دوشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۵ -
- 16 Jan 2017
17 ربيع الثاني 1438 آخرین به روز رسانی : ساعت ۱۸:۱۷ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
رابطة حسن و قبح عقلی با دین رحمانی
مسلمان واقعي كسي است كه از جمله بداند چرا مسيحي نيست . دين او مدلّل باشد نه معلّل وگرنه مسلمان شناسنامه اي و اسمي بودن كه هنري نيست.  


محل اصلی نزاع بین روشنفکری دینی از سویی و سنت گرایی و بنیادگرایی دینی از سوی دیگر ، در عقلی یا نقلی بودن حسن و قبح است. روشنفکری دینی از دین رحمانی- عقلانی دفاع می کند؛ چرا که گرایش بشر به رحمت و عقل و اخلاق و عدل را فطری و ماقبل دینی تلقی می کند و وظیفة دین و پیامبران را تذکر و یادآوری و ارجاع انسان‌ها نسبت به فطرت الهی‌شان می داند. دین اگر دین باشد، نمی تواند با فطرت بشر که شامل بدیهیات عقلی و مسلمات اخلاقی است ناسازگار باشد.


۱-حسن و قبح عقلی نزد عقل و فطرت:

سلفیون به لحاظ معرفت شناسی، عقل و عدل را تابع نقل می کنند. در حالی که اعتبار نقل به تایید عقل است و اگر قرار بود مسلمانان اولیه و پدران ایشان، ملاکشان نقل باشد، هرگز دین آباء و اجدادی و نقلی‌شان را ترک نمی کردند و اسلامی به وجود نمی آمد که امروز امثال سلفیه مدافع سینه چاک آن باشند. حجیت نقل به عقل است و اگر عقل نباشد، نقل اساسا موضوعیت ندارد که محل یا موضوع رد یا قبول واقع شود. شیخ حرّ عاملی در "اثبات الهدی" (ج۱.ص۶۱) می گوید حجیت نقل به عقل ثابت می شود و اثبات نقل به نقلی دیگر مستلزم دور است و باطل است.


نفی عقلی بودن حسن و قبح را، اخباریون شیعه و سنی به تاسی از اشاعره و در تقابل با معتزله در انداختند. در فقه اهل تسنن، ابوحنیفه و در فقه شیعه، شیخ طوسی به مثابة نمایندگان عقل گرایی و اجتهاد عقلی مورد تعریض و حتی تعرض اخباریون و حدیث گرایان قرار گرفته اند. ابن تیمیه هم می گوید عقل تا جایی مطلوب و ممدوح است که دست ما را در دست پیامبر و نقل بگذارد. حال آن که پیامبر و قرآن آمدند تا دست ما را در دست عقل بگذارند و از این رو عقل را "رسول باطن" گفته اند. قرآن می فرماید دین قیم نزد خدا دین فطرت است. انسان فطرتا عقل گراست و پیامبران آمدند تا او را به فطرت مغفول و عقول مدفون متفطن و متوجه سازند.


آیا خود وحی مستقیماً دریافته می شود یا با واسطه عقل؟ معلوم است با واسطه عقل. ولی مگر عقل ضعیف می تواند راجع به وحی، فهم کامل و درست داشته باشد. پس تأکید بر ضعف عقل، به نامطمئنی وحی هم خواهد انجامید. درست مثل کسی که بر سر شاخ بُن می برید. همه چیز به این بُن که عقل است ، بستگی دارد.


مرتضی مردیها در کتاب خواندنی "در دفاع از عقلانیت" می گوید منبع و منشأ این مغالطه آن است که وحی در کنار عقل به عنوان یک" ابزار شناخت" تلقی می شود در حالی که عقل تنها ابزار شناخت است و وحی متعلق و موضوع شناخت است همان گونه که جامعه و طبیعت هم متعلق و منبع شناخت اندو نه ابزار شناخت. عقل و وحی موازی هم نیستند و در طول هم قرار ندارند و بحث قرائت‌های مختلف از دین هم از همین جا می آید که یک قرائت مطلق و واحد و صحیح مبتنی بر وحی خالص وجود ندارد که رقیب قرائت‌های عقلی از دین باشد بلکه همه قرائت‌ها عقلی و به تعدد و اندازه عقول قارئین است. بنابراین همه معارف در نهایت بشری اند و معرفت الهی مستقل از عقل بشر وجود ندارد.


اگر وحی مستقل از عقل یک ابزار شناخت بود بدون عقل هم شناخت ممکن بود یعنی با زوال عقل هم باید وحی کار خود را بکند. حذف عقل به حذف همه چیز می انجامد.


عقل دستگاه گوارش معرفت است و منابع کتاب و سنت و اجماع خوراک اویند. اگر عقل یکی از منابع استنباط است در این صـورت کسانی کـه آن را فاقدند نباید دچـار مشکل جـدی شوند چـون می توانند از سه منبع دیگر استفاده کنند پس عقل منبع نیست. ابزار است. ابزاری که همه منابع و از جمله سایر منابع فقه هم با آن فهمیده می شوند پس برخلاف مشهور عقل یکی از منابع فقه و استنباط، در ردیف کتاب و سنت و اجماع و... نیست بلکه شرط اصلی و مجرا و وسیله ی استفاده از همه منابع است. البته کسی می تواند بنا به حکمِ عقل خود بگوید عقل باید فقط از کتاب و سنت و اجماع استفاده کند ولی نمی تواند بدون عقل گام از گام بردارد. دین در رتبه و مرتبه ، مؤخرتر از عقل است چون بدون عقل نمی توان دین داشت ولی بدون دین می توان عقل داشت. از دیوانه انتظار دینداری نداریم ولی از بی‌دین هم انتظار عقل می رود. تا عقلی نباشد که دین را بگزیند، دینی وجود ندارد. تقدم عقل بر دین از نوع تقدم منطق بر فلسفه و اصول فقه بر فقه است.


