دوشنبه ۰۹ اسفند ۱۳۹۵ -
- 27 Feb 2017
29 جمادى الأولى 1438 آخرین به روز رسانی : ساعت ۱۸:۱۷ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
امید کوکبی؛ اندیشه‌ای چون قیرآت
امید کوکبی؛ اندیشه‌ای چون قیرآت
امید نبوغی است که حکومت به بندش کشیده، هیچگاه نه اخم به صورتش دیدم و نه یأس و ناامیدی در چشمانش 

 

توضیح : متن پیش رو توسط یکی  از هم بندی های امید کوکبی در زندان اوین نوشته شده و برای انتشار در اختیار جرس قرار گرفته است.
 

امید کوکبی؛ اندیشه‌ای چون قیرآت (۱)

 

از جمله مکان‌های مختصری که مرد بزرگی در دل خود دارد تخت شمارة ۱۹ اتاق ۴ واقع در بخش قرنطینه بند هفت زندان اوین است همان قرنطینه‌ای که سهم بندیانش از آسمان یک مستطیل است که برای دیدنش مجبورند تا آخرین حد سر خود را بالا بگیرند، نه از آفتاب بهره‌ای دارند و نه از جریان هوا و نه از یک هواخوری استاندارد. در آن اتاق ورودی آن تخت، پادشاهی بلند همت و بس شکیب به نام امید کوکبی نشسته، جوانمردی جانانه برآمده از ترکمن صحرا. صمیمت و صفا و بی‌آلایشی یک اوبه (۲) نشسته بر دل صحرا از روحش می بارد. تخت او در طبقة سوم است و چند لوله قطور از بالای سرش عبور کرده به زحمت می توان جای نشستن در این تخت را برای یک نفر مهیا کرد. اما این تخت محقر با حضور امید عظمت و شکوهی پاد پیدا کرده که کل اوین در برابرش ذره‌ای ناقابل بیش نیست. وجود امید به این تخت به اندازه یک دشت پرشکوه و سرسبز وسعت داد. او روی تخت خود یک میز کوچک چوبی دارد که همواره در برابرش می نشیند و می نویسد و می خواند. سی جلد کتاب در کنار دستش روی تخت چیده که خود جهانی از طبیعت را در بردارد. امید در این تخت نه هم نشین تنهایی‌های یکنواخت سیاه روزگار زندان و حبس که هم نشین جهانی است پر از اسرار و رموز که او با زیرک سازی و قوه هوش خود به واکاوی و موشکافی آن پرداخته است. امید نه روی یک تخت محقر و بی‌روح فلزی زندان که بر اریکه پادشاهی دشت آبادانی دانش نشسته است. دشتی فراختر و دنگال تر از تمامی دشت‌های دنیا و سرسبزتر از همة آن‌ها از چشمان امید برق هوشی سرشار می تراود. هوش و ذکاوت امید چون قیرآتی است که هیچ توسن و کرند و کمیت و کهری به گرد پایش نمی رسد و در برابر تیزپایی بی‌بدیلش سر خم کرده اند. گوراوغلی(۳) سر از افسانه برآورده و در لباس همت امید بر قیرآت افسانه‌ای نشسته و زمین دنیا را زیر سم کوبش خستگی ناپذیر و سرافراز در می نوردد. گوراوغلی امروز ترکمن صحرا، امید کوکبی است که تلپک(۴) خرد بر سر نهاده و دون(۵) اصالت و غیرت بر قامت راست اندام تمام پشتش کشیده و قوشاق(۶) همت بر کمر بسته و چوقویی(۷) عزم بر پای. پوشیده و سوار بر قیرآت ایمان و خرد در دشت‌های اندیشه سبز ناب تاخت و تازی دارد چشم نوازتر و افتخارآفرین، قیرآتی که به کمند کم خردان سیه روز خورشید گریز شب زی به بند نمی آید. امید آکنده است از صداقت و اصالت و عشق و وطن پرستی، امید آکنده است از امید. با وجودش به ما امید می دهد، امید با هستی‌اش جامة هستی به تن ما می پوشاند، ما هستیم چون امید هست.

