جنبش سبز به یک معنا یک جنبش چپ است، اگر چپ را به معنای اروپایی آن فرض کنیم و آن اینکه هرچه در سویه مردمی قرار می گیرد چپ است و هر چه در سویه قدرت حاکم قرار می گیرد راست است، اما از نگاهی دیگر چپ یک جنبش راستگراست، اگر راست را یک مفهوم دموکراتیک- لیبرال فرض کنیم که با دیکتاتوری چپ مخالف است، و مانند بسیاری از جنبش های ضد حکومتی در دوران بعد از کمونیسم، مردم کشورهای سابقا کمونیست را به خیابان کشاند تا با خواستهایی مانند آزادی و دموکراسی در جنبش هایی مسالمت آمیز و با نافرمانی مدنی قدرت را تغییر دهند. جنبش های مخملی همه جنبش هایی است علیه چپی که سانترالیزم را به معنای دیکتاتوری حزبی کنار گذاشتند و دموکراسی را انتخاب کردند.
امروز چپ به هر دو معنا در هر دو جبهه حضور دارد، بسیاری از دانشجویان معتقد به مارکسیسم زندانی شده اند و در پی آزادی و برابری و سوسیالیسم اند، و در سوی دیگر دولتی برسر کار است که مهم ترین شرکای سیاسی اش، بقایای کمونیسم مانند کوبا، چین، ونزوئلا، بولیوی و چپ های سابق دنیای عرب مانند سوریه و لیبی است و رفتار اقتصادی و سیاسی حکومت بسوی دولتی کردن همه چیز و از میان بردن نیروها و نهادهای دموکراتیک و لیبرال است. به نظر می رسد که چپ نوین انتقادی که تاکنون در عرصه قدرت نبوده است، تلاش می کند تا علیه چپ حزبی دیکتاتور که همواره جریان حاکم چپ را تشکیل داده است، بجنگد.
به همین دلیل است که چپ ها از یک سو دشمنان جنبش سبز و از سوی دیگر دوستان جنبش سبزاند. اما همانگونه که در جنبش سبز مذهب علیه مذهب می جنگد، چپ نیز علیه چپ می جنگد. مذهب رهایی بخش و سازگار با دموکراسی و آزادی که نمی خواهد اسلامگرایی را حاکم کند علیه مذهب مردم ستیز و دین فروش و مخالف آزادی و حقوق بشر در ستیز است. همانگونه که چپ مدرن انتقادی و ضد مصرفگرایی و ضد دولت با چپ دولتی که عدالت را برای خریدن اقشار تهیدست و حاکمیت استبداد فردی یا حزبی یا ایدئولوژیک مورد استفاده قرار می دهند در ستیزاند.
شاید بی ربط نباشد اگر توجه کنیم که حالا دیگر میان جهان بینی فلسفی چپ و دکترین سیاسی آن هیچ ربطی وجود ندارد. اگر زمانی ماتریالیسم دیالکتیک برای ماتریالیسم تاریخی و دیکتاتوری حزبی یا مبارزه طبقاتی ضروری بود، حالا دیگر این دو قلمرو کاملا از هم فاصله گرفته اند. همانطور که دیکتاتوری دینی با چپ سنتی همخانه شده است و چاوز چپ یک مسیحی تمام عیار است و برادر اسلامگرایانی است که برای مخالفت با آزادی عدالت را بهانه کرده اند، به همان نسبت هم چپ مذهبی با استبداد می جنگد و سوسیالیسم را در کنار دموکراسی و آزادی دینی می خواهد.
حالا چه گوارا در مقابل چه گوارا ایستاده است، چه گوارایی که پرچم شده است و مظهر مخالفت با دولت استبدادی است، در مقابل چه گوارایی ایستاده است که دوست و فرمانده اش فیدل کاسترو، هنوز هم در بستر مرگ حاضر نیست ورود اینترنت را به کوبا بپذیرد و چینی های همچنان کمونیست، مهم ترین دشمنان اطلاع رسانی دیجیتال اند. از همین روست که ما سبزها، باید کلیشه های سنتی و شناخته شده چپ را کنار بگذاریم و در مقابل این مفهوم و این اندیشه یک بار دیگر قضاوت کنیم، در چنین قضاوتی است که به چپ های دموکرات و منتقد سلام می کنیم و با ته مانده چپ سنتی برای همیشه خداحافظی می کنیم. اگر چپ مدرن، همین قضاوت را در مورد جریان دموکراسی دینی داشته باشد، جنبش سبز می تواند با قدرت بیشتری و با شرکای فکری بیشتری کارش را پیش ببرد.