وقتی پیامبری به تبلیغ دینش می پرداخت مگرنه اینکه با عقل مخاطبانش گفتگو می کرد و مردم در تشخیص نبی از مُتنبی از روی عقل قضاوت می کردند یا از روی وحی؟ پیامبری که به تبلیغ دین می پرداخت، هنوز وحی وجود نداشت و اگر وجود داشت تمام سخن بر سر صدق و کذب این وحی و وجود و عدم آن بود و بنابراین بر آن نمی توانستند تکیه کنند. دین همواره به داوری عقل گردن نهاده است تا به اینجا رسیده است و دین شده است.


كدام پيامبري گفته است حالا كه من دين آورده‌ام ديگر كسي حق استفاده از عقلش را ندارد و دين من براي همه مسائل جواب دارد و كفايت مي كند. بر عكس پيامبر مكرر در مكرر به عقل ارجاع مي دهد و شرع را بديل و آلترناتيو و جانشين عقل تلقي نمي كند.


آیت الله مطهرى در این زمینه حرف ارزشمندى دارد مى گوید: "ما باید عدالت را معیار شناخت دین قرار دهیم،یعنى از راه عدالت بفهمیم که چه چیزى دین هست و چه چیزى دین نیست، نه اینکه دین را معیار عدالت قرار دهیم".


گالیله هم می گفت ارباب کلیسا می گویند عقل موهبتی است الهی ولی انسان حق استفاده از این موهبت را ندارد. مثل این که کسی به شما ساعتی به رسم هدیه بدهد ولی برای دانستن وقت، شما را از مراجعه مستقیم به این ساعت منع کند و شما را مجبور کند که وقت را فقط از هدیه دهنده بپرسید.


اگر عقل را قادر به تشخيص حسن و قبح ندانيم ، آشکارا دچار پارادكس مي شويم چرا كه اين سوال پيش مي آيد كه اگر عقل صالح به تشخيص نیست ، پس اگر اجابت دعوت پيامبري را هم كرده ، معلوم نيست كار درستي كرده باشد. به همين دليل كنار گذاشتن عقل دقيقاً مانند بريدن بن شاخي است كه بر سر آن نشسته ايم كه البته جز سقوط نتيجه اي ندارد. اگر عقل نباشد ، هيچ چيز و از جمله دين هم نيست به همين دليل عاقل بدون دين داريم ولي ديندار بي عقل نداريم.


بسيار بي معني است كه فكر كنيم قبل از آمدن پيامبران، هيچ كس نمي دانست خوب و بد چيست. اين عقيده با فطري بودن دين منافات دارد. در فطرت همه كس قوة تشخيص خوب و بد و درست و نادرست از ازل نهاده شده است و اين تشخيص بر دينداري بشر سابق است و اگر نبود ، چرا بايد اين دين خاص را قبول مي كردم و به چه حجتي از درستي آن مطمئن بودم. به همين دليل عقل را حجت باطن و حتي رسول باطن گفته اند و اگر اين رسول باطن نبود ،آن رسول ظاهر با چه كسي سخن می گفت. رسول باطن مخاطبِ رسول ظاهر است و اين رسول ظاهر، انسان را به آن رسول باطن ارجاع مي دهد و به همين دلیل خداوند به کرّات مي فرمايد "هاتوا برهانكم ان كُنتم صادقين" و به همين دليل" افلا تعقلون" و "افلا تنظرون" ، ترجيع بند كلام خداست.


حل مسئله ی حسن و قبح ،كليد گشايش روزآمد كردن دين به طور اعم و فقه به طور اخص -از راه تفقه و اجتهاد روزآمد و كارآمد- است. شرع به پشتيباني عقل مي آيد تا به قول مولا علي (ع) دفينه ي عقل را از زير خاك خارج نمايد نه اين كه خوب و بد را به ما نشان دهد. خوب و بد و حسن و قبح را عقل بالاستقلال تشخيص مي دهد و شرع تاييد مي كند. شرع مي گويد "النظافه من الايمان "ولي اگر شرع هم نمي گفت، عقل به ضرورتِ نظافت واقف بود يا شرع مي گويد "حب الوطن من الايمان" ولي آيا بي ايمانان وطنشان را دوست ندارند و اگر شرع وطن دوستي را موكد نمي ساخت ، اين حب ، مورد تاييد عقل قرار نمي گرفت؟ واضح است كه در همه ي اين موارد ، عقل حرف اول را مي زند و شرع به حمايت او برمي خيزد و اگر عقل نبود ، مخاطب شرع چه كسي مي توانست باشد؟ به همين سياق و به همين قياس مي توان رابطه بين سياست و جامعه شناسي و ايمان برقرار كرد و اگر گفتیم "السياسه من الايمان" اين تنها بدان معني است كه سياست ورزي هاي عاقلانه مورد تائيد دين است نه اين كه دين به ما سياست و جامعه شناسي مي آموزد؛ كما اينكه "النظافه من الايمان "هم بدين معني نيست كه دين به ما نظافت مي آموزد و اگر دين نمي آموخت ما با كثافت محشور بوديم. دين آمده است تا سنت هاي معروف و معقول را مورد تائيد قرار دهد نه اينكه به جاي آن‌ها بنشيند يا همه اندوخته هاي تجربي بشر را از سواد اذهان بزدايد تا خود آن را پر كند.


اگر مردمان صدر اسلام هم حسن و قبح شرعي را مقدم بر حسن و قبح عقلي مي دانستند ، هرگز نوبت به اسلام نمي رسيد چرا كه آن‌ها هم استدلالشان اين بود كه من عقلي را قبول دارم كه به نفي شرعم نيانجامد.در واقع اگر از منظري برون ديني نتوانم ثابت كنم كه چرا مسلمانم و مسيحي نيستم ، حجّتي براي مسلمان بودن ندارم. مسلمان واقعي كسي است كه از جمله بداند چرا مسيحي نيست . دين او مدلّل باشد نه معلّل وگرنه مسلمان شناسنامه اي و اسمي بودن كه هنري نيست.


