخر و توهین به باور هایی که برای جمع بزرگی از انسان ها مهم و ارزشمند هستند اقدامی کارگشا است. تمرکز اصلی این رویکرد بر روی ارزش زدائی از تمسخر نظام‌های عقیدتی و اثبات دلایل و براهین مبنی بر جدایی آن از شمول مصادیق آزادی بیان و سکولاریسم در معنای معقول است. به سخره گرفتن نماد های قدسی مسلمانان و کلا ادیان ابراهیمی مصداقی از سکولاریزم ستیزه جو است .


طرح این مباحت در عرصه عمومی و تشریح این مدعا که حرکت فوق منجر به گسترش آزادی‌ها و خیر عمومی نمی شود بلکه بر عکس با نفرت پراکنی زمینه تشدید درگیری‌ها و آسیب روانی به جمع زیادی از انسان‌ها را فراهم ساخته و تنش‌های غیر ضروری را بر جامعه تحمیل می سازد ، به مراتب نتایج بهتری دارد. هر چه تلاش نظری و سیاسی و استدلال‌های مطرح شده در زمینه عدم ارتباط منطقی و موجه بین آزادی بیان و سکولاریسم با تمسخر باور‌های مذهبی و طرح مطالب هجو آمیز به پیامبر اسلام و دیگر شخصیت‌های مهم و پر طرفدار در افکار عمومی قوی تر عرضه شود ،جامعه مخاطب برای طرح مطالب تحریک کننده از جنس آثار شارلی ابدو کمتر گشته و از تقاضا برای چنین فعالیت هایی کاسته می شود.


دیگر رویکرد که می تواند مکمل رویکرد قبلی باشد برخورد ایجابی برای افزایش تکریم و بزرگداشت پیامبر گرامی اسلام و کار‌های تبلیغاتی و ایضاحی برای بیان فضائل وی و به خصوص گذشت و مدارا در برابر مخالفان و همچنین دعوت به صلح و همزیستی مسالمت آمیز است.


به عنوان نمونه حرکت هایی در فضای مجازی راه افتاد که افراد علاقه و شیفتگی خود به نبی الرحمه را به نمایش گذاشتند. آیت الله وحید نیز در زمانی که واکنش‌ها نسبت به آهنگ آی نقی بالا گرفته بود به جای صدور حکم تکفیر و یا احکام خشونت آمیز از شیعیان خواست تا مراسم میلاد امام نقی را با شکوه تر برگزار کنند.


چنین روش‌های تاثیرگذاری، حرکات تحریک کننده قائلان به طرح مطالب هجو آمیز و طنز‌های گزنده بر علیه مذاهب را با چالش مواجه می سازد و فایده مندی آنها را زیر سئوال می برد.


در عین حال تنها راهکار مواجه موثر انجام عمل نیست برخی مواقع بی‌اعتنایی نیز ابزار موثر است. استناد به رویه مطرح در سنت تحت عنوان مذمت اشاعه فحشا و منکر و یا اصل مصلحت می تواند پاسخ مناسب و در عین حال با نتیجه بهتری را بازتاب دهد.


قبح اشاعه فحشا که معمولا در بستر تاریخی ناظر به مسائل مربوط به جرائم جنسی بوده به این معنا است که مسلمانان نباید اخبار زشت و داستان‌های مربوط به عمل فحشا را در جامعه نشر دهند تا بدینترتیب هم زشتی‌ها در سطح گسترده پخش نشود و هم قبح اعمال ناپسند در جامعه نریزد.


می توان این رویه را در خصوص مطالب نشریه شارلی ابدو و فعالیت‌های مشابه در پیش گرفت. نشریه شارلی ابدو تا پیش از کشته شدن نویسندگانش تیراژ بالایی در فرانسه نداشت . اما اولین شماره آن بعد از حمله تروریستی در حدود سه میلیون فروش رفت. تعداد کسانی که متوجه کاریکاتور‌های موهن و تحریک کننده شدند صد‌ها برابر بیشتر از افرادی بوند که پیشتر در جریان کار‌های این نشریه قرار می گرفتند. اینک وزن شارلی ابدو در افکار عمومی و رسانه‌های دنیا افزایش یافته و شهید دادگی نیز فضا را برای اثرگذاری بیشتر محصولات آن مساعد می نماید.


اگر انگیزه‌های سیاسی ترویست‌ها را کنار بگذاریم و فرض کنیم صرفا بر اساس غیرت و تعصب دینی به این کار مبادرت ورزیده باشد اقدام آنها در عمل نتیجه معکوس به بار آورده و باعث شده تا حرمت پیامبر بیشتر در معرض تعرض قرار بگیرد.


عدم تطابق بین هدف و وسیله مقابله خشونت امیز را بلا موضوع می گرداند. سخن درستی است که وجود احکام خشونت آمیز در متنون فقهی زمینه را برای ارتکاب جنایت مساعد کرده و برخورد‌های خشونت آمیز را پیشاپیش موجه می سازند. اما شمول و اجرای احکام تشریفات و قواعدی دارد که عمل اجرای آنها را ممتنع می سازد. یکی از پیش نیاز‌های اجرای احکام شرعی در اسلام فقاهتی بحث مصلحت است. اگر مفسده و تبعات منفی اجرای حکمی زیاد باشد و بر منافع احتمالی آن افزونی داشته باشد آنگاه آن حکم باید به تعلیق در آمده و اجرا نگردد.


حال در چارچوب قبح اشاعه فحشا و ضرورت رعایت اصل مصلحت، بی‌اعتنایی راهکار مناسبی به نظر می رسد. شمار مخاطبان و تعداد کسانی که در معرض آگاهی و اطلاع از انتشار مطالب موهن نسیت به پیامبر اسلام قرار می گیرند محدود هستند. واکنش ‌های پر هیاهو و تند نسبت به آنها باعث می شود تا میزان توجهات به نحو چشمگیری افزایش یابد.


بنابراین در مواجهه با اتفاقاتی مانند نشریه شالی ابدو راه اندازی کمپین‌های تبلیغاتی برای پیامبر اسلام و تشریح تبعات منفی ترویج نفرت پراکنی عقیدتی و یا عبور از مسائل و ابراز بی‌اعتنایی راهکار‌های مناسب و موثری به نظر می رسند. شخصیت‌ها و گروه‌های مرجع در جهان اسلام می بایست به این حوزه‌ها توجه نشان داده و همچنین در زمینه محکومیت مطلق واکنش‌های خشونت آمیز کوشا باشند.

 

***
در این بازی کدام هویت پیروز است؟ / خالد توکلی 



در روزهای اخیر که ترور و خشونت دامن شهر امن پاریس را گرفته است این پرسش به طور جدی اذهان بسیاری را به خود مشغول داشته که چرا خشونت در این حد جهان­ گسترشده است؟ البته قبل از آن و با ظهور داعش و بسیار قبل­تر از آن یعنی پس از حادثه­ ی ۱۱ سپتامبر این پرسش به طور گسترده مورد مداقه و بررسی قرار گرفته بود. علاوه بر بررسی و تجزیه و تحلیل علل و عوامل گسترش خشونت، نیروهای نظامی زمینی و هوایی اتحادیه­ های نظامی، ائتلاف ­های جهانی و بین ­المللی نیز برای سرکوب و نابودی ترور و خشونت وارد عمل شده و مرزهای مختلف را درنوردیدند تا به زعم خود بتوانند جهان امن و آرامی ایجاد نمایند. اما علیرغم ارائه ­ی تحقیق و تحلیل ­های متعدد از یک سو و عملیات­ های نظامی وسیع در سراسر جهان از سوی دیگر، خشونت همچنان قربانی می­ گیرد و هزینه ­های فراوانی بر جوامع مختلف تحمیل می­کند. حال ممکن است برای بسیاری از مردم، پاسخ این پرسش واقعاً اساسی باشد که چرا خشونت پایان نمی ­پذیرد و یا شاید به گونه ­ای دیگر اذهان درگیر شده باشد که: چرا مسلمانان خشونت می­ ورزند؟ و در نهایت افراطی ­گری و بنیادگرایی اسلامی چگونه و تحت تأثیر چه عواملی شکل می­ گیرد؟

پاسخ به پرسش آخر شاید به نوعی و تا حدی ما را از پاسخ به پرسش ­های دیگر بی ­نیاز کند، به همین دلیل، در این نوشتار، صرفاً آن سؤال مورد بررسی قرار می ­گیرد و بر اساس این فرض که هویت برساختنی، متعدد و سیال است، «مسلمانی» یا «مسلمان ­بودن» در دنیای کنونی هویت­ های مختلف و گوناگونی برای فرد ایجاد می ­کند و با توجه به قواعد بازی­ های هویتی در شرایط مختلف و تحت تأثیر عوامل گوناگون، ممکن است یکی از این هویت­ ها برجسته و فعال ­شود؛ تلاش می­ شود تحلیل و پاسخی درخور ارائه گردد.

«امین معلوف» این پرسش­ ها را که چرا و چگونه هویت دینی در دنیای کنونی برجسته شده و سربرآورده است، البته به گونه ­ای دیگر و در سطحی دیگر مطرح می­کند: چه چیز یا چیزهایی موجب شده است در سرتاسر دنیا زنان و مردان از هر قشر و طبقه­ ی اجتماعی امروزه تعلق دینی­ شان را دوباره کشف و احساس می­ کنند که باید به شیوه ­های گوناگون آن را ابراز و فعال کنند، این در حالی است که تا چند سال پیش از این، همین مردم ترجیح می­داده ­اند که از تعلق­ های دیگرشان حرف بزنند؟ چه عواملی باعث می­ شود که یک مسلمان یوگسلاوی روزی ناگهان خودش را بیش­تر مسلمان بداند تا یوگسلاوی؟ چه چیزی باعث می­شود که در روسیه کارگر یهودی که همه عمر خودش را ابتدا یک پرولتر می­ دانست روزی شروع کند به این که خودش را اول یک یهودی بداند؟ چگونه چنین شده است که روزگاری تأکید غرورآمیز تعلق دینی ناخوشایند جلوه می ­کرد در حالی که امروز امری طبیعی و برحق به نظر می­رسد و آن هم همزمان در بسیاری از کشورها؟ (معلوف: ۱۰۰). در پاسخ به این پرسش ­ها، نظر معلوف این گونه است: وی قبل از هر چیز بر این باور است که ظهور و بروز هویت دینی به طور عام و هویت اسلامی به طور خاص، پدیده­ ای پیچیده است و هیچ تبیینی نمی­ تواند حق مطلب را به طور کامل ادا کند.

۱. با این حال، مسلم است که انحطاط و فروپاشی نظام­های کمونیستی نقش تعیین­کننده­ای در برجسته شدن هویت اسلامی ایفا کرده است. حدود یک قرن است که مارکسیسم قول می­دهد که در سرتاسر کره­ی زمین جامعه­ای از نوع جدید که در آن خدا جایی نخواهد داشت ایجاد کند؛ شکست این طرح هم در سطح اقتصادی و سیاسی و هم در سطح اخلاقی و فکری باعث شد که به باورهایی که مارکسیسم می­خواست به زباله­دان تاریخ بریزد، اعاده­ی حیثیت بشود. دین به عنوان یک پناهگاه معنوی و پناهگاه هویتی از لهستان تا افغانستان برای همه­ی آنهایی که علیه کمونیسم مبارزه می­کردند یک کانون تجمع شد ... اما فروپاشی کمونیسم تنها عامل نیست که در ربع آخر قرن بیستم نقش تعیین­کننده­ای در «صعود» و ظهور پدیده­ی دینی داشته است (معلوف: ۱۰۰). 

۲. از نظر معلوف امروزه ملی­گرایی عرب توسط رژیم­های اقتدارگرا، بی­صلاحیت و فاسد مصادره شده و اعتبارش را از دست داده است (معلوف: ۱۰۱). ملی­گرایی بسیاری از مردم کشورهای عربی و مسلمان را امیدوار ساخته بود که در پرتو آن بتوانند مسائل و مشکلات خود را حل و فصل نمایند اما عملکرد ناکارآمد و منفی ملی­گرایان و دولت­های ملی­گرا موجب شد که مسلمانان به یکی دیگر از هویت­های خود یعنی هویت دینی، مراجعه و آن را ابراز و برجسته و در چارچوب آن رفتارهای خود را تنظیم نمایند.

۳. نکته­ی دیگر در نظریات معلوف، توجه به افراد و اقشاری است که به نوعی در حاشیه قرار گرفته­اند: همه­ی آنهایی که در خانواده­های مرفه به دنیا نیامده­اند، همه­ی آنهایی که می­خواهند نظم مستقر را تکان دهند، همه­ی آنهایی که از فساد، از خودکامگی دولتی، از نابرابری­ها، از بیکاری، از فقدان چشم­انداز خشمگین هستند و همه­ی آنهایی که در دنیایی که به سرعت تغییر می­کند نمی­توانند جایشان را پیدا کنند، با تبعیت اسلامی وسوسه می­شوند. آنها در این تبعیت در عین حال نیاز هویتی­شان، نیازشان به عضویت در یک گروه، نیازشان به معنویت، نیازشان به رمزگشایی ساده از واقعیتی خیلی پیچیده و بالاخره نیازشان به اقدام و شورش را ارضا می­کنند (معلوف: ۱۰۲).

۴. همچنین جهانی­سازی شتابان و به تبع آن فروپاشی ارزش­ها و ایجاد احساس ناامنی و تخریب یقین­ها، باعث تقویت نیاز به هویت می­شود. اضطراب وجودی ناشی از تغییرات بسیار سریعی که در جهانی­شدن روی می­دهد، نیاز به معنویت را تقویت می­کند. باری، تنها تعلق دینی است که به این دو نیاز (هویت و معنویت) پاسخ می­دهد یا دست کم در صدد بر می­آید پاسخ دهد (معلوف (۱۳۸۹) هویت­های مرگبار، ۱۰۵).
«محمد مجتهد شبستری» که نگاهی دورن­دینی به ظهور یا سر بلند کردن گروه­ها یا هویت­های افراطی و خشن دارد، بر خلاف کسانی که معتقدند تفکر خشونت­پرور افراطیون ربطی به دین و مذهب اسلام ندارد بر این باور است برخی از مبانی تئوریک و مدعاهای فقهی و کلامی که در اسلام رسمی وجود دارد بسترساز پیدایش داعش و داعشیان است. از نظر ایشان، این مدعاها یا مبانی تئوریک عبارتند از:

۱. خداوند از طریق قرآن و حدیث، اوامر و نواهی ثابت و ابدی خود را به همه­ی انسان‌ها ابلاغ نموده و بر آنان واجب کرده در همه­ی عصرها و در همه­ی قلمرو زندگی فردی و اجتماعی بدون استثنا آنها را به کار بندند.

۲. در عصر حاضر ما مسلمانان از سوی خدا مکلف هستیم تا حکومت (خلافت اسلامی) تشکیل دهیم و احکام خداوند را که در ابواب مختلف فقه اسلامی مسطور است و از کتاب و سنت استنباط شده در روی زمین اجرا کنیم.

۳. ما در تشخیص این وظیفه شرعی و تکلیف الهی «مجتهد» هستیم، این تشخیص برای ما «حجت» است و بر مجتهد جایز نیست از تشخیص شرعی خود تخلف کند. اگر همه جهانیان هم با ما مخالفت کنند ما مجاز نیستیم از این حکم شرعی سرپیچی کنیم.

۴. هرکس و هر گروه و هر دولت در برابر ما بایستد ما شرعاً مکلفیم تا حد جنگیدن، با آنان مقابله کنیم تا همه موانع را که سد راه اجرای احکام الهی شده اند از میان برداریم.

۵. ما با تکیه بر این مبناهای تئوریک، عملاً به تأسیس حکومت و اجرای احکام الهی پرداخته‌ایم. همه اقدامات ما از تأسیس خلافت تا خانه‌نشین کردن زنان تا جزیه گرفتن از مسیحیان و تا کشتن اسیران جنگی و ... توجیهات فقهی مسلم دارد (http://www.rahesabz.net/story/۸۴۶۵۱).

