دوشنبه ۰۵ تیر ۱۳۹۶ -
- 26 Jun 2017
01 شوال 1438 آخرین به روز رسانی : ساعت ۱۸:۱۷ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
ايران شده «زندان سبز» (دانشگاه امام صادق)! «جرس فرياد مي‌دارد كه بربنديد محمل‌ها»

 

به نام حقيقت

 

نمي‌دانم چه بگويم و از كجا شروع كنم، گاهي اوقات، خنده‌ام مي‌گيرد! مي‌پرسيد چرا؟ چون:  

«خنده تلخ من از گريه غم‌انگيزتر است

كارم از گريه گذشته است و بدان مي‌خندم!» 

 

آري، من يكي از دانش‌آموختگان دانشگاه امام صادق هستم. اين را كه گفتم، چه تصوري در ذهنتان ايجاد شد؟ حتما يك فرد بسيار مذهبي و بنيادگرا، سيه‌فكري تنگ‌نظر و سبزستيز، بسيجي صد و بيست درصد! ذوب در ولايت مطلقه فقيه! عاشق و جانباخته نظام! و هزار و يك ديدگاه موافق نظام مقدس جمهوري اسلامي!  

 

اما مي‌گويم اندكي درنگ كنيد، اشتباه مي‌كنيد و قاطعانه و آگاهانه مي‌گويم در حالتي خيلي خوشبينانه لااقل 85 درصد دانشجويان اين دانشگاه، در واقع اينگونه نيستند و البته تمام دانشگاه تا آنجايي كه با دانشجو مرتبط است، به هر لحاظ در دست اقليتي است كه در بيشترين حالت، در واقع 15 درصد هستند و مگر مي‌تواني با آنها مخالفت كني، چرا كه نام بسيج و بسيجي و... را با يك يدك‌كش بسيار بزرگ، يدك مي‌كشند. يا بايد انواع فشارها، تحقيرها، تهمت‌ها، خودسانسوري‌ها و نفاق‌ها را تحمل كني و بازيگري ماهر و قهار باشي يا بايد منافقي كني و مارماهي باشي!  

 

البته حق داريد در مورد دانشجويان اين دانشگاه اين‌گونه فكر كنيد، به هر حال دانشگاهي كه رياست آن با فردي است كه بسياري او را رهبر پشت پرده نظام مقدس جمهورس اسلامي! مي‌دانند (آيت‌الله مهدوي كني) و براي پرورش كادر در نظام مقدس، ايجاد شده و براي ورود يك دانشجو به اين دانشگاه 5/11127 شرط گذاشته‌اند! مگر هر كسي مي‌تواند وارد آن شود؟

 

آري، شايد هر كسي نتواند وارد آن شود، ولي هر كسي وارد آن شود، بر او آن مي‌رود كه آن شود كه شود! نمي‌دانم اين قلم چه بايد بگويد و بنويسد كه اگر بخواهد هر آنچه مي‌داند و مي‌بيند و بر سر او مي‌آيد، بنويسد و بگويد، مي‌شود مثنوي هفتاد من ورق! باري، شايد بتوان گفت دانشگاه امام صادق، بزرگترين مركز سكولارپروري در جهان است (چه افتخار بزرگي براي ايران اسلامي!) البته نه به صورت تئوريك، بلكه به صورت عملي و شهودي، چون آنچه در اينجا مي‌بيني، خواه ناخواه تو را سكولار مي‌كند! مگر آدم مي‌تواند به چشم خود ببيند و باور نكند؟ هر چند هفت سال تمام در اين دانشگاه هم فقه و معارف اسلامي مي‌خواني، هم اقتصاد و مديريت و هم علوم سياسي و فلسفه و كلام و.... 