امید در همین تخت کوچک و محقری که اوین به او داده و امکانات بسیار کمی که در دست دارد صدای اندیشة ناب و طلای نبوغ زرگونش را به گوش جهان می رساند یکبار در سال ۱۳۹۲ و یک بار در سال ۱۹۹۳ پی در پی برندة دو جایزه جهانی در علم فیزیک به خاطر مقالاتش که از زندان برای چاپ در مجلات علمی فرستاد گردید جایزه آندره ساخاروف انجمن فیزیک آمریکا و جایزه انجمن پیشرفت علوم آمریکا. مقالات او در اتاق و همین تخت بود که از خرد نابش برجهید و گنبد گیتی را فتحی درخشان و مبین کرد. از سر شب تا صبح پشت همان میز کوچک بیدار بود و در زیر نور چراغ مطالعه خستگی ناپذیر می خواند و می نگاشت.
امید روی سینة دیوار مجاور با تختش تصویری را نصب کرده که نماد اصالت و ریشة اوست. ریشه‌ای محکم که با هزار رشته با جان ترکمن صحرا پیوندی ناگسستنی بسته است. این تصویر چهار مرد ترکمن را نشان می دهد که کنار دریای نیلگون رقص خنجر می کنند . این چهار ترکمن به هم پیوسته هستند و همگی دست راست خود را به بالا برده اند و یکدیگر را گرفته اند و آنکه دستش کمی بالاتر است خنجری به دست دارد همة آن‌ها تلپک سفید بر سر دارند و دون ارغوانی بر تن با راه‌های سیاه به مانند مشعلی فروزان می نمایند که درخشش آن خنجر به مانند چراغ فانوس دریایی با تلألوش راه را بر دریانوردان دل به دریا زده می نمایاند و سرگشتگان در ظلمات را راه می نماید. وقتی در برابر این تصویر می ایستم احساس می کنم نسیم دریا به صورتم می ساید و صدای سرود آن چهار ترکمن به هم پیوسته به گوشم می رسد و طنین الله گویانشان در بیابان غم‌ها از هر سرود عشقی و غزلی به نظم آراسته و به دٌر سفته گوش نوازتر است به لطافت سرود فرشتگان نشسته بر عرش است.

امید نبوغی است که حکومت به بندش کشیده، هیچگاه نه اخم به صورتش دیدم و نه یأس و ناامیدی در چشمانش، درست به مانند مردان بزرگی که می شناسیم و نامشان با قلم زرناب بر صفحة تاریخ اندیشه بشریت ثبتی پردوام و زوال ناپذیر دارد. ایشان هر قدر در فشار و تنگنا قرار بگیرند محکم تر و استوارتر و صبورتر می شوند درست مثل نجیب محفوظ که سال‌های سال کتاب‌هایش در کشور مصر اجازه نشر نداشت. حکومت مصر قصد داشت با این کار جلوی یک اندیشه را بگیرد آن هم از راه بستن دهانش و شکستن قلمش و دریدن کتاب‌هایش اما نه تنها موفق به این کار نشد که صدای بلند اندیشة آن نجیب نه تنها در مصر طنین انداز شد بلکه مرزهای کشور را در نوردید و عالمگیر گشت و برنده جایزه نوبل ادبی گردید و یا مثل گالیله که دادگاه تفتیش عقاید و انکیزاسیون تاب تحمل دانش و علم و خرد او را نیاورد و وادار به توبه کردنش نمود اما از گالیله چه ماند واز طیلسان پوشان کاسب مسلک کلیسا چه ماند؟! این تکرار و سنت تاریخ است از امید چه خواهد ماند و از ملبس به ردای تقوای دروغین چه؟! این اندیشه‌ها در مرزهای جغرافیایی محدود نمی گردند اندیشه امید هم به بند کشیدنی نیست. امید متعلق به جامعه بشریت است مثل یک ستاره درخشان در دل آسمان شب درخشان است و چشمک زنان مثل ستارة زهره در هر کجا از این کره خاکی که باشی زهره را در آسمان می بینی. زهره در آسمان همة کشورها وجود دارد، حضور دارد، زهره از آن جهانیان است از قبیله نشین و کوه نشین و اوبه نشین و کاخ و برج نشین همه سیاره زهره را می بینند و زهره بر همگان به یک سهم نور می افشاند و راهنمای همگان است در سفرهای شبانه. امید و امیدها هم چنینند، ستاره‌ای هستند در آسمان دانش و خرد شریف انسانی، متعلق به همه بشریت هستند.