علاوه بر مواردی که ذکر شد می­توان از عوامل دیگری که در ظهور و بروز یا فعال شدن این هویت در میان مسلمانان یا در خاورمیانه سخن به میان آورد. «اسلام­هراسی» (ایسلمفبیا) یکی از این عوامل است. اسلام هراسی مفهومی است که در ادامه­ی شرق­شناسی است و به پیش داوری و هراس و تبعیض غیرمنطقی علیه اسلام و مسلمانان اشاره دارد که پس از ۱۱ سپتامبر استفاده­ی فراوانی از آن شده است. جامعه­شناسان و روان­شناسان از تأثیر بی­بدیل «دیگری» در شکل­گیری هویت سخن به میان آورده­اند. علاوه بر ناکامی­هایی که معلوف بدان­ها اشاره کرد واقعیت این است که امروزه غرب یکی از مهم­ترین «دیگری­»هایی است که در برابر مسلمانان قرار گرفته و همواره بر فرایند برساختن و شکل­گیری هویت مسلمانان، نقش مؤثر و به ویژه در سده­های اخیر از طریق رواج گفتمان و یا پروژه­ی اسلام­هراسی جایگاه منحصر به فردی را به خود اختصاص داده است. بسیاری بر این باورند اصلی­ترین عامل اسلام­هراسی رسانه­ها هستند. آن گاه که به کرات تصویر چریک­های مسلمان را در صفحات اول رسانه­ها به نمایش می­گذارند که در پی اقدام به بمب­گذاری هستند، تصاویر روحانیونی که رهبران جریان­های تروریستی هستند، مردان زمخت و خشنی که به زبان عربی تکلم می­کنند مفاهیم و واژه­های اسلامی بر زبان می­آورند که به انواع تجهیزات جنگی و نظامی مجهزند و در نهایت همگی این­ها در پی مبارزات عظیم و کاملاً سازمان­دهی شده علیه غرب و امریکا هستند. «ادوارد سعید» این وضعیت و نقش رسانه­ها را در بزرگ­نمایی حوادث مربوط به مسلمانان، انتشار اخبار به صورت گزینشی و ترسیم چهره­ای ویژه و غیر قابل تغییر از مسلمانان، سال­ها قبل به خوبی تشریح کرده است و تأکید دارد که عمدتاً رسانه­ها و کارشناسان امریکایی و غربی تعیین می­کنند که ما نسبت به بقیه­ی جهان (دیگران) چه اندیشه­ای داشته باشیم و به جای فراهم آوردن مجال و فرصت گفت و گو و بحث آکادمیک در مورد اسلام، ما تنها با روزنامه­نگارانی مواجه خواهیم شد که خبری را دست­چین کرده و آن را بارها بزرگ­نمایی نموده و در رسانه­های خود منتشر می­کنند. 

با توجه به آنچه آمد به طور کلی گفتمان اسلام­هراسی بر عناصر زیر تأکید دارد:
- تمدن اسلامی، مجموعه­ای ایستا و مقاوم در مقابل تغییر است که نمی­تواند خود را با دگرگونی­های جدید سازگار سازد؛
- اسلام نمی­تواند ارزش­های عام و مشترک با سایر اعتقادات داشته باشد؛
- اسلام به عنوان یک دین در غرب در درجه­ی دوم از اهمیت قرار دارد و دینی منسوخ، خشن و غیر عقلانی است؛
- اسلام دین خشونت است و از تروریسم حمایت می­کند؛
- اسلام یک ایدئولوژی خشن سیاسی است (http://crg.berkeley.edu/content/islamophobia/defining-islamophobia).

از نظر محمد علی ایازی نیز محورهای اسلام­ هراسی عبارتند از:
- تحریک احساسات دینی مسلمانان با هجمه به مقدسات مسلمانان يكي از مهم­ترين محورهاي اسلام­هراسي براي ايجاد بدبيني است؛
- براي ترساندن غير مسلمانان به امور اعتقادي آنان مانند جهاد و عمليات استشهادي استناد مي­كنند؛
- يكي ديگر از محورهاي بدفهمی اسلام­هراسی نسبت به جایگاه حقوق زن و مسائلی است که در این باره مطرح است، 
- نسبت تجویز تروریسم به مسلمانان، یکی از محورهای چالش­برانگیز و از حادترین بحث­های امروز در غرب است که این خود می­تواند تحریک­کننده و برای افرادی تشویق­کننده باشد (http://www.ayazi.net).

به طور خلاصه اسلام­هراسی بر خشونت و ترور، مخالفت با ارزش­های غربی در قالب عدم رعایت حقوق زنان و اعمال قوانین و رسوم مردسالارانه و مقاومت در برابر تغییر در اسلام تأکید دارد و آن­ها را جزو ذات اسلام معرفی می­کند و بدین ترتیب به عنوان «دیگری» اصلی مسلمانان که هم مهم است و هم رسانه­های فراوانی در اختیار دارد در ظهور و برساختن هویت بنیادگرایی اسلامی نقش اساسی را ایفا می­کند.
البته این بدان معنی نیست که هر آنچه جزو مدعاهای اسلام­هراسی است توهم­آمیز، ساختگی و مبنای واقعی ندارد بلکه بخشی از عناصری که برای مسمانان برمی­شمارند ریشه در حوادث تاریخی، باورها و سنت­های بومی و اعتقادات اسلامی دارد. برای مثال «مردسالاری» یکی از این موارد است که باورهای مبتنی بر آن هم به وسیله­ی اسلام­هراسی و ادعاهایی که در مورد اسلام و مسلمانان ترویج می­کنند، تحریک می­شود و هم به وسیله­ی مدعاهای فقهی و کلامی اسلام رسمی و حتی فرهنگ سنتی و بومی تقویت و توجیه می­شود. نگاهی اجمالی به آموزه­هایی که گروه­ها یا هویت­های افراطی و خشنی چون القاعده و داعش ترویج و بدان عمل می­کنند، نمایان­گر وجود و حضور قدرت­مند این عامل در شکل­گیری یا فعال شدن این هویت است. اگر دقیق­تر این مسئله کاویده شود این نکته دریافت می­شود که میان قبایل و عشایر عرب عراق یا بلوچ­ها در افغانستان و پاکستان با نیروهای وابسته به داعش و القاعده به لحاظ دینی و رعایت قواعد فقهی اسلام، قرابت و نزدیکی چندانی وجود نداشته باشد یا اگر وجود دارد خیلی کم است اما «مردسالاری» به ویژه از این لحاظ که جهانی­شدن و گسترش ارزش­های غربی را نقد و نفی می­کند، حافظ اقتدار، ناموس و شرف مرد و قبیله است، می­تواند مبنای محکمی برای ائتلاف و عمل بر اساس یک هدف و هویت مشترک باشد. بر این اساس انتقادی که بر اسلام­هراسی وارد است این است هویتی را که برای مسلمانان ترسیم کرده­اند به عنوان یگانه هویت اسلامی که در ذات آموزه­های اسلام وجود دارد، معرفی می­کنند و بدین ترتیب به هویت­های دیگر دینی که بر قابلیت و امکان تغییر در دین، اولویت رعایت حقوق بشر نسبت به مدعاهای فقهی و تقدم اخلاق بر دین اصرار دارند، توجهی ندارند و با قطبی کردن جامعه، فرصت گفت و گو و تلاش برای برقراری تفاهم را از آن­ها سلب می­کنند.

اما نکته­ی اساسی در این نوشتار این است علیرغم وجود برخی از مدعاهای فقهی و کلامی و استفاده از آن­ها برای توجیه خشونت، مردسالاری، ضدیت با ارزش­های غربی و حقوق بشر در طول تاریخ اسلام به ندرت این هویت در میان مسلمانان در شکلی گسترده رواج و عمومیت یافته است. لذا باید به دنبال عامل دیگری بود که بتواند این وضعیت را توضیح دهد. در واقع علاوه بر ناکامی­های مورد اشاره معلوف، ظرفیت اسلام و توجیه فقهی و کلامی و اسلام­هراسی که جریان اصلی مسلط بر فضای رسانه­ای و تفکر برخی از روشنفکران غربی است، دولت­های غربی به گونه­ی غیر مستقیم نیز در برساختن و فعال شدن هویت بنیادگرایی اسلامی نقش برجسته دارند. «هانتینگتون» در کتاب سامان سیاسی در جوامع دستخوش دگرگونی بر این باور است که در فرآیند نوسازی و در نبود نهادهای کارامد سیاسی، جامعه به خشونت، بی‌ثباتی سیاسی و فساد مبتلا می­گردد. این نابسامانی‌ها در وهله­ی اول و بیش از هر چیز از دگرگونی­های سریع اجتماعی متأثر می‌شوند، زیرا ممکن است وارد شدن سریع گروه‌های اجتماعی تازه و به قدرت رسیدن­شان در عرصه سیاست با تحول کند و آرام­تر نهادهای سیاسی همراه شود. علاوه بر این، از نظر هانتینگتون روند نوسازی، ارتباط گروه‌های سنتی را دچار ازهم‌گسیختگی می‌کند و در نتیجه فرد هویت خود را از دست داده دچار بی‌هنجاری می‌شود؛ در چنین حالتی ممکن است فرد در جست­وجوی هویت‌های جدید به تاریخ و سنت‌های گذشته­ی خود و تلاش برای احیای آن­ها مراجعه کند و از این طریق است که بنیادگرایی و عصبیت‌های قومی ـ ‌قبیله‌ای مجددا زنده می‌شوند و جان می­گیرند. از منظری کلی‌تر نیز هانتینگتون ادعا می­کند که با توجه به این که از یک سو فرآیند نوسازی موجب شکل‌گیری گروه‌بندی‌های جدید اجتماعی و همچنین افزایش تحرک اجتماعی می‌شود و از سوی دیگر قابلیت نهادمندی سیاسی در جوامع دستخوش دگرگونی پایین است لذا نهادهای سیاسی این جوامع توان پاسخگویی به خواست مشارکت و فراهم آوردن زمینه­ی حضور این گروه‌های نوپا را ندارند. در نهایت این امر یعنی خواست مشارکت از یک سو و فقدان ظرفیت پاسخگویی نهادینه به این مطالبات است که به نظر وی موجب بحران و نابسامانی سیاسی و وقوع خشونت‌های سیاسی و وقایعی از کودتا گرفته تا انقلاب می‌‌شود (هانتینگتون: ۱۳۷۵). 

مروری اجمالی بر چگونگی ظهور و برجسته شدن هویت بنیادگرایی نشان می­دهد که در دو مقطع زمانی و در دو مکان خاص به طور گسترده ابتکار عمل را دست گرفته و در جامعه تعمیم یافته است که در آن جا خلاء سیاسی یا فقدان نظم و ثبات و کارآیی در نهادهای قدرت­مند در حدی گسترده به چشم می­خورد. افغانستان و سوریه و تا حدی عراق نکت ه­ی فوق را تأیید م ی­کنند. اگر موارد و عناصر مورد تأکید گفتمان اسلام­هراسی را بپذیریم که عناصر هویتی بنیادگرایی دینی علاوه بر برخی مدعاهای فقهی و کلامی، خشونت، مردسالاری، احساس تحقیر و تقابل با برخی از ارزش­های مدرن است. تاریخ اسلام نشان می­دهد که این مجموعه از عناصر صرفاً به صورت بالقوه در جامعه وجود داشته ­اند اما هنگامی امکان و زمینه ­ی سربلندکردن و برجسته شدن فراهم خواهد آمد که میدان بازی و عنصر ساختاری آن نیز آماده باشد و عنصر و زمینه ی ساختاری چیزی نیست جز خلاء قدرت سیاسی که هم در افغانستان و هم در سوریه وجود دارد و به همین دلیل است که بنیادگرایی و افراط ­گرایی دینی صرفاً در آنجاها مجال ظهور و حضور یافته است. اینجاست که نقش قدرت ­های سیاسی و نهادهای امنیتی غرب، رقابت ­هایی که با یکدیگر دارند و سیاست­ هایی که در ارتباط با مسلمانان اعمال کرده و می ­کنند در ظهور و فعلیت بخشیدن به هویت بنیادگرایی دینی برجسته خواهد شد چرا که این کشورها یکی از عوامل اصلی بی­ ثباتی و فقدان و خلاء قدرت سیاسی در کشورهای مسلمان هستند. در افغانستان به هر شیوه­ای و به هر نیرویی متوسل شدند که رقیب ایدئولوژیک خود یعنی اتحاد جماهیر شوروی را شکست دهند. علیرغم ظهور بنیادگرایان افراطی القاعده و طالبان در افغانستان و تحمیل هزینه ­های فراوان انسانی و مادی بر غرب و به ویژه آمریکا، کشورهای غربی از این وقایع پند و درس لازم را نگرفتند و آن اشتباه را مجدداً در سوریه نیز تکرار کردند. اکنون در سوریه جنگی نیابتی به راه انداخته ­اند و برای تحمیل هزینه­ های بیشتر بر طرفین درگیری – که بر این باور بودند در هر دو صورت به نفع قدرت­ های غربی خواهد بود – نه تلاش و عزم جدی برای براندازی حکومت بشار اسد از خود نشان دادند و نه حاضر شدند با وی بر سر میز مذاکره بنشینند و در نهادمندی و ثبات سیاسی آن کشور نقش مثبتی ایفا کنند.

خلاصه کلام این است شاید بتوان گفت بیشتر عناصر هویتی بنیادگرایی دینی و حتی بخش مهمی از آنچه در گفتمان اسلام ­هراسی بر آن تأکید می­شود در طول تاریخ اسلام همواره وجود داشته ­اند اما به علت این که هرگز در این حد احساس ناکامی و انحطاط نداشته­ اند، ارزش ­هایشان در معرض تهدید و تحقیر نبوده است، چنین ترکیب هویتی از سوی هیچ دیگری و گروهی ساخته و پرداخته نشده و با استفاده از رسانه ­های قدرتمند به عنوان برچسب به مسلمانان زده نشده بود و از آن مهم­تر این هویت، میدان مناسبی - خلاء سیاسی و فقدان نهادهای سیاسی قدرت­مند - نداشته است، فرصت ظهور و سربلندکردن نیز نیافته است. بخش عمده­ ای از این عوامل که منجر به برجسته شدن و شکل­ گیری هویت بنیادگرایی دینی شده است محصول نگرش­ ها و سیاست ­ها و موقعیت ­هایی است که غرب در کشورهای اسلامی اجرا و به وجود آورده است. راه برون­ رفت از این وضعیت نیز تغییر این سیاست ­ها و ایجاد موقعیت ­های جدیدی است که بر اساس آن هویت ­های دیگری سربرآورند که برخی از روشنفکران و نواندیشان آن را اسلام معتدل و رحمانی می­نامند. در بازی و رقابت میان هویت­ های دینی، آن گاه که خلاء قدرت سیاسی به وجود آید و تهدید و تحقیر و ناکامی­ ها به طور روزافزون، روح و روان مسلمانان را آزرده سازد، هویت بنیادگرایی برنده­ ی بازی خواهد بود و معتقدان به اسلام رحمانی و کسانی که خواهان تطبیق و سازگاری قواعد فقهی با حقوق بشر و اخلاق هستند به حاشیه رانده خواهند شد. وضعیتی که در افغانستان، عراق، سوریه و بخشی از کشورهای آفریقایی به چشم می­ خورد، مؤید نکاتی است در این نوشتار به آن­ها اشاره شد. 
 

 

***

اسلام فقاهتی و روشنفکران مسلمان /تقی رحمانی 

این مقاله در پی مقالاتی می آید که ریشه در نقد و بررسی جریان روشنفکری مسلمان با فقه و روحانیت دارد. به نظر نگارنده نسبت روشنفکری مسلمان با فقه و حقوق و هم نسبت روشنفکری با روحانیت نیاز به بررسی انتقادی و مجدد دارد این رابطه پر از فراز و نشیب بوده است اگر چه نمی توان برای این رابطه حکم کلی صادر کرد. اما نیاز به تعامل فقه و حقوق ضرورت تعامل روشنفکران و روحانیت را ضروری می سازد منتها این تعامل چگونه شکل می گیرد؟


تجربه می گوید که شناخت میزان توان خود، به حق شناسی و هم تاثیر گذاری بهتر بر دیگری منجر می شود .اگر چه تجربه آموختن به زمان نیاز دارد تا زمان آن برسد که جان‌های پرشو و پر سوز میزان توان و حد و قدرت خود را به خوبی بشناسند. چرا که اعلام درد و بحران و زجر جامعه که وظیفه روشنفکران است، با سوز و گداز و شور و شوق اعلام می شود و در هم نتیجه ماجرا می سازد و هم بحرانی را اعلام می کند و نیاز به چاره جویی را تاکید می کند.

 

اگر رابطه اعلام بحران و ارائه راه حل، با توان و جریان مزبورهماهنگ نباشد می تواند در ادامه راه به دلیل جوابگو نبودن و در بر نداشتن نتیجه و حاصل عملی، به سرخوردگی و ناامیدی در جامعه و در میان مخاطبان منجر شود، چرا که به نتیجه‌ای که در پی آن بوده است نائل نیامده است.


در این مقال مخاطب ما روشنفکران مسلمان هستند که نگارنده هم به آن علقه و تعلق دارد. این جریان تاثیرگذار وهم پرنوسان در تاریخ معاصر ایران بوده است. هم در عرصه نظریه پردازی مذهبی و هم تحولات وادی سیاست و مدنیت جامعه ایرانی نقش داشته است.


جریان روشنفکری مسلمان که با سید جمال الدین اسدآبادی شناخته می شود، در طول زمان پروسه‌ای عمل کرده است. در میان اعضای آن رفتار پروژه‌ای را شاهد نبوده ایم، چرا که در کار پروسه‌ای برنامه مدون جمعی در کار نیست. به اقتضای کار روشنفکری هر فرد به تشخیص خود عمل می کند تا به تصمیم جمعی؛ که روشنفکر مسلمان هم چنین می کند.