به همين معنا قرآن هادي بعضي و مضلّ عده اي ديگر است. بستگي به طينت آن كس دارد. در گوش ابوجهل، عناد مي افزايد و در گوش بلال ايمان را زيادت مي كند. يعني يك خوبي و بدي و حسن و قبح ما قبل ديني داريم كه رويكردمان را به دين تعيين مي كند . انسان بد ، حتی اگرديندار شود در دينداريش ريزش مي كند و به نام دين و به كام خود ، دمار از زندگي خلق خدا در مي آورد . سوداي سر بالا و سرپائين داشتن، ما قبلِ ديني است. طينت و خوي آدم‌ها چه بد و چه خوش در دينداري ما ريزش مي كند و منعكس مي شود . شيطان و پيامبران كه نماد شر و خيرند هم جز آن چنان تر كردن طينت‌ها كاری نمي كنند.


ممکن است اشاعره لفظا بگویند نه هر چه او بکند عین عدل است ولی عملا نمی پذیرند که خداوند پیامبر را به جهنم ببرد و ابو جهل را به بهشت. چرا که تصوری قبلی از عدل در ذهن همه آدم‌ها و از جمله ذهن اشاعره هم هست و قطعا بردن پیامبر به جهنم را خلاف عدل می دانند. می توانیم بدون محدود کردن قدرت خداوند، عدل او را هم ثابت کنیم.به این ترتیب که بگوییم خداوند می تواند ظلم کند ولی چون برخود رحمت را واجب کرده دیگر ظلم نمی کند. اگر عدل و ظلم مفاهیمی، قبل شرعی نبودند اصلا تشخیص نمی دادیم که جهنم و بهشت باید جای چه آدم هایی باشد؟ قرآن می فرماید کار زشتشان را به خدا نسبت می دادند؛ حال آن که خداوند به زشتی فرمان نمی دهد:وَإِذَا فَعَلُوا فَاحِشَةً قَالُوا وَجَدْنَا عَلَيْهَا آبَاءَنَا وَاللَّهُ أَمَرَنَا بِهَا قُلْ إِنَّ اللَّهَ لا يَأْمُرُ بِالْفَحْشَاءِ أَتَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ مَا لا تَعْلَمُونَ (٢٨ـ اعراف) و چون كار زشتى كنند مى‏گويند پدران خود را بر آن يافتيم و خدا ما را بدان فرمان داده است بگو قطعا خدا به كار زشت فرمان نمى‏دهد آيا چيزى را كه نمى‏دانيد به خدا نسبت مى‏دهيد. معنی آیه این است که زشتی و نیکیِ اعمال، مقدم بر فرمان خدایند و نه اموری قراردادی و اعتباری، که اموری ذاتیند که از قبل برای عقل بشری روشنند. در جای دیگر می فرماید خدا به عدل فرمان می دهد: قُلْ أَمَرَ رَبِّي بِالْقِسْطِ... (اعراف ـ ٢٩)بگو پروردگارم به دادگرى فرمان داده است.... این بدان معناست معنای "عدل" قبل از صدور فرمان خدا برای عقل بشری مشخص است.

 


این که قرآن "هدی للمتقین" است و نیز "یضلّ به کثیرا" است باز به این معنی است که هدایت و ضلالت بستگی به ذات انسان‌ها دارد . سعدی می گوید:


اگر زِ دست بلا بر فلک رود بدخوی
زِ خـوی بـد خویــش در بلا بـاشد


یعنی انسان بدخو، خوی بدِ خود را با خود به همه جا می برد. انسان‌های متعصب و در عین حال کم دانشی که ید طولایی در تکفیر دیگران و پنداشتِ حقانیت مطلق خود دارند، از همین مقوله اند. این تیپ آدمها در هر خانواده‌ای و مذهبی که به دنیا می آمدند، همان حمیت جاهلی را نسبت به آئین خود می داشتند. مثلاً یک بنیاد گرای مسلمان به راحتی می توانست یک بنیاد گرای مسیحی یا یهودی هم باشد. تنها مانع، مذهب خانوادگی و ارثی اوست. همین طور یک مسلمان اهل مدارا، اگر در خانواده‌ای مسیحی به دنیا می آمد، یک مسیحی اهل مدارا می شد. فرق آن بنیاد گرا و این اهل مدارا آن است که اولی نمی داند که نمی داند. یعنی نمی داند تنها مانعی که مانع در آمدنش به کسوت مذهب دیگری شده ، میراث خانوادگی است و آن اهل مدارا می داند که چنین است و همین او را اهل مدارا می کند. در حالی که اولی چون به جهل مرکب گرفتار است خود را تنها فرقه ناجیه می داند و بر تکفیر و خونریزی غیر خودی هایِ فِرَق دیگر چنان پای می فشارد که گویی ملک بهشت تنها از آن اوست. اگر یک بنیاد گرای مسیحی یا مسلمان می توانست این حقیقت را در یابد که چنانچه در خانواده‌ای با مذهب دیگر به دنیا آمده بود ، به همان اندازه در آن آئین متعصب بود که امروز در آیینِ خود، دست از تعصب و انحصار گرایی بر می داشت.

 


اساساً پذيرش دين- اعم از قرآن و سنت- توسط عقل صورت مي گيرد پس نه تنها عقلِ مستقل از نقل و شرع و سابق بر شرع داريم ، بلكه خود شرع و نقل هم توسط عقل است كه محک می خورد و ارزيابي و قضاوت مي شود تا در نهایت رد يا قبول گردد. در واقع خطاب خداوند و پيامبر به عقل انسان هاست تا آن‌ها را مجاب به پذيرش دين كنند.در اين باره قاضي عبدالجبار گفته است : «قبیح بودن فعل، بستگی به فاعل آن ندارد، بلکه قبح افعال ناروا به خاطر آن جهتی است که در خود فعل موجود است. مثلاً فعل ظلم به خاطر آن که ظلم است موجب قبح عقلی آن می‌باشد. بنابر این فرقی نیست که از چه کسی صادر شود [آفریدگار یا انسان] (- قاضی عبدالجبار، فضل الاعتزال و طبقات المعتزله، تحقیق فواد سید، ص ۱۳۹.) در واقع خود دين هم محصولي از محصولات عقل بشري است.