آن نابخردی که امید را به بند می کشد و در اوین محصورش می کند درست مثل کسی است که تصویر زهره را در قدحی آب دیده و گمان برده که ستاره را به بند کشیده است و حال خودش می داند و آنوقت سراسیمه و دزدانه از سد بی‌خردی آن قدح را به زیر زمین تاریک و پنهان خانة خود می برد و لاجرعه آب قدح را سر می کشد به این خیال که زهره را بلعیده و مالکیت مطلق آن را از آن خود کرده است و با دمیدن او نور و درخشندگی‌اش را با سرشت و ذات خود عجین کرده است چه حماقت سیاهی دارد این فرد!! امید تراوشی است از خرد فارابی، بارقه‌ای است از عقل سینایی، پرتوی است از اندیشة خوارزمی و شعاعی است از خورشید دانش ابوریحان و نوری است از رنگین کمان عالم آزادی استدلال خیام و رایحه‌ای است از عطر عشق بی‌رنگ و ریای مختوم قلی(۸) و قطره‌ای است از شبنم عشق پاک منگلی(۹ )و یالیغی(۱۰) است زربفت بر سر مادرش بر سر همة مادران ایران و بیلزیکی(۱۱) است از جنس زرناب بر ساعد مام اصیل و دریا دلش. امید آت اوغلانی (۱۲) است شیردل که قیرآت یکه شناس اوست برای او گردن پایین می گیرد و گونه بر گونه‌اش می ساید فقط برای اوست که چشم خمار می کند و سم بر زمین می کوبد، امید برای او عطر گوراوغلی دارد. سوار بر آن با ره توشه‌ای آکنده از امید خستگی ناپذیر. به سوی انتهای روشن می تازد و در تلألو خورشید خرد گرد سم کوبش توفنده و کوبنده و روبنده چشم جهل سیاه را کور می کند و چشم ما را روشن. می رود به سوی فردایی پر از آزادی و امید، امید گوراوغلی است که سر از افسانه بیرون آورده و جامة حقیقت بر تن این اسطوره کرده است.

امید با کتاب رابطه‌ای عاشقانه دارد، هیچ وقت او را ندیدم مگر آنکه کتابی در دست داشت. در تخت خود سی جلد کتاب به ردیف کنار هم چیده شده است. یک وقت به شوخی به او گفتم: امید با این همه کتاب که در تخت چیده‌ای جایی برای خوابیدنت هم مانده؟! یک وقت از آن بالا به پایین نیفتی!؟ با لبخند جواب داد: من برای این کتاب‌ها مثل یک کودک نوزاد هستم مگر امکان دارد نوزادی که در بغل مادر عاشقش ناز خفته است به یکباره از دستش بیافتد؟! این کتاب‌ها نه تنها جای مرا تنگ نکرده اند که برعکس شب‌ها مرا سخت و عاشقانه در آغوش خود می فشرند و پشت و پناهم گشته اند. پیوند من با این کتاب‌ها مثل پیوند صایاد(۱۴) با همراه است و زهره(۱۵) با طاهیر.