شاید به دلیل همین رفتار پروسه‌ای است که این جریان در عین تاثیر گذاری نیروی تعیین کننده نبوده است. به عبارتی حرف آخر را نزده است و محرک بوده است. کنش ساخته اما نتیجه کنش را تا انتها راهبری نکرده است؛ اگرچه این ویژگی، خصلت عام جریان روشنفکری است که بیشتر اعلام خطر می کند و وجدان جامعه را معذب می گرداند و جنس کار وی هم رهبری کردن جامعه نیست.


با توجه به چنین ویژگی وشناخت توان جریان روشنفکری مسلمان با انواع گرایشات آن، ضروری است تا مسیری که با افت و خیز می رود را بهتر طی کند.


ناب خواهی همان آرمان گرایی افراطی است

روشنفکران مسلمان سودای آغازگری داشتند. آغازگری می تواند به آرمان گرایی ختم شود که در ابتدای راه الزامی است. اما آرمان گرایی اگر به ناب خواهی منجر شود به انحصار گرایی ختم می شود و این انحصارطلبی می تواند به نفی اصناف دیگر مذهب منجر شود. دراین چنین وادی گام نهادن، در عمل به مقابله‌ای نادرست میان اصناف دین هم ختم می شود اما مهم تر آن است که عرصه و قلمرو کار روشنفکری را از توان خود فراتر می برد که گاه چنین شده است.


حال اگر ناب خواهی نادرست و بایسته و شایسته نیست، باید پذیرفت که انواع درک‌ها از اسلام در جای خود مناسب است. البته به مصداق این ضرب المثل که هر پدیده اگر خوبی دارد نقص هم دارد. پس هر پدیده‌ای افت هم می تواند داشته باشدو با بیان صرف نادرستی برخی از تاثیرات آن پدیده نمی توان اصل وجودی آن را منتفی کرد.


درهمین زمره است جریانی که به نام فقه و اسلام فقاهتی نامیده می شود. نمی توان عرصه و توان این جریان قدرتمند در جامعه را نفی کرد و نادیده گرفت، کاری که روشنفکران مسلمان از شریعتی و بازرگان تا به امروز در عمل انجام داده اند؛ اما در عین حال جایگزین مناسب هم ارائه نداده اند که اگر هم داده اند موثر و بدیل نبوده است.


نگاهی به نظرات روشنفکران مسلمان در مورد فقه و سازمان رسمی دین موید ادعای ما است.


بازرگان از رشد سرطانی فقه سخن گفته است. شریعتی عرفان اجتماعی و برابری خواهی و عدالت را در برابر فقه سنتی مطرح کرده است. مجتهد شبستری با نگاه هرمنوتیکی حقوق بشر را برای فقه پیشنهاد کرده است. اقبال لاهوری از ضرورت ایجاد دستگاه حقوقی مناسب سخن گفته است اما از ارائه نظر فراتر نرفت، اگرچه چنین پیشنهاد مقبولی می نماید.دکتر سروش از اسلام معرفت اندیش و تجربت اندیش می گوید که با اسلام مصلحت اندیش که همان اسلام فقاهتی است مقابله کند.استاد ملکیان هم از معنویت و عقلانیت به عناوین بدیل استفاده می کند.


مهندس سحابی از اخلاق دینی به عنوان و بدیل دفاع می کند. نو شریعتی‌ها هم به عرفان اجتماعی توجه دارند که در باور شریعتی ریشه دارد و از عرفان خراسانی بهره می برد که قاعده‌اش بر این است که عارف با مردم زیست می کند واین باور ریشه در آئین عیاران هم دارد که اصل آن جوانمردی است بر اساس این اصل استواراست که بیشتر خدمت به جامعه دادن و کمتر گرفتن از جامعه می باشد.


اگر دقت کنیم این توصیه‌ها که به طور عمده نخبه گرا یا روشنفکری یا متعلق به اقشار تحصیل کرده است. هیچ کدام بدیل اسلام فقهی نیست بلکه می توان با چنین نگاهی به دین توجه کرد و احکام و مناسک را مورد ارزیابی و باز بینی قرار داد. همچنین نباید فراموش کرد که اقشار تحصیل کرده هم در مناسک و آداب، همچنان به فقه مراجعه می کنند.


به عبارتی روشنفکری مسلمان با بضاعت تاثیرگذار نه تعیین کننده، بدون ورود جدی به مسئله حقوق و احکام مدنی در دین، با اعلام مبانی نظری تا کنون به شکل خود آگاه و ناخود آگاه به بدیل سازی متهم یا متوجه شده است، اما دراصل بدیلی کار ساز ارائه نکرده است بلکه ایده مکمل ارائه داده و یا یا کاتالیزوری که با آن بتوان به احکام و مناسک دین نگاه مداراگرایانه‌ای کرد.


بی گمان ایده پردازی و نظریه پردازی و مدل سازی با هم تفاوت دارند. با این وصف جای یکدیگر هم نمی گیرند و هر کدام به مبانی و مسائل و لوازم مناسب محتاج هستند که جای هم را نمی گیرند.


روشنفکران مسلمان در عمل، مطابق ویژگی روشنفکری بیشتر در نظریه پردازی معطوف به ایده فعال بوده اند. یعنی نظریه پردازی معطوف به مدل و زیست زندگی نداشته اند. در مورد دوم از حد کلیات فراتر نرفته اند. این نوع توانایی و بضاعت و ویژگی دلایل گوناگون دارد.


اما این کاستی کار روشنفکری در کجا و چه زمانی خود را نشان داده و می دهد؟


بعد از انقلاب دو خط موازی سنتی روحانیون و مدرن روشنفکران مسلمان به هم نرسیدند در نتیجه این بار لایحه قصاص از سوی روحانیون بدیل حقوق مدرن می شود در حالیکه روشنفکران از مبانی اسلام دموکرات حرف می زدند. این حقوق و قانون و فقه بود که در جامعه اجرا می شد.در همین گیر و دار لایحه قصاص در دستگاه قضائی مقبول و قانون گردید. این کار به معنی انحلالِ تعامل نیم بند، اما موثر فقه و حقوق مدرن در سال ۱۳۰۶ ه.ش بود که به شکل گیری قانون مدنی ایران منجر شده بود. روشنفکران مسلمان در این مورد در عمل از روحانیون حامی لایحه قصاص جا ماندند چرا که هنوز در بند بحث‌های کلان نظری بودند.این جریان به دستاورد حقوقی و فقهی دوره مشروطه بی‌اعتنا بود، چون در عرصه کلان و کلی می اندیشید.


بعد از انقلاب جریان روشنفکری مسلمان، بازهم به راه ایده پردازی رفت و بیشتر در عرصه نظریه‌های معطوف به ایده حرکت کرد. در نتیجه به بدیل سازی کلی در برابر فقه روی آورد که در عرصه عملی و زندگی جایگزین مناسبی برای حقوق و فقه نیست. درنهایت این جریان هم به نوعی از اسلام فقهی دوری گزیده و گفتگو با آن را برنمی تابد. اگر چه در این میان این سیل اتهام زنی روحانیون بنیاد گرا است که با حمله به جریان روشنفکری، این جریان را از روحانیت ملول، ناامید و حتی گریزان کرده است.


باید توجه داشت که این رسم دیرینه ی سازمان رسمی دین است که دارای قدرت است و با انگ زدن و متهم کردن منتقدان، آنان را از سر راه بردارند یا به راه پرت و بی‌راهه بیندازند و بعد نفی و تکفیر آنان را اعلام کنند. در این مورد روشنفکران مسلمان دنیای عرب دچار این سرنوشت شده اند، به نحوی که تاثیر گذاری آنان را در جوامع مزبور به حداقل رسانده است.


با این حال، همه روحانیون بنیادگرایانه و تکفیری عمل نمی کنند.از طرفی فقه نفوذ قوی در میان مسلمانان داردو در نتیجه بدیل فقه اصلاح فقه است. جریان رسمی دین با عنایت به این قدرت سعی می کند که رقیبان را با اتهام و هر وسیله ی دیگر از میدان به در کند.این جاست که باید مراقب بود که در این دام نیفتاد و وارد مرافعه‌ای نشد که دستاورد محسوس و راه گشا برای جریان روشنفکری ندارد.


اگر دقت کنیم برخی از چهره‌های روشنفکری مسلمان، بعد از انقلاب با توجه به سابقه دوستی با سازمان دین، از سرخوش بینی به واگرایی رسیده اند و به گونه‌ای از اسلام فقاهتی برائت می جویند، ولی باز بدیل کلی و اما تکراری عرضه می کند.


باید توجه داشت که جریان روشنفکری مسلمان به هر دلیل در عرصه ی نظریه پردازی کلان حرکت می کند و به مصادیق وارد نمی شود. توصیه‌های مصداقی این جریان در مورد احکام مدنی فقه هنوز حقوقی و کاربردی نشده است.این جریان، نه پیوند ارگانیک با وکلای حقوقدان دارد ونه پیوند مناسب با اقشار طرفدار خود . همه ی این عوامل این جریان را تاثیرگذار بر روحانیون و فقه می کند، که اگر رابطه با روحانیت تعاملی نباشد دراین میانه دستاورد کمتری نصیب جامعه و جریان مزبور خواهد شد.


از طرفی روشنفکران مسلمان به طور عمده مطابق ویژگی خود اعلام بحران می کنند و نقصی را فریاد می زنند. این اعلام کردن‌ها جایگزین امر اثباتی نیست بلکه به مشکل و درد به درستی اشاره می کند. اما چگونه باید چاره کار کرد و درد و مشکل و بحران را حل کرد؟ این وکلا و فقها هستند که در عرصه ی کار خود باید تدبیر کنند و قوانین را اصلاح کنند و با استفاده از نظریه پردازی راه گشایی روشنفکران مسلمان، مدل‌های تحققی را تدارک ببینند. پس اگر حد و تاثیر و توان هر جریانی مشخص شود ارج و ارزش آنهم در جامعه به درستی تجلیل می شود.


با این توضیحات در مورد اسلام فقاهتی که از سوی روشنفکران مسلمان که مورد سوال قرار گرفته است، وارد محور دیگر بحث که نقطه مرکزی آن است، می شویم.


معمول است و به درستی هم رایج شده است که به احکام مدنی فقهی ایراد گرفته می شود ؛ و نیز به برخی از باورهای فقهی که به نام دین به شکل انحصاری وارد می شوند و دیگران را تخطئه می کنند. امری که در جامعه ما از سوی برخی از علما و مراجع دینی رایج شده است. اگر چه همه مراجع و علما چنین نیستند و باید به این ویژگی که نگاه فقهی تنگ نظرانه، همه گیر نیست، هم توجه داشت.


اما روشنفکران مسلمان چه رفتاری در برابر این سیاست نادرست "تکفیر" دارند؟


جریان روشنفکری به درستی نسبت به مسائل فقهی که با زمان همراه نیست اعلام نظر می کنند.خواستار تغییر در باورها وهم احکام فقهی مدنی می شوند و از ضرورت تغییر این احکام را سخن می گویند و راه حل های کلی ارائه می دهند. از قبیل هماهنگ شدن فقه با اعلامیه حقوق بشر یا جایگزینی عرفان به جای فقه یا در نظر گرفتن عدالت اجتماعی و حق آزادی بیان و امثالهم. این رفتار‌ها لازم است اما آیا کافی هم هست؟


سوال این است که چه مرجع حقوقی و فقهی باید به چنین کرداری اقدام کند. در خصوص روشنفکران ،جز دو مورد اعلام بحران و نظریه پردازی کلان ،عمل دیگری را شاهد نبوده ایم. اما روشنفکران مسلمان یا باید به محدودیت خود توجه کنند یا باید بتوانند این محدودیت ها را برطرف کنند.


با توجه به ویژگی روشنفکری و کار کلی بینی و کلان گویی این نحله، نمی توان جزء این رفتارها، وظیفه‌ای دیگر برای این جریان قائل بود. این جاست که مهم می شود که با انواع گرایشات دینی باید چگونه برخورد کرد؛ به خصوص با اسلام فقاهتی که حتی تعریف تحریف شده‌ای که از آن ارائه می شود، تعریفی که کامل و گویا نیست.


در پی این نتیجه گیری از ضروت وجود اسلام فقاهتی، پس نمی توان گقت که اسلام فقاهتی تمام شده وعقب مانده است و به جزء چند فقیه آن هم مرحوم شده، انتظاری از آن نمی توان داشت . این نوع سخن گفتن در مورد اسلام فقاهتی هم ایراد مبنایی دارد و هم ایراد راهبردی بر آن وارد است.


ایراد‌های مبنایی

۱- در این نگاه نوعی ناب خواهی وجود دارد که درک‌های دیگر را نمی پسندد.درکی از دین را برتر از درک دیگری می داند و لذا این نوع نگاه نمی تواند با تسامح همراه شود.

۲- اسلام فقاهتی فقط یک گرایش و نگاه نیست. در ضمن فقه هم ابواب گسترده‌ای دارد که فقط احکام مدنی نیست. با این فرض که حتی اگر فقه همه احکام مدنی باشد آیا چاره کار، نفی و ناامیدی از اسلام فقاهتی است ؟

 

حال پرسش این است که اگر فقه نتواند در خود تغییر ایجاد کند و با شرایط زمان هماهنگ شود چه چیز را می توان جایگزین آن کرد؟ ممکن است که پاسخ این باشد جایگزین هایی مانند عرفان یا ایمان فردی مخلصانه و داوطلبانه یا معنویت.


باید توجه کرد که این مقوله‌های بینشی ایمانی درونی هستند. در حالی که فقه به مقوله‌های عینی و هم سنجشی توجه دارد. ایمان دینی هم به مناسک و عبادت و زیارت و آئین و اجرای برخی از اعمال و رفتار‌ها توجه دارد، اگرچه حتی عرفان هم مناسکی دارد .(در نتیجه حتی قلمرویی که به نادرست عرصه ی فقه معرفی شده است، یعنی فقط احکام شریعت؛ که این تعریف دقیق هم نیست.)


با این وصف، فقه در عرصه ی و حیطه عمل بدیل ندارد و جایگزین هایی مانند عرفان یا اندیشه فلسفی و حتی عرفان اجتماعی با وجود نخبه گرا بودن، می توانند به عنوان مکمل و کاتالیزور برای اصلاح فقه نقش بازی کنند.


اینجاست که تعامل با اسلام فقاهتی لازم می آید. این تعامل اگر با توجه به حد شناسی هر جریان باشد دستاورد هم دارد. در این زمینه کمتر روشنفکری به بررسی مبانی فقه پرداخته است و آن را به چالش کشیده است؛ یعنی به گفتگو درون فقهی ورود کرده است.


نادرستی راهبردیِ نفی اسلام فقاهتی چیست؟

توجه به این مورد بس مهم است که آیا روشنفکران مسلمان تاکنون دستگاه سازی حقوقی کرده یا قصد آن را داشته اند؟ هم چنین آیا روشنفکران مسلمان به خاطر همان خصیصه روشنفکری که غلط هم نیست از کلیات فراتر رفته اند، اگر چه به درستی اعلام بحران کرده اند و جامعه و سازمان دین را خطاب قرار داده اند.


اکنون باید دید که کدام مرجع را خطاب قرار داده اند؟ در ضمن آیا به الزامات بعدی این خطابِ خود، عمل کرده اند.


جریان روشنفکری مزبور به دلیل فشارهای گوناگون که از حوصله این بحث خارج است حتی از مبانی اولیه نظریه پردازی جلوتر نرفته است. بی‌گمان فرق است میان این نظر که احکام قصاص با روح مذهب نمی خواند با این که بدیلی برای مومنان و جامعه ارائه شود. ارائه بدیل کاری است که قابل سنجش است و در ارزیابی تحقیقی مورد مطالعه قرار می گیرد واثری آزمون پذیر دارد. در حالی که در اعلام بحران و هم نظریه پردازی برای بیان این که احکام قصاص با روح قصاص نمی خواند به لزوم تغییردر احکام توجه داده می شود اما تا مدلی جایگزین ارائه نشود اقدام قابل سنجشی انجام نگرفته است. کار روشنفکری در اصل خود و تاکنون هم چنین نبوده است که مدل حقوقی یا فقهی بدیل ارائه دهد . به این ویژگی کار روشنفکری باید توجه کرد. نظریه پردازی در باره اخلاق و عدالت، با ارائه مدل و قوانین مناسب و متناسب با زمان در باره اخلاق و عدالت فرق دارد.


اکنون ممکن این استدلال مطرح شود که قوانین مدنی را وکلا تنظیم می کنندو فقها دراین مورد نقش و وظیفه‌ای ندارند یا حداکثر بر این قوانین صحه شرعی می گذارند. اگر چه این نظر، عملی نیست اما فرض بر صحت بگذاریم و آن را هم شدنی بدانیم. اما کار فقه که فقط حقوق مدنی نیست. آداب و رسوم و آئین مناسک و زیارت و رفتارها و فرهنگ هم در فقه وجود دارد، که مومن به دین را به خود می خواند. این اعمال دینی، هم تصحیح و هم به ترویج نیاز دارد و اینجاست که هم باز فقها مخاطب و عامل تغییرند.


اگر جامعه‌ای همه اعضای آن نخبه بودند و به دنبال اجتهاد در امور می رفتند، بی‌گمان به متخصص دینی نیازی نبود.