می گویم " خوب، بد، زشت" و مطمئنم در ذهن شما پژواک می اندازد موسیقی انیوموریکونه و فیلم سرجیولیونه، امیدوارم که فراموش نکرده باشید آن پژواک را، اگرچه مقصود من از این اشارت چیزی نیست جز بیان آنکه چپ نیز در حافظه تاریخی ما "خوب"، " بد" و " زشت" دارد. خوب ها ستاره های سرخی درخشانند، بدها عوامفریبانی قدرت طلب و مردم کش اند مانند استالین و مائو و بریا و " زشت" ها دروغگویانی که از سلاح عدالت استفاده کردند و با قرار دادن مردم در بی خبری، نسل هایی را گرسنه فرهنگ و نان و دانش نابود کردند. فیدل کاسترو مصداق بارز زشت هایی است که از دور دل می برند و از نزدیک زهره.
پیش از این درباره جنون " دین ستیزی" و " بیگانه ستیزی" در فرهنگ ایرانی گفتم، و اینکه جنبش سبز تلاش کرده است تا با نگاهی واقعگرایانه با این دو هیستری مبارزه کند، اما تنها بیگانه ستیزی و دین ستیزی آفات سیاست و تفکر ما نیست، چپ ستیزی نیز یکی دیگر از این آفات است. از همین رو به چپ خوب، چپ بد و چپ زشت اشاره می کنم.
چپ خوب، یعنی عدالت، یعنی نگرانی برای گرسنگان، یعنی بوسیدن دستهای خسته کارگران، یعنی برگشتن برای چیدن گل نسرین، یعنی صمد بهرنگی، یعنی یک هلوهزار هلو برای دخترک کبریت فروش، یعنی جنگیدن در جنگل های بولیوی برای نجات کشاورزان گرسنه توسط چه گوارا، یعنی ماهها مقاومت در برف های شوروی برای نابودی فاشیسم و نازیسم، یعنی آفتاب کاشتن در جنگل های مازندران، یعنی آب دادن به جوانه و دانه تا در خانه های یتیمی و تیمی گل شوند، یعنی خواندن سرودی دسته جمعی در کوههای تنهایی و اضطراب، یعنی لبخند چه گوارا با ستاره ای سرخ، یعنی سوسیالیزم، یعنی هزاران پناهنده که نان سوسیال دموکراسی اروپایی را می خورند تا از رنج دولتهای دیکتاتور جهان خلاصی یابند، یعنی آندره مالرو، یعنی رومن رولان که ما ایرانیان شیفته جان شیفته اش هستیم و هموطنانش او را نمی شناسند. چپ خوب یعنی ستاره، یعنی سرخ، یعنی کوه، یعنی مردم، یعنی زخمی بر تن مقاومت، یعنی موگه های سفید.
چپ خوب را دوست داریم، آنقدر که گاهی تمام زیبایی تاریخ مان با آنها پیوند خورده است. کدام شاعر و کدام داستان نویس و کدام محققی است که دست کم یک سالی در کوچه باغهای نشابور چپ ایرانی نگشته باشد و با " پابرهنه ها" ی شاملو همراه نشده باشد و پیاله ای در زمستان اخوان نزده باشد؟ مسلمان هم که باشی حداقل یک باری، به دیاری و دیاری، در سرای بیکسی کسی به در خانه ات زده است و به دشت پرملال زندگی ات کسی سر زده است. مسلمان هم که نباشی باز هم دست برنمی داری از زیبایی و شجاعت و مروت و آزادگی حسین بن علی که گلسرخی و مهدی رضایی و حتی مصطفی شعاعیان هم او را می ستایند و دیگر فرقی نمی کند " مرگ بر یزید" با " مرگ بر دیکتاتور". چپ های خوب زنان و مردان ایثار اند و هیچ برای خود نمی خواهند. در تمام تاریخ جنبش چپ ایران کمتر زنی دیده شده که به زنانگی اش خرده احترامی بگذارد و از آن لذت ببرد، چنانکه بسیاری از اهل دین و اخلاق که زنانگی شان گویی داغ ننگی است بر پیشانی.
چپ خوب برای ما بخش وسیعی از هنر ماست، از " مراببوس" گل نراقی بگیر تا دهها اثر شجریان و شهرام ناظری و فرهاد و نمایشنامه های غلامحسین ساعدی و فیلمهای مهرجویی و تقوایی و کیمیایی و چپ سرائی های شاملو و کسرایی و سایه و چنین چپی با شیرینی و مهربانی در خانه تاریخ ما نشسته است. چپ در طول تاریخ ایران از 1320 تا 1330 در تمام خانه های روشنفکری و از 1330 تا 1360 در اکثر خانه های هنرمندان و تقریبا همیشه در جریان سیاست و روشنفکری و هنر تبعیدیان وجود و حضور داشته است. چپ در قسمت خوبش کارنامه ای درخشان دارد.