و اگر عقل قادر به تشخيص حسن و قبح نباشد ، چرا قادر به تشخيص صحيح و سقيم بودنِ اصلِ مدعیات دینی باشد.

 


تبعاتِ حسن و قبح شرعي و عقلي:

شرعي و عقلي بودن حسن و قبح مهم ترين مسئله ي كلامي در حوزه ي دين است زیرا كه عَقَباتِ متوالي و متفاوتی در حوزه هاي فكري و اجتماعي دارد . هر گونه موضع گيري در اين باب به تبعات متفاوتي در ساير حوزه‌ها مي انجامد. تا آن جا كه تمام دوگانه هاي مهم حوزه ی انديشه از قبيل عقل و شرع ، عقل و وحي ، فلسفه و دين ، سياست و ديانت ، عرف و شرع و حق و تكليف از آن سرچشمه مي گيرند و در نهایت بدان تحویل می گردند. نزاع فلسفه و دين و نيز عرف و شرع از همين قبيل است كه در آن فلسفه و عرف ، نماينده ی عقل فلسفي و جمعي هستند. شكل ديگري از تقرير نزاع ، اين است كه دين براي انسان است يا انسان براي دين؟ و آيا مي توان به ضرب و زور دين را بر انسان تحميل كرد يا دين را بايد به صرافت طبع و عقل برگزيد؟


در تفکرات اشعری ، دین بر عقل مقدم است و آن را به دلیل ناتوانی و ضعف عقل هم در کشف حقیقت و هم به علت فریب نفس و ابلیس می دانند و بنابراین عقل مصلحت و مفسدت خود را تشخیص نمی تواند داد و ناچار است از کتاب و سنت پیروی نماید تا گمراه نشود. به همین علت بعثت و ارسال رسل لازم می آید تا چیزی غیر از عقل ، به نام وحی هدایت بشر را به دست گیرد. اما اگر عقلی در کار نباشد، چرا حرف تو درست باشد و حرف من غلط؟ چرا اصلا به پیامبران اعتماد و ایمان داشته باشیم؟ این را که عقل ضعیف و ناتوان است را عقل می گوید یا وحی؟ وحی که نمی گوید چون همه ی کلام بالا خود برای اثبات لزوم بعثت انبیا است و می خواهد لزوم وحی و صدق نبی را ثابت کند و اگر عقل این حرف را می زند چگونه این حرفش قابل اعتماد است ولی سایر احکامش نه. این همان پارادکس دروغگو است که می گوید همیشه دروغ می گوید ولی از کجا معلوم که همین حرفش هم دروغ نباشد.


شرط مسلمان شدن و مسلمان ماندن، هم تقوی و اخلاق و تعقل است. به همین دلیل قرآن هم می فرماید:

يُضِلُّ بِهِ كَثِيراً وَيَهْدِي بِهِ كَثِيراً وَمَا يُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفَاسِقِينَ : بسياری را بدان گمراه می کند و بسياری را هدايت اما تنها فاسقان را گمراه می کند (بقرة آیه : ۲۶)

ذَلِكَ الْكِتَابُ لاَ رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِّلْمُتَّقِينَ: اين است كتابى كه در [حقانيت‏] آن هيچ ترديدى نيست [و] مايه هدايت تقواپيشگان است(بقرة آیه : ۲) ولی این سوال پیش می آید که این غیر متقیان هستند که به هدایت نیاز دارند و متقیان خود بر سبیل هدایتند. وقتی که می فرماید قرآن عده‌ای را هدایت و گروهی را گمراه می کند این سوال با تاکید بیشتری ذهن را آزار می دهد. جواب این است که تقوا و اخلاق اموری ماقبل دینی و فطری اند کسانی که قلبی سلیم و خلق نیک دارند، براساس اصل انجذاب به سوی هم جنس خود گرایش دارند و این که بهترین‌های دوران جاهلیت هستند که دعوت پیامبر به دین جدید را اجابت می کنند به همین دلیل است . خود پیامبر می فرماید من برای کامل کردن مکارم اخلاقی مبعوث شده ام؛ یعنی نیامده‌ام به شما بگویم نیک وبد چیست بلکه برای کامل کردن نیکی هایی که از پیش، در وجود شماست آمده‌ام . دین موسسِ اخلاق نیست، موید و مکمل آن است .

 


۲-حسن و قبح عقلی در قرآن:

در هیچ آیینی به اندازه ی اسلام بر اهمیت تعقل و تعلم تاکید نشده است. قرآن مقلدانی را که تنها دلیلشان، رفتن بر سبیل آباء و اجداد است به شدت ملامت می کند و تندترین تعابیر از قبیل "شرّ دواب" (بدترین جانوران) و" انعام" (حیوانات) را راجع به آن‌ها به کار می برد. در آیه ۵۵ سورة انفال می فرماید بدترین جانوران نزد خدا کران و لالانی هستند که فکر نمی کنند(إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِندَ اللّهِ الَّذِينَ كَفَرُواْ فَهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ: بى‏ترديد بدترين جنبندگان پيش خدا كسانى‏اند كه كفر ورزيدند و ايمان نمى‏آورند (انفال-۵۵)) در آیه ۱۷۰ سورة بقره در مقابل استدلال کفار به پیروی و تقلید از دین آباء و اجدادی می گوید اجدادتان بی‌عقل و گمراه بودند. (وَإِذَا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مَا أَنزَلَ اللّهُ قَالُواْ بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَيْنَا عَلَيْهِ آبَاءنَا أَوَلَوْ كَانَ آبَاؤُهُمْ لاَ يَعْقِلُونَ شَيْئًا وَلاَ يَهْتَدُونَ: و چون به آنان گفته شود از آنچه خدا نازل كرده است پيروى كنيد مى‏گويند نه بلكه از چيزى كه پدران خود را بر آن يافته‏ايم پيروى مى‏كنيم آيا هر چند پدرانشان چيزى را درك نمى‏كرده و به راه صواب نمى‏رفته‏اند [باز هم در خور پيروى هستند] (بقره-۱۷۰) در آیه ۱۰۰ سورة یونس می فرماید کسانی که عقل نمی ورزند پلیدند و نسبت "رجس" به آن‌ها می دهد که در قاموس قرآن چیزی در حد "نجس" است. (وَمَا كَانَ لِنَفْسٍ أَن تُؤْمِنَ إِلاَّ بِإِذْنِ اللّهِ وَيَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لاَ يَعْقِلُونَ: و هيچ كس را نرسد كه جز به اذن خدا ايمان بياورد و [خدا] بر كسانى كه نمى انديشند پليدى را قرار مى‏دهد (یونس-۱۰۰) دوزخ را بی‌عقلان پر کرده اند. چنان که می فرماید: وَقَالُوا لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا كُنَّا فِي أَصْحَابِ السَّعِيرِ: و گويند اگر شنيده بوديم يا تعقل كرده بوديم در [ميان] دوزخيان نبوديم (ملک-۱۰) در آیه ۱۷۹ سورة اعراف می فرماید جهنم را از جن و انسی پر می کنم که از قلب و چشم و گوششان استفاده نمی کنند و آن‌ها را از حیوانات بدتر و پست تر می شمارد . (وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِّنَ الْجِنِّ وَالإِنسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاَّ يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لاَّ يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لاَّ يَسْمَعُونَ بِهَا أُوْلَئِكَ كَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُوْلَئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ: و در حقيقت بسيارى از جنيان و آدميان را براى دوزخ آفريده‏ايم [چرا كه] دلهايى دارند كه با آن [حقايق را] دريافت نمى‏كنند و چشمانى دارند كه با آنها نمى‏بينند و گوشهايى دارند كه با آنها نمى‏شنوند آنان همانند چهارپايان بلكه گمراه‏ترند [آرى] آنها همان غافل‏ماندگانند (اعراف-۱۷۹) ) این تعبیرات تند، حکایت از اهمیتی دارد که قرآن به تعقل و تفکر می دهد. سيره ي كفار ، روش و رفتار بر سبيل نياكان است. (وَإِذَا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مَا أَنْزَلَ اللَّهُ قَالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَيْنَا عَلَيْهِ آبَاءَنَا أَوَلَوْ كَانَ آبَاؤُهُمْ لا يَعْقِلُونَ شَيْئًا وَلا يَهْتَدُونَ (بقره ـ ١٧٠)و چون به آنان گفته شود از آنچه خدا نازل كرده است پيروى كنيد مى‏گويند نه بلكه از چيزى كه پدران خود را بر آن يافته‏ايم پيروى مى‏كنيم آيا هر چند پدرانشان تعقل نمى‏كرده و به راه صواب نمى‏رفته‏اند [باز هم در خور پيروى هستند]) وَكَذَلِكَ مَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ فِي قَرْيَةٍ مِّن نَّذِيرٍ إِلَّا قَالَ مُتْرَفُوهَا إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءنَا عَلَى أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَى آثَارِهِم مُّقْتَدُونَ ﴿زخرف -۲۳﴾ و بدين گونه در هيچ شهرى پيش از تو هشداردهنده‏اى نفرستاديم مگر آنكه مترفین آن گفتند ما پدران خود را بر آيينى [و راهى] يافته‏ايم و ما از پى ايشان راهسپريم .و البته تمسك به روش آباء و اجداد در مترفين و متنعمين شاخص تر است .در آيه ۲ سوره ص كفار متهم به خود حق پنداري حاصل از تعصب مي شوند كه از آن به" عزه" تعبير شده است .( بَلِ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي عِزَّةٍ وَشِقَاقٍ ﴿ص ـ۲﴾آرى آنان كه كفر ورزيدند در سركشى و ستيزه‏اند) آيه ۷ سوره نوح مي فرمايد قوم نوح انگشت در گوششان مي گذاشتند تا سخن او را نشنوند.( وَإِنِّي كُلَّمَا دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أَصَابِعَهُمْ فِي آذَانِهِمْ وَاسْتَغْشَوْا ثِيَابَهُمْ وَأَصَرُّوا وَاسْتَكْبَرُوا اسْتِكْبَارًا ﴿نوح ـ ۷﴾ و من هر بار كه آنان را دعوت كردم تا ايشان را بيامرزى انگشتانشان را در گوشهايشان كردند و رداى خويشتن بر سر كشيدند و اصرار ورزيدند و هر چه بيشتر بر كبر خود افزودند)


در آیه ۹ سوره ابراهیم می فرماید: رسولانی با دلایل روشن فرستادیم و آنان دست بر دهانشان می گذاشتند تا نتوانند حرفشان را بزنند. کاری که همه بی‌منطقان تاریخ کرده اند و می کنند: (أَلَمْ يَأْتِكُمْ نَبَأُ الَّذِينَ مِن قَبْلِكُمْ قَوْمِ نُوحٍ وَعَادٍ وَثَمُودَ وَالَّذِينَ مِن بَعْدِهِمْ لاَ يَعْلَمُهُمْ إِلاَّ اللّهُ جَاءتْهُمْ رُسُلُهُم بِالْبَيِّنَاتِ فَرَدُّواْ أَيْدِيَهُمْ فِي أَفْوَاهِهِمْ وَقَالُواْ إِنَّا كَفَرْنَا بِمَا أُرْسِلْتُم بِهِ وَإِنَّا لَفِي شَكٍّ مِّمَّا تَدْعُونَنَا إِلَيْهِ مُرِيبٍ: آيا خبر كسانى كه پيش از شما بودند قوم نوح و عاد و ثمود و آنانكه بعد از ايشان بودند [و] كسى جز خدا از آنان آگاهى ندارد به شما نرسيده است فرستادگانشان دلايل آشكار برايشان آوردند ولى آنان دستهايشان را [به نشانه اعتراض] بر دهانهايشان نهادند و گفتند ما به آنچه شما بدان ماموريت داريد كافريم و از آنچه ما را بدان مى‏خوانيد سخت در شكيم) .