می توان گفت که هر کس را حق و امکان اجتهاد است. البته این سخن درستی است اما آیا عملی هم است؟ یعنی همگان می توانند اجتهاد کنند؟ تقلید درست نیست، اما آگاهانه جستجو کردن و با مقایسه نظرات متخصصان انتخاب کردن، امری معقول است که در همه ی موارد انسانها انجام می دهند و آگاهانه و داوطلبانه جستجو کردن امری درست و عقلانی است. پس فقه هم در این وادی به سوی تخصص می رود. اگرچه هر فرد می تواند خود متخصص شود اما معمول است که انسان‌ها در امورخاص به سوی نظرات متخصصان می روند و لذا عملاً همه نمی توانند در همه امور متخصص شوند.


لذا در نگاه راهبردی نیز، باز هم بسیاری از مسائل برای بسیاری از مذهبی‌ها با فقه حل می شودو نمی توان بدیلی به جای اسلام فقاهتی آورد. اما اصلاح اسلام فقاهتی، به همین دلیل نیاز دینداران به آن، از امور ضروری و و اجب است.


در این میانه بضاعت روشنفکری را باید شناخت و توان آن را محاسبه کرد و نسبت آن را با اسلام فقاهتی دریافت و هم بهتر آن است که بدون ناب خواهی در عمل نه فقط در تئوری و پذیرش انواع درک اسلام ها، زمینه را برای تعاملی فراهم کرد تا اسلام فقاهتی خود را با زمانه همراه کند و تعامل لازم را با زمانه بیابد؛ اگر چه هر فرد به شرط کسب صلاحیت می تواند اجتهاد کند.


نکته ی مهمی هم در این میان وجود دارد که نباید فراموش شود.این مناسک و دعا و آئین و رفتار خاص است که مذاهب را زنده نگه می دارد و نه بحث‌های کلامی و فلسفی؛ چراکه کلام دینی که نتیجه تعامل فلسفه و علم با دین و لازم است تا به فقه و باور دینی نهیب زند تا در جا نماند، اما جای فقه و حقوق و آئین و مناسک و دعا را نمی گیرد.


باید توجه داشت که روشنفکران مسلمان، در عرصه‌ای که در اختیار دارند اگراین عرصه را به خوبی به کار گیرند، موفقیت بیشتری به دست خواهند آورد. در این باره باید بیشتر نوشت و خواهم گفت .


به عنوان تبصره، یاداوری این نکته نیز ضروری است که اسلام فقاهتی عرصه ی وسیعی دارد که امروزه بیشتر به احکام آن توجه می شود، که این غفلت هم جای بررسی جداگانه دارد.زیرا فقه مدعی است که از ۱-عقل ۲- جان ۳- نسب ۴- مال ۵- دین مومنان حفاظت می کند و این ادعا زمینه مناسبی برای گشودن باب بحث جدی با اسلام فقاهتی است.

 

***
اسلام‌هراسی در غیاب بازرگان / عبدالرضا تاجیک 

از لحظه اول این پرسش مطرح می‌شود که بازگشت مهدی بازرگان، چه چیزی را به‌خطر می‌اندازد که نباید در موردش حرف زد؟ بی‌آن‌که بدانیم ممانعت‌کنندگان چه در سر می‌پرورانند، باز این پرسش مطرح می‌شود که پرسش‌های بازرگان از چه چیزی بوده است که نباید مطرح شود؟


جالب این‌جا است که جلوگیری از برگزاری مراسم سالگرد درگذشت مهدی بازرگان در سال جاری با «ترورهای انجام‌ شده توسط مسلمان تندرو در فرانسه با عنوان دفاع از پیامبر اسلام» و «تشدید تبلیغات اسلام‌هراسان- گاهی با عنوان ضرورت حذف اسلام سیاسی و گاهی با عنوان این‌که خشونت و ناشکیبایی در متون اسلامی است-» هم‌زمان شده‌است.


از همین‌جا این ابهام شکل می‌گیرد که چگونه و چرا دو تفسیر از اسلام که یکی دارای قدرت سیاسی است و دیگری در غرب برتری پیدا کرده در برابر تفسیر مسلمانی که مسلمانی‌اش «اخلاقی» و «عاقلانه» بوده است، مؤتلف می‌شوند؛ ائتلافی که نتیجه‌اش تشدید امر «اسلام هراسی» خواهد بود. اگرچه مسلمان تندرو و اسلام‌هراسان در دو منظومه فکری و سیاسی متفاوت به سر برند. طبیعی است که در این مخالفت‌ها، توقع خواندن و شنیدن استدلال‌هایی را داشته باشیم که از جنبه ایدئولوژیک و آثار اجتماعی دینی به این موضوع پرداخته باشند اما مخالفان، استدلال‌هایشان برپایه دوگانه‌سازی «مسلمان» و «غیر مسلمان» یا «سکولار» و «اسلامی» قرار گرفته است. پس هر دو دسته بر سیاست «یکسان‌سازی» تأکید می‌کنند.


بنابراین بی‌دلیل نیست که مخالفان «اسلام رحمت»، این روزها در مواجهه با مهندس بازرگان یک‌راست سراغ خوانش او از اسلام می‌روند؛ خوانش متفکری که در مقام یک اسلام‌پژوه، شیرازه تفکر دو جریانی که از عوامل «اسلام‌هراسی» در تاریخ معاصر بوده‌ و هستند را بر هم زده است. مسلمانی که در سال ۱۹۹۴ و پس از فروپاشی نظام‌های کمونیستی و اقدام مسلمانان برای به‌دست گرفتن امور خودشان و در نتیجه مداخله سوژه مسلمانان، مقاله «آیا اسلام یک خطر جهانی است؟» را در دفاع از اسلام در روزنامه لوموند فرانسه منتشر می‌کند.

بازرگان در این مقاله پیش فرض و توهم «تهدید اسلام» را یک مسأله نظری ساده و دارای ماهیت دینی یا ایدئولوژیک صرف نمی‌داند بلکه مطرح کردن شعار اسلام فوبیا یا وحشت از اسلام را دارای جنبه‌های سیاسی، اقتصادی و نظامی می‌داند. او از سوی دیگر بر کسان دیگری خرده می‌گیرد که با نام اسلام، اعمالی «بشرپسندانه» انجام می‌دهند و نه «خداپسندانه». به‌معنای دیگر او به‌باز تعریف یک دین اخلاقی می‌پردازد؛ البته اخلاق خودآیین و نه اخلاق هنجارها.

با این‌همه بازرگان ضروری می‌بیند تا تأکید کند که اسلام لزوماً مساوی مسلمانان نیست، همانطور که رهبران معنوی و دینی حاضر یا دولت‌های حاکم بر کشورهای اسلامی ممکن است معرف واقعی مسلمانان آن کشورها نباشند. پس طبیعی است که او در این خصوص خواهان شناخت درست اسلام به‌عنوان مبداء رفتار مسلمانان و مقصد آنها شود، چه برای خود مسلمانان و شناخت نقطه‌ای که مقصد آنها است و چه در رابطه با سرنوشت جهان بشریت که خود را در معرض «تهدید دائم» از سوی مسلمانان می بیند. 

با چنین نگاهی است که می‌توان نگاه ذات‌باورانه از دین را نقد و بر جوهر دین تأکید کرد.

اما آن‌چیزی که در مقابل دیده می‌شود، تلاش برای نشان دادن این موضوع است که اسلام با عناصر ارتجاعی‌اش، توسعه را تهدید می‌کند و با عناصر تمامیت‌خواهانه‌اش، دموکراسی و صلح را. سخنانی است که در نوشته‌های برخی تحلیل‌گران غربی و تکرار آن توسط اسلام‌ستیزان شرقی آشکارا دیده می‌شود؛ گویی آنان از قبل تصمیم خود را گرفته‌اند. «اولیویه کار» در سال ۱۹۹۳ میلادی و در مجله لوپوئن فرانسه می‌نویسد: «اسلام با ارائه نطقی اخلاقی و اجتماعی جایی برای حضور سایر آزادی‌ها باقی نمی‌گذارد.» و در ادامه می‌گوید که قوانین اسلام چیزهایی در زمینه رشد و توسعه و دموکراسی ارائه نمی‌دهند. پیشتر نیز ام.ژ. اف.رول در کتابش از «اسلام تروریست» سخن گفته و قاطعانه اسلام را محکوم کرده بود. دیدگاه‌هایی که از زمینه‌های فکری و اخلاقی و در ادامه عملی برخی مسلمانان استفاده کرده‌اند. پس در اینجا با به‌وجود آوردن مشکلی به نام «مسلمان»، مسلمانان را با اسلام یکی می‌گیرند و با نقل قول‌های خشن از هردو سو، مشکل مسلمان را فراگیر می‌کنند.

جمهوری مردم مسلمان 
استنادهایی که اسلام‌هراسان ارائه می‌دهند، نشان‌دهنده رفتار برخی جماعت‌های اسلامی است، اما این ربطی به جوهر دین ندارد. زیرا در حال حاضر يك ميليارد و نيم مسلمان در جهان زندگى مى‌كنند که از این تعداد، مسلمانان زیادی با گرایش‌های گوناگون به‌طور مستقیم یا غیرمستقیم در سیاست دخالت دارند اما فقط تعداد اندکی از این افراد به گروه‌ها و جریان‌های تندروی اسلامی معتقد و وفادار هستند. مگر آن‌که گفته شود آن اکثریت، از آموزه‌های وحیانی به‌دور هستند که البته این سخن گزاف است اما با این‌حال می‌توان پرسید که پس چرا با وجود این، شما باز از خطری به‌نام اسلام‌، سخن می‌گویید؟ بنابراین آنان برای قضاوت درست، چاره‌ای جز رجوع به خود اسلام و توجه به اساس و ماهیت پیام‌ها و کاربردهای آنان در جاهایی که عیناً اجرا شده است، ندارند. 

این اتفاق آنان را به این نقطه می‌رساند که نقدشان را بر وضعیت تاریخی- سیاسی مسلمانان قرار دهند. همانگونه که بازرگان نقد خود را به کسانی وارد می‌سازد که از دو سه قرن بعد از حضور پیامبر و پیشوایان عالی‌مقدار ما و صدور اسلام، در کشورهای اسلامی به‌وجود آمد و قسمت عمده اندیشه‌ها و گفتارها و کردارها، در مرحله اول به‌سوی مسائل فقهی و کلامی و جدال‌های فرقه‌ای سوق داده شد و در مرحله دوم، در پی ثروت‌اندوزی و جاه‌طلبی و تمتع‌های مشروع و نامشروع زندگی رفتند یا ریاضت و صوفیگری و عرفان مسلکی را پیشه گرفتند و در هر حال، در مجموع، گرفتار خاموشی و خواب خرگوشی شدند.

پس بازرگان بر پیوند اسلام و قدرت سیاسی حاکمان که گویی در برساختن محتوای اسلام نقش داشته‌اند، خط بطلان می‌کشد. او برای فهم بهتر دیدگاهش می‌نویسد: «آنچه بیشتر باعث عدم توسعه و تحرک دین و دنیای ما شده است، توجه انحصارگرانه‌ای است که به محدوده مسایل فقهی و ابتلاهای شرعی، تشریفاتی یا صوری مبذول داشته‌ایم. فقه و فقاهت- به معنای متداول امروزی آن- و اختلافات فرقه‌ای، حالت سرطان پیدا کرده، تمام علایق و اشتغالات و احساسات دینی مسلمانان را که باید مطابق قرآن و سنت پیشوایان باشد، به خود جلب کرده است؛ در حالی‌که سایر اعضا و نسوج و حرکات حیاتی پیکر اسلام دچار تعطیل و ضعف و مرگ گردیده‌اند.»

اینجا است که می‌شود از گفتار بازرگان به این نتیجه رسید که رفتار مسلمانان از جمله سیاست آنان، وابسته به حرکت مسلمانان است. آن‌چنان‌که بازرگان می‌گوید: «در قرآن در اولین معرفی و اشاره‌ای که به پایه‌گذاران توحید و پیامبران پیشوای انسان‌های انسان‌های آخرالزمان، یعنی ابراهیم و موسی (علی نبینا و علیهم السلام) می‌نماید، اعلام می‌دارد: أَلَّا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى. وَأَن لَّيْسَ لِلْإِنسَانِ إِلَّا مَا سَعَى. با چنین تصریحاتی، می‌توانیم بگوییم که حتی خدا و پیغمبران و دین‌های آنان نیز بار دنیایی ما و چاره‌اندیشی و کارهایی را که باید خودمان بکنیم، به دوش نمی‌کشند.»

به این ترتیب بازرگان با این سخنان که می‌گوید، جایگاه دین را مشخص می‌کند؛ جایگاهی که با حذف دین مترادف نیست. او می‌گوید: « خداوند بر طبق نصوص مکرر قرآن نخواسته است رسول مأمور او سر سوزنی در رسالت و دعوت خود از حدود تذکر و انذار و ابلاغ پا فراتر گذاشته، خود را موکل و مسیطر بر مردم و مسئول ایمان و اعمال آنان بداند؛ پس به طریق اولی نمی‌خواهد هیچ فرد مؤمن، خواه عامی و خواه از خواص یا از داعیان خلافت و ولایت و وراثت پیغمبران و پیشوایان، به اسم تبلیغ و تحمیل دین و حتی دفاع از آن به کسی فشار وارد آورد، تا چه رسد به اجرای دین و واداشتن مردم به عبادت خدا.» 

با این حال، نزد بازرگان، همواره دین از سیاست جدا نمی‌شود بلکه از دولت جدا می‌شود. زیرا نمی‌شود از سیاست همگان حرف زد اما از مسلمانان خواست تا وارد سیاست نشوند. او می‌داند که در جامعه‌ای مانند ایران، نمی توان نسبت به مسلمانی مردم ایران بی‌توجه بود. پس تلاش برای حذف دین و نه پرسش از آن، در چنین جامعه‌ای امکان‌پذیر نخواهد بود. از همین رو بازرگان تلاش می‌کند تا با سوژه کردن مسلمانان، راهی بگشاید اما نه در قامت جماعت اسلامی بلکه در قامت اجتماع مسلمانان. پس او در مقابل مدل «جمهوری اسلامی» از مدل «جمهوری دموکراتیک اسلامی» یا همان «جمهوری مردم مسلمان» سخن می‌گوید. این مدل خوانشی درست بود از سکولاریسم در کشوری که اکثر شهروندانش مسلمان بودند. او از جدایی دین از سیاست صحبت نمی‌کند بلکه از نظر او که سیاست را به مثابه کنش جمعی خلاق می‌داند، در «جمهوری مردم مسلمان»، افراد غیر مسلمان نیز پذیرفته خواهند شد. به‌گونه‌ای که در اولين سخنرانی‌اش پس از پذيرش پست نخست‌وزيری (۱۳۵۷ شمسی) با بیان این‌که «در اسلام، وقتی از خلق و ناس صحبت می‌شود، اصرار به پيروانِ مرامِ مذهبِ خاص هم نيست» بر این گفته که «گفتمان سیاسی مسلمانان، غیر دموکراتیک است»، خط بطلان می‌کشد. به این ترتیب بازرگان هم با آموزه‌های اسلام‌گرايان تندرو که به اسلام، چهره خشونت، نادانی و بربریت می‌دهند، مخالفت می‌کند و هم با آموزه‌های اسلام‌ستیزانی که خشونت، بی‌عدالتی و ناشكيبایی را از شاخصه‌های متون اسلامی می‌دانند. بنابراین نه‌تنها براساس آموزه‌های اسلام‌گرايان تندرو و اسلام‌هراسان، دو مقوله «سیاست مردم مسلمان» و «تشکیل دولت اسلامی» یکسان می‌شود بلکه امکان هر نوع گفت‌و‌گو میان آن دو به دلیل فضای هیستریکی که ایجاد شده است، از بین می‌رود؛ موضوعی که نتیجه‌اش کین‌توزی خواهد بود.

در جستجوی دشمن خیالی
با این‌حال در این روزها، اسلام‌هراسان که داعیه‌دار سکولاریسم در جهان شده‌اند، ریشه‌های خشونت در جهان را در دشمنی خیالی به نام اسلام جستجو می‌کنند؛ غربی‌هایشان، اسلام را بیانگر واپسگرایی و تحجر اعراب می‌نامند که در هیچ‌جایی جز صحرا و در میان عقرب‌ها و چادرها، امکان به‌وجود آمدن، ندارند و شرقی‌هایشان نیز که بعضاً در خانواده‌ای مسلمان به‌دنیا آمده‌اند بدون تفکیک دو مقوله «اجتماع مسلمانان» از «جماعت مسلمانان»، اسلام را ناسازگار با دموکراسی معرفی می‌کنند که با مقوله‌هایی مانند عدالت بیگانه‌ است. آنان با ارائه آثار ضد مسلمان به‌ شکل رمان و تبلیغ آن در رسانه و از طریق «نوک قلم» بر «اسلام هراسی» دامن می‌زنند. شکی نیست که ارائه تصویری مخدوش از اسلام و مسلمانان، مناقشه‌های شدیدی بربی‌انگیزد؛ به‌خصوص که این «اسلام هراسی» بیشتر خودش را در زمینه‌های سیاسی و محیط‌های اجتماعی نشان می‌دهد.