 

شنيدم كه در زمان انتخابات دوم خرداد 76، از يكي از دانشجويان دانشگاه امام صادق كه طرفدار آقاي خاتمي بوده، از او پرسيده‌اند كه چرا از آقاي خاتمي طرفداري مي‌كني؟ مي‌دانيد چه گفت؟ گفت چون اگر آقاي ناطق رأي بياورد، ايران مي‌شود دانشگاه امام صادق (=ويران)! ولي باز هم با اينكه آقاي خاتمي رأي آورد، اوضاع، تفاوتي نكرد و حتي بدتر شد، چون خانه از پايبست ويران است و بنياد تفكر حكومت ايران، همان تفكري است كه بر دانشگاه امام صادق حاكم است، و چيزي كه در آن، كالاي قاچاق و جرم محسوب مي‌شود صداقت، حقيقت، عقلانيت و آزادانديشي و آزاده‌منشي است، پس با تغيير و تعمير نقش ايوان، خانه از ويراني نجات نمي‌يابد و مي‌بينيم كه اكنون در آستانه سي‌ويكمين سال پيروزي انقلاب ويرانگر، در سال 1388، ايران شده دانشگاه امام صادق

 

بله، به دانشگاه امام صادق ـ البته فقط به خاطر سرسبزي آن ـ مي‌گويند «زندان سبز» يا به قول خود رياست دانشگاه «السجن الأخضر»، كه البته قبل از انقلاب 57، شعبه مديريت دانشگاه هاروارد بوده (اين هم از عجايب روزگار است)؛ هر چه تهديد و تحديد بخواهيد در اين دانشگاه موجود است! و واي بر ما مردم كه اگر از سر صدق و صفا و آرام و متين تقاضاي حق «سبز» خود را داشته باشيم، محكوم به زنداني شدن در زندان «سياه» ايران امروز هستيم

 

بگذاريم و بگذريم؛ سيستم مديريت اين دانشگاه، سيستم ملوك‌الطوايفي يا به عبارتي ديگر سيستم «داماديسم» است؛ اشتباه نكنيد، «داماديسم» (damadism!) واژه‌اي كاملا فرنگي نيست! بلكه به اين معناست كه بايد داماد بزرگان و رئيسان يا از بستگان سببي يا نسبي ايشان باشيد تا مقبول نظر واقع شويد! (مي‌توانيد از هر طريقي كه خود صلاح مي‌دانيد، ساختار مديريتي اين دانشگاه و واحد خواهران آن را استخراج كنيد). بهترين استادها و مديران و معاونان، اگر به نحوي از انحاء، با آقايان فاميل نباشند يا چاكر و ارادتمند نباشند و دست ارادت حقيرانه بر سينه نداشته باشند، جايگاهي ندارند و شرف حضور نمي‌يابند! و البته اگر كسي، باسواد هم باشد كه ديگر بدتر! استادان اين دانشگاه، عمدتا (البته استادهاي خوبي هم اشتباها يا از سر اضطرار وجود دارند) از فاميل‌ها، آشنايان، ارادتمندان و فرمان‌بران آقايان هستند و در بهترين حالت، فارغ‌التحصيلان خاصي از دانشگاه هستند كه اغلب كم‌سواد و تازه‌كار هستند و به علت شرايطي كه در دوران تحصيل در اين دانشگاه بر سر آنها آمده، داراي ويژگي‌هاي خاص خودشان. هر چند كه اگر مديران، مديريت درست داشتند، باز هم حرفي.  

 

ممكن است گفته شود كه اين وضع تمام دانشگاه‌هاي كشور است كه من هم اين سخن را تاييد مي‌كنم و بر اين وضع، تأسف مي‌خورم كه استاد و دانشجوي باسواد و مبتكر اين كشور، بجاي اين كه بر خود و آنچه دارد ببالد و به واسطة آن پله‌هاي ترقي و پيشرفت را بپيمايد، مي‌نالد يا از كشور مي‌خارجد

 

و اين سيستم مديريتي دانشگاه امام صادق، الگو و ماكتي است از سيستم مديريت كلان دانشگاه امام صادق اعظم، يعني ايران در حال ويراني. (ايراني ويران، براي همه ايرانيان!) 

