دوشنبه ۰۹ اسفند ۱۳۹۵ -
- 27 Feb 2017
29 جمادى الأولى 1438 آخرین به روز رسانی : ساعت ۱۸:۱۷ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
بُن را که گم نکرده است شب عیدی...
 کاغذی دستش بود. نشانم داد و گفت: پسرم چطور بروم اینجا؟ بُن صدهزار تومانی خرید کالا بود. بُن کمیته امداد.


پیرزنی بود ناز. پنبه. زیبا. هشتاد سالی داشت. کمرش خمیده بود و آرام راه می‌رفت. مانتوی گشادی تنش بود و روسری بزرگی سر کرده بود و با گیره‌ای کوچک آن را زیر چانه‌اش بسته بود.

کاغذی دستش بود. نشانم داد و گفت: پسرم چطور بروم اینجا؟ بُن صدهزار تومانی خرید کالا بود. بُن کمیته امداد. رویش نوشته بود برای خرید به صیادشیرازی شمال مراجعه کنید. گفتم مادر باید بروی آن سمت بگویی نوبنیاد. بعد آنجا دوباره این کاغذ را نشان بده تا راهنمایی‌ات کنند. آهی کشید و گفت: الان آن ور خیابان بودم گفتند باید بیایی این ور. گفتم: بیا برویم. محکم دستم را گرفت. از خیابان گذشتیم. برای اطمینان از یک راننده تاکسی سوال کردم. گفت خطی‌ها کمی بالاتر هستند. بردمش تا خطی‌ها. گفتم مادر از کجا می‌آیی؟ گفت: از مختاری، راه‌آهن. بُنش هیچ چیزی نداشت که مالکیت را مشخص کند. مثل چک حامل بود. گفتم: مادر مواظب باش گمش نکنی. خندید و گفت: حالا مگر چه می‌دهند با این؟ یک شام و ناهار است.

یعنی الان آن مادربزرگ پنبه‌ای با آن موهای فرق از وسط نقره‌ای به خانه برگشته است؟ بُن را که گم نکرده است شب عیدی...


منبع: فیس بووک نویسنده 


نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.


 

ارسال به :