از سوی دیگر مسلمانان تندرو که خود را تنها وارثان پیامبر اسلام می‌دانند، راه ترویج و گسترش اسلام را در شمشیر و سربریدن جستجو می‌کنند؛ چراکه برای رستگاری همه باید مانند آنان باشند. 

پس برای تأسیس یک جامعه بین‌المللی مبتنی بر «صلح و ترقی»، «همکاری و همیاری» به ادعایی صحیح نیاز است و نه «کین‌توزی» علیه اسلام خیالی یا ارجاع به عقاید ارتجاعی. زیرا چه بخواهیم و چه نخواهیم مسلمانان به‌صورت فردی و جمعی در اجتماع‌ها حضور دارند؛ ورودی که به شکل‌گیری «سیاست مسلمانان» انجامیده است. پس از آنجا که نمی‌توان این امر را نادیده گرفت، یکی از راه‌های پایان دادن به خصومت‌ها، پایان دادن به بی‌عدالتی‌ها است، مگر آنکه به گفته بازرگان، «غرب باز هم بخواهد سیاست سلطه بر سایر ملل را تعقیب کند و قصد داشته باشد که کشورهای در حال رشد را خفه کرده، با همکاری صهیونیسم، مسلمانان را دچار رعب و وحشت و وادار به خشونت و انتقام‌جویی نماید.»

***

قرآن، اهانت و « دیگری» / سروش دباغ 

چندی پیش در برنامۀ « صفحه ۲» شبکۀ تلویزیونی «بی بی‌سی» شرکت کردم؛ برنامه دربارۀ حملات اخیر تروریسیِ پاریس بود و حدود و ثغور مقولۀ «آزادی بیان».[۲] چنانکه در آنجا گفتم و همان ایام در مقاله‌ای نوشتم، باید میان « آزادی بیان» و « آزادی اهانت» تفکیک کرد.[۳] آزادی بیان از دستاوردهای گرانسنگ بشر جدید است و در زمرۀ حقوقِ بنیادینِ تخلف ناپذیر انسانها؛ حقوقی که کسی به انسان اعطا نکرده تا بتواند آنرا از او بستاند، بلکه به صرف انسان بودن، به آدمی تعلق می گیرد. در عین حال باید میان «آزادی بیان» و «آزادی اهانت» تفکیک کرد و اولی را برگرفت و دومی را فرو نهاد. « دیگری» را جدی گرفتن و در راستای پاسداشت حقوق بنیادینِ انسانهای پیرامونی و انضمامی و برکشیدن کرامت ایشان گام زدن، متضمنِ اجتناب کردن از اموری است که ایشان را عمیقا آزار می دهد. پیامبر گرامی اسلام، پدر معنوی میلیونها مسلمان است؛ به نزد این جماعت، کشیدن کاریکاتور این پدر معنوی، امری اهانت آمیز است. به دیدۀ عنایت نگریستنِ در تلقی عرفیِ کثیری از مسلمانان و لحاظ کردنِ شهودهای اخلاقیِ عرفی ایشان، برای اهانت آمیزِانگاشتن این عمل کفایت می کند. پاپ فرانسیس، رهبر کاتولیک‌های جهان نیز بر همین اساس، این عمل را توهین آمیز خواند. از منظر ایشان، پاسداشت آزادی بیان، متضمن رواییِ انتشار آنچه کثیری آنرا موهن می انگارند، نیست. همانطور که باید حملات تروریستی را محکوم کرد و از « بنیادگرایی دینی» برائت جست، باید بر اهانت کردن نیز رقم بطلان کشید و آنرا فرو نهاد و کنش‌های « خداناباروان مهاجم»[۴] و سکولارهای ستیزه گر را نقد کرد.[۵]


دوست کشیش مسیحی‌ای دارم که باپتیست است و به لحاظ الاهیاتی با آموزه‌های کلیسای کاتولیک همدلی ندارد و به کلیسای انگلیکان نزدیک است. اخیرا از او شنیدم که هر چند به لحاظ الاهیاتی با پاپ فرانسیس اختلاف نظر جدی دارد، اما با این سخن او مبنی بر توهین آمیز بودنِ عمل نشریۀ «شارلی ابدو» کاملا همدل است و بر خلاف کسانی که این سخنان پاپ را متضمن نقضِ آزادی بیان و دفاع تلویحی از تروریست ها قلمداد کرده، معتقد است پاپ فرانسیس با آزادی اهانت مخالفت کرده و آنرا متضمن نقض کرامت انسانی انگاشته، نه با آزادی بیان. افزون بر این، باید عنایت داشت که دایرۀ مصادیق اهانت، امری فرهنگی است و «وابسته به سیاق»[۶] و نه جهانشمول. وقتی عقلای قوم و گروهی، به نحو اغلبی امری را توهین آمیز قلمداد می کنند و در این باب به تفکیک میان « طنز» و « توهین» باور ندارند، باید آنرا جدی انگاشت و مطمح نظر قرار داد؛ امر توهین آمیز علی الاصول می تواند از سیاقی و فرهنگی به سیاق و فرهنگی دیگر تغییر یابد. البته باید جامعۀ مسلمانان را به احراز هاضمۀ فراخ دعوت کرد، اما، این امر مانع از این نمی شود که این جماعت ۱.۵ میلیاردی، رفتار و کنشی را به نحو اغلبی و اکثری ناروا و موهن قلمداد کنند. این امر که قاطبۀ مسلمانان ( اعم از اهل سنت و شیعیان) با به تصویر کشیدن چهرۀ پیامبر هیچ بر سر مهر نیستند، امری است که به تعبیر فیلسوفان اخلاق، « خصوصیت اخلاقا مربوط»[۷] است و باید در داوری اخلاقی ما در این باب، به حساب آید و لحاظ شود، فارغ از اینکه از منظر یک مسلمان به این ماجرا بنگریم یا یک مسیحی و یا یک خداناباور. هنگامیکه این جماعت با به تصویر کشیدن همدلانۀ پیامبر اسلام موافق نیستند، روشن است که تا چه میزان از کشیده شدن تخفیف آمیزِ تصویر پیامبر آزرده می شوند و می رنجند.[۸]


در آن برنامۀ تلویزیون « بی‌بی سی» دربارۀ چرایی اهانت قرآن به معتقدات پیروان دیگر و خداناباوران از من سؤال شد و به این آیۀ سورۀ اعراف استشهاد شد:


«وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِّنَ الْجِنِّ وَالإِنسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاَّ يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لاَّ يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لاَّ يَسْمَعُونَ بِهَا أُوْلَـئِكَ كَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُوْلَـئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ»[۹]

«و به راستى بسیارى از جن و انس را براى دوزخ آفریده‏ایم (چرا که‏) دلهایى دارند که با آن در نمى ‏یابند، و دیدگانى دارند که با آن نمى‏بینند، و گوشهایى دارند که با آن نمى ‏شنوند، اینان همچون چارپایانند، بلکه گمراه‏ترند، اینانند که غافلند.»[۱۰]


آن زمان مجال و حضور ذهن کافی برای پاسخ دادن نداشتم، خصوصا که سیاق آیه را ندیده بودم. در ادامۀ این نوشتار می کوشم تلقی خویش از آیۀ فوق را با مد نظر قرار دادن مضامین این آیه و استشهاد به برخی دیگر از آیات قرآن تبیین کنم.


اولا آیه فوق در مقام اتخاذ موضع دربارۀ اعتقادات دیگر ادیان، اعم از مسیحیان، یهودیان، بوداییان و همچنین خداناباوران نیست، بلکه در آن دربارۀ « جهنمیان» سخن رفته، کسانی که چشم و گوششان کور و کر است و باطن کژ و کوژی دارند و نسبت به حقیقت گشوده نیستند و ضمیرشان تیره و تار شده است. همین معنا در برخی دیگر از آیات قرآن نیز به بحث گذاشته شده:


«إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُواْ سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ أَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ. خَتَمَ اللّهُ عَلَى قُلُوبِهمْ وَعَلَى سَمْعِهِمْ وَعَلَى أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ وَلَهُمْ عَذَابٌ عظِيمٌ »[۱۱]

«براى كافران يكسان است چه هشدارشان بدهى چه هشدارشان ندهى، ايمان نمى‏آورند.

خداوند بر دلها و بر گوشهايشان مهر نهاده است، و بر ديدگانشان پرده‏اى است و عذابى بزرگ [در پيش‏] دارند.»


«أَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ أَفَأَنتَ تَكُونُ عَلَيْهِ وَكِيلا. أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَكْثَرَهُمْ يَسْمَعُونَ أَوْ يَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلاَّ كَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلا»[۱۲]

« آيا آن كس را كه هواى نفسش را خداى خود گرفته بود، نديده‏اى، آيا تو نگهبان او هستى؟يا گمان مى‏كنى كه بيشترينه آنان گوش شنوا دارند يا تعقل مى‏كنند، آنان جز همانند چارپايان نيستند، بلكه ايشان گمراه‏ترند.»


از منظر قرآن، چون کافران از موهبتِ سمع و بصر و قلب خویش بهرۀ وافی نبرده و قدر آنرا ندانسته، به لحاظ وجودی به مرتبت پایین تر از چارپایان تنزل پیدا کرده اند. جهنمیان و کافران کسانی اند که هوای نفس را اله و مقتدای خوش قرار داده و از آن تبعیت می کنند، جماعتی که پرده‌ای بر قلبها و چشمهایشان کشیده شده و عالماعامدا پای روی حقیقت گذاشته اند، کسانی که چشمِ باطن بینشان کور شده و به ندای وجدان خود وقعی نمی نهند و فی المثل از خوردن مال یتیم خم به ابرو نمی آورند:


«أَرَأَيْتَ الَّذِي يُكَذِّبُ بِالدِّينِ. فَذَلِكَ الَّذِي يَدُعُّ الْيَتِيمَ. وَلَا يَحُضُّ عَلَى طَعَامِ الْمِسْكِينِ»[۱۳]

«آیا ملاحظه کرده‌ای کسی را که روز جزا را انکار می کند. این همان کسی است که یتیم را می راند. و بر اطعام بینوا، ترغیب نمی کند.»


ثانیا، برای فهم بهتر منطق قرآن، باید میان « کفر فقهی» و « کفر قرآنی» تفکیک کرد. نه هر که کافر فقهی است و غیر مسلمان، لزوما کافر قرآنی است و جهنمی؛ که اگر کسی مجدانه و صادقانه از پی حقیقت روان گردد و به نتایجی دیگربرسد، کافر قرآنی نیست و جهنمی محسوب نمی شود، بلکه کافر قرآنی کسی است که وجدان خود را زیر پا بگذارد و از پی مشتهیات نفسانیِ عنان گسیخته روان گردد ؛ کسی که حساسیت‌های اخلاقی و معنوی‌اش بالمره از میان رخت بر بسته ؛ در غیر اینصورت آیاتی نظیر آیات ذیل در قرآن بی‌وجه می گردد:


«لاَ يُكَلِّفُ اللّهُ نَفْسًا إِلاَّ وُسْعَهَا لَهَا مَا كَسَبَتْ وَعَلَيْهَا مَا اكْتَسَبَتْ»[۱۴]

«خداوند هيچ‏كس را جز به اندازه توانش تكليف نمى‏كند، هركس هر چه نيكى كند به سود او و هرچه بدى كند به زيان اوست.»

«وأَن لَّيْسَ لِلْإِنسَانِ إِلَّا مَا سَعَى»[۱۵]

«و اينكه براى انسان هيچ چيز نيست مگر آنچه كوشيده است‏.»


آنچه انسان بدست می آورد، محصول تلاش و جدّ و جهد اوست؛ همچنین در آیۀ اول تصریح شده که خداوند تکلیف فوق طاقت نمی کند. برخی از مفسران گفته اند که مفهوم طاقت در این آیه، اعمّ از طاقت بدنی و ذهنی است. مدلول این سخن این است که کسی علی الاصول می تواند مسلمان نباشد، مسیحی نباشد، دیندار نباشد و در عین حال «کافر قرآنی» به حساب نیاید. «جهنمی» و «کافر» به روایت قرآن، کسی است که به تعبیر فیلسوفان اخلاق، «کوررنگی اخلاقی»[۱۶] دارد و حساسیت‌های اخلاقی ‌اش از بین رفته و به ندای وجدانش پاسخ نمی دهد و به رغم اینکه حقیقتی بر او مکشوف شده، بدان اعتنا نمی کند، در غیر اینصورت، انسان دغدغه مندِ گشوده به حقیقت، ولو اینکه به نتایج دیگری برسد و حتی از دایرۀ ادیان خارج شود، لزوما کافر قرآنی نیست.[۱۷]


چنانکه در می یابم، به کار بستن تعبیر «چارپایان و پایین تر از آن» برای جهنمیان، کم و بیش معادل تعبیری است که امروزه در زبان عرفی دربارۀ کسی که فی المثل فرزند خود را شکنجه می کند و یا از پسرکان نابالغ سوء استفادۀ جنسی می کند ویا انسان بی‌گناهی را سر می برد ، بکار می رود. بارها شنیده ایم که وقتی در رسانه ها، خبری دربارۀ چنین کسانی منتشر می شود، گفته می شود چنین فردی از حیوان پست تر است. تعبیری که در قرآن دربارۀ جهنمیان ( و نه پیروان ادیان دیگر و کافران فقهی) بکار رفته متضمن همین معناست. بگذریم از اینکه، مصادیقِ مفاهیمی چون « عدالت»، « اهانت»، « عفت»، « ظلم» ... اموری عرفی و فرهنگی است و برای احراز آنها نباید دچار خطای « زمان پریشی»[۱۸] شد و به نحو مکانیکی معیارهای امروزین را برای فهم حدور و ثغور این مفاهیم و مصادیق آنها در آن دوران بکار گرفت. هیچ مشخص نیست در جامعه‌ای با مختصات جوامع و رسوم قبیلگیِ آن روزگارِ عربستان که در آن خشونت ورزی همعنان با دشنه و شمشیر و خونریزی و ستاندن جان کسی از قبیلۀ دشمن بوده، ولو اینکه آن فرد مشخصا مرتکب جرم و خبطی نشده بود، زمانه‌ای که در آن هویت شخصی و تفرّد محلی از اعراب نداشت و مردمان به صورت « امت» گرد هم آمده بودند و نشانی از مفاهیم مدرنی چون « ملت- دولت»[۱۹]، « خودآیینی»[۲۰] و « تفکیک قوا» در آن یافت نمی شد ، بکار رفتن تعابیری چون « اولئک کالانعام بل هم اضلّ» ، مصداق امر توهین آمیز قلمداد می شده است. برخی از دستاوردهای نیکوی بشر در سده‌های اخیر، خصوصا « اعلامیه جهانی حقوق بشر»، نباید بر داوری‌های اخلاقیِ ما دربارۀ تحلیل چگونگی مناسبات و روابط در هزار و چهارصد سال پیش سایه افکند و رهزنی کند. مؤلفه‌ها و مصادیق مفاهیمی چون عدالت واهانت و خشونت قویا تخته بند زمان و مکان است و می تواند از عصری به عصری دیگر تغییر یابد، بدون اینکه خللی در بایستگی و خوبیِ جهانشمول[۲۱] عدالت و بدیِ اهانت پدید آید. در واقع، به تعبیر فیسلوفان اخلاق، می توان از اتّصافِ « عدالت» به وصف خوبی و اتّصافِ « اهانت» به وصف بدی در عمومِ سیاقهای اخلاقی سراغ گرفت، هر چند مؤلفه‌ها و مصادیق مفاهیم عدالت و اهانت می توانند از عصری به عصری تغییر یابند.[۲۲]


افزون بر این، قرآن به صراحت مسلمانان را از دشنام دادن به کسانی که به جای خداوند امور دیگری را می پرستند، منع کرده است، همچنین از به سخره گرفتنِ دیگران و آزار و اذیت ایشان با بکار بستن عناوین و القابی چند. چنین آیاتی آشکارا از مواجهۀ این متن مقدس با « دیگری» و انسانهای گوشت و پوست و خوندارِ پیرامونی و پاسداشت حرمت ایشان پرده بر می گیرد:


«وَلاَ تَسُبُّواْ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِن دُونِ اللّهِ فَيَسُبُّواْ اللّهَ عَدْوًا بِغَيْرِ عِلْمٍ كَذَلِكَ زَيَّنَّا لِكُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ ثُمَّ إِلَى رَبِّهِم مَّرْجِعُهُمْ فَيُنَبِّئُهُم بِمَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ»[۲۳]

«و كسانى را كه به جاى خداوند مى‏پرستند، دشنام ندهيد، چرا كه از سر دشمنى و نادانى خداوند را دشنام مى‏دهند، بدين‏سان عمل هر امتى را در چشمشان آراستيم، سپس بازگشتشان به سوى پروردگارشان است و او ايشان را از [حقيقت‏] كار و كردارشان آگاه مى‏سازد.»