امید حتی پای تلفن هم که هست روی یک صندلی می نشیند و کتابش را که مثل یک هفت مقدسی روی دو زانویش باز است در همان حال که مشغول صحبت کردن است خودکارش را در دست دارد و هم زمان در حاشیه کتاب‌ها یادداشت می نویسد و یا زیر عباراتی را خط می کشد. این‌ها کمترین امکاناتی است که امید در اختیار دارد. در ۳۵۰ حتی این تلفن را هم نداشت، او با همین امکانات کم حضورش را در دنیا ثابت می کند از طریق همین پنج دقیقه تلفن، از روی همین تخت و پشت همین میز کوچک چه سیاه بخت کج فهمی است آن که ده سال به او زندان داده و جرمش را در نهایت ارتباط با دولت متخاصم اعلام نموده است. احتمال ارتباط با دولت متخاصم امید همانقدر است که احتمال خودکشی کردن تختی و خائن بودن سیاوش و سوخته شدن ابراهیم در آتش. یک وقت با امید در مورد جلسات بازجویی‌اش سوال کردم. اوگفت: اینها اصلا خیال بازداشت من را نداشتند و تعهدشان این نبود و این‌ها مادام به من اصرار می کردند که با آن‌ها در عرصه تخصصم همکاری داشته باشم ولی من زیر بار نمی رفتم، حتی در آخرین جلسه بازجویی آن بازجو که نمی دیدمش همه اوراق بازجویی را جلو من گذاشت و گفت: من همین الان می توانم این اوراق را پاره کنم و معدوم کنم نگران دادگاه و بازپرسی هم نباش آن با ما، آن‌ها گوش به فرمان ما هستند هر چه را ما بگوییم انجام می دهند مطمئن باش که هیچ اتفاقی نخواهد افتاد فقط تو یک کلمه بگو که حاضر به همکاری با ما هستی و با ما کار می کنی آنوقت از همین جا به خانه برخواهی گشت و آزاد خواهی بود. من باز هم زیر بار نرفتم و بازجو با ناراحتی فریاد زد و گفت: بسیار خوب، هر طور میل خودت است. فقط یادت باشد که خودت خواستی و از اتاق بیرون رفت و بعدا من در دادگاه بنا بر قضاوت صلواتی به ده سال حبس یعنی اشد مجازات محکوم شدم. امید ده سال را باید در اوین سپری کند چون زیر بار نرفت. حق هم همین مگر قیرآت زیر بار می‌رود؟ مگر قیرآت رکاب می دهد؟ قیرآت قیرآت است و افسانه ای، چون زیر بار نمی رود چون رکاب نمی دهد چون یکه شناس است، لبخندی به امید زدم و گفتم: اشکالی ندارد اولا که دنیا و مردم فهیم تو را می شناسند و به هیچ وجه باور نمی کنند که تو دست به اتهامات واهی آلوده کرده باشی دوم اینکه یقین داشته باش که دنیا نه تنها این دروغ بی‌اساس تراویده از غده چرکین مغز این سیه‌روزان و خفته بخت را باور ندارد بلکه خیلی خوب می داند که حقیقت کجاست و دروغگو کیست؟! تو اگر هم با آن‌ها همکاری می کردی یقین داشته باش عمر همکاریت با آن‌ها از یک یا دو سال بیشتر تجاوز نمی کرد درست مثل همان پنج نفر تو را هم از بین می بردند و گناه را به گردن اسرائیل می انداختند و جالب است که بدانی تعدادی از آن پنج نفر اصلا دانشمند هسته‌ای نبوده اند فقط چیزهایی را می دانستند که نباید می فهمیدند!!

روزهایی که امید برای ملاقات به همراه من به سالن ویژه ملاقات می آمد فراموش ناشدنی است. به قول یکی از دوستان چهرة مادر امید که از پس شیشه‌های غبار گرفته به امیدش می نگرد سرشار است از اصالت. این چهره هم تاریخ است هم جغرافیا. مادر امید اسطوره صبر و شکیبایی است با همان چهره سرشار از اصالت و شکیبایی‌اش به همة ما درس صبوری و بردباری می آموزد مادر امید اصیل است و اصالت را یک امر مقدس می داند همواره کونگی (۱۵)(لباس زنانه ترکمنی) برتن و یالیغی برسر که روی آلدانقی(۱۶) آرام گرفته به او بهشتی به وسعت دریا می دهد نه بیلزیک طلا بر دست و نه قوببایی(۱۷) نقره‌ای بر سر دارد چون او خود طلای ناب است ناب تر و درخشان تر از طلای اشعه خورشید در آسمان و چشم نوازتر از تلألو نور نقره خام رقصان خورشید بر پهنه دریا.

 

 


-------------
۱-اسب افسانه­ای ترکمن

۲-آلاچیق ترکمنی

۳-قهرمان افسانه­ای ترکمن و صاحب قیرآت

۴-کلاه پشمی ترکمن

۵-لباس قرمز و بلند ترکمنی

۶-کمربند مخصوص لباس ترکمنی

۷-کفش چرمی و بلند ترکمنی

 

 

 

۸-شاعر نامی ترکمن

۹-معشوقه مختوم­قلی

۱۰- روسری ترکمنی

۱۱-ساعد بند فلزی زنان ترکمن

۱۲-چابکسوار اسب ترکمن

۱۳-منظومه عاشقانه ترکمنی، صایاد نام دختر

۱۴-منظومه عاشقانه ترکمنی

۱۵-لباس ترکمنی

۱۶- حلقه پارچه­ای زیر روسری ترکمنی نشانة تأهل

۱۷-کلاه فلزی دخترانه ترکمنی

 

 

نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.


 
 
 

 

ارسال به :


نظرات
ارسال نظر
مشخصات فردی من را به خاطر داشته باش

*نظرات حاوی کلمات و عبارات رکیک و غیر اخلاقی و همچنین توهین و افترا منتشر نخواهد شد .
**از نوشتن نظر خود به صورت فینگلیش خودداری نمایید.
***از اینجا فینگلیش را به فارسی تبدیل کنید.