چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما
ای جوانان عجم جان من و جان شما
غوطه ها زد در ضمیر زندگی اندیشه ام
تا بدست آورده ام افکار پنهان شما...
می رسد مردی که زنجیر غلامان بشکند
دیده ام از روزن دیوار زندان شما...(علامه اقبال لاهوری)
درچنیین روزهایی(بهمن 57)داشتم از دَرد به خود می پیچیدم.چون درحین انجام ساخت بمب دست ساز،یکی از آنها در دستم منفجر شد.دَرد آنقدر شدید بود که من چندروز متوالی خواب بچشمم نمی آمد.تا آنکه درمنزل دوست هم مبارزه ای خودم،باتزریق یک آمپول،48ساعت بخواب رفتم؛وقتی بیدارشدم نیمروز22بهمن57 بود؛دیدم درخیابانهای شهرم(آبادان)افراد لباس شخصی مسلحانه درشهر آزادانه گردش می کنند،فهمیدم رژیم سلطنتی سرنگون شده و انقلاب پیروز. اما نمی دانستم و نمی شد پیش بینی کرد که خودم در زندان انقلاب محبوس خواهم شد و انقلاب فرزندانش را خواهد بَلعید...
وقتی به گذشته و این 30تا 22بهمن فکرمی کنم با تمام وجود کتاب قلعه(مزرعه) حیوانات اثر بسیارارزشمند جورج اورل را بیاد می آورم که هنوز تاریخ مصرف دارد و بصورت زنده باما سخن می گوید.آنجا که نویسنده با اشاره به بیگاری آدمها از حیوانات مزرعه،انقلابی را ترسیم می کند که با هفت ماده قانونی رسما آغاز بکارکرد:
1-هرموجودی كه روی دو پا راه برود دشمن است.
2-هر موجودی كه روی چهار پا راه می رود يا دوبال دارد دوست است.
3-هيچ حيوانی حق پوشيدن لباس را ندارد.
4-هيج حيوانی حق خوابيدن در بستر را ندارد.
5-هيچ حيوانی حق نوشيدن مشروب را ندارد.
6-هيج حيوانی حق كشتن حيوان ديگری را ندارد.
7-تمام حيوانات با هم مساويند.
انقلابی که قانون7 ماده ای اش پس ازمدتی استحاله شد و فقط به یک ماده تک قانونی تبدیل شد: «چهارپا خوب دوپا بهتر» !
اکنون پس از 30 تا 22 بهمن وقتی قانون اساسی انقلاب بهمن 57 را مطالعه می کنم متوجه می شوم همه آن 177 اصل با یک تفسیر بنام« نظارت استصوابی»بی خاصیت و تعطیل شده است: «قانون اساسی خوب،نظارت استصوابی بهتر»!!
و این چنین حق انتخاب از ما گرفته شد...
6نفر(فقهای شورای نگهبان)این حق را بدست آوردند که برای 50 میلیون نفر چند نفر را انتخاب کنند،تاما بتوانیم در یک انتخابات آزاد!! از میان «این چند نفر»،چند نفر را گزینش کنیم!!
دکتر علی شریعتی سخن پر نغزی دارد؛او می گوید:
«ديكتاتوری از اينجا ناشی نمیشود كه يك مكتب خود را حق میشمارد يا ناحق،بلكه از اينجا ناشی میشود كه آيا حق انتخاب را برای ديگران قائل است يا قائل نيست».
من،جوان 17ساله ای که به همراه دوستانم با یک پلی کپی دست ساز ساعت های متمالی بی خوابی می کشیدیم تا اعلامیه های امام خمینی ومراجع تقلید وگروههای سیاسی را چاپ کنیم و نیمه شب ها آنرا توزیع، فکرنمی کردم اکنون خودم از همه چیز محروم بشوم و حق انتخاب از من سلب!
در تظاهرات شعار می دادیم:«استقلال،آزادی،جمهوری اسلامی».
«استقلال» نه فقط به معنای تمامیت ارضی،بلکه استقلال به این معنی که باتحقق عدالت (و بخصوص عدالت اقتصادی)هر فردی با تابعیت ایرانی بتواند مستقل باشد، تا بتواند آزادانه بیندیشد. و آزادنه حق انتخاب داشته باشد.
اما اکنون در آستانه 50سالگی با 90درصد خودسانسوری،می نویسم که استقلال ندارم. چون به نان شب خود به دلیل بیکاری و فقر اقتصادی محتاج شده ام، اکنون می بینم پس از 30 سال،«فقر» تولید کرده ایم و با طبقه بندی کردن مردم،هرفرد و خانواده ای را باهویت «خوشه ای»باید تعریف کنیم!!؟خوشه شماره1،2، و 3!!؟مردم حقوق بگیر دولت شده اند!