«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا يَسْخَرْ قَومٌ مِّن قَوْمٍ عَسَى أَن يَكُونُوا خَيْرًا مِّنْهُمْ وَلَا نِسَاء مِّن نِّسَاء عَسَى أَن يَكُنَّ خَيْرًا مِّنْهُنَّ وَلَا تَلْمِزُوا أَنفُسَكُمْ وَلَا تَنَابَزُوا بِالْأَلْقَابِ بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإِيمَانِ وَمَن لَّمْ يَتُبْ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ»[۲۴]

«اى مؤمنان نبايد كه قومى، قوم ديگر را به ريشخند بگيرد، چه بسا اينان از آنان بهتر باشند، و نيز نبايد زنانى زنان ديگر را [ريشخند كنند] چه بسا اينان از آنان بهتر باشند، و در ميان خويش عيب‏جويى مكنيد، و يكديگر را به لقبهاى بد مخوانيد پس از ايمان، پرداختن به فسق، بد رسمى است، و هر كس [از اين كار] بازنگردد، اينانند كه ستمگرانند.»


حال خوبست بپرسیم از منظر قرآن در هنگام مواجهه با کسانی که لب به اهانت گشوده و از درِ استهزاء و تخفیف اعتقادات مسلمانان برآمده اند، چه باید کرد و چه واکنشی انجام داد؟


در برخی از آیات، به بندگانی بشارت داده شده که اقوال گوناگون را می شنوند و سپس از بهترین آنها تبعیت می کنند. همچنین به مسلمانان توصیه شده که با عموم اهل کتاب به نیکی مباحثه و مجادله کنند و بر این امر تاکید نمایند که خدای مسلمانان و خدای یهودیان و مسیحیان یکی است:


« فَبَشِّرْ عِبَادِالَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ»[۲۵]

« پس بندگانم را بشارت ده، همان كسانى را كه قول [نيك و حق‏] را مى‏شنوند و آنگاه از بهترين آن پيروى مى‏كنند، اينانند كه خداوند هدايتشان كرده است و اينانند كه خردمندانند».‏

 

«وَلَا تُجَادِلُوا أَهْلَ الْكِتَابِ إِلَّا بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ إِلَّا الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ وَقُولُوا آمَنَّا بِالَّذِي أُنزِلَ إِلَيْنَا وَأُنزِلَ إِلَيْكُمْ وَإِلَهُنَا وَإِلَهُكُمْ وَاحِدٌ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ»[۲۶]

«و با اهل كتاب جز به شيوه‏اى كه نيكوتر است، مجادله مكنيد، مگر با ستمگران آنان، و بگوييد به آنچه بر ما و به آنچه بر شما نازل شده ايمان آورده‏ايم، و خداى ما و خداى شما يكى است و ما همه فرمانبردار اوييم‏.»


از مجادلۀ احسنِ با اهل کتاب که بگذریم، در سورۀ مزّمل که در اوائل بعثت نازل گشته، به پیامبر توصیه شده که در مقابل سخنان تلخ و گزنده‌ای که می شنود، صبوری پیشه کند و از گویندگان فاصله بگیرد، همین و نه بیشتر:


«وَاصْبِرْ عَلَى مَا يَقُولُونَ وَاهْجُرْهُمْ هَجْرًا جَمِيلًا»[۲۷]

« و بر آنچه می گویند شکیبایی کن و از آنان به نیکویی دوری کن»


در سورۀ فرقان نیز در اوصاف «عباد الرحمان» گفته شده، اگر جاهلان ایشان را مورد خطاب قرار دهند، کریمانه از آن در می گذرند و جز سلام پاسخی نمی دهند:


«وَعِبَادُ الرَّحْمَنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْناً وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَاماً»[۲۸]

«و بندگان خداى رحمان كسانى‏اند كه روى زمين فروتنانه راه مى‏روند، و چون نادانان ايشان را مخاطب سازند، سليمانه پاسخ دهند.»


در سورۀ نساء، همچنین سورۀ انعام هم به مؤمنان توصیه شده هنگام مواجهه با کسانیکه آیات خداوند را استهزاء می کنند، مجلس را ترک کنند و از گوینده اعراض کنند و روی برگردانند؛ همین و لا غیر. حتی توصیه به پاسخ دادن و محاجه کردن و برافروخته شدن هم نشده، چه رسد به برخورد فیزیکی و احیانا ضرب و شتم:


«وَقَدْ نَزَّلَ عَلَیكُمْ فِی الْكِتَابِ أَنْ إِذَا سَمِعْتُمْ آیاتِ اللَّهِ یكْفَرُ بِهَا وَیسْتَهْزَأُ بِهَا فَلَا تَقْعُدُوا مَعَهُمْ حَتَّى یخُوضُوا فِی حَدِیثٍ غَیرِهِ إِنَّكُمْ إِذًا مِثْلُهُمْ إِنَّ اللَّهَ جَامِعُ الْمُنَافِقِینَ وَالْكَافِرِینَ فِی جَهَنَّمَ جَمِیعًا»[۲۹]

 

«و در کتاب بر شما نازل کرده است که چون بشنوید که به آیات الهى کفر مى‌ورزند و آنها را به ریشخند مى‌گیرند، با آنان منشینید تا به سخن دیگرى جز آن بپردازند، چرا که در این صورت شما نیز مانند آنان خواهید بود، [بدانید که‌] خداوند گردآورنده منافقان و کافران یکجا در جهنم است‌.»

 


«وَإِذَا رَأَیتَ الَّذِینَ یخُوضُونَ فِی آیاتِنَا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتَّى یخُوضُوا فِی حَدِیثٍ غَیرِهِ وَإِمَّا ینْسِینَّكَ الشَّیطَانُ فَلَا تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّكْرَى مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ»[۳۰]

 

«و چون کسانى را که در آیات ما کندوکاو مى‌کنند دیدى از آنان روى بگردان تا به سخنى غیر از آن بپردازند و اگر شیطان تو را به فراموشى انداخت، بعد از آنکه به یاد آوردى با قوم ستمکار [مشرک‌] منشین.»


به نزد جمهور فقها، اگر کسی به پیامبر اسلام اهانت کند و یا از دایرۀ اسلام خارج شود، به تعبیر فقهی « مرتدّ» و « سابّ النبی» قلمداد می شود و مجازات اعدام در انتظار اوست. اما، این امر که پاره‌ای از دشنام‌ها و اتهاماتی که متوجه پیامبر بوده درمتن قرآن گنجانده شده، همچنین عنایت در آیاتی نظیر آیات فوق بیانگر این امر است که از منظر قرآن، به لحاظ حقوقی و قضایی، مجازاتی در انتظار شخصِ مرتد و اهانت کننده (در بحث کنونی فردی که کاریکاتور کشیده) نیست. منطق قرآنی در این میان عبارتست از خویشتنداری و صبوری و شکیبایی پیشه کردن و عبور کردن و همنورد افقهای دور شدن:

 


به صبر کوش تو‌ای دل که حق رها نکن
د چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی

صبر و ظفر هر دو دوستان قدیمند
بر اثر صبر نوبت ظفر آید

 


در واقع، از آنجایی که مصادیقِ «کافر قرآنی» در سرای باقی مشخص می گردد و تشخیص آن بر عهدۀ خداوند است و بس، آثار و نتایج دنیوی و اینجایی بر این عنوانِ قرآنی مترتب نمی شود. چه بسا مسلمانانی که کافر قرآنی باشند، چه بسا غیر مسلمانانی که کافر قرآنی نباشند؛ علی ایّ حال تشخیص این امر بر عهده خداوند است؛ امری که اخروی است و نه دنیوی. حال آنکه «کافر فقهی»، ملاک و معیارهای عینی و این جهانی دارد؛ امری که فقها متکفل تبیینِ حدود و ثغور آن اند. افزون بر این، از منظر قرآن، هر چند از منظر اخلاقی، اهانت کردن و دشنام دادنِ به اعتقادات مسلمانان امری خطا و ناموجه است، اما از منظر حقوقی، مجازاتی درانتظار فرد اهانت کننده نیست.


بنابرآنچه آمد، می توان چنین نتیجه گرفت که کشیدن کاریکارتورهای پیامبر گرامی اسلام، به نزد کثیری از مسلمانان، امری اهانت آمیز است. با تفکیک میان « آزادی بیان » و « آزادی اهانت» از یکدیگر، باید اولی را برگرفت و از رواییِ اخلاقی آن دفاع کرد، در عین حال دومی را فرو نهاد و آنرا غیر اخلاقی انگاشت. در آیۀ محل بحث، اهانتی به اعتقادات پیروانِ دیگر ادیان و خداناباوران نشده، بلکه بر اوصاف جهنمیان تاکید رفته است. با تفکیک میان « کافر فقهی» و « کافر قرآنی» ، همچنین مدّ نظر قرار دادن دیگر آیات قرآن، می توان دریافت که مراد از « جهنمی» در آیۀ سوره اعراف و آیاتی از این دست، کافر قرآنی است و نه کافر فقهی؛ کسی که گشودگیِ نسبت به حقیقت را از دست داده و حساسیت و وجدان اخلاقی‌اش فروخفته و مرده است. همچنین، توصیۀ قرآنی در مقام مواجهۀ با شخص دشنام دهنده و استهزاء کننده،عبارتست از صبوری و خویشتنداری پیشه کردن و عبور کردن، نه ضرب و شتم و آزار و اذیت جسمی و تعقیب حقوقی و قضایی. 

----------

[1] از دوستان و عزیزانی که دو ویراست این مقاله را خواندند و ملاحظات عالمانۀ خود را با من در میان گذاشتند، خصوصا قرآن پژوه محترم، عبدالعلی بازرگان، صمیمانه سپاسگزارم.

[2] https:/www.youtube.com/watch?v=KE-rcD1Yrg4

[3] نگاه کنید به مقاله " آنچه بر نفس خویش نپسندی" در لینک زیر:

http://www.begin.soroushdabagh.com/pdf/384.pdf

[4] /militant /atheists

[5] کارن آرمسترانگ، در کتاب خواندنی ذیل، تاکید می کند که جهان کنونی توامان با خطر «بنیادگرایی دینی» و « خداناباوری مهاجم» مواجه شده و برای رسیدن به زندگیِ انسانی مسالمت آمیز و اخلاقی، باید هر دو را نقد کرد واز آنها فاصله گرفت:

Karen /armstrong (2009) The /case for /god ( Canada: Vintage Canada), chapter 12.

 

[6] /context-dependent

[7] morally relevant feature

[8] هنگامیکه مصطفی عقاد در دهۀ هفتاد میلادی فیلم « رسالت» یا « محمد رسول الله» را ساخت، چهرۀ پیامبر را به تصویر نکشید.همچنین، در فیلمی که مجید مجیدی درباره زندگی پیامبر اسلام ساخته و به زودی اکران می شود، فیلمی که پرهزینه ترین پروژۀ سینمایی ایران در سه دهۀ اخیر است و ساختن آن پنج سال زمان برده، چهره پیامبر اسلام نشان داده نشده است. در اخبار آمده بود که در حین ساخته شدن این فیلم، برخی از مقامهای دینی الازهر از به تصویر کشیده شدن چهرۀ پیامبر ابراز نگرانی کرده بودند؛ دست اندرکاران فیلم گفته بودند که بنا ندارند پیامبر را به تصویر بکشند.

[9] سوره اعراف، آیه 179

[10] تمام ترجمه های آیات دراین مقاله از ترجمۀ قرآن به قلم بهاء الدین خرمشاهی، قرآن پژوه معاصر برگرفته شده است

[11] سوره بقره، آیات 7- 6

[12] سوره فرقان، آیات 44- 43

[13] سوره ماعون، آیات 3-1

[14] سوره بقره، آیه 286

[15] سوره نجم، آیۀ 39

[16] moral blindness

 

به عنوان نمونه، مفهوم « کور رنگی اخلاقی» در منبع زیر به بحث گذاشته شده است:

David McNaughton (1988) Moral Vision: An Introduction to Ethics (Oxford: Blackwell), chapter 13.

 

[17] بر همین اساس، در مقاله " ارتداد در ترازوی اخلاق"، استدلال کرده ام کسی که پس از تحقیق و تامل، از دایرۀ اسلام خارج می شود و مسلمانی را فرو می نهد، هرچند به نزد مسلمانان « خطای معرفتی» کرده، در عین حال مرتکب « خطای اخلاقی» نشده ؛ چرا که صادقانه از پی یافته ها و تاملات خویش روان شده است.افزون بر این، به خاطر داشته باشیم که مجازات دنیوی مرتد و کسی که از دایرۀ اسلام خارج شده، هیچ مستند قرآنی ندارد. برای بسط بیشتر این مطلب، نگاه کنید به:

http://www.begin.soroushdabagh.com/pdf/237.pdf

[18] anachronism

[19] nation-state

[20] autonomy

[21] universal

[22] عبدالعلی بازرگان، قرآن پژوه معاصر، در مقاله نیکوی « قرآن و خشونت»، با عنایت به زمینه و زمانۀ نزول آیات، « خشونت» را در قرآن واکاوی کرده است. نگاه کنید به:

http://www.bazargan.com/abdolali/main3.html

 

 

[23] سوره انعام، آیه 108

[24] سوره حجرات، آیه 11

[25] سوره زمر، آیات 18-17

[26] سوره عنکبوت، آیه 46

[27] سوره مزمل، آیه 10

[28] سوره فرقان، آیه 63

[29] سوره نساء، آیه 140

[30] سوره انعام، آیه 68

 

***

هله بر خیز که اندیشه دگر باید کرد / عبدالکریم سروش 


یکم: رُبع ساکنانِ رُبعِ مسکون، به تقریب مسلمانان‌اند که نام محمّد (ص)، ناموس وپرچم آنان است و آلودن این نام، نهادشان را ناآرام می‌کند. سخره‌گران و هجوپردازان، حقّ خود دانسته‌اند که صورت وی را زشت بنگارند و حرمت و مهابت او رادر چشم مردم بشکنند.
 

مرا در حقّ آزادیِ بیان سخنی نیست. ولی هرچه هست، حقّ است، نه تکلیف، و همه نکته همین‌ جاست. هواداران این حقّ، از آن چنان سخن می‌گویند که گویی یک تکلیف است! بلی، به حکم این حقّ، آدمی مجاز است که کاریکاتور قدّیسان را بکشد ولی مکلّف که نیست؛ یعنی اگر نکشد هم باکی نیست و حقّی ضایع نشده است. آن تکلیف است که الزام‌آور است، و اگر به‌جا آورده نشود، موجب مؤاخذه است. به همین دلیل، وقتی کسی پیامبر را "دژم‌روی و زشت و سیاه" می‌کند،و به صورت خوک و بوزینه می‌نگارد، اگر از وی بپرسند چرا چنین کرده‌ای، کافی نیست بگوید «چون حقّ من است»، چرا که تصویر نکردن هم حقّ اوست. دلیلی فراتر از «حقّ» باید بیاورد تا رفتار دردآورش را توضیح دهد. و همین‌جاست که خار تردید، دل و دماغ مسلمانان را می‌خلد که مبادا ریگی در کفشی یا خنجری در آستینی نهان بوده است که حقِّ کشیدن را بر حقّ نکشیدن ترجیح نهاده است.


از ناروایی اخلاقی این عمل بگذریم که به هیچ روی بخشودنی نیست که چند کس از سر تفریح و در بستر عافیت و برای رونق تجارت، نقشی منکر بیافرینند و عشق و غرور کرور کرور آدمیان عاشق و مؤمن را به سخره و استهزاء بگیرند و دلشان را پریشان کنند و از آن بدتر، دور باطل تروریسمی کور را جان بخشند که نه حقّ را می‌فهمد، نه اخلاق را، و نه تکلیف را.


بلی به مسلمانان می‌توان گفت که نرنجند (اگر بتوانند) اما به کافران هم باید گفت که نرنجانند و حرمت عزیزان یک قوم را (مقّدسات نمی‌گویم تا غیرت کافران را نجنبانم) به لوث اهانت نیالایند، و به حکمت مولانا جلال‌الدین گوش بسپارند:


تو چه دانی که ما چه مرغانیم

هر زمان زیر لب چه می‌خوانیم

 

تا در این صورتیم از کس ما

هم نرنجیم و هم نرنجانیم

 
باده حقّ را به اندازه نوشیدن و بر حقّ جامه تکلیف نپوشیدن، عین ادب باده‌گساری و شرط حق‌ّ‌شناسی ست، که:


صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد

ور نه اندیشه این کار فراموشش باد

 
چالش حقوق و اخلاق وتکالیف، امروز از جدّی‌ترین چالش‌ها در مغرب‌زمین است. هیچ اجتماعی فقط با حقوق و بی‌اعتنا به اخلاق نمی‌تواند زنده و رستگار باشد. توهین به پرچم و ناموس دیگران، نه تکلیف اخلاقی است (مکتب کانت)، نه فضیلت است (مکتب فضیلت‌گرایی)، نه سودش بر زیانش می‌چربد (مکتب فایده‌گرایی)؛ و در همة صورت‌ها ناروا و رذیلت است. به بیان هوشمندانۀ پوپر در جامعۀ باز و دشمنانش تقلیل مرارت به جای تکثیر سعادت، جایگزین اخلاقی نیکویی برای فایده گرایی ست.. چه سود و فضیلتی دارد دل‌ها را آزردن و رنج بیهوده بر جانها نهادن؟

 

به جان زنده دلان سعدیا که ملک وجود

نیرزد آنکه دلی را ز خود بیازارند

 
دوم: معرفت، چنانکه پوپر گفت، از طریق نقد سامان می‌پذیرد و معرفت دینی هم از این قاعده مستثنی نیست. اگر زشت‌نگاری صورت رسول اکرم، شرعاً گناه و اخلاقاً نارواست، نقد شخصیت و رفتار و گفتار او مطلقاً نه گناه است، نه ناروا. نیم آیه قرآن که هیچ، حتی نیم روایت ضعیف هم وجود ندارد که بگوید نقدعلمی و اخلاقی رفتار و گفتار پیامبر یا محکمات و متشابهات قرآن جایز نیست.