چپ بد، اما حقیقتی دیرآشناست. حقیقت را نمی گویم، که جنگ تبلیغاتی میان جهان سرمایه داری و سوسیالیسم زشت و زیبا را چنان می نمود که ذهنی کشاف و چشمی بینا می خواست تا ببینی و بشناسی. کمونیسم روسی بی تعارف و بی اغراق، مظهر همه پلیدی هایی بود که فرض می توان کرد. در شوروی نفس نمی شد کشید و سوگمندانه معلوم مان شد که تمام پلیدی های استالین از همانجا آمده بود که لنین پیامبر و مارکس و انگلس فیلسوف گفته بودند. شر مطلقی بود که به هر کشور پیشرفته اروپا هم که با تانک وارد شد جز ویرانی تمدن و نابودی فرهنگ و انحطاط روح ملت و اخلاق مردم هیچ نداشت.
حزب توده و فرقه دموکرات کارنامه سیاهی از دفاع بی قید و شرط از کمونیسم روسی به جا گذاشتند و تقریبا در هیچ حضور تاریخی خود مدافع منافع ملی ایران نبودند، در جنبش گیلان، در جدایی آذربایجان، در جنبش ملی شدن نفت، در حادثه 15 خرداد 42، و در انقلاب ایران و وقایع پس از آن همیشه به جای اینکه جانب مردم را بگیرند، حامی منافع اردوگاه سوسیالیسم بودند و هرگز تا پایان عمر خود از آزادی و دموکراسی دفاع نکردند. کارنامه فدائیان خلق نیز درخشان تر از آنان نیست. چریکهای فدائی خلق، جز فداکاری و انگیزه هایی پاک هیچ دستاوردی برای ملت ایران نداشتند، البته نمی توان فراموش کرد که جریان اخیر آنچه کرد بخاطر جوانی بود و وقتی به دوران بلوغ سنی افراد و تشکیلات رسیدند، در جنبش سبز و جنبش اصلاحات در کنار آزادیخواهان دیگر ایرانی قرار گرفتند. چپ بد روایت بسیار دارد، شاید شکست احزاب چپ در قربانگاه دیکتاتوری از سالهای 62 تا 67 و سقوط کمونیسم در دهه هشتاد میلادی، همچون پرده ای جلوی چشمان ما را می گیرد تا ما از اشتباهات وحشتناک افرادی که خود نیز قربانی شدند، چشم بپوشیم. اما میان آنکه بخاطر آزادی کشته می شود و آنکه در جدال قدرت قربانی می شود فرق است. فرقی که قربانی بودن، فقط مظلومیت را اثبات می کند، نه حقانیت را.
چپ زشت اما، حقیقتی وحشتناک تر از چپ بد دارد. چپ زشت در حقیقت ته مانده بدترین نوع چپ است، که از کمونیسم فقط دیکتاتوری حزبی را حفظ کرده، از مبارزه طبقاتی فقط تروریسم آن باقی مانده، از رابطه با خلق به پوپولیزم رسیده، از سوسیالیسم فقط انحصارگری اقتصادی نظامی را نگه داشته و از مبارزه با امپریالیسم فقط به جنون بیگانه ستیزی پرداخته. چپ زشت کوبایی است که بزرگترین زندان دانش و خرد است، چین است که یکی از مهم ترین ناقضان حقوق بشر است، سوریه و لیبی و ایران است که دولت هاشان با جمع نامربوط اسلام گرایی و مبارزه ضدامپریالیستی به نوعی تروریسم ضد تمدن رسیده اند و در فهرست این چپ زشت، بی تردید فهرست اکثر کشورهایی قرار می گیرد که ناقضان حقوق بشر و دموکراسی و استبداد هستند، همانها که درهای آزادی را می بندند و از دنیای آزاد برای لطمه زدن به آزادی استفاده می کنند. چپ زشت، مخرج مشترک بدترین تلقی از اسلامگرایی و گنداب باقیمانده از کمونیسم است. در این چپ زشت طیفی وسیع از احمدی نژاد و طالبان گرفته تا چاوز و مورالس و حماس قرار می گیرند.
چپ بد به هر حال رفته است، چپ زشت وجود دارد و دشمن بزرگ دموکراسی در جهان و جنبش سبز در ایران است و چپ زیبا، با تمام صداقت و زیبایی و اخلاقگرایی و گرمای درونی اش همیشه خواهد ماند. گفتن این جمله چندان بیراه نخواهد بود اگر بگویم که به یک معنا، جنبش سبز تفسیر ایرانی چالش چپ مدرن انتقادی با چپ سنتی مذهبی است. به نظرم می رسد باید دست ها را دراز کرد و دست رفقای چپ مدرن را فشرد. جنبش سبز متعلق به مجموعه ای وسیع از ایرانیان از جمله آنهاست.