از این رو ما بنا به فطرت پاک خدایی، امر معقول را بر نامعقول ترجیح می دهیم نه این که امر نامعقول را با این بهانه که ما عقلمان نمی رسد، توجیه کنیم. اگر عقلمان نمی رسد، چه حجتی بر ترجیح موضع خود و نفی موضع دیگران داریم؟ اگر ملاک و مناطی به نام عقل نباشد هر کس می تواند هر کاری دلش خواست بکند و بگوید من ایمان داریم موضعم درست است و شک هم ندارم موضع تو غلط است ولی ما عقلمان نمی رسد که اثباتش کنیم. با این جزم‌های موسوم به ایمان و غیرت، سنگ روی سنگ بند نمی شود و هیچ حجتی برای ترجیح فکر و عملی بر فکر و عمل دیگر نخواهیم داشت. "ترجیح بلامرجح" این است که بگویی ما عقلمان نمی رسد ولی الا و بلا دست از عقاید موروثی و آباء و اجدادیمان و آنچه از بچگی یادمان داده اند، بر نمی داریم. این همتن منطقی است که خداوند از آن به عنوان "حمیت جاهلی" یاد می کند.


معنای جاهلیت:

"جاهلیت" اصطلاحی است که معنایی موسع تر از "نادانی" ساده دارد. نادانی ساده، چاره پذیر است؛ اما جاهلیت جهل مبتنی بر تعصب و جزم و غیرت است. جهل مرکب است. تعصب مبتنی بر ارتباطات خونی و قبیله‌ای است. جاهلیت نوعی سبک زندگی و فرهنگ است و اسلام آمده تا این سبک را متحول سازد. به همین علت ویژگی اصلی آن تعصب ورزیدن بر اساس علقه‌های قبیله‌ای و خونی است در مقابل تعقل ورزیدن مبتنی بر وجدان و علقه‌های انسانی. جاهل یعنی متعصب بر رگ و ریشه و عاقل یعنی بی‌تعصب به همین علت زمانی که نوح از فرزندش دفاع می کند خدا می گوید از جاهلین مباش. قَالَ يَا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صَالِحٍ فَلاَ تَسْأَلْنِ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنِّي أَعِظُكَ أَن تَكُونَ مِنَ الْجَاهِلِينَ(هود-۴۶): فرمود اى نوح او در حقيقت از كسان تو نيست او [داراى] كردارى ناشايسته است پس چيزى را كه بدان علم ندارى از من مخواه من به تو اندرز مى‏دهم كه مبادا از نادانان باشى . مقصود این نیست که نوح نادان است، منظور این است که ارتباط نسبی با پسرت مانع از دیدن حق نشود.


مع هذا اسلام تقوی را مبنای نزدیکی به خدا قرار داد نه رنگ و نژاد و قوم و قبیله را و پیامبر کوشید تدریجا تعلقات اعتقادی و اخلاقی را جایگزین تعلقات خونی کند.


سوال مهم این است که چه کسانی در مقابل پیامبران و خاصه پیامبر اسلام ایستادند و چه کسانی او را یاری کردند؟ سیرة مومنان و کفار جز در رویکرد عقلی و اخلاقی ،چه تفاوتی با هم داشت ؟

جواب مهم این است که آنان که با مراجعه به فطرت انسانی و الهی خود متوجه حقانیت پیامبر شدند، به او ایمان آوردند و آنان که حمیت و تعصب جاهلی و اغراض، مانع تعقل‌شان بود، در برابرش صف کشیدند:


چون غرض آمد هنر پوشیده شد
صد حجاب از دل به سوی دیده شد


رابطة حلم و ایمان:

گولد زهیر جهالت را به معنی نابردباری در مقابل حلم و بردباری می داند. آیه ۲۶ سوره فتح از حمیت جاهلی در قلوب کافران و سکینه در قلوب مومنان سخن می گوید:

إِذْ جَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الْجَاهِلِيَّةِ فَأَنزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَأَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوَى وَكَانُوا أَحَقَّ بِهَا وَأَهْلَهَا وَكَانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمًا: آنگاه كه كافران در دلهاى خود تعصب [آن هم] تعصب جاهليت ورزيدند پس خدا آرامش خود را بر فرستاده خويش و بر مؤمنان فرو فرستاد و آرمان تقوا را ملازم آنان ساخت و [در واقع] آنان به [رعايت] آن [آرمان] سزاوارتر و شايسته [اتصاف به] آن بودند و خدا همواره بر هر چيزى داناست (فتح-۲۶)


لذا شیرین‌ترین میوة ایمان، آرامش و بردباری و سکینه و تلخ‌ترین حاصل جزم، نابردباری و غیرت ورزی و تعصبات قوم و قبیله‌ای و کشت و کشتار است. مطابق آیه شریفه ایمان سکینه می آورد نه تعصب ولی آنچه را متعصبین، ایمان و غیرت دینی نام کرده اند، جزم است و بی‌تحملی و حمیت جاهلانه. ایمان هم به عقلانیت آمیخته و هم به رحمت. حمیت نه عقلانی است و نه رحمانی.