اینکه جامعه مسلمانان تاکنون چنین نکرده است، قطعاً هیچ دلیل درون دینی ندارد. حرمت وشخصیت محوری پیامبر و قداست قرآن و ترس از لغزیدن در ورطه گناه، عالمان و عامیان را از خطر کردن برحذر داشته است، غافل از اینکه نقدکردن نه قداست‌زدایی است نه حرمت‌ستانی. مؤمنان باید آرام آرام بپذیرند که نقد علمی و اخلاقی و تاریخی قرآن و حدیث و انبیاء و اوصیاء، لازمة عقلانیت است و حرمت نهادن به نقد، عین حرمت نهادن به عقل است. عاشقان نیز نباید بهراسند که نقد چهره معشوقشان را مخدوش کند، بلکه به حکم ایمان باید انتظار داشته باشند که زرّ ناب دیانت از کوره نقد، پاک‌تر و ناب‌تر سر برآورد و سیاوش‌وار از آتش امتحان به سلامت بگذرد. آنکه خداوند عالمیان است در واقعه خلقت آدم قال ومقال عالمی رااز عرش نشینان میشنود و از"نَفَس فرشتگان ملول" نمیشود. قرآن خود صلا زده است که تا قیامت کسی از جنّ و انس نمی‌تواند سبک آن را تقلید کند و مثل آن بیاورد. این ندا لاجرم از اطمینانی برمی‌خیزد. و جامعه مؤمنان ناچار باید بی‌دلهره و هراس راه را بر ورود رقبای قرآن باز کندتا متاع خود را بنمایند و « سیه‌روی شود هر که در او غشّ باشد!».


حافظ با کمال بلاغت و ظرافت باب این هماوردی را گشوده است و درنهایت شرم وادب خطر کرده وبا ایهام پردازی خاص خود گفته است که در قرآن هم سخنی بلیغ تر و خوشتر از شعر حافظ پیدا نمیشود:


ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ 
به قرآنی که اندر سینه داری!


اگر رقابت و هماوردی با قرآن جایز و آزادست که هست، نکته‌سنجی‌های نقّادانه دیگر هم ممنوع و محرّم نیست. نقد کردن، نه توهین است نه تمسخر، نه شبهه پراکنی نه دشمنی و ریشه‌کنی، بل رواج خردورزی است و رشد دین‌شناسی و ارتقاء آستانه تحمّل و مدارای دینی. مؤمنان اگر با مقوله نقد دینی آشتی کنند و فقیهان اگر بر نقد و تنقیح مقولات «مقدّس» صحّه بگذارند (که هیچ منع شرعی ندارد)، آنگاه با دیدن کاریکاتوری زشت و موهن (که البته نقیض نقد عالمانه است) چنان برآشفته نخواهند شد که دکّان روزنامه‌نگاران را به آتش بسوزانند، یا شکمشان را با خنجر بدرند.


می‌دانم که از این مقوله بسی دوریم، و «مقدّسات»مان چنان عبوس و محتشم نشسته‌اند که خیال نقدشان، قوّه واهمه‌ما را می‌سوزاند،‌ امّا بدانیم که همین پیاله‌های نقد است که دماغ خرد را تر می‌کند، و دل قوی داریم که این آیین اگر حقّ است، همان حقّانیت پشتیبانش خواهد بود.


هنوز فقیهان ما در رساله‌های عملیه خود می‌نویسند: «دادن قرآن به کافر حرام و گرفتن آن از کافر واجب است». آنگاه با چنین فتاوایی می‌خواهیم در دیالوگ ادیان هم دستی گشاده و پایی ثابت داشته باشیم ودرس مدارا وتحمل به مومنان بیاموزیم و به رشد دین‌شناسی هم کمک کنیم!


سال‌ها پیش که در باب «حوزه و دانشگاه» سخنانی نامتعارف گفتم و باب جرح و ضرب را بر خود گشودم، در آنجا بدین نکته مغفول اشارت کردم که حوزویان فقط به فهم دین و هرمنوتیک متن مقدّس مشتغل‌اند که کاری نیکوست، اما برتر از فهم هم، کاری هست و آن نقد است و حوزویان تا از فهم نوازشگر به نقد چالشگر عبور نکنند، خدمت‌شان به دین کمال و سامان نخواهد یافت. طالبان علم که در چنان سپهری از نقد و جدل پرورش می یابند، هاضمه‌ای نیرومند برای فروخوردن خشم و تحمّل جفاها و «شبهه‌«ها خواهند داشت. جامعه بسته فقهی را به جامعه باز اخلاقی بدل کردن، پادزهر غالب خشونت‌هاست.

 
سوم: مسلمانان (و شرقیان) حق دارند مباهی و مبتهج باشند که از نعمت «ناتوانی» و"دولت فقر"برخوردار بوده‌اند و لذا دستانی نیالوده دارند. بر دامن مسلمانان، نه لکّه استعمار نشسته است، نه یهودسوزی، نه انکیزیسیون، نه ساختن سلاح‌های اتمی و شیمیایی، نه پروردن بلشویسم و نازیسم و فاشیسم، نه جنگ‌های جهانی، نه ویتنام، نه الجزایر، نه ...


نمی‌دانم اگر مسلمانان قدرتمندتر بودند چه می‌کردند، شاید از این بدتر می‌کردند و در تباهی بیشتر می‌غلتیدند. اما بختیارانه و خوشبختانه از نحوست قدرت جستند و این ناتوانی، ننگی برای آنان رقم نزد. گویا سعدی از زبان همه مسلمانان می‌گفت که:


چگونه شکر این نعمت گزارم

که زور مردم‌آزاری ندارم

 
حفظ این عصمت و بکارت تاریخی، فریضه امروزین ماست. اندرز من به امیران ایران همین بوده و هست که سلاح اتمی را نه به سبب تضییقات جهان‌خواران، بل به‌خاطر پاکدامنی سیاست، نخواهند و نسازند. بگذارند آیندگان بگویند که قومی می‌توانستند، اما نخواستند"آبروی فقر و قناعت " را ببرندو زور مردم‌آزاری داشته باشند وچندان توانا شوند که توانایی عدل و انصاف را از کف بدهند. بگذارند سلاح‌سازی و سلاح‌فروشی از آنِ دیگران باشد. قدرت واقعی در کف مردم است و حکومتی که به عدل و انصاف مردم را راضی نگه می‌دارد، نیرومندترین سلاح‌ها را در اختیار دارد. به قول سعدی:

 
با رعیّت صلح کن وز جنگ خصم ایمن نشین

زانکه شاهنشاه عدل را رعیّت لشکر است

 
امروز، بازرگانی جنگ‌افزارهای آدمیخوار و مهیب که بشریت را ناامن و بی‌زینهار کرده است، سودآورترین سوداگری غرب ست. نمی‌دانم لیبرالیسم مدرن برای این خشونت‌پروری و خشونت‌گستری چه عذری می‌آورد، اما تمدّن اسلامی را که هیچ‌گاه سلاح‌پروری نکرده است، به ننگ این سودا آلودن، ملامتی اخلاقی و عقوبتی تاریخی در پی دارد. این ماکیاولیسم مسلّح، هرچه باشد الگوی خوبی برای آینده مسلمانان نیست. نگویید قدرت را می‌پذیریم و با فسادش می‌ستیزیم، «ای قصاب این گِرد ران با گردن است»؛‌ فکری دیگر باید کرد.


گویا سیاست غرب از دوران روشنگری به این طرف هرچه سکولارتر می‌شود، خشن‌تر وضعیف کُش تر می‌شود. باده قدرت را به اندازه نمینوشد وپاس ضعیفان را نمیدارد. آیا بازگشت اخلاق دینی به صحنه، می‌تواند مهاری بر این خشونت‌پروری و ستیزه‌گری باشد؟

 
چهارم: پیتر برگر (Peter Berger) جامعه‌شناس اتریشی ـ آمریکایی، که روزگاری کتاب کلاسیک Sacred Canopy (1967) را نوشت، چندی بر آن بود که آینده جوامع به دست سکولاریزم خواهد افتاد. او سپس با مشاهده احوال جاری جهان و قوّت گرفتن دین و بازگشت نیرومندش به تاریخ، رأی خود را دیگر کرد و به زوال تاریخی سکولاریزم فتوا داد:

 

The Desecularization of the World (1999)

این بازگشت دریغا که با ابراز هویّت، بیشتر عجین شده است تا با تولید معرفت.


دین سرچشمه سه چیز است: هویّت و معرفت و نجات. هم هویّتی ستبر و غرورآمیز به پیروان می‌دهد، هم معرفتی یقین‌آور به مبدأ و معاد، و هم وعده‌هایی شیرین در باب نجات و رستگاری واپسین. موازنه‌ای معقول میان هویّت و معرفت، شرط دلربایی و مقبولیت هر دیانت است. مسلمانان پس از تجربه قرن‌ها ناکامی و استعمار، اینک به فکر بنای مجدّد معرفت و عزّت خویشتن‌اند و در این طریق گام‌های بلند برداشته‌اند. مجدّدان و مصلحان دینی، دست‌کم یک قرن است که به بازاندیشی و بازسازی معرفت دینی مشغول‌اند و کامیابی‌هایی حاصل کرده‌اند، اما صدای فرخنده معرفت‌آموز آنان، در میان غوغای بلند هویّت‌اندیشان، کمتر به گوش‌ها می‌رسد: یکی غوغای سنّت و دیگری غوغای سلفی‌گری و ناب‌گرایی. از یک طرف، سنّت‌گرایان با تمسّک به دستاوردهای غربال ناشده تاریخ و تمدّن اسلامی، از رویارویی با اندیشه‌های جدید سرمی‌پیچند و به «آنچه خود داشت» قناعت می‌کنند و می‌کوشند تا «از بیگانه تمنّایی» نکنند و بر پای چوبین بی‌تمکین خود بایستند و «دین عجایز» پیشه کنند و مبتلا به بیماری «غربزدگی» نشوند، و از سوی دیگر ناب‌گرایان و سلفی‌اندیشان، در خیال محال بازگشت به «دیانت ناب نخستین» و «اسلام ناب محمّدی»اند و می‌خواهند جنینی را که هزار و چهارصد سال از زاده شدنش می‌گذرد و بلوغ و تکامل تاریخی یافته و هویّت و تشخّص حاصل کرده است، دوباره از زهدان تاریخ درآورند و آن بذر نخستین را که اینک درختی برومند و تنومند شده، از نو کشف کنند و دوباره در خاک تاریخ بیفشانند. «چه‌هاست در سر این قطره محال‌اندیش؟» و همین محال‌اندیشی‌هاست که راه به خشونت می‌دهد. هویّتی که بر پایه معرفت ننشیند، و تنها و تنها به گذشته «پرافتخار» خود بیندیشد و با داغ انحطاط بر پیشانی، و زخم استعمار در پهلو، به عزم انتقام و سروری برخیزد، چاره‌ای ندارد جز اینکه خشونت ورزد و هویّت را به مصاف معرفت برد و پارگی معرفت را به سوزن هویّت رفو کند و گمان باطل ورزد که لافِ غرور و عزّت زدن و باد در آستین ژنده هویّت افکندن، به او قدرت هماوردی با علم و صنعت وسیاست مدرن را خواهد داد!


اینکه کسی بوده‌ایم و لذا اینک هم کسی هستیم، حجّت موجهی نیست، باید بکوشیم دوباره کسی بشویم. و این کوشش، نه از طریق کافرکشی و خلافت‌طلبی و امّت‌سازی (که همه مؤلفه‌های هویّت‌اند) به ثمر می‌رسد؛ بل با معرفت‌ورزی و اندیشه‌پروری و نقد و بازسازی فکر دینی و داد و ستد با پهلوانان فکر و فضیلت بشری پیش خواهد رفت. نه قناعت به آنچه داریم، نه بازگشت به آنچه بودیم و نه کشیدن سلاح وکشتن مردم بی گناه و بی پناه، هیچکدام جهانیان را قانع نخواهد کرد که ما کسی هستیم. هویّتی فربه در کنار معرفتی لاغر، تصویری کوژ و مضحک از ما خواهد ساخت. با دو پای سالم و موزون می‌توان دوید و با دو بال سالم می‌توان پرید، اما با دو پای لنگ فقط می‌توان لنگید. مولانا فرمود:


چون که سرکه سرکگی افزون کند

پس شکر را واجب افزونی کند

 
حالا که جاهلان و کژاندیشان به نام دین سرکه می‌ریزند و ترشی می‌کنند و خلقی را به عذاب می‌افکنند، نوبت و تکلیف عالمان است که شکر بیفشانند و عسل بریزند تا جهل جاهلان را خنثی کنند. عالم اسلام محتاج نواندیشان دلیری است که به مؤمنان بیاموزند، عشق کافی نیست، عقل هم لازم است. امر دین عظیم‌تر از آنست که فقط به عاشقان راستین سپرده شود، چه جای عاشقان دروغین! عاقلان هم باید تکلیف خود را ادا کنند و عشق گرم مهاجم را با عقل سرد ملائم درآویزند و بیامیزند.

 
پنجم: تمدّن و فرهنگ اسلامی،در منحنی سیر خویش چهار دوران کلان را سپری کرده واینک در آغاز دورۀ پنجم است. این ادوار،با تسامح و تداخل، به نوبت چنین‌اند: دورۀ تاسیس و جهاد، دورۀ نظم و قانون، دورۀ هنر و فلسفه و عرفان، دورۀ ناکامی و انحطاط و سرانجام دورۀ بیداری.


دوران نخست، دوران تأسیس بود. اسلام در میان اعراب قبیله‌نشین تولد یافت که در جنگ و جدال دائم بودند و فقط چهار ماه «حرام» را برای توّقف جنگ‌ها و امنیت تجارت، برگزیده بودند که همان حرمت را هم گاه می‌شکستند و به نزاع و ستیز برمی‌خاستند (به گفته قرآن: یحلّونه عاماً‌ و یحرّمونه عاماً).تنازع دائم برسر بقاء به این قبائل آموخته بود که «حمله بهترین دفاع ست». پیامبر نیز به حکم زیستن درحصار تهدیدات دائم، از همین اصل پیروی می‌کرد و وقتی قدرت گرفت، علاوه بر دفاع، به حمله هم دست برد تا از حملات محتمل در امان ماند و آیین نوپایش در هم نشکند. «جهاد»، مقتضا و مولود چنین جهانی بود. امّا رسول اکرم وقتی قدرت تامّه یافت،‌ رسم مهاجمت را برانداخت و آئین اخوت را به جای آن نشاند . قرآن بر اعراب منّت می‌نهد که فراموش نکنیدکه «اذ کنتم اعداءً فألّف بین قلوبکم... شما اعراب دشمن یکدیگر بودید،خدا دل‌های شما را با هم آشتی داد و اینک برادر یکدیگر شده‌اید. بر لبه گودال آتش بودید و او نجاتتان بخشید». بی‌جهت نبود که ابن خلدون می‌گفت: رسول اکرم دو معجزه بیشتر نداشت: یکی قرآن و دیگری آشتی افکندن میان قبائل عرب.