 

ممكن است بعضي توجيه‌گرانه بگويند اين آقايان (مهدوي كني، خامنه‌اي، احمدي‌نژاد، لاريجاني‌ها، جنتي، مصباح يزدي، احمد خاتمي، احمد علم‌الهدي و...) حسن نيت دارند. ولي مگر همه چيز با حسن نيت درست مي‌شود؟ در جايي كه تبعات و نتايج عمل، بر سرنوشت تك‌تك افراد يك كشور و آيندة آنان و نسل‌هاي بعدي تأثير مي‌گذارد، بايد عملكردها و پيامدهاي عمل را در نظر گرفت و عواقبي كه براي خود و ديگران دارد. اين را هم بگذاريم و بگذريم و قضاوت را به دست خود شما و تاريخ بسپاريم.  

 

و صد البته مگر دانشجو مي‌تواند در اين دانشگاه اعتراض كند (همانطور كه در دانشگاه امام صادق بزرگ (ايران) نمي‌تواند اعتراض كند). چرا، چون حاج‌آقا قلبشان ناراحت است! نبايد هيچ خبري از سيستم خراب دانشگاه به او برسد و البته اگر برسد، چنانچه بارها ديده‌ايم، خود وي استاد توجيه است و از مبناي فكري او جز اين، انتظار نمي‌رود. مي‌گويند حاج‌آقا تقصيري ندارد و مديران پايين‌تر و معاونان او هستند كه فلان و بهمان! ـ همان‌طور كه بسياري مي‌گويند رهبري تقصيري ندارد و اين سطوح پايين‌تر هستند كه تبعيت نمي‌كنند، «خواص» هستند كه «شفاف» نيستند، «دشمنان» هستند كه توطئه مي‌كنند، ايادي داخلي و اذناب آنها هستند كه مجري توطئه مخملي هستند، دوستان جاهل‌اند كه طلحه و زبير مي‌شوند، و... ـ ولي مگر مديران و معاونان مادام‌العمر او جز دست‌پروردگان و چاكران خود او هستند، و مگر در هر اداره و سازماني، رييس اداره، مسئول و پاسخگوي نهايي نيست و... و اين را هم مقايسه كنيد با دانشگاه امام صادق اعظم و خود قضاوت كنيد...  

 

مي‌خواستم خيلي مفصل‌تر بنويسم، ولي واقعا حوصله و دل و دماغ فكر كردن و نوشتن را هم از ما گرفته‌اند و وقتي به آنچه از عمرم تلف شده و آنچه ديده‌ام و آنچه اين روزها بر سر مردم سبزانديش و صلح‌طلب اين ديار مي‌گذرد و آنچه... مي‌انديشم، بغض گلويم را مي‌فشرد و مغزم را مي‌فسرد. هر چند خواهيد ديد كه روزي، از كشوي ميزهاي بسياري از دانش‌آموختگان اين دانشگاه، خاطرات آموزنده و عبرت‌انگيزي از دانشگاه امام صادق كوچك و دانشگاه امام صادق بزرگ بيرون خواهد آمد و در ديد قضاوت مردم و تاريخ قرار خواهد گرفت. فقط براي اينكه گمان نكنيد اينها فقط حاصل تخيلات و عقده‌گشاييها و كينه‌توزيهاي يك انسان عقده‌اي كينه‌اي بي‌خداست، از شما مي‌خواهيم اگر جايي دانشجويي يا استادي يا دانش‌آموخته‌اي از دانشگاه امام صادق را ديديد، صادقانه از او بخواهيد صريح و منصفانه در مورد اين دانشگاه برايتان توضيح دهد، خود خواهيد ديد كه من ورقي از مثنوي هفتاد من كاغذ را از سر درد و دغدغه براي شما نوشته‌ام. به خدا من نه دشمن هستم، نه كينه‌توز، نه ملحد، نه...، فقط دردمندي از ميليون‌ها دردمند ايران پردرد هستم كه قبل از هر چيز و هر دين و هر فرد و هر ايسم و هر امر انتزاعي ديگري، قلبم براي انسانيت و انديشه‌ها، آمال، آزاديهاي انساني و آرزوهاي لگدمال شده و لجن‌مال شده ميليون‌ها ايراني شرافتمند مي‌طپد و مي‌سوزد؛ و با ديدن هر پدري كه در مقابل فرزندش، شرمنده نان او مي‌شود و هر مادري كه از نان شب خود، براي بچه‌اش مي‌گذرد (يعني حداقل‌ها، ديگر مسائل كه به كنار) ـ و اينك پس از سي سال از گذشت انقلاب پرمدعا، مردم را در معرض حقارت خوشه‌چيني و هدفمند كردن فقر  قرار مي‌دهند ـ من هم شرمنده شرف و انسانيت مي‌شوم.