شعار«آزادی»می دادیم بدین خاطر که «مخالف» حق داشته باشد سخن و حرفش را بدون محابا و ترس به گوش افکارعمومی برساند و اصلا معنای عمیق آزادی یعنی همین این. وگرنه موافقان هر روز تظاهرات کنند،شعار بدهند،روزنامه چاپ کنند،بلندگو برای فریاد زدن بعلاوه حمایت از رانت حاکمیت را هم داشته باشند... اینکه اسمش آزادی نیست!؟
آزادی نیست،چون دیدم در این 30 سال (به غیر از دوسال اول و مجلس اول)مخالف هیچ وقت نتوانست اظهار وجود کند و اگر عرض اندامی کرد با انواع حیل از دور خارج شد؛یا به حبس افتاد و یا از این مملکت رفت!
در این 30 سال دیدم فقط موافق حق دارد تظاهرات کند،میتینگ برقرارکند و حزب تشکیل دهد و روزنامه منتشر و کتابش را چاپ.
در این 30 سال دیدم هرخُرده منتقدی بالاخره به مخالف تبدیل شد و از دایره«رحماء بینهم» خارج و جزو «اشدالکفار» شد...
شعار«جمهوری» می دادیم؛یعنی اینکه «همه مردم»با هر مرام و مذهب ومسلک وعقیده ای «حق انتخاب» داشته باشند؛ و هم چنین «حق انتخاب شدن».
و«اسلام»جمهوری برای این بودکه مسلمان بودیم؛فرهنگ مسلمانی در تاروپود زندگی سنتی ما ریشه دوانده است و مانمی توانیم بدون آن مسیر سازندگی را آغاز کنیم. البته آن «اسلامی» که نص صریح قرآنش می گوید :
«فبشر عبادالذین یستمعون القول،فیتبعون احسنه اولئک الذین هدهم الله واولئک هم اولواالالباب:بشارت و گشایش درهای رحمت تکامل و پیشرفت بربندگانی که دیده وشنیده ها را می بینند و می خوانند و می شنوند و ازمیان آنها بهترینش را انتخاب می کنند».
قرآنی که به ما امر کرده و می گویند در زندگی شخصی و خصوصی مردم تجسس نکنید:ولاتجسسوا...
قرآنی که بما امر کرده به چیزی که علم نداری،قضاوت نکن،حکم صادر نکن:«ولاتقف ما لیس لک به علم».
اما اکنون می بینم که فقط یک قرائت از دین، سیاست، اقتصاد و فرهنگ شنیده می شود، و از آن نیز باید اطاعت کرد؛غیر از این معصیت است!!؟این تک صدا،همان موعظه مستمر و متکلم الوحده بودن تئوری ولایت مطلقه فقیه است.
هرچه از 22 بهمن 57 گذشت، فقط یک اندیشه حقیقت مطلق وکامل معرفی شد و آن دیدگاه پیروان «ولایت مطلقه فقیه» است.
گفته شد فقط یک حزب حق فعالیت و حق انتحاب شدن و حق مدیریت و حق بهره بری از ثروت ملی را دارد و آن فقط پیروان«حزب ولایت فقیه»می باشد؛و هر جمعی با هر اندیشه ای که نام خود را حزب بگذارد،باید در زیرمجموعه و در طول ودنباله آن باشد...
من اکنون در میانسالی همانجایی قرارگرفته ام که در دوران جوانی برایش مبارزه کرده ام. آنزمان بمب می ساختم و اعلامیه چاپ می کردم،و امروز فقط قلم بدست دارم و می نویسم؛ چون می دانم«تنها راه رهایی جنگ مسلحانه»نیست.خشونت،آتش زدن وتخریب نیست؛تنها راه پیروزی«ادع الی سبیل ربک بالحکمه والموعظه الحسنه وجادلهم بالتی هی احسن» است؛ فهمیدن و فهماندن است:
به جوش آمده است خون درون رَگ گياه
بهار خجسته باز خرامان رسد ز راه
به خويشان، به دوستان به ياران آشنا
به مردان تيزخشم که پيکار می کنند
به آنان که با قلم تباهی دهر را
به چشم جهانيان پديدار میکنند
بهاران خجسته باد، بهاران خجسته باد
و اين بند فقر و جهل به سرتاسر جهان
به هرصورتی که هست نگون و گسسته باپد
(شعر از زنده یاد کرامت الله دانشیان که به همراه خسرو گلسرخی سرفراز ماند و جاودانه مُرد و جاودانه ماند).
14بهمن 88
*ديدگاه هاي وارده در یادداشت ها لزوما ديدگاه جرس نیست.