فتوحات مسلمانان پس از درگذشت پیامبر رنگی از جهاد نخستین و نشانی از حیات و همبستگی تازه اعراب و سازگار با مشی و مرام عموم جهانداران بود. هیچ سرزمینی در آن عصر از آنِ کسی نبود. هنوز دولت ـ ملّت از مادر تاریخ نزاده بود. شاهان و امپراتوران به هر جا لشکر می‌کشیدند و ظفر می‌یافتند، آنجا را از آنِ خود می‌کردند. مردم رعیّت پادشاه بودند،‌ نه شهروندان آزاد. سرزمین‌ها دست‌به‌دست می‌شد و مساحت کشورها به تبع هزیمت و ظفر شاهان، قبض و بسط می‌یافت. کشور مصر را که اعراب فتح کردند، قرن‌ها قبل کمبوجیه پادشاه ایران فتح کرده بود و عراق که قرن‌ها بعد ،از آنِ ترکان عثمانی شد قبلاً‌ از آنِ ایرانیان بود و قس ‌علیهذا. و البته در این فتوحات شرارت‌ها و شقاوت‌هایی می‌رفت که شهوت و غضب آدمیان در آن نقش عمده داشت. شاعری حکیم چون سعدی که در دل چنان دورانی می‌زیست، و غارت مغولان را به چشم دیده بود و هجوم محمود غزنوی به هند را هم در تواریخ خوانده بود، نه فتح و ظفر غازیان را مذمّت می‌کرد، نه مردمان را به شورش می‌خواند، بل همواره روی سخنش با پادشاهان بود که با رعیّت به عدالت رفتار کنند و آسایش و رضایت آنان را بخواهند که:

 
خدا را بر آن بنده بخشایش است

که خلق از وجودش در آسایش است

 
و خواب بلکه مرگ ظالمان را به دعا می‌خواست تا دمی کمتر ظلم کنند:

 
ظالمی را خفته دیدم نیمروز

گفتم این فتنه است خوابش برده بِه

آنکه خوابش بهتر از بیداری ا‌ست

آن چنان بد‌ زندگانی، مرده بِه

 
باری در این دوران تأسیس وماقبل ارتودوکسی که به تقریب یک قرن درازا یافت، و اوج آن در دوران عبدالملک مروان، سلطان مقتدر اموی بود، مجاهدان دست برتر را داشتند و حرف اوّل را می‌زدند. آنان محافظان طفل نوپایی بودند که از همه سو در محاصره و تهدید بود و بیم هلاکتش می‌رفت. در صدرهمین دوران بود که قرآن مجاهدین را بر قاعدین برتری می‌بخشید و شهید برترین لقب و نشان افتخار هر مسلمان بود. حتی زهد و صبر و قناعت و ... که بعدها از ارکان اخلاق اسلامی شدند، در دل همین فضای جنگی و چریکی روییدند، و ادب این مقام بودند. یک مجاهد حربه بر دوش، چگونه می‌توانست اهل رفاه و عشرت باشد و به ثروت و مکنت بیندیشد؟ درین دوران ماقبل ارتودوکسی‌ همه چیز سیّال بود از مرزهای جغرافیایی گرفته تا معنی کفر و ایمان، و حدود حلال و حرام، و مفهوم توحید وصفات و کلام باری و...


وقتی نوبت استقرار در رسید و مسلمانان از تهدید مهاجمان برآسودند و خانۀ امنی برای خود ساختند و صاحب ممالک تازه‌ای شدند و مدیریت اراضی مفتوحه به گردنشان افتاد،‌ اصحاب قلم رفته‌رفته جای اصحاب سیف را گرفتند (به تعبیر ابن‌خلدون) و فقیهان و محدّثان سر برآوردند و به تبیین قواعد کشورداری و تدوین احکام حلال و حرام، و حقوق و تکالیف و نحوه معیشت مؤمنانه پرداختند. در تناسب با روح عصر و مقتضای دوران، اینجا وآنجا روایاتی رواج یافت که گویا پیامبر فرموده‌اند که «مرکّب قلم دانشمندان از خون شهیدان برتر است» یا «از جهاد اصغر بازگشته‌ایم و به جهاد اکبر می‌رویم» و امثال آن. یعنی مجاهدان و شهیدان نقش تمدّن‌ساز خود را اینک به عالمان می‌سپردند تا هویّتی امنیّت‌یافته و جاافتاده را با معرفت و مدنیّت بیامیزند و جسم و جانش را فربه کنند. در قرون دوم و سوم وچهارم هجری است که فقیهان شأن برتر می‌یابند و تدوین کتب فقهی و حدیثی رونق می‌یابد و مُلک‌داری بر «احکام سلطانی» بنا می‌شود و مسلمانان با تکیه بر اقوال فقهی، معیشت دیندارانة خود را نظم و سامان می‌بخشند، و قانون به پریشانیها خاتمه می‌دهد. مدارس فقهی و کلامی پدید می‌آیند و فقیهان و متکلّمان بزرگ درمی‌رسند وارتودوکسی را استوار می‌کنند. ترجمه رسالات یونانی آغاز می‌شود و مسلمانان از دیگر ادیان و فرهنگ‌ها،‌ علم و فلسفه و سیاست می‌آموزند و ذخیره فرهنگی خود را غنی می‌کنند.


پس ازدوران‌های جهاد و قانون ونظم بخشی جامعه مؤمنان از درون و برون، آنگاه دوران سوم یعنی دوره طلایی فلسفه و عرفان و شعر و ادب و هنر درمی‌رسد که حاجات لطیف و ثانویه بشرند و آدمیان عادتاً در امن و فراغ به سراغ‌شان می‌روند. این دوران که پرورنده و پرورده فارابی و ابن‌سیناوناصرخسرو و فردوسی و غزّالی وسهروردی و خواجه نصیرطوسی و سعدی و مولوی و ... است، کمابیش تا هجوم مغولان ادامه می‌یابد و پس از آنست که دوران ناکامی و انحطاط این تمدّن آغاز می‌شود و مسلمانان به «تعطیلات تاریخ» می‌روند و اینجا و آنجا جز تک ستاره هایی چون صدرالدین شیرازی در آسمان فرهنگ به چشم نمی آیند.


عبدالرحمن‌ ابن‌خلدون تونسی و شمس‌الدین‌محمّد حافظ‌شیرازی که هر دواز فرزندان قرن هشتم‌‌اند واز معاصران تیمورلنگ،در دوسوی عالم اسلامی این فروپاشی و سراشیبی را به نیکی دیده ودریافته بودند که یکی در فلسفه اجتماعی خود (در کتاب العبر و دیوان المبتداء و الخبر...) انحطاط دول و ملل را تئوریزه می‌کند و دیگری در اشعار آبدار خود از تباهی مزاج دهر سخن می‌گوید:


ز تندباد حوادث نمی‌توان دیدن

درین چمن که گلی بوده است یا سمنی

مزاج دهر تبه شد درین بلا حافظ

کجاست فکر حکیمی و رأی برهمنی


این تباهی مزاج دهر وفساد طبیعت تاریخ. که بخت باژگون مسلمین بود، کمابیش تا آستانه قرن چهاردهم هجری چون موریانه‌ای، پیشه و اندیشه آنان را از درون می‌خورد و از آن جز پوسته‌ای باقی ‌نمی‌گذارد. استعمار هم بدتر و شرورتراز چنگیز و تیمور از بیرون در‌‌می‌رسد و نیم‌جان باقیمانده آن را می‌ستاند و چنین است که خانه‌ای را که مجاهدان ساخته و از دشمن پیراسته بودند، و فقیهان به نظم، و عارفان به هنر آراسته بودند، فرومی‌ریزد، و مزرعۀ تمدّن را آب، و دهقان مصیبت‌زده را خواب فرا می‌گیرد.(۱)


در قرن چهاردهم است که بیداران و بیدارگران در اکناف و اقطار عالم اسلام به ظهور می‌رسند و طالب رستاخیز مسلمانان می‌شوند. مسلمانان را می‌نگرند با هویّتی پاره‌پاره و معرفتی منجمد و سنگواره. کوشش‌ها از دو سو آغاز می‌شود تا هویّت و عزّت و حرمت را به آنان بازگردانند و معرفت‌شان را پاره‌دوزی کنند. بانگ احیاء خلافت و اتّحاد مسلمانان از یک سو، و بانگ نوخوانی و بازسازی شریعت و دیانت از سوی دیگر درهم می‌آمیزند تا آن بخت باژگون را باژگون کنند.


پس از بیدارگریهای کسانی چون سیّدجمال و محمدعبده و اقبال لاهوری که آمیزه ای از هویّت‌گرایی و معرفت‌پروری بود، اینک در عالم اسلام نومعتزلیانی به ظهور رسیده‌اند تا داد عقل را بستانند، و داد و ستد بیرون و درون عالم اسلام را سامانی مؤمنانه و عالمانه بخشند. هم‌راستا با این نومعتزلیان معرفت‌پرور، سلفی‌ها و ناب‌گرایان هم، به نمایش اقتدار مشغول‌ شده اند و می‌خواهند با نظامی‌گری و جهاد فی سبیل‌الله، رعب در دل دشمنان بیفکنند و خلافت اسلامی را احیاء کنند‌، و مرزهای دولت ـ ملّت ها رافروکوبند و تاریخ را در نوردند، و آب را از سرچشمه بردارند و اسلام را به روزهای نخستین بازگردانند، و هویّتی ستبر و ستیهنده برسازند تا حمله دشمنان را دفع کنند، و مکرشان را به خودشان بازگردانند. نهضت آیت الله خمینی هم، نهضتی هویّت‌پرور و جهاداندیش وماکسیمالیست بود و میخواست بر همه چیز صورت دین بپوشاند و داعیۀ ناب‌گرایی در سر داشت، و تمدّن سازی را وجهه همّت خویش قرار داده بود. هرچه حرکت نومعتزلیان مصلِح، به مقتضای ماهیت امر، آهسته و گام‌به‌گام است، حرکت جهادیان، پرغوغا و چشم رباست، و جهانیان اینک جهادیان را می بینند و بس! و بر آتش این وسوسه دامن می‌زنند که گویا اسلام جز کین‌توزی و جنگ‌افروزی چیزی در انبان ندارد. فقاهتش هم در خدمت بدویّت است وبس.


تردید نباید کرد که سهم عظیمی ازخشونت‌گرایی جهادیان بازتاب امنیّت‌ستانی و خشونت‌پروری غربیان است، و اصلاح دینی نومعتزلیان وامدار دستاوردهای علمی و فلسفی و حقوقی و دینی مغرب زمینیان است. مدرنیته ما را هم به زهر خود آلوده است، هم به غذا و داروی خود نواخته است. اما هویّت‌اندیشان خواستار میانبُر زدن و یک شبه راه صد ساله پیمودن‌اند. گمان می‌کنند اقتدار نظامی و ویرانگری و رعب‌آفرینی، تمدّن سازند. و اگر مجاهدانی چند در عصر رسول اکرم و در کورۀ داغ وحی، جان تازه گرفتند و مشعل مسلمانی را با خود به جهان پیرامون بردند، امروز هم می‌توان همان الگو را تکرار کرد و با لافِ مسلمانی زدن و تیر و کمان به دست گرفتن، زبردستان را فرو کشید و فرودستان را فرادست نشاند. رجعت محال‌اندیشانه به گذشته و نادیدنِ تاریخ و نشناختنِ روزگار مدرن کار به دست همه داده است. اسلام ازنبوّتی و معرفتی وحیات تازه یی آغاز شد و سپس هویّتی فراخ و فراگیر بر آن نشست. از وقتی که چرخۀ معرفت از کار افتاد آن هویّت هم به پوسته‌ای پوک بدل شد. حیات دوبارۀ مسلمانان را معرفت‌اندیشان تأمین خواهند کرد، نه هویت‌اندیشانی که می‌خواهنددرجهانی که دولت –ملت ها به تمکین برجای خود نشسته اند وعلوم طبیعی و انسانی رازهای طبیعت ودیانت را گشوده اند وهویت ملی جارابر هویت دینی تنگ کرده است وحقوق بشر آئین مشترک همه اقوام و ملل شده است ،قشری بی‌مغز را جانی نو بخشند و پوستین وارونه بر تن اسلام بپوشانند. باید به دوران ماقبل ارتدوکسی بازگشت و همه چیز را از کفر و ایمان، و حلال و حرام، و وحی و نبوّت، و حق و تکلیف و فقه و کلام رااز نو سیّالیّت بخشید.

 
ششم: از مسلمانی و مسلمانان و نیک و بدشان گفتم، بیفزایم که مسلمانان هم انسان‌اند و چون دیگران اسیر شهوت و غضب و خواستار سود و ظفرند. نام مسلمانی کسی را بافضیلت نمی‌کند. دیانت معیشت‌اندیش که قوت غالب عموم دینداران است، نیکان را نیک‌تر و بدان را بدتر می‌کند. مولانا فرمود:

 
زانکه از قرآن بسی گمره شدند

زین رسن قومی درونِ چَه شدند

مر رسن را نیست جرمی ای عَنود

چون تو را سودایِ سربالا نبود

طالب هرچیز ای یارِ رشید

جز همان چیزی که میجوید ندید

 
سودای مقدّم بر دینداری، دینداری را جهت می‌بخشد:اگر در آن رحمت بجویی رحمت خواهی یافت و اگر خشونت بجویی خشونت خواهی یافت.همچنانکه با رسن میتوانی درچاه درآیی یا از چاه برآیی.درهنگامه خطر،دین تیغ میشود ودر هنگام رفاه ،میغ. مسلمانان جمعی نا همگونند ودین بر زبان کثیری از آنان لقلقه یی بیش نیست  به تعبیر رسای امام حسین (ع )(۲) وکم نیستند کسانی که نه از اسلام و تاریخش اطلاع درستی دارند نه پای بند احکام شرع اند بل دیانتی آمیخته به جهل و خرافه دارند و در چنگال رهبر خواندگانی قدرت طلب و خشونت گرا اسیرند واستبداد درونی و دخالت های بیرونی آنانرا به طاقت آورده است. وقتی قومی احساس ناامنی و خطر و تحقیر و تبعیض کند، آشناترین سلاح را برای دفع خطر به دست می‌گیرد. و دین همان سلاح آشنای اینگونه دینداران است. دیندارانِ سودایی را باید دارو کنند، دین شناسان از درون و نیکخواهان از برون.


فریضۀ روشنفکران مسلمان است که جایگاه درشتی و نرمی، و جهاد اصغر و اکبر را به دینداران بیاموزند و سودای شان را سلامت وسربالا بخشند و اجتهاد در اصول کنند، فقه را با اخلاق و حقوق بیامیزند و عَرَضیّات را از ذاتیات دین جدا کنند، و به بسط عدالت اقتصادی و سیاسی بپردازند. از آن سو، روشنفکران نامسلمان هم مسئولیتی سنگین دارند و بدون همیاری آنان کار روشنفکران دینی کمال نمی‌پذیرد. آنان هم باید با دولت‌های مقتدر خود درآویزند و از حقّ آزادی بیان بهرۀ نیکو جویند و به حکومت‌ها و هموطنان خود حالی کنند که خشونت آشکار و نهان در حقّ مسلمانان، خشونت‌های آشکار و نهان در پی می‌آورد و تخم تحقیر و تبعیض کاشتن، فساد و فتنه می‌پرورد، و ترشی و تلخی، ترشی و تلخی می‌زاید.

 

هیچ‌چیز ویرانگرتر از زخم زدن به غرور یک قوم نیست. مسلمانان آگاه امروز، خفتگان استعمارزدۀ قرون پیشین نیستند که از فقر صورت و معنای خویش هم خبر نداشتند. اینان اینک نیک می دانند که قومی هستند بادستاوردهاو افتخاراتی درخشان و دست و دامنی نیالوده به استعمار و آدم سوزی ،و اسلامی هویّت بخش که می‌تواند چون لنگری در زلزله‌های تاریخ معاصر ثباتشان بخشد.این قوم شایسته حرمت اند وبدون آنان فرهنگ بزرگ بشری نقشی ناتمام خواهد داشت.سکولاریزم که روزگاری لاف از مدارا میزدوبه گمان اینکه روزگار دین به سر آمده است آنراتحمّل میکردوازسر تخفیف وترحّم به چیزی نمی گرفت اینک باید دست از ستیزه گری بردارد واین خفته بخود آمده را به رسمیّت بشناسدوبا سخره و هجو و خشونت آنرا به سوی خشونت نراندوبداند(و میداند)که چند بوته خار بی بر معرّف یک بوستان دماغ پرور نیستند .همه دانند که در صحبت گل خاری هست.اگر داعشیانی هستند که کژ می‌اندیشند و کژ می روند، دانشیانی هم هستند که پادزهر آن کژی ها را در داروخانۀ خود دارند و می‌خواهند و می‌توانند آن کژی ها را راست کنند.

 
جای آنست که خون موج زند در دل لعل

زین تغابُن که خزف می شکند بازارش


عبدالکریم سروش

بهمن ماه ۱۳۹۳ / فوریه ۲۰۱۵


---------------------
۱.خطابه هایی در باب "منحنی تمدن اسلامی" و "علل ناکامی مسلمین" و"گفتمان مسلمانی معاصر" را در وبسایت مولّف این مقال می توانید بیابیدوبشنوید:www.drsoroush.com

۲.انّ النّاس عبید الدنیا والدّین لعق علی السنتهم یحوطونه مادرّت به معائشهم واذا مُحّصوا بالبلاء قلَّ الدّیّانون:آدمیان برده دنیایند ودین لقلقه یی ست بر زبانشان .تازندگیشان میچرخد آنرا هم میچرخانند وهمینکه پای امتحان پیش آید کمتر کسی در صحنه میماند.(تحف العقول‌ابن شعبه حرانی)

 

***

 

ارسال به :


نظرات
ارسال نظر
مشخصات فردی من را به خاطر داشته باش

*نظرات حاوی کلمات و عبارات رکیک و غیر اخلاقی و همچنین توهین و افترا منتشر نخواهد شد .
**از نوشتن نظر خود به صورت فینگلیش خودداری نمایید.
***از اینجا فینگلیش را به فارسی تبدیل کنید.