 

در آخر به دانشجويان عزيز دانشگاه امام صادق (و نيز دانشجويان دانشگاه امام صادق اعظم، يعني تمام ايران) مي‌گويم كه با توجيه و سر خود را در زير برف فرو بردن و به حرفهاي كلي و رجزخوانيها توسل جستن و شعار دادن و نفاق ورزيدن و همرنگ هر جماعتي شدن، گره‌اي باز نخواهد شد و حقي پس گرفته نخواهد شد و آه مظلومي فرو خفته نخواهد شد؛ ما نبايد بر اساس مماشات و نفاق و «خواهي نشوي رسوا، همرنگ جماعت شو»، عمل كنيم، آخر مگر جماعت چيزي غير از من و توست؟ اگر هر يك از ما همين را بگوييم كه همه همرنگ «رنگ هيچ» شده‌ايم.  

 

آخر هم شعري از يكي از شعراي كشورمان تقديم به حقيقت انسانيت

«... حال مي‌پندارم هدف از زيستن اين است رفيق

من شدم خلق كه با عزمي جزم

پاي از بند هواها گسلم

پاي در راه حقايق بنهم

با دلي آسوده

فارغ از شهوت و آز و حسد و كينه و بخل

مهو از عشق و جوانمردي و علم

در ره كشف حقايق كوشم...

ره حق پويم و حق جويم و پس حق گويم

آنچه آموخته‌ام بر دگران نيز نكو آموزم

شمع راه دگران گردم و با شعله خويش

ره نمايم به همه گرچه سراپا سوزم

من شدم خلق كه مثمر باشم

نه چنين زائد و بي جوش و خروش

عمر بر باد به حسرت خاموش

اي صد افسوس كه چون عمر گذشت

معني‌اش فهميدم!» (برگرفته از شعر «دورنماي عمر» ـ نسرين صاحب

 

به اين اميد كه جوانان اين ديار، چون عمر گذشت، معني آن را نفهمند و از اكنون، به دنبال معناي زندگي و به‌زيستن باشند و به اميد تحقق عدالت، آزادي، انسانيت، عقلانيت، اخلاق و ارزش‌هايي كه بايد بدانها باور داشت و پايبند بود نه اينكه از سر دين‌ورزي دروغين و متظاهرانه، بر سر هر كوي و برزن، شعار دروغين آنها را فرياد كنيم و از سر تكبر و نخوت و توهم و بلاهت، همه انسان‌ها را «دشمنِ» ناحق بدانيم و خود را حق مطلق تلقي كنيم؛ و به اميد اينكه هر ايراني، بدون اينكه باز هم ناچار باشد هزينه هنگفت لجاجت و حماقت ديگران را بدهد، به روشي مناسب، مسالمت‌آميز و دموكراتيك و به دست خود، به حقوق و خواسته‌هاي انساني خود برسد و سرنوشت خويش را در دست گيرد.  

 

به اميد ديدار آن سحرگاه در پس اين «شب تاريك» و گذر از اين «امواج و گرداب‌هاي هايل» توسط «سبكباران ساحل‌ها»  

 

يك دانش‌آموخته سبز انديش دانشگاه امام صادق

 

*ديدگاه هاي وارده در یادداشت ها لزوما ديدگاه جرس نیست.

ارسال به :


نظرات
ارسال نظر
مشخصات فردی من را به خاطر داشته باش

*نظرات حاوی کلمات و عبارات رکیک و غیر اخلاقی و همچنین توهین و افترا منتشر نخواهد شد .
**از نوشتن نظر خود به صورت فینگلیش خودداری نمایید.
***از اینجا فینگلیش را به فارسی تبدیل کنید.