التزام الله به عدل و رحمت به معنی عقلی بودن و ماقبل شرعی بودن حسن و قبح است:

البته که خداوند فعال مايشاء است و هر چه بخواهد مي تواند بكند ولي نمي خواهد و نمي كند چون خود را ملتزم به عدل و رحمت كرده است :"كُتِبَ علي نفسه رَحمه" . بنابراين درست نيست كه بگوئيم" هر چه آن خسرو كند ، شيرين بود".چرا كه آن خسرو هرچه بخواهد نمي كند. این خود خداست كه رحمت را بر خويشتن واجب گردانيده است. و خود می فرماید که جز به عدالت و نیکی فرمان نمی دهد:"إنّالله يامربالعدل والإحسان" منطقا عدل و احسان باید اموری ماقبل شرعی باشند و مردم درکی ماقبل شرعی از آن‌ها داشته باشند تا خدا بدان امر کند. و باز می فرماید:" وَإِذَا جَاءكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِآيَاتِنَا فَقُلْ سَلاَمٌ عَلَيْكُمْ كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلَى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ أَنَّهُ مَن عَمِلَ مِنكُمْ سُوءًا بِجَهَالَةٍ ثُمَّ تَابَ مِن بَعْدِهِ وَأَصْلَحَ فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ ":و چون كسانى كه به آيات ما ايمان دارند نزد تو آيند بگو درود بر شما پروردگارتان رحمت را بر خود مقرر كرده كه هر كس از شما به نادانى كار بدى كند و آنگاه به توبه و صلاح آيد پس وى آمرزنده مهربان است (انعام-۵۴) "قُل لِّمَن مَّا فِي السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ قُل لِلّهِ كَتَبَ عَلَى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ لَيَجْمَعَنَّكُمْ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ لاَرَيْبَ فِيهِ الَّذِينَ خَسِرُواْ أَنفُسَهُمْ فَهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ":بگو آنچه در آسمانها و زمين است از آن كيست بگو از آن خداست كه رحمت را بر خويشتن واجب گردانيده است‏يقينا شما را در روز قيامت كه در آن هيچ شكى نيست گرد خواهد آورد خودباختگان كسانى‏اند كه ايمان نمى‏آورند (انعام-۱۲)

 


۳- حسن و قبح عقلی در سنت:

محتوای دعوت پیامبر و سیره و نحوه سلوک اخلاقی ایشان، به دین جدید رونق داد. رحمت و عقلانیت در مقابل خشونت و تعصب قرار گرفت. تلقی عقلانی و رحمانی از دین بر تلقی جاهلی و کینه ورز غالب آمد. نزد پیامبر حسن و قبح ماقبل دینی اند و آن که عملش پیش از مسلمان شدنِ ظاهری، صالح بوده، از همان زمان مسلمان شده و مسلمان بوده. پس اسلام نوعی عمل و کیفیت زیستن است نه نوعی خاص از عبادات و مناسک و اذکار. به همین دلیل در حدیث دیگر می فرماید من برای تکمیل (و نه تاسیس) مکارم اخلاق مبعوث شده ام(بعثت لاتمم مکارم الاخلاق) :

«حَكيمِ بْنِ حِزامٍ ، قَالَ: قُلْتُ يا رَسُولَ اللهِ أَرَأَيْتَ أَشْياءَ كُنْتُ أَتَحَنَّثُ بِها في الْجاهِلِيَّةِ مِنْ صَدَقَةٍ أَوْ عَتاقَةٍ وَصِلَةِ رَحِمٍ، فَهَلْ فيها مِنْ أَجْرٍ فَقالَ النَّبِيُّث: أَسْلَمْتَ عَلى ما سَلَفَ مِنْ خَيْرٍ»([۱]).

یعنی: «حكيم بن حزام گويد: گفتم : اى رسول خدا! آيا كارهاى خوبى كه به منظور عبادت در زمان جاهليت انجام داده‌ام از قبيل نيكى و احسان و آزاد كردن بنده و به جاى آوردن صله رحم، اجر و پاداشى را دارد؟ پيغمبرص فرمود: آرى، همراه با كارهاى خوبى كه قبلاً انجام داده‌اى مسلمان شده‌اى». در واقع مسلمانی نوعی شیوه و سبک زندگی و رویکرد عملی و اخلاقی است نه نوعی اعتقاد. به همین دلیل بهترین مردان زمان جاهلیت، بهترین آن‌ها پس از ایمان آوردن به پیامبر هم هستند.:

«أَبِي هُرَيْرَةَ عَنْ رَسُولِ اللهِص، قَالَ: تَجِدُونَ النَّاسَ مَعَادِنَ، خِيَارُهُمْ فِي الْجَاهِلِيَّةِ خِيَارُهُمْ فِي الإسْلاَمِ، إِذَا فَقِهُوا وَتَجِدونَ خَيْرَ النَّاسِ فِي هذَا الشَّأْنِ أَشَدَّهُمْ لَهُ كَرَاهِيَةً وَتَجِدُونَ شَرَّ النَّاسِ ذَا الْوَجْهَيْنِ الَّذِي يَأتِي هؤُلاَءِ بَوَجْهٍ وَهؤُلاَءِ بِوَجْهٍ»([۲]).

یعنی: «ابو هريره گويد: پیغمبرص گفت: مردم مانند معدن زير زمين داراى اقسام مختلف خوب و بد هستند كسانى كه در زمان جاهليت از ديگران بهتر بودند وقتى ايمان آوردند و به احكام دين آشنا شدند باز از ديگران بهتر مى‌باشند. در بين اين خوب‌ها هم كسانى از ديگران بهتر مى‌باشند كه علاقه‌اى به منصب و مقام نداشته باشند و از همه نسبت به عهده‌دار شدن امارت و حكومت بيزارتر باشند، بدترين مردمان اشخاص منافق صفت و دو چهره‌اى هستند، كه هر كسى را با چهره‌اى از نفاق ملاقات مى‌كنند».

 


۴-حسن و قبح عقلی در روایات:

حضرت علی (ع) فلسفة بعثت انبیا را بر انگیختن دفائن عقول و داشته‌های فطری و خدادادی مردمان می داند. بعث فيهم رسله ... ليستادوهم ميثاق فطرته و ...يثيروا لهم دفائن العقول (نهج البلاغه،۱/۲۳) ؛ خداوند در ميان بشر رسولانش را فرستاد تا به پيمان فطرت خود عمل كنند و عقل هاي دفن شده‌شان را بر انگيزند. ایشان می فرمایند: "ان لله علی الناس حجتین، حجت ظاهرة و حجت باطنة. فاما الظاهرة، فالرسل و الأنبیاء و الأئمة و اما الباطنة، فالعقول." طبیعتا حجت باطن، اصل است و حجت ظاهر موید و تابع و ذیلِ آن و نه برعکس. لذا هیچ نقلی از رسول و ائمه نباید معارض بدیهیات عقلی باشد. در روایتی از امام صادق(ع) آمده است؛ " انّ اوّل الامور و مبدأها وقوّتها وعمارتها التی لا ینتفع شیئ إلاّ به، العقل الّذی جعله الله زینة لخلقه و نورا لهم. فبالعقل عرّف العباد خالقهم و انّهم مخلوقون ... و انّ الظّلمة فی الجهل و انّ النّور فی العلم. فهذا ما دلّهم علیه العقل. قیل له : فهل یکتفی العباد بالعقل دون غیره؟ قال: انّ العاقل لدلالة عقله الّذی جعله الله قوامه و زینته و هدایته، علم انّ الله هو الحق و انّه هو ربّه و علم انّ لخالقه محبّة و انّ له کراهیّة و انّ له طاعة و انّ له معصیة …": "به‌درستی که اول، منشأ، توان و ترمیم هر چیزی «عقل» است که جز از طریق آن بهره‌ای حاصل نمی شود. عقلی که خداوند به عنوان زینت مخلوقات، و نوری برای آنان قرار داده است. پس به واسطه ی عقل است که خالقشان را می شناسند و خود را آفریده ی او می دانند ... و می فهمند که تاریکی درجهالت است و نور در علم. پس این چیزی است که عقل به آن راهنمایی‌شان می کند . به ایشان گفته شد: آیا بندگان خدا می توانند به عقل اکتفا کنند واز غیر آن بهره نبرند؟ امام صادق(ع) فرمود: عاقل با راهنمایی همان عقلی که خدایش سبب برپایی، زینت و هدایت وی قرار داده است، درک می کند که خداوند، همان حق است و هم ‌او پروردگار او است و می داند که آفریدگارش نسبت به برخی موارد، محبت و نسبت به برخی امور، کراهت دارد و برخی کارها فرمان‌برداری از او است و برخی نافرمانی …" (کافی ۱/۲۹). در روایتي دیگر از امام علی آمده: لا دینَ لِمَنْ لا عَقْلَ لَهُ؛ بی‌خرد دین ندارد (۴۰۰/۶). و قاعده‌ي ملازمه بين حكم عقل و حكم شرع می گوید: "کل ما حکم به العقل، حکم به الشرع و کل ما حکم به الشرع، حکم به العقل"

 


۵-حسن و قبح عقلی نزد عقلا و عرفا:

مولانا هم می گوید:

در دل هر اُمّتی کز حق مَزه است روی و آواز پیمبر مُعجزه است

یعنی انسان‌های حق طلب برای ایمان آوردن احتیاجی به معجزه نداشتند و دل و روح و عقلشان به صدق نبی گواهی می داد.

اگر حسن و قبح شرعی بود و ربطی به عقل نداشت، نمی فرمود برای اکمال اخلاق مبعوث شده‌ام بلکه می گفت برای ابلاغ شرع آمده ام. شرع نیامده تا جای عقل را بگیرد بلکه برای تایید و تاکید بر آن آمده.

مولانا تاکید می کند که قرآن حبلی است که با آن می توان از تاریکی چاه به نور رسید، اگر سودا و نیت سربالا داشته باشی و البته با این رسن می توان درون چاه هم رفت، اگر تعقل و اخلاق، چاشنی نیت و حرکت تو نباشد:

زانک از قرآن بسی گمره شدند
زان رسن قومی درون چه شدند

مر رسن را نیست جرمی‌ای عنود
چون تو را سودای سربالا نبود


فخررازی درکتاب البراهین درعلم کلام حجیت نبوت(رسول ظاهر) را منوط به حجیت عقل(رسول باطن) می کند و می گوید:

"صحت استدلال به آیه یا خبر، موقوف است برصحت نبوت،لیکن صحت نبوت،اثبات نتوان کردن به دلیل سمعی و الا دورلازم آید،بلکه اثبات آن به مقدمات عقلی توان کردن." امام فخررازی،البراهین درعلم کلام،سیدمحمدباقرسبزواری،انتشارات دانشگاه تهران،۱۳۴۱،جلد۲،صص۱۹۳."

 


خلاصه و نتیجة این بحث آن که حسن و قبح فطري است و خداوند تشخيص و تفاوت بين خوب و بد را در فطرت و ذات بشر نهاده وگرنه نمي توانست پيغمبر بفرستد كه اين مردم را به خوبي دعوت كن همانطور كه حقيقت جويي و زيبايي پرستي و خداجويي را هم در نهاد انسان نهاده است وگرنه نمي توانست رسول بفرستد كه به مردم بگو تعقل و تدبر كنند. عقل است كه به عنوان رسول باطن مورد خطاب آن رسول ظاهر واقع مي شود . اگر انسان هاعقلِ ما قبلِ ديني نداشتند پيامبران به چه كسي و به چه چیزی می توانستند خطاب كنند؟

 


-------------------------
[۱]- أخرجه البخاري في: ۲۴ كتاب الزكاة: ۲۴ باب من تصدق في الشرك ثم أسلم.

[۲]- أخرجه البخاري في: ۶۱ كتاب المناقب: ۱  
 

نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.


ارسال به :


نظرات
ارسال نظر
مشخصات فردی من را به خاطر داشته باش

*نظرات حاوی کلمات و عبارات رکیک و غیر اخلاقی و همچنین توهین و افترا منتشر نخواهد شد .
**از نوشتن نظر خود به صورت فینگلیش خودداری نمایید.
***از اینجا فینگلیش را به فارسی تبدیل کنید.